| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
ادامه سه شنبه پنجم خرداد سال یکهزار و چهارصد و پنج
دختر جناب باجناق با یکی از همکلاسی های دانشگاهش که اهل استان کرمان بود تماس گرفت و باهاش صحبت کرد و گفت: دوستم میگه برین گوهرپارک. گفتیم: کجا هست؟ گفت: چند کیلومتر بیرون از سیرجان. راه کوتاهی نبود اما دیگه واقعا حوصله مون سررفته بود. پس راهی شدیم. بعد از طی مسافتی طولانی به شهر سیرجان رسیدیم که جناب داماد زنگ زد و گفت: کجایین؟ گفتیم: سیرجان. گفت: میشه برین به این آدرس که بهتون میدم ببینین فرشی که خریدم چرا نیومده؟! کلی توی شهر چرخیدیم تا اون آدرس را پیدا کردیم. منتظر یک مغازه فرش فروشی با کلاس بودم اما با یک خونه قدیمی پر از فرش روبرو شدیم که فرشهاشو اینترنتی میفروخت و ارسال میکرد. مشکل فرش را حل کردیم و بعد از شهر خارج شدیم.
ادامه مطلب ...