-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۲)
جمعه 8 بهمنماه سال 1395 14:26
سلام ۱. خانمه بچه دو ساله شو آورد توی مطب. بچه به محض اینکه منو دید شروع کرد به گریه کردن و در حالی که با انگشتش به من اشاره می کرد با فریاد میگفت: دکتررررر! دکتررررر! ۲. خانمه گفت: دندونم درد میکنه. گفتم پیش دندون پزشک رفتین؟ گفت آره رفتم گفت هروقت دندونت درد گرفت برو درمونگاه تا یه مسکن بهت بزنن! ۳. مرده گفت همه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۱)
شنبه 25 دیماه سال 1395 16:55
سلام شرمنده برای تاخیر ۱. (۱۴+) داشتم مریض میدیدم که گفتند یه مریض تصادفیو آوردن. رفتم سراغش و زخمهاشو دیدم و گفتم: جای دیگه تون درد نمیکنه؟ اول کلی من و من کرد و بعد آروم گفت: حقیقتش از روی موتور که افتادم فکر کنم جک موتور رفت تو ک....م! ۲. خانمه گفت: من به سرماخوردگی حساسیت دارم هر وقت که سرما میخورم سرفه میکنم! ۳....
-
سفر به دیار مهمت (۵)
دوشنبه 6 دیماه سال 1395 15:49
سلام پنجشنبه سی و یکم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج وقتی قرار شد راهی ترکیه بشیم با آنی فکر کردیم واقعا حیفه این همه راه بریم اما سری به استانبول نزنیم. برای همین بود که بلیتو از طریق استانبول گرفتم درحالی که اگه از طریق آنکارا گرفته بودم زودتر میرسیدیم. رفتم توی اینترنت و کلی گشتم تا یه هتل با کیفیت قابل قبول و...
-
سفر به دیار مهمت (۴)
یکشنبه 21 آذرماه سال 1395 15:16
سلام به اتوبان برگشتیم و به سمت مانیسا به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به شهر ازمیر رسیدیم و توی شهر گم شدیم! کلی گشتیم و از چند نفر آدرس پرسیدیم تا بالاخره تونستیم از شهر خارج بشیم و به سمت مانیسا بریم. دقایقی مونده بود تا به مانیسا برسیم که موبایل خانم صاحبخونه زنگ خورد و اون هم بعد از چند دقیقه صحبت تماسو قطع کرد...
-
سفر به دیار مهمت (۳)
سهشنبه 2 آذرماه سال 1395 16:00
سلام پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ماه هزار و سیصد و نود و پنج وقتی با یکی از دوستان توی ایران صحبت میکردم گفت اگه رفتین کوش آداسی یه سر به پارک آبیش بزنین، من خیلی تعریفشو شنیدم. پس با آقای صاحبخونه صحبت کردیم و بالاخره قرار شد که بریم اونجا. بعد از خوردن صبحانه سوار ماشین شدیم، نشستم پشت فرمون ماشین و راهی شدیم. کلی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۰)
جمعه 14 آبانماه سال 1395 15:02
سلام طبق روال همیشگی این وبلاگ بیشتر از سه پست غیرخاطرات پشت سر هم نمیگذارم. بقیه سفرنامه هم برای پست بعدی. ۱. دفترچه خانمه رو برای متخصص مهر کردم. چند دقیقه بعد مرده اومد و گفت دفترچه خانممو هم مهر کن میخواد بره پیش رفیقش! ۲. چند نفر پیرزنه رو آوردند و یکیشون گفت گاهی بیهوش میشه، وقتی هم که بیهوش میشه دیگه چیزی...
-
سفر به دیار مهمت (۲)
جمعه 30 مهرماه سال 1395 11:53
سلام سرانجام به فرودگاه ازمیر رسیدیم. یه سکه یه لیری داخل دستگاه انداختیم تا بتونیم یه چرخ دستی برداریم. برخلاف فرودگاه استانبول که سکه رو به زنجیر بین چرخ دستی ها وارد میکردیم و بعدا میشد با وصل کردن دوباره چرخ دستی ها به هم سکه رو پس گرفت. سوار تاکسی شدیم که راننده اون دوست آقای صاحبخونه بود. آقای صاحبخونه بهمون گفت...
-
سفر به دیار مهمت (۱)
یکشنبه 18 مهرماه سال 1395 16:54
سلام اولا ممنون برای این که در کامنتهای خودتون در پست پیش نظرات خودتونو آزادانه و با احترام بیان کردید. گرچه نظرات با هم متفاوت بود و گاهی لحن سخنان کمی تند میشد اما خبری از ناسزا و... نبود و من ناچار نشدم که هیچ کامنتیو حذف کنم. بگذریم، همون طور که بیشتر شما خبر دارید قرار بود اواخر مرداد ماه به سفر بریم اما از اون...
-
یه جواب
دوشنبه 5 مهرماه سال 1395 20:19
سلام برای پست پیش (شاید الان دیگه باید بگم دو پست پیش) کامنتی اومد که دوست داشتم مثل بقیه کامنتها یه جواب مختصر و مفید بهش بدم اما یکدفعه این فکر به ذهنم رسید که ممکنه این سوال، مشغله فکری بعضی از دوستان دیگه هم باشه. پس تصمیم گرفتم یه جواب کامل تر بهش بدم. مطمئنا افراد دیگه ای هستند که میتونن از فردی مثل من که اصولا...
-
آمدیم
جمعه 2 مهرماه سال 1395 21:15
سلام چند ساعت پیش رسیدیم ولایت. اول خوابیدیم و بعد رفتم لباس فرم عمادو بگیرم که هنوز آماده نبود و گفت فردا صبح پیش از رفتن به مدرسه بیایید سراغش! فردا هم که اول باید عمادو ببرم مدرسه بعد آنیو ببرم یه شهر دیگه که امسال کارشناسی ارشد قبول شده. به زودی پست بعدیو میگذارم.
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۹)
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1395 21:11
سلام ۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم، پسرش که همراهش بود گفت: «اگه برای بابام آمپول بنویسی میزنمت»! ۲. مرده با کمردرد اومده بود، همراهش گفت: «این قند داره، اگه کمرشو ماساژ بدم طوری نیست؟»! ۳. ساعت سه و نیم صبح مریض اومد، گفتم: «بفرمایید» گفت: «من دارم میرم سفر گفتم یه شربت تئوفیلین بگیرم اگه توی راه سرما خوردم بخورم»!...
-
توی کتاب نوشته....
دوشنبه 25 مردادماه سال 1395 16:17
سلام شاید این پست به مذاق بعضی از همکاران خوش نیاد اما بعد از مدتها فکر کردن تصمیم گرفتم که بنویسمش: توی شهر اسمشو نبر که بودم، به دلیل کوچکی شهر و تعداد کم درمونگاه ها هر پزشک جدیدی که می اومد خیلی زود میدیدمش. اما از وقتی برگشتم ولایت گه گاه یه پزشک جدیدو تا مدتها نمیدیدم و وقتی هم میدیدم نمیشناختم. اولین باری که...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۸)
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 15:11
سلام ۱. به مرده گفتم: گلوی بچه تون اصلا عفونت نداره، نیازی به آنتی بیوتیک نیست. گفت: باشه اما هربار که این طور میشه تا آزیترومایسین نخوره خوب نمیشه بیزحمت براش بنویسین! ۲. خانمه گفت: بیزحمت توی آزمایشم نگاه کنین ببینین فشارم چقدره؟! ۳. خانمه گفت: یه پماد هم برام بنویسین. گفتم: از کدوم پمادها؟ گفت: از همون پمادها که...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۷)
پنجشنبه 10 تیرماه سال 1395 19:35
سلام ۱. برای دختره قطره چشم نوشتم. گفت: اینو توی چشمم بریزم روزه ام باطل نمیشه؟! ۲. خانمه گفت: اون قدر پام درد میکنه که وقتی پامو میگذارم روی زمین نمیفهمم پامو گذاشتم روی زمین یا یه جای دیگه مو! ۳. خانمه گفت: اون قدر حالم بده که به قول خودمون دیگه افتادم. نمیدونم شما چی میگین؟! ۴. به خانمه گفتم: آزمایشتون مثبته، شما...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۶)
دوشنبه 17 خردادماه سال 1395 12:08
سلام ۱. پیرزنه گفت: از پنج سال پیش پام ورم کرده بود اما امروز یهو یادم افتاد بیام! ۲. پیرزنه گفت: برای من یا آمپول بنویس یا شیاف! ۳. خانمه گفت: من دفترچه مو نیاوردم بی زحمت داروهامو توی دفترچه دخترم بنویسین. وقتی نوشتم گفت: حالا برای همین دخترم هم دارو میخواستم میشه توی دفترچه اون یکی دخترم براش بنویسین؟! ۴. خانمه...
-
سفر یهویی (۲)
یکشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1395 22:48
سلام همون طور که توی پست قبلی نوشتم یهویی مسافر شیراز شدیم. من یه بار در سه سالگی و یک بار هم در سال هفتاد و دو و از طرف دانشگاه به شیراز رفته بودم و این بار برای بار سوم به شیراز می رفتم. صبح دوشنبه از سر شیفت برگشتم خونه و بعد رفتم دنبال مهمان سرای اداره توی شیراز که تازه فهمیده بودم که اصولا وجود داره! اما چون...
-
سفر یهویی
دوشنبه 13 اردیبهشتماه سال 1395 19:35
سلام دو شب پیش بود که اخوی گرامی زنگ زد و گفت مرخصی گرفته و از صبح دوشنبه تا جمعه راهی شیراز هستیم. با گفتن این جمله چنان که افتد و دانی (!) ما هم راهی شدیم. با هزار بدبختی تونستم هم از شبکه مرخصی بگیرم و هم از ترک اعتیاد. امروز ظهر ناهارو زیر بارش باران و بعد هم تگرگ نزدیک یاسوج خوردیم و الان هم توی شیراز هستیم و...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۵)
چهارشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1395 15:18
سلام ۱. پیرزنه گفت: من فقط این قرصهای فشارمو میخوام. وقتی نوشتم گفت: حالا قرصهای فشارمو هم برام نوشتی؟! ۲. خانمه گفت: از بچه ام یه آزمایش گرفتن اما جوابش هنوز نیومده. گفتم: چه آزمایشی ازش گرفتند؟ گفت: آزمایش متابولیک ارسالی به آلمان! ۳. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: حالا میشه داروشو بگیرم؟ گفتم: بله. داروشو که گرفت...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۴)
یکشنبه 15 فروردینماه سال 1395 14:30
سلام ۱. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: خب دیگه پاشو بریم. بچه گفت: پس مهر؟ مادرش گفت: پاشو بریم هردفعه باید آبرومو ببری! گفتم: چی میخواد؟ گفت: هیچی هربار میارمش دکتر تا مهر دکترو نزنه کف دستش از جاش بلند نمیشه! ۲. (۱۸ +) یکی از راننده های شبکه بهم گفت: مدتیه که یکی از دوستانم میل جنس.یش به شدت کم شده. دارو داره؟ براش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۳)
چهارشنبه 26 اسفندماه سال 1394 13:24
سلام ۱. فشار خون خانمه پایین بود. همراهش گفت: خوبه بهش آب قند هم دادم و فشارش هنوز پایینه. گفتم: گفتین چی بهش دادین؟ آب قند؟ گفت: آره! یه قاشق بهش دادم خورد! ۲. خانمه نسخه شو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: ببخشید مگه شما سه قلم دارو توی دفترچه ام ننوشتین؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: داروخونه تون فقط این سرمو بهم داد و این شربت...
-
معتاد نامه (۷)
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 15:27
سلام ۱. توی مرکز بودیم که صدای جر و بحث از مرکز مجاور بلند شد. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مریض داره به خانم کارمند اونجا میگه: میدونی تا حالا چند میلیون تومن بهت پول دادم؟ اون وقت برای پنج هزار تومن توی پرونده ام می نویسی بدهکار؟! ۲. داشتم برای مریض نسخه مینوشتم که سرشو آورد جلو و گفت: شماره موبایلت چنده؟ بنویس داشته...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۲)
پنجشنبه 29 بهمنماه سال 1394 19:30
سلام ۱. به خانمه گفتم: بفرمایید. به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم. بعد که شوهرش رفت بیرون گفت: سوزش ادرار دارم! ۲. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: بله. فرداش که جواب آزمایشو آورد گفت: چربی ندارم؟ گفتم: شما که گفتید فقط قند. گفت: خب مگه قند و چربی همیشه با هم نیستن؟! ۳. برای خانمه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۱)
شنبه 19 دیماه سال 1394 21:46
سلام ۱. مرده اومد توی مطب و گفت این آمپول که برام نوشتین افتاد و شکست دوباره مینویسین؟ دوباره نوشتم. درحال بیرون رفتن زیر لب گفت: حالا انگار اصلا آمپولش چی بوده؟! ۲. به خانمه گفتم: بچه تون چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: نه! هرچیزی خورد که آورد بالا دیگه چیزی توی دلش نموند؟ ۳. (14+) مرده درحال خاروندن بالای پاش از...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۰)
یکشنبه 8 آذرماه سال 1394 18:13
سلام ۱. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: چه متخصصی؟ گفت: نمیدونم. گفتم: مثلا چشم.... گفت: آره همون چشمو بنویس! ۲. به یه بچه گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: سرم. گفتم: کجای سرت؟ گفت: هیچ جاش! ۳. مرده پدرشو آورده بود. وسط گفتن شرح حال گفت: سرگیجه هم داره. پیرمرده گفت: خودت گیجی! ۴. به پیرزنه گفتم:...
-
از صیام تا سیام (6)
جمعه 15 آبانماه سال 1394 18:05
سلام جمعه بیست و هفتم شهریور نود و چهار صبح که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و بارون شدیدی درحال باریدن بود. با آنی رفتیم سالن غذاخوری و صبحانه خوردیم و مقداری هم برای بچه ها برداشتیم و برگشتیم توی اتاق. به آنی گفتم کم کم باید وسیله هارو جمع کنیم تا اتاقو تحویل بدیم و بریم پی پی. یه نگاه به بیرون کرد و گفت میخوای...
-
از صیام تا سیام (5)
جمعه 8 آبانماه سال 1394 13:56
سلام سه شنبه بیست و چهارم شهریور نود و چهار آنی برای امروز تور جزیره جیمزباندو گرفته بود. صبح سوار ماشین تور شدیم و بعد از کلی تاخیر به لطف دیر کردن اون دو نفری که قبلا هم درباره شون نوشتم رفتیم طرف اسکله. توی راه هم مجبور به توقف شدیم چون محتویات معده یکی از خانمهای باردار هموطن کف ماشین تخلیه شد و شوهرش از مغازه ای...
-
از صیام تا سیام (4)
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 11:30
دوشنبه بیست و سوم شهریور نود و چهار سلام یادتونه که توی پست های قبلی از سوتی بزرگ مسئول محترم تور در ایران حرف زدم؟ حالا وقتشه که جریانو براتون بگم: گفتم که دو روز پیش از سفر بود که بالاخره بلیتها و واچر هتلها رو گرفتم. بعد اونها رو بردم خونه و چکشون کردم که متوجه یه مورد غیرطبیعی شدم. بلیت هواپیمای بانکوک-پوکت برای...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۵۹)
چهارشنبه 22 مهرماه سال 1394 15:17
سلام پیش خودم فکر کردم همون طور که بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم نمیگذاشتم شاید نباید بیشتر از سه پست سفرنامه ای هم پشت سر هم بگذارم. ضمن اینکه بعضی از دوستان هم دلشون برای این پستها تنگ شده بود انشاءالله ادامه سفرنامه حوصله سربر ما هم بمونه برای پست بعد 1. پیرمرده گفت: من یبوست دارم. هرچقدر هم که غذا میخورم روده...
-
از صیام تا سیام (3)
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 23:08
سلام توی راه هتل سوار مینی ون، من ردیف جلو نشسته بودم. و چون جایی بودم که همیشه فرمون ماشین جلوم بود احساس سواری با ماشین هوشمند بدون راننده را داشتم! یه بار هم نگاه کردم تا ببینم جای گاز و کلاچ ماشین هم جابجا هست یا نه؟ که نبود. اما بی شک اگه قرار باشه من روزی با چنین ماشینی رانندگی کنم مشکل اصلیم تعویض دنده با دست...
-
از صیام تا سیام (2)
دوشنبه 6 مهرماه سال 1394 16:07
سلام قصه به اینجا رسید که ما به فرودگاه رسیدیم. با رسیدن به فرودگاه امام خمینی ما وارد یک بازی شدیم به نام پارکینگ خالی را پیدا کن! بازی به این صورت بود که یکی یکی به پارکینگها مراجعه میکردیم و مسئولان پارکینگها هم میگفتند جا نداریم! تا این که بالاخره توی پارکینگ شماره پنج یه جای خالی پیدا شد. وقتی به مسئول پارکینگ...