جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

اسباب کشی

سلام 

این پستو دارم در حالی مینویسم که در کل خونه ما (به جز یکی) از فرش خبری نیست و من الان روی موکت نشسته ام. 

چی؟ نخیر، خوشبختانه از دزد خبری نیست، علتشو اگه توی این پست آنی نخوندین باید به طور خلاصه عرض کنم که در حال اسباب کشی هستیم. 

توی چند سال اخیر ما همسایه خواهر آنی و همسر گرامیش بودیم که جریانشو وقتی خاطراتم به این زمان رسید مینویسم (البته به شرطی که آنی زودتر همه چیزو لو نده!). 

تا اینکه مدتی پیش وقتی آپارتمان کوچکی که داشتیم و دست مستاجر بود فروش رفت با گرفتن وام مسکن بانک مسکن (هنوز نگرفتیمش قراره بگیریم) یه آپارتمان خریدیم که فقط چند کوچه تا محل زندگی فعلیمون فاصله داره. یه آپارتمان که هنوز نمیدونم اگه برای یه مدت طولانی برق قطع بشه چطور باید این همه پله رو بریم و بیائیم؟!! یه چند میلیونی هم کم آوردیم که باجناق گرامی بهمون قرض داد (ببینین چقدر از رفتن ما از پیششون خوشحاله!)

پیش از شروع محرم بردن اسباب و اثاثیه رو با آنی و با ماشین خودمون شروع کردیم. 

دیروز تصمیم گرفتیم بقیه اثاث خونه رو هم ببریم پس یه وانت کرایه کردیم و از راننده اش خواهش کردیم موقع اومدن دوتا کارگر هم بیاره. 

چند دقیقه بعد آقای راننده با سه کارگر اومد و گفت: قبول کردند که مزد دونفرو بگیرن! 

وانتو پر کردیم و من با ماشین خودمون از جلو راه افتادم و اونها هم پشت سرم، حدود نصف راهو (که کلا یک کیلومتر هم نمیشه) رفته بودیم که یه نگاه توی آینه ماشین کردم و یکدفعه متوجه شدم که یه چیزی از وانت افتاد، دقت که کردم متوجه شدم یکی از کارگرها داره روی زمین غلت میخوره! 

ایستادیم، به ناچار کلید خونه جدیدو دادم دست راننده وانت و بعد کارگر زخمیو گذاشتیم توی ماشین من و بردمش اورژانس. یه زنگ هم زدم به پدر بزرگوار که زودتر از زمانی که قرار بود بیاد و بالای سر کارگرها باشه. 

وقتی اون کارگر مرخص شد رسوندمش دم خونه اش و رفتم خونه که دیدم کارها تقریبا در حال اتمامه. اما در هر حال تموم نشد. 

الان توی خونه ما فقط یه تختخواب هست با فرش زیرش، یخچال، اجاق گاز، مایکروویو، یه تلویزیون کوچیک و چندتا ظرف و ....  مهمتر از همه کامپیوتر!

قرار شد اول اون وسیله هارو توی خونه جدید بچینیم و بعد وسیله هائی که مونده رو ببریم. 

قرار شد از روز سه شنبه هم خط اینترنت (به اصطلاح) پرسرعت این خونه به اون خونه منتقل بشه، اما به هرحال اگه یه چند روزی در خدمتتون نبودیم نگران نشین. 

بعد از سالها از زمان ازدواج میخوایم توی یه خونه ای زندگی کنیم که مال خودمونه (نمیگم به اسم خودمونه چون نیست و قراره تا چندین سال در رهن بانک مسکن باشه). 

پی نوشت: ما داریم توی کشوری زندگی میکنیم که یه دکتر مملکت بعد از ده سال کار فقط با چند میلیون قرض گرفتن از ذیگرون و 18 میلیون تومن وام بانک مسکن میتونه به زور یه آپارتمان بخره که قابل زندگی کردن باشه (آپارتمان قبلی که داشتیم آسانسور و انبار و پارکینگ نداشت و برای همین خودمون نرفتیم توش زندگی کنیم) به قول یکی از دوستان: مملکته داریم؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۶)

سلام: 

۱. مَرده اومده بود و میگفت: من سالی دوبار پنادر میزنم تا سرما نخورم. یکی بهار و یکی پائیز! الان هم اومدم تا برام بنویسی! (من که خودم تا حالا پنادر نزدم) 

۲. فشار خون پیرمرده زیاد بود. یه آمپول «لازیکس» براش نوشتم و گفتم: آمپولو که زدین چند دقیقه بیرون بشینین تا بعد دوباره فشارتونو بگیرم. دیگه ازش خبری نشد٬ از مطب اومدم بیرون هرچقدر گشتم نبود. بعد متوجه شدم از محوطه درمونگاه رفته بیرون و نشسته توی حیاط!  

۳. به پیرمرده گفتم: سرفه هاتون خلط هم داره؟ یه فکری کرد و بعد گفت: نمیدونم شاید هم داشته باشه! 

۴. ساعت ۲ صبح بود که گفتند مریض داریم٬ رفتم بیرون دیدم سه تا مرد آوردند که هر سه تا صورت و سینه و دستهاشون پر از انواع زخمه و از طرفی به شدت سیاه٬ اما پشت سر و کمرشون کاملا سالم و سفیده! بعد که شرح حال گرفتم فهمیدم هر کدوم یه میله گذاشته بودن روی گاز پیک نیک تا داغ بشه برای کشیدن تریاک که پیک نیک منفجر شده! (هرسه شونو فرستادیم بیمارستان) 

۵. یه زن جوون با شوهر و مادرش اومده بودند. تا منو دیدند گفتند: اینجا خانم دکتر نیست؟ گفتم: امشب نه انشاءالله فردا صبح شیفت یه خانم دکتره. اول کلی به دولت و اداره بهداری و ... فحش دادند که چرا هر شب یه پزشک زن توی درمونگاهها نیست٬ بعد با هم مشورت کردند که به من بگن یا نه؟ درنهایت گفتند: این خانم سرما خورده اما آزمایش بارداری هم داده که قراره فردا جوابشو بگیره٬ موقع دارو نوشتن مواظب باشین شاید باردار باشه! 

۶. خانمه بچه شو آورده بود و میگفت: این گلوش درد میکنه. لطفا نگاه کنین چرک توی گلوشه یا گلوش عفونت داره؟! 

۷. ساعت حدود ۱۰ شب به پسره گفتم: سرماخوردگیتون از کِی شروع شده؟ گفت: شروع سرماخوردگی من برمیگرده به ساعت پنج تا پنج و نیم! 

۸. به مَرده گفتم: این دفترچه بیمه که مال خودتون نیست. گفت: مشکلی نیست توی همین بنویسین! 

۹. خانمی دخترشو آورده بود و میگفت: چند روزه که پشت گوشش قرمز شده ببینین! نگاه کردم و گفتم: بله قرمزه. گفت: آره آخه من خودم رابط بهداشتیم اونقدر بهمون یاد دادن که بفهمم قرمزه! 

۱۰. به پیرزنه گفتم: توی آزمایشتون قند و چربیتون طبیعیه. گفت: یعنی لازم نیست مراعات کنم؟ خدا رو شکر! 

۱۱. پیرزنه میگفت: دو سال پیش دلم درد میکرد٬ کیسه صفرامو عمل کردند خوب شد. از چند روز پیش دوباره درد گرفته فکر کنم عود کرده! 

۱۲. پیرزنه میگفت: رفتم پیش متخصص گفت: همه مشکلاتت عصبیه. حالا لطفا شما یه نامه بنویسین که من مشکلاتم عصبیه هروقت شوهر و بچه هام خواستند اذیتم کنند بهشون نشون بدم! 

۱۳. خانمه جواب آزمایش قند خونشو آورده بود و میگفت: آقای دکتر! آزمایشمو دادم و بعدش چند روز قرص نخوردم تا متوجه بشین که باز هم لازمه قرص بخورم یا نه؟! 

۱۴. یه آقائی ساعت یک و نیم نیمه شب اومده بود درمونگاه و قرص جلوگیری از بارداری اورژانسی میخواست!! 

۱۵. امروز صبح توی سیاری یه درمونگاه روستائی از یه مرد متولد ۱۳۴۱ پرسیدم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه. مادرش که اتفاقا اونجا بود گفت: این از وقتی عقل رس شد دیگه نگذاشت بهش آمپول بزنیم٬ به جز واکسنی که موقع رفتن به سربازی بهش زدند. مَرده سرشو آورد جلو و آروم گفت: خبر نداره که همونو هم نزدم٬ هر طور بود پیچوندمش! 

پی نوشت: من اینجا هم هستم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (35)

سلام: 

1. خانمه با درد شکم اومده بود و گفت: بهم گفتند نوشابه بخور دلت خوب میشه، من یه بطری نوشابه خانواده خوردم اما بهتر نشد! 

2. خانمه میگفت: به بچه ام شربت «بَرهَم گُزین» دادم اما بهتر نشد! (ترجمه: برم هگزین) 

3. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هرچی خودت به عقلت میرسه بنویس! 

4. خانمه اومده بود و میگفت: چون سینه هام درد میکرد رفتم پیش متخصص و برام سونوگرافی نوشت و گفت: از هر دو سینه ات برات نوشتم، حالا که رفتم سونو بهم میگه: بخواب روی تخت، دکتر برات سونوگرافی از رحم نوشته! 

5. خانمه میگفت: رفتم پیش متخصص گفته: دوتا از پرده های گوشت سوراخ شده! 

6. پیرزنه میگفت: مدتیه کم خواب شدم، ساعت 10 شب که میخوابم ساعت 6 صبح بیدار میشم. گفتم: خوش به حالت! 

7. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که احساس میکنم وقتی راه میرم، بدنم جلوتر از خودم حرکت میکنه! 

8. برای پیرزنه نسخه نوشتم که گفت: راستی آقای دکتر! من هر شب «چیز» بچه میخورم برام بنویس! (ترجمه: آسپیرین بچه) 

9. یه بچه رو با سرماخوردگی آورده بودند، به مادرش گفتم: از چشمش هم آبریزش داره؟ گفت: این هروقت گریه میکنه هم از چشمش اشک نمیاد چه برسه به حالا! 

10. فشار دختره رو گرفتم و به مادرش گفتم: فشارش خیلی پائینه، میتونین بمونین براش یه سرم بنویسم؟ گفت: حالا بذار چند دقیقه بشینه شاید فشارش بیاد بالا! 

11. پیرزنه میگفت: چند روز بود توی گوشم خارش داشت و من هم میخاروندمش«!» حالا چند روزه که گوشم درد گرفته. با اتوسکوپ یه نگاه توی گوشش کردم و برخوردم به یه سر کامل و بزرگ کبریت به رنگ صورتی! 

12. خانمه دو بچه سرماخورده شو آورده بود و میگفت: به نظر شما یکی از این دوتا از اون یکی گرفته یا همه خونواده با هم سرماخوردگی گرفته ان؟! 

13. دیشب ساعت 5 صبح از خواب بیدارم کردند که دیدم یه خانم اومده و میگه: دو هفته است که زایمان کردم و از همون موقع سینه هام ورم دارن و درد میکنن! 

پی نوشت: همونطور که آنی گفت خبری از بازگشت والدین گرامی از عربستان نیست. 

ظاهرا وجود یکی از اعضاء خانواده ما توی یه هواپیما باعث تاخیرش میشه! 

بعد نوشت: صبح امروز (پنجشنبه) اومدند 

جالبه دیروز اونجا عید غدیر داشتن امروز اینجا!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۴)

سلام: 

۱. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم که گفت: هر قرصی میخواین برام بنویسین تزریقیشو بنویسین! 

۲. یه مرد جوونو که از درد سینه به خودش میپیچید آوردند. دویدم جلو که مسئول داروخونه گفت: عجله نکن دکتر! تا حالا چندبار اینطوری آوردنش اما هربار نوار قلبش سالم بوده. 

بعد از گرفتن نوار از همراهش پرسیدم: چه مواقعی اینطور میشه؟ گفت: هروقت مشروب میخوره! حالا چرا اینطور میشه؟ گفتم: حتما زیاد میخوره! گفت: آره پس دیگه بهش میگم کم بخوره! 

۳. بهم خبر دادن که یکی از بهیارهای محترم پول تزریق آمپولو از مریض میگیره و میگذاره جیبش. به مسئول پذیرش سفارش کردم مواظب باشه کسی بدون قبض نره توی تزریقات. چند دقیقه بعد مسئول پذیرش اومده میگه: به مریضه برای تزریق آمپول قبض دادم و میبینم به بهیار هم داره پول میده٬ وقتی اومد بیرون بهش گفتم: دیگه اونجا چرا پول دادی؟ گفت: خوب اینجا پول قبضو دادم اونجا پول آمپولو مگه مشکلی داره؟! 

۴. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه اینقدر آمپول زدم که دیگه آمپول توی تنم فرو نمیره! 

۵. دختره میگفت: تا حالا چندبار اومدم دکتر و سرماخوردگیم خوب نشده. گفتم: داروهاتو مرتب میخوری؟ گفت: نه اما این بار شما بنویسین قول میدم مرتب بخورم! 

۶. برای خانمه قرص پنی سیلین نوشتم که گفت: لطفا به جاش کپسول آموکسی سیلین بنویسین. نوشتم و میخواستم قبلیو خط بزنم که گفت: خطش نزنین آخه به پسرم قول دادم برای او هم دارو میگیرم! 

۷. به خانمه گفتم: درد پاتون وقتی راه میرین بدتر میشه؟ گفت: نه وقتی میشینم بهتر میشه! 

۸. ساعت سه و نیم صبح از خواب بیدارم کردند. به مریض گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: داشتم وزنه میزدم عضله پام گرفت! 

۹. خانمه اومد و گفت: آمپول نمیزنم٬ من هم براش کپسول نوشتم. وقتی رفت بیرون شوهرش اومد تو. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: خانمم چی گفت؟ گفتم: کپسول گرفت. گفت: پس برای من آمپول بنویسین! 

۱۰. خانمه چند قلم دارو آورد و گفت: اینها رو برام بنویس. گفتم: داروخونه درمونگاه اینها رو نداره از بیرون میگیرین؟ گفت: آره مشکلی نیست. 

چند دقیقه بعد مسئول داروخونه اومده و میگه: دکتر شما که میدونین ما اینها رو اینجا نداریم چرا مینویسین اومده به من گیر کرده که چرا اینها رو ندارین؟! 

۱۱. خانمه میگفت: بچه مو یه بار دیگه آوردم براش شربت «الکتریکی» نوشتند خوب نشد! 

توضیح: اخیرا یه سری شربت «اریترومایسین» برای درمونگاهها اومده که اسم تجارتیشون «اریتروکی»ه! 

۱۲. به پیرمرده گفتم: این قرصها رو روزی یکی میخورین؟ گفت: نه گفتم: پس روزی چندتا؟ گفت: شبی یکی میخورم! 

۱۳. خانمه جواب «کولونوسکوپی» شوهرشو آورده بود که توش سرطان «آدنوکارسینوما» دیده بودند. گفت: پیش کدوم دکتر بریم؟ گفتم: دکتر .... گفت: خدا بگم چکارش کنه. بردیمش پیش همون دکتر. چیزیش نبود فقط «بواسیر»شو میخواست عمل کنه. بعد از اون این بلا به سرش اومد!

یه پست نامربوط

پیش نوشت: 

سلام 

این پست (البته به جز پی نوشت هاش) رو برای سپید فرستاده بودم که چاپ شد. بعد هم از دوست خوبمون دیادیا بوریا که مطلب به ایشون مربوط میشه اجازه گرفتم که توی وبلاگم بگذارمش امیدوارم خوشتون بیاد: 

دوستی اینترنتی دارم که بعد از اینکه در ایران در امتحان کنکور در رشته ای که دوست داشته قبول نشده بار سفر بسته و راهی دانشکده پزشکی یکی از کشورهای اروپائی شده و در آنجا در رشته پزشکی تحصیل نموده است. پس از چندی هم در همان کشور با یکی دیگر از دانشجویان که اهل کشوری ثالث بوده ازدواج کرده و پس از فراغت از تحصیل در آزمون پذیرش دستیاری در همان کشور (که بنابر توضیحات ایشان بسیار ساده تر از امتحان دستیاری در کشورمان است) شرکت و در رشته مورد علاقه اش (زنان و زایمان) پذیرفته شده و هم اکنون درحال گذراندن دوره رزیدنتی است. و با توجه به مشکلاتی که برای مردان برای کار در رشته زنان در کشورمان وجود دارد هیچ بعید نیست که پس از پایان تحصیل در همان کشور باقی مانده و یا راهی کشور همسرش گردد (همکار دیگری را میشناسم که پس از سالها هنوز اعتبار مدرک زنانش که از کشور دیگری دریافت کرده تائید نشده است).

ایشان در یکی از آخرین پستهای وبلاگشان توضیح داده اند که در بیمارستان تصادفا متوجه مراجعه یک بانوی توریست ایرانی میشوند که برای درمان به بخش زنان مراجعه کرده و به دلیل عدم تسلط به زبان آن کشور و زبان انگلیسی در دادن شرح حال با مشکل روبروست، پس به کمک ایشان رفته و پس از گرفتن شرح حال و به هنگام شروع معاینه، زن ایرانی از ایشان درخواست میکند تا از اتاق خارج شود و معاینه را به پزشک مرد دیگری که در آنجا حاضر بوده بسپارد.

در این ماجرا (به نظر من) دو مطلب اصلی وجود دارد که به آنها اشاره میکنم:

1.      آزمونهای بسیار دشوار ورودی (اعم از کنکور و امتحان دستیاری و ...) در ایران و شمار بالای افراد شرکت کتتده در این آزمونها به نسبت تعداد مورد پذیرش، و تلاش برای برگزیدن بهترین افراد تنها با برگزاری امتحانی چند ساعته سالهاست که باعث بروز مشکلات زیادی در کشورمان شده است، از مختل شدن دست کم یکساله زندگی عادی افراد شرکت کننده در این آزمون تا انواع تقلبها و خرید و فروش سوالات و ...

گرچه سالهاست که مسئولان وعده حذف کنکور را میدهند اما مشخص نیست که آیا این وعده سرانجام به واقعیت خواهد پیوست یا نه؟

و اما اینکه آیا این درست است که فردی که در کنکور ایران پذیرفته نشده راهی کشوری دیگر شود و با پرداخت مبالغی وارد دانشگاه و رشته مورد نظر خود گردد؟

به نظر من بله. چرا که سالهاست پذیرش دانشجو در بسیاری از کشورها به همین شیوه انجام میگردد و هیچکس هم شکایتی از این نظر ندارد. و اما درمورد ایرانیان در این دانشگاهها هم گرچه شاید افرادی باشند که هیچگونه دغدغه مالی نداشته باشند و بتوانند به سادگی شهریه های مورد نظر را پرداخت نمایند (که اینگونه افراد معمولا خودشان را برای ورود به پزشکی اینگونه به زحمت نمی اندازند!) بسیاری از دانشجویان خارج از کشور وضعیت اجتماعی و اقتصادی مانند بیشتر مردم دارند و برای پرداخت هزینه ها و شهریه ها دچار مشکل میگردند. ضمن اینکه هیچکس به صرف پرداخت شهریه ها و دیگر هزینه ها قادر به دریافت مدرک نیست و در بسیاری از موارد گذراندن واحدهای درسی نیازمند انجام کارهای عملی و دشواریهای فراتر از دانشگاههای ایران است تا جائی که برخی از دانشجویان درس خود را نیمه کاره رها میکنند. ضمن اینکه صرف حضور و چند سال زندگی در خاک یک کشور بیگانه باوجود جذابیتهای ظاهری در روزهای نخست مشکلات عدیده ای دارد که اکثر آنها برای افرادی که چنان زندگی را نگذرانده اند قابل درک نیست.

2.      چرا باید یک بیمار زن ایرانی معاینه توسط یک پزشک مرد خارجی را به معاینه توسط یک پزشک مرد هموطن ترجیح دهد؟

باتوجه به اینکه هردو پزشک مرد بوده اند، جنسیت نمیتواند ملاک انتخاب بوده باشد. ضمن اینکه پزشک ایرانی مسلمان هم بوده و طبیعتا بیشتر از آن پزشک خارجی و غیر مسلمان درهنگام معاینه رعایت شئونات لازم را در نظر خواهد داشت.

باتوجه به اینکه هردو این افراد در یک دانشکده درس میخوانده اند فرض کمک گیری از پزشک باسوادتر هم منتفی است. از سوی دیگر این احتمال که این دو نفر در آینده در خاک ایران بار دیگر با یکدیگر ملاقات کنند هم آنقدر ضعیف است که اصولا قابل ذکر نیست (و حتی در این صورت هم دلیلی برای عدم اجازه معاینه نمیشود).

من خیلی در این مورد فکر کردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که شاید علت این مسئله، دستور مسئولان محترم وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی باشد که از چند سال پیش حضور پزشکان مرد را در دوره دستیاری زنان و زایمان ممنوع نموده اند (دستوری که به گفته دوست اینترنتی من حتی تعجب پزشکان مرد مسلمانی را که در آن کشور شاغل و یا درحال تحصیل هستند برانگیخته است). همان دستوری که باعث میشود دوشیزگان و بانوان پزشک ایرانی که در آزمون دستیاری شرکت میکنند علاوه بر آنکه اکثرا مسئولیت اداره زندگی را برعهده ندارند و از سوی دیگر ضرب الاجلی چون اعزام به خدمت سربازی را درپیش روی خود نمیبینند طبیعتا با خیال آسوده تری درس میخوانند، و علاوه بر آنکه سالهاست (معلوم نیست به کدام دلیل) از سهمیه ظالمانه خانمها هم استفاده میکنند (و بالاخره معلوم نیست که این سهمیه حذف خواهد شد یا خیر؟)، با توجه به بی رقیب بودن در رشته ای ماژور همچون دستیاری زنان و زایمان باز هم امکان بیشتری برای ورود به دوره دستیاری دراختیار دارند.

هیچ بعید نیست اگر آن بانوی ایرانی نزد خود فکر کرده باشد که وقتی پزشکان مرد ایرانی افرادی هستند که حتی دولت خودمان هم به آنها اعتماد ندارد و اجازه ورود به رشته زنان و زایمان را به آنها نمیدهد، چرا من باید به آنها اعتماد کنم و اجازه معاینه به یکی از آنها بدهم؟

واما در اینجا پرسش دیگری به ذهن میرسد که: آیا فقط در رشته زنان و زایمان است که احتمال بروز مشکلات اخلاقی وجود دارد؟ آیا احتمال بروز مشکل برای یک پزشک مرد در سایر رشته های تخصصی و یا حتی یک پزشک مرد عمومی وجود ندارد؟ و آیا این قانون نوعی توهین و نشانه عدم اعتماد به پزشکان مرد ایرانی نیست؟

من هرگز ادعا نمیکنم که درمیان پزشکان هیچ فرد دچار فساد اخلاقی وجود ندارد. ولی مطمئنم اکثر قریب به اتفاق پزشکانی که پیش از آغاز کار خود سوگند خورده اند که تمامی بیماران را به چشم اعضای خانواده خود ببینند هرگز حاضر نیستند اعتبار اجتماعی و راه ممر درآمد خود را فدای لحظه ای لذت زودگذر نمایند.

برای هر پزشک مرد در هر رشته ای پس از زمانی بسیار کوتاه از زمان آغاز به کار دیدن و معاینه بیماران زن به امری کاملا عادی بدل میشود همچنانکه سالهاست پزشکان زن نیز درحال معاینه بیماران مرد هستند و مشکلی از این نظر نداشته اند.

مسئولان محترم وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشکی!

حتما شما هم قبول دارید که پزشکان مرد متخصص زنان و زایمان که از سالیان گذشته به کار مشغولند همچنان دارای بیماران فراوان هستند و باوجود ممنوعیت چندین ساله شما هنوز بسیاری از زنان به این پزشکان اعتماد بیشتری نسبت به پزشکان همجنس برای مراجعه و درمان بیماریشان دارند.

من قصد توهین به دوشیزگان و بانوان همکار را ندارم اما باور کنید در رشته ای همچون زنان و زایمان که گاه لحظه ای درنگ در گرفتن تصمیم درست میتواند به قیمت از دست رفتن جان یک (و گاهی دو) نفر تمام شود، حضور پزشکان مرد به دلیل قدرت بدنی و شجاعت ذاتی بیشتر میتواند مفید باشد.

در کتابهای رفرانس زنان تقریبا در تمامی جنینهای بریج و حاملگیهای دوقلو توصیه به انجام زایمان طبیعی شده است، ولی چند درصد از متخصصان زنان فعلی کشورمان هستند که با مشاهده چنین افرادی فورا دستور زایمان به روش سزارین را صادر ننمایند؟ آیا این امر از محتاط تر بودن زنان (که البته ودیعه ای الهی در آنان است) ناشی نمیشود؟

آیا هنوز زمان تصحیح اشتباهی چون ممنوع کردن ورود پزشکان مرد به رشته زنان و امکان ایجاد آزادی انتخاب بیشتر و عادلانه تر کردن آزمون دستیاری فرانرسیده است؟ 

پی نوشت: توی مراسم چهلم مادر بزرگ گرامی بود که «عماد» منو صدا کرد و گفت: بابا اگه من هم بمیرم میای سر قبرم؟ گفتم: حالا از کجا معلوم که خودم اون موقع زنده باشم؟ 

یه فکری کرد و بعد گفت: باشه اگه من مردم تو بیا سر قبرم اگه تو هم زودتر مردی من میام سر قبرت و دیگه با مامان زندگی میکنم. وقتی مامان هم مرد با فامیلهامون و وقتی همه اونها هم مردند میرم توی اونجا که بچه های تنها رو نگه میدارن و دیگه ازدواج نمیکنم. 

گفتم: حالا چرا ازدواج نمیکنی؟ گفت: آخه میگن اونجا پسرها و دخترها از هم جدا هستند!!! 

گفتم: خوب وقتی بزرگ شدی از اونجا میائی بیرون میری سر کار و ازدواج میکنی. با خوشحالی گفت: جدی؟ واقعا میشه؟! 

کمی که راه رفتیم رسیدیم به سنگ قبر یه ارتشی که هنوز نصبش نکرده بودند و آرم جمهو.ری اسلامی. هم بالاش بود. «عماد» باز صدام کرده و میگه: این سنگ قبر مال اینه که اگه دشمن حمله کرد و همه کشورو نابود کرد بگذارن روی خاک کشورمون؟ گفتم: نه. 

گفت: پس اگه دشمن کشورمونو خراب کرد چکار میکنیم؟ گفتم: دوباره میسازیمش! یه فکری کرد و بعد گفت: چه جالب! فکرشو نکرده بودم!!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۳)

سلام: 

۱. مَرده دخترشو با سرماخوردگی آورده بود و میگفت: از دست این دختر چکار کنیم آقای دکتر؟ همه اش با «گریم»ه (ترجمه: گریپ) 

۲. به خانمه گفتم: فشارتون بالاست فردا بیائین تا باز هم فشارتونو بگیریم. گفت: باید حتما ناشتا بیام؟! 

۳. خانمه بچه شو به دلیل «شب ادراری» آورده بود که براش «ایمی پرامین» نوشتم. مادرش گفت: آقای دکتر این که خودش توی خواب خودشو خیس میکنه شما هم یه داروی خواب آور براش نوشتین؟! 

۴. مرده میگفت: من نمیتونم قرص آهن بخورم. هروقت میخورم دقیقا همون مزه ای که بعد از خوردن قطره آهن توی دهن بچه ها هست توی دهنم احساس میکنم! 

۵. پیرمرده با سرماخوردگی اومد و براش دارو نوشتم٬ موقع رفتن گفت: راستی من «فنی توئین» هم میخورم لطفا برام بنویسین. 

چند دقیقه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: این پیرمرده چه مشکلی داشت؟ آخه نسخه رو داد به من و گفت: هیچکدوم از داروهائی که دکتر نوشته نمیخوام من فقط برای گرفتن فنی توئین اومده بودم! 

۶. خانمه میگفت: من مرتب فشار خونم میاد پائین. هفته پیش هم فشارم ۷ بود وقتی سرم زدم شد ۱ و رفتم خونه! 

۷. برای یه بچه میخواستم نسخه بنویسم که دفترچه بیمه شو باز کردم و دیدم مال یه پیرزنه. به مادرش گفتم: خودش دفترچه نداره؟ گفت: نه گفتم: خوب توی این هم نمیشه براش بنویسم. 

بعد از کلی اصرار بالاخره از توی کیفش دفترچه خود بچه را بیرون آورد و داد بهم و گفت: حقیقتش این دفترچه مال مادرمه صبح نوبت گرفته بود و بعد براش یه کاری پیش اومد و رفت٬ گفتم نوبتش حروم نشه! 

۸. خانمه توی ماه آخر حاملگی بود٬ بهش گفتم: قرار که نیست سزارین بشین؟ گفت: من که از خُدامه دکترم قبول نمیکنه! 

۹. مَرده اومد و گفت: من سرما خوردم. گفتم: گلوتون درد میکنه؟ گفت: نه آخه سرخ کردنی که نخوردم! 

۱۰. یه دختر جوون اومد و گفت: برام سونوگرافی بنویسین. لازم که نیست بنویسین از کجا؟! گفتم: چرا لازمه. حالا از کجا؟ گفت: رحم! 

۱۱. شیفتو که تحویل پزشک شیفت بعد دادم یه نگاهی کرد و گفت: چه شیفت شلوغی داشتی! گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: از تعداد «آبسلانگ» (چوبهای معاینه حلق) توی سطل! 

۱۲. برای خانمه نسخه نوشتم که گفت: شما دیگه هر روز اینجائین؟ گفتم: نه اینجا که از دو روز دیگه شخصی میشه. گفت: خوب اگه مریض نشیم اشکالی نداره! 

۱۳. خانمه میگفت: دیشب اومدم اینجا خانم دکتری که اینجا بود گفت: فشارت پائینه سرم مینویسم گفتم: نمیخوام. 

گفتم: خوب چرا نخواستین؟ گفت: از بس خانم دکترش بداخلاق بود! 

۱۴. دیشب فشار یه مَردو گرفتم که گفت: آقای دکتر «نظم»م هم خوب بود؟ گفتم: چی تون؟ 

با انگشتهای دست راستش مچ دست چپشو گرفت و با تاکید گفت: ن ... ظ ... مم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۲)

سلام 

۱. خانمه بچه شو به خاطر اسهال آورده بود٬ گفتم: مثلا توی یه روز شکمش چندبار کار میکنه؟ گفت: هر روز؟ شکمش هر ۵ دقیقه ۷-۶ بار کار میکنه! 

۲. پسره اومده بود و یه مرخصی استعلاجی طولانی مدت میخواست٬ گفتم: این مرخصیهای طولانیو با مهر ما قبول نمیکنن٬ گفت: چرا من حتی با مهر پزشک خانواده هم بردم و قبول کردند با مهر شما که حتما قبول میکنن! 

۳. به مَرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: یه شربت «دیفن هیدرامین» برام بنویس٬ با دوبسته قرص «ادالت کلد» و یه آمپول «پنادر». وقتی دید نشسته ام و دارم چپ چپ نگاهش میکنم گفت: ببخشین که توی کار شما دخالت میکنم٬ من فقط میخوام اطلاعات شما درباره بیماریم بیشتر از خودم بشه! 

۴. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: برام یه شربت هم بنویس. گفتم: از کدوم شربتها؟ گفت: از همون شربتها که میکنند توی دهن! 

۵. یه بچه سرماخورده رو معاینه میکردم که متوجه یه سوفل سیستولیک (نوعی صدای غیرطبیعی قلبی) شدم. به پدرش گفتم: بچه تونو ببرین پیش یه متخصص. گفت: به خاطر صدای قلبش میگین؟ گفتم: بله. گفت: این بچه رو هروقت میبریم دکتر همینو میگه فکر کنم از دکتر میترسه که قلبش اینجا اینطور میزنه! 

۶. رفته بودم جای یکی از همکاران که رفته بود مرخصی٬ یه پیرزن اومد و گفت: دکتر قبلی کجاست؟ گفتم: مرخصی. گفت: من همیشه می اومدم پیشش اما چندروز بود که نیومده بودم اینجا آخه مریض شده بودم!  (قبلا هم یه بار چنین مریضی داشتم یادم نیست اون دفعه نوشتمش یا نه؟!) 

۷. خانمی جواب آزمایش مدفوع بچه شو آورده بود و میگفت: ببخشین آقای دکتر! توی آزمایشش کمبود ویتامین نداشته؟! 

۸. پیرمرده میگفت: برای درد پاهام از اون قرصهای کوچیک صورتی رنگ میخورم. گفتم: اون زردرنگ ها رو میگین؟ گفت: آفرین همونها! 

۹. خانمی یه آمپولو آورده بود و میگفت: ببینین این خراب نشده؟ گفتم: آخه چرا باید خراب بشه؟ گفت: آخه توی یخچال بود اما آب رسیده بود بهش جعبه مقوائیش خیس شده بود! 

۱۰. یه پیرزنو آوردند که شکمش از یک هفته پیش کار نکرده بود. گفتم: توی خونه داروئی بهش دادین؟ پسرش گفت: بله «دیفنوکسیلات» (داروی ضد اسهال)!‌ گفتم: این خانم یبوست داره٬ داروی اسهال چرا بهش دادین؟ گفت: آخه دیدیم توی داروهائی که توی خونه داریم فقط این یه طوری به مدفوع مربوطه گفتیم فایده اش بیشتر از سایر داروهامون باید باشه! 

۱۱. دختره با آبریزش بینی اومده بود و میگفت: من هروقت از هوا تنفس میکنم این طور میشم فکر کنم به هوا حساسیت دارم!! 

۱۲. یه پیرزن از یکی از روستاهای اطراف «اردل» (محل طرحم) اومده بود. تا جائی که یادم بود با زبان لری مردم اردل باهاش حرف زدم که گفت: تو هم که انگار مثل من اهل «....»ی (یکی از روستاهای اونجا) پس یه داروی خوب برام بنویس! بعد دفترچه شو با یه ۵۰۰ تومنی روش گذاشت روی میز٬ همونوقت یه مریض بدحال آوردند و دویدم بیرون از اتاق وقتی برگشتم پیرزنه گفت: پس اون ۵۰۰ تومنیو برداشتین؟ گفتم: نه و بعد گفتم: لابد پول کم داره پس یه ۵۰۰ تومنی دادم بهش که گفت: نه دکتر کار خوبی کردین که برش داشتین٬ چون همولایتی بودین بهتون کادو دادمش! 

۱۳. خانمه با یه پلاستیک دارو اومد و گفت: اینهارو متخصص قلب برام نوشته من هم هر کدومو میشناختم خوردم هر کدومو نمیشناختم ترسیدم بخورم! 

۱۴. برای مریض نسخه نوشتم٬ چند لحظه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: آقای دکتر! این قلم آخر «پروپرانولول»ه یا «فلوپرازین»؟ گفتم: هیچکدوم «فنازوپریدین»ه. مسئول داروخونه گفت: خوب پس درست خوندمش!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۱)

سلام: 

۱. به جای یک از همکاران که مرخصی بود توی یه درمانگاه روستائی بودم٬ توی روستائی که مردمش به مذهبی بودن بیش از حد شهره اند. 

خانمی دختر ۱۲ ساله سرماخورده شو با چادر مشکی آورده بود. 

اواسط گرفتن شرح حال بود که طبق معمول با گفتن یه «ببخشید» با انگشتهام مچ دست دخترو گرفتم ببینم تب داره یا نه؟ دختره چنان دستشو کشید و ازجا پرید که ...  

۲. در چند سالی که پزشک شدم بارها برای معاینه بیماری که با شکایت سرفه اومده گوشیو برداشتم که مریض یکدفعه دستشو میزنه بالا تا فشارشو بگیرم! اما چند روز پیش برای اولین بار به محض اینکه اتوسکوپ (دستگاه دیدن گوش) رو برداشتم مریض آستینشو زد بالا! 

۳. خانمی با درد سینه اومده بود٬ گفتم: دردش چه حالتی داره؟ گفت: به قول خودم انگار یه میله توی قلبمه! 

۴. به پیرمرده گفتم: فشارتون بالاست. گفت: من توی خونه فشارم پائینه اما اینجا بالاست٬ توی جبهه نترسیدم اما از دکتر میترسم! 

۵. مرده بچه شو آورده بود و میگفت: این هربار تا آمپول نزنه سرماخوردگیش خوب نمیشه. گفتم: خوب پس قبلا پنی سیلین زده که باز هم براش بنویسم. رو کرد به پسرش و پرسید: آره؟ زدی؟! 

۶. دختره میگفت: من چند روزه که سرما خورده ام هر داروئی هم که میخورم «افاده» نمیکنه! 

۷. یه دختر ۵ ساله را آورده بودند. به پدرش گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: چند شبه وقتی میخوابه یه «لودر» توی گلوش روشن میشه و تا صبح کار میکنه و نمیگذاره بخوابیم! 

۸. برای یه پسر حدودا ۱۴ ساله نسخه مینوشتم که گفت: آقای دکتر! اگه «عرق زیره» بخورم برای دل دردم خوبه؟ گفتم: نمیدونم من داروهای گیاهیو نمیشناسم. پدرش گفت: بابا یه چیزیو میپرسی که من هم نمیدونم چه برسه به آقای دکتر! 

۹. پیرمرده میگفت: یه قطره هم برای چشمم بنویس مدتیه که عملش کردم توی چشمم «لنت» هست! 

۱۰. خانمه گفت: برام آزمایش قند بنویس عصر برم آزمایشگاه. گفتم: برای آزمایش قند باید ناشتا باشین٬ گفت: تو بنویس توی آزمایشگاه آشنا دارم برام میگیره! 

۱۱. به پیرزنه گفتم: فشارتون ۱۵ است. گفت: من صبح قرص فشار خوردم با قرص ۱۵ است؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۰) + پی نوشت

سلام:  

۱. دفترچه بیمه روستائی خانمه رو مهر کردم و گفتم: ببرینش پذیرش تا براتون مهر کنن. خانمه که رفت بیرون شوهرش پرسید: دکتر گفت: کجا ببریمش؟ گفت: قسمت پذیرائی! 

۲. به خانمه گفتم: دفترچه دارین؟ گفت: نیاوردمش روی برگه بنویس. وقتی نوشتم گفت: حالا اینو آزاد حساب میکنن؟ گفتم: بله گفت: چرا؟! 

۳. خانمه دخترشو با چشم قرمزرنگ آورده بود و میگفت: یه سنگ خورده به چشمش قرمز شده٬ فکر کنم سنگش خاک داشته! 

۴. خانمه با پرونده فشار خونش اومد تو و گفت: قرصهام تموم شده بنویس. گفتم: از کدوم قرصها میخوردین؟ گفت: چه میدونم همون که توی پرونده ام فرمایش کرده! 

۵. به خانمه که با معده درد متناوب اومده بود گفتم: تجربه کردین که با خوردن یه غذای خاص معده تون درد بگیره؟ گفت: آره هروقت انگور میخورم. گفتم: خوب نخورین. گفت: واا دکتر! آخه میشه انگور نخورد؟! 

۶. خانمه با شکایت معده درد اومده بود اما توی شرح حال به درد عضلانی شک کردم. گفتم: وقتی کیفتونو بلند میکنین دردش بیشتر میشه؟ گفت: مگه من با معده ام کیفو بلند میکنم؟! 

۷. یه پیرزن با درد سینه اومد که ازش نوار گرفتیم و دیدم مشکل قلبی داره. به راننده آمبولانس گفتم: ببرش بیمارستان که گفت: نمیبرم این همراه نداره اگه توی راه مرد چطور ثابت کنم که من نکشتمش؟! گفتم: اگه اینجا بمونه و بمیره که برات بدتر میشه! راننده گفت: باشه بیاد تا ببرمش٬ حالا هرچقدر دنبال مریض میگردیم نیستش! آخرش مسئول پذیرش صدام کرد و گفت: دنبال مریضه میگردی؟ پولش کم بود فرستادمش از خونه پول بیاره!! 

۸. برای خانمه نسخه نوشتم که دفترچه شوهرشو داد و گفت: شوهرم هم سرما خورده میشه براش نسخه بنویسین؟ گفتم: خودشون کجان؟ گفت: تا دم در با من اومد اما فرار کرد گفت میترسم برام آمپول بنویسه (توضیح: سال تولد ایشون ۱۳۵۲ بود!) 

۹. برای خانمه آزمایش نوشتم که گفت: ببخشین جوابشو پزشک عمومی هم میتونه بخونه یا باید حتما بیاریم پیش شما؟ 

۱۰. خانمه جواب آزمایش HCGش رو آورده بود که ۴۷۳۰ بود و پرسید: مثبته؟ گفتم: بله. حدود ده بار پرسید: تو رو به خدا مثبته؟!  گفتم: بله! گفت: اگه راست گفته باشین یه شیرینی بزرگ پیش من دارین!! (توضیح: این آزمایش در مقدارهای بالاتر از ۲۵-۲۰ مثبت محسوب میشه) البته شاید حق داشت چون بعد از ۱۵ سال حامله شده بود. 

۱۱. خانمه میگفت: هر شب با درد مچ پاهام از خواب بیدار میشم. چندبار پاهامو میکوبم روی زمین که دردش میاد تا زانوهام و کمتر میشه! 

۱۲. خانمه دفترچه بچه شو آورده بود و میگفت: توی مهدکودک گفتند براش آزمایش انگل بنویسین٬ نوشتم. گفت: میشه یه آزمایش ادرار هم بنویسین؟ فکر کنم عفونت ادرار داشته باشه. گفتم: باشه مینویسم. گفت: اونوقت اونجا ایراد نمیگیرن که نگفتن و شما نوشتین؟! 

۱۳. مرده با گلودرد اومده بود و میگفت: من اونقدر سرماخوردگی هام شدید میشه که (درحال اشاره کردن به لوزه هاش) این «آلرژی هام» به هم میچسبن! 

۱۴. برای مرده نسخه نوشتم که گفت: من یه دختر دارم که همیشه مریضه فردا میارمش شکافش بده (ترجمه: چک آپ)! 

۱۵. خانمه میگفت: من الان یک ساله که آمپول ضد بارداری میزنم و حالا سینه هام ترشح داره ممکنه از عوارض اون آمپولها باشه؟ گفتم: دقیقا از کی سینه هاتون ترشح داره؟ گفت: از شش ماه قبل از زدن اولین آمپول! 

۱۶. پیرزنه با سردرد اومده بود که دیدم فشارش بالاست. براش آمپول لازیکس نوشتم. فرداش بهیارمون اومد و گفت: این خانم فشارش خوبه اما اومده آمپول لازیکس بزنه. گفتم: دیگه لازم نیست بزنین آمپوله مال فشارتون بود. گفت: چرا همون دیشب نگفتی حتما باید الان بزنیش؟ خدا زیادت کنه! 

۱۷. مرده میگفت: خیلی وقته که کمرم درد میکنه رفتم دکتر متخصص که گفت یکی از مهره های L5ت چسبندگی داره! 

۱۸. امروز صبح یه پیرمرد ۸۱ ساله رو با احتباس ادراری آوردند. رفتم از بهیار مرکز پرسیدم: اینجا سوند هم میگذارین؟ گفت: بله و خودش اومد و به همراهان مریضه گفت: بیارینش توی اون اتاق تا براش سوند بگذارم. یکدفعه همراهان٬ مریضو برداشتند و از درمانگاه رفتند بیرون. دم در هم یکیشون برگشت و گفت: دکتر که از بهیار سوال بپرسه آخه چه دکتریه؟! 

پی نوشتها در ادامه مطلب (ببخشین این پست طولانی شد به دلیل نداشتن چندروزه مودم. الان هم چند ساعت کار میکنه و قطع میشه فعلا یه مودم از یه نفر امانت گرفتم!)

ادامه مطلب ...

چای عربی - عشق عربی

پیش نوشت: 

شرمنده که آپ کردنم اینقدر دیر شد 

اولا که مودمو ۵۰۰۰۰ تومن خریده بودم ثانیا امروز آنی گرفته بودش و باهاش کانکت هم شده بود اما حالا باز هرکار کردیم کانکت نشد٬ من هم چون دلم براتون تنگ شده بود باز اومدم کافی نت 

این داستان خیلی وقته که سر دلم قلمبه شده (!!) اما وقت مناسبی برای نوشتنش پیدا نمیکردم. وقتی مادربزرگ گرامی عمرشو داد به شما گفتم موقعیت خوبیه که اون بلا سر مودم اومد. اما گفتم حالا که تصمیم گرفتم این مطلبو بنویسم پس باید بنویسمش! 

پدر من یه عموی تنی داشت و چهار عموی ناتنی٬ تنها عموی تنیش سالهاست که فوت کرده حتی خیلی زودتر از پدربزرگ من٬ و بزرگترین افتخارش هم شرکت در جنگ جهانی اول به عنوان عضوی از سواره نظام ارتش ایران بود (سواره نظام که میگم منظورم سوار بر اسبه نه ماشین و ...) 

اما ... از چهار عموی ناتنی سه تاشون الان زنده و سرحال هستند و حتی یکیشون از پدرم کوچیکتره! اما یکیشون که همسرش یه زن عرب خوزستانی بود به خاطر مشکل کلیوی فوت کرده اون هم زمانی که من کلاس اول دبیرستان بودم (یعنی سال ۱۳۶۷ یا بهار ۱۳۶۸) 

یادمه هر سال برای عید که میرفتیم خونه شون با همون لهجه عربیش میگفت: زن عامو چای عربی میخورین یا عجمی؟ و نمیدونم چرا هیچوقت نگفتیم عربی که دست کم ببینیم چطوریه؟! 

شبی که عموی پدرم فوت کرد و برای مراسم ایشون رفته بودیم خونه شون تلویزیون قرار بود فیلم ایرانی «پرچمدار» رو پخش کنه که گرچه چندان فیلم خاصی نیست اما برای اون موقع که تلویزیون برنامه خاصی نداشت فیلم محشری بود٬ پس وسط مراسم رفتم خونه و فیلمو دیدم و وقتی برگشتم متوجه حضور یه مرد عرب با هیکل تنومند در اونجا شدم که بقیه با یه حالت خاصی نگاهش میکردند. 

کنجکاو شدم که جریان چیه؟ و بعدا فهمیدم: 

عموی پدر من در دوران جوانی و بعد از اتمام تحصیلات و سربازی اینجا کار پیدا نمیکنه پس میره آبادان و یه اتاق توی خونه یه زن و شوهر عرب که یه دختر هم داشتند اجاره میکنه. مدتی که میگذره ایشون با زن صاحبخونه عاشق همدیگه میشن به طوری که وقتی بعد از چند سال عموی پدرم برمیگرده ولایت زن صاحبخونه هرطور شده از شوهرش طلاق میگیره و حتی دخترشو همونجا میگذاره و باهاش میاد! و حالا بعد از سالها اون مرد عرب با همسر تازه اش اومده بود تا به همسر سابقش تسلیت بگه! 

نمیدونم موضوعو از کجا فهمیده بودند یا اصولا برای عرض تسلیت اومده بودند یا نشون دادن همسر تازه اما من این کارو به عنوان یه کار بزرگ و نشونه ای از یه عشق واقعی توی ذهنم حک کردم. یکی دیگه از نتایج این ماجرا آشتی دختر زن عموی پدرم با مادرش بود به طوری که تا چند سال بعد که مادرش زنده بود چندبار اومد اینجا و خونه مادرش و اقوام او٬ اما مادرش تا جائی که من یادمه هیچوقت نرفت اونجا. حتی پسرعموی پدرم هم توی این رفت و آمدها عاشق یکی از اقوام مادریش شد و الان هم توی آبادان زندگی میکنه

خوب همه تون میدونین که من بلد نیستم برای یه مدت طولانی حرف جدی بزنم پس میرسیم به قسمت طنز ماجرا: 

زن عموی پدرم بارها وسط صحبتهاش به همه گفته بود که پیش همسایه شون یه وصیت خیلی مهم کرده و هربار همه گفته بودند: این چه حرفیه؟ انشاءالله که صد سال زنده باشید و ... 

وقتی ایشون مرد٬ فورا یه جلسه خانوادگی تشکیل شد و رفتند سراغ همسایه شون که ایشون هم بعد از کلی فکر گفته بود که وصیتی یادش نمیاد! 

بعد یه آمبولانس اجاره شد و جسدو بردند آبادان و همونجا دفن کردند و چند هفته بعد خانم همسایه اومده بودند و گفته بودند: یادم اومد همسایه یه بار گفت وقتی من مردم نمیخوام جسدمو ببرین آبادان٬ همین جا پیش شوهرم دفنم کنین!!! 

پ.ن۱: آنی توی وبلاگش جریان مرگ مادر بزرگ گرامیو کامل نوشته  

قبول دارم که اگه اجل رسید کاریش نمیشه کرد اما اگه خاله و پسرخاله من مانور هایملیخ رو بلد بودند شاید میتونستند کاری بکنند 

پ.ن۲: عماد رفت پیش دبستانی٬ روز پنجشنبه که رفتم دنبالش گفت: بابا یه چیز جالب برات بگم توی کلاسمون یه دختر هم نیست!! 

پ.ن۳: دوست خوبمون رها بالاخره به آرزوش رسید و پزشکی قبول شد. 

چون دختر خوبی بود خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم اما انگار قسمت بود که پزشک بشه!! 

خوب دیگه کافی نتو میخوان ببندن پس فعلا همینجا تمومش میکنم میخواستم برای هایملیخ هم لینک بگذارم که دیگه خودتون سرچ کنین 

فعلا .... 

بعد نوشت: هنوز دلم میسوزه که توی اون یک ماهی که دوره اینترنی دانشگاه اصفهان مهمان بودم خود پروفسور هایملیخ اومده بود اونجا و من نتونستم برم سخنرانیش