-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۳)
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1394 13:24
سلام ۱. فشار خون خانمه پایین بود. همراهش گفت: خوبه بهش آب قند هم دادم و فشارش هنوز پایینه. گفتم: گفتین چی بهش دادین؟ آب قند؟ گفت: آره! یه قاشق بهش دادم خورد! ۲. خانمه نسخه شو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: ببخشید مگه شما سه قلم دارو توی دفترچه ام ننوشتین؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: داروخونه تون فقط این سرمو بهم داد و این شربت...
-
معتاد نامه (۷)
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 15:27
سلام ۱. توی مرکز بودیم که صدای جر و بحث از مرکز مجاور بلند شد. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مریض داره به خانم کارمند اونجا میگه: میدونی تا حالا چند میلیون تومن بهت پول دادم؟ اون وقت برای پنج هزار تومن توی پرونده ام می نویسی بدهکار؟! ۲. داشتم برای مریض نسخه مینوشتم که سرشو آورد جلو و گفت: شماره موبایلت چنده؟ بنویس داشته...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۲)
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1394 19:30
سلام ۱. به خانمه گفتم: بفرمایید. به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم. بعد که شوهرش رفت بیرون گفت: سوزش ادرار دارم! ۲. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: بله. فرداش که جواب آزمایشو آورد گفت: چربی ندارم؟ گفتم: شما که گفتید فقط قند. گفت: خب مگه قند و چربی همیشه با هم نیستن؟! ۳. برای خانمه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۱)
شنبه 19 دیماه سال 1394 21:46
سلام ۱. مرده اومد توی مطب و گفت این آمپول که برام نوشتین افتاد و شکست دوباره مینویسین؟ دوباره نوشتم. درحال بیرون رفتن زیر لب گفت: حالا انگار اصلا آمپولش چی بوده؟! ۲. به خانمه گفتم: بچه تون چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: نه! هرچیزی خورد که آورد بالا دیگه چیزی توی دلش نموند؟ ۳. (14+) مرده درحال خاروندن بالای پاش از...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۰)
یکشنبه 8 آذرماه سال 1394 18:13
سلام ۱. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: چه متخصصی؟ گفت: نمیدونم. گفتم: مثلا چشم.... گفت: آره همون چشمو بنویس! ۲. به یه بچه گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: سرم. گفتم: کجای سرت؟ گفت: هیچ جاش! ۳. مرده پدرشو آورده بود. وسط گفتن شرح حال گفت: سرگیجه هم داره. پیرمرده گفت: خودت گیجی! ۴. به پیرزنه گفتم:...
-
از صیام تا سیام (6)
جمعه 15 آبانماه سال 1394 18:05
سلام جمعه بیست و هفتم شهریور نود و چهار صبح که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و بارون شدیدی درحال باریدن بود. با آنی رفتیم سالن غذاخوری و صبحانه خوردیم و مقداری هم برای بچه ها برداشتیم و برگشتیم توی اتاق. به آنی گفتم کم کم باید وسیله هارو جمع کنیم تا اتاقو تحویل بدیم و بریم پی پی. یه نگاه به بیرون کرد و گفت میخوای...
-
از صیام تا سیام (5)
جمعه 8 آبانماه سال 1394 13:56
سلام سه شنبه بیست و چهارم شهریور نود و چهار آنی برای امروز تور جزیره جیمزباندو گرفته بود. صبح سوار ماشین تور شدیم و بعد از کلی تاخیر به لطف دیر کردن اون دو نفری که قبلا هم درباره شون نوشتم رفتیم طرف اسکله. توی راه هم مجبور به توقف شدیم چون محتویات معده یکی از خانمهای باردار هموطن کف ماشین تخلیه شد و شوهرش از مغازه ای...
-
از صیام تا سیام (4)
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 11:30
دوشنبه بیست و سوم شهریور نود و چهار سلام یادتونه که توی پست های قبلی از سوتی بزرگ مسئول محترم تور در ایران حرف زدم؟ حالا وقتشه که جریانو براتون بگم: گفتم که دو روز پیش از سفر بود که بالاخره بلیتها و واچر هتلها رو گرفتم. بعد اونها رو بردم خونه و چکشون کردم که متوجه یه مورد غیرطبیعی شدم. بلیت هواپیمای بانکوک-پوکت برای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۵۹)
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1394 15:17
سلام پیش خودم فکر کردم همون طور که بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم نمیگذاشتم شاید نباید بیشتر از سه پست سفرنامه ای هم پشت سر هم بگذارم. ضمن اینکه بعضی از دوستان هم دلشون برای این پستها تنگ شده بود انشاءالله ادامه سفرنامه حوصله سربر ما هم بمونه برای پست بعد 1. پیرمرده گفت: من یبوست دارم. هرچقدر هم که غذا میخورم روده...
-
از صیام تا سیام (3)
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 23:08
سلام توی راه هتل سوار مینی ون، من ردیف جلو نشسته بودم. و چون جایی بودم که همیشه فرمون ماشین جلوم بود احساس سواری با ماشین هوشمند بدون راننده را داشتم! یه بار هم نگاه کردم تا ببینم جای گاز و کلاچ ماشین هم جابجا هست یا نه؟ که نبود. اما بی شک اگه قرار باشه من روزی با چنین ماشینی رانندگی کنم مشکل اصلیم تعویض دنده با دست...
-
از صیام تا سیام (2)
دوشنبه 6 مهرماه سال 1394 16:07
سلام قصه به اینجا رسید که ما به فرودگاه رسیدیم. با رسیدن به فرودگاه امام خمینی ما وارد یک بازی شدیم به نام پارکینگ خالی را پیدا کن! بازی به این صورت بود که یکی یکی به پارکینگها مراجعه میکردیم و مسئولان پارکینگها هم میگفتند جا نداریم! تا این که بالاخره توی پارکینگ شماره پنج یه جای خالی پیدا شد. وقتی به مسئول پارکینگ...
-
از صیام تا سیام (1)
چهارشنبه 1 مهرماه سال 1394 21:07
سلام درحال مرتب کردن عکسهای سفر بودم ببینم کدومشون به درد وبلاگ میخوره و تصمیم داشتم مثل سفرهای قبل یه پست سفرنامه بگذارم. اما وقتی یه نگاه به اون پستها انداختم متوجه شدم کلی از اتفاقات ریز و درشت توی اون سفرها افتاده که به تدریج خودم هم دارم فراموششون میکنم. پس درنهایت تصمیم گرفتم سفرنامه را در بیشتر از یک پست بنویسم...
-
رسیدیم
یکشنبه 29 شهریورماه سال 1394 18:18
سلام دیروز عصر رسیدیم خونه اونجا هرروز کامنتهای شمارو میخوندم و از همه شما سپاسگزارم دیروز نتمون قطع بود و امروز رفتم دنبالش تا وصل شد از فردا باید برم سر کار و پس فردا شیفتم برنامه شیفتهای مهرو هم ندارم تا چند روز بعد و با جمع و جور کردن عکسهایی که از اونجا گرفتیم با سفرنامه درخدمتم
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (158)
یکشنبه 15 شهریورماه سال 1394 16:40
سلام باز هم برای تاخیر شرمنده 1. پیرمرده گفت: اگه تو هم همون قرصهایی که خانم دکتر پارسال نوشت برام بنویسی خیلی خوبه. گفتم چه قرصی بود؟ گفت: چه میدونم؟! 2. پیرمرده گفت: چندروزه همه مفاسدم درد میکنه (ترجمه: مفاصل)! 3. به پیرمرده گفتم: سرتونو که تکون میدین درد میگیره؟ گفت: سرمو بکوبونم؟ گفتم:نه سرتونو که تکون میدین. گفت:...
-
این یک پست نیست
چهارشنبه 4 شهریورماه سال 1394 14:51
سلام لازمه اولا برای تاخیر بیش از حد عذرخواهی کنم. متاسفانه مسئولین محترم شبکه وقتی فهمیدند قراره بریم سفر توی دوهفته اول شهریور همه شیفتهای این ماهو به صورت mp3 برام گذاشتن! من این هفته سه تا شیفت عصر و شب دارم و هفته آینده هم سه شیفت ضمن این که هرروز در ساعت کار اداری هم سر کارم. ترک اعتیاد هم که هست. ضمن این که یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (157)
سهشنبه 20 مردادماه سال 1394 19:17
سلام 1. به پیرمرده گفتم: بفرمائین. گفت: من هربار میرفتم اصفهان پیش دکتر اما این بار از بس حالم بد بود مجبور شدم بیام پیش شما! 2. پیرزنه گفت: برام کپسول بنویس. گفتم: از کدوم کپسولها؟ گفت: این رنگی بودند و با دست به آبسلانگ (چوب معاینه گلو) توی دست من اشاره کرد! 3. (14+) خانمه گفت: دستمو بریدم. گفتم: چسبشو باز کنین...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (156)
پنجشنبه 8 مردادماه سال 1394 15:58
سلام 1. خانمه بچه شو آورد و گفت: هرچقدر شربت استامینوفن بهش دادم تبش قطع نشد. گفتم:شربت بروفن بهش دادین تا حالا؟ گفت: اون روز توی تلویزیون می گفت به بچه زیر یه سال بروفن ندین. گفتم: پس براش شیاف مینویسم. گفت: نه! اسهال میگیره! گفتم: آمپول میزنین بهش؟ گفت: نه! تا حالا آمپول نزده! 2. وسط معاینه یه بچه سرماخورده به مادرش...
-
چهل سالگی
جمعه 26 تیرماه سال 1394 18:36
سلام از سال 1360 که پدر گرامی خونه فعلیشو رو خرید و به این خونه اومدیم، یکی از وظایف من توی خونه خریدن نون بود. یکی از اون زنبیلهای قرمز رنگ پلاستیکی (که توی ولایت ما بهشون میگفتند ساک) برمیداشتم و میرفتم سر کوچه، از خیابون رد می شدم و می رفتم توی صف. بعد به میزان لازم نون میخریدم و برمیگشتم خونه. تا اون روز که وقتی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (155)
دوشنبه 15 تیرماه سال 1394 14:47
سلام 1. پیرمرده گفت: پام درد میکنه. گفتم: کمرتون هم درد میکنه؟ گفت: نه اتفاقا همین چند روز پیش رفتم و خون دادم! 2. داشتم برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه. گفتم: به پنی سیلین که حساسیت نداشته؟ گفت: نمیدونم تا حالا اصلا آمپول نزده! 3. مرده نسخه بچه شو از داروخونه گرفت. بعد داروهارو آورد...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (154)
چهارشنبه 3 تیرماه سال 1394 00:01
سلام 1. داشتم نسخه یه بچه رو مینوشتم که مادرش گفت: دهنش خیلی بو میده. بچه گفت: چون هیچی بهم نمیدی بخورم! 2. خانمه گفت: چند روزه تا میرم سر کار حساسیت پیدا می کنم فکر کنم به کارم حساسیت پیدا کرده ام! 3. به یه بچه گفتم: آب دهنتو که قورت میدی گلوت درد میگیره؟ گفت: چی؟ مادرش گفت: وقتی آب دهنتو قورت میدی ته گلوت تلخ میشه؟...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (153)
چهارشنبه 20 خردادماه سال 1394 15:44
سلام 1. خانمه رو درحالی که خودشو زده بود به غش بازی آوردند درمونگاه بعد هم مستقیم رفتند اتاق تزریقات و چندلحظه بعد اومدند بیرون. گفتم: چی شده؟ خانم همراهش گفت: میخواستم براش اکسیژن بگذارم دیدم این ماسکهارو دم بینی همه میگذارین! 2. خانمه بچه شو آورد و گفت: داشته با بچه های فامیل بازی میکرده که پسرعمه اش که اسمش احسانه...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (8)
جمعه 8 خردادماه سال 1394 12:10
سلام وقتی این پستو خوندین احتمالا میگین: دو هفته است آپ نکرده حالا هم چی نوشته! اما طبق همون قرار کذایی با خودم (که دیگه خز شده از بس درباره اش اینجا نوشتم) نمیخواستم این بار پست خاطرات بگذارم. از طرف دیگه شیفتهای پشت سر هم و بعد خستگی های بعد از اون از یه طرف و این که اگه میخواستم آپ کنم آنی می گفت: تا حالا که نبودی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (152)
شنبه 26 اردیبهشتماه سال 1394 14:25
سلام 1. میخواستم گلو یه بچه رو ببینم اما دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: اگه دهنتو باز کنی دکتر بهت شکلات میده. اما فایده ای نداشت. بالاخره مجبور شدم به زور دهنشو باز کنم. وقتی میخواستن برن بچه گفت: من که بالاخره دهنمو باز کردم پس شکلاتمو بده! 2. ساعت دوازده شب یه پسر حدودا هجده ساله با پدرش اومد که سرما خورده بود. نسخه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (151)
یکشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1394 21:53
سلام 1. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: اون وقت جوابشو زود میدن؟! 2. به خانمه گفتم: برین یه نوار قلب ازتون بگیرن تا بعد براتون دارو بنویسم. گفت: من پارسال هم یه نوار قلب گرفتم طوری نیست دوباره بگیرم؟! 3. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: بینش آبی دارم! (ترجمه: آبریزش بینی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (150)
جمعه 4 اردیبهشتماه سال 1394 13:22
سلام وقتی چندبار پستهام پرید مدتی همیشه پیش از کلیک روی انتشار پست اول ازش یه کپی میگرفتم اما مدتی بود که دیگه پستهام نمیپریدند و من هم دیگه یادم رفت. دروغ چرا؟ تا قبر آ...آ...آ...آ از همون وقتی که پست خاطرات 101 رو نوشتم یه پست چرکنویس هم گذاشتم و جالب ترینشونو از نظر خودم و خوانندگان اونجا گذاشتم تا 149. پریشب هم...
-
؟
چهارشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1394 23:18
همین الان پست گلچین خاطرات 101 تا 149 رو نوشتم و منتشر کردم اما نیستش! نه توی وبلاگ نه مدیریت یادداشتها من که حالشو ندارم دوباره بنویسمشون دست کم امشب! فردا هم که 24 ساعته شیفتم یه ایمیل برای بلاگ اسکای فرستادم ببینم چی میشه پی نوشت: یکی از دوستان یه کامنت گذاشتن و خواستن جوابشو خصوصی توی وبلاگشون بگذارم دوست عزیز...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (149)
جمعه 21 فروردینماه سال 1394 15:39
سلام 1. خانمه با یه بچه حدودا ده ساله اومدن توی مطب و بچه نشست روی صندلی. به مادره گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: اون قدر دهنش بو میده که معلمش از کلاس بیرونش میکنه توی راه که می اومدیم شیشه رو مجبور شدیم باز بگذاریم! 2. مرده یه کارت صلاحیت بهداشتی برای مغازه اش گرفت. بعد گفت: من برای گرفتن یه کارت پدرم دراومد. شما چطور این...
-
معتادنامه (6)
پنجشنبه 13 فروردینماه سال 1394 01:07
سلام طبق قراری که با خودم گذاشتم یه پست غیر خاطراتی مینویسم. امیدوارم به اندازه من فکر نکنین که بیمزه اند! 1. به پسره که تازه میخواست توی مرکز ترک اعتیاد پرونده درست کنه گفتم: اصلا چرا معتاد شدی؟ گفت: از بی پولی و بدبختی اعصابم خرد بود. یک ساعت بعد همین سوالو از یکی دیگه پرسیدم گفت: توی دبیرستان بابام اونقدر بهم پول...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (148)
جمعه 29 اسفندماه سال 1393 11:04
سلام 1. خانمه گفت: برام دوتا آمپول 6.3.3 بنویسین. شوهرش گفت: نه یه پنادر براش بنویس. وگرنه این یکیو امروز میزنیم برای دومیش اینجا یه روز قیف نیست یه روز قیر نیست ....! 2. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: چند روزه که احساس می کنم یه چیزی توی بدنم کمه! 3. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ داروئی مصرف کردین؟ گفت: آره! یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (147)
دوشنبه 11 اسفندماه سال 1393 23:47
سلام 1. نسخه بچه رو نوشتم. از روی صندلی بلند شد و مادرش نشست روی صندلی و شروع کرد به گفتن مشکلش. در همون حال بچه آروم آروم به میز نزدیک شد و یه چوب آبسلانگ از روی میز برداشت و گذاشت توی جیبش! هم خنده ام گرفته بود و هم روم نمیشد برای یه تکه چوب چیزی بگم. 2. به پیرزنه گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ دخترش گفت: آبریزش بینی هم...