-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۰)
دوشنبه 7 دیماه سال 1388 21:52
سلام چون دیگه قرار شد پستهام زیاد طولانی نشه گفتم تا تعداد این خاطرات هم خیلی زیاد نشده بنویسمشون. البته سه موردو هم به خاطر مسائل بالای ۱۸ سال حذف کردم اگه میشد بنویسمشون آی میخندیدین آی!! ۱.یه آقائی اومد درمونگاه که دیدم انگشت کوچیک دست چپش یه زخم خیلی ناجور داره. گفتم: چرا انگشتتون این طور شده؟ گفت: با یکی دعوام...
-
روزی که «نظام پزشکی» آمد
پنجشنبه 3 دیماه سال 1388 16:35
پیش نوشت: سلام تصمیم داشتم این بار یه قسمت دیگه از خاطرات (از نظر خودم) جالب رو بنویسم که یادم افتاد دهه اول محرمه و شاید بعضی از دوستان خوششون نیاد و یا بدتر از اون به جرم نوشتن یه مطلب خنده دار در این ایام از پیشقراولان استکبار جهانی و اسلام آمریکائی معرفی بشیم. پس به ناچار فعلا با این مطلب .... (نمینویسم اون کلمه...
-
روزی که «تسویه حساب» آمد
سهشنبه 1 دیماه سال 1388 02:36
پیش نوشت: سلام بعد از برگشتن از مراسم شب یلدا و بلند شدن آنی از پای کامپیوتر بالاخره نوبت به من رسید. اگه فردا شیفت نبودم یک دفعه آپ کردنو میگذاشتم برای فردا اما مجبورم همین امشب بنویسم چون دیگه تعداد خواننده ها داره خیلی میاد پائین (این هم از عوارض گوگل ریدره که یکدفعه بعد از آپ کردن همه دوستان با هم میان توی وبلاگ و...
-
روزی که «پایان نامه» آمد
پنجشنبه 26 آذرماه سال 1388 18:46
پیش نویس: سلام میخواستم از این پست خلاصه نویسیو شروع کنم اما هرچقدر فکر میکنم توی این پست نمیشه از این خلاصه تر نوشت شرمنده. مجبورین یکی دو پست طولانی دیگه رو هم تحمل کنین. هم طولانی و هم بیمزه!! و اما من و جریان پایان نامه ام: زمانی که وارد دانشگاه شدم تنها چیزی که اصلا بهش فکر نمیکردم پایان نامه ام بود. بعد هم که کم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹)
جمعه 20 آذرماه سال 1388 19:54
پیش نویس: سلام به نظر میاد پستهای من خیلی طولانیه شرمنده اما این همولایتی ها توی این چند هفته خیلی شرمنده کردند اینها رو هم بخونین قول میدم دیگه پستهامو کوتاهتر بنویسم و حالا این شما و این هم پست جدید: ۱.به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: وقتی سرتونو میارین پائین سردردتون بیشتر میشه؟ همونطور که صاف نشسته بود گفت:...
-
بازی معرفی لینکها
دوشنبه 16 آذرماه سال 1388 17:50
پیش نوشت: سلام بالاخره مراسم اخوی گرامی به پایان رسید و دیشب هم که شیفت بودم و فردا شب هم شیفت خواهم بود پس میتوان نتیجه گرفت که همین امشب باید آپ میکردم. پیش از نوشتن لینکهام باید از همه دوستان که در این چند روز به یاد من بودند و تبریک گفتند تشکر کنم. فقط نمیدونم چرا همه عروسیو تبریک گفته بودند در حالی که ما گفتیم که...
-
شرمنده
جمعه 13 آذرماه سال 1388 12:30
سلام همچنان در حال نوشتن لینکهام هستم. البته ۳ روزه که هیچی ننوشتم. علتش توی وبلاگ آنی به طور مفصل توضیح داده شده پس من دیگه نمینویسم. (چون پستش عنوان نداشت نتونستم فقط همون پست را لینک کنم!) اما خودمونیم دارم لینک مینویسم هااااااااا! بگذارین تموم بشه بخونین حالشو ببرین! امیدوارم با این مدتی که یه مطلب به دردخور...
-
پست درخواستی!
دوشنبه 9 آذرماه سال 1388 19:42
پیش نویس: ۱.سلام در چند روز اخیر٬ هر وقت که اول «عماد» و بعد «آنی» دست از سر کامپیوتر برمی دارند و نوبت به من میرسه٬ در حال نوشتن و ذخیره اسامی لینکهای وبلاگم هستم اما اگه بخوام با همین سرعت ادامه بدم کارم چند روز دیگه طول میکشه. برای همین تصمیم گرفتم تا آماده شدن اون پست با یه مطلب دیگه آپ کنم. پستی که درواقع یه پست...
-
من هم بلدم (۲)
چهارشنبه 4 آذرماه سال 1388 23:51
پیش نوشت: سلام دفعه پیش وقتی جوگیر شدم و یکی از شعرهامو گذاشتم توی وبلاگ اصلا فکر نمیکردم اینطور مورد توجه شما دوستان گرامی قرار بگیره اما لطفی که شما به من داشتین واقعا فراتر از حد انتظار من بود. داشتم موضوعو فراموش میکردم که با دیدن پست جدید یکی دوتا از دوستان وسوسه شدم که یکبار دیگه اینکارو امتحان کنم. این بار...
-
مروری بر آخرین ماههای اینترنی
جمعه 29 آبانماه سال 1388 16:00
سلام هر چقدر فکر کردم دیدم آخرین بخشهای من توی دوره اینترنی اونقدر کشش نداره که بخوام برای هر ماهش یه پست جداگانه بنویسم پس همه رو با هم مینویسم. البته فکر نکنین این آخرین پست این وبلاگه٬ ما حالا حالاها در خدمت شما هستیم: ۱.در بهمن ماه سال ۱۳۷۸ بود که رفتم اینترنی بخش نرولوژی (مغز و اعصاب). ما سه نفر بودیم و سه تا...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (8) + پی نوشت
یکشنبه 24 آبانماه سال 1388 17:57
سلام این همولایتی های ما این بار دیگه کولاک کردند و یک پست جدیدو با آخرین سرعت پر کردند به افتخارشون: ۱.خانمی دختر ۱۹ ساله اش را با شکایت بیحالی و استفراغ آورد. گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ هر دو با هم گفتند: نهههههههههههه! وقتی با سرم و آمپول متوکلوپرامید بهتر نشد دوباره پرسیدم:داروئی چیزی نخوردی؟ باز هر دوشون:...
-
روزی که «اینترنی اطفال» آمد
سهشنبه 19 آبانماه سال 1388 01:26
پیش نوشت: سلام پیش از شروع پست جدید باید به دلیل بی خبر گذاشتنتون یه عذرخواهی بکنم ماجرا از این قرار بود که روز چهارشنبه کامپیوترمونو بردیم مغازه تا هارد جدیدی که از تهران اومده بود برامون نصب کنن. قرار ما پنجشنبه صبح بود که تا بعدازظهر پنجشنبه طول کشید یعنی زمانی که به دعوت بعضی اقوام ساکن شاهین شهر راهی اونجا شده...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷)
سهشنبه 12 آبانماه سال 1388 16:33
سلام تا دیروز صبح تصمیم داشتم خاطرات اینترنیمو توی پست جدید ادامه بدم اما این بار همولایتی ها شاهکار کردند و دیدم اگه بخوام این پستو بگذارم برای بعد دیگه ممکنه خیلی طولانی بشه. پس این شما و این خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷): ۱.برای یه آقائی که سرما خورده بود داشتم دارو مینوشتم که گفت: آقای دکتر! لطفا یه آمپول هم برام...
-
مهم نیست
جمعه 8 آبانماه سال 1388 01:29
سلام زمانی بود که من همه تلاشمو انجام میدادم تا هیچ یک از خوانندگان وبلاگهایم هیچ نشانه ای از هویت من به دست نیارند. زمانی بود که وبلاگ برای من جائی بی نهایت شخصی بود و من حتی از لینک کردن و لینک دادن میترسیدم (!) و بعد متعجب از دلیل تعداد کم خوانندگان به جای فکر کردن به دلیل مرتبا تعداد وبلاگهامو در سرویس دهنده های...
-
من رکورد شکستم
شنبه 2 آبانماه سال 1388 23:15
سلام شنیده بودم برای شکستن رکورد باید زحمت کشید٬ بی خوابی داشت٬ و عرق ریخت. اما هیچوقت کسی بهم نگفته بود که پس از رکورد شکنی٬ علاوه بر خستگی و بی خوابی خودم٬ نه تنها هیچ خبری از پاداش و تبریک نیست (که البته توی اداره ما چیز عجیبی نیست) بلکه حتی اثری از یک تشکر خشک و خالی هم دیده نمیشه. دیروز (جمعه) شیفت ۲۴ ساعته بودم....
-
من هم بلدم
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1388 19:48
سلام قصد داشتم ادامه خاطراتمو بنویسم اما وقتی دیدم آنی داره با شعرش قدرت نمائی میکنه میخواستم بگم که من هم بلدم! بود بلبل عاشق زار گلی صبح تا شب محو روی سنبلی دست شسته از همه یار و دیار نزد گل بُد از سحر تا شام تار مور میزد طعنه اش کای بی خرد عاقبت روزی زمستان می رسد جهد کن روزی خود انبار کن اندک اندک دانه ات بسیار کن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶)
جمعه 24 مهرماه سال 1388 15:53
سلام ظاهرا این بار هم ولایتی های ما فعالتر بوده اند چون زودتر از دفعات قبل به قسمت دیگه ای از این سریال جومونگ رسیدیم! و اما خاطرات این بار: ۱.دفعه پیش گفتم که یک نفر اومده بود و آزمایش چک آف میخواست اما دلم نیومد بنویسم که این بار ازم آزمایش چک آوت میخواستن! ۲.یه پیرمردی برای پا درد اومده بود. وقتی نسخه شو نوشتم...
-
روزی که «سپید» آمد + اینترنی روانپزشکی
یکشنبه 19 مهرماه سال 1388 00:17
پیش نوشت: سلام این سومین باره که دارم این مطلبو مینویسم چون دو بار نوشتم و پرید اما من طبق معمول از رو نمیرم و باز دارم مینویسم! طبق مذاکرات تلفنی که با خانم «خ» داشتم هفته پیش ده شماره اخیر نشریه پزشکی «سپید» به دستم رسید تا من بتونم با سبک نوشته های طنز موجود در این نشریه آشنا بشم. این کار هرچه باشه دست کم دو فایده...
-
روزی که «جشن فارغ التحصیلی» آمد
یکشنبه 12 مهرماه سال 1388 19:36
پیش نوشت: ۱.سلام لازمه پیش از هر چیز از لطف و محبت دوستان از صمیم قلب سپاسگزاری کنم. شما واقعا به من و آنی لطف دارین ۲.دیروز با نشریه سپید تماس گرفتم و وقتی مسئول صفحات طنز شنید که من تا به حال این نشریه رو اصولا ندیده ام پس از ابراز تعجب (البته یواشکی!) از من آدرس گرفتند تا ۱۰ شماره اخیر نشریه شونو برام بفرستند تا من...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵)
یکشنبه 5 مهرماه سال 1388 17:43
پیش نویس: ۱.واقعا که دست شما درد نکنه! منو بگو که از چه کسانی راهنمائی میخوام! کسانیکه نمیتونن یه کلمه نظر مخالف خودشونو تحمل کنن! تا من باشم دیگه همه حرفها و مشکلاتمو بریزم توی خودم. فقط اگه چند هفته دیگه صدای انفجار شنیدین بدونین از کجاست! ۲.تمام این خاطرات (جز یکی دو مورد که مال گذشته است و تازه یادم اومده و همونجا...
-
روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۳)
پنجشنبه 2 مهرماه سال 1388 12:53
دوباره سلام در این چند روزه سه خاطره دیگه از بخش داخلی یادم اومد که دلم نیومد براتون ننویسم گرچه الان با دیدن بازگشت ناگهانی « دکتر سارا » سومی را هرچه فکر میکنم یادم نمیاد!! اگه بعدا یادم اومد میام و اضافه اش میکنم. ضمن اینکه مونده بودم این پی نوشت رو توی یک پست جدا بنویسم یا نه؟ که حالا به عنوان پی نوشت این پست...
-
روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۲)
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1388 16:33
سلام عید فطر مبارک با اجازه «آنی» ادامه پست رو مینویسم: ۷.یک روز که اینترن «کاور» بخش داخلی بودم (یعنی اینترن شیفتی که توی اورژانس نمیشینه بلکه کارهای بخشها رو انجام میده) همین خانم «م» زنگ زد و خواست برم پیشش توی بخش قلب٬ من هم رفتم. توی بخش یه مرد جوونی بود که توی بخش روانپزشکی بستری بود اما چون مشکل قلبی هم پیدا...
-
روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۱)
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1388 17:43
سلام در این یکی دو هفته کلی «گاف» از مریضها گرفتم و همه را روی یک برگه نوشته ام. (پس موضوع پست بعدی هم معلوم شد!) شک داشتم اول کدومو بنویسم اما در نهایت تصمیم گرفتم که دوباره برگردم سر خاطراتم و اون مطالبو بگذارم برای پست بعدی: و اما ........ از اول خرداد ۱۳۷۸ وارد طولانی ترین دوره اینترنی شدیم (اینترنی داخلی) که چهار...
-
بازی + پی نوشت
یکشنبه 22 شهریورماه سال 1388 19:48
سلام هفته پیش به دستور « دکتر سارا » به این بازی دعوت شدیم اما چون به برخی از دوستان وعده نوشتن پست پیشین را داده بودیم انجام این بازی را به امروز موکول کردیم و برای اینکه نامردی هم نشود در این چند روز به واژه های داده شده نگاه نکردیم تا جوابی برایشان پیدا کنیم. امیدوارم این بار غیبت دکتر سارای عزیز زیاد طولانی نشود...
-
روزی که «فاجعه» آمد
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 17:10
پیش نوشت ضروری: این پست اصلا خنده دار نیست !! سلام توی دانشگاه ما کمتر کسی بود که دکتر «ش» رو نشناسه. یک جوون بلند قد٬ با یک ته ریش مرتب٬ ورودی ۱۳۶۶ دانشکده خودمون٬ خوش اخلاق٬ ورزشکار٬ و با سرعت عمل و «شمّ» بالینی مثال زدنی. اگه یه مریض بدحال می آوردن و دکتر «ش» میرفت بالای سرش دیگه خیالمون راحت بود که اگه زنده موندنی...
-
یادداشت جدید
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 19:29
من هم فردا آپ میکنم منتظر باشید!! بعد نوشت (روز بعد) : بگذارید اول کمی شرمنده بشم حالا یه کم هم اشک توی چشمام جمع بشه من این پستو دیشب برای شوخی نوشتم (البته قصد داشتم که امروز آپ کنم ها !!) اما میخواستم امروز این پستو پاک کنم و بعدی رو بگذارم. ولی حالا دیگه دلم نمیاد اینو پاک کنم شرمنده ام کردین الان نوشته پست جدیدو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴)
چهارشنبه 11 شهریورماه سال 1388 17:01
پیش نوشت (به سبک وبلاگ دست نوشته های یک کودک فهیم ): ما الان اعصابمان خرد است اساس !! آدم بیاید هر چی عکس توی کامپیوتر بابایش دارد وقتی خودش کامپیوتر خرید بکاتد توی کامپیوتر خودش و بعد از آنجا بپاکد و بعد هم کلی به آنها اضافه کند آنقدری که کل هاردش پر بشود از انواع عکسهای مست*هجن و غیر مست*هجن و تازه کلی عکس و فیلم از...
-
خواندن این پست برای افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود !!
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1388 21:28
پیش نوشت: ۱.یکی دوبار به سرم زد بیخیال این پست بشم و کلا حذفش کنم و از اسفند ۱۳۷۷ یکدفعه بپرم خرداد ۱۳۷۸ اما دلم نیومد. بعد گفتم خوب مینویسم اما حسابی سانسورش میکنم باز گفتم معنی نداره. بیشتر دوستهای من یا پزشکند یا دانشجوی پزشکی یا دست کم بالای ۱۸ سال که با این جور چیزها یا برخورد کرده اند یا میکنند گفتم پس بالای...
-
اندر حکایت مراسم روز پزشک
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1388 22:39
پیش نوشت: قرار بود امروز نوشتن خاطراتمو ادامه بدم. اما مراسمی که دیشب به عنوان روز پزشک برگزار شد نظرمو عوض کرد به دو دلیل: ۱.وقتی وقتش گذشت دیگه مزه نداره درباره اش بنویسی ۲.اگه نوشتن خاطراتمون باعث شده دوستان اینجور به ما لطف داشته باشند پس بهتره کاری کنیم که این خاطرات دیرتر تموم بشن! پس این شما و این هم متنی که...
-
روزی که «اینترنی جراحی» آمد
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1388 20:06
دوباره سلام سه ماه زمستان سال ۱۳۷۷ را من اینترن جراحی بودم. در این سه ماه کمبود اینترن به اوج خودش رسیده بود. (البته اوج تا اون روز و از اون به بعد بدتر هم شد چون ما ورودی های ۷۱ چهل و پنج نفر بودیم و ورودی های ۷۲ فقط سی نفر). بگذریم این اولین بخش ماژور من بود که اینترنیشو میگذروندم و با توجه به اینکه اول هر ماه چند...