سلام
این دقیقا همون پستیه که قرار بود بعد از سفرنامه منتشر بشه. بدون هیچ گونه تغییری. ببخشید که دیر شد و امیدوارم تا زمان گذاشتن پست بعدی حال همه مون از چیزی که الان هست بهتر باشه.
1. سریع ترین تغییر حالت چهره را از اضطراب به خنده ای که کل صورت را پر کرد با گفتن یک جمله سه کلمه ای به یک خانم متولد 1385 دیدم و اون جمله این بود: جواب آزمایشتون مثبته! امیدوارم بعدها با به خاطرآوردن این خاطره باز هم همین حالتو پیدا کنه.
2. پسره درحالی که از درد شکم به خودش میپیچید گفت: من آمپول نمیزنم اما سرم میزنم. مادرش گفت: فکر کردی حالا خیلی زرنگی؟ آمپول و سرم که هردوشون یک چیزند!
3. به پیرزنه گفتم: قند هم دارین؟ گفت: نه ولی فشار دارم. اصلا بیا فشارمو بگیر که فکر نکنی دروغ میگم!
4. اواخر وقت اداری بود و وقتی خانم دکتر همراهم گفت "من مجبورم اینجا بمونم و انگشت بزنم شما اگه دوست دارین برین" بلافاصله اومدم لب جاده روستا! چند ماشین اومدند و رفتند و منو سوار نکردند. همین طوری به سمت دیگه جاده نگاه کردم که دیدم یه پراید هاچ بک که چند ثانیه پیش ازم رد شده بود از شونه کنار جاده دنده عقب گرفته و داره با سرعت به طرفم میاد! با تعجب رفتم عقب تر که بهم نخوره که اومد و جلوم ایستاد و دیدم سه چهارتا خانم با هم میگن: سلاااام! وقتی دقت کردم دیدم چند نفر از خانمهای شاغل توی درمونگاه روستای بالائی هستند که همگی پاس گرفتن و با ماشین یکی شون دارن میرن ولایت. سوار شدم که دیدم همه شون دارن میخندن. گفتم: چیه؟ راننده گفت: هیچی الان داشتیم با هم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم که یهوئی گفتم میخواین یه مسافر هم بزنم بشینه کنارتون؟ که سر پیچ بعدی رسیدیم به شما!
۵. به پیرزنه گفتم: این قرص ها را روزی چندتا میخورین؟ گفت: این یکی را یکی صبح یکی شب ولی اون یکی را یکی شب یکی صبح!
6. شیفت عصر و شب بودم. صبر کردم تا درمونگاه خلوت شد. بعد رفتم و به آقای مسئول پذیرش گفتم: میخواین بریم برای شام؟ گفت: راستش ما امروز خیلی دیر ناهار خوردیم. گفتم: باشه میگذاریم برای بعد. بعد یه حمله شروع شد و بعد که دوباره خلوت شد دوباره پرسیدم: هنوز نرفتین شام بخورین؟ گفت: نه! باز هم صبر کردم و همچنان مریض داشتیم و حدود ساعت دوازده شب گفتم: واقعا هنوز شام نخوردین؟ گفت: من هیچ وقت شبها شام نمیخورم وگرنه بقیه بچه ها خیلی وقته که خوردن!
7. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی ترازوی دیجیتال و اومد پائین و گفت: انگار خرابه. یه عدد چهار رقمی نوشت که سه تاشون حروفند! خانمه که رفت بیرون رفتم سراغ وزنه و دیدم وقتی روش می ایستیم اول اسم کارخونه میاد روی صفحه که چهار حرفیه و حرف اولش S!
8. اون خانم دکتری که یک بار ازم قرض گرفته بود دوباره ازم پول قرض کرد و در آخرین ساعات روزی که قول داده بود پولو پس بده ریخت به کارتم. بهش پیام دادم و گفتم: اگه از امروز گذشته بود میرفتین توی لیست بدحساب ها و شاید دفعه بعد بهتون قرض نمیدادم. جواب دادند: خیلی بدی!!
9. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: اسهال داره. گفتم: توی یه روز چندبار شکمش کار میکنه؟ گفت: توی یه روزو نمیدونم اما از خونه که می اومدیم اینجا مجبور شدیم یک بار وسط راه برگردیم خونه و شلوارشو عوض کنم!
10. اواخر وقت اداری اومدم لب جاده که یه تاکسی اومد و رد شد و بعد از رد شدن یکدفعه زد روی ترمز و بعد دنده عقب گرفت و منو سوار کرد. سوار که شدم گفت: شما معلمین درسته؟ گفتم: نه! گفت: پس هیچی. و درحالی که تا ولایت چند نفر دیگه هم براش دست بلند کردند هیچ کس دیگه ای را هم سوار نکرد!
11. مرده ازم یه سوال پرسید و من هم جوابشو دادم. موقع رفتن گفت: خیلی ممنون ببخشید که منو راهنمائی کردین!
12. خانمه گفت: بچه ام دوهفته پیش دلش درد گرفت و فهمیدیم آپاندیسه و عملش کردیم. حالا دوباره دل درد گرفته. بچه را دیدم و براش دارو نوشتم. مادرش گفت: اون دفعه هم گفتند چیزی نیست و دارو نوشتند بعدا فهمیدیم آپاندیسه ها حالا مطمئنین دوباره آپاندیسش نیست؟!
پ.ن1. خونه کلنگی که خریدیم و با باجناقها خرابش کردیم و این خونه را به جاش ساختیم قیمتش شد هفتصد و پنجاه میلیون تومن. حالا یه خونه کلنگی با مساحت فقط دو متر مربع بزرگ تر را توی کوچه کناریمون گذاشتن توی یکی از سایتها برای فروش به قیمت پونزده میلیارد!
پ.ن2. باجناق دوم هم تصمیم گرفت یه ویلا توی شمال بخره و چون پول کم آورد ناچار شد ماشینشو بفروشه. چند روز پیش با آنی سوار ماشین ما شده و وقتی دیده کولر روشنه بهش گفته: شما کولر ماشینو روشن میکنین؟ ما هیچ وقت روشن نکردیم. میگفتیم به موتور ماشین فشار میاد. حالا هم که فروختیمش. الکی خودمونو عذاب دادیم!
پ.ن3. عماد بعد از این که مدتها غرغر ما را به خاطر درس نخوندن برای کنکور شنید از چند روز پیش یکدفعه شروع کرده به درس خوندن! اون هم طبق برنامه ای که یکی از برنامه نویسان مطرح ولایت براش نوشته. امیدوارم کتاب هائی که بهمون معرفی کرده واقعا لازم باشند چون همه شون مال یکی دو انتشاراتی خاص هستند!
سلام
گفتم ممکنه تا بیام سفرنامه را جمع و جور کنم یه کم طول بکشه. یه مقدار از خاطرات که باقی مونده بودند نوشتم برای تشکر از دوستانی که در این مدت به اینجا سر میزدند. خداروشکر که نیازی نیست من برای حفظ خوانندگان هر روز پست بگذارم و از این طرف و اون طرف مطلب کپی کنم.
1. به خانمه گفتم:فعلا براتون دارو مینویسم ... گفت: یعنی نباید یه آزمایش بنویسی ببینی مشکلم چیه؟ همین طوری دارو مینویسی؟ گفتم: چشم! داروها را خط زدم و براش آزمایش نوشتم. گفت: من این همه درد دارم تو برام آزمایش مینویسی؟ حالا تا جواب آزمایش بیاد من نباید یه دارو داشته باشم که بخورم؟!
2. (18+) به خانمه گفتم: آزمایش میدین براتون بنویسم؟ گفت: من اصلا اومدم اینجا که ب..!
3. توی یکی از مراکز دوپزشکه بودم. جائی که مردم پزشکی که همراهم اومده بود خیلی قبول دارند (البته از حق نباید گذشت که کارش هم خیلی از من بهتره) خانمه که پشت در ایستاده بود به اون یکی گفت: همه میگن کار اون دکتره از این یکی بهتره. پس چرا پشت در این یکی شلوغ تره؟ اون یکی گفت: نه اشتباه نکن. مریضهای واقعی میرن پیش اون اما یک سری سرماخوردگی یا اونهائی که فقط مهر میخوان و ... میان پیش این. تعدادشون هم بیشتره برای همین این طرف شلوغ تر میشه!
4. به مرده گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ گفت: آمپول میزنم. چند دقیقه بعد خانم مسئول تزریقات صدام کرد و گفت: به این مرده پنی سیلین زدم و حالش بد شد! رفتم سراغش و وقتی حالش کمی بهتر شد بهش گفتم: کسی هست که تماس بگیرین بیاد سراغتون؟ گفت: خانمم توی ماشین دم در نشسته. خانمشو صدا کردیم و وقتی اومد گفت: شوهرم چش شده؟ گفتم: هیچی پنی سیلین زده یه کم حالش به هم خورده. خانمه رفت بالای سر شوهرش و گفت: باز تو سرخود یه کاری کردی؟ کی گفت پنی سیلین بزنی؟!
5. خانمه گفت: به خاطر درد پهلوم رفتم پیش متخصص. کلی آزمایش دادم و ازم سونوگرافی گرفتن و نهایتا خانم دکتر تشخیص دادن که من هیچیم نیست!
6. به پیرزنه گفتم: از چه موقعی پادرد دارین؟ گفت: یه پنجاه سالی میشه!
7. (18+) یه روز صبح رفتیم به یکی از درمونگاه های روستائی. پرسنل هرچقدر گشتند کلید در مطب را پیدا نکردند و نهایتا من ناچار شدم توی اتاق ماما مریضها را ببینم و ماما هم رفت پیش خانمهای مراقب سلامت (بهداشت خانواده سابق). تخت معاینه مامائی گوشه اتاق بود و خنده دار ترین مسئله هم برای من نگاه خیره بعضی از پسران نوجوان از لای قسمتهایی از پرده اتاق به اون قسمت بود که کمی باز مونده بودند و بعد که میدیدند تخت خالیه سایر نقاط اتاقو نگاه میکردند و وقتی که منو میدیدند بلافاصله فرار میکردند!
8. به خانمه گفتم: سرفه های بچه تون خلط داره؟ گفت: بله اما معمولا خلطهاش از طریق مدفوع دفع میشه!
9. چراغ قوه را برداشتم و رفتم جلو تا گلوی خانمه را ببینم که همون لحظه برق رفت. خانمه ماسکشو که برداشته بود دوباره گذاشت سر جاش و گفت: این هم از شانس ما! همچنان متعجب سر جام ایستاده بودم که چند ثانیه بعد برق وصل شد و خانمه دوباره ماسکشو برداشت!
10. پسره گفت: من فقط اومدم تا برام یه سرم بنویسی. گفتم: چه سرمی؟ گفت: از همون سرمها که میزنن توی دست و قطره قطره میره!
11. خانم مسئول داروخونه هر شیفت می اومد و سفارش میکرد شربت اکسپکتورانت بنویسم چون فقط یک ماه فرصت دارن. من هم وقتی یه مریض نیاز به شربت خلط آور داشت ( نه این که بیخودی بنویسم) براش اکسپکتورانت می نوشتم. یک شب ازش پرسیدم: چندتا اکسپکتورانت دیگه مونده؟ گفت: دوازده تا. توی دوازده تا از نسخه ها نوشتم و بعد رفتم توی داروخونه و گفتم: بالاخره تموم شدن. حالا اجازه میفرمائید بقیه خلط آورها را هم بنویسم؟ گفت: نه حالا باید اکسپکتورانت هائی را بنویسین که فقط دو ماه تاریخ دارن!
12, پیرزنه گفت: این قرص ها را هم برام بنویس. گفتم: روزی چندتا ازشون میخوری؟ گفت: گاهی هر دوازده ساعت یکی میخورم گاهی هم یکی صبح یکی شب!
سلام
1. داشتم برای خانمه داروهای بهداشت روانشو از روی پرونده اش مینوشتم که گفت: این داروها قبلا رایگان بود. حالا پولی شدن؟ گفتم: نه هنوز رایگانند. گفت: پس چرا دفعه پیش از من پول گرفتن؟ آقای مسئول پذیرش را صدا زدم و گفتم: ایشون میگن دفعه پیش برای این داروها ازشون پول گرفتن! گفت: اونی که توی داروخونه است نوه خودشه بره ازش بپرسه چرا ازش پول خواسته!
2. به مرده گفتم: وقتی راه میرین درد کمرتون بهتر میشه یا بدتر میشه؟ گفت: اگه راه برم بهتر میشه اما اگه وَرجه وورجه کنم بدتر میشه!
3. داشتم مریض میدیدم که دیدم صدای خنده آقای مسئول پذیرش بلند شد. بعد که خلوت تر شد ازش پرسیدم: چی شده بود؟ گفت: پسره اومد ازم قبض برای آمپول بگیره. بهش گفتم به اسم کی بزنم؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی کی میخواد آمپولو بزنه؟ گفت: یه دقیقه صبر کنین. بعد رفت توی تزریقات و برگشت و گفت: اینی که آمپول میزنه اسمش خانم ... ه ازش پرسیدم!
4. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: راسته که کرونا دوباره داره جون میگیره؟ گفتم: بله اما بعیده که به اون شدت قبلیش برسه. گفت: خداروشکر الان دو ساله که عروسیم به خاطر کرونا عقب افتاده حالا که قراره هفته آینده عروسیم باشه میگن دوباره داره زیاد میشه!
۵. مسئول پذیرش از مرده پرسید: بیمه تون چیه؟ گفت: بیمه حضرت عباس. هار هار هار!
۶. برای پیرزنه نسخه نوشتم که گفت: برام آزمایش قند و چربی هم بنویس. نوشتم و دوتا برگه را دادم دستش. گفت: حالا با هم قاطی نشن!
7. مرده گفت: پسرم برای تب فقط شربت بروفن میخوره اون هم فقط بروفن موزی! گفتم: من توی نسخه تامین اجتماعی فقط میتونم بنویسم بروفن. دیگه طعمشو خودتون توی داروخونه بگین. بعدا از خانم مسئول داروخونه پرسیدم: بروفن موزی بهش دادی؟ گفت: اینجا فقط انگوری و پرتقالی داشتیم.وقتی به مرده گفتم یه کم فکر کرد و بعد گفت: جهنم! انگوری شو بده!
8. خانم مسئول تزریقات کد ملی شو داد تا براش دارو بنویسم. وقتی نوشتم تصادفا روی خانواده اش کلیک کردم و متوجه شدم امروز تولد شوهرشه. از مطب رفتم بیرون که دیدم ایستاده و داره با مسئول پذیرش صحبت میکنه. گفتم: آخه آدم روز تولد شوهرش میاد سر کار؟ گفت: واااای فکر نمیکردم هنوز با شوهرم در ارتباط باشین! گفتم: با شوهرتون؟ گفت: بله وقتی برای پایان نامه تون میرفتین آزمایشگاه اونجا کار میکرده!
9. توی یک مرکز دوپزشکه بودم و اواخر وقت درمونگاه حسابی خلوت شده بود. به حدی که خانم دکتر گفت: من مجبورم اینجا بمونم و آخر وقت انگشت بزنم اما شما که اینجا انگشت نمیزنین. اگه دوست دارین تشریف ببرین. اومدم لب جاده و هرچقدر برای ماشینها دست بلند کردم سوارم نکردند. تا این که چند دقیقه بعد یه ماشین سنگین از راه رسید. گفتم: اینو که عمرا براش دست بلند نمیکنم! همون طور ایستادم که دیدم اومد و نگه داشت و راننده اش گفت: دکتر! بیا سوارشو ... نشناختی؟ نگاه کردم و دیدم همون قوم و خویش ساکن کیشه که دوباره برگشته ولایت!
10. اول صبح اومدم توی درمونگاه که دیدم کامپیوتر روشن نمیشه. کلی بهش ور رفتم و یکی از پرسنل را هم صدا زدم تا بالاخره روشن شد. در همین حین این بعضی از جمله هایی بود که می شنیدیم:
-: تا حالا که نبودین حالا هم که اومدین کامپیوتر روشن نمیشه!
-: آخه اینا که چیزی حالیشون نیست فقط اسما میان اینجا که ساعتهای کاریشونو پر کنن!
-: اینا کامپیوتر را نمیتونن روشن کنن چطور میخوان مریض ببینن؟!
-: ...
۱۱. پیرزنه آستینشو زد بالا و گفت: ببین! اینجام ورم کرده. بیا دست بزن ... نه صبر کن! بعد آستینشو آورد پائین و گفت: حالا بیا دست بزن!
12. خانمه گفت: من اون قدر برای پادردم آمپول زدم که دیگه خودم خجالت میکشم!
پ.ن1. جلسات رادیوتراپی (پرتو درمانی) خواهر گرامی شروع شده ولی چون قراره اواخر ماه بریم سفر و درنتیجه شیفتهام حسابی فشرده شده فرصت نکردم برم سراغشون.
پ.ن2. گزینه های سفر یکی یکی حذف شدند تا این که نهایتا فقط یکی از گزینه های من باقی موند و یکی از گزینه های آنی. و حتما میتونین حدس بزنین نهایتا گزینه کی انتخاب شد . خلاصه این که قراره مثل سه سال پیش اول چند روز تهران گردی کنیم و بعد چند روز بریم شمال (توی آخرین سفر نوشتم دیگه شمال خیلی تکراری شده اما ظاهرا دیگه چاره ای نیست). قرار شد این بار به شهرهائی سر بزنیم که قبلا نرفتیم. وقتی سرچ کردم دیدم عملا غیرممکنه همه شمالو توی این سفر بگردیم. فعلا دارم چندتا از جاهای دیدنی که تقریبا به هم نزدیک هستند توی اینترنت بررسی میکنم.
پ.ن3. جشن تولد عسل اواخر تیرماه برگزار شد. آخر شب میگه: باورم نمیشه که سنم دورقمی شده. میگم: ده ساله هم که بودی سنت دورقمی بود دیگه! میگه: آخه اون وقت یکی شون صفر بود!
سلام
۱. از خواب بیدارم کردند تا یک بچه را ببینم که از سه روز پیش داره استفراغ میکنه. داروهاشو نوشتم و نسخه را دادم دست مادرش و از مطب رفت بیرون، بعد چون مدتی بود نسخه ای توی سامانه نزده بودم و از سایت خارج شده بود دوباره یوزر و پسورد زدم و وارد سایت شدم و داروها رو زدم توی سامانه بعد از مطب اومدم بیرون که دیدم خانمه و بچه اش نشستن توی سالن. گفتم: مسئول داروخونه نبود؟ گفت: کارت عابربانک ندارم. نشستم وقتی شوهرم داره میره سر کار برام بیاره!
۲. یک دسته کاغذ به اندازه سرنسخه روی میز بود که بالاشون آرم مرکز بهداشت را نداشت. یکی دوتا نسخه روشون نوشتم که مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: روی اینها نسخه ننویسین ایراد میگیرن. بعد یک دسته سرنسخه آرم دار گذاشت روی میز و گفت: روی اینها بنویسین. گفتم: چشم. پیرمرده که نشسته بود تا براش نسخه بنویسم گفت: به دکتر دستور نده! تا چند سال پیش چوپونی میکردی حالا اومدی به دکتر دستور میدی؟!
۳. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من تا به حال به اندازه همه سرمهایی که توی داروخانه تون هست سرم زدم. هرچی میخوای بنویس!
۴. خانمه بچه شو آورده بود. نسخه شو که نوشتم یک برگ فرم ارجاع گذاشت روی میز و گفت: اینو هم مهر کنین تا اگه با داروهای شما بهتر نشد ببرمش پیش متخصص!
5. به مرده گفتم: الان توی خونه هیچ داروئی مصرف میکنین؟ گفت: قرص قند میخورم. این که دیگه یه چیز بدیهیه!
6. نسخه یک بچه را نوشتم و داشتم مهرش میکردم که پدرش گفت: راستی خوب شد یادم انداختین پاش هم سوخته!
7. خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش گفت: چرا به خدا از صبح تا حالا سه بار استفراغ کردی!
8. میخواستم نوشتن نسخه مرده را شروع کنم که گفت: اول یک صلوات بر کوروش ختم کن بعد شروع کن به نوشتن تا اثر کنه!
9. (16+) خواستم توی گلوی پیرزنه را ببینم که دخترش به ماسکش اشاره کرد و گفت: مامان بکش پایین. چند لحظه بعد میخواستم فشارشو بگیرم که دخترش به آستینش اشاره کرد و گفت: حالا بکش بالا!
10. نسخه بچه را که نوشتم به اتوسکوپ (دستگاه دیدن داخل گوش) اشاره کرد و به مادرش گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: به تو چه! بیا بریم!
11. یکی از خانمهای همکار اومد توی مطب و وسط صحبتهاش گفت: ببخشید میگم شما که این همه سال دارین کار میکنین تا به حال اتفاق جالبی براتون نیفتاده؟ گفتم: چطور؟ گفت: مدتیه شروع کردم اتفاقات جالب همکارانو توی یک دفترچه مینویسم. گفتم: نه فعلا که چیزی یادم نمیاد!
12. فشار پیرزنه را که گرفتم گفت: یکی از این دستگاه ها توی خونه داریم اما خراب شده. بیارم درستش میکنی؟!
پ.ن1. بچه ها از مدرسه تعطیل شدن و هر روز دارن میگن الان دو ساله که نرفتیم مسافرت! من هم که هم به خاطر مسائل مالی و هم از ترس بعضی از دوستان جرات سفر رفتن نداشتم! ( کامنتهای این پست را که یادتون نرفته؟!) تا این که بالاخره در برابر اصرارشون تسلیم شدم. سفر خارجی که با وضعیت اقتصادی حال حاضر برامون مثل یک رویاست و حتی سفر با هواپیما هم برامون مشکله و نهایتا میتونیم باز هم با ماشین خودمون بریم سفر. اما هنوز نه زمان سفر مشخص شده و نه مکانش. یه لیست از شهرهائی که دوست داریم ببینیم داریم که یکی یکی دارن به علل مختلف حذف میشن. فعلا هنوز دو سه تا گزینه باقی مونده. تا ببینیم چی میشه.
پ.ن2. آقای دکتر به لطف همکلاسی های دوران دانشگاه که عملش کرده بودند تونست مرخصی استعلاجی شو هر چندماه یک بار تمدید کنه و حالا طبق قانون چون استعلاجیش بیشتر از یک سال طول کشیده رفته دنبال از کار افتادگی!
پ.ن3. عسل میگه: بابا! میدونی عدد 10 نحسه؟ میگم: نه! چطور؟ میگه: آخه هروقت که تو یا مامان یا عماد دارین با گوشیهاتون بازی میکنین و من میام و کنارتون میشینم میبازین! میگم: خب این چه ربطی به عدد ده داره؟ میگه: خب من ده سالمه دیگه!
سلام
طبق معمول خلاصه ای از خاطرات هر پنجاه پست یک بار:
201. به خانمه گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من اون قدر آمپول زدم که وقتی آب میخورم از همه جای بدنم آب میزنه بیرون!
202. مرده گفت: بنویس برم پیش ارتوپد. دفترچه بیمه شو مهر کردم و رفت. چند دقیقه بعد اومد و گفت: من گفتم برام عکس بنویسی پس کجا نوشتی؟ گفتم: شما گفتین ارتوپد، حالا عکس براتون بنویسم؟ گفت: از کجا؟ گفتم: من چه میدونم؟ در حالی که سرشو تکون میداد و از مطب بیرون میرفت گفت: مسخره است!
203. دفترچه بیمه روستایی مریضو مهر کردم تا بره پیش متخصص و علت ارجاعو نوشتم ادامه درمان. چند دقیقه بعد مریضه برگشت و گفت: چرا نوشتین برای ادرار درمانی؟!
204. مرده با درد شکم اومده بود. گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ خانمش گفت: آره دو ماه پیش عفونت ریه داشت! گفتم: خب الان که عفونت ریه نداره. گفت: میدونم اما شغلش هنوز همونه!
205. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا گاز هم بنویس. گفتم: گاز آزاده. گفت: پس چرا براش پول میگیرن؟!
206. (۱۳+) خانمه گفت: هروقت هوا سرد باشه و برم بیرون فورا لرز میکنم. فکر کنم یه جای بدنم یه سوراخ داره سرما میاد تو!
207. (۱۸+) خانمه گفت: چند روز پیش سقط کردم. گفتم: چند ماهتون بود؟ گفت: شش هفته. گفتم: بهتره به این زودی دوباره باردار نشین، یه مدت قرص بخورین. گفت: لازم نیست. شوهرم یه شهر دیگه سر کاره الان چهار ماهه که اصلا خونه نیومده!
208. ساعت حدود دو صبح بود و درمونگاه غلغله. راننده آمبولانس از اتاقش اومد بیرون و گفت: چه خبره؟ چرا این قدر شلوغه؟ گفتم: نمیدونم. زیر لب یه چیزی خوند و گفت: یه ورد خوندم تا صبح فقط یه مریض دیگه میاد! تا حدود سه بیدار موندم و مریضی نیومد و خوابیدم. صبح چند دقیقه پیش از این که پزشک شیفت صبح بیاد یه مریض دیگه اومد!
209. (۱۸+) چوبو برداشتم تا گلوی دختره رو ببینم که گفت: لطفا تا ته فرو نکنین!
210. به پیرمرده گفتم: فشارتون سیزدهه در حد خوردن قرص نیست. گفت: پس در حد چیه؟!
211. پیرزنه گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. میدونی که من از کدوم قرصها میخورم؟ گفتم: من از کجا باید بدونم؟ گفت: از اونجا که درسشو خوندی!
212. مرده دخترشو آورده بود و گفت: یه آمپول هم براش بنویس. دختره گفت: ببینین دکتر! شما تجربی خوندین من هم دارم تجربی میخونم، آمپول نمیخواد دیگه!
213. پیرمرده داروهایی که تازه براش نوشته بودم آورد و گفت: اینهارو هم باید بندازم توی آب جوش و بخورم؟ گفتم: من چنین چیزی براتون ننوشتم. کدومو میگین؟ یه نگاه کردم و گفتم: نه پدرجان! اینها پنبه الکله برای آمپول هاتون!
214. پیرزنه گفت: یادم رفت پوسته قرص فشارمو بیارم برام بنویس. گفتم: قرصتون چند میلی بود؟ گفت: نه چند میلی نبود. گرد بود یه خط هم وسطش بود!
215. مرده با مسئول پذیرش بحثش شد. وقتی اومد توی مطب گفت: آخه من که مرض ندارم بیام اینجا، مریضم که میام!
216. صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. خانم دکتری که شب پیش شیفت بود گفت: به نظر شما با این مسئول پذیرش چکار کنم؟ گفتم: چطور؟ گفت: دیشب ساعت دو از خواب بیدارم کرده و میگه یه نفر اومده و میگه من چندتا گوسفند دارم یکی شون از صبح ادرار نکرده!
217. مَرده گفت: چند روزه نفس که می کشم قفسه سینه ام درد میگیره. گوشیو گذاشتم جاهای مختلف قفسه سینه اش و گفتم نفس بکشه و یه سری معاینات و سوال و بعد هم نسخه شو نوشتم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: من که زیاد درس نخوندم میدونم قلبم کجاست این که مثلا دکتره نمیدونه!
218. نسخه خانمه را که نوشتم یه دفترچه دیگه گذاشت روی میز و گفت: هرچقدر به دخترم گفتم بیاد پیشتون گفت من روم نمیشه حالا میشه براش دارو بنویسین؟ گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: الان پونزده سالشه توی بینیش اصلا مو نداره!
219. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه ایستاد. شوهرش رفت جلو و گفت: چند کیلوئی؟ خانمه اومد پائین و گفت: هیچی! خرابه، بیا بریم!
220. یه نفرو آوردن توی مرکز شبانه روزی و گفتن موقع خوردن غذا یه قطعه بزرگ گوشت توی گلوش گیر کرده. کارهای ابتدایی که میشد اونجا انجام داد (مثل مانور هایملیخ و ...) انجام دادیم و فایده ای نداشت. مرده داشت سر و صداش بلند میشد که نفسم گرفت و دارم خفه میشم و یه کاری بکنین و ... به ناچار به راننده آمبولانس گفتم ببردش بیمارستان. چند دقیقه بعد راننده زنگ زد و گفت: از دست انداز اول شهر که رد شدم لقمه رفت پایین، ببرمش بیمارستان یا برش گردونم؟!
221. راننده آمبولانس یه جعبه شیرینی آورد و گفت: اینو به مناسبت روز پزشک براتون خریدم. تشکر کردم و با بقیه همکارها شیرینی ها را خوردیم. بعد که تموم شدن گفت: الکی گفتم اینو برای تولد بچه ام خریده بودم!
222. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیشه همش خودت بیایی اینجا؟ چندتا دختربچه و پسربچه ریختن اینجا و میگن ما دکتریم!
223. یه زن و شوهر نوزادشونو برای معاینه اولیه آوردن. دیدمش و گفتم: مشکلی نداره. پدرش گفت: دیگه تا کِی واکسن نداره؟ گفتم: دو ماهگی. گفت: اون وقت از کجا بفهمیم دو ماهش شده؟!! (خدائی یه لحظه شک کردم درست شنیدم یا نه؟!)
224. به دختره گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: نه. مادرش گفت: چرا داره هنوز شروع نشده!
225. به مرده گفتم: دل درد بچه تون چه زمانیه؟ گفت: از نیم ساعت پیش از خوردن غذا شروع میشه تا نیم ساعت بعد از خوردن غذا!
226. به مرده گفتم: براتون یه شربت مینویسم .... گفت: پس قرص سرماخوردگی نمینویسین؟ گفتم: چرا. گفت: چندتا کپسول هم بنویس. گفتم: نوشتم. گفت: من که تا آمپول نزنم اصلا خوب نمیشم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: این چه دکتریه؟ همه شو که خودم گفتم! (خب مهلت بده برادر من!)
227. (۱۸+) خانمی که اخیرا توی دو بیمارستان مختلف دو عمل جراحی مختلف انجام داده بود گفت: بیمارستان اولی خیلی خوب بود. مثلا پرستارهاش اون قدر قشنگ رگ میگرفتن که من اصلا نمیفهمیدم. اما توی بیمارستان دومی تا میخوابیدی روی تخت هل میدادن توش!
228. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنین. گفت: نمیخواد! صبح خودم توی آینه دیدم. یه چرک گنده روی این لوزه ام بود! شوهرش گفت: خب حالا دهنتو باز کن ببینه. گفت: خب برای چی؟ میخواد ببینه بعد بگه چرک داره. من که خودم دیدم میگم چرک داره!
229. پیرزنه گفت: از وقتی چشممو عمل کردم خیلی سرما میخورم. فکر کنم از همین سوراخی که توی چشمم درست کردن سرماها میرن توی بدنم!
230. برای خانمه دارو نوشتم و دفترچه شو دادم بهش. گفت: یه آزمایش کامل هم میخوام بدم. نوشتم. گفت: یه سونوگرافی از پستان هم برام مینویسی؟ نوشتم. گفت: یه سونوگرافی تیروئید هم بنویس اما توی یه برگ دیگه. گفتم: خب چرا یک جا انجامشون نمیدین؟ گفت: آخه مرکزی که برای سونوگرافی پستان میرم فقط مخصوص پستانه. نوشتم. گفت: حالا توی یه برگ دیگه یه سونوگرافی رحم و ضمائم بنویس. گفتم: اینو دیگه چرا جدا بنویسم؟ گفت: اون مرکزی که برای سونوی تیروئید میرم اصلا دستگاه سونوی رحمشو قبول ندارم!
231. درحال دیدن مریض بودم و هر چند ثانیه یک بار صدای یه خانم میومد که میگفت: بگی حالم خیلی بده ها! مریض که رفت بیرون یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. گفتم: بفرمائید. گفت: حالم خیلی بده!
232. شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. ساعت حدود دو بالاخره مریضها تموم شدند
و رفتم توی اتاق استراحت و بلافاصله از هوش رفتم. ساعت حدود چهار با صدای
زنگ موبایلم از خواب پریدم و دیدم خانم مسئول پذیرش زنگ زده. وقتی جواب
دادم گفت: ببخشید دو سه بار زنگ اتاق استراحتو زدم و بیدار نشدین. عذرخواهی
کردم و رفتم و مریضو دیدم. سه شب بعد دوباره با همین خانم شیفت بودم و
دوباره همین اتفاق تکرار شد! وقتی مریضو دیدم و رفت، رفتم دم پذیرش و
گفتم: شرمنده اصلا سابقه نداشت من اینطور خوابم سنگین بشه. حالا دوبار پشت
سر هم و هردوبار هم توی شیفت شما. گفت: من خوشحالم که وجودم این قدر بهتون
آرامش میده که راحت میخوابین!
233. یکی از خانمهای مسئول تزریقات (که چند ماه پیش بعد از مدتها درگیری قضائی از شوهر معتادش جدا شده بود و حضانت دختر پنج شش ساله شو هم گرفته بود) اوقاتش تلخ بود. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز با ... (دخترش) رفتیم ... (یکی از گردشگاههای طبیعی نزدیک ولایت) که دیدیم یه عروس و داماد با ماشین عروس اومدن و با اقوامشون با یه فاصله حدودا صد متری از ما شروع کردند به رقصیدن و .... دخترم گفت: بریم تماشا؟ گفتم:من که حوصله شو ندارم خودت برو ولی خیلی مواظب باش. رفت و برگشت و دیدم همچنان داره میخنده و میرقصه. گفتم: چیه؟ گفت: عروسی بابام بود!
234. یک بچه شش ماهه را با اسهال آوردند. به مادرش گفتم: غذا هم بهش دادین یا فقط شیر خودتونو میخوره؟ گفت: بهمون گفتند از شش ماهگی دیگه باید بهش غذا بدیم. دیشب پدرش رفت نون خامه ای خرید با بچه با هم خوردیم!
235. بچه تا اومد توی مطب فشارسنجو نشون داد و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این دستگاهه! نسخه شو که نوشتم و داشت میرفت بیرون چشمش افتاد به دستگاه حضور و غیاب و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این وسیله است!
236. مرده گفت: دیشب از خواب پریدم دیدم نفسم داره تنگی میکنه. به خودم گفتم نکنه میخوام کرونا بگیرم؟ یه ماسک زدم و خوابیدم!
237. (18+) یک شیفت شب وحشتناک را گذروندیم. صبح فردا خانم مسئول داروخونه که میخواست شیفت را به همکارش تحویل بده گفت: دیشب آقای دکتر تا صبح منو ترکوند!
238. مرده با دندون درد اومده بود. بهش گفتم: وضع دندونهاتون خرابه پیش دندون پزشک نرفتین؟ گفت: برادرم دانشجوی دندون پزشکیه. منتظرم درسش تموم بشه!
239. خانمه گفت: برام پنی سیلین بنویس. گفتم: تا حالا پنی سیلین زدین؟ گفت: نه. گفتم: خب پس ممکنه حساسیت داشته باشین. گفت: نه حساسیت ندارم سرما خوردم. شوهرم سرما خورده بود از اون گرفتم!
240. به خانمه گفتم: دلتون چه مواقعی درد میگیره؟ گفت: وقتی که جای شما خالی میرم توی دستشوئی!
241. پرونده داروهای بهداشت روان خانمه را نگاه کردم و گفتم: ظاهرا خیلی وقته که نیومدین قرصهاتونو بگیرین. گفت: آره از دفعه پیش که اومده بودم اینجا دیگه نیومدم!
242. مرده با یک توده چربی روی صورتش اومد و گفت: این فرم را مهر کن میخوام برم پیش متخصص اینو درش بیاره. درحال مهر کردن پرسیدم: درد که نداره؟ گفت: نه خانمم اصرار داره که درش بیارم وگرنه من مشکلی باهاش ندارم. شما به خانم خودتون نگاه نکنین که قیافه تون اصلا براش مهم نیست خانم من خیلی براش مهمه!
243. نسخه مرده را که نوشتم گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: نه! فقط دارم کم کم پیر میشم. میتونی کاری براش بکنی؟!
244. برای خانمه نسخه مینوشتم که تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشت و گفت: من الان توی دکترم بگذار وقتی اومدم بیرون بهت زنگ میزنم!
245. پسره گفت: برام فرم ارجاع مهر کنین برای دکتر گوش و حلق و بینی. البته من فقط با قسمت گوشش کار دارم!
246. دختره گفت: چند شبه که این سوراخ بینیم کویره اون یکیش دریا. شب بعد جاشون عوض میشه اون میشه کویر این میشه دریا! (ببخشید دریا خانم!)
247. پیرزنه گفت: از چند روز پیش دستم اون قدر درد میکنه که اصلا نمیتونم راه برم!
248. گلوی بچه را که نگاه کردم مادرش گفت: میشه یکی از این چوبها را برداره؟ گفتم: بفرمائید. بچه چوبو برداشت و بعد به چراغ قوه اشاره کرد و گفت: اینو هم میخوام!
249. خانمه گفت: یبوست دارم. هفته ای یک بار میرم دستشوئی و فقط چندتا نقل میگذارم کف دستشوئی!
سلام
1. به خانمه گفتم: ساکن کجا هستید؟ گفت: روستای .... گفتم: اونجا که خودش پزشک داره چرا اومدین اینجا؟ گفت: شوهرم گفت دکترهای اینجا بهترند گفت وقتی توی اون درمونگاه سرماخوردگی منو تونستن خوب کنن حتما اسهال تو را هم میتونن خوب کنن!
2. به مرده که بچه شو آورده بود گفتم: کپسول میخوره براش بنویسم؟ گفت: این سنگ هم براش بنویسین میخوره فقط بهش نگین آمپول بزن!
3. (14+) دوتا سرباز نیروی انتظامی اومدند و یکیشون گفت: با ماشین پلیس توی خیابون گشت میزدیم که دلم درد گرفت. بعد از معاینه بهش گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه نمیزنم. اون یکیشون گفت: خب یه آمپول میزدی ما هم یه سیاحتی میکردیم!
4. خانمه گفت: یبوست دارم. هفته ای یک بار میرم دستشوئی و فقط چندتا نقل میگذارم کف دستشوئی!
5. به پسره گفتم: سرفه هم دارین؟ گفت: دارم ولی خیلی کم. برادرش که همراهش اومده بود گفت: خیلی کم؟ تو دیشب تا صبح پدر منو درآوردی نگذاشتی بخوابم حالا میگی خیلی کم؟!
6. به بچه گفتم: سرفه هم کردین؟ گفت: بله. پدرش گفت: من از صبح تا حالا کنار تو بودم. تو کی سرفه کردی که من نفهمیدم؟ بچه گفت: همون موقع که تو سرت توی گوشی بود!
7. نسخه بچه را که نوشتم مادرش گفت: پوست لبش را هم می کَنه. چکار کنم؟ گفتم: چندوقته؟ گفت: از وقتی فهمیده به این میگن لب و به اینجاش میگن پوست داره پوستشو می کَنه!
8. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: از همونها که میخورم!
9. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم که گفت: این خطهائی که روی کاغذ میکشین علامتهائی هستن که فقط شما و داروخونه تون ازش سردرمیارین درسته؟
10. قرار بود برم به یکی از مراکز دوپزشکه. صبح سوار ماشین شدم و بعد رفتیم دم خونه خانم دکتری که تازه اومده بود طرح و من تا به حال ندیده بودمش. بعد با هم رفتیم توی درمونگاه و هرکدوممون رفتیم توی مطب خودمون. یکی دو ساعت بعد دیدم خانم دکتر اومد توی مطب. گفتم: بفرمائید خانم دکتر! گفت: فقط میخواستم عرض ادب کنم! ببخشید اون موقع که من سوار ماشین شدم شما رو نمیشناختم!
11. خانمه با دخترش اومده بود. بهش گفتم: آمپول میزنین؟ به دخترش گفت: به بابا زنگ بزن بگو میخواد آمپول بنویسه. بزنم؟!
12. (15+) مامای مرکز اومد پیشم و گفت: یک خانم باردار اومده و میخواد این آمپولو بزنه اشکالی نداره؟ گفتم: نه هیچ عارضه ای توی بارداری نداره. گفت: البته یک عارضه داره. گفتم: چی؟ گفت: آدم ک..ش سوراخ میشه! (اون قدر فکر کردم تا یه چیزی یادم بیاد و این پست را کامل کنم که این خاطره از زمان طرح یادم اومد! این خانم ماما هم بعد از طرح استخدام شد و الان یک پست مهم توی شبکه داره (البته توی یک شبکه دیگه)
پ.ن1. بعد از مدتها دوتا فیلم خوب دیدم اون هم تقریبا پشت سر هم. متری شش و نیم (ایرانی) و انگل (کره ای) گرچه پایان فیلم انگل خیلی برام عجیب و غریب بود اما درمجموع از فیلم خوشم اومد.
پ.ن2. یک فروند یاکریم اومد و توی تراس خونه لونه ساخت. خیلی سعی کردیم زیاد توی تراس نریم اما گاهی لازم بود که بریم. پرنده بیچاره هم معمولا تخمشو رها نمیکرد. تا این که تخمش جوجه شد و جوجه بزرگ شد و بالاخره پرواز کرد و رفت. بعد دیدیم چوبهای لونه اش داره کمتر و کمتر میشه و چند روز بعد فهمیدیم توی تراس خونه باجناق دوم لونه شو برپا کرده!
پ.ن3. توی خونه ما معمولا روز دختر را جشن نمیگیریم. اما امسال که یکی دوتا از دوستان مجازی یادآوری کردند موقع برگشتن از سر کار رفتم دو سه تا قنادی تا یه کیک بگیرم اما تموم کرده بودند. تا این که بالاخره توی یک قنادی یک کیک کوچیک پیدا کردم. گفتم: لطفا این کیکو بدین. فروشنده گفت: کدوم یکی؟ گفتم: یکی که بیشتر نمونده! کیکو گرفتم و رفتم خونه و چند دقیقه بعد دیدم عسل ازش عکس گرفته و با گوشی قدیمی خودم توی واتس آپش استوری کرده و ازم تشکر کرده! بعد هم گفت: هرسال من این عکسهای این طوریو میدیدم و حسرت میخوردم! حالا یه کم اونها حسرت بخورن! تا چند روز هم کیک توی یخچال بود و دلش نمیومد کیکو بخوره!
سلام
1. نسخه خانمه را که نوشتم یک برگ سرنسخه دیگه گذاشت روی میز و گفت: یک نوبت هم برای دخترم گرفتم. مواظب باش گم نشه تا برم خودشو بیارم!
2. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: برام آزمایش هم بنویس. گفتم: چه آزمایشی میخواین بدین؟ گفت: یه آزمایش که ببینم کی قراره شرّمون کنده بشه؟!
3. پیرمرده گفت: این قرص خوابها ضرری هم دارند؟ گفتم: بدنتون بهشون عادت میکنه. گفت: خب این که بهش عادت میکنیم یعنی ضرر داره؟!
۴. به یه بچه گفتم: دلت یه کم درد میگیره یه کم خوب میشه؟ گفت: نه یه کم درد میگیره دو ساعت خوب میشه!
5. (16+) دختره گفت: گلوم درد میکنه. چوب و چراغ قوه را برداشتم و رفتم طرفش اما همچنان ماسکش روی صورتش بود. مادرش گفت: مامان! بکش پایین تا دکتر ببیندش!
6. ظهر که رفتم سر شیفت آقای مسئول پذیرش گفت: امروز صبح خانمه بهم گفت: این خانم توی تزریقات دست بچه مو سوراخ سوراخ کرد و نتونست سِرُمشو بزنه. اگه شوهرم اینجا بود الان میرفت موهاشو میکشید!
7. پسره مادربزرگ 93 ساله شو آورده بود و گفت: الان چند هفته است که میگه از سَرَم عکس بگیرین. حالا هر دستگاهی که اینجا دارین بگذارین روی سرش و بگین عکس گرفتم تا خیالش راحت بشه!
8. گلوی بچه را که نگاه کردم مادرش گفت: میشه یکی از این چوبها را برداره؟ گفتم: بفرمائید. بچه چوبو برداشت و بعد به چراغ قوه اشاره کرد و گفت: اینو هم میخوام!
9. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: امروز صداش عوض شده. به بچه گفتم: الان جائیت هم درد میکنه؟ مادرش گفت: نه درد نمیکنه! به بچه گفتم: سرفه هم میکنی؟ مادرش گفت: نه فقط صداش عوض شده! گفتم: خانم خب شما اجازه بدین دو کلمه حرف بزنه ببینم صداش چطور شده! مادرش گفت: آهان! بعد به بچه گفت: بگو عمو! بگو بابا! بعد که بچه تکرار کرد به من گفت: حالا دیدی صداش نسبت به قبل چقدر تغییر کرده؟!
10. مرده اومد و گفت: اومدم تا برای بچه ام یک سری آزمایش کامل بنویسی ببرمش شهر. گفتم: چند سالشه؟ گفت: هفت ماهشه. گفتم: مشکلی داره؟ گفت: نه فقط کمی سرما خورده. گفتم: خب پس آزمایش کامل برای چی؟ اصلا بچه هفت ماهه مگه چقدر خون داره؟ گوشیشو از جیبش درآورد و به خانمش زنگ زد و گفت: دکتر میگه نمیشه آزمایش کامل براش بنویسم خونش کمه! نمیدونم خانمش چی گفت که مرده رو کرد به من و گفت: عکس کلی هم نمیشه براش بنویسی؟! گفتم: نه نمیشه الکی این همه اشعه بزنن به بچه که چی بشه؟ گفت: پس اقلا یه آزمایش ادرار براش بنویس!
11. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: بردمش پیش متخصص اما خوب نشد. حالا زنگ زدم به دکترش گفت یه آمپول بهش بزنین. حالا براش بنویسین تا برم بگیرم. نسخه شو که نوشتم بچه شروع کرد به گریه و گفتن: من آمپول نمیزنممممم! مادرش گفت: حالا بریم داروهاتو بگیریم شاید اصلا آمپول ننوشته باشه!
12. تب بچه را با تب گیر دیجیتالی گرفتم که بچه گفت:چه خوشگله! یکی از اینها برام بخرین! مادرش گفت: نمیشه اینها مال دکترهاست. بچه گفت: خب من هم که نمیگم حالا بخرین برای تولدم بخرین!
پ.ن1. برادر آقای صاحبخونه و خانواده اش تا آخر تعطیلات خونه ما بودند. روز آخر هم بهم میگن: همه از این چند روز تعطیلی استفاده کردند غیر از تو! روم نشد بگم چرا نشد استفاده کنم! (البته دو نکته را باید مد نظر داشت: 1. توی این چند روز دو سه تا شیفت داشتم. 2. دو وعده غذایی ما مهمون مهمونهامون بودیم!)
پ.ن2. چند روزه که با گوشی نمیتونم برای وبلاگهای بلاگ اسکای نظر بگذارم اما با کامپیوتر محل کار میتونم. از طرف دیگه برای وبلاگ های غیر از بلاگ اسکای میتونم با گوشی کامنت بگذارم نمیدونم چرا؟!
پ.ن۳. از چند هفته پیش به عسل گفته بودند روز شنبه (فردا) میرن اردو. حالا پیام دادن که اردو در حیاط مدرسه برگزار خواهد شد! کفر عسل دراومده!
سلام
1. خانمه گفت: این بچه را چندبار آوردم دکتر و خوب نشده. یه آزمایش براش بنویس ببینم چه مرگشه؟ براش آزمایش نوشتم. وقتی میرفتند بیرون بچه از مادرش پرسید: خب حالا معلوم شد چه مرگمه؟!
2. توی یک مرکز دوپزشکهء همیشه شلوغ بودم. اما اون روز بیش از حد شلوغ شده بود و از صبح فقط درحال دیدن مریض و نوشتن نسخه بودم. اواخر وقت اداری بود که یکی از خانمهائی که پشت در ایستاده بود از یکی دیگه از خانمهای منتظر پرسید: توی اون یکی اتاق هم دکتر هست؟ اون یکی گفت: نه امروز فقط همین یکیه! درحال تعجب کردن بودم که خانم اولی آروم در اون یکی مطب را باز کرد و گفت: اهه یه دکتر دیگه هم اینجا هست و ما این همه وقت این طرف منتظر بودیم! دیگه نمیدونم واقعا از صبح در بسته بوده؟ خانم دکتر ...!
3. خانمه گفت: این بچه از چند روز پیش تب داره. گفتم: همیشه تب داره؟ گفت: تا وقتی که خوابه خوبه. تا بیدار میشه داغ میشه!
۴. راننده مرکز توی راهِ رفتن به روستا یک سی دی از ترانه های یکی از خواننده های اون طرف آب گذاشته بود. خانم دکتر دندون پزشکی که جدیدا با ما همسفر شده گفت: چه آهنگهای قشنگی گذاشتین ... و الان بیشتر از یک ماهه که ما داریم اون ترانه ها را گوش میدیم!
5. راننده یکی از مراکز هر روز که اونجا بودم حدود ساعت ده صدام میکرد و بعد که میرفتم توی آبدارخونه یک فنجون قهوه بهم میداد. من هم تشکر میکردم و میخوردم و مدیون لطفش بودم. یک روز یکی دو بار صدام کرد و چون مریض داشتم نرفتم. بالاخره برای سومین بار که صدام کرد رفتم و قهوه را خوردم و دیدم راننده شروع کرد به شستن قهوه جوشش و به خودش گفت: من که قهوه مو خورده بودم حیف بود اینو هم بریزم!
6. درحال دیدن مریض بودم که یکی از پرسنل با یک دسته کاغذ A4 اومد و گفت: این آمار منو مهر و امضا میکنین؟ باید بفرستم شبکه. چندتا شونو که مهر کردم گفت: چقدر مهرتون کم رنگ شده. بدین ببرم براتون جوهر بریزم توش. تشکر کردم و مهر را بهش دادم. چند دقیقه بعد آوردش و گفت: این مهرتون چطوریه؟ هرچقدر جوهر داشتم ریختم توش و پررنگ تر نشد! مهر را ازش گرفتم و چند نسخه باهاش مهر کردم و دیدم مرتبا داره کم رنگ تر میشه! چند لحظه بعد یکی دیگه از پرسنل با یک دسته برگه دیگه اومد و گفت: چقدر مهرتون کم رنگ شده! گفتم: خانم ... الان برد و جوهر توش ریخت اما نمیدونم چکارش کرده که کم رنگ تر شده؟! پرسنلی که تازه اومده بود مهر را برداشت و چند لحظه بهش وررفت و گفت: درست شد. اون قسمتی که توش جوهر میریزیم را برعکس گذاشته بود! (خودم بهش ور نرفتم چون درمونگاه به شدت غلغله بود!)
7. خانمه گفت: من از قطره اشک مصنوعی استفاده میکردم اما الان چند ماهه که استفاده نکردم و چشمم اذیت میشه چکار کنم؟ گفتم: خب چرا استفاده نکردین؟ گفت: آخه باردار شدم بعد روی قطره را هم خوندم دیدم مواد نگهدارنده داره!
8. خانمه گفت: امروز آخرین روز پریودمه. اما تازه امروز خونریزی پیدا کردم. این چند روز اصلا خونریزی نداشتم!
9. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: میشه انسولینمو هم بنویسی؟ گفتم: بله! از کدومشون میزنین؟ توی کیفشو گشت و بعد گفت: نیاوردمشون. همراهش گفت: خب چرا نیاوردی؟ حالا از کجا بدونه چه نوع انسولینی میزنی؟ پیرزنه گفت: من چه میدونم؟ آخه من آدمم؟!
10. پیرزنه گفت: از چند روز پیش دستم اون قدر درد میکنه که اصلا نمیتونم راه برم!
11. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: یک شربت هم برای خواهر شوهرم بنویس میخواد بره. گفتم: کجا میخواد بره؟ گفت: ان شاءالله اون دنیا!
12. توی ماه رمضان هرچقدر به خانمه گفتم: آمپول بزنین گفت: نه! روزه ام باطل میشه. هرچقدر هم گفتم آمپولش تقویتی نیست و مشکلی نداره فایده ای نداشت. روز عید فطر اومد جائی که شیفت بودم و گفت: من همونی هستم که هرچقدر بهت گفتم برام آمپول بنویس گفتی نه روزه ات خراب میشه حالا آمپول نزدم خوب نشدم!
پ.ن1. بالاخره گوشی سابقم درست شد و اونو تحویل عسل دادم. ظاهرا که دیگه هیچ مشکلی نداره. انگار فقط قسمت بود عسل هم گوشی دار بشه!
پ.ن۲. سالهاست که به جز بعضی از فوتبال ها عملا شبکه های تلویزیونی ایرانو نگاه نکردم. اما برام جالب بود وقتی چند روز پیش شنیدم بابا که همیشه با ماهواره مخالف بود هم نصّاب آورده و دیش گذاشته!
پ.ن۳. امروز دوز چهارم واکسن کرونا را هم زدم. فعلا فقط مخصوص کادر درمانه و بالای هشتاد سال!
۱. به پسره گفتم: با اون داروها که پریروز بهتون دادم دردتون بهتر شد؟ گفت: دیروز فقط دردش کمتر شد اما امروز بهتر شد!
2. مرده دخترشو آورده بود و گفت: براش آمپول بنویس. دختره گفت: نههه آمپول نهههه. نهایتا شربت نوشتم. یکدفعه بابای دختره گفت: اگه آمپول نمیزنی باید شربت عفونت بخوری. دختره گفت: شربتهاشون طعمشون خوب نیست! باباش گفت: بالاخره کدومشون؟ یکیشونو انتخاب کن. دختره گفت: خب پس آمپول میزنم. گفتم: خب پس شربتو خط میزنم آمپول مینویسم. باباش گفت: نه دیگه چیزی که نوشتین همونه نباید عوضش کنین!
3. داشتم برای خانمه فرم ارجاع به متخصص مهر میکردم که گفت: راستی پیش یک دکتر دیگه هم میخواستم برم. گفتم: اینجا دیگه فرم ارجاع ندارم یکی از پذیرش بگیرین و بیارین تا براتون مهر کنم. گفت: حالا نمیشه اون یکی دکتر را هم گوشه همین بنویسین؟!
4. دختره گفت: چند شبه که این سوراخ بینیم کویره اون یکیش دریا. شب بعد جاشون عوض میشه اون میشه کویر این میشه دریا! (ببخشید دریا خانم!)
5. (18+) به دختره گفتم: سابقه کم خونی نداشتین؟ گفت: نه هرجا که دادم بهم گفتن خیلی خوبه!
6. توی یک مرکز تزریق واکسن کرونا بودم. یک خانم اومد تا واکسن بزنه و رفت توی اتاق تزریقات خواهران. خانم مسئول پایگاه گفت: این دختره که امروز فرستادن برای تزریقات تازه کاره. من یواشکی برم ببینم کارش چطوره؟ بی صدا رفت توی اتاق تزریقات و چند لحظه بعد دیدم صدای فریادش بلند شد! بعد که اومد بیرون گفت: واکسن مریضو زد بعد سر سوزنو آورد عقب و کرد توی انگشت من! خانمه که تزریق انجام داده بود هم گفت: خب من از کجا میدونستم شما اومدین پشت سَرَم ایستادین؟!
7. (18+) این خاطره از من نیست. یکی از همکاران تعریف کرد: یک خانم جوون با سوزش ادرار اومده بود. وسط گرفتن شرح حال گفت: من الان ده روزه که ازدواج کردم. گفتم: خب پس احتمالا یکی از علل مشکلتون هم اینه که رابطه تون زیاد بوده. گفت: بله! بعد از ازدواج یک هفته رفتیم شمال ماه عسل. اما توی این یک هفته اصلا از اتاق هتلمون بیرون نرفتیم!
8. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: الان دو روزه که کمرم درد میکنه. بعد هم یک شرح حال کامل از نوع کمردرد و انتشارش به پا و ... بهم داد. گفتم: خب پس یک پماد مینویسم که بمالین به کمرتون ... که گفت: نه من همه داروهای مال کمر درد را دارم. الان فقط میخواستم دو بسته قرص معده برام بنویسین!
9. توی یکی از مراکز دوپزشکه مریض میدیدم که یک پیرزن اومد توی مطب و گفت: دکتر! فقط میخواستم بگم ببخشید! گفتم: چرا؟ گفت: آخه من همیشه میومدم پیش شما. امروز نفهمیدم که شما هم هستین فکر کردم خانم دکتر تنهاست رفتم پیش اون. حالا دیدم شما هم هستین!
10. با خانم "ی"شیفت بودم. بهش گفتم: راستی اون شب که شیرینی فرستاده بودین من هم اینجا شیفت بودم. خیلی ممنون. گفت: میدونی شیرینیش مال چی بود؟ گفتم: بله. گفت: پس چرا چیزی نمیگی؟ چرا تبریک نمیگی؟ گفتم: ببخشید یادم رفت مبارکه! گفت: خیلی ممنون. حالا انگار چی هست این شوهر!
11. اول صبح به محض این که وارد درمونگاه شدیم خانمه با بچه چند ماهه اش اومد توی درمونگاه و گفت: از دو روز پیش اسهال و استفراغ داره، دیشب بردیمش شهر براش این سرم را نوشتند دلم نیومد بهش بزنیم اما خوب نشده حالا بیا بهش بزن. گفتم: من اصلا رگ گیریم خوب نیست. صبر کنین تا خانم ... (مسئول تزریقات) بیان. گفت: میترسم دیر بشه بیائین بهش بزنین. گفتم: خانم باور کنین من اصلا رگ گیریم خوب نیست یک وقت میزنم رگشو پاره میکنم. خانمه که از مطب رفت بیرون مادرشوهرش اومد تو و گفت: چرا بهش گفتی ممکنه رگش پاره بشه؟ اون قدر از دیشب بهش حرف زدم تا راضی شده بیاد سرم بهش بزنه حالا باز پشیمون میشه! اتفاقا مسئول تزریقات هم که اومد نتونست سرمشو بزنه و فرستادش بره شهر!
12. مرده دختر ده ساله شو آورده بود و گفت: فقط چون مادرش بارداره بی زحمت یه داروهائی برای دخترم بنویسین که برای مادرش مشکلی نداشته باشه!
پ.ن1. بعد از این که جناب تعمیرکار موبایل چند ماه معطلمون کرد نهایتا گفت: بورد گوشی تون قابل تعمیر نیست باید عوض بشه! تنها حسنش اینه که تعمیرکار اولی منتظر بود که یک بورد دست دوم از اون مدل گوشی برام پیدا کنه اما این یکی گفته یک بورد نو برام از تهران سفارش داده. البته اگه این حرفش درست از آب دربیاد.
پ.ن2. فقط چند هفته بازی با پلی استیشن کافی بود که بتونم مسابقه های جذابی با عماد داشته باشم و بازار کری خونی هم حسابی داغ شده! تعداد برد و باختهامون دیگه تقریبا مساویه. فقط من یک نقطه ضعف بزرگ دارم و اون هم اینه که نمیتونم توی فیفا پنالتی بزنم و هر کاری که میکنم ضربه رو میزنم وسط دروازه و عماد هم حاضر نیست بهم یاد بده
پ.ن3. عسل برام خواب شب قبلشو تعریف میکنه که پر از حمله زامبی ها و ...هاست. بهش میگم: میدونی که زامبی ها اصلا وجود ندارن؟ میگه: اما اسکلت ها که وجود دارن. میگم: نه اسکلت ها هم وجود ندارن. میگه: چرا وجود دارن! بگم کجا زندگی میکنن؟ میگم: بگو! میگه: همین الان توی بدن ما دارن زندگی میکنن و منتظرن!
1. خانمه پسرشو آورده بود و وسط گفتن شرح حال گفت: اسهال هم داره. پسرش گفت: نه! من که اسهال ندارم. وقتی میرم دستشوئی اصلا مدفوع اسهالی ندارم فقط آب خالی ازم میاد!
2. (18+) خانمه گفت: من الان رفتم پیش ماما گفت حامله ای. میشه برام یه سونوگرافی بنویسین ببینم چندوقتشه؟ براش نوشتم. گفت: اما مگه میشه؟ توی این شش ماهه این دومین باره که حامله میشم دفعه پیش سقط شد. گفتم: احتمالش هست. چیز عجیبی نیست. گفت: جائی را سراغ ندارین بچه مو سقط کنن؟ گفتم: نه حالا چرا سقط؟ گفت: آخه اون یکی بچه ام هنوز داره شیر میخوره! گفتم: شما اصلا جلوگیری هم میکنین؟ گفت: آره قرص میخورم. یک شب یادم رفت بخورم و همون شب ...!
3. پسره گفت: من فقط یک آمپول میخوام دیگه هیچ داروئی برام اثر نداره. وقتی براش نوشتم گفت: دیگه قرص و شربت و اینها هم توش هست دیگه؟!
4. نسخه خانمه را که نوشتم یک برگ ارجاع به متخصص از روی میزم برداشت و گفت: اینجا از این برگه ها دارین یا باید برم از پذیرش بگیرم؟!
5. رفتم دهگردشی و برگشتم که دیدم خانم دکتر بیکار توی مطبش نشسته و یک مرد با مادرش هم بیرون مطب نشستن. وقتی پامو گذاشتم توی مطب مرده هم پشت سرم اومد تو و گفت: خانم دکتر اینجا بود اما صبر کردم تا خودتون بیائید. گفتم: خیلی ممنون. حالا مشکلتون چی هست؟ گفت: سرگیجه دارم. چند سوال ازش پرسیدم و بعد گفتم: آستینتونو بزنین بالا تا فشارتونو هم بگیرم. به مادرش گفت: بفرما! دیدی گفتم آقای دکتر تجربه اش بیشتره!
6. به مرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: اگه شما تشخیص بدین که من باید آمپول بزنم و من بگم نمیزنم دیگه از نفهمی خودمه!
۷. از همون لحظه ای که خانمه نشست روی صندلی شوهرش گفت: این باید آمپول بزنه تا خوب بشه. آخرش از بس گفت از خانمه پرسیدم: آمپول میزنین؟ شوهرش گفت: اگه نزنه که مستقیم از همین جا میبرمش محضر طلاق!
8. پسره یک قطره چشم بهم نشون داد و گفت: چند روز پیش دکتر اینو برام نوشت تا بریزم توی چشم راستم. حالا چشم چپم مشکل پیدا کرده اشکالی نداره این قطره را توی چشم چپم هم بریزم؟!
9. به پیرزنه گفتم: کپسول میخورین یا آمپول میزنین؟ گفت: آمپول بزنم یا کپسول بخورم؟!
10. یک خانم دکتر دندون پزشک جدید اومده بود توی یکی از درمونگاههای روستائی. وقت اداری تموم شده بود اما هنوز چند مریض دم در مطب منتظر بودند. خانم دکتر اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر! نمیخواین بریم؟ وقت اداری تموم شده. گفتم: وقتی این مریضها هستند میشه یکدفعه بریم؟ خانم دکتر سرشو تکون داد و رفت بیرون. یکی از خانمهائی که بیرون منتظر بودند به خانم دکتر گفت: تو چکاره ای که توی کار دکتر دخالت میکنی؟ خانم دکتر گفت: من دندون پزشکم. خانمه گفت: واقعا؟ پس ببخشید!
11. پسره گفت: برام فرم ارجاع مهر کنین برای دکتر گوش و حلق و بینی. البته من فقط با قسمت گوشش کار دارم!
۱۲. خانمه گفت: دندونهای این طرفم چرک کرده دندون های اون طرف عفونت!
پ.ن۱. روز دندان پزشک بر همه دندان پزشکان عزیز مبارک. گرچه همچنان امیدوارم دلیل بهتری برای تعیین یک روز به عنوان روز دندان پزشک پیدا بشه.
پ.ن۲. سال پیش نامه اومد که حق کرونا برامون واریز میشه. روی فرمولی که داده بودند حساب کردم که سهم من میشد ماهی یک میلیون و هشتصد هزار تومن. چند ماه برام ماهی هفتصد هزار تومن واریز شد و قطع شد و حالا هفته پیش یک میلیون و صد هزار تومن برای حق کرونای مرداد تا اسفند برام واریز شده
پ.ن۳. عماد گفت: دبیر تاریخمون بهمون درس داد و بعد گفت: خب حالا کتابتونو ببندید تا واقعیت این ماجراهایی که گفتم براتون بگم!