سلام
۱. بچه رو معاینه کردم، به حرفهای مادرش گوش دادم، بعد براش نسخه نوشتم و طرز مصرفشونو برای مادرش گفتم. و در همه این مدت بچه تقریبا هر هفده ثانیه یک بار فریاد می زد: تو هیچی نگو توله سگگگ!
۲. پیرزنه دفترچه بیمه روستایی شو داد و گفت: مهرش کن برم پیش چشم پزشک بعد به همراهش گفت: برای چشمم میخوام برم همون چشم پزشک میشه دیگه؟!
۳. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: هرچقدر دارو بهش دادم خوب نشده. بعد در حال اشاره با انگشت به باسنش گفت: بی زحمت از اون شربتها که میزنن براش بنویسین!
۴. به خانمه گفتم: شما باید برین سونوگرافی. گفت: نمیتونم برم دارو بنویس. ده دقیقه بعد برگشت و گفت: سونوگرافی بنویس به دخترم گفتم گفت برو!
۵. خانمه با سرماخوردگی اومده بود. بعد از معاینه و نوشتن نسخه گفت: حالا فشارم چند بود؟ (مسئله اینه که من اصلا فشارشو نگرفته بودم!)
۶. خانمه دوتا بچه هاشو آورده بود. موقع نوشتن نسخه گفتم: بچه تون چند کیلو بود؟ گفت: این یا اون؟ گفتم: این. گفت: اینو یادم نیست. گفتم: خب اون چند کیلو بود؟ گفت: اونو هم یادم نیست!
۷. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: سرفه میکنه. گفتم: گلودرد هم داره؟ گفت: بله سرفه میکنه! گفتم: آبریزش بینی هم داره؟ گفت: بله سرفه میکنه!
۸. به خانمه گفتم: چربی تون اون قدر بالا نیست که قرص بخواد. گفت: من دیگه ویزیت گرفتم قرصشو بنویس!
۹. به مرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: آمپول مال مرده!
۱۰. بچه رو معاینه کردم. موقع رفتن گفت: یکی از چوبهاتون میدی؟ گفتم: بفرمائید. گفت: چراغ قوه تو هم میدی؟!
۱۱. خانمه رفت روی وزنه. گفت ۹۲ کیلو شدم، البته دو کیلو هم برای لباسهام. شوهرش گفت: نه بابا حداقل پنج کیلو لباس پوشیدی!
۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا گاز هم بنویس. گفتم: گاز آزاده. گفت: پس چرا براش پول میگیرن؟!
پ.ن۱: هفته پیش در یه اتفاق نادر چند ساعت پشت سر هم بیکار بودم و دوتا فیلم دیدم. اول یه فیلم آمریکایی به نام miracles from heaven که به نظر من یکی از زیباترین فیلمهای مذهبی بود که تا به حال دیدم. با یه داستان خیلی ساده و بدون اینکه مسائل مذهبی رو خیلی واضح توی چشم بیننده فرو کنه! بعد هم مغزهای کوچک زنگ زده را دیدم که به نظر من ارزش یک بار دیدنو داره. فقط امیدوارم جناب محمدزاده توی این نوع نقش ها تبدیل به کلیشه نشه. چند روز پیش هم به دلایلی ناچار شدیم بریم سینما! و قسمت دوم فیلم تگزاس رو دیدیم بدون اینکه قسمت اولو دیده باشیم. به نظر من تنها نکته مثبت این فیلم این بود که هیچ ادعایی نداشت و فقط میخواست بیننده شو بخندونه.
پ.ن۲. بالاخره سقف پارکینگ خونه جدید زده شد!
پ.ن۳. عسل توی کلاس اول خوندن و نوشتن یک تا ۹۹ را یاد گرفته. اون روز از یک تا ۹۹ میشمره و بعد به من میگه: بعد از ۹۹ چند میشه؟ میگم: صد. چند ثانیه بعد صداش میاد که میگه: صد و هشت، صد و نه، بابا ... بعد از صد و نه چنده؟ میگم: صد و ده. میگه: صد و ده، صد و ده و یک، صد و ده و دو، .....!
پ.ن۴: عید فطر بر همه معتقدان مبارک.
سلام
بیشتر از یک سال پیش بود که این پستو گذاشتم.از همون روز مشغول رویاپردازی بودیم و فکر کردن به انواع نقشه و انواع نما و ..... اما تا اومدیم به خودمون بجنبیم و یه کار عملی انجام بدیم کلی طول کشید. بعد شروع کردیم به گشتن به دنبال یه زمین یا خونه کلنگی مناسب. اول یه خونه توی کوچه خودمون پیدا کردیم که قیمتشو خیلی بالا میگفت. بعد یه خونه خیلی خوب پیدا کردیم که متاسفانه پولمون نرسید وگرنه با این که گرون بود ارزششو داشت. و بالاخره بعد از چند هفته یه خونه کلنگی توی یه محله کمی پایین تر از محله فعلی پیدا کردیم و خریدیم و از چند روز بعد شاهد یه افزایش وحشتناک توی قیمت خونه و زمین بودیم. از طرف دیگه کلی معطل شدیم چون سند خونه هنوز آماده نبود، و تا سند آماده شد و صاحب اولیه اش اونو گرفت و بعد زد به اسم ما هم چند هفته طول کشید. روز محضر فروشنده حاضر شد دویست میلیون تومن بیشتر بده و دوباره خونه رو ازمون بخره! اما ما زیر بار نرفتیم. جالب این که باجناق گرامی که شغل آزاد داره و وضع مالیش از ما دوتای دیگه که حقوق دولتی میگیریم بهتره همون جا با فروشنده تصمیم گرفتن با اون پول یه مغازه بزرگو شریکی با هم بخرن! (خدا بیشتر بهشون بده).
شبی که برای اولین بار تصمیم گرفتیم شریکی خونه بسازیم باجناق گرامی گفت با حدود صد و پنجاه میلیون برای هرکدوممون خونه ساخته میشه و ما هم با خیال راحت رفتیم پای معامله. اما در همون زمانی که صرف انجام کارهای شهرداری و ادارات مختلف شد همه چیز یکدفعه توی همون ماجرای گرونی دلار و طلا چند برابر شد! به طوری که بعد از خریدن میلگرد و سیمان و آجر و..... یکدفعه دیدیم صد و پنجاه میلیون پس اندازمون تموم شده! و دیگه برای ساخت خونه فلوس لاموجود! بگذریم از این که همین کارهای اداری هم خیلی خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم طول کشید یعنی تا همین چند هفته پیش!
یه راه خیلی ساده این بود که خونه فعلی رو بفروشیم و چند ماه مهلت بگیریم اما میدونستم بعدا وقتی میدیدیم خونه گرون تر شده افسوس میخوردیم. پس نهایتا با هر فلاکتی که بود یه وام کت و کلفت گرفتم که باید هر ماه بیشتر از چهار میلیون قسطشو بدم در حالی که وامی که با اون خونه فعلی رو خریدیم هم هنوز تموم نشده. بنابراین ما در ماههای آینده با یه صرفه جویی سفت و سخت و اجباری روبرو خواهیم بود با این حال من از این وضعیت راضی ترم. فقط باید یه فکری برای وقتی وام هم تموم شد بکنم! امیدوارم مبالغ قابل توجهی که از سال نود و شش تا به حال از اداره طلبکاریم بهمون بدن. وگرنه به عنوان آخرین تیر ترکش باید بریم سراغ طلاهای آنی و بعد از اون گرفتن قرض. طبیعتا تا اتمام بنایی از خرجهایی مثل مسافرت هم خبری نیست مگه این که اتفاق خاصی بیفته. عوضش بعد از اتمام خونه با پول خونه فعلی تلافیشو درمیاریم!
خلاصه که از چند روز پیش با قربانی کردن یه گوسفند ساخت خونه جدیدو رسما شروع کردیم. فعلا ارتفاع میلگردهای نصب شده تقریبا به اندازه قد منه! تا ببینیم چی پیش میاد.
پ.ن۱: باجناق گرامی فرمودند: اگه ماهی ده میلیون تومن برای خونه کنار بگذاری خیلی خوبه! خبر نداره کل دریافتی خالص ماهیانه من این قدر نیست!
پ.ن۲: یه پیام خصوصی داشتم از یه متخصص محترم ارولوژی که نوشته بودند: من هم کلی از این خاطرات توی مطبم دارم اما امکان نوشتنشون توی یه وبلاگو ندارم چون همه شون به مسائل ارولوژی مربوط میشه!!
پ.ن۳: آنی دیروز رفت به جشن فارغ التحصیلی عسل از کلاس اول. برای همه مون جالب بود که نوشتن اسم هر چهار عضو خانواده را در همین چند هفته آخر یاد گرفته!
سلام
۱. پیرزنه گفت: برام سه تا آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: چه میدونم؟ از همونها که از بدن میگیرن!
۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دیشب تشنج کرد ماشین نداشتیم بیاریمش. پشتشو فشار دادم تا خوب شد حالا آوردمش!
۳. مرده با درد شکم اومده بود. گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ خانمش گفت: آره دو ماه پیش عفونت ریه داشت! گفتم: خب الان که عفونت ریه نداره. گفت: میدونم اما شغلش هنوز همونه!
۴. به مرده گفتم: چربی تون درحد نرماله. گفت: نمیشه قرصشو بنویسین؟ گفتم: خب برای چی؟ گفت: میخوام یکهو تموم بشه!
۵. (۱۲+) به خانمه گفتم: برای عفونتتون پماد استفاده میکنین براتون بنویسم؟ گفت: بذار برم از ماما بپرسم و بلند شد و رفت!
۶. به پیرمرده گفتم: بفرمائید. آستینشو بالا زد و گفت: اول فشارمو بگیر. بعد که گرفتم گفت: تازه از راه رسیده بودم طوری نیست؟!
۷. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: چند روزه وقتی آب میخورم احساس میکنم مستقیم میره توی معده ام!
۸. به پیرزنه گفتم: بفرمائید. گفت: چند روزه انگار سر یه مارو بریدن و گذاشتن روی سینه ام. فقط داره نیش میزنه!
۹. به مرده گفتم: توی خونه هیچ دارویی خوردین؟ گفت: بله. گفتم: چه داروئی؟ گفت: چه عرض کنم؟ گفتم: خب چه دارویی خوردین؟ گفت: نمیدونم چطور بگم؟!
۱۰. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: دلش درد میکنه. به بچه گفتم: کجای دلت درد میکنه؟ گفت: درد نمی کنه فقط گرسنه ام بود!
۱۱. به پیرمرده گفتم: اشتهاتون خوبه؟ گفت: از دیشب تا حالا اگه تو غذا خوردی من هم خوردم!
۱۲. (۱۲+) اون خانم شماره ۵ از پیش ماما اومد و براش پماد نوشتم. بعد گفتم: این عفونت ممکنه بین زن و شوهر منتقل بشه. قرص بیشتر نوشتم تا به شوهرتون هم بدین. گفت: شوهرم چطور باید از این پماد استفاده کنه؟!
پ.ن۱: چند ماه پیش وقتی درباره بیماری مامان نوشتم یه کامنت خصوصی از یکی از دوستان و همکاران بسیار محترم وبلاگ نویس دریافت کردم که از بیماری مشابه (البته در یه عضو دیگه) خبر داده بودند. همون موقع توی وبلاگ هم نوشتم و گرچه ایشون به ایمیلهای من جواب ندادند گه گاه از طریق یکی از دوستان مشترک جویای احوالشون بودم. تا این که چند روز پیش با یه کامنت خصوصی دیگه از جراحی موفقیت آمیز و شروع شیمی درمانی شون مطلع شدم. امیدوارم هرچه زودتر خبر درمان کاملشونو براتون بنویسم گرچه اجازه گفتن اسمشونو ندارم.
پ.ن۲. موهای مامان شدن اندازه زمانی که من میرفتم دبستان! البته حالشون اون قدر بهتر شده که چند روزی رفتند تهران منزل اخوی گرامی.
پ.ن۳. عسل از مدرسه میاد. داره لباسشو عوض میکنه که میبینم زیر لب ترانه بانو دلکش رو زمزمه میکنه (ترسون ترسون لرزون لرزون.....) میگم: اینو از کجا یاد گرفتی؟ میگه: الان راننده سرویسمون گذاشته بود یه آقایی میخوند! ترانه شو از توی گوشیم گذاشتم و گفتم: همین آقا بود؟ گفت: آره همین آقا بود! خداییش با کمال میل ترجیح میدم عسل به این نوع موسیقی علاقمند بشه تا این آهنگهای رپ که فعلا مورد علاقه عماده! (البته ظاهرا خوانندگان دیگه ای هم اخیرا این ترانه رو خوندن و ممکنه عسل واقعا صدای یه آقا رو شنیده باشه!)
پ.ن۴. نوزاد اولین نگاه معصومانه اش را به تو هدیه میکند و تو اولین کسی هستی که گریه اش را صبوری می کنی، صبوری و معصومیت بدرقه راهت …
روز ماما بر همه همکاران محترم ماما مبارک باد.
سلام
۱. مرده اومد توی مطب، دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: این دفترچه رو بگیر یه مقدار شربت و آت و آشغال توش بنویس!
۲. یه روز رفتم توی یه مرکز دوپزشکه که یکی از پزشکهاش مرخصی بود. مرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید شما با اون دکتره که توی اون یکی اتاقه فرق دارین؟!
۳. دفترچه بیمه روستایی مریضو مهر کردم تا بره پیش متخصص و علت ارجاعو نوشتم ادامه درمان. چند دقیقه بعد مریضه برگشت و گفت: چرا نوشتین برای ادرار درمانی؟!
۴. پسره از روی اسب افتاده بود. براش نسخه نوشتم و گفتم ببرین یه واکسن کزاز هم بهش بزنن. همراهش گفت: کزاز که مال سگه، این از اسب افتاده!
۵. خانمه بچه شو به خاطر ترشح چشم آورده بود و گفت: یه قطره توی چشمش ریختم ولی خوب نشد. گفتم: چه قطره ای بود؟ گفت: نمیدونم کاغذش کنده بود!
۶. مرده گفت: از صبح سرم درد میکنه گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: سابقه چی؟!
۷. به دختره گفتم: سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه گفتم: آمپول هم نمیزنین؟ گفت: اگه میشه بریزینش توی سرم!
۸. خانمه عروسشو با درد معده آورده بود و گفت: از برنج خارجی هم میشه؟ آخه این شمالیه اونجا همه اش برنج ایرانی میخورن!
۹. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: اینو الان واکسن زدم طوری نیست ببرمش دندون پزشکی؟!
۱۰. خانمه دختر سه روزه شو آورده بود و گفت: فقط میخواستم بپرسم میشه گوششو سوراخ کرد؟!
۱۱. خانمه گفت: رفته بودیم تهران خونه اقواممون، شپش داشتن بی شعورا!
۱۲. مرده گفت: دستم زخم شده بود عفونت کرده براش 《عنبر سادات》هم دود کردم فایده نکرد!
پ.ن۱: مورد آخر همین حالا موقع نوشتن این پست اومد!
پ.ن۲: هرسال برای نوروز از اول لیست شماره های توی تلفنم شروع میکردم به فرستادن تبریک عید برای دوستان و اقوام. امسال گفتم بگذار ببینم اگه من تبریک نگم کسی به یاد من هست یا نه؟ نشون به اون نشون که فقط دو نفر پیامک دادن و سه نفر توی تلگرام تبریک گفتند اون هم افرادی که کمتر احتمالشو میدادم! البته صرفنظر از خوانندگان محترم این وبلاگ که همیشه به من لطف دارند.
پ.ن۳: مامانو بردیم دکتر که بعد از آزمایش و سونوگرافی گفتند دیگه نیازی به شیمی درمانی و هیچ دارو و درمان دیگه ای نیست حتی جراحی! امیدوارم خبر خوبی باشه و نه نشونه ناامیدی از درمان.
پ.ن۴: بالاخره چند روز پیش شیرینی مخصوص خوندن حروف اسم عسل رو براش بردیم مدرسه. همه همکلاسی ها و معلمشون هم با دیدن کلمه عسل روی تک تک شیرینی ها کلی سورپرایز شدند.
سلام
سال نو مبارک
۱. مرده گفت: از صبح اسهال خونی گرفتم و توی ادرارم هم کلی خون هست. گفتم: دیشب چی خوردین؟ گفت: کلی چغندر!
۲. به خانمه گفتم: توی آزمایشتون تیروئیدتون کم کار بوده. گفت: قبلا سابقه هیچ مشکل تیروئیدی نداشتم. گفتم: قبلا هم آزمایش تیروئید داده بودین؟ گفت: نه!
۳. به مرده گفتم: گلوتون درد میکنه؟ گفت: نمیدونم والا خودت بیا ببین!
۴. مرده با گلودرد اومده بود. گلوشو که دیدم گفت: طوری که نیست مشروب بخورم؟!
۵. به مرده گفتم: تا حالا آمپول زدین؟ گفت: نه ولی هروقت که میزنم بهتر میشم!
۶. مرده گفت: بنویس برم پیش ارتوپد. دفترچه بیمه شو مهر کردم و رفت. چند دقیقه بعد اومد و گفت: من گفتم برام عکس بنویسی پس کجا نوشتی؟ گفتم: شما گفتین ارتوپد، حالا عکس براتون بنویسم؟ گفت: از کجا؟ گفتم: من چه میدونم؟ در حالی که سرشو تکون میداد و از مطب بیرون میرفت گفت: مسخره است!
۷. به مرده گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: فقط هروقت که سرفه ام میگیره!
۸. پیرزنه گفت: پماد چشمی هم برام بنویس. گفتم: از کدوم نوعش؟ گفت: از نوع سفیدش!
۹. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: بی زحمت یه بسته قرص چربی هم بنویس. گفتم: فقط یه بسته؟ گفت: آره میخوام برم ببینم توی قرصهایی که توی خونه دارم کدومشون مال چربیه؟!
۱۰. مرده با یه سری آزمایش و .... اومد. دیدمشون که نوشته بود یه توده رو بررسی کردن و متوجه شدن خوش خیمه. گفتم: خب الان مشکلتون چیه؟ گفت: دوباره درد میکنه میخوام برم پیش متخصص ببینه یه وقت خیمش بدخیم نشده باشه؟!
۱۱. مرده گفت: بی زحمت برای بچه ام کپسول ۵۰۰ هم بنویس اما کوچیکشونو!
۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: حالا بریم داروهامونو بگیریم؟ گفتم: بله. گفت: همین حالا؟!
پ.ن۱: شاید باورتون نشه اما امسال هنوز یه مورد هم نبوده که به عنوان خاطرات بنویسم! شاید این وبلاگ واقعا اثر کرده و تعداد این نوع سوتیها کم شده و باید به فکر یه سبک نوشته دیگه باشم!
پ.ن۲: به درخواست بچهها پنجشنبه رو مرخصی گرفتم تا امکان یه سفر چند روزه پیدا بشه اما مسئله اینه که هنوز مقصد مشخص نشده!
پ.ن۳: مدتی بود که اینجا یه سری دستمال گردن معروف به اسکارف مد شده بود (تا حالا فکر میکردم اسکارف یعنی روسری!) و عماد اصرار داشت براش بخریم. یه شب عماد رفت توی مغازه یه پیرمرد (که معروفه همه چیز توی مغازه اش پیدا میشه) برای خرید و بعد ازش پرسید: اسکارف هم دارین؟ پیرمرده گفت: اسکارف دیگه چیه؟ عماد گفت: همون پارچه ها که میبندن دور دهن و میپیچن دور گردن. پیرمرده گفت: آره یه بیست تا چند ماه پیش آوردم و هیچکس هم نخرید؛ اگه میخوای یکی هزار تومن برای تو. عماد هم شروع کرد به اصرار که یکی براش بخرم. گفتم: خب باشه دیگه هزار تومن چیه؟ پیرمرده هم رفت اون پشت مغازه و بعد از چند دقیقه گشتن با یه ماسک صورت برگشت! بگذریم که بالاخره با کلی اصرار یه اسکارف هم خرید و بعد از حدود یک هفته پرتش کرد ته کمدش و دیگه ازش استفاده نکرد یعنی درست همون اتفاقی که برای اسپینر و چند چیز دیگه افتاد! (این هم برای دوستانی که سراغ عمادو می گرفتند!)
بعدنوشت: شاید باورتون نشه اما بعد از کلی برنامه ریزی برای سفر با شروع موج جدید بارندگی ها آنی ترجیح داد نریم سفر؛ من هم از ترس این که بریم و هر اتفاق احتمالی که بیفته از چشم من ببینن قبول کردم!
سلام
الان رفتم یه نگاه به وبلاگ کردم و خودم تعجب کردم که دیدم از آخرین پستم این همه روز گذشته.
شرمنده اما توی این ساعت های آخر سال ۹۷ هم امکان این که یه پست مفصل بگذارم نیست.
امسال هم مثل هر سال کلی اتفاقات خوب و بد افتاد و امیدوارم در سال جدید اتفاقات خوب بیشتر باشه.
سال نو بر همه شما مبارک باشه و امیدوارم که خیلی زود بتونم با خاطرات ۲۰۲ در خدمت باشم.
روز پدر هم مبارک
مامان هم بهتره و دیشب خونه ما بودند.
تا ببینیم دوباره دارو براش شروع کنن یا نه؟
فعلا
سلام
شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید. یه چند روزی بود که میخواستم آپ کنم اما وقت نشد.
۱. به خانمه گفتم: بچه تون الان تب نداره توی خونه هم تب نداشت؟ گفت: نمیدونم من هیچ وقت از تب سردرنیاوردم!
۲. خانمه دفترچه بیمه بچه شو آورده بود و گفت: براش آزمایش انگل و عفونت ادرار بنویس. وقتی که نوشتم گفت: تموم شد؟ گفتم: بله. گفت: آخه من دوتا آزمایش چند کلمه ای گفتم شما فقط چندتا حرف نوشتین!
۳. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: حالا برم داروهامو بگیرم؟ گفتم: بله گفت: همه شو؟!
۴. خانمه گفت: متخصص بهم گفته هر دارویی رو نباید بخوری حالا به نظر شما این داروها را که خودش برام نوشته طوری نیست بخورم؟!
۵. پیرمرده گفت: من هیچ وقت نمیرم دکتر، اگه دفترچه مو نگاه کنین همون اولین دفترچه ای هست که بهم دادن. دفترچه بیمه شو که باز کردم دیدم سال پیش گرفته و آخرین برگه هاشه!
۶. به مرده گفتم: برای قند چه دارویی میخورین؟ گفت: من فقط تریاک میکشم!
۷. خانمه گفت: میخواستم برام آزمایش بنویسین اون وقت آزاد حساب میشه؟ گفتم: مگه دفترچه ندارین؟ گفت: نه!
۸. خانمه جواب مثبت آزمایش بارداری شو آورده بود. گفتم: حالا چند ماهتونه؟ گفت: نمیدونم باید برم سونوگرافی تا مشخص بشه. گفتم: خب حالا براتون سونوگرافی بنویسم؟ گفت: نه ماما گفت باید حتما هفته یازدهم برم سونوگرافی!
۹. خانمه گفت: دفترچه بیمه مو مهر کن برم پیش چشم پزشک. وقتی که مهر کردم گفت: میشه یه برگه دیگه شو هم مهر کنی داداشمو هم ببرم؟!
۱۰. یکی از خانمهای پرسنل با شیرینی اومد سر کار، گفتم: شیرینی به چه مناسبتی آوردین؟ گفت: مادرشوهرم یتیم شده! گفتم: اون وقت شیرینی آوردین؟ گفت: هروقت اون ناراحت باشه من خوشحال میشم!
۱۱. به خانمه گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من اون قدر آمپول زدم که وقتی آب میخورم از همه جای بدنم آب میزنه بیرون!
۱۲. به دختره گفتم: آمپول میزنین؟ مادرش گفت: آره. خود دختره گفت: نه! مادرش گفت: اصلا هرطور خود دکتر میدونه. دختره گفت: خودتون بدونینا!
پ.ن۱: از چند روز پیش میخواستم این پستو بنویسم که به دلایلی فرصت نشد. یکی دو مورد به شدت جالب پیش اومده بود که توی کاغذ ننوشتم و گفتم یکدفعه توی همین پست مینویسم اما حالا هرچقدر فکر میکنم یادم نمیاد چی بودن! شما نمیدونین؟!
پ.ن۲: دکتر به مامان یک ماه از شیمی درمانی مرخصی داده. دیدن نوک موهایی که تک تک دارن از پوست سرشون بیرون میزنن واقعا لذتبخشه.
پ.ن۳: خواننده محترمی که با نام شیرین کامنت خصوصی گذاشته بودین. همون روز براتون ایمیل فرستادم اما ظاهرا آدرس ایمیلی که گذاشته بودین مشکل داره.
پ.ن۴: گفته بودم داستانچه پست پیش با داستانچه های قبلی دو تفاوت عمده داره که یکی از دوستان به تفاوتی اشاره کرد که خودم بهش توجه نکرده بودم! اما تفاوتی که کسی یهش اشاره نکرد این بود که این دومین داستانچه ای بود که اسامی افراد توش مشخص بود. (میخواستم بگم اولین اما همین حالا یادم اومد قبلا هم یک بار این کارو کردم!)
پ.ن۵: یه کتاب کمک درسی ریاضی با نام کانگورو بردن سر کلاس عسل اینها و بهشون گفتن: کی این کتابو میخواد و میاد کلاس کانگورو؟ عسل هم روی کنجکاوی دستشو بالا برده. پول کتابو دادیم؛ اما تا مدتها پیغام میفرستادن که پول کلاسو هم بیارین. آخرین بار وقتی عسل گفت خانممون گفته پولو بیار آنی گفت: خودم به خانمتون زنگ میزنم و باهاش صحبت میکنم. بعد به من گفت: بشینه تا پول کلاسو بهش بدم. روز بعد عسل از مدرسه که اومد اوقاتش تلخ بود، گفتیم: چیه؟ گفت: به خانممون گفتم مامانم گفت بشین تا پول کلاسو برات بیارم گفت میدونی این حرف خیلی زشتیه؟ چرا حرف زشت جلو من میزنین؟!
سلام
بعضی وقتها یه چیزهایی میاد توی سرم که تا انجامشون ندم ولم نمیکنن. مثلا همین داستانچه که از مدتها پیش ایده اش توی ذهنم بود درحالی که هیچ شباهتی به داستانچه هایی که قبلا توی این وبلاگ نوشته ام نداره و درواقع دو تفاوت عمده با اونها داره. ببینم کی این دو تفاوتو کشف میکنه؟! ضمنا در این موارد دنبال دلیل برای این کارها نگردین چون چیزی پیدا نمیکنین! من این داستانچه بیمزه رو نوشتم چون دوست داشتم اونو بنویسم و نه منظور خاصی داشتم و نه میخوام پیام خاصی رو برسونم.
و اما داستانچه: (خاک عالم! از سال ۹۲ دیگه داستانچه ننوشته بودم!)
وای خدای من! قیافه اش رو ببین! دماغ بزرگ، لبهای ورم کرده، حالت چشمهاش؟! پوستش اون قدر سیاهه که فکر نکنم اگه توی شب برهنه بیرون بیاد کسی اونو ببینه! و بعد ناخودآگاه خنده اش گرفت: برهنه... هه هه هه فکر کن، نصف شب توی میدون شهر بربخوری به... هاهاهاهاهاهاها...
مجله قدرت سفید از دستش افتاد. خم شد و مجله رو برداشت و دوباره از پنجره کوپه اش به بیرون نگاه کرد اما اثری از اون مرد سیاه پوست نبود. لبخندی زد و با خودش فکر کرد: خداروشکر امیدوارم یه روز همه این سیاها ناپدید بشن. بعد چمدونشو بلند کرد و داخل محل مخصوص گذاشت. هنوز در همین فکرها بود که در کوپه باز شد و صدای مردونه و محکمی به گوشش رسید که: ببخشید، میتونم اینجا بشینم؟ مرد به طرف صدا برگشت... جا خورده بود اما ناخودآگاه گفت: بله البته... و بلافاصله پشیمون شد.《اّه، چرا گفتم بیاد تو؟! امیدوار بودم ناپدید بشه و حالا مجبورم چند ساعت با این سیاه عوضی سر کنم. اما شاید زودتر از من پیاده بشه، البته امیدوارم》با همین امید از او پرسید: ببخشید آقا! شما کجا پیاده میشین؟ مرد سیاهپوست سرشو به طرف او خم کرد و گفت: چطور؟ مزاحم شدم؟ مرد آروم گفت: نه نه، همین طوری پرسیدم. مرد سیاهپوست با همون صدای محکم گفت: من آخر این خط پیاده میشم. نیویورک... شما چطور آقا؟
- گفتین نیویورک؟ پس تا اونجا هم سفریم.
_ واقعا؟ چه جالب! خب پس چند ساعتی در خدمت شما هستم. اجازه بدین خودمو معرفی کنم، ریچاردسون، توماس ریچاردسون.
- شوخی میکنین!
_ نه اصلاً، چرا باید شوخی کنم؟ چه چیز خنده داری توی اسم من هست؟
- آخه شما اسم منو گفتین!
_ اسم شما؟ جدی میگین؟ یعنی ما همنامیم؟! جالب شد. نه آقا، من اصلا اسم شما رو نمیدونستم. اسم من واقعاً توماسه، توماس ریچاردسون. این هم کارت شناسایی من، ملاحظه کنید.
- بله بله حق با شماست. توماس ریچاردسون، نام پدر... ادوین؟
_ بله ادوین. نکنه میخواین بگین اسم پدر شما هم ادوینه؟
- بله!
_ چی میگین؟ به مسیح قسم که در تمام عمر چهل و سه ساله ام چنین چیزی نشنیدم.
- چهل و سه؟... کافیه آقا! بهتره این شوخی رو تمومش کنین. مشخصات منو از کجا گیر آوردین؟ بهتره همین الان تمومش کنین وگرنه ماًمور قطار رو صدا میزنم.
_ آقای ریچاردسون باور کنید قصد من تمسخر شما نبوده و نیست. این ماجرا برای من هم خیلی عجیبه.
- به هرحال بهتره بدونین من شخص محترمی هستم. یه مرد تحصیلکرده. شما نمیتونین با یک دکترای شیمی این طور رفتار کنین.
_ نه!... دکترای شیمی؟ خدای من!
توماس ریچاردسون سیاه پوست از جا بلند شد، انگشتان بلند و کشیده سیاه رنگ خودشو توی جیبش کرد. دستمالی از جیبش بیرون آورد و پیشانی عرق کرده اش رو پاک کرد و با بی تابی پرسید:.
- یعنی شما هم...؟
_ بله... پنج سال پیش مدرکمو گرفتم. از دانشگاه کلمبیا.
- این دیگه غیرممکنه. در این صورت ما باید سر یک کلاس نشسته باشیم! خدای من دستمالتون!
توماس ریچاردسون سفیدپوست با عجله دستمال خودشو از جیبش بیرون کشید. حالا هر دو مرد دو دستمال هم رنگ در دست داشتند. بعد از چند لحظه توماس ریچاردسون سفیدپوست با اضطراب دستمالو باز کرد.
- این دستمالو همسرم برام خریده. اسمشو هم گوشه دستمال گلدوزی کرده. ببینین... م..ا..ر..ل..ی..ن. و بعد به توماس ریچاردسون سیاه پوست خیره شد.
توماس ریچاردسون سیاه پوست نفس نفس میزد، تپش قلب هر دو مرد شنیده می شد. آروم دستمالشو باز کرد و گلدوزی کنارشو نشون داد.
- ببخشید آقا اما من واقعا نمیدونم چی شده. دیگه نمیتونم تحمل کنم. بهتره یه کم استراحت کنیم بعداً... درباره... اش... بیشتر... صحبت... میکنی...م.
دست هر دو مرد تقریباً به طور همزمان وارد جیب بغلشون شد و چند لحظه بعد با یه اسپری بیرون اومد. هر کدوم چندبار دستشونو بالا و پایین بردند و بعد اسپری رو دم دهانشون گذاشتند و یه نفس عمیق کشیدند.
***
توماس ریچاردسون از خواب بیدار شد. چند لحظه طول کشید تا به یاد بیاره چه اتفاقی افتاده. به سرعت به اطراف کوپه نگاه کرد. او تنها مسافر اون کوپه بود. به خودش دلداری داد که: همه اش کابوس بود! یعنی... آه خدای من، واقعاً ترسیده بودم. دستشو بالا آورد و ناگهان سر جای خودش خشک شد. انگشتان بلند، کشیده و سیاهی که میدید مال او نبود!
در همین لحظه در کوپه باز شد و یه صدای آشنا پرسید:
_ ببخشید، میتونم اینجا بشینم؟
پ.ن۱: همون طور که اول پست گفتم این داستانچه از چند ماه پیش توی ذهنم وول می خورد! من نه ادعای داستان نویسی دارم نه منظور خاصی از نوشتن این پست.
پ.ن۲: مامان از بیمارستان مرخص شد. به گفته پزشکش دیگه بدنش میتونه خودش پلاکت بسازه. زخمهای ناجوری که توی دهنش زده بودند هم دارن کمتر میشن. حتی بعد از ماهها یه سر اومد خونه ما. اما به قول یکی از دوستان دیگه باید مراقب لنگه کفش های بعدی باشیم.
پ.ن۳: توی کلاس عسل هر کدوم از بچهها که نوشتن اسم خودشو یاد میگیره روز بعد باید شیرینی ببره! یکی دو هفته پیش عسل گفت: امروز 《س》 رو یاد گرفتیم. همه مون به خانم گفتیم فردا باید صبا و ثنا شیرینی بیارن اما خانم گفت نه اونها با یه 《س》 دیگه ان، مگه چندتا 《س》 داریم؟! (خودمونیم این چه زبونیه ما داریم؟ سه نوع س، چهار نوع ز، دو نوع خا، ...)
سلام
شرمنده برای تاخیر در نوشتن پست جدید
صرفنظر از ماجراهای این روزها که به موقع به تفصیل درباره اش میگم داشتم یه پست جدید آماده میکردم که متاسفانه با بروز یه موج جدید از بیماری مامان مواجه شدیم.
متاسفانه از چند روز پیش با سقوط آزاد تعداد پلاکتها و گلبولهای سفید ناچار شدیم مادر بزرگوارو دوباره بستری کنیم. با وجود تزریق روزانه چند واحد پلاکت هم میزان پلاکت روز به روز در حال کمتر شدنه.
تا این که امروز و به لطف چند نفر از اقوام و پلاکتهای با بیشترین همخوانی پروتئینی امروز تعداد پلاکتها کمی بالا رفت.
انشاالله به زودی با یه پست جدید درخدمتم.
۱۵۱. پیرزنه گفت: تازه از کربلا اومدم. اون قدر هواش آلوده بود که نگو خدا قسمتت کنه!
۱۵۲. نسخه مرده رو که نوشتم گفت: ممنون. من هم قرار بود همکارتون بشما اما قسمت نشد. گفتم: چطور؟ گفت: یه امتحان استخدامی توی اداره بهداری شرکت کردم اما توی مصاحبه رد شدم!
۱۵۳. مرده گفت: چند روزه که معده درد دارم. فکر کنم موقع غذا خوردن یه چیزی با دیواره معده ام برخورد کرده!
۱۵۴. (۱۶+) گلوی بچه رو که نگاه کردم مادر بچه به شوهرش گفت: این دکتر خوبه ها! دکتر قبلی چیزشو تا ته فشار میداد توی دهن بچه!
۱۵۵. به پیرزنه گفتم: بفرمائین. گفت: به اندازه سه هزار تومن قرص سردرد برام بنویس!
۱۵۶. (۱۴+) داشتم مریض میدیدم که یه خانم اومد توی مطب و خیلی محترمانه گفت: ببخشید من اومدم اینجا ویزیت بگیرم که متوجه شدم دفترچه ام تموم شده. برم دفترچه شوهرمو بیارم برام نسخه مینویسین؟ گفتم: باشه. رفت و چند دقیقه بعد با دفترچه شوهرش اومد. گفتم: بفرمائین. گفت: چند روزه عفونت زنانه دارم پماد برام بنویسین!
۱۵۷. به خانمه گفتم: اسهالتون خونیه؟ گفت: نمیدونم از بس شکمم بزرگه نمیتونم ببینم!
۱۵۸. خانمه پسر سه ساله شو آورده بود و میگفت: وقتی میره دستشویی نمی شینه. آوردم تا شما باهاش صحبت کنین!
۱۵۹. مرده نصف شب پسرشو با سرماخوردگی آورده بود. گفتم: آمپول میزنه؟ گفت: من نمیدونم یه چیزی بنویس که پسرت ازش نگیره آخه همکلاسی شه!
۱۶۰. مرده چند بچه سرماخورده با خودش آورده بود و گفت: شرمنده به جز اینها بچه دیگه ای نداشتیم!
۱۶۱. وقتی رسیدم سر شیفت پزشک شیفت قبل گفت: این بهیاره اولین شیفتشه حواست بهش باشه. گفتم: حواسم هست. دختره چند ساعت بعد صدام کرد و گفت: ببخشید ایشون دستشون ضربه خورده و ناخنشون کاملا کنده شده. بگذارمش سر جاش و ببندمش؟!
۱۶۲. (۱۴+) خانمه گفت: یه پماد ضد خارش خارجی هم برام بنویس. گفتم: حالا چرا خارجی؟ گفت: خب پماد داخلی نمیخوام. خارج دستگاه تناسلیم خارش داره!
۱۶۳. مسئول پذیرش درمونگاه با یه جعبه شیرینی اومد سر کار. گفتم: مبارکه، شیرینی چیه؟ گفت: دیشب قرار بود بیان بله برون دخترم. پیش از این که بیان سر یه موضوعی باهاشون دعوامون شد دیگه نیومدن. شیرینی ها موندن روی دستمون!
۱۶۴. (۱۶+) خانمه گفت: بین دو تا سینه هام قارچ زده روم نمیشه بهتون نشون بدم. گفتم: هیچ جای دیگه ای از بدنتون مثل اون قارچ نیست که بهم نشون بدین؟ گفت: روی دست شوهرم هست!
۱۶۵. میخواستیم از یه درمونگاه روستایی برگردیم ولایت که یکی از پرسنل گفت: من نمیام. من امشب همین جا یه عروسی دعوتم. روز بعد ازش پرسیدم: عروسی خوش گذشت؟ گفت: آره خیلی خوب بود روی هر بشقاب برنج دو تا ران مرغ بود!
۱۶۶. دختره گفت: من پونزده سال بود که سرما نخورده بودم حالا همین امروز سرما خوردم. گفتم: خب حالا که طوری نشده. گفت: آخه فردا عروسیمه!
۱۶۷. به پیرزنه گفتم: بفرمائین. گفت: من خلاصه میگم توضیح نمیدم. میخوام بمیرم!
۱۶۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: پدر و مادرت زنده اند؟ گفتم: بله گفت: پس چرا این قدر ساکتی؟!
۱۶۹. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم، پسرش که همراهش بود گفت: «اگه برای بابام آمپول بنویسی میزنمت»!
۱۷۰. فشار دختره رو گرفتم و به مادرش گفتم همیشه فشارش چند بود؟ گفت آقای دکتر این مجرده!
۱۷۱. برای پیرزنه آمپول نوشتم. داروشو که گرفت اومد توی مطب و گفت: با این قرصها که من میخورم این آمپولو طوری نیست که بزنم؟ گفتم: نه مشکلی نداره. گفت: پس من این آمپولو میزنم و توی خونه به بچههام میگم اگه مردم بیان یقه تو بگیرن!
۱۷۲. پیرزنه گفت من مادر خانم دکتر.... هستم. گفتم پس چرا اومدین پیش من؟ به خانم دکتر میگفتین براتون نسخه مینوشتن. گفت خانم دکتر کلی دعوا میکنه تا یه آمپول بنویسه!
۱۷۳. خانمه گفت: راه که میرم احساس میکنم زیر پام نرمه، البته ناراحت نیستم، خوشم هم میاد!
۱۷۴. به پیرزنه گفتم: فشارتون شونزدهه. گفت: وای چقدر بالاست. خانم مسئول داروخونه که اومده بود توی مطب گفت: این دکتر فشار بیست و دو را هم میاره پایین شونزده که براش چیزی نیست!
۱۷۵. برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت پسرم هم دوست داره دکتر بشه اما اگه بخواد مثل شما بشه که چه فایده؟!
۱۷۶. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت چندتا قرص فشار هم برام بنویسین. گفتم دیگه چیزی نمیخواین؟ گفت دیگه چی دارین؟!
۱۷۷. (۱۳+) برای مرده نسخه نوشتم، رفت داروخونه و اومد و گفت: این خانمه که توی داروخونه است میگه من اون وسطیو ندارم حالا چکار کنم؟!
۱۷۸. کارمون تموم شد و با بقیه پرسنل سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه. دو نفر از پرسنل شروع کردند به زبان محلی با هم صحبت کردن، نمیدونم چی گفتند که یهو راننده بهشون گفت: حواستون باشه دکتر هم.... میفهمه. اون دوتا گفتند: واقعا؟ راننده گفت: خب انگلیسی زبون بینالمللیه دیگه، کسی که بلد باشه یعنی همه زبونهارو میفهمه!!
۱۷۹. (۱۴+) به پیرمرده گفتم: شبها هم پاتون درد میگیره از خواب بیدارتون کنه؟ گفت: چی؟ شلوارمو دربیارم؟!
۱۸۰. دوتا پیرمرد توی یه درمونگاه روستایی به هم رسیدن و شروع به صحبت کردن، یکیشون به اون یکی گفت: ببین شورای ده چقدر بی عرضه است که نمیتونه یه بیمارستان صد تختخوابی اینجا بسازه!
۱۸۱. مسئول آزمایشگاه درمونگاه بهم گفت: خانمه بود که امروز براش آزمایش ادرار نوشتین. گفتم: خب؟ گفت: بهش یه لوله آزمایش دادم تا بهم نمونه بده، گفت بی زحمت اسممو از روی لوله بکنین. گفتم چرا؟ گفت آخه اسمم فاطمه است میترسم نجس بشه!
۱۸۲. خانمه گفت: من هیچوقت دارویی که دکتر ننوشته باشه نمیخورم، حالا بی زحمت برام سه بسته از اون کپسول سبز و خاکستری ها بنویس با یکی از اون شربتها که روش عکس ریه داره!
۱۸۳. پزشک یکی از روستاها طرحش تموم شد و رفت و یه خانم دکتر گذاشتن به جاش که متولد همون روستا بود اما خانم دکتر یه روز اونجا بود و دیگه نرفت. روز بعدش منو فرستادن اونجا، به یکی از پرسنل گفتم: چرا خانم دکتر دیگه نیومد؟ گفت: دیروز کلا سیزده تا مریض داشتیم، خانم دکتر با بیشترشون فامیل دراومد مجبور شد ویزیت نه نفرشونو خودش حساب کنه!
۱۸۴. پیرمرده گفت: بنویس برم سونوگرافی. گفتم: از کجا سونوگرافی میخواین بگیرین؟ گفت: توی شهر! گفتم: نه، از کجاتون سونوگرافی بنویسم؟ گفت: سونوگرافی دکتر..... گفتم: از کجای بدنتون میخواین سونوگرافی بگیرین؟ گفت: از توش!
۱۸۵. پیرمرده گفت: دیشب اگه تو خوابت رفته من هم رفته!
۱۸۶. آخر یه شیفت به شدت شلوغ بود، گلوی بچه رو که نگاه کردم حالشو نداشتم پامو بگذارم روی پدال پایین سطل زباله، درشو با دست باز کردم و چوبو انداختم توی سطل. نسخه بچه رو که نوشتم با مادرش از مطب رفتند بیرون اما چند ثانیه بعد بچه برگشت توی مطب و آروم دم گوشم گفت: ببین عمو! اگه پاتو بگذاری روی اون، در سطل باز میشه!
۱۸۷. به پیرزنه گفتم: دفترچه تون تموم شده برین عوضش کنین و بیایین. گفت: من که دیگه حال راه رفتن ندارم، همین جا میشینم خودت یه سر برو عوضش کن و بیا!
۱۸۸. شیفت شب یه درمونگاه شبانهروزی بودم و قرار شد تا ظهر همون جا بمونم. یکی از پرسنل گفت: خانم دکتر..... که عصر شیفته زنگ زد و گفت چون دکتر از دیشب اینجاست و خسته شده زودتر میام. کلی منتظر شدم و نهایتا پنج دقیقه مونده به پایان شیفت اومد و گفت: دکتر پنج دقیقه زودتر اومدم چون خسته بودین!
۱۸۹. موقع پیاده شدن از ماشین اداره از راننده پرسیدم: برگشتنم هم با شماست؟ راننده یه نگاه به درمونگاه پر از مریض کرد و گفت: این طور که من میبینم برگشتنت با خداست!
۱۹۰. (۱۳+) نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: سینه درد هم دارم. گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: سینه هام درد میکنه نه سینه ام!
۱۹۱. خانمه با درد کمر اومده بود گفتم: یه کار سنگین نکردین که به کمرتون فشار بیاد؟ گفت: دیشب عروسی بودم خیلی رقصیدم!
۱۹۲. بعد از معاینه به خانمه گفتم: دفترچه تونو بدین. گفت: من الان فقط اومده بودم ببینم دکتر هست یا نه؟ الان که هستین میرم از خونه دفترچه مو بیارم!
۱۹۳. (۱۴+) سه هفته توی یه درمونگاه روستایی بودم که پزشکش طرحش تموم شده بود. یه روز از شبکه زنگ زدند و گفتند از فردا پزشک جدید مرکز میاد اونجا. آخر وقت از پرسنل خداحافظی کردم که خانم مسئول داروخونه گفت: من اینجا با چندتا پزشک مرد کار کردم. اما هیچکدوم به بی عرضگی شما نبودن!
۱۹۴. (۱۶+) صبح روز شنبه توی یه مرکز شبانه روزی بودم. چندین نفر اومدن و گفتند: برامون آزمایش حاملگی بنویس. بعد که خلوت تر شد از مسئول آزمایشگاه پرسیدم: اینجا همیشه اینطوریه؟ گفت: صبح شنبه هر هفته. میان ببینن توی ش.ب ج.م.ع.ه حامله شدن یا نه؟!
۱۹۵. (۱۸+) (این خاطره از من نیست و توی یکی از گروههای پزشکان توی تلگرام خوندم اونقدر بهش خندیدم که دلم نیومد اینجا ننویسم اون هم حالا که کلا تعداد این سوتی ها کمتر شده!): به خانمه گفتم: شما که هر سال صیغه چند نفر میشین بهتره برای احتیاط یه آزمایش ایدز هم بدین. گفت: نخیر خودم توی اینترنت خوندم راه انتقال ایدز با رابطه های نامشروعه، من صیغه میخونم!
۱۹۶. به خانمه گفتم: توی این چند روز کار سنگین نکردین؟ گفت: ما هر روز کار سنگین میکنیم. اونها خانمهای شما هستن که کار سنگین نمیکنن!
۱۹۷. مرده گفت: این قرصهارو تمام کردم برام بنویس، روزی دوتا میخورم حتما توی نسخه بنویس روزی چندتا باید بخورم!
۱۹۸. نسخه مرده رو بهش دادم و گفتم: این دارو را داروخونه اینجا نداره باید بیرون بگیرین. گفت: اون وقت تکلیف پول ویزیتی که دادم چی میشه؟
۱۹۹. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: فشارمو هم بگیر. گرفتم. گفت: طوری که نیست گفتم فشارمو بگیر؟ گفتم: نه. گفت: آره خب شما نوکر مردمین دیگه!