-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۶)
شنبه 23 مردادماه سال 1389 15:34
سلام شرمنده که آپ کردنم دیر شد: ۱. توی یه درمونگاه روستائی دفترچه یه خانم متولد ۱۳۱۳ را آوردند تا براشون مهر بزنم و برن پیش متخصص. گفتم: پیش چه دکتری میخوان برن؟ آورنده دفترچه گفت: دکتر مشاوره. یه لحظه مخم سوت کشید٬ پیش خودم گفتم اینجا جوونا پیش دکتر مشاور نمیرن چه برسه به این پیرزن روستائی. گفتم: مشاوره برای چی؟ گفت:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۵) + پی نوشت
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 18:32
سلام این بار بی مقدمه میرم سراغ خاطرات: ۱. میخواستم برای یه پسر ۱۲ ساله نسخه بنویسم که پدرش گفت: این نمیتونه کپسول بخوره آقای دکتر و بعد آهسته تر گفت: البته من موندم که چطور میتونه پاستیل و پفک و ... رو بخوره اما کپسولو نه؟ پسره برگشت طرف پدرش و گفت: آخه کپسولو میشه جوید؟! ۲. این بار وقتی بچه گفت: من آمپوووول...
-
روزی که «آنی» آمد
سهشنبه 5 مردادماه سال 1389 14:41
سلام نمیدونم چرا با وجود اینکه تا حالا شصتادبار نوشته ام که ماجرای آشنائی من و آنی ماجرای خاصی نبوده بازهم اینقدر بعضی از دوستان برای دونستنش کنجکاوی دارن. خوب این شما و این هم ماجرای آشنائی ما شاید که خیالتون راحت بشه از عشق و عاشقی های دوران نوجوانی میگذرم٬ همون زمانی که آدم یه روز عاشق این دختر فامیله و هفته بعد...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۴) + پی نوشت
دوشنبه 28 تیرماه سال 1389 16:08
سلام بگذارید اول خاطراتو با هم ببینیم بعد اشاره ای می کنم به ماجراهای این چند روز: ۱. نسخه پیرزنه رو نوشتم٬ بلند شد بره بیرون که یکدفعه برگشت و گفت: خیلی ممنون «جنابعالی» کمکت کنه! ۲. به پیرمرده گفتم: این داروها رو مصرف کنین٬ اگه بهتر نشدین باید حتما برین یه عکس بگیرین. خیلی غلیظ گفت: «انشاءالله»! ۳. دختره با شکایت...
-
مرخصی
جمعه 25 تیرماه سال 1389 20:15
سلام دیروز یه اتفاقی برام افتاد که فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره لطفا نپرسین چه اتفاقی چون نمیخوام درباره اش حرف بزنم فقط بگم یکی از مهمترین مشوقهای نوشتنم از بین رفت پس میخوام ازتون مرخصی بگیرم تا زمانی که حالم یه مقدار بیاد سرجاش پس تا بعد ....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۳)
دوشنبه 14 تیرماه سال 1389 15:27
سلام این خاطرات از زمان نوشتن خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲) تا به حال رخ داده (البته دروغ نگم یکیشون مال پارساله که تازه یادم اومد جالبتر اینکه یکی دوتا از اونها رو که مال روزهای اول این مدت بودند کلا فراموش کردم وگرنه شاید از اینها هم جالب تر بودند!) ۱. به مرده که با درد کمر اومده اومده بود گفتم: وقتی راه میرین درد...
-
بازی
پنجشنبه 10 تیرماه سال 1389 16:26
سلام از طرف دوست خوبمون دکتر بابک به یه بازی دعوت شدم که بر اساس اون باید وبلاگ ایشونو نقد کنم و امیدوارم که بتونم از پس این کار به خوبی بربیام. راستش اصلا یادم نیست که برای اولین بار چطور وارد وبلاگ ایشون شدم و یا اینکه درواقع اول من ایشونو کشف کردم یا ایشون به این وبلاگ اومده بودند اما به هر حال از همون اولین حضور و...
-
حکایت یک مرد
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1389 17:41
سلام الان این مطلبو نوشتم تا بفرستم برای سپید گفتم حالا که دیگه حالش نیست بشینم یه مطلب دیگه تایپ کنم برای آپ کردن وبلاگ همینو اینجا هم بگذارم امیدوارم که خوشتون بیاد: پسر بچه خوشحال بود، از یک جهت برای اینکه داشت توی بازی نقش همان شغلی را بازی می کرد که همیشه عاشقش بود و از جهت دیگر برای اینکه همبازی کسی بود که همیشه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲) +پی نوشت
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1389 18:19
سلام خوشبختانه تعداد این مینی خاطرات اونقدر شد که یه پستو پر کنه پس این شما و این هم خاطرات (از نظر خودم) جالب این بار: ۱.یه خانمه حدود ۵۰ ساله ازم میخواد براش آزمایش تیروئید بنویسم٬ وقتی داره میره بیرون برمیگرده و میگه: آقای دکتر! میخواستی بالاش بنویسی مال تیروئیده یه وقت اشتباه نگیرن! ۲. به خانمه میگم: وزن بچه تون...
-
پست فوق العاده
جمعه 14 خردادماه سال 1389 15:22
سلام ۱.با کمک و راهنمائی دوستان بالاخره عکسها لینک شدند و پی نوشت مربوط به اون از پست قبل حذف شد ۲.از شرکت «پرستیژ» شکایت نمودیم و قراره یکشنبه از اداره میراث فرهنگی و گردشگری بهمون جواب بدن (آیکون فکر نکنین ما دیگه اینقدر بی بخاریم) ۳.یه سوال دیگه: دیشب میخواستم چندتا مینی دی وی دی که با دوربین فیلم گرفته بودم بزنم...
-
سفرنامه «قسطنطنیه»
سهشنبه 11 خردادماه سال 1389 21:54
سلام اولا ببخشید که دیر شد اما باور کنید که تقصیر من نبود خیلی فکر کردم که این سفرنامه رو چطور بنویسم تا اینکه تصمیم گرفتم اینطوری بنویسمش که میخونین: آغاز سفر (۳۰/۲/۸۹): قرار بود پرواز هواپیمای «تابان ایر» ما به مقصد استانبول ساعت ۱۰ صبح روز پنجشنبه سی ام اردیبهشت از فرودگاه اصفهان پرواز کنه اما روز قبل از اون از...
-
آمدیم
یکشنبه 9 خردادماه سال 1389 23:41
سلام توی فکر یه پست حسابی برای آپ کردن وبلاگ بودم که نشد چون دیشب ساعت ۴ صبح رسیدیم خونه و بعد هم رفتم سر کار. عصر هم اینترنتمون قطع بود و شب هم مهمون داشتیم فردا هم شیفتم پس آپ میره برای سه شنبه انشاءالله. از همه دوستان که اومدند و نگرانمون بودند ممنون. کلی عکس از استانبول و آنتالیا گرفتم که چندتاشونو براتون میگذارم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰)
دوشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1389 16:34
سلام هفته پیش رفتم یه جائی که برای این بخش پر از سوژه بود امیدوارم که خوشتون بیاد!: ۱. برای یه نفر توی نسخه قرص کوتریموکسازول نوشتم٬ چند دقیقه بعد اومد داروهاشو نشونم بده دیدم به جاش بهش قرص دایجستیو دادن حالا این دوتا چطور با هم اشتباه شده بودن خدا میدونه. ۲. من هنوز نفهمیدم چه حکمتیه هر وقت شیفت شبم از ساعت ۷ صبح...
-
مقایسه
چهارشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1389 21:59
سلام چندی پیش فرصتی دست داد تا بخشی از یکی از جشن های خانه سینما رو ببینم. خیلی از هنرپیشه هائی که دوست داشتم اونجا بودند همه شاد و خندون٬ درحال صحبت و شوخی با همدیگه. مجریهائی هم که درحال اجرای برنامه بودند چیزی از اونها کم نداشتند٬ خلاصه که واقعا یه جشن بود با یه شب فراموش نشدنی (البته در حدی که در جامعه امروز ما...
-
خبر مهم
پنجشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1389 18:30
سلام برای اولین بار دارم از توی کافی نت پست میگذارم به دلیل اینکه به یکی قول دادم. اما اول بگم که چرا از کافی نت موضوع اینه که من دوشنبه شیفت بودم سه شنبه غروب هم که اومدم سر کامپیوتر تا هر دو وبلاگمو آپ کنم دیدم کانکت نمیشه زنگ زدیم به مرکز ADSL ولایت که کلی راهنمائی کردند و بعد گفتند مودم رو چند دقیقه خاموش کنین تا...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸)
پنجشنبه 12 فروردینماه سال 1389 14:20
سلام توی این چند روز داشتم فکر میکردم و کلی خاطرات از چند ماهی که «عزیزآباد» بودم یادم اومد اما گفتم اقلا توی این دو روز تعطیلی یه کم از اونجا فاصله بگیریم. این هم چند خاطره از نظر خودم جالب که زمانشون از خاطرات از نظر خودم جالب ۱۷ تا حالاست (البته به جز یکی دوتاشون که از گذشته ها یادم اومد!): ۱.یه خانم لاغراندام و...
-
سال نو
شنبه 29 اسفندماه سال 1388 21:03
سلام سال نو مبارک!!
-
دوبازی
جمعه 28 اسفندماه سال 1388 03:18
سلام این پست رو که (به احتمال قوی) آخرین پست من در سال هشتاد و هشته باز هم اختصاص داده ام به دو بازی اول بازی که دوست خوبم دکتر بابک منو به اون دعوت کرده اند و شامل پاسخ به چند سواله که طبق معمول این بازیها بدون اینکه از قبل پاسخی براشون آماده کرده باشم وارد بازی میشم: ۱. بهترین روز سال ۸۸: نمیدونم تا چه حد حال منو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷)
یکشنبه 23 اسفندماه سال 1388 01:25
سلام باز هم به بخش دیگه ای از این سریال میرسیم قضاوت درباره این خاطرات با شما: ۱.یه آقائی که با شکایت اسهال اومده بود میگفت: اوایل اسهالم قوام مدفوعم خوب بود اما کم کم رقیق شد! ۲.یه خانم باردارو دیدم و توی پرونده بهداشتیش براش نوشتم. خانمه وقتی میخواست بره گفت: خانمهای کاردان بهداشت خانواده گفتند این پرونده را باید...
-
اندر حکایت عمل «عماد»
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1388 17:47
سلام الان که دارم اینها رو مینویسم «عماد» و «آنی» و پدر «آنی» (که توی وقت ملاقات اومده بود) در بیمارستانند. اما نمیدونم چی شد که دل همسر گرامیمان برایمان سوخت و گفت: برو خونه یه کم استراحت کن دیشب هم شیفت بودی خسته شدی. و اما ...... دیشب که شیفت بودیم و صبح من از سر کار و «آنی» از خونه اومدیم دم بیمارستان. قرار بود...
-
دو بازی
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1388 14:53
پیش نوشت: سلام همین الان از امتحان رزیدنتی مجدد اومدم خونه. سوالات این امتحان یه جوری بود! انگار مثل امتحانهای سالهای پیش یا همین دوهفته پیش نبود. تعداد کیسها کمتر بود و خیلی از سوالات فقط جنبه حفظی داشتند و برای همین تا رفرنسها رو یه نگاهی نکنم نمیتونم بگم درست زدم یا نه و من هم که حال این کارو ندارم و ترجیح میدم صبر...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶)
جمعه 7 اسفندماه سال 1388 17:04
سلام وقتی از تهران برگشتم فقط یکی دوتا مطلب دیگه میخواستم برای پست جدید که خوشبختانه بیشتر از اون به دستم رسید: ۱.گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت: آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه. گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه! ۲.به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه...
-
من آمده ام وای وای ....
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1388 15:45
سلام با تشکر از همه دوستانی که در این چند روز به من لطف داشتند بله با اخوی گرامی که دانشجوی دانشگاه شهید بهشتیه رفتیم تهران٬ نمینویسم چی میخونه چون قراره به زودی خودش وبلاگ بزنه و اونوقت اگه دوست داشت خودش بهتون میگه. خودمونیم با اینکه این داداشمو چند ساله که درست نمیبینم باهاش احساس نزدیکی بیشتری میکنم تا اون یکی...
-
دارم میرم به تهران ..........
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1388 15:05
سلام ساعت یک بعد از ظهر امروز امتحان ورود به دوره دستیاری تمام شد. برای کسانیکه خبر ندارن باید بگم یه امتحانه شامل ۲۰۰ سوال تستی چهار جوابی با ۲۴۰ دقیقه وقت با نمره منفی٬ ضمن اینکه سوالها هم اصلا جنبه حفظی نداره٬ مثلا سوال میدن که یه بیمار اومده با این علائم و جواب آزمایشاتش هم اینه با توجه به تشخیصی که میدین دادن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۵)
سهشنبه 20 بهمنماه سال 1388 18:14
سلام امروز میخواستم ادامه خاطرات طرحو بنویسم اما به لطف همولایتی ها به اندازه کافی خاطره برای یه پست دیگه جمع شد! ۱.رفته بودم به یه درمونگاه روستائی. یه پیرزن اومد و گفت: مریض قبلی که الان از پیشتون برگشت توی کوچه منو دید و گفت یه دکتر خوبی اومده و اینقدر به آدم میرسه که نگو! ممکن بود ذوق کنم البته اگه اون پیرزن اولین...
-
خاطرات( از نظر خودم) جالب (۱۴)
سهشنبه 6 بهمنماه سال 1388 20:40
۱.بیمار یه پیرمرد ۹۳ ساله بود که با چهار پنج تا همراه آمده بود.تا گفتم مشکلش چیه ؟یکی از همراهانش گفت: ببخشید آقای دکتر راسته که میگن یه آمپولی هست که وقتی میزنی عضلات گرفته را باز می کنه؟گفتم: بله گفت: بی زحمت یکی از اون آمپولا براش بنویسین. گفتم :مشکلش چیه؟ گفت :چند روزه شکمش کار نکرده می خوایم عضلات پایینش شل بشه!!...
-
روزی که «پاستیل» آمد +پی نوشت
جمعه 2 بهمنماه سال 1388 16:15
پیش نوشت: سلام قصد داشتم این بار ادامه خاطرات طرحمو بنویسم (قابل توجه خان داداش ) اما چند روز پیش یه اتفاق کوچولو افتاد که گرچه شاید به نظر شما چندان جالب نباشه اما چون ممکنه فردا توی تهران پخش بشه که مردم ولایت ما فلانند و بهمان تصمیم گرفتم اونو بنویسم. خواستم بگذارمش برای خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۴) که دیدم به...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱-۱۴)!
دوشنبه 28 دیماه سال 1388 16:17
سلام میخواستم مثل بچه آدم (!) بنویسم ۱+۱۲ که آنی گفت اینطوری بنویس باحالتره!: ۱.برای یه آقای سرماخورده نسخه مینوشتم. بهش گفتم: آمپول هم میزنین که براتون بنویسم؟ گفت: میزنم؟ منتشو هم میکشم! ۲.از آقائی که با شکایت استفراغ اومده بود پرسیدم: قبلا هم زیاد استفراغ میکردین؟ گفت: نه! مدتها بود که کلا یادم رفته بود استفراغ چی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۲)
جمعه 18 دیماه سال 1388 17:55
سلام خودم هم فکر نمیکردم در طول این چند روز به اندازه یه پست دیگه مطلب جمع بشه. حتی پیش خودم فکر کردم اول کمی از خاطرات شروع دوران طرحمو بگذارم بعد این پستو. اما بعد گفتم: ما که با بچه ها تعارف نداریم! هر وقت این خاطرات (از نظر خودم) جالب به اندازه یک پست شد که آپشون میکنم و اگه نشده بودند هم که ادامه خاطرات دوران...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۱)
دوشنبه 14 دیماه سال 1388 20:41
سلام کوتاه کردن پستها باعث شد که این بار زودتر از دفعات قبل به قسمت دیگه ای از این خاطرات برسم. امیدوارم ازش خوشتون بیاد: ۱.برای یه بچه ۱۲-۱۰ ساله که سرما خورده بود نسخه مینوشتم که مادرش گفت: آقای دکتر این به آمپول حساسیت داره (ترجمه: از درد آمپول میترسه!) بیزحمت براش کپسول ۵۰۰ بنویسین البته از اون کوچیکهاش! ۲.دو روز...