-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۹)
سهشنبه 22 اسفندماه سال 1396 16:23
سلام ۱. داشتم برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: دکتر! من یه چیزی از شما دیدم که هیچوقت یادم نمی ره. گفتم: چی؟ گفت: یه بار اومدم پیشتون، داشتین برام نسخه می نوشتین، اونقدر مریض دیده بودین که وسط نسخه خودکارتون تموم شد یکی دیگه برداشتین! ۲. یکی از خانمهای مجرد پرسنل درمونگاه ناراحت بود. گفتم: چی شده؟ گفت: پدر پسری که...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۱۰)
شنبه 5 اسفندماه سال 1396 16:47
پیش نویس: سلام طبق قراری که از مدتها پیش با خودم گذاشتم نمیخوام بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم، برای همین از مدتها پیش یه پست در نظر گرفته بودم که امروز بنویسم اما دیشب یکدفعه متوجه شدم که یکی از نقش آفرینان اصلی این ماجرا یه دختر مجرد با سن بالاست! و پیش خودم گفتم: نوشتن چنین پستی همانا و کلی حرف و حدیث جدید...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۸)
شنبه 21 بهمنماه سال 1396 15:45
سلام ۱. شیفت یه درمونگاه شبانهروزی بودم. یکی از راننده های آمبولانس که چند روز به دلیل مرگ خواهرش نیومده بود سر کار اومد، با پیراهن مشکی و ریش بلند از ماشین پیاده شد و بعد یه جعبه شیرینی از روی صندلی ماشین برداشت و اومد توی درمونگاه! بهش گفتم: شیرینی برای چیه؟ گفت: توی همین چند روز بابا شدم! ۲. پیرمرده گفت: اینجا...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۷)
جمعه 6 بهمنماه سال 1396 13:44
سلام ۱. به پیرزنه گفتم: این قرصهارو روزی چند بار میخورین؟ گفت: این یکیو هر دوازده ساعت اون یکیو یکی صبح یکی شب! ۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: من خواهر دکتر.... (یه معاون سابق وزیر اهل اون روستا) هستم. گفتم: به سلامتی! آقای دکتر الان چکار میکنن؟ گفت: تهران طبابت میکنن. بعد آروم گفت: کلی هم میوه وارد میکنه! ۳. برای یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۶)
دوشنبه 18 دیماه سال 1396 14:09
سلام ۱. پیرزنه گفت: دفترچه ام تموم شده میخوام برم شهر عوضش کنم مهرش کن و یه دارو هم میخوام توش بنویس! ۲. خانمه گفت: میخوام بچه مو از شیر بگیرم اما غذا هم نمیخوره، میشه شیر خشک بهش بدم؟! ۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که خانمه اومد توی مطب و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم، میشه بیایین ببینینش؟ گفتم:...
-
انتظار
دوشنبه 4 دیماه سال 1396 22:22
سلام اولا لازمه که از همه دوستان بزرگوار که اینجا یا از طریق روشهای دیگه به من و آنی تسلیت گفتند سپاسگزاری کنم. به هرحال جز صبر چاره ای نیست ولی زندگی همچنان ادامه خواهد داشت. این پستو گذاشته بودم تا بعد از سه پست خاطرات بگذارم اما ظاهراً برعکس شد! چند سالی میشد که منتظر بودیم، منتظر یه روز خاص، تا شاید بتونیم کمی از...
-
انگار
پنجشنبه 16 آذرماه سال 1396 16:47
سلام بعضی چیزها هست که تا آخر عمر از یاد آدم نمیره. مثلا انگار همین دیروز بود، اون بعدازظهر تلخ زمستونی که داییم بی خبر اومد خونه ما و کمی دم گوش مادرم پچ پچ کرد و نهایتا با گریه گفت: آره، خاک عالم به سرمون شد. انگار همین دیروز بود، وقتی ضجه های مادرم شروع شد و چند دقیقه بعد بی دلیل از اتاقی که داخلش نشسته بود بلند شد...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۵)
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1396 16:23
سلام ۱. داشتم برای بچه نسخه مینوشتم که دیدم مادرش داره آروم لب پایینشو گاز میگیره و انگشتهای دست راستشو روی صورتش بالا و پایین میبره. زیرچشمی به بچه نگاه کردم و دیدم از جاش بلند شده و به سبک کاراته کارها پاشو بلند میکنه و تا نزدیکی بدن من میاره و برمیگردونه! ۲. (۱۶+) خانمه گفت: یه دارو برای شوهرم مینویسی؟ از وقتی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۴)
دوشنبه 15 آبانماه سال 1396 14:40
سلام ۱. خانمه گفت: از معده ام گرسنه ام ولی از دهنم اشتها ندارم! ۲. خانمه گفت: برای تب بچه ام بهش بروفن دادم. گفتم: الان توی خونه بروفن دارین؟ گفت: داریم ولی تموم شده! ۳. جواب آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط عفونت ادرار داشتین بقیه اش سالمه. گفت: فقط عفونت ادراری؟ خب پس خداروشکر که کلیه ها و مثانه ام سالمه! ۴....
-
ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۵)
جمعه 5 آبانماه سال 1396 13:41
سلام شنبه چهارم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش صبح از خواب بیدار شدیم و طبق معمول حوالی ظهر از هتل خارج شدیم. اول نگاهی به مسجد سردار انداختیم و بعد رفتیم سراغ بازار سرپوشیده ارومیه. من نه همه بازار تبریزو دیدم و نه همه بازار ارومیه رو اما به نظر میرسید که بازار ارومیه کوچیک تر باشه، ضمن اینکه طرز ساخت این...
-
ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۴)
پنجشنبه 20 مهرماه سال 1396 15:59
سلام پنجشنبه دوم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش صبح ساعت حدود ده از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم با خودم فکر کردم ممکنه دیگه هیچوقت فرصت نشه که دوباره خودمونو به اینجا برسونیم، پس نمیتونستم از دیدن آسیاب خرابه که کلی وصفشو خونده بودم بگذرم، حتی اگه ناچار باشم دوباره بیشتر از سی کیلومتر توی همون جاده دیشب...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۳)
دوشنبه 10 مهرماه سال 1396 21:15
سلام ۱. از پیرزنه شرح حال میگرفتم، یه کلمه فارسی میگفت و یه کلمه به زبون محلی، بعد گفت: من اینطوری یکی ..... و یکی فارسی میگم تا تو بخندی ها! ۲. خانمه بچه شو آورده بود گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: از دیروز تا حالا سه بار سرفه کرده، البته با فاصله! ۳. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا قرص بروفن هم بنویس برای دخترم. گفتم: چند...
-
ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۳)
یکشنبه 2 مهرماه سال 1396 16:49
سلام سهشنبه سی و یکم مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش توی چندین سایت و وبلاگ از مجتمع تجاری لاله پارک به عنوان یکی از دیدنی های تبریز نام برده شده بود. چند نفری هم که آنی ازشون پرسید کجا بریم که دیدنی باشه اول میگفتند: لاله پارک رفتین؟ پس به این نتیجه رسیدیم که حتما باید سری به اونجا بزنیم. طبق معمول حوالی ظهر از هتل...
-
ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۲)
دوشنبه 20 شهریورماه سال 1396 22:04
سلام همون طور که توی پست قبلی نوشتم بعد از دیدن تخت سلیمان به دلیل تاریک شدن هوا و مسافت طولانی تا تبریز و پله های زیاد از خیر دیدن غار کرفتو گذشتیم و خودمونو به تبریز رسوندیم و ساعت حدود چهار صبح بالاخره خوابیدیم و حالا ادامه ماجرا: شنبه بیست و هشتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش: حدود ساعت ده صبح من و آنی از خواب...
-
ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۱)
جمعه 10 شهریورماه سال 1396 15:38
سلام اولا خداروشکر که تیتری که برای این سفرنامه در نظر گرفته بودم به واقعیت تبدیل شد. چون تا روزهای آخر مطمئن نبودم که این طور بشه. به ویژه وقتی به یکی از همکلاسان دوره دانشگاه که از سالها پیش ساکن تبریزه گفتم برای ما که برای اولین بار داریم میاییم اونجا چه توصیه ای دارین؟! و گفت: توصیه میکنم اول همه جاهائی که میخواین...
-
رسیدیم
سهشنبه 7 شهریورماه سال 1396 01:50
سلام بقیه اش برای بعد!
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۲)
چهارشنبه 25 مردادماه سال 1396 21:38
سلام ۱. داشتم مریض میدیدم که صحبت دو نفر از پشت در به گوشم خورد، یکیشون داشت به اون یکی میگفت: باز هم این دکتره است که میپرسه آمپول میخواین یا کپسول؟ یعنی چه؟ این اگه دکتره باید همون چیزی که خودش تشخیص میده بنویسه..... چند دقیقه بعد همون مرد اومد توی مطب، بهش گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟! گفت: آمپول میزنم. چند...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۱)
جمعه 13 مردادماه سال 1396 11:50
سلام ۱. (ویژه گروه پزشکی) پیرزنه با فشار خون بالا اومد و گفت: یه سرم برام بنویس. گفتم: برای فشار بالا که سرم نمیشه نوشت. گفت: پس چرا چند روز پیش خانم دکتر.... برام نوشت؟ چند ساعت بعد یکی دو تا مریض دیگه با همین وضعیت اومدن. چند روز بعد که خانم دکترو دیدم پرسیدم: شما برای فشار خون بالا سرم میدین؟ گفت: آره من حال این که...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۰)
شنبه 31 تیرماه سال 1396 17:12
سلام ۱. به مرده گفتم: بفرمایید. گفت: من وقتی میرم جلو کولر سردم میشه وقتی میرم زیر پتو گرمم میشه! ۲. خانمه با بچه اش اومدند توی مطب و دوتا دفترچه گذاشتند روی میز، گفتم: بفرمایید. گفت: دفترچه رویی رو بردار ببینم مال کدوممونه تا مشکلشو بگم! ۳. دوتا پیرمرد توی یه درمونگاه روستایی به هم رسیدن و شروع به صحبت کردن، یکیشون...
-
خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۹)
دوشنبه 19 تیرماه سال 1396 17:02
سلام اولا پوزش برای تاخیر هفته پیش علاوه بر کار در ساعتهای اداری و کار مرکز ترک اعتیاد سه شیفت عصر و شب هم داشتم. و از طرف دیگه نمیدونستم بعد از سه شیفت خاطرات چی بنویسم؟ (با خودم قرار گذاشتم که حتی الامکان بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم نگذارم) تا این که این ماجرایی که چهار پنج سال پیش رخ داد و الان میخونینش به...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۹)
سهشنبه 30 خردادماه سال 1396 16:55
سلام ۱. خانمه گفت: وقتی به این طرف گردنم دست میزنم اون طرف گردنم درد میگیره و در حال فشار به گردنش به من میگفت: ببین! ۲. خانمه گفت: فقط سمت چپ سینه ام نفس تنگی داره! ۳. به خانمه گفتم: حالت استفراغ هم دارین؟ گفت: حالت استفراغ نه ولی تهوع دارم! ۴. به بچه گفتم: گلوت درد میکنه؟ گفت: نه. مادرش گفت: من که میدونم چون از شربت...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۸)
یکشنبه 14 خردادماه سال 1396 10:04
سلام ۱. به خانمه گفتم: قبلا هم این طور میشدین؟ گفت: این طور میشدم ولی دیگه این طور نمی شدم! ۲. مرده گفت: توی دو برگ دفترچه ام برام آزمایش بنویس یکی آزمایش تیروئید یکی هم آزمایش کامل. وقتی نوشتم گفت: حالا میشه هردوشونو با هم برم؟! ۳. در تمام مدتی که داشتم از مادر بچه شرح حال میگرفتم و بعد در تمام طول معاینه و نوشتن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۷)
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1396 13:42
سلام ۱. بهورز باسابقه یکی از خونه های بهداشت گفت: از وقتی این چبلسی رو برامون آوردن کارمون بیشتر شده. گفتم: چبلسی؟ گفت: آره دیگه همین کامپیوترو میگم زبونم نمیگرده هی بگم کامپیوتر میگم چبلسی! ۲. جواب سونوگرافی خانمه رو دیدم و گفتم: کلیه راستتون کیست داشته. گفت: به من گفتن هر دو طرف کیست دارم، با دقت نگاه کن! ۳. (۱۳+)...
-
سلام و خداحافظ
یکشنبه 24 اردیبهشتماه سال 1396 22:43
سلام قرار بود امروز یه پست دیگه از خاطرات (از نظر خودم) جالب اینجا بنویسم و قرار بود در این پست از بازگشت دکترقهوه ای گرامی بنویسم و ابراز خوشحالی کنم. اما وقتی پیش از نوشتن پست سری به کامنتها زدم و از طریق یکی از کامنتها به این پست رسیدم کلا به هم ریختم. یادم افتاد که امسال کلا به وبلاگ روژین سرنزدم و نمیدونم چرا؟...
-
معتادنامه (۸)
شنبه 9 اردیبهشتماه سال 1396 15:54
سلام ۱. خانم مرکز مجاور اومد توی مطب و گفت: امروز از صبح یه علامت اومده بالای گوشیم و هی یه چیزی مینویسه من میزنم نه! ببین میتونی درستش کنی؟ گوشیو ازش گرفتم و دیدم بلوتوث گوشیش روشنه و مرتبا از بانک نزدیک مرکز براش نرمافزار همراه بانک میفرسته و اون هم قبول نمیکنه! ۲. مریضه گفت: من کم خونی دارم و هرچقدر هم قرص آهن...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۶)
دوشنبه 21 فروردینماه سال 1396 16:36
سلام ۱. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: توی این چند هفته که دستشو گچ گرفته نبردمش حمام تا گچش خیس نشه! ۲. خانمه گفت: دکتر قبلی یه قطره برای چشم بچه ام نوشته بود ولی چشمشو نسوزوند بی زحمت یه قطره بنویسین که چشمشو بسوزونه! ۳. خانمه گفت چندوقته بیخوابی دارم حالا یکی بهم گفته شاید دور قلبت آب جمع شده وقتی میخوابی آبش میره...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۵)
یکشنبه 6 فروردینماه سال 1396 15:11
سلام سال نو مبارک ۱. به خانمه گفتم تپش قلب هم دارین؟ گفت آره انگار دوتا قلب توی سینه ام هستن که با هم میزنن! ۲. یکی از پرسنل درمونگاه به اون یکی گفت گوشیم نیست ندیدیش؟ اون یکی گفت نه بیا با گوشی من زنگ بزن! ۳. خانمه گفت همیشه دستت برای من خوب بوده حالا هم صبر کردم خودت بیایی دفترچه مو مهر کنی برم پیش متخصص! ۴. یه خانم...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۴)
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1395 14:28
سلام ۱. خانمه گفت: من مرتب دارم LED میخورم. گفتم: LED؟ گفت: آره دیگه برای جلوگیری! ۲. خانمه گفت: من به کپسول آموکسی سیلین اسهال دارم! ۳. یه دختر سی و پنج ساله گفت: من دخترم، یعنی هنوز ازدواج نکردم! (میدونم درست گفته ها!) ۴. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: یه مقدار داروی سرماخوردگی برای پسرم توی نسخه مینویسی؟ گفتم: پسرتون...
-
شعور ربطی به مدرک تحصیلی نداره
دوشنبه 9 اسفندماه سال 1395 16:12
سلام این پست شامل چند موضوع پراکنده است که مدتی بود دوست داشتم بنویسم ولی در حد یک پست مجزا نبودند. ۱. توی یه گروه تلگرامی عضوم که پر از چندین پزشک عمومی از شهرهای مختلف کشوره، همراه با چند پزشک متخصص و چند پزشک ساکن خارج از کشور. یکدفعه یکی از خانم دکترهای خیلی محترم گروه از این گروه خارج میشه. چند روز بعد که به...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۳)
شنبه 23 بهمنماه سال 1395 15:47
سلام ۱. خانم مسئول پذیرش به یه آقای سالمند گفت: شرمنده پونصد تومن بقیه پولتونو پول خرد نیست بهتون بدم. آقای سالمند گفت: ازت میگیرم، اما نه این دنیا، توی اون دنیا! ۲. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ دارویی مصرف نکردین؟ گفت: فقط پماد موذی بهش زدم! (خداییش نفهمیدم چی زده بود؟) ۳. به خانمه گفتم: اول آزمایش بدین بعد براتون...