-
خونه (۲)
چهارشنبه 1 خردادماه سال 1398 19:24
سلام بیشتر از یک سال پیش بود که این پستو گذاشتم.از همون روز مشغول رویاپردازی بودیم و فکر کردن به انواع نقشه و انواع نما و ..... اما تا اومدیم به خودمون بجنبیم و یه کار عملی انجام بدیم کلی طول کشید. بعد شروع کردیم به گشتن به دنبال یه زمین یا خونه کلنگی مناسب. اول یه خونه توی کوچه خودمون پیدا کردیم که قیمتشو خیلی بالا...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۴)
یکشنبه 15 اردیبهشتماه سال 1398 14:14
سلام ۱. پیرزنه گفت: برام سه تا آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: چه میدونم؟ از همونها که از بدن میگیرن! ۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دیشب تشنج کرد ماشین نداشتیم بیاریمش. پشتشو فشار دادم تا خوب شد حالا آوردمش! ۳. مرده با درد شکم اومده بود. گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ خانمش گفت: آره دو ماه پیش عفونت ریه داشت!...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۳)
چهارشنبه 28 فروردینماه سال 1398 14:15
سلام ۱. مرده اومد توی مطب، دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: این دفترچه رو بگیر یه مقدار شربت و آت و آشغال توش بنویس! ۲. یه روز رفتم توی یه مرکز دوپزشکه که یکی از پزشکهاش مرخصی بود. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید شما با اون دکتره که توی اون یکی اتاقه فرق دارین؟! ۳. دفترچه بیمه روستایی مریضو مهر کردم تا بره پیش متخصص و علت...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۲)
شنبه 10 فروردینماه سال 1398 16:47
سلام سال نو مبارک ۱. مرده گفت: از صبح اسهال خونی گرفتم و توی ادرارم هم کلی خون هست. گفتم: دیشب چی خوردین؟ گفت: کلی چغندر! ۲. به خانمه گفتم: توی آزمایشتون تیروئیدتون کم کار بوده. گفت: قبلا سابقه هیچ مشکل تیروئیدی نداشتم. گفتم: قبلا هم آزمایش تیروئید داده بودین؟ گفت: نه! ۳. به مرده گفتم: گلوتون درد میکنه؟ گفت: نمیدونم...
-
سال نو مبارک
چهارشنبه 29 اسفندماه سال 1397 15:31
سلام الان رفتم یه نگاه به وبلاگ کردم و خودم تعجب کردم که دیدم از آخرین پستم این همه روز گذشته. شرمنده اما توی این ساعت های آخر سال ۹۷ هم امکان این که یه پست مفصل بگذارم نیست. امسال هم مثل هر سال کلی اتفاقات خوب و بد افتاد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب بیشتر باشه. سال نو بر همه شما مبارک باشه و امیدوارم که خیلی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۱)
شنبه 11 اسفندماه سال 1397 20:59
سلام شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید. یه چند روزی بود که میخواستم آپ کنم اما وقت نشد. ۱. به خانمه گفتم: بچه تون الان تب نداره توی خونه هم تب نداشت؟ گفت: نمیدونم من هیچ وقت از تب سردرنیاوردم! ۲. خانمه دفترچه بیمه بچه شو آورده بود و گفت: براش آزمایش انگل و عفونت ادرار بنویس. وقتی که نوشتم گفت: تموم شد؟ گفتم: بله....
-
داستانچه (۸) (مرد سیاه پوست)
سهشنبه 23 بهمنماه سال 1397 23:36
سلام بعضی وقتها یه چیزهایی میاد توی سرم که تا انجامشون ندم ولم نمیکنن. مثلا همین داستانچه که از مدتها پیش ایده اش توی ذهنم بود درحالی که هیچ شباهتی به داستانچه هایی که قبلا توی این وبلاگ نوشته ام نداره و درواقع دو تفاوت عمده با اونها داره. ببینم کی این دو تفاوتو کشف میکنه؟! ضمنا در این موارد دنبال دلیل برای این کارها...
-
تاخیر
چهارشنبه 17 بهمنماه سال 1397 22:53
سلام شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید صرفنظر از ماجراهای این روزها که به موقع به تفصیل درباره اش میگم داشتم یه پست جدید آماده میکردم که متاسفانه با بروز یه موج جدید از بیماری مامان مواجه شدیم. متاسفانه از چند روز پیش با سقوط آزاد تعداد پلاکتها و گلبولهای سفید ناچار شدیم مادر بزرگوارو دوباره بستری کنیم. با وجود...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۰۰)
دوشنبه 1 بهمنماه سال 1397 15:29
۱۵۱. پیرزنه گفت: تازه از کربلا اومدم. اون قدر هواش آلوده بود که نگو خدا قسمتت کنه! ۱۵۲. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: ممنون. من هم قرار بود همکارتون بشما اما قسمت نشد. گفتم: چطور؟ گفت: یه امتحان استخدامی توی اداره بهداری شرکت کردم اما توی مصاحبه رد شدم! ۱۵۳. مرده گفت: چند روزه که معده درد دارم. فکر کنم موقع غذا خوردن یه...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۹)
سهشنبه 4 دیماه سال 1397 16:03
سلام ۱. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: فشارمو هم بگیر. گرفتم. گفت: طوری که نیست گفتم فشارمو بگیر؟ گفتم: نه. گفت: آره خب شما نوکر مردمین دیگه! ۲. سوار ماشین شبکه شدم. بعد خانمی که اولین روز کارش بود سوار شد و رفتیم. به درمونگاه که رسیدیم و خانمه پیاده شد راننده شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: دیشب به این خانم زنگ...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۸)
شنبه 17 آذرماه سال 1397 22:11
سلام ۱. (۱۸+) مریض نداشتیم، داشتم با آقای مسئول پذیرش صحبت میکردم که احساس کردم با یکی از پرسنل سرسنگین برخورد میکنه. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز نزدیک بود یه دعوا اینجا درست کنه. گفتم: چطور؟ گفت: داشتم به یه نفر شماره میدادم که بره پیش پزشک، یه خانم خوش هیکل اومد توی حیاط درمونگاه، آقای..... گفت ایییینو نگااااه کن، کی...
-
سیاه و سفید
دوشنبه 5 آذرماه سال 1397 20:48
سلام عموی گرامی اولین فرد فامیل بود که تلویزیون رنگی خریده بود. یه تلویزیون رنگی چهارده اینچ پارس، با جلد لاکی قرمز رنگ که یه مستطیل سیاه رنگ در سمت چپش خالی بود و توی اون پر از دکمه های سفید رنگ. یه کنترل از راه دور کوچک هم داشت با هشت دکمه بزرگ روی اون، هفت تا سیاه و یکی قرمز برای روشن و خاموش کردن تلویزیون. کنترلی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۷)
یکشنبه 20 آبانماه سال 1397 21:03
سلام ۱. خانمه دفترچه روستایی شو داد و گفت: مهر کن میخوام برم پیش ارتوپد، دفعه پیش دکتر اشتباه نوشته بود ارتوپد آزاد حسابش کردن. یه نگاه به برگ قبلی دفترچه اش کردم رفته بود پیش جراح مغز و اعصاب! ۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: وقتی نفس می کشه انگار از بینیش هوا رد میشه! ۳. (۱۲+) خانمه دخترشو آورده بود و گفت: سینه اش...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۶)
یکشنبه 6 آبانماه سال 1397 16:20
سلام ۱. با هزار بدبختی از یه پیرمرد هشتاد و چهار ساله شرح حال گرفتم. نسخه شو که نوشتم خانم همراهش گفت: من خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم شما شیفت هستین آخه همیشه با مریضها خیلی خوش اخلاقین. البته وظیفه تونه! ۲. به پسره گفتم: گلوت درد میکنه؟ گفت: وقتی که شبها توی خواب آب دهنمو قورت میدم گلوم درد میگیره! ۳. به خانمه گفتم:...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۵)
دوشنبه 23 مهرماه سال 1397 14:41
سلام ۱. به خانمه گفتم: برای سردردتون رفتین پیش متخصص؟ گفت: آره رفتم گفت حتما سینوزیت داری رفتم عکس گرفتم گفت سینوست به صورت مادرزادی اصلا تشکیل نشده! (توضیح: خود این حالت هم گاهی میتونه علائم سینوزیت رو نشون بده) ۲. به مرده گفتم: بچه تون راحت دارو میخوره؟ گفت: آره یه بار دکتر یه شربت پرتقالی براش نوشت هی یواشکی میرفت...
-
بسه دیگه!
شنبه 7 مهرماه سال 1397 19:39
سلام ممنون از لطف همه شما دوستان عزیز. نمیدونم قبلا هم مسائل ناراحت کننده همین طور برامون اتفاق می افتاد و من بهشون توجه نمیکردم یا کلا از این خبرها نبود؟! خراب کردن خونه کلنگی که خریده بودیم تازه داشت شروع میشد که باجناق گرامی که عملا همه زحمتهای این کارو میکشه شوهر خواهرشو از دست داد و فردا قراره بریم مراسم. از اون...
-
منتظریم
جمعه 23 شهریورماه سال 1397 17:46
سلام پیش از هر چیز لازمه از همه شما دوستان عزیز سپاسگزاری کنم. نمیدونم چرا به اینجا میگن فضای مجازی چون همدلی شما خیلی از دوستان خارج از این فضا بیشتر بوده. بگذریم، بالاخره شیمی درمانی رو شروع کردیم. روز اول بدون هیچ مشکلی سپری شد و کلی امیدوار شدیم اما از روز دوم عوارض کم کم خودشونو نشون دادند، یه روز تهوع، یه روز...
-
درد را از هر طرف که بخوانی درد است
شنبه 10 شهریورماه سال 1397 17:04
سلام آخر پست قبلی گفتم امیدوارم بتونم قانون این وبلاگو رعایت کنم و بیشتر از سه پست غیر از خاطرات پشت سر هم نگذارم اما نشد. از همه شما عذرخواهی میکنم اما واقعا نتونستم. بعد از چند روز بستری و بهتر شدن حال عمومی قرار بود مادرم مرخص بشه، اما یکدفعه دچار تنگی نفس شد و کم کم به جایی رسیدیم که بدون اکسیژن قادر به تنفس نبود....
-
سه پلشت آید و ....
چهارشنبه 31 مردادماه سال 1397 00:46
سلام چند هفته اخیر اصلا روزهای خوبی برای ما نبود. بیماری مادرم از یه طرف، مرگ عمه آنی از طرف دیگه، برگشت بیماری خودم و شروع دوباره درمان با یه داروی قوی تر و بالاخره گره های عجیب و غریبی در کار ساخت زمینی که خریده بودیم کل ماجراهای این چند هفته بود. شرمنده که نتونستم پستهای خوشایندتری بگذارم. امیدوارم برای پست بعد...
-
چیزی شبیه معجزه؟
چهارشنبه 17 مردادماه سال 1397 17:06
سلام پدر بزرگوار با هر بدبختی که بود داروهای شیمی درمانی که برای مادر تجویز شده بود را پیدا کرد و قرار بود شنبه اولین جلسه شیمی درمانی انجام بشه. اما باتوجه به این که تقریبا همه متخصصان جراحی که باهاشون صحبت کردم نظرشون جراحی دوباره بود هرطور که بود برادر گرامی راضی شون کرد که شیمی درمانی را کمی به تعویق بندازیم. روز...
-
آغاز یک پایان؟
پنجشنبه 11 مردادماه سال 1397 13:29
سلام همه چیز از همون چند هفته پیش شروع شد، وقتی که رفت اتاق عمل. شاید هم از قبل از اون وقتی به خاطر درد شکمش براش سونوگرافی نوشتم و اول نمیخواست بره اما بالاخره رفت و متوجه کیسه صفرای پر از سنگش شدیم. شاید هم از چند ماه پیش و جشن پنجاهمین سالگرد ازدواجشون که خوشحال بود از این که رژیم غذاییش داره نتیجه میده و وزنش شروع...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۴)
سهشنبه 26 تیرماه سال 1397 12:49
سلام ۱. نسخه قبلی مرده رو توی دفترچه اش نگاه کردم و گفتم: داروی اعصاب هم میخورین؟ گفت: نه گفتم: آخه توی نسخه قبلی تون هست. گفت: آهان، اونو میگین؟ اونو که از بچگی میخورم! ۲. ساعت یک صبح یه پیرمرد بدحالو آوردند و گفتند: ما اینجا مسافریم حالا اینجا حالش بد شده. دوتا سرم و چندتا آمپول و .... بهش دادیم تا این که بالاخره...
-
دکتر خوش تیپ!
سهشنبه 12 تیرماه سال 1397 12:24
سلام طبق قانون نانوشته این وبلاگ نمیخواستم بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم اما هرچقدر فکر کردم مورد به درد بخوری هم برای نوشتن پیدا نکردم. پس اگه خوشتون نیومد پیشاپیش شرمنده: توی شهرستان ما یه درمونگاه شبانه روزی هست که بارها در شیفت صبح به اونجا رفتم و هربار حدود صد مریض دیدم، اما هربار می شنیدم که شیفت های...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۳)
چهارشنبه 30 خردادماه سال 1397 16:10
سلام ۱. (۱۴+) سه هفته توی یه درمونگاه روستایی بودم که پزشکش طرحش تموم شده بود. یه روز از شبکه زنگ زدند و گفتند از فردا پزشک جدید مرکز میاد اونجا. آخر وقت از پرسنل خداحافظی کردم که خانم مسئول داروخونه گفت: من اینجا با چندتا پزشک مرد کار کردم. اما هیچکدوم به بی عرضگی شما نبودن! ۲. راننده قرار بود دوتا از خانم های توی...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۲)
یکشنبه 13 خردادماه سال 1397 15:32
سلام ۱. پیرمرده گفت: من پدر زن آقای…. (مسئول داروخونه) ام. داروهاشو که نوشتم گفت: برای این مریضی من داروی بهتری نیست؟ گفتم: فعلا که نه. گفت: هروقت دیدی یه داروی جدید برای این مریضی اومده به دامادم میگی با من تماس بگیره! ۲. خانمه گفت: سرم یه حالتی داره که نمیدونم چطور توضیح بدم. نه درد میکنه نه گیج میره اما یه حالت...
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۱)
سهشنبه 25 اردیبهشتماه سال 1397 18:52
سلام ۱. به خانمه گفتم: دفترچه تون تاریخ نداره. گفت: اشتباه میکنین من ماه پیش رفتم پیش متخصص یه آزمایش توی دفترچه ام نوشت گفت ماه بعد برو آزمایش! ۲. پسره با اسهال و دل پیچه اومده بود گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ گفت: نه فقط دیشب داشتم از بیرون برمیگشتم خونه دیدم چندتا قارچ دم خونه مون سبز شده کندم و خوردمشون! ۳....
-
خونه!
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1397 17:23
سلام ممنون از همه دوستان عزیز برای همدردی چند سال پیش خونه مونو فروختیم تا باتوجه به به دنیا اومدن عسل یه خونه سه خوابه بخریم اما به محض این که اون خونه رو فروختیم یکدفعه خونه گرون شد و از ترس با آخرین سرعت یه خونه دوخوابه دیگه خریدیم که البته به لطف قرض و وام بهتر از خونه قبل بود. اما در طول این چند سال هرازچندگاه...
-
دوباره!
شنبه 25 فروردینماه سال 1397 16:39
سلام انشاالله به زودی بعد از اتمام مراسم ختم شوهرعمه گرامی خدمت میرسم صبح چهارشنبه بدون مشکل قلبی قبلی یه سکته کرد و خلاص
-
خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۰)
سهشنبه 14 فروردینماه سال 1397 16:35
سلام ۱. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: صبح ها اصلا صبحانه نمیخوره شما یه چیزی بهش بگین. گفتم: خب چرا صبحانه نمیخوری؟ گفت: چون پنیرهایی که میخرن بدمزه است! ۲. مرده گفت: هر آزمایشی که اینجا هست برام بنویس. بعد پرسید: اینجا آزمایش PT هم دارن؟ گفتم: نه. گفت: توی هیچکدوم از این آزمایشهایی هم که نوشتی معلوم...
-
باز هم سال جدید
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1396 16:59
سلام چند ساعت به شروع سال نو باقی مونده و ما همچنان در حال خونه تکونی هستیم. سال نود و شش هم مثل سالهای پیش از اون، پر بود از انواع اتفاق های تلخ و شیرین و امیدوارم سال نو اتفاقهای شیرین بیشتری داشته باشه . توی سفرنامه تبریز نوشتم که یه جفت کفش نو توی نوبت دارم که یه جریان خاص هم داره، اما جالب این که اون کفشها فقط...