-
روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۱)
پنجشنبه 26 شهریورماه سال 1388 17:43
سلام در این یکی دو هفته کلی «گاف» از مریضها گرفتم و همه را روی یک برگه نوشته ام. (پس موضوع پست بعدی هم معلوم شد!) شک داشتم اول کدومو بنویسم اما در نهایت تصمیم گرفتم که دوباره برگردم سر خاطراتم و اون مطالبو بگذارم برای پست بعدی: و اما ........ از اول خرداد ۱۳۷۸ وارد طولانی ترین دوره اینترنی شدیم (اینترنی داخلی) که چهار...
-
بازی + پی نوشت
یکشنبه 22 شهریورماه سال 1388 19:48
سلام هفته پیش به دستور « دکتر سارا » به این بازی دعوت شدیم اما چون به برخی از دوستان وعده نوشتن پست پیشین را داده بودیم انجام این بازی را به امروز موکول کردیم و برای اینکه نامردی هم نشود در این چند روز به واژه های داده شده نگاه نکردیم تا جوابی برایشان پیدا کنیم. امیدوارم این بار غیبت دکتر سارای عزیز زیاد طولانی نشود...
-
روزی که «فاجعه» آمد
سهشنبه 17 شهریورماه سال 1388 17:10
پیش نوشت ضروری: این پست اصلا خنده دار نیست !! سلام توی دانشگاه ما کمتر کسی بود که دکتر «ش» رو نشناسه. یک جوون بلند قد٬ با یک ته ریش مرتب٬ ورودی ۱۳۶۶ دانشکده خودمون٬ خوش اخلاق٬ ورزشکار٬ و با سرعت عمل و «شمّ» بالینی مثال زدنی. اگه یه مریض بدحال می آوردن و دکتر «ش» میرفت بالای سرش دیگه خیالمون راحت بود که اگه زنده موندنی...
-
یادداشت جدید
دوشنبه 16 شهریورماه سال 1388 19:29
من هم فردا آپ میکنم منتظر باشید!! بعد نوشت (روز بعد) : بگذارید اول کمی شرمنده بشم حالا یه کم هم اشک توی چشمام جمع بشه من این پستو دیشب برای شوخی نوشتم (البته قصد داشتم که امروز آپ کنم ها !!) اما میخواستم امروز این پستو پاک کنم و بعدی رو بگذارم. ولی حالا دیگه دلم نمیاد اینو پاک کنم شرمنده ام کردین الان نوشته پست جدیدو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴)
چهارشنبه 11 شهریورماه سال 1388 17:01
پیش نوشت (به سبک وبلاگ دست نوشته های یک کودک فهیم ): ما الان اعصابمان خرد است اساس !! آدم بیاید هر چی عکس توی کامپیوتر بابایش دارد وقتی خودش کامپیوتر خرید بکاتد توی کامپیوتر خودش و بعد از آنجا بپاکد و بعد هم کلی به آنها اضافه کند آنقدری که کل هاردش پر بشود از انواع عکسهای مست*هجن و غیر مست*هجن و تازه کلی عکس و فیلم از...
-
خواندن این پست برای افراد زیر هجده سال توصیه نمیشود !!
پنجشنبه 5 شهریورماه سال 1388 21:28
پیش نوشت: ۱.یکی دوبار به سرم زد بیخیال این پست بشم و کلا حذفش کنم و از اسفند ۱۳۷۷ یکدفعه بپرم خرداد ۱۳۷۸ اما دلم نیومد. بعد گفتم خوب مینویسم اما حسابی سانسورش میکنم باز گفتم معنی نداره. بیشتر دوستهای من یا پزشکند یا دانشجوی پزشکی یا دست کم بالای ۱۸ سال که با این جور چیزها یا برخورد کرده اند یا میکنند گفتم پس بالای...
-
اندر حکایت مراسم روز پزشک
دوشنبه 2 شهریورماه سال 1388 22:39
پیش نوشت: قرار بود امروز نوشتن خاطراتمو ادامه بدم. اما مراسمی که دیشب به عنوان روز پزشک برگزار شد نظرمو عوض کرد به دو دلیل: ۱.وقتی وقتش گذشت دیگه مزه نداره درباره اش بنویسی ۲.اگه نوشتن خاطراتمون باعث شده دوستان اینجور به ما لطف داشته باشند پس بهتره کاری کنیم که این خاطرات دیرتر تموم بشن! پس این شما و این هم متنی که...
-
روزی که «اینترنی جراحی» آمد
پنجشنبه 29 مردادماه سال 1388 20:06
دوباره سلام سه ماه زمستان سال ۱۳۷۷ را من اینترن جراحی بودم. در این سه ماه کمبود اینترن به اوج خودش رسیده بود. (البته اوج تا اون روز و از اون به بعد بدتر هم شد چون ما ورودی های ۷۱ چهل و پنج نفر بودیم و ورودی های ۷۲ فقط سی نفر). بگذریم این اولین بخش ماژور من بود که اینترنیشو میگذروندم و با توجه به اینکه اول هر ماه چند...
-
خاطرات از نظر خودم جالب (۳)
پنجشنبه 22 مردادماه سال 1388 21:24
سلام خاطرات این یکی دو هفته اخیر به اندازه ای رسید که یک پست جدید باهاشون بسازم. امیدوارم که ازشون خوشتون بیاد ولی منتظرم که نظر واقعیتونو بگین: ۱.الان چند روزیه که شیفت صبح یکی از مراکز شبانه روزیم. تزریقات این مرکز مدتیه که خصوصی شده و چندتا خانم پرستار و بهیار شیفتی میان و برای خودشون کار میکنن. دیروز صبح مسئول...
-
روزی که «اینترنی عفونی» آمد
یکشنبه 18 مردادماه سال 1388 18:44
سلام ماه دوم اینترنی من در آبان 1377 در بخش عفونی بود. اگه از قبل مطالب منو خونده باشین حتما میدونین در این بخش چه بر سر من اومد و برای همین با اکراه تمام در راندها و .... شرکت میکردم. من در حالی اینترنی عفونیو شروع کردم که از اساتید دوره دانشجویی فقط آقای دکتر «آ» اونجا بود و اون دو نفر دیگه رفته بودند و با اساتید...
-
روزی که «امتحان پره انترنی» آمد
شنبه 10 مردادماه سال 1388 16:28
سلام بعد از چند پست متفرقه دیگه وقتشه که دوباره برگردم سر خاطراتم. همونطور که گفتم به لطف خانم دکتر «ی» معدلم هنوز چند صدم از ۱۴ کمتر بود و قرار شد دوباره واحدهایی رو که قبلا پاس کرده بودم بگیرم. اولین واحدی که ارائه میشد ENT بود و من هم اول رفتم و با مدیر گروهش صحبت کردم و ایشون هم فرمودند: خیالت راحت! من هم خیالم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲)
سهشنبه 6 مردادماه سال 1388 17:40
دوباره سلام چون حرف « دکتر سارا » بهم برخورد!! تصمیم گرفتم بقیه خاطرات چند هفته اخیرو که به نظر خودم از قبلی ها جالبتر بودند زودتر براتون بنویسم: ۱.دو هفته پیش چند دقیقه مونده به آخر شیفت یه نفر اومد و گفت: بیایید یه مریض بدحال داریم. رفتم بیرون دیدم یه جنازه روی تخته! گفتم: اینکه مُرده!! گفت: نه! تا چند دقیقه پیش نفس...
-
اندر ماجرای رفتن به مراسم ترحیم
دوشنبه 5 مردادماه سال 1388 12:44
سلام همونطور که قبلا عرض کرده بودم نوه عمه گرامی ما درست همون روز سانحه هواپیما در مشهد در یک تصادف رانندگی در «شاهین شهر» کشته شد. امروز رو مرخصی گرفتیم تا بریم شاهین شهر توی مراسم ختم شرکت کنیم. صبح سه ماشین بودیم که راه افتادیم. اول پدر بزرگوار با خانواده سوار بر پیکان خودشان. بعد خاله گرامی با خانواده سوار بر...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب
جمعه 2 مردادماه سال 1388 13:37
سلام تصمیم داشتم توی این پست ادامه خاطراتمو بنویسم اما وقتی دیدم خاطرات چند هفته اخیر اونقدر شده که باهاشون یه پست جدیدو پر کرد نظرم عوض شد. امیدوارم برای شما هم جالب باشند. دوستانی هم که از اون خاطرات عهد دقیانوس بیشتر خوششون میاد باید تا پست بعد صبر کنند. بگذریم دیروز صبح شیفت 24 ساعته بودم. ساعت 8 صبح رسیدم سر...
-
روزی که «وقت ثبت نام» آمد
سهشنبه 30 تیرماه سال 1388 16:38
نمیدونم الان قانون چیه؟ اما برای شرکت در امتحان پره انترنی اسفند ۷۶ اگر دانشجویی دو درس یا بیشتر از دروس دوره بالینیش باقی مونده بود حق شرکت در امتحان رو نداشت و اگر فقط یک درس باقیمونده داشت میتونست در امتحان پره انترنی شرکت کنه اما تا پاس شدن اون درس حق شروع اینترنی رو نداشت (هنوز همین طوره؟). با توجه به اینکه فقط...
-
روزی که بدشانسی آمد
جمعه 26 تیرماه سال 1388 15:25
وقتی ما رفتیم بخش عفونی این بخش سه استاد داشت که الان دیگه هیچ کدوم توی ولایت ما نیستند. این اساتید به ترتیب حروف الفبا (!) عبارت بودند از: ۱.آقای دکتر «آ»: حدودا ۴۵ ساله٬ نیمه طاس٬ و بداخلاق. بعضی وقتها خیلی سعی میکرد که خوش اخلاق باشه اما حداکثر ۵ دقیقه دووم میاورد و باز بداخلاق میشد! الان حدودا دو سالی هست که...
-
کامپیوتر
دوشنبه 22 تیرماه سال 1388 00:27
سلام امروز عصر بالاخره کامپیوترمان را از مغازه گرفتیم. البته نه به این معنی که درست شد بلکه از بس در دو سه روز اخیر رفتم و زنگ زدم و به قول معروف پیله شدم یک هارد خالی بست روی کامپیوترم و گفت: بیا فعلا برو با این کار کن تا مال خودت درست بشه. حالا کی درست بشه و چقدر بخواد ازم پول بگیره خدا میدونه. خوب با توجه به اینکه...
-
پوست
پنجشنبه 18 تیرماه سال 1388 17:51
سلام برخلاف بخش روانپزشکی بخش پوست به شدت کم استاد بود و دکتر «م» تنها استاد بخش پوست و درواقع تنها متخصص پوست در استان ما در آن زمان محسوب میشد و با توجه به اینکه در آن زمان (الانو مطمئن نیستم) در ولایت ما اینترنی پوست هم وجود نداشت میشه فهمید چقدر از پوست و بیماریهاش مطلب یاد گرفتیم! آقای دکتر «م» یک آدم شیک پوش بود...
-
خاطراتی از روانپزشکی
شنبه 13 تیرماه سال 1388 16:23
با سلام مجدد همین اول بگم این خاطرات اونقدرها هم جالب نیستند چون مال دوران دانشجوییند نه اینترنی و عمدتا منحصر میشن به خاطرات اساتید محترم. من فقط یه بار که داشتم از توی اورژانس رد میشدم یه «امام زمان» دیدم که به زور داشتن میبردن که بستریش کنن. اونم فقط داد میزد که: میخوام «خامنه ای» رو بذارم رهبر بمونه. «اکبر شاه» هم...
-
خاطراتی از پزشکی
سهشنبه 9 تیرماه سال 1388 14:02
با سلامی دوباره اعصابم همچنان خرده. هاردم داره همینطور دست به دست میچرخه و هر کسی بعد از یکی دو روز میگه نمیتونم اطلاعاتشو برگردونم. حالا تکلیف ما با اونهمه عکس و فیلم که از پسر دلبندم داشتیم و کلی چیز دیگه که روی اون هارد بود چی میشه خدا میدونه. راستی همه میگن بوردش خراب شده. اگه اطلاعات کامپیوتری دارین میشه بگین...
-
درباره الی .....
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1388 17:43
سلام روز جمعه گذشته بعد از مدتها رفتم سینما. برای تماشای فیلم «درباره الی ...» که چند روزیه توی تنها سینمای شهرمون روی پرده است. اصولا من بعد از مزدوج شدنم دیگه تنها سینما نرفتم و در واقع مدتهاست که سینما نرفتم. از زمانی که (مثلا) قصد درس خوندن کرده ام و دور فیلم و سینما رو که همیشه یکی از مسائل مورد علاقه ام بوده یه...
-
روانپزشکی
یکشنبه 24 خردادماه سال 1388 17:30
سلام امروز توی یکی از مراکز شبانه روزی شیفت صبح بودم که از معاونت درمان شبکه تماس گرفتند و گفتند پزشک شیفت عصر و شب امروز تازه نظام گرفته و زودتر میاد تا شما کمی راهنماییش کنین. گفتم: باشه تشریف بیارن. اومد و چشمتون روز بد نبینه! فکر کردم باید یه مقدماتی از طریقه کار توی مرکز شبانه روزی براش بگم اما نمیدونم این خانم...
-
بازی
پنجشنبه 21 خردادماه سال 1388 22:13
سلام به دستور استاد گرامی ‹‹ یک دانشجوی پزشکی ›› میخوام وارد یک بازی سیاسی بشم. بازی بایدها و نبایدهای رئیس جمهور آینده. اما هر چه فکر کردم دیدم تمامی گفتنی ها توسط ایشون گفته شده و دیگه چیزی برای گفتن باقی نمونده. پس به یکی دو جمله بسنده میکنم: جناب آقای رئیس جمهور! هر کسی که هستید. چه م یرحسین چه م حمود چه م هدی و...
-
متفرقه از ۱۳۷۶
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1388 17:11
سلام انگار قسمت نیست به خاطراتم ادامه بدم. الان یکی دو هفته است که مطلب بعدیمو نوشته ام روی کاغذ و آماده ام برای نوشتن. اما یکدفعه مسئله نظام هماهنگ پیش اومد. حالا هم دوباره نشستم که بقیه خاطراتمو بنویسم که یادم اومد چندتا از خاطرات سال ۷۶ مونده که شاید از نظر شما یخ و بی مزه باشند اما برای خودم جالبند پس مینویسمشون و...
-
دیدین دروغ نگفتم؟
یکشنبه 17 خردادماه سال 1388 22:07
سلام اینهم حکم جدید حقوقی ما! فکر میکردیم در آستانه انتخابات شاید فرجی بشه اما ...... فکر کنم دیگه همه خوانندگان همیشگی این وبلاگ بدونند من اهل کجام اما ترجیح دادم اسم مکانو هم پاک کنم تا بعضی فکر نکنند فقط در یک ناحیه از کشور این مشکل وجود دارد. ببخشید اگه زیاد واضح نیست اما اگر اینجا کلیک کنید تو کامپیوتر خودتون...
-
نظام هماهنگ !!
دوشنبه 11 خردادماه سال 1388 15:45
به گمانم دو سه سالی بود که ما را با وعده تصویب نظام هماهنگ پرداخت سر کار گذاشته بودند و هر گاه از کمی دستمزدمان شاکی بودیم همچون وعده «بزک نمیر بهار میاد ...» ما را با این وعده به سکوت فرامیخواندند. و سرانجام در هفته گذشته حکم های حقوقی ما را با نظام هماهنگ تحویلمان دادند. وقتی حکم جدید را دیدم نمیدانستم باید بخندم یا...
-
سفرنامه ماهشهر
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1388 18:32
با سلام به همه دوستان و عزیزانی که در طول سفر ما با دعای خیرشون همراهیمون کردند. از همه تون تشکر میکنم. سفر ما به ماهشهر که قرار بود از بعدازظهر سه شنبه شروع بشه به درخواست شوهرخاله گرامی (منظورم پدر عروس نیست ها آخه من ۵تا خاله گرامی دارم!) تا صبح چهارشنبه به تعویق افتاد تا اونها هم بتونن با ما بیان. اما این اومدن از...
-
سید محمد
جمعه 18 اردیبهشتماه سال 1388 14:33
در طول هفته گذشته یک روز به جای یکی از پزشکان خانواده که به مرخصی رفته بود به یکی از درمانگاههای روستایی فرستاده شدم. یکی از مراجعه کنندگان به محض اینکه منو دید جلو اومد و پرسید: منو میشناسی؟ گفتم:نه! گفت:من سید محمد .... چند لحظه طول کشید تا بفهمم کیه اما وقتی توی ذهنم صورتشو لاغرتر کردم و سبیلهاشو برداشتم دیدم آره...
-
روز ماما
سهشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1388 20:23
امروز (۱۵ اردیبهشت) روز جهانی ماما است این روز را به همه همکاران گرامی ماما (از جمله مسئول امور درمان شبکه مان!) تبریک عرض میکنم و امیدوارم گفتن از این قشر زحمتکش و نیازهای آنها مختص امروز نباشد انشاءالله ادامه خاطراتم را روز جمعه تقدیم میکنم
-
مدلاگ
دوشنبه 14 اردیبهشتماه سال 1388 00:45
میشه یه نفر که میدونه بگه چی به سر مدلاگ اومد؟