جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (288)

سلام

1. آقای مسئول پذیرش گفت: قهوه درست کردم میخورین؟ گفتم: بله خیلی ممنون. رفتم توی پذیرش و داشتیم قهوه میخوردیم که خانم مسئول داروخونه اومد و به آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر را هم قهوه ای کردی؟!

2. خانمه با درد گوش اومده بود. شوهرش گفت: از دیشب گوشش درد میکنه اما عمدا صبر کردم تا حالا بیارمش. آخه هرچی بهش میگم گوشتو با هرچیزی که میرسی نخارون گوش نمیده. گفتم حالا یه کم اذیت بشه بعد بیارمش!

3. اواخر وقت توی یک درمونگاه دوپزشکه بود. درمونگاه خلوت را سپردم به خانم دکتر که ناچار بود اونجا انگشت بزنه و اومدم لب جاده. بعد از چند دقیقه سوار یک ماشین شدم و راه افتادیم. توی روستای بعدی هم یه پسر سوار شد. پیرمردی که از قبل توی ماشین بود از پسره پرسید: اهل همین جایی؟ پسره گفت: بله! پیرمرده گفت: از کدوم فامیلی؟ پسره گفت: ... پیرمرده گفت: ..... را میشناسی؟ پسره گفت: همون که توی شهر کار میکنه؟ بله میشناسم. پیرمرده گفت: آره همون که دوتا زن داره. پسره گفت: نه! دوتا زن نداره! پیرمرده گفت: چرا یه زن توی ده داره یکی توی شهر من هردوشونو میشناسم. پسره گفت: مطمئنین؟ آخه عمومه!

4. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: برام قرص خواب هم بنویس. گفتم: از کدومشون میخورین؟ گفت: کلونازپام پنج. گفتم: کلونازپام پنج نداریم! گفت: چرا من همیشه دارم میخورم! گفتم: کلونازپام فقط یک هست و دو. گفت: راست میگی! یک میخورم. آفرین! بارک الله!

5. شب توی خیابون بودم که یکی از مدیران بیمارستان ولایتو دیدم. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و بعد گفت: الان کجا کار میکنی؟ گفتم: توی شبکه بهداشت ولایت. گفت: توی بیمارستان خیلی کمبود پزشک داریم. اگه میخوای برو دنبال انتقالی و بیا بیمارستان. گفتم: باشه. فکرهامو بکنم ببینم چی میشه. روز بعد یکدفعه یه مریض بدحال برام اومد و تا اعزامش کردیم کلی استرس کشیدم و یک بار دیگه مطمئن شدم من آدم کار کردن توی اورژانس نیستم.

6. (16+) آقای مسئول پذیرش گفت: میخوام برم توی تزریقات بگم بهم تزریق عضلانی را یاد بدن شاید یه روزی به درد خورد. رفت و هنوز بعد از مدتها اولین جملاتی که بهش زدند تکرار میکنه و میخندیم: برای تزریقات باید باسن شناس باشی. اصلا باید باسن مریض توی دستت باشه ....!

7. پیرزنه اومد توی مطب و نشست روی صندلی و گفت: منو که میشناسی! من همونم که اون دفعه اومدم پیشت و بعد بهم پیام دادی گفتی از من راضی هستی یا نه؟ من هم گفتم راضیم!

8. خانم مسئول داروخونه گفت: چند روزه که این شربتهای گیاهی ضد سرفه را برامون آوردن اما کسی نمیبره نمیدونم چرا؟ نگاهشون کردم و گفتم: خدایی خودتون حاضرین شربتی را بخورین که ماده اصلیش عصاره خزه ایسلندی باشه؟!

9. مرده اول صبح اومد توی درمونگاه و داروهای پرونده بهداشت روانشو گرفت و رفت. اواخر وقت بود که اومد توی درمونگاه و به آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر کجاست؟ یه چیز واجب باید بهش بگم. بعد اومد توی مطب و گفت: اون داروها بود که صبح برام نوشتین. رفتم توی خونه و گذاشتمشون روی فرش. حالا که رفتم سراغشون دیدم نیستن. گفتم بیام بهتون بگم در جریان باشید. بعد هم رفت!

10. شیفتو به یکی از خانم دکترهای طرحی تحویل دادم و سوار ماشین شبکه شدم. توی راه دیدم راننده ناراحته. گفتم: چی شده؟ گفت: توی راه از خانم دکتر فامیلشو پرسیدم و بعد گفتم من یه دوست خیلی صمیمی با همین فامیل و به اسم ... داشتم که چند سال پیش تصادف کرد و کشته شد. خانم دکتر هم گفت: پدرم بود! بعد هم توی ماشین تا همین جا گریه کرد.

11. خانمه گفت: هم برام دارو بنویس هم آزمایش. وقتی نوشتم گفت: حالا نوشتی که اول برم آزمایشگاه یا اول برم داروخونه؟!

12. پیرمرده کد ارجاع برای ارتوپدی ازم گرفت و بعد گفت: نمیشه با آمبولانس بفرستی؟ تا شهر کلی پول باید به تاکسی بدم. گفتم: نه شرمنده. گفت: خب یه مریض دیگه را اعزام نمیکنی که من هم باهاش برم؟!

پ.ن. خوشبختانه پرداخت حق بیمه دوران طرحم به طور کامل تایید شد. نمیدونم چقدر طول بکشه تا وارد پرونده ام بشه.

نظرات 32 + ارسال نظر
مارال دوشنبه 24 دی‌ماه سال 1403 ساعت 05:48 ق.ظ https://mypersonalnotes.blogsky.com/

الان متوجه شدم خیلی وقته اینجا رو نخونده بودم شرمنده .
قهوه ای کردی خیلی باحال بود گلاب به روتون
من شنیده بودم پزشکها دنبال این هستن که حق بیمه رزیدنتی وارد پرونده شون بشه . دوران طرح که معلومه باید جزو سابقه باشه !!

دشمنتون شرمنده
بله خودم هم خنده ام گرفت.
ممنون از لطفتون

مهسا سه‌شنبه 11 دی‌ماه سال 1403 ساعت 07:41 ب.ظ https://wheelchairandme.blogfa.com

وای خداا چقدر خندیدم سر پست هاتون دلم شاد شد واقعا،اصلا انگیزه گرفتم،ولی واقعا انقدر آناتومی خوندم شبیه اسکلت جلد نتر شدم

خنده تون مستدام
تا سرتونو برگردونین میبینین خودتون هم باید با چنین افرادی سروکله بزنین!

درسا آزاد دوشنبه 26 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 10:52 ب.ظ https://insideout.blogfa.com/

از توی کامنتها متوجه شدم که مشکلاتی در مورد وبلاگ و شهری که توش ساکنید یا قبلا بودید وجود داشته. خیلی کار خوبی میکنید که اسم شهرتون رو نمینویسید. این جور چیزها گاهی باعث دردسرهای بزرگی میشه. همین مشکل برای پدرم که توی دهه ۸۰، مدیر کارخانه بودند و وبلاگ هم در زمینه مدیریت و چالشهای کاری مینوشتند پیش اومد. در حدی که ایشون بخاطر موش دواندن های بعضی آدمها، در نهایت از اون محل استعفا داد.

ممنون از حضورتون
بله حق با شماست
زمانی یکی از دوستان مجازی آدرس وبلاگشونو اسم و فامیل خودشون گذاشته بودند که بعد از مدتی آدرسشونو عوض کردند. دقیقا به همون دلیلی که شما هم گفتین.

لیمو شنبه 24 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 11:07 ق.ظ https://lemonn.blogsky.com/

سلام با تاخیر زیاد
1. وااای ایهام دارکی بود
2. ممنون از اینکه روی تربیت بچه! و آینده نگریش کار میکنند.
3. روابط فامیلی دقایقی قبل از بهم پاشیدن خانواده:
4. از شدت بیمزگی باز خوبه نگفته پنج تا یک میخورم. از اینها بعید نیست
5. اورژانس خیلی روحیه قوی میخواد. صحنه های دلخراشی داره.
7.
8. خزه ایسلندی؟؟ واقعا؟!
9. گوشی آنی خانوم به کارش میومده جنها فراری میشدن
10. روحشون شاد
12. بنده خدا ذهنیتش تاکسی های بین شهری بوده از آمبولانس
پی نوشت : تبریک مجدد

سلام از ماست
1. منظورش اونی که مد نظر جفتمونه نبوده انشاءالله!
2. بچه؟
3. خدا به داد عمو برسه!
4. واقعا
5. بله و توانایی تصمیم گیری سریع که متاسفانه من در این مورد هم مشکل دارم.
7.
8. باور کنید!
9. کاش به همین راحتی بود!
10. آمین
12. اون هم تاکسی رایگان!
پی نوشت. ممنون

درسا آزاد پنج‌شنبه 22 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 12:20 ق.ظ https://insideout.blogfa.com/

چقدر بامزه بود

خوش اومدین.
از لطفتون سپاسگزارم.

Marjan Emami چهارشنبه 14 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 04:51 ق.ظ

سلام، عالی و با مزه.

از دست اون دکتری که پشت نامه اداری درخواستش رو‌نوشته بود، لجم‌گرفت

سلام
ممنون
البته اون مال من نبود. توی یکی از کامنتها بود

Dara شنبه 10 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 08:39 ب.ظ http://darahin.blogfa.com

اون مورد کلونازپام ، من کسی رو می‌شناسم گفته میشد اعتیاد به این قرص داره (امکانش هست...؟)
و یک پیراهن خریده بود برگشتنی گفته بود چهارتا خریدم بقیش رو کجا قایم کردین!
مثل همین بیمار شما که ۱ رو ۵ فرض کرده

بله. نه فقط کلونازپام که همه داروهای این خانواده اعتیادآورند و بعد از مدتی هم مجبورند میزان مصرفشونو بالا ببرند. مگه این که به تدریج کمشون کنند و بعد هم قطعش کنند.

فامس پنج‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 11:58 ب.ظ

ادامه ی ماجراش رو کاش بدونیم

دیگه هرروز میرم اونجا سوار تاکسی میشم

فامس پنج‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 09:40 ق.ظ

شماره سه رو که خوندم گفتم چه شری درست می شه حالا

بستگی به درجه لقی دهن اون پسر داره!

پریا چهارشنبه 7 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 12:35 ق.ظ http://Drparya.blogfa.com

چقدر همیشه از خوندن وبلاگتون خوشحال میشم

من هم از دیدن کامنتهای شما خوشحال میشم

دزیره سه‌شنبه 6 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 06:42 ب.ظ https://desire7777.blogsky.com/

خوب راستش از شما چه پنهان دکتر جان که همایونی هم قهوه ای است خیلیم جدی چون بدون قهوه صبحگاهی ویندوز مبارک بالا نمیاد که نمیاد
شماره 10:(((((
دکترجان برای این گردن درد مزمن چه کنیم واقعا ؟

اونجا که خیلی از مردم همین طورند دیگه

به نظر من هم این درد و هم اون ریزش مو میتونه به علت استرس هم باشه

الی دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 01:12 ب.ظ

شماره ۳...دارک شد که
شماره ۷...

بله
ایضا

نازی دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 11:44 ق.ظ

میگم دکتر لطفا میشه خواهش کنم پینوشت های عسل را ادامه بدین؟ چند پست نوشتین هیچ عسلی توش نبوده دلم تنگ میشه براش خیلی نازه ماشاء الله خدا حفظش کنه این‌دختره عزیز و خوبو

چشم
آخه سنش داره بالا میره و دیگه کمتر از اون جملات قصار میگه!

سمیرا دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 10:44 ق.ظ

سلام آقای دکتر پست خیلی خنده دار و بامزه بود، خیلی ممنون خدا پدر خانوم دکتر رو هم بیامرزه

سلام
ممنون از لطف شما
آمین

نگار دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 06:57 ق.ظ

سلام. تایید شدن حق بیمه دوران طرح مبارک. خیلی هم ممنون به جز مورد پدر خانم دکتر، کلی خندیدم.‌

سلام
ممنون از لطف شما

م یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 11:02 ب.ظ

تو مکالمات این منطقه گویا قهوه با تغییر الفبای با اوای مشابه منظور میشده و به عنوان فحش بوده
منم ترکی بلد نبودم که سوتی دادم دیگه...
دیگه توضیح بیشتر نمیدما

آهان از اون لحاظ

مینا یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 10:33 ب.ظ

سلام
دکتر گفتند چروک مد
اما مورد 7 خیلی چروکه هاااا

سلام
پیرزنه چروکه؟

Sara یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 09:53 ب.ظ https://15azar59.blogsky.com

سلام
۱: دیگه قهوه نخورید فقط نسکافه بخورید تا نسکافه ای بشید
۳: ای بابا بد شد که
۶: عجب بابا عجب
۱۰: ای وای چقدر ناراحت کننده
چند وقت پیش پسرم توی دانشگاه یکی از همکلاسی های دوره دبیرستانش را دیده بود و میگفت به شدت ضعیف شده بود و اون برای پسرم گفته بود به طرز عجیبی بدون هیچ پیش زمینه ای مبتلا به نارسایی کبد شده و توی نوبت پیوند کبد هست و برای همین نتونسته تا الان دانشکده را تموم کنه و الان هم اومده مرخصی بگیره که برای عمل اماده بشه

سلام
۱. فکر خوبیه
۳. بله متاسفانه
۶.
۱۰. واقعا
بله خیلی ناراحت کننده است.

نرگس یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 03:55 ب.ظ http://joqdebaroonkhorde.blogfa.com/

مورد سه و ده هردو از نتایج بودن در شهر خیلی کوچیکه:))
خوبیش اینه که هرگز احساس غربت به آدم دست نمیده و بدیش اینه باید از سایه خودتم بترسی:)) چون از هر کاری و اتفاقی قطعا همه خبردار میشن=)) پس بهتره اتفاقات خوب رقم بزنیم که اون وایرال بشه:))

بله حق با شماست
اما باعث میشه بعضی ها حواسشونو بیشتر جمع کنن.

م.الف. گندم یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 01:59 ب.ظ http://www.kashmar1392.blogfa.com

وااای چقدر دلم زفت به 10 سال پیش که شروع به وبلاگ نویسی کردم و 5 سال بود که فراموشش کرده بودم .
یاد دوستانم بخیر کاش آخر وقت نبود مجالی میشد برای مرور تمام پست هایی که جا موندم ازش

خوش اومدین
خب باز هم تشریف بیارین و مهم تر از اون باز هم بنویسین

پریمهر یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 11:18 ق.ظ https://parimehr.blogsky.com

سلام دکتر
چند روز نبودم مگه، این همه پست نخونده
دکتر بگو شمشیر رو برات بسازه، با این اوضاع حمله به پزشکا شاید نیازت شد

سلام
یه نگاه به آخرین پستتون بکنین!
چشم

مامان یکفرشته یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 10:11 ق.ظ http://parvazeyekfereshte.blogsky.com

سلام
به نظرم خاطرات این دفعه تون توی یک لول دیگه بود خیلی خندیدم مرسی
تامین اجتماعی که بلافاصله اضافه میشه شما رو نمیدونم

سلام
ممنون از لطف شما
امیدوارم این مشکل هم هرچه زودتر حل بشه.

شیرین یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 08:55 ق.ظ

سلام دکتر
مراجعین شما گاهی موجب میشن یه لبخندی بزنین
بعضی ازمراجعین من یه کارایی میکنن که واقعا انگشت به دهن میمونم با اون ایکیو چطوری درس خونده پزشک شده متخصص شده! (البته دورازجون شما وبقیه اساتید نخبه وفرهیخته)
طرف اومده اتاق من درخواستشو مطرح کرد گفتم لطفا بفرماییدبشینید درخواستنونو کتبا بنویسیدببینم میشه کاری کردیانه
ودرهمون حین اشاره کردم به سربرگ A5که روی میز جلوش بود
بعداز5 دقیقه یه برگهA4 داده به من !
باتعجب گفتم این چیه ؟میگه نمیدونم ازین رو کندم درخواستمونوشتم!!!
برگه سندی روکه بعدازیکماه موفق شدیم امضا ریاستوبگیریم کنده بود وپشتش درخواستشو نوشته بود
میگم دکتررررر سندو چیکارکردی؟!
خیلی ریلکس میگه فکرکردم این چکنویسه پشتش نوشتم حالااشکال نداره دوباره روی سربرگ مینویسم
فقط ازاتاق زدم بیرون

یایکی دیگشون میگم دکتراسم شریفتون
میگه علی اکبری
میگم فرزند؟
میگه پسرررر

دکترممنون که با خاطراتتون باعث میشین لبخند بزنیم و کمی شادبشیم این روزا حال دلمون خیلی خوب نیس
امیدوارم روزای خوب برسن وهمه ازته دل شادباشیم وبخندیم
روز خوبی داشته باشین

سلام
ممنون از لطف شما
چقدر دلتون از دست همکاران من پره
من هم امیدوارم.

زهره یکشنبه 4 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 12:04 ق.ظ

م شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 10:08 ب.ظ

سلام
من سوتی" قهوه ای "بدتری داده ام
تو ترکی ....+ باز معنی به شدت علاقه مند و سرگرمی رو میده
یکبار اون اوایل که تازه یاد گرفته بودم باید چیز دیگه ای میگفتم تا منظورم رو برسونم ولی گفتم من "قهوه باز "نیستم ولی همسرم خیلی قهوه بازه
که متوجه شده ام فاجعه بی ادبی بدی بوده

سلام
متاسفانه من ترکی بلد نیستم. راستش کامل نفهمیدم چی شد.

اتشی برنگ اسمان شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 01:25 ب.ظ

مورد دوم اون اقاهه منم
مورد سوم اخ اخ پسره میره ب مادرش میگه و جاری میدونه چیکار کنه این وسط
مورد چهارم احساس میکنم میخاست امتحانت کنه اون خانومهببینه چقدر کاربلدی
مورد ده

وا من تا حالا فکر میکردم شما خانم هستین
خدا به داد عمو برسه!
بعید نیست

ونوس شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 01:12 ب.ظ

لیوان چای به دست مشغول خوندن خاطراتتون شدم
از دستتون کلی لیوان بالاپایین شد و بین خنده هام مواظب بودم چای نریزه
ممنون خیلی بامزه بود
فکر کنم ۳ و ۶ و ۷ و ۹ و ۱۲ خیلی بیشتر خندیدم
دلتون شاد

خنده تون مستدام
ممنون از لطف شما

پرسیسکی وراچ شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 01:01 ب.ظ http://Verach.blogsky.com

سلام دکتر عزیز
مثل همیشه خاطرات تون خوندنی و زیبا بود
چقدر دلم برای مورد ده گرفت ولی نکته جالب قضیه شیوه ارتباط برقرار کردن و سر صحبت باز کردن ما ایرانی ها هست که بعضی وقتها هم‌ بیش از حد ریز میشیم توقضیه و باعث دلگیری و ناراحتی طرف روبه رو میشیم چیزی که تو غربی ها اصلا دیده نمیشه و اونوقت ما بهشون میگیم اینا چقدر یخ و سرد هستند

سلااام دکترجان حال شما؟
ممنون
حق با شماست اما توی ایران هم اگه بخوایم مثل اروپاییها رفتار کنیم کلی انگ بهمون میزنن

پت شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 12:12 ب.ظ

سلام
در مورد عمو، چه بد که با یه حرف، آبروی یه نفر به این راحتی میره. امیدوارم پسره عاقل باشه.
در مورد خانم دکتر و راننده، تو موقعیت مشابه بودم و خیلی غمناکه.

سلام
واقعا من هم امیدوارم.
متاسفانه خیلی غمناکه.

الف. پلف شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 12:03 ب.ظ

سلام ، میخواستم بگم شماره ۷ عالی بود تا رسیدم به شماره ۱۲، شماره ۳ عجب پیرمرد دهن لقی بوده ش۹: مریضیش چی بود دقیقا؟ انگار شرایطش حاد بود
دفعه پیش پرسیدید چرا از پایین به بالا اکت گذاشتم ، این دفعه بدتر شد قاتی و پاتی شد

سلام
ممنون از لطف شما
من دیگه هیچی نمیگم. هرطور که دوست دارین بنویسین

نازی شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 09:38 ق.ظ

مورد شماره یک و هفت ستاره های اینبار خاطرات بودن..
مورد شماره ده طفلک خانم دکتر

سپاسگزارم
واقعا

مریم و سعید شنبه 3 آذر‌ماه سال 1403 ساعت 08:50 ق.ظ http://Saghf.blogsky.com

بعد از مدتها سر زدم خیلی جالب بودن
مورد یک، نوش جان بنده هم به شدت قهوه خورم
اون بنده خدا دیگه عمو نیست بعد از این خبر
دلم واسه اون خانم دکتره به شدت سوخت که پدرشون رو از دست دادند

خوش اومدین برم ببینم شما هم آپ کردین یا نه؟
نوش جان. پس شما را هم قهوه ای کردن!
یعنی دیگه عمه شده؟
واقعا

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد