-
تصور کن اگه حتی. تصور کردنش سخته
یکشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1392 18:01
سلام برای شام دعوت بودیم. خونه خواهر آنی. وقتی درو باز کردند و رفتیم توی خونه فهمیدم که خواهر دیگه آنی و بچه هاش هم هستند. وارد اتاق شدم که هر دو خواهر آنی و بچه هاشون تقریبا با فریاد همه با هم گفتن: سلام ربولی حسن کور!!! یه لحظه یخ کردم. سعی کردم خودمو بزنم به اون راه. گفتم: ربولی حسن کور دیگه چیه؟ اسمه؟ اما بعد دیدم...
-
محمود
شنبه 24 فروردینماه سال 1392 01:22
سلام چند هفته پیش بود که تصادفا با آقای «ص» روبرو شدم. ناظم مدرسه راهنمائی که توش درس میخوندم و البته چند سالی از بازنشستگیش میگذشت. چند ساعتی با هم صحبت میکردیم و دراین بین خاطره ای گفت که نمی دونستم کی توی وبلاگ بنویسم و حالا میبینم که همین پست فرصت خوبیه: سال هزار و سیصد و پنجاه و دو توی امتحان سراسری ادامه تحصیل...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۹)
سهشنبه 13 فروردینماه سال 1392 13:26
سلام: ۱. میخواستم نسخه پیرزنه رو بنویسم که گفت: خدائیش من دفترچه ندارم. نسخه مو توی دفترچه دخترم می نویسی؟ گفتم: باشه. گفت: ممنون. توی این دوره و زمونه که دیگه د.و.ل.ت به فکر ما نیست خود ما مردم هستیم که باید به داد هم برسیم ۲. خانمه درحال دست کشیدن روی قفسه سینه اش گفت: درد از شکمم شروع می شه بعد تیر می کشه توی همه...
-
سال نو مبارک
جمعه 2 فروردینماه سال 1392 20:03
سلام الان چند ساله که من وبلاگ دارم و می نویسم. توی این چند سال دوستانی پیدا کرده ام از هر دو جنس در سنین مختلف و در شهرها و کشورهای مختلف. دوستانی که به جز تعدادی محدود چهره هیچکدامو ندیده ام و به جز تعدادی معدود هیچکدام را از نزدیک. (به به چه جمله ادبی باحالی شد! ) از دوستی که سالهاست در خارج از کشور زندگی می کنه و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۸)
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1391 10:21
سلام اول شرمنده به خاطر تاخیر توی آپ کردن. شیفت های یک روز درمیون و یه سری کارهای دیگه مانع از این شد که آپ کنم. ضمن اینکه نمیخواستم بعدا بعضی ها بگن چون تند تند آپ می کردی امسال هم تخصص قبول نشدی بگذریم نمیخواستم این همه خاطرات از نظر خودم جالب پشت سر هم بگذارم اما تنها داستانچه ای که این مدت به ذهنم رسیده به شدت...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۷)
جمعه 11 اسفندماه سال 1391 13:41
سلام: ۱. پسره با لباسهایی که مشخص بود کار فنی داره اومده بود. یه نگاه به زخم روی انگشتش کردم و به بهیارمون گفتم: این زخم حتما باید بخیه بشه. پسره خندید و گفت: میدونین؟ توی ده تا انگشتم این تنها انگشتی بود که تا حالا بخیه نخورده بود! ۲. داشتم مریض میدیدم که با صدای شلیک گلوله از جا پریدم. وقتی رفتم بیرون متوجه شدم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۶)
پنجشنبه 3 اسفندماه سال 1391 17:53
سلام ۱. به خانمه گفتم: به بچه تون هیچ داروئی ندادین؟ گفت: چرا از دیشب دارم بهش شربت تب آور میدم! ۲. به خانمه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: چرا! بدبختی بی پولی ...! ۳. به پیرزنه گفتم: از کدوم قرص های قند میخورین که براتون بنویسم؟ گفت: من خیلی وقته که قند دارم. از همه جور قرصهای قند هم خوردم! ۴. مرده گفت: من به...
-
سرطان
چهارشنبه 25 بهمنماه سال 1391 17:06
سلام اول بگم من سرطان ندارم (البته تا جائی که می دونم) و هیچکدوم از اعضاء خانواده و فامیل هم همچنین. درواقع این پست اول قرار بود یه پی نوشت درپایان پست قبلی من باشه اما دلم نیومد! این بود که تصمیم گرفتم به عنوان یه پست کامل ازش استفاده کنم. اگه منتظر یه پست خنده دار دیگه بودین شرمنده. یک شب پیش از شبی بود که پست قبلو...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۵)
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1391 20:02
سلام ۱. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: مدتیه که دوربینم نزدیک بینه! ۲. یکی از اقوام زمین خورده بود و از من خواست همراهش برم پیش یکی از متخصصین ارتوپدی که توی دانشگاه یک سال جلوتر از ما بود. وقتی توی اتاق انتظار نشسته بودیم یه نفر عکسشو آورد که به دکتر نشون بده. همون جا پشت در عکسو از پاکت آورد بیرون و یه نگاه بهش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۴)
جمعه 6 بهمنماه سال 1391 23:10
سلام ۱. هرچقدر به یه دختر چهار پنج ساله گفتم دهنتو باز کن ببینم فایده نداشت. چند لحظه مکث کردم و بعد یکدفعه گفتم: یه وقت دهنتو باز نکنیا! یکدفعه دهنش به طور کامل باز شد! ۲. به خانمه گفتم: بچه تون تا حالا آمپول زده براش بنویسم؟ بچه گفت: من آمپول نمی زنم میدونی چرا؟ گفتم: چرا؟ گفت: آخه سر سوزنش تیزه! ۳. پیرمرده گفت:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۳)
دوشنبه 25 دیماه سال 1391 23:59
سلام ۱. پسره گفت: نمیدونم چرا وقتی استفراغ می کنم توی دلم خالی میشه؟! ۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: گلوش درد میکنه. بچه گفت: نخیر مگه نمی بینی من دارم حرف میزنم؟! ۳. یه خانم باردار جواب آزمایش GCT شو آورده بود که 150 بود. بهش گفتم: قندتون یه مقدار بالاست. گفت: پس به من که گفتند تا 140 خوبه که! ۴. پیرمرده گفت:این...
-
به زودی
پنجشنبه 21 دیماه سال 1391 20:49
سلام الان رفتم نگاه کردم دیدم تقریبا یه برگ سرنسخه رو دوطرفشو با خاطرات (از نظر خودم) جالب پر کردم اون هم با خط ریز. میخواستم چندتاشونو بنویسم که یادم افتاد الان گناهیه و بعید نیست فریاد وااسلامای بعضی ها بلند بشه. پس میگذاریمش برای بعد از تعطیلات. وای راستی یکشنبه هم که شیفتم! پس یا دوشنبه یا شنبه شب. فعلا
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۲)
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 16:22
سلام ۱. دو شب پیش از روزی که قرار بود دنیا آخر بشه شیفت بودم که یه خانمو با حمله عصبی آوردند. گفتم: توی خونه ناراحتی داشتین؟ گفت: داشتم فکر میکردم اگه دنیا آخر بشه چی به سر بچه هام میاد؟! ۲. خانمه گفت: سرما خوردم. بعد از یه معاینه کامل میخواستم براش نسخه بنویسم که گفت: من همه نوع دارو دارم. گفتم: پس اومدین برای چی؟...
-
لطفا ترجمه نشود
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 15:42
سلام هفته پیش بود که یکی از اقوام توی بیمارستان بستری شد. باتوجه به اینکه قرار بود روز بعد مرخص بشه و اون روز هم من شیفت عصر و شب بودم فقط یه کار می شد کرد و اون هم اینکه صبح که توی یکی از درمونگاه های شهری درحال دیدن مریض بودم، بعد از تموم شدن مریض ها و پیش از رفتن سر شیفت برم بیمارستان و همین کارو هم کردم. رفتم دم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۱)
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 15:57
سلام اولا ممنون به خاطر لطف شما چه توی پست رمزدار قبل و چه برای فوت زن داداش آنی. مطمئن باشین که اگه مجبور نبودم پست قبلو رمزدار نمی کردم. هنوز خاطرات شهر اسمشو نبر و عکس العملی که چند نفر از مردم اون شهر نشون دادند از یادم نرفته و برای همین ترجیح دادم این بار هم که بحث درباره یه شهر خاصه همه نتونن اون پستو ببینن. به...
-
سه ساعت جهنمی (رمز فقط به دوستان نزدیک داده میشه با عرض پوزش)
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 16:30
-
ممنون
شنبه 11 آذرماه سال 1391 19:03
سلام الان نزدیک هشت ساله که وبلاگ دارم و پست پیش برای اولین بار بود که نظرات یه پستو غیر فعال می کردم. برای اینکه دوستان خوب مجازی به زحمت نیفتند و احساس نکنند که باید حتما تسلیت بگند. اما خیلی از دوستان با کامنت های عمومی و خصوصی منو شرمنده خودشون کردند. از همه تون ممنون. چه دوستانی که کامنت گذاشتند و چه دوستانی که...
-
حیف
چهارشنبه 8 آذرماه سال 1391 13:57
سلام زنداداش آنی امروز صبح دقایقی بعد از ترخیص از آی سی یو و آوردن به بخش یکدفعه فوت کرده. من هم هنوز جریان دقیق ماجرا رو نمیدونم چند روزی نیستیم.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۹۰)
دوشنبه 6 آذرماه سال 1391 20:41
سلام مریضمون که تازه به هوش اومده بود و رو به بهبود بود دچار عفونت شده. دقیقا نمیدونم با چه میکروبی اما ترجیح دادن دوباره بیهوشش کنن. خدا خودش به خیر کنه. ۱. به مرده گفتم: هیچ داروئی مصرف نکردین؟ گفت: فقط یه آمپول عمومی برام نوشتند زدم. یه نگاه به نسخه قبلیش کردم، بتامتازون زده بود! ۲. خانمه گفت: تا حالا چندبار رفتم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۹)
جمعه 26 آبانماه سال 1391 19:02
سلام دو ساعت پیش از ملاقات مریضمون برگشتیم. گفتند دیشب به هوش اومده ولی چون میخواسته لوله تراشه شو دربیاره با دارو دوباره بیهوشش کرده اند. ضمن اینکه تغذیه با رژیم مایعات هم براش شروع شده. به هرحال از همدلی و دعای همه دوستان عزیز مجازی ممنون. امیدوارم خدا همه مریضها رو شفا بده به ویژه دوستان مجازی که دچار مشکل شده اند...
-
دعا
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 19:21
سلام الان درحالی دارم تایپ می کنم که کمتر از دو ساعت پیش از دست یکی از دندونهائی که توی این پست براتون گفتم خلاص شدم و با تموم شدن اثر داروهای بی حسی دردش داره کم کم شروع می شه. می خواستم این هفته یه پست خاطرات دیگه بنویسم که فعلا امکانش نیست و نمیدونم تا کی به این دلیل به هرحال وظیفه بود که خدمت برسم و سلامی عرض کنم.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۸)
پنجشنبه 11 آبانماه سال 1391 23:24
سلام ۱. خانمه گفت: برام آزمایش بنویس. وقتی نوشتم گفت: وقتی جوابشو آوردم خودت ببینیشا! ۲. مرده گفت: پهلوم درد می کنه. فکر کنم کلیه ام باشه. راستی کلیه طرف راسته یا چپ؟! ۳. پیرمرده گفت: چند روز پیش اومدم برام دارو نوشتین اما داروها اصلا برام حکم نکردند! ۴. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: خوب قند و...
-
فقط در یک شیفت
جمعه 28 مهرماه سال 1391 18:38
پیش نویس سلام هرکسی که توی شیفت کار کرده باشه (بخصوص هم رشته ای های ما) حتما تصدیق میکنه که شلوغی و خلوتی هر شیفت (گرچه به خوش کشیکی یا بدکشیکی آدم هم مربوطه!) تا حدود زیادی شانسیه. گاهی اونقدر شلوغ میشه که نمیتونی سرتو بخارونی و گاهی اونقدر خلوته که حوصله ات سر میره. با توجه به اینکه بعضی از دوستان فکر میکنن همه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۷)
شنبه 22 مهرماه سال 1391 00:39
سلام ۱. پیرمرده گفت: نمیدونم چند روزه چرا وقتی حرف می زنم نمیتونم نفس بکشم؟! ۲. پیرزنه گفت: این آزمایشو چند روز پیش اون دکتر چشم درشته برام نوشت حالا شما جوابشو میبینین؟! ۳. خانمه دختر سیزده ساله شو آورده بود و باافتخار می گفت: اینو آوردم چون میخواد برای اولین بار آزمایش کلی بده! ۴. خانمه بچه شو آورده بود دکتر. نسخه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۶)
جمعه 14 مهرماه سال 1391 15:45
سلام: ۱. توی دفترچه یه زن باردار نوشتم لطفا سونوگرافی کامل حاملگی انجام شود. گفت: حالا حتما باید کامل باشه؟ میترسم خیلی گرون بشه! ۲. برای مرده آزمایش نوشتم. مسئول داروخونه که همون موقع برای کاری اومده بود توی مطب میخواست برگه دوم دفترچه رو بکنه که مرده گفت: برگه دفترچه رو برای چی می کنی؟ مسئول داروخونه گفت: این برگ...
-
خونه
شنبه 8 مهرماه سال 1391 02:08
سلام وقتی این خونه رو خریدیم و بهش اسباب کشی کردیم به آنی گفتم: دیگه خونه مونو هم خریدیم و تا مدتها اینجا هستیم. دیگه میتونیم کلی پول صرف سفر و خوش گذرونی بکنیم! اوائل هم واقعا خوشحال بودیم. اما وقتی زمستون شد و دیدیم از پنجره های آپارتمان شمالی مون فقط صبحها آفتاب داریم اون هم یه کم و برای یکی دو ساعت حالمون گرفته...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۵)
شنبه 1 مهرماه سال 1391 00:53
سلام: ۱. خانمه بچه چند ماهه شو آورده بود و گفت: چشمش عفونت کرده. هفته پیش خودم این طور شده بودم. نمیدونم چون توی چشمش نگاه کردم اون هم گرفته؟! ۲. مرده گفت: چند روزه وقتی میرم دستشوئی تا مینشینم ادرار می کنم! ۳. مرده گفت: نمیدونم چرا توی خانواده ام فقط من مریض میشم؟ البته باز جای شکرش باقیه که بقیه سالمند! ۴. (۱۸+) یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۴)
شنبه 25 شهریورماه سال 1391 01:10
سلام سال پیش تقریبا همه تابستونو توی طرح معاینه دانش آموزان بدو ورود به دبستان بودم. اما امسال بنا به دلایلی این امر بر عهده بعضی از ازمابهترون بود! و من فقط چند روزی توی اون قسمت بودم. این پست هم خاطراتی از همون چند روزه: ۱. خانمه گفت: نمیدونم چرا این بچه اصلا بزرگ نمیشه؟ الان هم قدهای این بچه دوبرابر اون قد کشیدن!...
-
داستانچه (۵) (راز پنهان) (۱۶+)
جمعه 17 شهریورماه سال 1391 20:02
مرد خودشو روی صندلی جابجا کرد، نفس عمیقی کشید و گفت: _ ببینین خانم دکتر! شما پزشکین، درست. متخصص بیهوشی هم هستین، درست. اما فعلاً شما بیمارین و من معالج شما هستم. گرچه نمیدونم چرا با وجود نفرتی که از مردها دارین به من مراجعه کردین نه به یک دکتر زن! الان چهار جلسه است که داریم با هم صحبت می کنیم و به هیچ نتیجه ای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۸۳)
جمعه 10 شهریورماه سال 1391 22:32
پیش نویس: سلام هرچند جای مناسبی نیست اما همین جا درگذشت مادر سرکار خانم دکتر خالقیو به ایشون و خانوادده محترمشون تسلیت میگم و براشون آرزوی صبر دارم ۱. به مرده گفتم: کجاتون درد میکنه؟ گفت: این کلیه ام دردو میگیره بعد میده به اون یکی اون یکی درد میگیره! ۲. به خانمه گفتم: آستینتونو بزنین بالا تا فشارتونو بگیرم. وقتی...