-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۶)
سهشنبه 6 اردیبهشتماه سال 1390 17:42
سلام: ۱. میخواستم برای یه بچه یک ماهه نسخه بنویسم که مادره دفترچه خودشو داد. گفتم: هنوز برای بچه تون دفترچه نگرفتین؟ گفت: خدا نکنه! ۲. داشتم از خانمه شرح حال میگرفتم که گفت: پاهام اصلا باد نمیکنه اما ورم میکنه! ۳. خانمه بچه شو آورده بود خونه بهداشت و از بهورز براش یه شربت گرفته بود اما خوب نشده بود و آوردش پیش من....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۵)
سهشنبه 23 فروردینماه سال 1390 17:55
سلام ۱. مرده دخترشو آورده بود و میگفت: آقای دکتر! این به «باد» حساسیت داره هرسال همین موقع که میشه آبریزش بینی و ....ش شروع میشه! ۲. خانمه بچه ۴ ساله شو با اسهال آورده بود و میگفت: به نظر شما اینو ببرم متخصص اطفال سردرمیاره یا ببرم یه دکتر دیگه؟! ۳. یه پیرزنو که طبق دفترچه اش ۹۳ ساله بود آوردند. پسرش میگفت: چند روزه...
-
سال نو
شنبه 28 اسفندماه سال 1389 16:29
سلام یه سال دیگه هم گذشت سالی که توی اون چندتا دوست جدید پیدا کردم چه توی دنیای واقعی و چه توی دنیای مجازی و همینطور چندتا دوستو هم از دست دادم هم توی دنیای حقیقی و هم مجازی که از خودم ناراضی نیستم چون مقصر نبودم بعضی از دوستان هم که همه جای نت فعالند اما معلوم نیست چرا فقط وبلاگشونو آپ نمیکنند؟ شاید مهمترین درسی که...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۳)
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 14:52
سلام: ۱. یه پیرزنو آوردند و گفتند توی خونه فشارشو گرفتیم بالا بود٬ فشارشو گرفتم و گفتم: ۱۵ است. همراهش گفت: لطفا از اون دستش هم بگیرین! گرفتم٬ باز هم همون حدود بود. گفتند: توی خونه ۱۸ بود! گفتم: الان که ۱۵ است. پیرمرده که همراهش بود نشست و گفت: فشار منو هم میگیرین؟ گرفتم٬ ۱۶ بود. به بقیه شون گفت: فشار منو درست گفت!!...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (42)
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 16:04
سلام: 1. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: گلوهام درد میکنن! 2. مرده گفت: قرصهای فشارم تموم شده برام بنویسین. گفتم: اسمشون چیه؟ گفت نمیدونم اما نارنجیند لطفا شما بنویسین من برم بگیرم ببینم نارنجیند؟! 3. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دو روزه که همه تنم سردرد داره! 4. نسخه پیرزنه رو که سرما خورده بود نوشتم و بعد گفتم:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۴۱)
چهارشنبه 4 اسفندماه سال 1389 15:04
سلام: ۱. به مرده گفتم: وقتی شکمتونو فشار میدم درد میگیره؟ گفت: این طور که شما فشار میدین نه! ۲. به پیرزنه گفتم: توی خونه قرص فشار دارین یا براتون بنویسم؟ گفت: ندارم٬ به خدا ندارم! ۳. به پیرزنه گفتم: چربیتون ۱۶۰ بوده. گفت: توی آزمایش قبلیم ۴۰۰ بود حالا ۱۶۰ از ۴۰۰ کمتره؟! ۴. (این یکی مال چند ماه پیشه که تازه یادم اومد)...
-
امتحان دادیم
یکشنبه 1 اسفندماه سال 1389 13:19
سلام دیروز کلید اولیه امتحانو توی سایت زدند و من هم نشستم و نمره ام رو حساب کردم. قبل از اینکه شروع کنم گفتم: خدایا! یا یه نمره خوب بیارم که مطمئن باشم قبول میشم یا یه نمره ای که همین حالا خیالم راحت بشه و شروع کنم به درس خوندن برای سال بعد و ظاهرا خدا دعامو مستجاب کرد چون گزینه دوم درست از آب دراومد!! البته انتخاب...
-
امتحان
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1389 16:33
سلام خوب بالاخره یه سال دیگه هم گذشت و فردا باز هم امتحانه یه سال هم که من تصمیم گرفتم واقعا درس بخونم هزارتا اتفاق پیش بینی شده و پیش بینی نشده مانع از کار من شد. از اتفاقات خوشایندی مثل سفر به ترکیه یا سفر والدین گرامی به حج و خریدن خونه و اسباب کشی گرفته تا مواردی مثل مرگ مادربزرگ گرامی و .... اما مطمئنا مهمترین...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (40)
پنجشنبه 21 بهمنماه سال 1389 15:56
سلام: 1. یه خانم باردار با سوزش ادرار اومده بود. گفتم: هیچ داروئی نخوردین؟ گفت: دوبار رفتم دکتر و برام دارو نوشتن اما من نخوردم. گفتم: چرا؟ گفت: خوب حامله ام خو! 2. پیرزنه میگفت: شونه ام اونقدر درد میکنه که انگار «جونم» همین جاست! 3. به خانمه گفتم: این داروهارو که خوردی دردت بهتر شد؟ گفت: دردم سبکتر شد اما بهتر نه! 4....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۹)
چهارشنبه 6 بهمنماه سال 1389 15:38
سلام ۱. برای یه مرد جوون نسخه نوشتم. وقتی میخواست از روی صندلی بلند بشه یه مکثی کرد و گفت: ببخشید آقای دکتر! چند روزه که یکی از سینه های خانمم ورم کرده و درد میکنه به نظر شما چی میتونه باشه؟ گفتم: بچه شیر میده؟ گفت: آره. گفتم: فکر نمیکنم مشکل خاصی باشه اما برای اطمینان فردا صبح که یه خانم دکتر هست بیارینشون تا معاینه...
-
اندر حکایت سفر به تهران
یکشنبه 3 بهمنماه سال 1389 18:25
سلام این پستو اختصاص دادم به سفرنامه تهران انشاءالله به زودی خاطرات (از نظر خودم) جالبو مینویسم. همونطور که گفتم برای سه شنبه شب بلیت داشتیم. من بودم و آنی و یکی از آقایون همکارش. عماد رو هم گذاشتیم خونه پدر و مادرم، فکر میکردم پشت سرمون ناراحتی کنه اما فقط گفت: برید به شرطی که برام سی دی «بن تن» و لباس «بتمن»...
-
خرج غیر منتظره
دوشنبه 27 دیماه سال 1389 13:30
سلام یادتونه از خرج غیرمنتظره صحبت کردم؟ قرار بود برای آنی یه کلاس توی تهران بگذارند که بالاخره تاریخش معلوم شد. فردا شب آنی باید راهی تهران بشه تا از صبح چهارشنبه بره سر کلاس و طبیعتا من هم باید باهاش برم چون ظاهرا از خوابگاه خبری نیست. کلاسها تا جمعه شب ادامه داره. پس احتمالا چند روزی در خدمتتون نخواهیم بود.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (38)
پنجشنبه 16 دیماه سال 1389 15:55
سلام 1. مرده پسر 5 ساله شو آورده بود و آروم بهم گفت: ببخشین آقای دکتر! بهش قول دادم که آمپولش نمیزنین! گفتم: باشه. در حال نوشتن نسخه بودم که پسره گفت: راستی من همیار پلیسم، توی خونه مون یه شمشیر هم دارم! باباش گفت: بسه دیگه بابا آمپول نمینویسه! 2. به پیرزنه گفتم: سرفه هاتون خلط هم داره؟ گفت: نمیدونم، یه چیزهائی با...
-
روزی که «ماه مربا» آمد
پنجشنبه 9 دیماه سال 1389 14:44
پیش نوشت: یادتونه چند پست پیش گفت چند پست من از نظر زمانی با هم تداخل دارند؟ خوب این اولیشونه: سلام توی این پست گفتم که برای جشن عروسی یک هفته مرخصی گرفتم که همه اش توی مراسم مختلف قبل و بعد از ازدواج تموم شد. بدمون نمیومد که یه ماه عسل هم بریم اما هربار که درخواست مرخصی میکردم جواب مسئولان محترم شبکه لردگان یه جمله...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۷)
پنجشنبه 2 دیماه سال 1389 17:30
پیش نوشت: سلام به لطف اون کارمند مخابرات یه خط جدید تلفن بدون پی سی ام خریدم که پریروز وصل شد٬ دیشب هم من شیفت بودم و حالا در خدمت شما هستم. به فروشنده خونه هم گفتم: خط تلفنتونو نمیخوایم که گفت: خودم میبرمش. به هرحال از لطف دوستان که در طول این غیبت چند روزه نگرانمون شده بودند ممنون. ببخشید که وقتش نیست به همه تون سر...
-
PCM
سهشنبه 23 آذرماه سال 1389 17:39
سلام شنیدین که میگن: ما لب دریا هم که بریم خشک میشه؟ حالا شده حکایت ما! « آنی » برای خونه جدید یه آرگ آشپزخونه سفارش داده بود که قرار شد دیروز نصبش کنن و بعد هم ما باقیمونده اسباب و اثاثیه مونو ببریم خونه جدید. اما ازقضا دیروز بعد از مدتها بارون گرفت. آقای نجار هم زنگ زد که چون بارون میاد نمیشه آرگ رو بیاریم. گفتیم:...
-
اسباب کشی
شنبه 20 آذرماه سال 1389 17:45
سلام این پستو دارم در حالی مینویسم که در کل خونه ما (به جز یکی) از فرش خبری نیست و من الان روی موکت نشسته ام. چی؟ نخیر، خوشبختانه از دزد خبری نیست، علتشو اگه توی این پست آنی نخوندین باید به طور خلاصه عرض کنم که در حال اسباب کشی هستیم. توی چند سال اخیر ما همسایه خواهر آنی و همسر گرامیش بودیم که جریانشو وقتی خاطراتم به...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۶)
دوشنبه 15 آذرماه سال 1389 13:19
سلام: ۱. مَرده اومده بود و میگفت: من سالی دوبار پنادر میزنم تا سرما نخورم. یکی بهار و یکی پائیز! الان هم اومدم تا برام بنویسی! (من که خودم تا حالا پنادر نزدم) ۲. فشار خون پیرمرده زیاد بود. یه آمپول «لازیکس» براش نوشتم و گفتم: آمپولو که زدین چند دقیقه بیرون بشینین تا بعد دوباره فشارتونو بگیرم. دیگه ازش خبری نشد٬ از مطب...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (35)
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1389 17:42
سلام: 1. خانمه با درد شکم اومده بود و گفت: بهم گفتند نوشابه بخور دلت خوب میشه، من یه بطری نوشابه خانواده خوردم اما بهتر نشد! 2. خانمه میگفت: به بچه ام شربت «بَرهَم گُزین» دادم اما بهتر نشد! (ترجمه: برم هگزین) 3. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هرچی خودت به عقلت میرسه بنویس! 4. خانمه اومده بود و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۴)
شنبه 22 آبانماه سال 1389 13:24
سلام: ۱. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم که گفت: هر قرصی میخواین برام بنویسین تزریقیشو بنویسین! ۲. یه مرد جوونو که از درد سینه به خودش میپیچید آوردند. دویدم جلو که مسئول داروخونه گفت: عجله نکن دکتر! تا حالا چندبار اینطوری آوردنش اما هربار نوار قلبش سالم بوده. بعد از گرفتن نوار از همراهش پرسیدم: چه مواقعی اینطور میشه؟...
-
یه پست نامربوط
یکشنبه 16 آبانماه سال 1389 17:57
پیش نوشت: سلام این پست (البته به جز پی نوشت هاش) رو برای سپید فرستاده بودم که چاپ شد. بعد هم از دوست خوبمون دیادیا بوریا که مطلب به ایشون مربوط میشه اجازه گرفتم که توی وبلاگم بگذارمش امیدوارم خوشتون بیاد: دوستی اینترنتی دارم که بعد از اینکه در ایران در امتحان کنکور در رشته ای که دوست داشته قبول نشده بار سفر بسته و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۳)
سهشنبه 11 آبانماه سال 1389 17:14
سلام: ۱. مَرده دخترشو با سرماخوردگی آورده بود و میگفت: از دست این دختر چکار کنیم آقای دکتر؟ همه اش با «گریم»ه (ترجمه: گریپ) ۲. به خانمه گفتم: فشارتون بالاست فردا بیائین تا باز هم فشارتونو بگیریم. گفت: باید حتما ناشتا بیام؟! ۳. خانمه بچه شو به دلیل «شب ادراری» آورده بود که براش «ایمی پرامین» نوشتم. مادرش گفت: آقای دکتر...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۲)
جمعه 30 مهرماه سال 1389 02:15
سلام ۱. خانمه بچه شو به خاطر اسهال آورده بود٬ گفتم: مثلا توی یه روز شکمش چندبار کار میکنه؟ گفت: هر روز؟ شکمش هر ۵ دقیقه ۷-۶ بار کار میکنه! ۲. پسره اومده بود و یه مرخصی استعلاجی طولانی مدت میخواست٬ گفتم: این مرخصیهای طولانیو با مهر ما قبول نمیکنن٬ گفت: چرا من حتی با مهر پزشک خانواده هم بردم و قبول کردند با مهر شما که...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۱)
شنبه 17 مهرماه سال 1389 20:45
سلام: ۱. به جای یک از همکاران که مرخصی بود توی یه درمانگاه روستائی بودم٬ توی روستائی که مردمش به مذهبی بودن بیش از حد شهره اند. خانمی دختر ۱۲ ساله سرماخورده شو با چادر مشکی آورده بود. اواسط گرفتن شرح حال بود که طبق معمول با گفتن یه «ببخشید» با انگشتهام مچ دست دخترو گرفتم ببینم تب داره یا نه؟ دختره چنان دستشو کشید و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۳۰) + پی نوشت
پنجشنبه 8 مهرماه سال 1389 17:14
سلام: ۱. دفترچه بیمه روستائی خانمه رو مهر کردم و گفتم: ببرینش پذیرش تا براتون مهر کنن. خانمه که رفت بیرون شوهرش پرسید: دکتر گفت: کجا ببریمش؟ گفت: قسمت پذیرائی! ۲. به خانمه گفتم: دفترچه دارین؟ گفت: نیاوردمش روی برگه بنویس. وقتی نوشتم گفت: حالا اینو آزاد حساب میکنن؟ گفتم: بله گفت: چرا؟! ۳. خانمه دخترشو با چشم قرمزرنگ...
-
چای عربی - عشق عربی
یکشنبه 4 مهرماه سال 1389 21:11
پیش نوشت: شرمنده که آپ کردنم اینقدر دیر شد اولا که مودمو ۵۰۰۰۰ تومن خریده بودم ثانیا امروز آنی گرفته بودش و باهاش کانکت هم شده بود اما حالا باز هرکار کردیم کانکت نشد٬ من هم چون دلم براتون تنگ شده بود باز اومدم کافی نت این داستان خیلی وقته که سر دلم قلمبه شده (!!) اما وقت مناسبی برای نوشتنش پیدا نمیکردم. وقتی مادربزرگ...
-
شرمنده
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 21:14
سلام تصمیم داشتم امروز آپ کنم اما در یک اتفاق غیر منتظره و ناگهانی مودممون شکست!! الان بردمش مرکزش که گفتن فردا میگیم قابل تعمیر هست یا نه؟ الان دارم توی کافی نت مینویسم خدا بخیر کنه امیدوارم مجبور نشم یه مودم نو بخرم!
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۹)
جمعه 26 شهریورماه سال 1389 23:36
سلام ۱. خانمه بچه شو با درد شکم آورد و گفت: پارسال شکمش درد میکرد آزمایش دادیم گفتند انگل داره دارو بهش دادند٬ حالا باز دل درد گرفته یعنی هنوز انگله اون تو مونده؟! ۲. خانمه میگفت: اینقدر تب دارم که از دیشب تا حالا فقط یه بادبزن دستم گرفتم و دارم شکممو باد میزنم تا خنک بشه! ۳. به مَرده گفتم: چه قرصی برای فشار خونتون...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (28)
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1389 17:04
سلام بی حرف اضافه میرم سراغ خاطرات این بار که کمیتش رفته بالا اما کیفیتش .... 1. خانمه بچه شو آورده بود که معاینه اش کنم، اما بچه آروم نمیشد و چنان جیغ و دادی راه انداخته بود که نگو. برای اینکه ساکت بشه یه دونه «آبسلانگ» دادم دستش تا مشغول بشه، یه نگاه بهش کرد و گفت: بستنی شو خودت خوردی چوبشو میدی به من؟! و گریه اش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۷)
پنجشنبه 4 شهریورماه سال 1389 16:49
سلام ۱. خانمی اومده بود و میگفت: کلیه چپم چند روزه که درد میکنه٬ یه آزمایش برام بنویس. نوشتم٬ خانمه که داشت از در میرفت بیرون برگشت و گفت: حالا اگه کلیه راستم هم مشکل داشته باشه توی این آزمایش نشون میده؟! ۲. پدری پرونده بهداشتی دخترشو آورد تا قسمت معاینه کلاس اول راهنمائی رو براش مهر کنم٬ پرونده رو گذاشت روی میز و...