سلام
۱. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: فشارمو هم بگیر. گرفتم. گفت: طوری که نیست گفتم فشارمو بگیر؟ گفتم: نه. گفت: آره خب شما نوکر مردمین دیگه!
۲. سوار ماشین شبکه شدم. بعد خانمی که اولین روز کارش بود سوار شد و رفتیم. به درمونگاه که رسیدیم و خانمه پیاده شد راننده شروع کرد به خندیدن. گفتم: چیه؟ گفت: دیشب به این خانم زنگ زدم و گفتم: شما کجا سوار ماشین میشین؟ گفت: من سر چهارراه...... می ایستم. گفتم اونجا خیلی شلوغه من از کجا باید شما رو بشناسم؟ گفت من قدم خیلی بلنده!
۳. برای یه پسر نسخه می نوشتم. گفتم: قرص میتونه بخوره؟ پدرش گفت: بله میتونه. پسره گفت: بابا! تو هنوز نمیدونی پسرها از قرص میترسن؟!
۴. پیرزنه گفت: برای پوکی استخوان اومدم. گفتم: متخصص گفت پوکی استخوان دارین؟ گفت: پول ندارم برم. گفتم: پس یه آزمایش براتون مینویسم. گفت: نمیرم آزمایش. گفتم: خب پس من از کجا بفهمم پوکی استخوان دارین یا نه؟ گفت: تو دکتری ببین چکار باید کرد!
۵. به خانمه گفتم: این دفترچه که مال دخترتون نیست. گفت: چرا مال خودشه. نسخه شو که نوشتم گفت: یه گواهی هم براش بنویس. بالای گواهی نوشتم زهرا ..... گفت: ببخشید اسمشو عوض کنین ما توی خونه فاطی صداش میکنیم!
۶. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: شبها سرفه میکنه. بچه گفت: من کی شبها سرفه کردم؟ من همیشه سرفه میکنم!
۷. خانمه گفت: بچه ام شربت تلخ نمیخوره، هر دارویی مینویسین باید شیرین باشه. چند دقیقه بعد از داروخانه اومد و گفت: این شربتو اینجا نداشتن میشه مشابهشو بنویسین؟ گفتم: شربت مشابهش تلخه. گفت: تلخ هم باشه طوری نیست!
۸. خانمه گفت: چند روزه که سرفه میکنم بخصوص صبح ها و شب ها!
۹. به خانمه گفتم: قبلا سابقه هیچ بیماری نداشتین؟ گفت: چرا، حساسیت به بوهای بد!
۱۰. خانمه گفت: بچه مو آوردم پیشتون خوب نشد حالا باید دوباره ویزیت بگیرم؟ گفتم: کی آورده بودینش؟ گفت: دو هفته پیش!
۱۱. مرده گفت: چند روزه که فقط همین قسمت از قفسه سینه ام تحرک داره!
۱۲. پیرمرده گفت: چند روزه که اسهال دارم. براش دارو نوشتم و رفت. چند دقیقه بعد با یه پسر اومد توی مطب و پسره گفت: دستش ضربه خورده. گفتم: پس چرا همون موقع نگفتین؟ پیرمرده گفت: روم نشد!
پ.ن۱: فقط یه نوبت دیگه از شیمی درمانی مامان باقی مونده. دکتر براشون سونوگرافی نوشت که طبق اون توده های سرطانی لوزالمعده و غدد لنفاوی اطراف عروق سلیاک ناپدید شدن و فقط مقداری از خود کبد هنوز مشکل داره. تا ببینیم چی میشه.
پ.ن۲: شب یلدا هم با حضور تعداد زیادی از فامیل خونه پدر بزرگوار برگزار شد با حضور اقوامی از شهرهای مختلف و حتی از آفریقا (پسرخاله گرامی که برای تعطیلات کریسمس اومده ایران)
پ.ن۳: برای عسل املا (به گفته امروزه دیکته) میگم. میگم: بنویس من انار دوست ندارم. میگه: آخه مگه میشه کسی انار دوست نداشته باشه؟! (بعد از یه شیفت سی ساعته همراه با دیدن حدود دویست مریض اومدم خونه که بالای هشتاد درصدشون سرماخوردگی داشتن!)
سلام
۱. (۱۸+) مریض نداشتیم، داشتم با آقای مسئول پذیرش صحبت میکردم که احساس کردم با یکی از پرسنل سرسنگین برخورد میکنه. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز نزدیک بود یه دعوا اینجا درست کنه. گفتم: چطور؟ گفت: داشتم به یه نفر شماره میدادم که بره پیش پزشک، یه خانم خوش هیکل اومد توی حیاط درمونگاه، آقای..... گفت ایییینو نگااااه کن، کی اییینو م.ی....ه؟ مرده که نوبت میگرفت گفت من م.ی.....ش زنمه، فرمایش؟ به زحمت ردش کردم رفت!
۲. اول صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. مسئول پذیرش توی محل کارش نبود، زنگ اتاق استراحت پزشکو زدم تا پزشک شیفت دیشب بیاد و با راننده بره. همون موقع مسئول پذیرش اومد و گفت: دیشب تا صبح پشت سر هم مریض اومد، خانم دکتر همین نیم ساعت پیش آخرین مریضو دید و گفت شیفت عصر هم خودم شیفتم لطفا وقتی دکتر اومد الکی منو بیدار نکنین یه کم بخوابم!
۳. به همراه مریضه گفتم: ایشونو باید حتما ببرین بیمارستان. گفت: اینجا که دکتر هست کاری براش نمیکنین اونجا که دیگه چهارتا دانشجو هست!
۴. ساعت یک صبح یه مریض اومد و گفت چند روزه یه دونه روی پام زده یه مقدار خارش داره! نیم ساعت بعدش مرده اومد و گفت: توی خونه دلم درد میکرد یه قرص خوردم خوب شد حالا اومدم ببینم مشکلی نباشه! فردا صبح به مسئول پذیرش گفتم: نصف شب چه مریضهایی اومدن، گفت: ساعت دو هم که شما توی اتاق استراحت بودین یه نفر اومد یه بسته پنبه میخواست!
۵. خانمه گفت: مادرم برای فشار قرص لوزارتان ۲۵ میخورن اما انگار دیگه فشارشون با اون پایین نمیاد میشه قرص ۵۰ براشون بنویسین؟ قرصو که گرفت برگشت توی مطب و گفت: حالا از این قرصها یکی بخورن یا نصف قرص؟!
۶. داشتم برای خانمه نسخه می نوشتم و پسر پنج شش ساله اش توی مطب قدم میزد، مادره نگاه کرد و دید پسرش دستشو گذاشته روی میز، گفت: دستتو بردار! چندبار بهت بگم؟ هرچیزی که توی این اتاق میبینی پر از میکروبه!
۷. داشتم برای خانمه نسخه می نوشتم گفتم: یه پماد هم مینویسم.... خانمه گفت: میشه پمادو توی دفترچه ننویسین؟ میخوام آزاد بگیرمش!
۸. به خانمه گفتم: غذا که میخورین درد شکمتون بیشتر میشه؟ گفت: غذا که میخورم بیشتر میشه غذا که نمیخورم هم بیشتر میشه!
۹.نسخه مرده رو بهش دادم و گفتم: این دارو را داروخونه اینجا نداره باید بیرون بگیرین. گفت: اون وقت تکلیف پول ویزیتی که دادم چی میشه؟
۱۰. صبح سوار ماشین شبکه شدم، راننده بعد از سوار شدن کمربند ایمنی شو بست و من هم طبق معمول بستم. راننده گفت: دکتر من کمربند میبندم که ماشین بوق نزنه، شما لازم نیست ببندین!
۱۱. مرده گفت: ما یه حیوون توی خونه داریم دیروز منو گاز گرفت اومدیم اینجا، حالا دکتره یه گواهی برام نوشته که ببرم سر کار توش نوشته به دلیل گاز گرفتن همسر! برگه رو ازش گرفتم و نگاه کردم و گفتم: آقای ..... نوشته گاز گرفتن همستر نه همسر!
۱۲. سوار ماشین شبکه شدم و راه افتادیم، دندان پزشک مرکز و یه نفر دیگه هم توی ماشین بودند. اما یک چهارراه پایین تر ماشین تصادف کرد و ناچار شدیم یه ماشین دیگه از شبکه بگیریم و بریم. توی راه هم کلی با این ماجرا شوخی کردیم و خندیدیم! وقتی به مرکز رسیدیم و ماجرا رو تعریف کردیم یکی از پرسنل گفت: شما دیگه چقدر ساده این! من اگه به جای شما بودم خودمو زده بودم به غش بازی و تا دو سه هفته استعلاجی جور نکرده بودم ول نمی کردم!
پ.ن۱: چند روز پیش وقتی با ماشین شبکه رفتیم دنبال یه خانم طرحی که اهل یه شهر دیگه است (اجازه بدین روز و شهرشو ننویسم) ایشون با یه پلاستیک بزرگ پر از جعبه های شیرینی سوار ماشین شد و وقتی به درمونگاه رسیدیم به هر اتاق یه جعبه شیرینی دادند. تشکر کردم و گفتم: حالا به چه مناسبتی هست؟ گفت: مگه نمیدونین؟ عمرکشونه! (خداییش نمیدونستم هنوز هم چنین تفکراتی وجود دارن)
پ.ن۲: (۱۲+) عسل داد میزنه: باباااا کجایییی؟ میگم: دستشوئیم. میاد پشت در دستشویی و میزنه به در و میگه: تنهایی؟!
سلام
عموی گرامی اولین فرد فامیل بود که تلویزیون رنگی خریده بود. یه تلویزیون رنگی چهارده اینچ پارس، با جلد لاکی قرمز رنگ که یه مستطیل سیاه رنگ در سمت چپش خالی بود و توی اون پر از دکمه های سفید رنگ. یه کنترل از راه دور کوچک هم داشت با هشت دکمه بزرگ روی اون، هفت تا سیاه و یکی قرمز برای روشن و خاموش کردن تلویزیون. کنترلی که برای من یه وسیله پر رمز و راز بود. درست برخلاف تلویزیون بزرگ و مبله و سیاه و سفید ما (و بیشتر اعضای فامیل) با مارک شهاب.
پدرم تعریف میکرد هر هفته صبح های جمعه اول برنامه های تلویزیون استان مجاور (اون موقع برنامههای استانی فقط از صبح تا ظهر جمعه روی همون فرکانس شبکه یک که اون موقع برنامه ای نداشت پخش می شد و استان خودمون هم برنامه خاصی نداشت) یه قطعه حرکات موزون(!) پخش میکرد و عمو که خیلی دوست داشت این برنامه را به صورت رنگی تماشا کنه پولهاشو جمع کرد و یه تلویزیون رنگی خرید، اما پیش از این که جمعه اون هفته برسه انقلابیون مسلمان در سال پنجاه و هفت صدا و سیمای استانو تصرف کردند و دیگه از پخش حرکات موزون هم خبری نشد! هروقت تلویزیون قرار بود یه فیلم خوب پخش کنه (چند بار در هر سال) خونه عمو بودیم تا اونو رنگی ببینیم. یادمه یه بار صبح جمعه وقتی مجری شبکه اعلام برنامه کرد قرار شد در پایان برنامه ها فیلم سینمایی ماجرای ایکس بیست و پنج پخش بشه. پدر بزرگوار هم فرمودند: حتما از اون فیلم فضایی هاست بریم خونه عمو و رفتیم. فیلم که شروع شد مجری اعلام کرد: این فیلم به طریقه سیاه و سفید پخش میگردد لطفا به گیرنده های خود دست نزنید! و بعد فهمیدیم ایکس بیست و پنج اسم رمز یه جاسوسه توی جنگ جهانی دوم! اولین تماشای ویدیو را هم خونه عمو تجربه کردیم، وقتی چندین نفر از فامیل گوش تا گوش اتاق مهمون خونه نشسته بودند و اول یه مقدار از شوهای رنگارنگو دیدیم و بعد هم چند فیلم هندی.
بگذریم، گذشت و فامیل یکی یکی تلویزیون رنگی خریدند تا اینکه پدر بزرگوار هم تصمیم به خرید تلویزیون رنگی گرفتند و یادمه که من ناراحت بودم و میگفتم: الان هرجا بریم مهمونی یا تلویزیونشون مثل ماست یا بهتر از ما، اما اگه تلویزیون رنگی بخریم بعضی از جاهایی که میریم تلویزیونشون بدتر از ماست و سیاه و سفیده و حوصله ام سر میره!
چندروزی از خریدن تلویزیون رنگی گذشته بود که پسرخاله گرامی که چندسال از من کوچکتر بود اومد خونه ما. چند دقیقه به تلویزیون خیره شد و بعد از مادرم پرسید: پس چیو هی الکی میگفتن تلویزیون شما رنگیه؟ مادرم گفت: نیست؟ ببین گلها قرمزند، درختها سبزند، ... پسرخاله گرامی هم فرمودند: خب گل که خودش قرمز هست درخت هم که خودش سبز هست. این چه ربطی به تلویزیون شما داره؟!
پسرخاله گرامی بزرگ شد، دانشگاه رفت و مدرک زبان انگلیسی گرفت اما این خاطره توی ذهن ما موند که موند.
درس پسرخاله گرامی که تموم شد شروع کرد به گشتن دنبال کار و بالاخره یه جایی توی ولایت استخدام شد. (نمی گم کجا تا شناخته نشه) بعد از یه مدتی خودشو نشون داد و مدیر داخلی اونجا شد. بعد از مدتی بخاطر درآمد پایین از اونجا بیرون اومد و چند جای مختلف کار کرد تا این که توی آزمون استخدامی یه شرکت خارجی شرکت کرد و به خاطر سابقه کاری مرتبطش توی ولایت و دونستن زبان استخدام شد. اول مدیر داخلی شعبه اصفهان و بعد مدیر داخلی شعبه تهران، و بعد چون از کارش راضی بودند برای کار در شعبه های خارج از کشور انتخاب شد. اما بهش گفتند هر کشوری که گفتیم باید بری.
اول رفت گرجستان که کلی هم خوششون اومده بود(با زن و بچه اش) و حتی به امید اخذ اقامت و عضویت قریب الوقوع در اتحادیه اروپا همون جا خونه هم خرید. اما یکهو مجبور شد خونه رو بده اجاره و راهی سفر بشه و این بار به کنیا. و از چند هفته پیش هم که با خانواده ساکن اوگاندا هستند. تا ببینیم در آینده چی میشه.
این هم از ماجرای پسرخاله گرامی که ساکن کشور آفریقایی کنیا بود و برای بعضی از دوستان جالب بود.
پ.ن۱: (اینو باید پست قبل میگفتم اما یادم رفت) مراسم پنجاه و یکمین سالگرد ازدواج پدر و مادر بزرگوارو برگزار کردیم، با همه اتفاقات تلخ و شیرینی که در طول این یک سال گذشت و امیدوارم این جشن در سالهای آینده هم برقرار باشه.
پ.ن۲: مامان همچنان در حال شیمی درمانیه و اخیرا میزان حساسیتی که به یکی از داروها داشت هم با تغییر کارخونه سازنده دارو کمتر شده.
پ.ن۳: آنی داره درباره یه بچه دارای مشکل ذهنی حرف میزنه و میگه: هشت سالشه اما تازه میره پیش دبستانی. عسل میگه: چرا؟ نیمه سومیه؟!
سلام
۱. خانمه دفترچه روستایی شو داد و گفت: مهر کن میخوام برم پیش ارتوپد، دفعه پیش دکتر اشتباه نوشته بود ارتوپد آزاد حسابش کردن. یه نگاه به برگ قبلی دفترچه اش کردم رفته بود پیش جراح مغز و اعصاب!
۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: وقتی نفس می کشه انگار از بینیش هوا رد میشه!
۳. (۱۲+) خانمه دخترشو آورده بود و گفت: سینه اش ورم کرده. گفتم: از کی ورم کرده؟ گفت: هشت سالشه. گفتم: نه سینه اش از کی ورم کرده؟ گفت: بله درد هم داره. گفتم: میگم از چه زمانی سینه اش ورم کرده؟ گفت: بله!
۴. خانمه با دوتا بچه اومد توی مطب و یکیشونو گذاشت روی صندلی. بعد دوتا دفترچه بیمه گذاشت روی میز. گفتم: کدوم دفترچه مال این بچه تونه؟ به یکی از دفترچه ها اشاره کرد و گفت: ایشون!
۵. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: ممنون انشاالله که بتونی یه روز بری امام رضا!
۶. به خانمه گفتم: نصف این آمپولو بزنین به بچه تون. گفت: اون وقت بقیه شو چکار کنم؟!
۷. خانمه گفت: میشه آزمایشمو برای ماه بعد تاریخ بزنین که برم؟ گفتم: خب اصلا تاریخ نمی زنم. گفت: آفرین!
۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: دستت درد نکنه انشاالله مادرت خیرتو ببینه به حق همه بدنم که درد میکنه!
۹. داشتم مریض می دیدم که یه نفر اومد دم در و گفت: بیا یه مریض بدحال داریم. اومدم بیرون و گفتم: چی شده؟ گفت: داشت توی حیاط بازی میکرد خورد زمین!
۱۰. پیرمرده یه پلاستیک پر از انواع داروهای قند و فشار و.... گذاشت روی میز و گفت: این داروهای زنمو ببین باید روزی چندتا بخوره؟ گفتم: هرچقدر قبلا میخورده. گفت: خیلی ممنون و رفت!
۱۱. اول صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. مرده گفت: مادرمو الان آوردیم دکتر قبلی گفت باید بره شهر پیش متخصص. گفتم: خب؟ گفت: پاش درد میکنه میشه بگین تا دم مینی بوس با آمبولانس ببرنش؟!
۱۲. مرده گفت: این قرصهارو تمام کردم برام بنویس، روزی دوتا میخورم حتما توی نسخه بنویس روزی چندتا باید بخورم!
پ.ن۱: یعنی اگه من کاره ای بودم دستور میدادم دست اونهایی که موقع حرف زدن هی با دست میزنن روی پای آدمو قطع کنن!
پ.ن۲: کدومتون عسلو چشم زدین؟! هفته پیش توی خیابون راه می رفتیم که خورد زمین و بالای ابروش شکافت، سرمو بردم بالا و دیدم تابلو یه دکتر جراح پلاستیک اونجاست، مستقیم رفتیم توی مطب و دکتر هم که از زمان دانشگاه میشناختمش لطف کرد و شخصا بخیه اش کرد. خداییش جاش هم زیاد نمونده.
سلام
۱. با هزار بدبختی از یه پیرمرد هشتاد و چهار ساله شرح حال گرفتم. نسخه شو که نوشتم خانم همراهش گفت: من خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم شما شیفت هستین آخه همیشه با مریضها خیلی خوش اخلاقین. البته وظیفه تونه!
۲. به پسره گفتم: گلوت درد میکنه؟ گفت: وقتی که شبها توی خواب آب دهنمو قورت میدم گلوم درد میگیره!
۳. به خانمه گفتم: بچه تون چند ماهشه؟ گفت: یک ماه و سی روز!
۴. خانمه گفت: چند روزه که پشت سرم گیج میره!
۵. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: میشه چندتا قرص ستریزین هم برای خودم بنویسین؟ چند دقیقه بعد برگشت و گفت: شربت ستریزین ننوشتین؟ هروقت میخوره خوب میشه. گفتم: وقتی قرصشو نوشتم دیگه نمیشه شربتشو نوشت. گفت: پس یعنی قرصشو برای خودش نوشتین؟ من که گفتم برای خودم بنویسین!
۶. به خانمه گفتم: توی این چند روز کار سنگین نکردین؟ گفت: ما هر روز کار سنگین میکنیم. اونها خانمهای شما هستن که کار سنگین نمیکنن!
۷. مرده گفت: دیشب رفتیم خونه فامیلمون پاش درد میکرد حالا میبینم پای خودم هم از صبح درد میکنه!
۸. خانمه گفت: این قرصو خارجی شو شبی نصف قرص میخوردم حالا که این بار ایرانی شو گرفتم شبی یکی بخورم؟!
۹. خانمه گفت: از یک هفته پیش هر چهار روز یک بار استفراغ میکنم!
۱۰. مرده گفت: سرم خیلی درد میکنه یه پماد براش بنویس. گفتم: پماد برای سردرد؟ همراهش گفت: شرمنده آخه سرما هم خورده نمیفهمه چی میگه!
۱۱. جواب آزمایش پیرمرده رو دیدم و گفتم: قندتون ۱۳۶ بوده. گفت: خب صدتاش که مال خودمه سی و شش تا بالاست!
۱۲. خانمه گفت: قرصهای فشارمو بنویس. گفتم: از کدوم قرصها میخوردین؟ گفت: از اونها که روشون نوشته کیمی دارو!
پ.ن۱: با توصیه پزشک مادرم رفتیم دنبال پیدا کردن داروی خارجی شیمی درمانی به جای دارویی که مادرم بهش حساسیت داشت. با دوستان ساکن چند کشور مختلف تماس گرفتیم و چون هیچ جا نتونستن این دارو را بدون نسخه تهیه کنند نهایتا ناچار شدیم با پسرخاله گرامی که ساکن کشور آفریقایی کنیاست تماس بگیریم اما به محض این که اونجا پیدا شد اخوی گرامی هم توی تهران پیداش کرد! (این دومین باره که درباره این پسرخاله گرامی نوشتم. فکر کنم بهتر باشه به زودی یه پست درباره اش بنویسم).
پ.ن۲: چند روز بود که فرصت اصلاح صورتمو پیدا نکرده بودم. دیروز عسل اومد کنارم و گفت: بابا چقدر ریشهات شبیه آی آخر شده!
سلام
۱. به خانمه گفتم: برای سردردتون رفتین پیش متخصص؟ گفت: آره رفتم گفت حتما سینوزیت داری رفتم عکس گرفتم گفت سینوست به صورت مادرزادی اصلا تشکیل نشده! (توضیح: خود این حالت هم گاهی میتونه علائم سینوزیت رو نشون بده)
۲. به مرده گفتم: بچه تون راحت دارو میخوره؟ گفت: آره یه بار دکتر یه شربت پرتقالی براش نوشت هی یواشکی میرفت سر یخچال ازش میخورد انداختمش!
۳. به یه بچه که ماسک زده بود گفتم: دهنتو باز کن ببینم. گفت: نمیتونم گفتم: چرا؟ گفت: چون ماسک زدم!
۴. یکی از خانم دکترها چند ماه که از طرحش گذشت از کار توی ساعات اداری بیرون اومد و رفت توی شیفت شب. به شوخی بهش گفتم: چهارتا شیفت که دادین و هی بیدارتون کردن میفهمین همون صبح ها بهتر بود. گفت: این شیفت سومم بود. یه شیفت دیگه که بیام متوجه میشم!
۵. خانمه بچه چهار ساله شو با وزن پایین آورده بود. گفتم: خوب غذا میخوره؟ گفت: اگه بخواد میتونه بخوره اما با من لجبازی میکنه!
۶. به خانمه گفتم: برای فشار چه قرصی میخورین؟ گفت: یه قرص ریز. فکر نکنم قرصی از این کوچیک تر توی دنیا باشه!
۷. خانمه گفت: فشارم توی خونه دوازده بود حالا شما هم بگیرین. گفتم: الان که پونزدهه. گفت: آره توی خونه هم پونزده بود!
۸. خانمه بعد از جر و بحث با مسئول پذیرش اومد پیش من و گفت: من پنج تا آمپول میخوام بزنم دونه ای دو هزار تومن. شما بگین جمعشون میشه هزار یا ده هزار؟!
۹. به خانمه گفتم: سرفه های بچه تون خلط هم داره؟ خانمه به بچه اش گفت: گلوت درد میکنه؟ بچه گفت: نه. خانمه به من گفت: نه خلط نداره!
۱۰. مرده گفت: میدونم باید برم پیش متخصص اما بالاخره شما هم از هیچی بهترین!
۱۱. به خانمه گفتم: متوجه نشدین چی بود که نیشتون زد؟ گفت: من فقط یه لحظه دیدمش، یه چیزی بود شکل خفاش، اندازه این پشه ریزه ها!
۱۲. (۱۸+) (این خاطره از من نیست و توی یکی از گروههای پزشکان توی تلگرام خوندم اونقدر بهش خندیدم که دلم نیومد اینجا ننویسم اون هم حالا که کلا تعداد این سوتی ها کمتر شده!): به خانمه گفتم: شما که هر سال صیغه چند نفر میشین بهتره برای احتیاط یه آزمایش ایدز هم بدین. گفت: نخیر خودم توی اینترنت خوندم راه انتقال ایدز با رابطه های نامشروعه، من صیغه میخونم!
پ.ن۱: باز هم از همه همدردی های شما ممنونم تصمیم گرفتم یه مقدار حال و هوای خودم و این وبلاگو عوض کنم. به هرحال غصه خوردن ما چیزی رو عوض نمی کنه. مامان هم کمی بهتره اما متاسفانه به یکی از داروهای شیمی درمانی حساسیت داره و هربار به نوعی دچار عوارض میشه حتی با وجود این که پیش از تزریق دارو بهش داروهای ضد حساسیت هم تزریق میشه. امیدوارم با اتمام این دوره شیمی درمانی دیگه بشه این دارو را عوض کرد.
پ.ن۲: عسل چند روز پیش یه جمله قصار مدرسه ای گفت که هرچقدر فکر کردم یادم نیومد، پس فعلا این جمله شو که توی تابستون گفت مینویسم:
داشتیم شام میخوردیم که برق قطع شد. آنی یه شمع گذاشت وسط سفره و گفت: حالا شاممون شاعرانه تر هم شد. عماد گفت: خب هرشب برقو قطع میکنیم و شام میخوریم تا شاعرانه بشه. گفتم خب چراغو خاموش میکنیم چرا برقو قطع کنیم تا غذاهای توی یخچال خراب بشن؟ عسل گفت: خب یه شمع هم میگذاریم توی یخچال تا غذاهای توی یخچال خراب نشن!
پ.ن۳: از اون همکار گرامی مبتلا به سرطان خبر دیگه ای ندارم. امیدوارم خبر بهبودشونو بشنوم.
پ.ن۴: بالاخره روز جمعه خونه کلنگی که خریده بودیم تخریب شد. تا ببینیم چی میشه.
سلام
ممنون از لطف همه شما دوستان عزیز.
نمیدونم قبلا هم مسائل ناراحت کننده همین طور برامون اتفاق می افتاد و من بهشون توجه نمیکردم یا کلا از این خبرها نبود؟!
خراب کردن خونه کلنگی که خریده بودیم تازه داشت شروع میشد که باجناق گرامی که عملا همه زحمتهای این کارو میکشه شوهر خواهرشو از دست داد و فردا قراره بریم مراسم.
از اون طرف دختر پنج ماهه اخوی گرامی از دست برادرش افتاد و شروع کرد به استفراغ و بستری شد (و خوشبختانه بدون مشکل خاصی مرخص شد)
مادر گرامی هم بعد از اتمام دوره اول شیمی درمانی مقداری حساسیت نشون داد که با یه داروی ضد حساسیت مشکلش برطرف شد اما دفعه دوم توی همون بیمارستان حساسیت شدید نشون داد و برای دقایقی دچار اختلال در تنفس شد که خوشبختانه به خیر گذشت. قراره این هفته بریم پیش دکترشون و ببینیم امکان تغییر دارو هست یا نه؟
پ.ن۱: فکر کنم دیگه صحبت از غم و غصه کافی باشه. هرچند توی این چند هفته خیلی از خاطرات (از نظر خودم) جالبو اصلا روی کاغذ ننوشتم و از طرفی مقدارشون هم کمتر شده تصمیم داشتم امروز یه پست خاطرات بنویسم که با این اوضاع میگذارمش برای دفعه بعد.
پ.ن۲: عسل هم از اول مهر رفته کلاس اول و چون لوحه ها و بعضی از حروفو توی پیش دبستانی خونده داره حوصله اش سر میره.
سلام
پیش از هر چیز لازمه از همه شما دوستان عزیز سپاسگزاری کنم.
نمیدونم چرا به اینجا میگن فضای مجازی چون همدلی شما خیلی از دوستان خارج از این فضا بیشتر بوده.
بگذریم، بالاخره شیمی درمانی رو شروع کردیم. روز اول بدون هیچ مشکلی سپری شد و کلی امیدوار شدیم اما از روز دوم عوارض کم کم خودشونو نشون دادند، یه روز تهوع، یه روز ضعف، یه روز درد معده و..... و هرروز باید با یه داروی جدید برم خونه شون.
متاسفانه اخوی گرامی هم که توی این مدت خیلی کمکشون بود رفت تهران و کار پدر بزرگوار سنگین تر شد.
حالا دیگه فقط میتونیم درمانو ادامه بدیم و امیدوار باشیم.
پ.ن۱: خوشبختانه مشکلات ساخت خونه جدید درحال حل شدنه(دست کم یه خبر خوب هم داشته باشیم)
پ.ن۲: دوست گرامی که توی کامنت خصوصی سوال پرسیده بودین، همون روز جوابتونو دادم اما ظاهرا ایمیلتون مشکل داره.
پ.ن۳: وقتی یه پست درباره یکی از دوستان دوران دانشگاه نوشتم که از کشور خارج شده بود پیامهای خصوصی داشتم از دوستانی که برام گفته بودند اونها هم بی سروصدا مهاجرت کرده اند. اما چند روز پیش و بعد از نوشتن این پستها درباره بیماری مادر بسیار شوکه شدم وقتی پیام خصوصی از یکی از دوستان مجازی دریافت کردم که گرچه تا به حال از نزدیک زیارتشون نکردم براشون احترام فوق العاده ای قائلم و متوجه بیماری مشابه ایشون شدم، متاسفانه اجازه ندارم اسمشونو بنویسم اما امیدوارم ایشونو هم از دعای خیر خودتون فراموش نکنید.
فعلا
بعدنوشت: آبانای گرامی! عقد ازدواجتونو بعد از بهتر شدن حال مادرتون بهتون تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد و پیروز و سربلند باشید.
سلام
آخر پست قبلی گفتم امیدوارم بتونم قانون این وبلاگو رعایت کنم و بیشتر از سه پست غیر از خاطرات پشت سر هم نگذارم اما نشد. از همه شما عذرخواهی میکنم اما واقعا نتونستم.
بعد از چند روز بستری و بهتر شدن حال عمومی قرار بود مادرم مرخص بشه، اما یکدفعه دچار تنگی نفس شد و کم کم به جایی رسیدیم که بدون اکسیژن قادر به تنفس نبود. سی تی اسکن جدید یه مشکل جدیدو نشون داد، تجمع مایع در ریه، و در نهایت ناچار شدند آبو با گذاشتن یه لوله مخصوص تخلیه کنند.
مادر هنوز بستریه و همچنان دچار ضعف و بی حالی شدید. و از طرفی همه آزمایش ها و تصویر برداری ها علتو مشخص نکرده.
واقعا عذاب آوره وقتی میبینم مادر در حال صحبت با افرادی که برای ملاقات اومدن یکباره به خواب میره و دقایقی بعد بیدار میشه و سراغشونو میگیره.
برام دردناکه وقتی میبینم اون زن پر جنب و جوش با زحمت و با کمک قادره چند قدم راه بره.
دیروز پزشک معالجش اعتراف کرد که علت این ضعف شدیدو نمیدونه و من نگرانم که وقتی همه متخصصان جراحی که باهاشون صحبت کردم معتقد بودند این نوع سرطان خیلی زود در بدن پخش میشه و هر تصمیمی که داریم چه جراحی و چه شیمی درمانی باید هرچه زودتر انجام بشه ما داریم زمان باارزشو از دست میدیم.
احتمالا به زودی از محضر متخصصان محترم دیگه استفاده کنیم.
پ.ن۱: به گرفتاری های اخیر بستری شدن دایی گرامی در بخش قلبو هم اضافه کنید. خنده دار این که داروشو اینجا پیدا نکردند و پسرخاله گرامی که ساکن کشور آفریقایی کنیاست قراره از اونجا براش بفرسته!
پ.ن۲: برای سلامتی همه مادرها دعا کنید.
سلام
چند هفته اخیر اصلا روزهای خوبی برای ما نبود.
بیماری مادرم از یه طرف، مرگ عمه آنی از طرف دیگه، برگشت بیماری خودم و شروع دوباره درمان با یه داروی قوی تر و بالاخره گره های عجیب و غریبی در کار ساخت زمینی که خریده بودیم کل ماجراهای این چند هفته بود. شرمنده که نتونستم پستهای خوشایندتری بگذارم. امیدوارم برای پست بعد بتونم طبق قانون این وبلاگ یه پست خاطرات بنویسم.
مادرو هم بردیم خدمت آقای دکتر صانعی فوق تخصص جراحی کبد که چند سوال از پاتولوژیست پرسیدند و بعد از دیدن جواب فرمودند باید چند دوره شیمی درمانی انجام بشه تا ببینیم با کوچک شدن تومور میشه جراحی کرد یا نه؟
این خبر مادرو که امیدوار شده بود به زودی با یه جراحی مشکلش حل میشه به هم ریخت به طوری که از چند روز پیش بستریه و هنوز وضعیت جسمانیش در حدی نیست که بتونن شیمی درمانی را شروع کنند. تا ببینیم چی میشه.
پی نوشت: اواخر تیر ماه تولد عسل برگزار شد. با اصرار خودش براش کارت دعوت گرفتم تا همه دوستانش توی کلاس زبانو دعوت کنه اما به جز پسر عموش هیچکدوم نیومدند.
یادم به سال ۸۱ افتاد که حتی یکی از همکاران برای عروسی من و آنی نیومد. با این فرق که من همون موقع گفتم به ..... اما عسل تا چند روز حاضر نبود بره کلاس زبان.