-
از صیام تا سیام (1)
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1394 21:07
سلام درحال مرتب کردن عکسهای سفر بودم ببینم کدومشون به درد وبلاگ میخوره و تصمیم داشتم مثل سفرهای قبل یه پست سفرنامه بگذارم. اما وقتی یه نگاه به اون پستها انداختم متوجه شدم کلی از اتفاقات ریز و درشت توی اون سفرها افتاده که به تدریج خودم هم دارم فراموششون میکنم. پس درنهایت تصمیم گرفتم سفرنامه را در بیشتر از یک پست بنویسم...
-
رسیدیم
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1394 18:18
سلام دیروز عصر رسیدیم خونه اونجا هرروز کامنتهای شمارو میخوندم و از همه شما سپاسگزارم دیروز نتمون قطع بود و امروز رفتم دنبالش تا وصل شد از فردا باید برم سر کار و پس فردا شیفتم برنامه شیفتهای مهرو هم ندارم تا چند روز بعد و با جمع و جور کردن عکسهایی که از اونجا گرفتیم با سفرنامه درخدمتم
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (158)
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 16:40
سلام باز هم برای تاخیر شرمنده 1. پیرمرده گفت: اگه تو هم همون قرصهایی که خانم دکتر پارسال نوشت برام بنویسی خیلی خوبه. گفتم چه قرصی بود؟ گفت: چه میدونم؟! 2. پیرمرده گفت: چندروزه همه مفاسدم درد میکنه (ترجمه: مفاصل)! 3. به پیرمرده گفتم: سرتونو که تکون میدین درد میگیره؟ گفت: سرمو بکوبونم؟ گفتم:نه سرتونو که تکون میدین. گفت:...
-
این یک پست نیست
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1394 14:51
سلام لازمه اولا برای تاخیر بیش از حد عذرخواهی کنم. متاسفانه مسئولین محترم شبکه وقتی فهمیدند قراره بریم سفر توی دوهفته اول شهریور همه شیفتهای این ماهو به صورت mp3 برام گذاشتن! من این هفته سه تا شیفت عصر و شب دارم و هفته آینده هم سه شیفت ضمن این که هرروز در ساعت کار اداری هم سر کارم. ترک اعتیاد هم که هست. ضمن این که یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (157)
سهشنبه 20 مردادماه سال 1394 19:17
سلام 1. به پیرمرده گفتم: بفرمائین. گفت: من هربار میرفتم اصفهان پیش دکتر اما این بار از بس حالم بد بود مجبور شدم بیام پیش شما! 2. پیرزنه گفت: برام کپسول بنویس. گفتم: از کدوم کپسولها؟ گفت: این رنگی بودند و با دست به آبسلانگ (چوب معاینه گلو) توی دست من اشاره کرد! 3. (14+) خانمه گفت: دستمو بریدم. گفتم: چسبشو باز کنین...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (156)
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1394 15:58
سلام 1. خانمه بچه شو آورد و گفت: هرچقدر شربت استامینوفن بهش دادم تبش قطع نشد. گفتم:شربت بروفن بهش دادین تا حالا؟ گفت: اون روز توی تلویزیون می گفت به بچه زیر یه سال بروفن ندین. گفتم: پس براش شیاف مینویسم. گفت: نه! اسهال میگیره! گفتم: آمپول میزنین بهش؟ گفت: نه! تا حالا آمپول نزده! 2. وسط معاینه یه بچه سرماخورده به مادرش...
-
چهل سالگی
جمعه 26 تیرماه سال 1394 18:36
سلام از سال 1360 که پدر گرامی خونه فعلیشو رو خرید و به این خونه اومدیم، یکی از وظایف من توی خونه خریدن نون بود. یکی از اون زنبیلهای قرمز رنگ پلاستیکی (که توی ولایت ما بهشون میگفتند ساک) برمیداشتم و میرفتم سر کوچه، از خیابون رد می شدم و می رفتم توی صف. بعد به میزان لازم نون میخریدم و برمیگشتم خونه. تا اون روز که وقتی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (155)
دوشنبه 15 تیرماه سال 1394 14:47
سلام 1. پیرمرده گفت: پام درد میکنه. گفتم: کمرتون هم درد میکنه؟ گفت: نه اتفاقا همین چند روز پیش رفتم و خون دادم! 2. داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه. گفتم: به پنی سیلین که حساسیت نداشته؟ گفت: نمیدونم تا حالا اصلا آمپول نزده! 3. مرده نسخه بچه شو از داروخونه گرفت. بعد داروهارو آورد...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (154)
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1394 00:01
سلام 1. داشتم نسخه یه بچه رو مینوشتم که مادرش گفت: دهنش خیلی بو میده. بچه گفت: چون هیچی بهم نمیدی بخورم! 2. خانمه گفت: چند روزه تا میرم سر کار حساسیت پیدا می کنم فکر کنم به کارم حساسیت پیدا کرده ام! 3. به یه بچه گفتم: آب دهنتو که قورت میدی گلوت درد میگیره؟ گفت: چی؟ مادرش گفت: وقتی آب دهنتو قورت میدی ته گلوت تلخ میشه؟...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (153)
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1394 15:44
سلام 1. خانمه رو درحالی که خودشو زده بود به غش بازی آوردند درمونگاه بعد هم مستقیم رفتند اتاق تزریقات و چندلحظه بعد اومدند بیرون. گفتم: چی شده؟ خانم همراهش گفت: میخواستم براش اکسیژن بگذارم دیدم این ماسکهارو دم بینی همه میگذارین! 2. خانمه بچه شو آورد و گفت: داشته با بچه های فامیل بازی میکرده که پسرعمه اش که اسمش احسانه...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (8)
جمعه 8 خردادماه سال 1394 12:10
سلام وقتی این پستو خوندین احتمالا میگین: دو هفته است آپ نکرده حالا هم چی نوشته! اما طبق همون قرار کذایی با خودم (که دیگه خز شده از بس درباره اش اینجا نوشتم) نمیخواستم این بار پست خاطرات بگذارم. از طرف دیگه شیفتهای پشت سر هم و بعد خستگی های بعد از اون از یه طرف و این که اگه میخواستم آپ کنم آنی می گفت: تا حالا که نبودی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (152)
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 14:25
سلام 1. میخواستم گلو یه بچه رو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: اگه دهنتو باز کنی دکتر بهت شکلات میده. اما فایده ای نداشت. بالاخره مجبور شدم به زور دهنشو باز کنم. وقتی میخواستن برن بچه گفت: من که بالاخره دهنمو باز کردم پس شکلاتمو بده! 2. ساعت دوازده شب یه پسر حدودا هجده ساله با پدرش اومد که سرما خورده بود. نسخه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (151)
یکشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1394 21:53
سلام 1. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: اون وقت جوابشو زود میدن؟! 2. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: من پارسال هم یه نوار قلب گرفتم طوری نیست دوباره بگیرم؟! 3. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: بینش آبی دارم! (ترجمه: آبریزش بینی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (150)
جمعه 4 اردیبهشتماه سال 1394 13:22
سلام وقتی چندبار پستهام پرید مدتی همیشه پیش از کلیک روی انتشار پست اول ازش یه کپی میگرفتم اما مدتی بود که دیگه پستهام نمیپریدند و من هم دیگه یادم رفت. دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...آ از همون وقتی که پست خاطرات 101 رو نوشتم یه پست چرکنویس هم گذاشتم و جالب ترینشونو از نظر خودم و خوانندگان اونجا گذاشتم تا 149. پریشب هم...
-
؟
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1394 23:18
همین الان پست گلچین خاطرات 101 تا 149 رو نوشتم و منتشر کردم اما نیستش! نه توی وبلاگ نه مدیریت یادداشتها من که حالشو ندارم دوباره بنویسمشون دست کم امشب! فردا هم که 24 ساعته شیفتم یه ایمیل برای بلاگ اسکای فرستادم ببینم چی میشه پی نوشت: یکی از دوستان یه کامنت گذاشتن و خواستن جوابشو خصوصی توی وبلاگشون بگذارم دوست عزیز...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (149)
جمعه 21 فروردینماه سال 1394 15:39
سلام 1. خانمه با یه بچه حدودا ده ساله اومدن توی مطب و بچه نشست روی صندلی. به مادره گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: اون قدر دهنش بو میده که معلمش از کلاس بیرونش میکنه توی راه که می اومدیم شیشه رو مجبور شدیم باز بگذاریم! 2. مرده یه کارت صلاحیت بهداشتی برای مغازه اش گرفت. بعد گفت: من برای گرفتن یه کارت پدرم دراومد. شما چطور این...
-
معتادنامه (6)
پنجشنبه 13 فروردینماه سال 1394 01:07
سلام طبق قراری که با خودم گذاشتم یه پست غیر خاطراتی مینویسم. امیدوارم به اندازه من فکر نکنین که بیمزه اند! 1. به پسره که تازه میخواست توی مرکز ترک اعتیاد پرونده درست کنه گفتم: اصلا چرا معتاد شدی؟ گفت: از بی پولی و بدبختی اعصابم خرد بود. یک ساعت بعد همین سوالو از یکی دیگه پرسیدم گفت: توی دبیرستان بابام اونقدر بهم پول...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (148)
جمعه 29 اسفندماه سال 1393 11:04
سلام 1. خانمه گفت: برام دوتا آمپول 6.3.3 بنویسین. شوهرش گفت: نه یه پنادر براش بنویس. وگرنه این یکیو امروز میزنیم برای دومیش اینجا یه روز قیف نیست یه روز قیر نیست ....! 2. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که احساس می کنم یه چیزی توی بدنم کمه! 3. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ داروئی مصرف کردین؟ گفت: آره! یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (147)
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 23:47
سلام 1. نسخه بچه رو نوشتم. از روی صندلی بلند شد و مادرش نشست روی صندلی و شروع کرد به گفتن مشکلش. در همون حال بچه آروم آروم به میز نزدیک شد و یه چوب آبسلانگ از روی میز برداشت و گذاشت توی جیبش! هم خنده ام گرفته بود و هم روم نمیشد برای یه تکه چوب چیزی بگم. 2. به پیرزنه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ دخترش گفت: آبریزش بینی هم...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (7)
جمعه 1 اسفندماه سال 1393 01:46
سلام تابستون همین امسال بود و من شیفت صبح درمونگاه بودم. ساعت حدود دوازده ظهر بود و حمله مریضها تازه تموم شده بود. از روی صندلی بلند شدم تا سری به اتاق استراحت بزنم که یه نفر وارد مطب شد. یه لحظه فکر کردم که خانم دکتر «م» دندونپزشک جدید مرکزه که اومده پاس شیرشو توی دفتر حضور و غیاب بنویسه و بره. اما چشمم به یه پیرزن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (146)
سهشنبه 21 بهمنماه سال 1393 00:04
سلام 1. مرده بچه شو آورده بود و گفت: براش شربت استامینوفن ننویسین برای من هم به درد نخورد چه برسه به بچه! 2. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: گوشم هم درد می کنه. وقتی اتوسکوپ (وسیله معاینه گوش) رو برداشتم تا گوششو ببینم گفت: اگه توی گوش خیلی ها رفته نمیخوام بکنیش توی گوشم! 3. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: من میگرن دارم....
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (145)
چهارشنبه 8 بهمنماه سال 1393 16:34
سلام 1. میخواستم برای یه بچه سرماخورده نسخه بنویسم که پدر بچه گفت: هرچقدر به مادرش میگم برای گلودرد بچه بهش شربت استامینوفن بده نمیده میگه اون مال تبه! 2. مرده نصف شب درحالی اومد توی مطب که کتشو به دستش گرفته بود. نسخه شو که نوشتم گفت: میخواستم کتمو بپوشم و بیام اما ترسیدم دیر بشه! 3. خانمه بچه شو آورده بود و گفت:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (144)
جمعه 26 دیماه سال 1393 01:36
سلام 1. توی یه مرکز روستائی بودم. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: تو که دکتر به این خوبی هستی میگم حیف این روستا نیست که تو اومدی توش؟! 2. خانمه دفترچه بیمه روستائی شو داد و گفت: برای متخصص اطفال مهرش کن. وقتی مهر کردم نگاهش کرد و گفت: گفتم اطفال نه کودکان! 3. (15+) به خانمه گفتم: برای عفونتتون پماد استفاده میکنین بنویسم؟...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (6)
شنبه 13 دیماه سال 1393 16:24
سلام تا همین الان هم که دارم شروع به نوشتن می کنم دارم فکر می کنم که کدوم یکی از دو خاطره ای که توی ذهنم اومده براتون بنویسم؟ خب بالاخره تصمیممو گرفتم. هرچند ممکنه خیلی از شما از این پست خوشتون نیاد و بگین بعد از دوهفته آپ کرده و حالا هم ببین چی نوشته! اون یکی رو که جالب تره میگذارمش برای یک دفعه دیگه! چند سال پیش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (143)
دوشنبه 1 دیماه سال 1393 16:06
سلام شرمنده به خاطر تاخیر 1. (13+) داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم. مادرش گفت: بی زحمت چندتا شیاف هم براش بنویسین. بچه گفت: آخ جون شیاف! 2. مرده گفت: چند روزه روی دستم قارچ زده. نگاهش کردم و گفتم: نه قارچ نیست. گفت: چرا واگیر داره خودم تشخیص دادم! 3. به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون خون هست. گفت: یعنی باز هم باید برم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (142)
دوشنبه 17 آذرماه سال 1393 15:40
سلام 1. نامه هائی که از شبکه برای درمونگاه اومده بود پاراف میکردم که خانم دکتر دندونپزشک مرکز اومد توی مطب و گفت: برای من هیچ نامه ای نیومده؟ گفتم: نه! گفت: وااای من الان هشت ماهه که اینجام اما هیچوقت از شبکه برام نامه نیومده! 2. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید ببینید میشه این بخیه هارو بکشم؟ گفتم: کجاتونه؟ گفت: به...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (141)
جمعه 7 آذرماه سال 1393 16:49
سلام 1. به دختره که با کمردرد اومده بود گفتم: چیز سنگینیو بلند نکردین؟ مادرش گفت: سنگین ترین چیزی که این دختر توی خونه بلند می کنه قاشقه! 2. خانمه گفت: رفتم مطب دکتر .... گفتند تا چندماه دیگه نوبت نداره. اما منشیش گفت اگه از یه دکتر معرفی نامه بیاری میتونی بدون نوبت بری تو. گفتم: باشه براتون مینویسم. گفت: پس حتما...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (5)
سهشنبه 27 آبانماه سال 1393 16:07
سلام اواسط تابستون سال پیش بود و ساعت حدود نه شب. شیفت شلوغی بود و پشت سر هم مریض میومد. درحال دیدن مریض ها بودم که یه لحظه متوجه شدم در درمونگاه باز شد و چند نفر ریختند توی درمونگاه. منتظر بودم که بیان توی مطب و مطمئن بودم که باز یه مریض بدحال آوردن. اما همه شون مستقیما رفتند توی تزریقات. اما صدای گریه شدید و قطع...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (140)
جمعه 16 آبانماه سال 1393 23:37
سلام 1. خانمه گفت: من خودم این مریضیو نگرفتم. از کس دیگه ای گرفتم! 2. خانمه گفت: توی خونه قرص .... داریم. گفتم: پس دیگه براتون ننویسم. گفت: نه بنویسین. به هرحال قرص مال خود آدم باشه که بهتره! 3. به خانمه گفتم: بچه تون قبلا آمپول زده براش بنویسم؟ بچه گفت: اگه دوست داری بنویس من که نمی زنم! 4. خانمه دفترچه شو داد بهم و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (139)
دوشنبه 5 آبانماه سال 1393 15:43
سلام 1. خانمه گفت: برام آزمایش ادرار بنویسین. شما بهش ویار میگین؟! 2. مرده گفت: فشارمو هم بگیرین. دست چپو بزنم بالا یا راست؟ گفتم: راست. آستین دست چپشو زد بالا! 3. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: یک. جون ندارم دو. شکمم کار نمیکنه سه. استخون درد دارم! 4. خانمه گفت: بگذارین دفترچه مو عوض کنم بعد میام تا برام آزمایش...