جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۵)

سلام

گفتم این بار کمی زودتر پست جدیدو بگذارم هرچند فقط به اندازه یه پست دیگه مطلب دارم!

۱. توی یه مرکز روستائی پیرزنه اومد و گفت: خانم دکتر دیگه نمیاد شما اومدین؟ گفتم: خانم دکتر رفته مرخصی فردا میاد. گفت: پس باز هم باید بسوزیم و بسازیم!

۲. به خانمه گفتم: کمرتون از کی درد گرفته؟ گفت: دیشب خواب دیدم یکی با سنگ زد توی کمرم از خواب پریدم دیدم کمرم درد میکنه!

۳. (۱۲+) خانمه گفت: به بچه ام شیر خشک نمیدین؟ گفتم: نه وزنش که خوبه هیچ مشکلی هم نداره. گفت: آخه من در حال اقدام برای حاملگیم!

۴. مرده یه شربت بهم نشون داد و گفت: اینو اینجا ندارین؟ گفتم: نه گفت: چه بهتر!

۵. خانمه گفت: خیلی کار کردم کمرم درد گرفته. داشتم ازش شرح حال میگرفتم که گفت: دیروز پریود هم شدم ممکنه از اون باشه؟ گفتم: هر بار که پریود میشین کمردرد دارین؟ گفت: آره! (خب از اول بگو!)

۶. شب شیفت بودم و وحشتناک شلوغ بود. صبح هنوز گیج خواب بودم که موبایلم زنگ بیدارباش زد (یعنی کسی بهم زنگ نزده بود خودم گذاشتم زنگ بزنه!) با چشمهای بسته رفتم دستشوئی و بعد رفتم سر یخچال که صبحانه مو بردارم و بخورم و آماده بشم برای رفتن به درمونگاهی که اون روز صبح قرار بود توش باشم که یکدفعه دیدم یه خانم جوون نشسته کنار یخچال! اون قدر تعجب کردم که روم نشد بپرسم شما کی هستین؟! فقط یه تعارف بهش کردم و بعد در سکوت مطلق صبحانه خوردم و آماده شدم تا شروع وقت اداری که اومدند و شیفتو ازم تحویل گرفتند. از اتاق که اومدم بیرون به پرسنل گفتم: این دیگه کیه توی اتاق استراحت؟ راننده درمونگاه گفت: خانم دکتر .... تازه اومده طرح. هر روز با مینی بوس از خونه شون توی ..... میاد و اینجا پیاده میشه و بعد راننده مرکزشون میاد و میبردش. بعد هم چندتا شوخی مثبت هجده کرد که لابد میتونین حدس بزنین! همون شب به خانم "ر" مسئول امور درمان پیام دادم و گفتم: حتی اگه ایشون یه مرد بود ورود بدون اجازه اش به اتاقی که به نوعی حریم شخصی من محسوب میشه درست نبود چه برسه به حالا که اصولا همجنس هم نیستند. دو سه روز بعد شنیدم که محل کار خانم دکترو عوض کردن!

۷. (۲۳+)  به خانمه گفتم: یه سرم براتون مینویسم، یه آمپول هم هست که میریزن توش. بچه اش که همراهش بود گفت: مامان! دکتر میخواد بریزه توش؟!

۸. به مرده گفتم: دل درد بچه تون چه زمانیه؟ گفت: از نیم ساعت پیش از خوردن غذا شروع میشه تا نیم ساعت بعد از خوردن غذا!

۹. پیرزنه گفت: کرونا گرفتم؟ گفتم: نه فقط سرماخوردگیه. گفت: از مردن نمیترسما اما نمیخوام با این مریضی بمیرم!

۱۰. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیمیرم که؟ گفتم: نه انشاالله. دفترچه شو برداشت و رفت دم در مطب و بعد برگشت و گفت: پس نمیپرسی چرا نمیخوام بمیرم؟ گفتم: بفرمائید. گفت: نوه ام را از دو سالگی دارم بزرگش میکنم. پدر و مادرش توی تصادف کشته شدن. الان شونزده سالشه. یه کم دیگه بزرگ تر بشه و دستش بره توی جیب خودش دیگه با مردن مشکلی ندارم.

۱۱. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: فشارمو هم بگیر. گرفتم و گفتم: فشارتون خوبه. گفت: هربار میام میگم بگیرن و همه اش میگن خوبه!

۱۲. خانمه گفت: با این داروها که اون بار نوشتین خیلی کم بهتر شدم. تقریبا در حد هشتاد درصد!

پ.ن۱. توی چند روز آینده به یه مراسم عقد دعوت شدیم. به داماد میگم: حالا واجب بود توی این وضعیت کرونا؟ میگه هم من و هم عروس قبلا گرفتیم و خوب شدیم بقیه هم هر کار دوست دارن بکنن! (ممنون از دوستانی که نگران ابتلای ما هستند. قول میدم اگه مجبور بشم برم همه پروتکل های بهداشتی را در حد امکان رعایت کنم).

پ.ن۲. امروز فهمیدم که پیری از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است! (جهت ثبت در تاریخ)

پ.ن۳. خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اون یکی خاطره ای که از بچگی عسل یادم اومده ننویسم! شرمنده

عوضش این بار از عماد مینویسم. چند روز پیش عماد دبیرشو که سرکلاس آنلاین داشت براشون درس میداد نشونم داد و گفت: این دبیرمون میگه این اولین ساله که پسر یه دکتر و پسر یه وکیل توی کلاس منند! آنی گفت: چند دقیقه پیش بچه اش هم اومد و نشست روی پاش و دبیره به بچه اش گفت: بیا ببین بابا! یه مشت خل و چل اینجان که دارم بهشون درس میدم!! داشتم به قیافه دبیرشون نگاه میکردم که گفت: خب بچه ها درس امروز تموم شد حالا یه مشت چرت و پرت بگین تا وقت کلاس تموم بشه!


خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۴)

سلام

۱. توی مرکز کرونا بودم. خانمه گفت: شنبه قراره عمل کنم. دکترم گفته حتما باید تست منفی کرونا با خودت بیاری. گفتم: مگه توی این روزها عمل هم میکنن؟ گفت: یعنی میگین سزارین هم نکنم؟!

۲. داشتم نسخه خانمه را مینوشتم که شوهرش گفت: هرجا بردم با یکی دیگه معامله اش کنم کسی قبولش نکرد!

۳. یکی از دخترانی که یه زمانی مامان رفته بود برای من ببیندش و نپسندیدش (!) اومد پیشم. برای انواع بیماری ها براش دارو نوشتم و بعد که رفت به این فکر کردم اگه فرضا ایشون آنی شده بود (!) زندگیم چقدر با الان فرق داشت؟! (گرچه با انواع بیماریهائی که بهشون مبتلا شده بود احتمالا زندگیم از الان بهتر نبود)

۴. توی شیفت عصر کرونا مرده اومد پیشم و گفت: خانم ماما نیست؟ گفتم: نه انشاءالله صبح. گفت: خانمم صبح اومده پیشش براش آمپول ضد بارداری بنویسه. حالا که گرفته و بهش زدیم توی اینترنت سرچ کردیم و دیدیم آمپولش سه ماهه بوده درحالی که ما آمپول یه ماهه میخواستیم! خانمم الان نشسته توی خونه داره گریه میکنه من هم اومدم ببینم داروئی نیست که اثرشو خنثی کنه؟!

۵. نمیدونم چرا شماره پنجو جا انداختم الان هم که دیگه نمیشه اضافه اش کرد! با تشکر از یادآوری دکتر هوپ 

۶. (۱۶+)  آخر وقت از یکی از درمونگاههای روستائی بیرون اومدیم و سوار ماشین اداره شدیم تا برگردیم ولایت. من جلو بودم و سه تا خانم عقب ماشین. وسط راه خانمی که وسط نشسته بود فقط میگفت: یه کم برین اون طرف تررررر چقدر چسبیدین به مننننن ..... یکی دیگه از خانمها گفت: ای بابا! حالا انگار دوتا مرد نشستن این طرفش دوتا مرد هم اون طرفش که این قدر غر میزنه! خانم وسط نشسته (!) گفت: اگه این طور بود که خوب بود اصلا هم غر نمی زدم!

۷. وسط نوشتن نسخه خانمه گفت: برای من مسکّن ننویسی ها دکترم گفته پوکی استخون میگیری. عوضش برام شیاف بنویس! جالب این که شیافو که نوشتم گفت: مسکّنو هم بنویس با شیاف خالی دردش کم نمیشه!

۸. به خانمه گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: قبلا یه بار برای آمپول تست کردن و حساسیت داشتم حالا باز بخوام بزنم باید تست کنم؟!

۹. خانمه دخترشو آورد و گفت: دلش درد میکنه این داروها رو هم خورده. گفتم: با این داروها بهتر شده یا نه؟ گفت: اصلا اینهارو که خورده دلش درد اومده!

۱۰. به دختره گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: نه. مادرش گفت: چرا داره هنوز شروع نشده!

۱۱. مرده گفت: خانمم از بس تب و لرز داره همه اش گلاب به روتون میچسبه به بخاری!

۱۲. به یه بچه گفتم: دهنتو باز کن ببینم. مادرش گفت: سرتو بگیر اون طرف بعد دهنتو باز کن که آقای دکتر اذیت نشه!

پ.ن۱. شیفت امروزو از یه پزشک طرحی صفر کیلومتر خریدم که توی دوران اینترنی برای کارآموزی میرفتم پیش پدرش! پیر شدیم رفت!

پ.ن۲. توی چند سالی که گروه همکلاسی های دانشگاهو توی تلگرام درست کردم متوجه شدم که چقدر تفکراتمون با هم متفاوته. بعد از اون ذوق زدگی های اولیه برای پیدا کردن دوباره دوستان کم کم اختلافات خودشونو نشون دادن تا جائی که حدود یک سوم بچه ها از گروه رفتند. بیشتر اونهائی که باقی موندن هم عملا نقش یه ناظر بی طرفو بازی میکنن و فقط من و چند نفر دیگه سعی داریم گروهو سر پا نگه داریم. از طرف دیگه تا به حال توی دوتا گروه کوچیک چند نفره اد شدم که بچه هاش با هم همسوترند و بعید نیست بقیه هم همین کارو کرده باشند. (اینهارو به عنوان مقدمه نوشتم تا یه چیز دیگه را بنویسم اما میبینم به اندازه کافی طولانی شد موضوع اصلیو توی پست بعد مینویسم!)

پ.ن۳. دومین خاطره بازمانده از بچگی های عسل (!): عسل گفت: بابا! میشه تو برای همیشه بابای من بمونی؟ گفتم: من برای همیشه بابای تو هستم چطور؟ گفت: آخه بعضی وقتها یه کارهائی میکنم که تو رو ناراحت میکنه! کلی ذوق کردم! (یه خاطره دیگه هم از بچگی های عسل یادم اومده که هنوز شک دارم بنویسمش یا نه؟)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۳)

سلام

اولا شرمنده برای تاخیر

امروز هم چون به یکی از محترم ترین دوستان مجازی قول دادم دارم سر کار با کامپیوتری که اصلا موس نداره (چون موسش خرابه) و فعلا به صورت لمسی کار میکنه آپ میکنم.

۱. خانمه اومد توی مطب و دید من نشستم پشت میز. گفت: کاش یه چیز بهتر از خدا خواسته بودم!

۲. (۱۸+) خانم مسئول داروخونه گفت: دکتر شنیدی؟ میگن توی شهر .... عروسی گرفتن. بعد عروس کرونا داشته و کسی نمیدونسته. میگن اون شب عروس به همه د*ده!

۳. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: ایشالا خدا اون قدر پول بریزه روی سرت که هی از این ور و اون ور بریزن و گم بشن!

۴. خانمه گفت: رفتم پیش دندون پزشک این نسخه را نوشت گفت ببر بده به یه دکتر بنویسه توی دفترچه ات! نگاه کردم و دیدم یکی از دندون سازان محترم تجربی نوشته آمپول ۸۰۰/۱۰۰۰ چهار عدد!

۵. مرده پدرشو آورده بود. داشتم براش نسخه مینوشتم که پیرمرده گفت: اون قرصه که اون دفعه نوشتی اصلا خوب نبود. گفتم: کدوم قرص؟ مرده گفت: این دکتر که نبود بابا. اون دفعه دور از جون آقای دکتر یه زن اینجا بود! (من شرمنده ام!)

۶. خانمه گفت: مدتیه اصلا اشتها ندارم یه قرص اشتها آور هم برام بنویس. چند دقیقه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: دکتر قرص اشتهاآور برای این خانمه نوشتین؟ گفتم: بله. گفت: خب این که چاقه!

۷. خانمه پسر شش هفت ساله شو آورده بود و میگفت: اینو بردم پیش دندون پزشک میگه باید دندونشو عصب کشی کنی. بیا بهش بگو این که تا چند سال دیگه میفته همین حالا بکشش بره!

۸. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: سرفه میکنه سرفه هاش خشکه خلطش هم زرد رنگه!

۹. به پیرزنه گفتم: از کدوم قرص ها برای قند میخوری؟ گفت: اگه از کوچیکها گیرم بیاد روزی دوتا میخورم. اگه از بزرگها بهم بدن روزی یکی!

۱۰. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: دوتا شربت دیفن هیدرامین هم برام بنویس. یکی برای این که توی خونه داشته باشم یکی هم به همسایه بدهکارم!

۱۱.  یه زن و شوهر نوزادشونو برای معاینه اولیه آوردن. دیدمش و گفتم: مشکلی نداره. پدرش گفت: دیگه تا کِی واکسن نداره؟ گفتم: دو ماهگی. گفت: اون وقت از کجا بفهمیم دو ماهش شده؟!! (خدائی یه لحظه شک کردم درست شنیدم یا نه؟!)

۱۲. خانمه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش دکتر چشم ..... وای حواس منو ببین میگم دکتر قلب! بزن برای دکتر گوارش!

پ.ن۱: قسطهای سنگین ترین وامم بالاخره تموم شد و چون منبع درآمد غیرمنتظره ای که یکی از دوستان وبلاگ نویس بهم وعده داده بود محقق نشد (!) مجبور شدم یه وام دیگه بگیرم که خوشبختانه قسطش حدودا ماهی هفتصد هزار تومن کمتر از قبلیه.

پ.ن۲: دیگه کم کم دارم برای یک دانشجوی پزشکی نگران میشم. مدتهاست که حتی نظراتشونو هم تائید نکردن. متاسفانه راه تماسی هم باهاشون ندارم.

پ.ن۳: توی جمع و جور کردن خونه یه برگه پر از کلمات قصار عسل پیدا کردم که از مدتها پیش مونده بودن و انداختمشون. چون این حرفها برای یه بچه سه چهار ساله جالبه اما نه برای دختری که میدونین الان کلاس سومه! اما دوتاشونو اینجا مینویسم چون از بقیه جالب تر بودن یکی شونو توی این پست و یکی هم پست بعد. (دیگه اگه بخوام هم نمیتونم بقیه شونو بنویسم چون انداختمشون!):

یه شب عسل تا دیروقت نخوابید. من هم باید صبح میرفتم سر کار و خوابم میومد. رفتم و خوابیدم. چند دقیقه بعد عسل اومد و به آنی گفت: پس بابا امشب برام قصه نمیگه؟ آنی گفت: نه دیگه دیروقته بابا هم خوابیده. عسل اومد بالای سرم و چند بار گفت: بابا بیدار شو! هر چقدر سعی کردم چشمهامو باز کنم دیدم حالشو ندارم. یکدفعه دیدم عسل ایستاده بالای سرم و میگه: قوقولی قوقوووووو!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۲)

سلام

۱. توی یه مرکز دو پزشکه شیفت صبح بودم که چندتا دانشجوی پزشکی برای کارآموزی اومدند. اون یکی آقای دکتر که اونجا بودند دانشجوهارو صدا کردند و شروع کردند درباره مبحث آب و الکترولیت ها براشون توضیح دادن و ازشون سوال پرسیدن. من متعجب مونده بودم که ایشون (که سابقه شون از من هم بیشتره) چطور این مبحث سنگین که عملا کاربرد چندانی هم برای یه پزشک عمومی نداره توی ذهنشون مونده؟ یکی دو ساعت بعد که رفتم توی اتاق استراحت متوجه جزوه آمادگی امتحان تخصص متعلق به اون آقای دکتر شدم که روی میز باز بود. درست وسط مبحث آب و الکترولیت ها!

۲. (۱۶+) یه روز شبکه ماشین کم داشت. ظهر موقع برگشتن از سر کار من جلو ماشین بودم و چهارتا خانم دکتر هم عقب ماشین. وسط راه به راننده زنگ زدند که یه نفر دیگه را هم سوار کنه. راننده گفت: من دیگه جا ندارم. یکی از خانم دکترها گفت: عیبی نداره سوارش کنین بعد ما خانمها این پشت هی عقب و جلو میکنیم! (به ترتیب نوک صندلی یا عقب صندلی مینشینیم)

۳. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیشه همش خودت بیایی اینجا؟ چندتا دختربچه و پسربچه ریختن اینجا و میگن ما دکتریم!

۴. توی یه مرکز دو پزشکه بودم. خانمه با بچه اش اومدن توی مطب و تا خانمه چشمش به من افتاد گفت: ای وای شماره نگرفتم. و برگشت و رفت بیرون. بچه اش گفت: تو که شماره گرفتی! خانمه درحال بیرون رفتن آروم گفت: بیا بریم این به درد نمیخوره! البته چند دقیقه بعد با جمله صد رحمت به همین برگشتن پیش خودم!

۵. درحال دیدن مریض بودم که از توی دندون پزشکی صدای داد و فریاد بلند شد. رفتم ببینم چه خبره. مَرده گفت: آقای دکتر! من اومدم میگم دندونمو بکش این خانم دکتر نمی کشه میگه باید عصب کشی کنی! خانم دکتر گفت: دندونی که میشه درستش کرد من نمی کشم! مرده گفت: خانم دکتر من پول ندارم که عصب کشی کنم، دندون خودمه میخوام بکشمش. گفتم: خانم دکتر خب نمیتونه عصب کشی کنه، میخواد بکشه. خانم دکتر گفت: اون وقت بعدا که رفت شکایت کرد گفت دندونمو که میشد درستش کنه کشیده شما جواب میدین؟! (واقعا شکایت میکنن خانم دکتر؟)

۶. خانمه گفت: چند روزه که پام درد میکنه. دردش هم درست مثل وقتیه که آدم گلودرد میگیره!

۷. خانمه گفت: برام آزمایش کامل بنویس. نوشتم و رفت. بعد یه خانم دیگه اومد و دفترچه شو گذاشت روی میز و گفت: برای من همون چیزیو بنویس که برای اون خانم نوشتی!

۸. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: برام متورال هم بنویس. گفتم: چندتا بنویسم براتون؟ گفت: همون قرص مربعی ها هستنا! گفتم: میدونم، چندتا دونه براتون بنویسم؟ گفت: همون ها که صورتین!

۹. خانمه گفت: وقتی که از جام بلند میشم گوشم میگیره! گفتم: اون وقت چقدر طول می کشه تا خوب بشه؟ گفت: از در خونه مون تا برسم درمونگاه!

۱۰. پیرزنه گفت: دکتر این قرصهارو برام نوشته گفته شبی نصف قرص بخور، اما من هیچ وقت قرصهارو نصف نمیکنم. یه قرص ضعیف تر بنویس شبی یکی بخورم!

۱۱. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنید. گفت: شما توی دهنو هم میبینین؟ دکتر خودمون از وقتی که کرونا اومده اصلا گلو نمی بینه میگه میترسم!

۱۲. نسخه یه زن و شوهرو نوشتم. مرده گفت: شرمنده از ترس کرونا بچه مونو نیاوردیم درمونگاه براش دارو مینویسین؟ گفتم: باشه دفترچه شو بدین. گفت: شرمنده من فکر کردم وقتی خودشو نیاوردیم دفترچه شو هم نباید بیاریم!

پ.ن۱: کرونا داره روز به روز حلقه محاصره را تنگ تر میکنه. علاوه بر بعضی از دوستان وبلاگی و تلگرامی، اول خبر ابتلای بعضی از اعضای خانواده خاله گرامی رسید. بعد کل خانواده عموی گرامی، بعد کل خانواده اخوی گرامی(ساکن ولایت) و بعد خاله آنی(که توی تابستون یه شب خونه شون نزدیک تهران خوابیدیم) البته خونه اخوی را از عید نرفته بودیم و خونه بقیه را که حتی برای عید هم نرفتیم (گفتم شاید همچنان نگران رفت و آمدهای ما باشید)

پ.ن۲: من در اینجا رسما داشتن همسری به نام نسیم و با مدرک پزشکی و فرزندی به نام علی را تکذیب می نمایم! (اگه نفهمیدین جریان چیه این پستو یه نگاهی بندازین!)

پ.ن۳: اول سال تحصیلی عماد سه تا از کتابهاشو آورد و گفت: درباره اینها یه توضیحی بهم بده من چیزی ازشون نمیدونم گفتم: من هم چیزی ازشون نمیدونم! به هر حال شروع کردن یه جریان تازه این مشکلاتو هم داره (کتابهای اقتصاد، منطق و جامعه شناسی)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۱)

سلام 

کم شدن تعداد موارد قابل نوشتن در این روزها باعث شد چند مورد که چندان هم خنده دار نبودند و از مدتها پیش توی ذهنم بود هم بنویسم. اگه خوشتون نیومد شرمنده.

۱. برای یه بچه سرماخورده نسخه مینوشتم که مادرش گفت: اون یکی بچه ام هم از امروز داره سرفه میکنه یعنی از این بچه ام واکسن شده روی اون؟ (ترجمه: واگیر)

۲. یه راننده توی شبکه بود که هروقت سوار ماشینش میشدم میگفت: .... تومن نداری بهم قرض بدی؟ می گفتم: نه بابا پولم کجا بود؟ میگفت: تو چطور به من اعتماد نداری؟ ما الان چند ساله که همکاریم، از آقای..... و ..... و ........ کلی قرض کردم، اونها به من اعتماد کردن اما شما نه!

چند هفته بعد بود که با یکی از کسانی که بهش پول قرض داده بودند صحبت میکردم. گفت: از .... خبر نداری؟ کلی پول ازم قرض کرد، بعد هم استعفا داده و شماره شو هم عوض کرده و رفته! (یکی دو سال بعد تصادفا دیدمش، دیگه یه بچه پنج ساله هم میتونست علائم اعتیادو توش تشخیص بده)

۳. خانمه گفت: دفترچه بیمه مو مهر کن میخوام برم پیش دکتر زنان. اما ننویس دکتر زنان آخه اگه خواستم برم پیش دکتر داخلی قبول نمی کنه!

۴. دفترچه بیمه پیرزنه را مهر کردم تا بره پیش متخصص. بعد گفت: ببین پذیرش هم مهرش کرده؟ گفتم: بله. رفت بیرون و بعد صداش از جلو پذیرش اومد که میگفت: ببین دکتر مهرش کرده؟!

۵. راننده آمبولانس یه جعبه شیرینی آورد و گفت: اینو به مناسبت روز پزشک براتون خریدم. تشکر کردم و با بقیه همکارها شیرینی ها را خوردیم. بعد که تموم شدن گفت: الکی گفتم اینو برای تولد بچه ام خریده بودم!

۶. (۲۱+) پسره نصف شب با چندتا همراه اومد و با کلی خجالت گفت: امشب عروسیم بود اما نتونستم .....! باهاش صحبت کردم و یه مقدار داروی ضد اضطراب و تقویتی براش نوشتم و رفتند. چند روز بعد راننده آمبولانس اون شبو دیدم و بهم گفت: اون پسره بود، من شب بعدش هم شیفت بودم، عروس خانومو به خاطر شدت خون ریزی بردم بیمارستان!

 ۷. یکی از اقوام زنگ زد و گفت: دخترم دیشب ساعت دو یکدفعه جیغ زد و گفت: فلج شدم. رفتیم و دیدیم نمیتونه تکون بخوره، یک ساعت ماساژش دادیم تا خوب شد. به نظر شما مال چیه؟ گفتم: اضطراب نداشته؟ گفت: نه توی اتاقش خواب بوده. گفتم: گاهی از افت کلسیم هم میشه. گفت: آرهههه، اتفاقا حیوونهام هم وقتی کلسیمشون میفته فلج میشن! (حیوون دارن اما شغلشونو نمیگم تا شناخته نشن) البته من از اون یکی فامیل پزشکمون که پرسیدم این دو موردو گفت و گفت گاهی هم از کمبود منیزیم میشه. گفتم: بله اون هم هست. گفت: قرص منیزیم توی بازار هست؟ گفتم: به نظر من اول یه آزمایش ازش بگیرین ببینین اصلا کمبود داره یا نه؟ گفت: اصلا میبرمش پیش متخصص(دختره بعدا پیش متخصص اعتراف میکنه که با تبلتش فیلم ترسناک میدیده!)

۸. توی یه درمونگاه روستائی بودم که مستخدمشون برام چای و کلوچه آورد. گفتم: ولخرج شدین! کلوچه از کجا اومده؟ گفت: بهداشت محیطمون رفته بازدید از یکی از مغازه ها چند کارتون کلوچه پیدا کرده که تاریخ تولیدش مال یک ماه بعد بوده! صاحب مغازه هم یه کارتون کلوچه بهش داده تا صداشو درنیاره! چند روزه داریم می خوریم!

۹. الان توی این روزهای بی خاطره یاد دو برگ سرنسخه پر از خاطرات افتادم که چند سال پیش توی یکی از درمونگاه های روستایی جا موند و مستخدمشون اونها رو انداخته بود! خودشون هفت هشت پست کامل میشدن!

۱۰. پزشک یکی از درمونگاه های روستایی رفت و من به طور موقت رفتم اونجا و اون درمونگاهو به طور موقت توی سامانه سیب (سامانه سراسری ثبت بیماران و اقداماتی که انجام میدیم) برام تعریف کردن. یکی از پرسنل بهداشتی شون اومد و گفت: من یوزر و پسورد آقای دکتر توی سامانه را داشتم و هروقت آمار بهداشتی و ... را میخواستم از اونجا برمیداشتم، حالا شما یوزر و پسوردتونو میدین؟ گفتم: میخوام مریضهایی که میبینم وارد سامانه کنم. گفت: من کلا چهل ثانیه کار دارم. گفتم: باشه. نشون به اون نشون که تمام اون چند روزی که اونجا بودم میخواستم یه چیزی وارد سامانه کنم که می دیدم ازش خارج شدم و می فهمیدم که ایشون با یوزر و پسورد من وارد شدن و من هم نامردی نمی کردم و دوباره یوزر و پسورد میزدم و وارد میشدم (و طبیعتا ایشون خارج میشدن) روز آخری که اونجا بودم اومد و گفت: آخرش نشد آمارو درست بردارم شما خودتون هم با سامانه کار میکردین! (معنی چهل ثانیه را هم فهمیدیم!)

۱۱. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: میشه فشارمو هم بگیری؟ گرفتم و گفتم: الان فشارتون سیزدهه، خوبه. گفت: خودم میدونستم خوبه، من هروقت فشارم بالا بره خودم میفهمم!

۱۲. نسخه پیرمرده  را که نوشتم گفت: چندتا قرص معده هم برام مینویسی؟ گفتم: از کدومشون میخورین؟ گفت: از همونها که معده را زخم میکنند!

پ.ن۱: اولین قسط از وام جدیدی که گرفته بودیم پرداخت شد. به این ترتیب حداقل تا آبان ماه که یکی دیگه از وامهامون تموم میشه روزهای سختی خواهیم داشت! تصمیم گرفتیم یه مقدار از کارهای داخل خونه را به تعویق بندازیم اما گه گاه ناچاریم برای هزینه های مشترک هم پول بدیم. امیدوارم ناچار نشیم ولی احتمالا باز هم مجبور میشیم بریم سراغ آخرین تیر ترکش(طلاهای آنی!)

پ.ن۲: پسر یکی از اقوام که از مدتها پیش به دنبال یه دختر مناسب می گشت یکدفعه با دختری نامزد کرد که هیچکدوم از معیارهایی که بارها برامون تعریف کرده بود نداره! اما ظاهرا دختر خوبیه. مراسم نامزدی با حداقل تعداد مهمانان ممکن برگزار شد اما باز هم توش شرکت نکردم اول برای سلامت خودم و بعد برای سلامت دیگران (گفتم شاید بعضی از دوستان نگران شده باشند که من جایی نرفته باشم)

پ.ن۳: عسل دندونشو که تازه کنده شده میگذاره زیر بالشش و صبح روز بعد هدیه فرشته دندونو (!) از زیر بالش برمیداره. بعد میگه: چطور اینو گذاشتین زیر بالش که من بیدار نشدم؟ میگم: مگه ما گذاشتیم؟ فرشته دندون گذاشته. میگه: خب من که میدونم فرشته دندون وجود نداره، مامان و باباها این کادوهارو میخرن!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۰)

سلام 

۱. من چون پزشک خانواده محسوب میشم اما توی روستاها ساکن نیستم به جاش باید ماهی پنج تا شیفت عصر و شب بدم. برای جبران کسری بودجه این ماه ها برای ساخت خونه هم ماهی چندتا شیفت میخرم. یه روز صبح توی یکی از مراکز بودم که خانم مسئول پذیرش پرسید: امروز تا آخر وقت می ایستید؟ گفتم: نه چون شیفتم قراره زودتر بیان دنبالم. گفت: باشه و رفت بیرون. چند ثانیه بعد صداش اومد که داشت به خانم مسئول داروخونه میگفت: هر روز خدا هم می ره شیفت، بگو برای کی میخوای این همه پولو؟!

۲. از شبکه بهم زنگ زدند و گفتند: طبق پیامکهایی که مریضها میفرستن حدود نود و دو درصدشون از کار شما رضایت داشتن. گفتم: چه خوب. گفت: نههههه، نامه اومده که از این به بعد میزان رضایتمندی باید حداقل نود و پنج درصد باشه! (ظاهرا انتظار دارن هر چیزی بهمون بگن بگیم چشم، لابد بعد هم میگن چرا درصد نوشتن کورتون و آنتی بیوتیک توی نسخه هاتون بالاست!)

۳. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: دستت درد نکنه، انشاالله هرچیزی که داری سه برابر بشه! (البته تا جایی که من میدونم تا چهار برابرش هم مجوز شرعی داره!)

۴.‌  یه دختر چهارده ساله را با تب و سرفه آوردند. پالس اکسی متر (دستگاه سنجش میزان اکسیژن خون از طریق نوک انگشت) را که از زمان شیوع کرونا بهمون دادن برداشتم تا بگذارم نوک انگشتش که دختره گفت: من میترسم. پدرش گفت: آخه از چی میترسی؟ دختره گفت: اینو که بگذاره روی انگشتم بعد یه سوزن از توش درمیاد و می ره توی دستم، تو فکر کردی من خرم؟!

۵. ساعت هفت صبح بود. شب قبل شیفت بودم و حسابی گیج خواب که گوشیم زنگ خورد. گفتم: بفرمائید. یه خانمی داد زد: الو ... مریم .... گفتم: اشتباه گرفتید. قطع کرد و چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. گفتم: بفرمائید. گفت: باز هم اشتباه گرفتم؟ گفتم: بله. عذرخواهی کرد و قطع کرد. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد و گفت: امیر این گوشی تو بود من هی می گفتم مریم؟!

۶. (۱۸+)  رفتم و به خانم مسئول آزمایشگاه گفتم: از شبکه زنگ زدند و گفتند: تا ده دقیقه دیگه ماشین میاد دنبالمون. گفت: باشه .... وای چقدر امروز خسته شدم. کاش یکی بود الان مشت و مالم میداد! گفتم: من که شرمنده، اگه میخوای برم به خانم دکتر بگم بیاد! گفت: اشکالی نداره، دکتر که محرمه! (انگار کم کم همه درمونگاه ها دارن خطرناک میشن!)

۷. توی یکی از درمونگاه های روستایی بودم که قرار بود اون روز یه دندون پزشک جدید طرحی براشون بیاد. صبح که ماشین اومد دنبالم گفتم: نمیریم دنبال دندون پزشک؟ راننده گفت: آقای دکتر پیام داده که با ماشین خودم میام. رفتیم درمونگاه و چند دقیقه بعد درحالی که منتظر یه ماشین درحد پراید و .... بودیم یکدفعه یه مرسدس بنز آخرین مدل توی حیاط درمونگاه ایستاد! (البته بعدا که فهمیدیم ایشون پسر یکی از ثروتمندان بزرگ ولایت هستند که خارج از کشور درس خوندن دیگه زیاد تعجب نکردیم!)

۸. با ماشین اداره می رفتم سر شیفت که یه زنبور از پنجره باز ماشین اومد توی ماشین. یکدفعه دیدم راننده فرمونو ول کرده و با حداکثر شدت داره دستهاشو تکون میده! دیدم دیر بجنبم ماشین از جاده می ره بیرون پس فرمونو گرفتم و چند ثانیه ای ماشینو هدایت کردم تا زنبور بیچاره رفت بیرون و جناب راننده فرمون ماشینو گرفت. بعد هم گفت: ببخشید من به نیش زنبور حساسیت شدید دارم!

۹. (۱۲+) خانمه ساعت دو نصف شب دختر چهارده ساله شو آورد درمونگاه و گفت: اسهال و استفراغ داره. داشتم نسخه شو می نوشتم که مادرش گفت: راستی امشب برای اولین بار پریود شده مشکلی نداره؟ دختره گفت: اینارو باید به یه دکتر زن بگی نه به این. چرا تو این قدر خری؟!

۱۰. یه نفرو آوردن توی مرکز شبانه روزی و گفتن موقع خوردن غذا یه قطعه بزرگ گوشت توی گلوش گیر کرده. کارهای ابتدایی که میشد اونجا انجام داد (مثل مانور هایملیخ و ...) انجام دادیم و فایده ای نداشت. مرده داشت سر و صداش بلند میشد که نفسم گرفت و دارم خفه میشم و یه کاری بکنین و ... به ناچار به راننده آمبولانس گفتم ببردش بیمارستان. چند دقیقه بعد راننده زنگ زد و گفت: از دست انداز اول شهر که رد شدم لقمه رفت پایین، ببرمش بیمارستان یا برش گردونم؟!

۱۱. (۱۲+) خانمه گفت: چند روزه که توی سینه ام یه کم میسوزه میخوام نوار قلب بگیرم. براش نوشتم (در راستای همون مورد شماره دو!) چند دقیقه بعد صدای خانم مسئول تزریقات اومد که گفت: خانم پاچه هاتو که نکشیدی بالا .... چند دقیقه بعد خانمه با گریه اومد توی مطب و گفت: من از این خانم شکایت دارم. بهم میگه چرا شلوارتو نمیکشی بالا؟!

۱۲. توی یه درمونگاه روستائی دو پزشکه بودم. ظهر از خانم دکتر اجازه گرفتم که زودتر برم و چون ماشین اداره آخر وقت می اومد دنبالمون ایستادم لب جاده. یه ماشین سوارم کرد و اومدیم ولایت. نزدیک ولایت از راننده پرسیدم: مسیر شما کجاست؟ گفت: تا فلکه ..... میرم. بعد به یکی زنگ زد و صحبت کرد و گفت: نه تا چهارراه..... میبرمت. گفتم: خیلی ممنون. وارد شهر که شدیم دوباره به یکی زنگ زد و بعد گفت: نه تا فلکه ..... بیشتر نمیتونم ببرمت. گفتم: اشکالی نداره. سر فلکه پیاده شدم و فکر میکردم که از اینجا چطور برم خونه که یه اتوبوس اومد و توی ایستگاه ایستاد و من هم سوار شدم که یکدفعه دیدم همون راننده که منو رسونده بود هم از ماشینش پیاده شد و اومد توی اتوبوس و رفت پشت فرمون! تازه فهمیدم که چرا محلی که قرار بود منو ببره هی عوض میشد!

پ.ن۱. این مورد آخر فقط برای این بود که دوازده مورد این پست تکمیل بشه و ارزش دیگه ای نداره!

پ.ن۲. صاحب کانال تلگرامی که توی پست قبلی در موردش گفتم پیام داده که به لطف شما تعداد اعضای کانالش رفته بالا به حدی که موفق شده با سایر کانالها تبادل تبلیغات داشته باشه و کلی ذوق کرد! بعد هم گفت: با یه نفر برای تبادل تبلیغات صحبت کرده و بعدا متوجه شده که بعضی از تبلیغاتی که توی کانالش گذاشته شده مال کانالهای چندان خوبی نیست و خواست که عذرخواهی شو به حضور شما ابلاغ بنمایم با تشکر.

پ.ن۳. بالاخره عماد توی رشته انسانی که علاقه داشت ثبت نام کرد. خدایی فکر نمی کردم که این قدر عاقل باشه که دور پزشکیو خط بکشه! من هم تصمیم گیریو گذاشتم به عهده خودش تا نتیجه کارش هرچیزی که بود منو مقصر ندونه. جالب این که موقع ثبت نامش یکی از همکلاسی هاش هم با پدرش اومده بود و داشتن برنامه ریزی میکردن که بعضی از درسهایی که قبول شده را دوباره با تجدیدی ها امتحان بده تا معدلش بالا بره و بتونه بره رشته تجربی!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۹)

سلام

این پست شامل مواردی میشه که از اون پست حذف شده در واتس آپ (که توی پست قبلی درباره اش نوشتم) یادم اومده + موارد این چند روز+ چند مورد از آخرین ذخیره های خاطرات باقی مونده. برای پست بعد باید صبر کنید تا تعدادشون برای یک پست به حدنصاب برسه!

۱. مسئول تزریقات با یه دختر نوجوون اومد توی مطب و گفت: براش پنی سیلینو تست کردم انگار حساسیت داره. نگاه کردم و گفتم: بله حساسیت داشتین، دیگه نباید پنی سیلین بزنین. برادر کوچکترش با حسرت گفت: خوش به حالت!

۲. (۱۸+) یه زن و شوهر پزشک توی یه درمونگاه روستایی بودند که از اونجا رفتند. به طور موقت رفتم اونجا. خانمه اومد توی درمونگاه، از لای در مطب یه نگاه به من کرد و بعد رفت سراغ پذیرش و پرسید: دکتر عوض شده؟ این هم متاهله؟ زنش هم اینجاست؟ باهاش نیومده؟ ...... بعد اومد توی مطب و گفت: سلام آقای دکتر! من بازنشسته اداره ....... هستم. وقتی تشریف میارین توی روستا اون خونه اولی هست که از بقیه خونه ها جداست، اونجا زندگی میکنم. شوهرم فوت کرده بچه هم ندارم، شبها اونجا تک و تنهام هیچ کس هم پیشم نیست!

۳. پیرزنه گفت: بی زحمت برام آزمایش تیرونین (ترجمه: تیروئید) بنویس ببینم قند و چربی ندارم؟!

۴. نسخه پیرمرده را که نوشتم لحظه ای که میخواست از روی صندلی بلند بشه یکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: آقای دکتر! گفتم: بله؟ ماسکشو برداشت و توی چشمهام نگاه کرد و گفت: چشمهام. بعد ماسکشو گذاشت و بلند شد و رفت!

۵. وسط دیدن مریضها یه لحظه نفسم گرفت. ماسکو برداشتم و نشستم روی صندلی. پیرمرده اومد توی مطب و نشست روی صندلی روبرو، گفتم: بفرمائید. گفت: زنم کرونا گرفته، برام آزمایش مینویسین؟ اول ماسکمو گذاشتم سر جاش!

۶. خانم مسئول تزریقات گفت: توی شیفت قبلیم ساعت حدود دو صبح یه ماشین اومد توی حیاط درمونگاه و خاموش شد، بعد یه نفر از ماشین پیاده شد و با فریاد شروع کرد انواع فحشهای بالای هجده سال دادن! رفتم بیرون و گفتم: چیه آقا؟ چرا فحش میدین؟ گفت: خیلی ببخشید خانم، معذرت میخوام! بعد هم سوار ماشینش شد و رفت!

۷. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه ایستاد. شوهرش رفت جلو و گفت: چند کیلوئی؟ خانمه اومد پائین و گفت: هیچی! خرابه، بیا بریم!

۸. پسره گفت: چند روز پیش حالم بد شد نرفتم سر کار اما پول نداشتم بیام دکتر، حالا گواهی شو برام مینویسین؟!

۹. خانمه با لباسهای کهنه اومد توی مطب و شروع کرد به حرف زدن، کاملا مشخص بود که مشکل ذهنی داره. بالاخره هرطور که بود نسخه شو نوشتم و رفت. بعد یکی از پرسنل درمونگاه اومد تو و گفت: کل خانواده اش فوت کردن و اینجا تنها زندگی میکنه، فقط یه برادر داره که هلند زندگی میکنه، چند سال پیش براش ویزا گرفت و بردش اونجا فقط دو هفته اونجا دووم آورده بود و بعد برادرشو مجبور کرد که برش گردونه!

۱۰. نسخه پسره را که نوشتم مادرش گفت: یه آمپول هم براش بنویس تا نزنه خوب نمیشه. یکدفعه بچه زد زیر گریه. مادره گفت: برای تو که نمیگم، برای آبجی. یکدفعه صدای گریه خواهرش هم بلند شد! خانمه گفت: نه برای بابا میگم!

۱۱. نسخه بچه را که نوشتم موقع بیرون رفتن از مطب به مادرش گفت: پس این که خوبم نکرد!

۱۲. رفته بودم توی یه مرکز دو پزشکه. خانم دکتر همراهم گفت: طبق برنامه امروز باید یه سری از خانمها رو جمع کنیم و براشون درباره ایدز صحبت کنم. گفتم: مشکلی نیست. خانمهایی که توی درمونگاه بودن بردن توی اتاق خانم دکتر و خانم دکتر حدود پونزده دقیقه براشون صحبت کرد و اومدن بیرون. یکی از خانمها از اون اتاق اومد پیش من تا براش نسخه بنویسم (!) و گفت: HIV مال MS میشه دیگه؟ درست میگم؟! بعد که به خانم دکتر گفتم گفت: شووووخیی مییکنیییییینننن!!

پ.ن۱: امیدوارم بقیه موارد هم یادم بیاد! البته دو مورد مثبت دار دیگه هم بود که نخواستم همه را با هم توی یک پست بنویسم!

پ.ن۲: برخلاف رویه همیشگی این وبلاگ میخوام توی این پست تبلیغ کنم! این کانال تلگرامیو برام فرستادن و گفتن به ازای هر نفر که بهشون اضافه کنم یک صدم درصد از پول تبلیغاتش به من میرسه (!) دیگه توی این وضع بی پولی همه کار باید کرد. ببینم چکار میکنین! (البته اینو هم بگم که فقط همین یه باره. خواهشا دیگه نفرستین چون نمیگذارم و شرمنده میشم)

پ.ن۳: بعد از این که اون وام بهم تعلق نگرفت مونده بودم چکار کنم که یادم اومد میشه روی بیمه عمرم هم وام بگیرم. مبلغ وامش زیاد نیست و سودش هم دست کمی از بانکها نداره اما همین که بدون ضامن و بدون دردسر و به سرعت بهم دادند بدک نیست. البته هنوز پول کم داریم اما بالاخره یه طوری میشه. حالا که تا اینجا رسیدیم دیگه به هیچ عنوان حاضر نیستم خونه فعلیو برای جور کردن پول ساخت خونه جدید بفروشم.همه پول وام هم رفت برای بخشی از پول تجهیز آشپزخونه خونه جدید!

پ.ن۴. تولد عسل اواخر تیرماه بود که به دلیل کرونا و مسافرت اخیر لغو شد. درست مثل دید و بازدیدهای نوروز امسال و تقریبا همه مهمونی ها و مراسم این چند ماه. گفتم بنویسم شاید بعضی از دوستان از نگرانی دربیان.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۸)

سلام 

۱. خانمی که توی آزمایشگاه یکی از درمونگاه های روستایی کار میکرد انتقالی گرفت و رفت یه شهرستان دیگه. جایگزینش میگفت: توی چند روز اول کارم مردم میومدن سراغ جواب آزمایش هاشون و هرچقدر می گشتم جوابی پیدا نمی کردم. بالاخره شماره مسئول سابق آزمایشگاهو از پرسنل گرفتم و بهش زنگ زدم و گفتم جواب آزمایش های روزهای آخر کارتونو کجا گذاشتین؟ گفت: وقتی دیدم چند روز دیگه از اونجا می رم هرکی برای آزمایش میومد خونشو میگرفتم و بعد که میرفت بیرون می انداختمش توی سطل زباله!

۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: دکتر! پس همه از ترس کرونا ماسک زدن شما چرا ....؟ اهه شما هم که زدین!

۳. ساعت حدود پنج صبح بود و هوا کم کم داشت روشن میشد که مریض اومد. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: از نصف شب مشکل داشتم اما گفتم بد موقع مزاحم نشم صبر کنم هوا که روشن شد بیام!

۴. شیفتم تموم شد، وسایلمو برداشتم و از خانم دکتری که به جام اومده بود خداحافظی کردم و راه افتادم که از درمونگاه بیام بیرون که خانمه از راه رسید و گفت: داری میری؟ من مریض دارم! گفتم: شیفتم تموم شده، خانم دکتر توی مطب هستن. گفت: من چون دیدم شما هستین رفتم شوهرمو آوردم، این خانم دکترو قبلا هربار اومدم پیشش خوب نشدم (!) حالا نمیشه خودتون ببینیدش؟ گفتم: وقتی خانم دکتر نشسته توی مطب که نمیشه من بیام اونجا مریض ببینم که! گفت: خب بیا همین جا ببینش! گفتم: حالا مشکلش چیه؟ گفت: هیچی چیز مسموم خورده استفراغ میکنه!

۵. به یه بچه گفتم: اسهال هم داری؟ گفت: نه، پدرش گفت: هرچی دکتر می پرسه راستشو بگو از چی می ترسی که راستشو نمیگی؟ بچه گفت: خب اسهال ندارم چیو راستشو بگم؟!

۶. مَرده پسر چهار پنج ساله شو آورده بود و گفت: سرما خورده. گفتم: گلو درد داره؟ گفت: نمیدونم، بعد از بچه پرسید: گلوت درد میکنه؟ اون هم گفت: آره. بعد پرسیدم: سرفه هم می کنه؟ مرده از بچه پرسید: سرفه میکنی؟ ..... دیگه اواخر کار رسما از خود بچه سوال میکردم!

۷. نسخه خانمه را که نوشتم یه دفترچه دیگه گذاشت روی میز و گفت: هرچقدر به دخترم گفتم بیاد پیشتون گفت من روم نمیشه حالا میشه براش دارو بنویسین؟ گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: الان پونزده سالشه توی بینیش اصلا مو نداره!

۸. مرده گفت: من دو روز به یه علتی همه اش نشسته بودم و یه طرف نگاه میکردم حالا وقتی سرمو میچرخونم به همون جا که می رسه درد میگیره و یه 《تیک》صدا میکنه. گفتم: خب طبیعیه بهش فشار اومده به تدریج درست میشه. گفت: واقعا طوری نیست؟ هربار که گردنمو میچرخوندم میترسم یهو سرم کَنده بشه بیفته!

۹. (۱۴+) به مسئول آزمایشگاه یکی از مراکز روستایی گفتم: سرتون هنوز خلوته؟ گفت: نه ترس مردم دیگه ریخته، و چون مدتیه آزمایش ندادن همه هجوم آورده اند برای دادن آزمایش، انگار سهمیه شون دیر شده! گفتم: حالا نتیجه آزمایششون با آزمایش های قبلی شون خیلی فرق میکنه؟ گفت: نه فقط کم کم داره همه آزمایش های بارداری شون مثبت میشه!

۱۰. (۱۲+) خانمه اومد توی درمونگاه، مستقیم رفت سراغ پذیرش و پرسید: کدوم یکی از خانمهای اینجا شیر میدن؟! (ترجمه: مسئول دادن شیر خشک هستند؟)

۱۱. مرده گفت: من مدتهاست که قرص اعصاب میخورم. دکترم گفته بود قرصتو بعد از غذا بخور، دیروز کار داشتم قرصو پیش از غذا خوردم حالا از صبح ادرارم خون شده!

۱۲. داشتم مریض می دیدم که دیدم دست و پای یه نفرو گرفتن و دارن میبرن توی اتاق تزریقات. بلند شدم و رفتم سراغش و گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: داشت یه اتاق دربسته را رنگ میزد که یکدفعه افتاد. به مریضه گفتم: الان چتونه؟ گفت: الان که تو فضاااام!

پ.ن۱: تمام خاطرات این پست مال این چند روز از نوشتن پست قبل تا امروزه که همون موقعی که می اومدن می نوشتم توی واتس آپ که یادم نره، چندتا خاطرات قدیمی تر هم که روی کاغذ نوشته بودم موندند برای پستهای بعدی. 

پ.ن۲: تولد پدر بزرگوار دیروز نبود اما چون اخوی داشت میرفت تهران در یک اقدام خودجوش یکهویی براش تولد گرفتیم. حتی بدون کیک و با بستنی! به هرحال آدم زنده زندگی میخواد، تنهایی هم سخته.

پ.ن۳: دیشب با آنی و عسل توی پارک نزدیک خونه قدم میزدیم. پارکی که تقریبا همه چراغهاش خاموشه و حتی سرویسهای بهداشتی شون قفل شده! یکدفعه آنی گفت: گاهی تعجب می کنم که چقدر به هم شبیه شدیم! وقتی برگشتیم خونه توی آینه نگاه کردم خدایی خیلی هم شبیه نبودیم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۷)

سلام 

۱. مرده گفت: چند روزه که شکمم درد میکنه، میفهمین که منظورم از درد چیه؟!

۲. قرصهایی که پیرمرده آورده بود نگاه کردم و از هرکدوم براش چند بسته نوشتم. گفت: یه قرص دیگه هم میخورم، پوسته شو نیاوردم. گفتم: قرص چی بود؟ گفت: نمیدونم. گفتم: چه رنگی بود؟ گفت: فقط یادمه کوچیک بود!

۳. یه پیرمرد و پیرزن اومدن توی مطب و گفتن: هربار که می اومدیم پیش شما برامون پیامک می اومد که از کار شما رضایت داریم یا نه؟ اما بلد نبودیم جوابشو بفرستیم، گفتیم حالا که اینجایین بیاییم خودمون ازتون تشکر کنیم!

۴. توی سوالهام از خانمی که بچه شو آورده بود به تشنج شک کردم. گفتم: خودشو خیس نکرده بود؟ گفت: نه. چند لحظه بعد مادره گفت: فقط سریع شلوارشو عوض کردم و آوردمش. گفتم: توی این وضعیت شلوارشو چرا عوض کردین؟ گفت: آخه جیش کرده بود. گفتم: شما که گفتین خودشو خیس نکرده بود. گفت: خب آره خودش خیس نشده بود فقط شلوارش تر شده بود!

۵. ساعت یک صبح پسره با گرفتن ویزیت آزاد اومد و گفت: از صبح آبریزش بینی دارم، فقط چند بسته قرص حساسیت میخوام! فردا صبح که به دکتر شیفت صبح گفتم گفت: این که چیزی نیست یه بار ساعت پنج صبح یکی اومد و گفت: یک هفته است بدنم بی حاله!

۶. مَرده اومد توی مطب و گفت: مادرم توی ماشینه، حالش خیلی بده نمیتونم پیاده اش کنم، میشه بیایین توی ماشین ببینینش؟ رفتم و دیدمش و گفتم: کسی را دارین که توی خونه بهشون سرم بزنه؟ گفت: بنویسین میارمش پایین همین جا بزنن براش!

۷. صبح که رفتم توی یکی از درمونگاه های روستایی به یکی از پرسنل گفتم: چه خبر؟ گفت: دیروز به دو نفر از اهالی روستا زنگ زدیم و گفتیم: تست کرونا که توی شهر داده بودین مثبت شده، چند دقیقه بعد با همه اهل منزل اومدن توی درمونگاه و هرچقدر فحش بلد بودن بهمون دادن و گفتن: شما به چه حقی میگین ما مثبت شدیم؟!

۸. نسخه مَرده را که نوشتم گفت: حالا بیا به داروخونه بگو این پول نداره داروهاشو همین طوری بهش بدین آفرین عزیزم بشی!

۹. خانمه از راه رسید یه نگاه کرد توی مطب و گفت: باز هم این دکتره شیفته؟ یه خانم دیگه گفت: میشناسیش؟ گفت: آره مهربونه اما زیاد چیزی حالیش نیست!

۱۰. داشتم یه مریضو می دیدم و از پشت در صدای خانمه می اومد که میگفت: حالا می ریم پیش دکتر تا به محمدرضا آمپول بزنه، و بعد صدای یه بچه که میگفت: نههههه! بعد خانمه میگفت: چرا به دکتر میگم محمدرضا شیطونی میکنه براش آمپول بنویس. باز بچه میگفت: نهههههه ، ... وقتی خانمه اومد توی مطب بچه یکدفعه شروع کرد به گریه کردن، خانمه گفت: نمیدونم چرا این قدر از دکتر میترسه!

۱۱. مَرده گفت: چند روزه نفس که می کشم قفسه سینه ام درد میگیره. گوشیو گذاشتم جاهای مختلف قفسه سینه اش و گفتم نفس بکشه و یه سری معاینات و سوال و بعد هم نسخه شو نوشتم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: من که زیاد درس نخوندم میدونم قلبم کجاست این که مثلا دکتره نمیدونه!

۱۲. به پیرزنه گفتم: سردرد هم دارین؟ گفت: آره سرفه هم دارم. گفتم: نه، سردرد دارین؟ گفت: آره عرق هم میکنم. گفتم: سردرد هم دارین؟ گفت: آقای دکتر من کَرَم نمیفهمم چی میگی هرچی میخوای برام بنویس!

پ.ن۱: یه زمانی همیشه به اندازه چهار پنج پست سوتی ذخیره داشتم، اما حالا این پُستو هم به زور درآوردم!

پ.ن۲: نمیدونم چرا اما چند روزه که نمیتونم برای وبلاگ های توی میهن بلاگ کامنت بگذارم، دوستان میهن بلاگی شرمنده.

پ.ن۳: آنی بهم میگه: یادم باشه بعد از کرونا ببرمت دماغتو عمل کنن! میگم: برو بابا من کی اهل این حرفها بودم؟ میگه: آخه اون قدر توی این مدت ماسک زدی که بینیت پَهن شده! (این هم برای مهندس رافائل، یکی از دوستان بسیار محترم که چند روز پیش فرمودند چرا عسل کلا جای آنیو توی این وبلاگ گرفته. دوست محترمی که بعد از نوشتن این پست رفتم توی وبلاگشون و چون کامنت های آخرین پستشونو بستن به خودم اجازه ندادم توی وبلاگشون به خاطر مرگ خاله محترمشون بهشون تسلیت بگم اما اینجا بهشون تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرشون باشه)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۶)

۱. صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. خانم دکتری که شب پیش شیفت بود گفت: به نظر شما با این مسئول پذیرش چکار کنم؟ گفتم: چطور؟ گفت: دیشب ساعت دو از خواب بیدارم کرده و میگه یه نفر اومده و میگه من چندتا گوسفند دارم یکی شون از صبح ادرار نکرده!

۲. به پیرمرده گفتم: برای معده تون از این کپسول ها نوشتم که باید هرروز صبح بخورین. گفت: من هیچ وقت از این کپسول ها نخوردم، همیشه از این قرص زردها میخوردم. گفتم: باشه عوضش میکنم. کپسولو خط زدم و قرص نوشتم. پیرمرده گفت: اما هیچ وقت معده ام خوب نشد، حالا میخوای این بار از این کپسول ها بنویس ببینم بهتر میشه؟! (اون قرص زردهارو هم که جمع کردن!)

۳. نسخه مرده را که نوشتم گفت: میشه یه بسته از این قرص هم برام بنویسید؟ گفتم: یه بسته صدتایی؟ گفت: نه بابا من یه بسته صدتایی میخوام چکار؟ یه بسته ده تایی کافیه. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: ببخشید میشه بکنیدش یه بسته صدتایی؟ گفتم: من که همون اول ازتون پرسیدم. گفت: شرمنده من فکر کردم منظورتون از یه بسته صدتایی صدتا ده تاییه!

۴. داشتم برای یه پسر ده دوازده ساله نسخه می نوشتم که مادرش گفت: آقای دکتر! شما که دکترین بگین، دکتری خوبه یا حمالی؟ گفتم: چطور؟ گفت: هرچقدر که بهش میگم بشین درستو بخون اصلا گوش نمیده، فقط عاشق اینه که خودشو برسونه خونه عموش که چندتا گاو توی خونه دارن. زیر پای گاوهارو تمیز کنه و باهاشون بازی کنه!

۵. مرده گفت: دلم ورم کرده. گفتم: غذا که میخورین بهتر میشه یا بدتر؟ گفت: درد نمیکنه که بگم بهتر میشه یا بدتر فقط ورم داره!

۶. برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: من تا یک هفته پیش فکر میکردم پزشکی خیلی ساده است، مینشینین و چهارتا خط می‌ نویسین و کلی پول میگیرین اما از هفته پیش متوجه شدم که چقدر کارتون سخته. گفتم: مگه هفته پیش چه اتفاقی افتاد؟ گفت: زنم شد منشی یکی از همکارهای شما!

۷. پیرمرده گفت: من تازه یه زن گرفتم، داروی خوب برام بنویس بیوه نشه یهویی! (برگ اول دفترچه شو نگاه کردم، ۸۵ سالش بود!)

۸. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: از چند روز پیش کف پاش ترک خورده وقتی ادرار میکنه میگه کف پاش میسوزه!

۹. به پیرمرده گفتم: بفرمائید. گفت: تکلم ادرار دارم! (ترجمه: تکرر ادرار)

۱۰. نسخه پسره رو که نوشتم دفترچه شو برداشت و از مطب رفت بیرون، بعد به دوستش گفت: باز هم به این، اون دکتر اون روزی که دیگه هیچی حالیش نبود!

۱۱. به خانمه گفتم: دفترچه تونو بدین تا نسخه تونو بنویسم. گفت: توی پذیرشه داره برام نوبت میگیره حالا دارومو بنویس!

۱۲. پیرزنه گفت: پس من این همه قرص فشار میخورم پس چرا همه اش فشارم بالاست؟ گفتم: روزی چندتا قرص فشار میخورین؟ گفت: یکی!

پ.ن۱: خلوت شدن تعداد درمونگاه ها و بالاتر رفتن سطح فرهنگ مردم تعداد سوتی هارو کم کرده. احتمالا از این به بعد فاصله بین پستها بیشتر میشه.

پ.ن۲: روز بهورز، و روز علوم آزمایشگاهی و روز روان شناس با تاخیر و روز معلم، روز کارگر و روز ماما پیشاپیش مبارک (اگه روزی رو فراموش کردم شرمنده!)

پ.ن۳: عسل چند کلمه انگلیسی ازم می پرسه و معنی شونو براش میگم. بعد میگه: اگه امتحان زبان صد نمره داشته باشه من نمره بالاتر از صد بهت میدم! (فقط امیدوارم جناب B این پستو نخونه )