جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

حکایت روز چهار درمانگاهه (۲) حکایت ..... خانم!

سلام

توی قسمت قبلی این پست نوشتم که راننده یه خاطره جالب برام تعریف کرد اما به دلایلی ترجیح دادم بگذارمش برای یه پست دیگه و حالا میخوام بنویسمش:

چند دقیقه ای بود که راه افتاده بودیم. راننده کاملا ساکت بود اما نمیدونم چی شد که یکدفعه شروع کرد به تعریف کردن:

گفت: دکتر ...... رو یادته؟

یه کم فکر کردم تا یادم اومد کیو میگه. آخرین روزهائی بود که ما می رفتیم اونجا و او هم تازه طرحشو شروع کرده بود. پسری که همیشه خدا ریش و سبیل کاملا تراشیده داشت و به نظر می رسید که موقع صحبت با اکراه جواب آدمو میده. گفتم: آره یادمه، چطور؟ گفت: یکی از اقوام دورمون با خواهرش ازدواج کرده بود. یه روز مادرش به خانمم زنگ زد و گفت: میخوام برای پسرم زن بگیرم، دخترتونو یه بار دیدم و پسندیدم، اجازه هست بیائیم خواستگاری؟ اومدن خواستگاری و با دخترم نامزد کرد. گاهی دخترم میرفت خونه شون و گاهی هم او می اومد خونه ما. هربار که میدیدمش احساس میکردم با من راحت نیست و رفتارش یه طوریه، بعد میگفتم خب بالاخره دکتره و حرفی نداره که با یه راننده بزنه.

تا این که یه بار که خانم دکتر ....... شیفت بود ازم پرسید: راسته که دخترتون با دکتر...... نامزد کرده؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: شما چطور میخواین دخترتونو بدین بهش؟ آخه اون که ترنسه. گفتم: ترنس یعنی چه؟ یه آدرس اینستاگرام روی کاغذ نوشت و داد به من و گفت: برو ببین یعنی چه!

وقتی که برگشتم خونه رفتم توی اینستاگرام و آدرسی که خانم دکتر بهم داده بودو وارد کردم، یه صفحه باز شد به اسم ....... خانوم که پر بود از عکسهای یه زن جوون با انواع لباسهای زنونه و بدن نما و با هفت قلم آرایش. مونده بودم که چرا خانم دکتر گفته بیام و این عکسها رو ببینم؟ که دیدم قیافه خانمه برام آشناست. دقت  که کردم دیدم عکس داماد خودمه! با لباسهای زنونه و آرایش و کلاه گیس! 

جا خوردم، دهنم خشک شده بود، تازه فهمیدم ترنس که خانم دکتر میگفت یعنی چه. نمیدونستم چکار باید کرد؟ هر طور بود به خانمم گفتم و رفتیم خونه پدر و مادر آقای دکتر. فکر میکردیم اونها این موضوعو از ما مخفی کردن غافل از این که اونها هم اصلا از ماجرا خبر نداشتن، حتی فامیلمون که با خواهرش ازدواج کرده بود هم متعجب مونده بود.....

گفتم: خب بالاخره؟ گفت: نامزدی رو به هم زدیم. دخترم هم فعلا درس و دانشگاهشو گذاشته کنار، فقط توی خونه نشسته و گریه میکنه. گفتم: اگه ازدواج کرده بودن که بدتر بود. اصلا چرا آقای دکتر اومد خواستگاری؟ گفت: ظاهرا هیچکس از وضعیت آقای دکتر خبر نداشته. بالاخره اون قدر مادرش اصرار کرده که اومده خواستگاری. گفتم: حالا چکار میکنه؟ گفت: بهم گفت روم نمیشد به کسی بگم و میخواستم تا آخر عمر در این مورد سکوت کنم اما حالا که همه فهمیدن تا آخرش میرم. حالا هم داره کار میکنه و پول جمع میکنه تا بره خارج از کشور برای عمل.

بعد هم گفت: رسیدیم دکتر ....

بقیه شو هم که توی همون پست نوشتم!

پ.ن۱: چند روز پیش از شبکه بهم زنگ زدن و خواستن برم اداره بیمه برای مشاوره تلفنی (با شماره ۱۶۶۶) درباره کرونا. فکر میکردم تماس ها از مردم استان خودمونه و برای همین وقتی اولین کسی که تماس گرفت گفت از ساری زنگ میزنم کلی تعجب کردم. بعدا فهمیدم این مشاوره کشوریه و هرچند ساعت پزشکهای یه استان به تلفن جواب میدن. اون روز از شهرهای مختلف تماس داشتم. از قم تا تبریز و از یزد تا بوشهر. بعد هم ازم شماره حساب گرفتن تا حق الزحمه مو به حساب بریزن که هنوز خبری نشده!

پ.ن۲: گوشیم ویروسی شده بود و دادم فلشش کردن. و بعد یکدفعه متوجه شدم همه چیزهای توی واتس آپ حذف شده از جمله عکس اون خانم دکتر که توی پست قبل درباره اش نوشتم! کفرم دراومد اما چند دقیقه بعد یکدفعه یادم اومد ذخیره اش کرده بودم 

پ.ن۳: با عسل پیاده راه افتادیم تا بریم مغازه سر کوچه. توی کوچه چند بار عسل ایستاد، کفششو درآورد و تکونش داد و پوشید. گفتم: چکار میکنی؟ گفت: سنگ می ره توی کفشم. گفتم: خب چرا توی کفش من این قدر سنگ نمی ره؟ گفت: من دارم جلوتر از تو راه میرم دیگه، هر سنگی که هست می ره توی کفش من!

بعدنوشت: اینو میخواستم به عنوان یه پ.ن بنویسم اما یادم رفت شرمنده:

روز دندان پزشک را به همه همکاران گرامی دندان پزشک تبریک میگم. گرچه همچنان منتظرم مناسبت بهتری برای روز دندان پزشکی تعیین بشه.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۵)

سلام

سال نو مبارک

۱. یکی از خانم دکترها میگفت: وقتی تازه اومده بودم طرح یه خانمی اومد گفت بدبختم و پول ندارم و ..... یه مقدار بهش پول دادم و رفت. چند روز بعد دیدم یکی دیگه اومد و بعد یکی دیگه و .... و کم کم دیدم کلی از حقوقمو دارم میدم بهشون! کلی فکر کردم چکار کنم و بالاخره یه روز شروع کردم و به هرکدومشون که اومدند گفتم باید یه نامه از شورای روستا بیاری که وضعتون خوب نیست تا بهت پول بدم. هیچ کدومشون هم دیگه برنگشتن!

۲. پیرزنه گفت: از خونه که راه افتادم تا اینجا فقط دعا میکردم خودت شیفت باشی. خداروشکر که خودتی. نسخه شو نوشتم و موقع بیرون رفتن از مطب گفت: حالا اگه یه چیز حسابی از خدا میخواستم بهم میداد؟ نه!

۳. (۱۸+) خانمه گفت: میشه توی دفترچه مادرم برام نسخه بنویسین؟ وضعیتم اورژانسیه. گفتم: باشه، حالا مشکلتون چی هست؟ گفت: مدتیه عضلات جدار و.ا.ژ.نم خیلی شل شده!

۴. به خانمه گفتم: از قرصهای فشارتون روزی یکی میخورین؟ گفت: آره روز یکی شب هم یکی! گفتم: پس روزی دوتا میخورین. گفت: آره صبح قرص فشار شب قرص چربی!

۵. به مرده گفتم: الان داروئی توی خونه میخورین؟ گفت: هرطور که شما صلاح میدونین!

۶. خانمه گفت: این جواب آزمایش دارو هم میخواد؟ گفتم: نه. گفت: آخه دلم درد میکنه دارو نمینویسین؟!

۷. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: شما مثلا درس خونده این از من بیسواد میپرسین؟!

۸. مرده گفت: برام آزمایش کامل نوشتن جوابشو میبینین؟ داشتم جواب آزمایششو نگاه میکردم که پرسید: ببخشید دستگاههای توی آزمایشگاهها پیشرفته تر شدن؟ گفتم: چطور؟ گفت: آخه قبلا برای آزمایش کامل ادرار هم میگرفتن!

۹. به پیرمرده گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟ گفت: پس یه آمپول هم بهم نمیدی؟!

۱۰. به مرده گفتم: سرم میزنین؟ گفت:نه. چند دقیقه بعد با داروهاش اومد توی مطب و گفت: ببخشید سرم میزدم بهتر نبود؟!

۱۱. رفتم توی یکی از درمونگاهها که پزشکش رفته بود مرخصی. وقتی رفتم توی مطب یه خانم ایستاده بود پشت میز پذیرش. گفتم: ببخشید منو امروز فرستادن اینجا ...... یه نگاه بهم کرد و گفت: آهان! برای پذیرش! (خداروشکر فهمیدم قیافه ام به چی میخوره! البته همه همکاران احترامشون واجبه)

۱۲. مرده با مسئول پذیرش بحثش شد. وقتی اومد توی مطب گفت: آخه من که مرض ندارم بیام اینجا، مریضم که میام!

پ.ن۱: بعد از حملات شدید بیماران در روزهای اول شیوع کرونا که همه میترسیدن کرونا گرفته باشن و فرصت نمیشد سوتی ها رو بنویسم الان مدتیه درمونگاهها به شدت خلوت شده و عملا سوتی نیست که بنویسم!

پ.ن۲: احتمالا یادتون هست از خانم دکتری نوشتم که درحال مبارزه با سرطان هستند. چند روز پیش چشمهام برق زدند وقتی شماره مو گرفتند و بعد توی واتس آپ برای اولین بار عکسشونو برام فرستادند و اون چهره سرحالشونو درکنار همسر محترمشون دیدم. امیدوارم همین اتفاق برای همه بیماران دیگه هم بیفته.

پ.ن۳: توی یه فیلم خارجی یه خانم با موهای خیلی بلند بازی میکرد. عسل پرسید: توی کشور ما هم مو تا این قدر بلند میشه؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۴)

سلام

۱. یه روز بهم گفتند باید امروز بری مرکز درمان مبتلایان به ایدز. گفتم: من نمیدونم اونجا باید چکار کنم! گفتند: هم پرسنل اونجا میدونن باید چکار کنن هم خود مریضها! رفتم و بعد از مدتی یه خانم اومد توی مطب، آزمایش همراهشو نگاه کردم و گفتم: خداروشکر آزمایشتون خوبه. دیدم همون طور نشسته روی صندلی. گفتم: دیگه کاری داشتین؟ گفت: خانم دکتر هربار فشارمو هم می گرفت. فشارشو گرفتم و دیدم هنوز نشسته. گفتم: باز هم کاری داشتین؟ گفت: خانم دکتر هربار گوشی هم میگذاشت روی سینه ام. سینه شو هم معاینه کردم و دیدم هنوز نشسته. گفتم: دیگه امری داشتین؟ گفت: خانم دکتر هربار وزنم میکرد! وزنش هم کردم و دیگه خداروشکر رفت!

۲. نشسته بودم توی مطب که صدای صحبت یه پیرزنو با خانم مسئول پذیرش شنیدم:

-: یه قبض آمپول بده.

+: کارت دارین؟

-: بله

+: بدینش..... رمزش چنده؟ 

-: رمز دیگه چیه؟ 

+: رمز یه عدد چهار رقمیه که شما میگین من میزنم اینجا تا از کارتتون پول بردارم.

-: من که تا حالا چنین چیزی نشنیدم! حالا از کجا باید آورد؟ 

+: از بانک برین بانک بگین من رمز ندارم.

-: نمیدونم والله تا حالا نشنیده بودم.

+: خب پول نقد دارین؟

-: بله

+: خب دو هزار تومن بدین

-: بفرمائید 

+: این هم قبضتون

-: پس هم پول می گیری هم کارت؟!

+: خب رمز کارتو که نداشتین؟

-: رمز دیگه چیه؟ 

....‌‌‌‌..........!!

۳. مرده تا نشست روی صندلی گفت: ببین! من سرما خوردم اما نه قرص میخورم نه شربت الکی ننویس من فقط اومدم که دوتا پنی سیلین برام بنویسی. دفترچه شو باز کردم و دوتا آمپول توش نوشتم و دفترچه رو دادم دستش. بعد که رفت بیرون به همراهش گفت: این دیگه چه دکتری بود؟ اصلا بهم نگاه نکرد!

۴. از یک تا چهار صبح یه خانم سه بار اومد درمونگاه. هربار با فشار خون نسبتا بالا و تپش قلب و لرزش و تکرار این جمله که میترسم کرونا بگیرم! در حالی که هیچ کدوم از علائمشو هم نداشت. هربار فشارشو آوردم پایین و براش توضیح دادم و آخرین بار دیگه آرام بخش نوشتم که دیگه نیومد!

۵. (۱۸+) خانمه دخترشو آورده بود و میگفت: نمیدونم چرا از وقتی عقد کرده مرتب عفونت میگیره؟!

۶. مادره بچه شو آورده بود و گفت: دلش درد میکنه، به آقای دکتر بگو کجای دلت درد میکنه. بچه هم سرشو بالا برد و گفت: خودش باید بفهمه!

۷. مرده دفترچه خانمشو آورده بود تا قرصهای قندشو براش بنویسم. وقتی داشت میرفت گفت: میخوام تا ماه دیگه که داروهاش تموم میشه سالم شده باشه ها!

۸. پیرزنه گفت: این قرصو فقط موقعی که فشارم میره بالا میخورم. گفتم: پس هرروز نمیخورینش؟ گفت: چرا! خب هرروز فشارم میره بالا دیگه!

۹. پیرزنه گفت: یادم رفت پوسته قرص فشارمو بیارم برام بنویس. گفتم: قرصتون چند میلی بود؟ گفت: نه چند میلی نبود. گرد بود یه خط هم وسطش بود!

۱۰. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: منو ببین دخترم داره نوبت میگیره الان دفترچه مو میاره، بنویس پول هم ازم نگیرن الان پول ندارم یه چیزی بخرم براشون ناهار درست کنم. چند لحظه بعد دخترش با دفترچه بیمه اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر! هر داروئی لازمه براش بنویسین پولش اصلا مهم نیست!

۱۱. یه خانمی تقریبا هر سه هفته یک بار می اومد توی درمونگاه و به تک تک اتاقها سر میزد و میگفت: بدبختم، پول ندارم، دوتا دختر بزرگ توی خونه دارم فقط میتونم بهشون نون خالی بدم ............... و هربار از هرکدوم از پرسنل یه مبلغی می گرفت و میرفت. یه روز باز اومده بود و آخر کار به همه گفته بود: یه مدتی کار دارم و نمیتونم بیام اینجا، این شماره کارتمه، خودتون همون مبلغ همیشگی رو بریزین به حسابم!

۱۲. (همین الان که سر کار داشتم اینهارو می نوشتم این مریض اومد. به جای این که بنویسم روی کاغذ و چند پست دیگه بنویسمش توی وبلاگ همین جا نوشتمش) پیرزنه گفت: فشارم بالا رفته، البته قبلا هم بالا میرفت مشکلی هم نبود اما حالا به خاطر این مریضی ترسیدم که بره بالا!

پ.ن۱: چند شب پیش تولد عماد بود و به همین مناسبت بعد از مدتها مهمون داشتیم و یکی از خاله های عماد با بچه‌هاشون اومدن خونه ما (باجناق گرامی حتی برای تولد هم قرنطینه رو نقض نکرده بود و نیومد) حالا یکی از دوستان محترم وبلاگی که متوجه شدند مهمون داشتیم توی تلگرام پیام دادن که عجب رفت و آمدو قطع کردین! باباجان یه شب بود به خدا! اون هم فقط سه نفر بدون هیچ گونه علائم بالینی!

پ.ن۲: صبح عمادو بیدار کردم تا بره سراغ درس های شبکه آموزش و خودم رفتم سر کار. ظهر که برگشتم خونه میگه: امروز یکی از آرزوهای من برآورده شد. گفتم: چطور؟ گفت: از اول تا آخر کلاس معلم به من نگاه میکرد و درس میداد و من با خیال راحت خوابیده بودم!

پ.ن۳: اگه اتفاق خاصی نیفته تا سال دیگه پست نمی گذارم. پیشاپیش سال نو مبارک باشه. امیدوارم سال آینده مشکلات خیلی کمتری داشته باشیم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۳)

سلام

شرمنده برای تاخیر و با کسب اجازه از دوستانی که در این روزها اعصابشون داغون شده. امیدوارم بتونم کاری کنم که کمی از این حال و هوا خارج بشین.

۱. پیرمرده داروهایی که تازه براش نوشته بودم آورد و گفت: اینهارو هم باید بندازم توی آب جوش و بخورم؟ گفتم: من چنین چیزی براتون ننوشتم. کدومو میگین؟ یه نگاه کردم و گفتم: نه پدرجان! اینها پنبه الکله برای آمپول هاتون!

۲. به خانمه گفتم: تپش قلب هم دارین؟ گفت: نمیدونم، دارم؟!

۳. خانمه گفت: پیش از این که بیام اینجا توی خونه گلومو با آینه دیدم، انگار یه کم درد میکرد!

۴. خانمه گفت: دو هفته است که شکمم کار نکرده یه آزمایش مدفوع برام مینویسی؟!

۵. پیرمرده گفت: از دو ماه پیش سرفه دارم. گفتم: دو ماهه که سرفه میکنین؟ گفت: نههه انگار یک هفته است!

۶. به خانمه گفتم: نوار قلبتون مشکل داره باید برین پیش متخصص. گفت: تازه رفتم پیش متخصص چیزی نگفت. گفتم: کی رفته بودین؟ گفت: پارسال!

۷. یه خاطره از سالها پیش که تازه یادم اومد: مسئول پذیرش یکی از درمونگاه های شهر اسمشو نبر میگفت: اولین شیفتی که دکتر ..... اومد اینجا یکی از نسخه هارو بردم پیشش و گفتم: دکتر! اینو رایگان میکنین بنویسین بی بضاعت با پولش یه مقدار میوه بخریم بخوریم؟ چند دقیقه بعد رئیس شبکه اومد بازدید و گفت: چه خبر آقای دکتر؟ اون هم گفت: خبری نیست فقط یه ویزیت رایگان کردم با پولش میوه خریدیم طوری نیست؟!

۸. (۱۶+) برای یه دختر هفده ساله نسخه نوشتم که گفت: میشه یه تاخیری هم برام بنویسین؟ گفتم: تاخیری برای چی؟ گفت: خب با تاخیر دارم میرم مدرسه میترسم بهم ایراد بگیرن!

۹. مامای مرکز یه خانم باردارو که مشکل پیدا کرده بود فرستاد پیشم. توی شرح حالش نوشته بود خانم .... در ششمین بارداری که با IVF انجام شده ...  بعدا به ماما گفتم: این خانم با پنج تا بچه رفته بود IVF؟ گفت: آقاشون دلش پسر میخواد!

۱۰. نسخه پیرمرده رو دادم دستش که گفت: خیلی ممنون،  خدا شفات بده!

۱۱. (۱۲+) خانمه گفت: از صبح امروز سوزش ادرار دارم. گفتم: تکرر ادرار هم دارین؟ گفت: نه از دیشب اصلا ادرار نکردم!

۱۲. نسخه پیرزنه رو نوشتم که گفت: یه قرص دیگه هم میخواستم یادم رفت پوسته شو بیارم بنویسش! گفتم: خب من از کجا باید بدونم چه قرصی بوده؟ گفت: خب تو فقط بنویس قرص شبی یکی، داروخونه خودش میفهمه!

پ.ن۱: این روزها بیشتر درمونگاه ها پر از افرادیه که از ترس کرونا اومدن درحالی که هیچ کدوم از علائمشو ندارن. درست مثل ماجرای آنفلوانزای خوکی و مرغی و .... در سالهای پیش. امیدوارم این دوره هم هرچه زودتر بگذره. فعلا که فرصت نمیکنم حتی خیلی از خاطراتو بنویسم و آخر وقت میبینم دیگه به یادم نمیان!

پ.ن۲: از زمان شیوع کرونا عملا مهمونی هارو حذف کردیم. دیشب بعد از چندین روز خونه پدر و مادر آنی بودیم و خونه بابا اینها هم خیلی وقته که نرفتیم. امیدوارم واقعا با گرم تر شدن هوا این بیماری هم فروکش کنه.

پ.ن۳: عسل میگه: پارسال که کلاس اول بودم چقدر دعا کردم که زودتر بزرگ بشم بیام کلاس دوم. اگه میدونستم امسال مادر میمیره و مریضی میاد و این همه بدبختی اصلا دعا نمی کردم هنوز همون کلاس اول بودم راحت!

حکایت روز چهار درمانگاهه

سلام

چند سال پیش بود. حدود یک ساعت بود که توی یه مرکز دوپزشکه مریض می دیدم که موبایلم زنگ خورد. خانم 《ص》مسئول وقت ستاد شبکه بود که گفت: آقای دکتر! حالشو دارین یه سر برین درمونگاه.......؟ گفتم: اونجا که دیگه مال شهرستان ما نیست، خیلی وقته که رفته تحت پوشش یه شهرستان دیگه! گفت:  میدونم. ظاهرا پزشکشون رفته مرخصی و مریضها جمع شدن و صداشون دراومده. هیچکس هم نیست که بگذارن به جاش. از شبکه بهداشتشون زنگ زدن و التماس دعا داشتن. گفتم: مشکلی نیست اما من بعدازظهر هم شیفتم. گفت: مشکلی نیست میگم زود برتون گردونن. قبول کردم و منتظر ماشین شدم. نیم ساعت بعد بود که راننده اون مرکز رسید. راننده ای که قبلا بارها سوار ماشینش شده بودم اما توی مدتی که اون درمونگاه از شهرستان ما جدا شده بود دیگه ندیده بودمش. سوار شدم و راه افتادیم. توی راه هم یه خاطره جالب برام تعریف کرد که درواقع این پستو برای نوشتن این خاطره شروع کردم اما با خوندن پست امروز خانم رافائل کلا حالم گرفته شد و اونو میگذارم برای یه پست دیگه. ببخشید اگه این پست خیلی بی مزه میشه.

به درمونگاه رسیدیم و با یه لشکر مریض منتظر روبرو شدم که کلی هم غرغر کردن که حالا چه وقت اومدنه؟ از صبح منتظریم و.......

دیدم اگه بخوام آروم آروم مریض ببینم به شیفت بعدازظهر نمی رسم پس مریضها رو با آخرین سرعت دیدم تا این که تموم شدن. از درمونگاه بیرون اومدم و رفتم سراغ ماشین که راننده گفت: از شبکه بهداشتمون زنگ زدن و گفتن ازتون خواهش کنم یه سر برین درمونگاه شبانه روزی کمک پزشک اونجا چون قراره یک و نیم ساعت دیگه یه ماشین از شبکه بهداشت ما بره شبکه بهداشت شما و شما هم با همون ماشین برین. گفتم: مشکلی نیست و رفتم اونجا. کلی مریض هم اونجا دیدم و براشون نسخه نوشتم تا بالاخره مسئول پذیرششون اومد و گفت: ماشین اومده دنبالتون. بعد یه نگاه به برگه های روی میز کرد که از دفترچه های بیمه جدا کرده بودم و باتعجب گفت: چرا این قدر مریض دیدین؟ ظاهرا خانم دکتر دیده شما مال اینجا نیستین سرتون کلاه گذاشته. گفتم: چطور؟ گفت: امروز مسئول مرکز مرخصی بود و شما به جای اون اومدین و باید فقط موارد بهداشتی رو میدیدین، همه مریض ها مال خانم دکتر بودن! گفتم: بی خیال، حالا یه روز اومدم اینجا حال و حوصله بحث و دعوا ندارم. سوار ماشین شدم و به سمت ولایت راه افتادیم که به شیفت بعدازظهر برسم. توی راه یه پیامک به خانم 《ص》 دادم و گفتم: امروزو باید  به عنوان روزی که توی چهار درمونگاه مختلف مریض دیدم ثبت کنم. گفت: چطور؟ وقتی ماجرا رو براش نوشتم گفت: قرار ما این نبود. قرار بود فقط توی همون درمونگاه اولی مریض ببینین و برگردین. نباید قبول میکردین، سرتون کلاه گذاشتن!

پ.ن۱: فقط چند دقیقه فاصله بود بین خوشحالی از پست جدید دکتر آبانا و خبر بهتر شدن مادرشون و پست جدید خانم رافائل که معنی خوبی نداره متاسفانه. برای همین اون خاطره هم موند برای یه پست دیگه.

پ.ن۲: فقط چهار امتیاز از چهار بازی نمایندگان ایران در جام باشگاههای آسیا مایه تاسفه. گرچه کسانی که فوتبالو دنبال میکنن علتشو میدونن.

پ.ن۳: با عسل رفتیم مغازه سر کوچه، موقع برگشتن یه خط کش دیدم که دم در خونه همسایه مون افتاده. گفتم: عسل! خط کشو ببین! یه نگاه بهش کرد و گفت: مال من نیست! و رفت توی خونه. رفتم توی خونه که دیدم عماد هم از مدرسه اومده خونه. ماجرا رو برای آنی تعریف کردم که عماد گفت: خط کشش چه رنگی بود؟ گفتم: سبز. زیپ کیفشو باز کرد و گفت: خط کشم افتاده! بعد از خونه رفت بیرون و برگشت و گفت: برده بودنش!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۲)

سلام 

شرمنده برای تاخیر

۱. داشتم یه بچه رو می دیدم که مادرش گفت: اصلا غذا نمی خوره لپهاش داره آب میشه. وقتی داشتن از مطب بیرون میرفتن بچه به مادرش گفت: آخه مگه لپ من بستنیه که آب بشه؟ تازه بستنی هم که باشه توی گرما آب میشه نه الان!

۲. (۱۸+) پیرزنه نشست روی صندلی و نوه سرماخورده شو گذاشت روی پاش. مادر بچه هم کنار صندلی ایستاد، هرچقدر که خواستم گلو بچه رو ببینم دندونهاشو با شدت روی هم فشار میداد و اجازه نمی داد. آخرش مادر بچه خم شد و انگشت شست مادرشو گذاشت روی چونه بچه و بعد گفت: مامان حالا شما بکشین پایین تا دکتر فشار بده!

۳. پیرزنه گفت: از دیروز چند بار فشارم رفته بالا و برگشته پایین. گفتم: فشارتونو گرفتین؟ گفت: نه!

۴. به پیرزنه گفتم: با این قرصها که میخورین درد کمرتون کمتر میشه؟ گفت: کمرم اون قدر درد میکنه که اگه کمتر هم بشه نمیفهمم!

۵. پیرزنه گفت: چند روزه معده ام درد میکنه و فقط اصیل میاد توی گلوم (ترجمه: اسید)!

۶. یه بچه اومد توی مطب و یه دفترچه روستایی گذاشت جلوم و گفت: مهرش کن. گفتم: پیش کدوم دکتر میخواین برین؟ گفت: نمیدونم گفتن برو درِ دکتر اینو برات مهر کنه! 

۷. مرده با بچه اش اومده بود، دیدمش و براش آمپول نوشتم. چند دقیقه بعد دیدم بچه دست مادرشو میکشه و میاردش توی مطب و میگه: بیا اینو دعواش کن که به بابا آمپول زد!

۸. مرده دخترشو آورده بود و گفت: یه آمپول هم براش بنویس. دختره گفت: ببینین دکتر! شما تجربی خوندین من هم دارم تجربی میخونم، آمپول نمیخواد دیگه!

۹. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: من حساسیت به آلرژی دارم!

۱۰. داشتم فشار خانمه رو میگرفتم که گفت: این دستم الان درد میکنه، فشارشو عوض نمیکنه؟!

۱۱. خانمه گفت: بچه مو دیشب بردم دکتر اما خوب نشد، بعد یه مقدار دارو از کیفش درآورد و گفت: اینها هم داروهای باباشه داروهای خودشو یادم رفت بیارم!

۱۲. خانمه گفت: اون قدر دارو خوردم که خسته شدم. دیگه دارو نمیخوام یه چیزی بهم بده خوب بشم!

پ.ن۱: خوشحالم که حال خانم  طیبه بهتره و خانم الی   هم بالاخره به آرزوشون رسیدن. اما از طرفی هنوز نفهمیدم جریان پست آخر خانم رافائل چیه؟ و از طرف دیگه به شدت نگران مادر دوست قدیمی خانم دکترآبانا   هستم که حتی کامنتهاشونو هم تایید نکردن.

پ.ن۲: چند روز پیش توی شبکه بهداشت جلسه بود و وقتی همکاران به خاطر کمی حقوق و تاخیر در پرداخت شکایت کردند اول وعده دادند که روز شنبه اگه پول بود حقوق آذرماهمونو میدن، بعد گفتن فعلا خبری از پرداخت اضافه کاری ها (که از اول سال ۹۸ نگرفتیم) نیست و نهایتا فرمودند ما پول نداریم هرکی که میخواد بره! یکی از خانم دکترها هم دست به نقد درخواست انتقالشو به تامین اجتماعی کتبا نوشت و همون جا هم باهاش موافقت شد! اما جالبترین حرف از یکی از آقایون بود که گفت: بیست سال پیش که من استخدام شدم حقوقم معادل ماهی دوهزار دلار بود اما الان حقوقم ماهی سیصد دلار میشه!

پ.ن۳: شوهرخاله شدن لذتبخشه حتی اگه برای هشتمین بار باشه! 

پ.ن۴: توی یه درمونگاه غلغله درحال دیدن مریض بودم که عماد زنگ زد. گفتم: بفرمائید. گفت: کیه کیه منم تهی! کفرم دراومد و گوشیو قطع کردم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۱)

سلام

۱. یکی از راننده های شبکه بعد از چند سال درمونگاهشو عوض کرد. علتشو که ازش پرسیدم گفت: آقای دکتر مثل پسرش باهام رفتار میکرد. گفتم: مگه بده؟ گفت: این که یهو نصف شب زنگ بزنه بهت بگه برو یه ظرف ماست برام بخر بیار خیلی خوبه؟!

۲. (۱۶+) توی یکی از درمونگاه های همیشه شلوغ بودم. چند نفر  از مریضها هم پشت در مطب ایستاده بودن.مرده به خانمها گفت: بیایید همه با هم نریم توی مطب، هرکسی سر نوبت خودش بره، مثلا الان من شماره هشتاد و یکم، شماره ۸۲ کیه؟ ۸۳ کدومه؟ ۸۴ کجاست؟ و بعد یکدفعه گفت: خانمها! کدومتون هشتاد و پنجه؟!

۳. پیرزنه گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. میدونی که من از کدوم قرصها میخورم؟ گفتم: من از کجا باید بدونم؟ گفت: از اونجا که درسشو خوندی!

۴. به پیرمرده گفتم: امروز فشارتون خوبه. گفت: از دولتی سر شماست!

۵. خانمه گفت: بیا گلوی منو ببین درد میکنه؟!

۶. مرده گفت: چند روز بود که روی دستم عفونت کرده بود، حالا عفونت دستم زده به دندونم درد گرفته!

۷. خانمه پسرشو با فرم و کیف مدرسه آورد. گفتم: بفرمائید. گفت: داشتم از مدرسه پیاده میبردمش خونه دیدم توی راه صورتش یخ کرده!

۸. خانمه گفت: میخواستم مادرمو با دفترچه خودم بیارم دفترچه مو پیدا نکردم دفترچه شوهرمو آوردم، گفتم اول ازتون بپرسم ببینم توی دفترچه یکی دیگه دارو مینویسین؟!

۹. (ناراحت کننده) چندتا بچه دبستانیو برای معاینه آوردن درمونگاه. یکی شون یه دختر بود که دستهای خیلی کوتاهی داشت و عملا از شونه تا آرنجو نداشت. فرستادمشون خونه بهداشت برای معاینات اولیه. چند دقیقه بعد بهورزشون بهم زنگ زد و گفت: ببخشید آقای دکتر! این دختره رو از کجاش فشار بگیریم؟!

۱۰. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: راستی مدتیه که یبوست هم دارم. هربار که میرم دستشویی اندازه یه زایمان طول می کشه!

۱۱. نسخه یه بچه رو می نوشتم که مادرش گفت: یه سوزن هم براش بنویس. بچه گفت: نهههه پس اقلا به جای سوزن آمپول بنویس دردش کمتره!

۱۲. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم دکتر میری؟ گفت: همون که گرون میگیره!

پ.ن۱: خوشحالم که خانم مینوچهر و همین طور مادر سرکار خانم رافائل کمی بهتر شدن. به امید سلامتی کاملشون.

پ.ن۲: همیشه سعی کردم مطلب سی.ا.سی توی این وبلاگ نگذارم. پس با اجازه تون درمورد وضعیت این روزها هم سکوت می کنم. بخصوص که حال و حوصله نوشتن توی یه وبلاگ دیگه را هم ندارم و نمیخوام جناب فیل.تر پاشون به اینجا باز بشه.

پ.ن۳: عسل از مدرسه اومده خونه و میگه: آناهیتا گفت: ما تازه یه تبلت آمریکایی خریده بودیم، اون وقت اونها به جای این که ازمون تشکر کنن که جنسشونو خریدیم سردارمونو کشتن!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۰)

سلام

۱. پیرزنه گفت: من همونی هستم که وقتی روز اول از مرخصی برگشتی سر کار بهت گفتم خدا مادرتو رحمت کنه. گفتم: خیلی ممنون. حالا بفرمائید. گفت: تلویزیون مادرتو نمیخوای بدی بیرون؟ من توی خونه تلویزیون ندارم!

۲. پیرمرده گفت: چندتا آمپول برام نوشتی؟ گفتم: یکی. گفت: چند روز یک بار باید .... نه راستی گفتی یکی پس هیچی خداحافظ!

۳. (۱۸+) خانم مسئول تزریقات گفت: من امروز شارژر موبایلمو نیاوردم. میشه شارژر شما رو قرض بگیرم؟ شارژرو برد و چند دقیقه بعد برگردوند و گفت: چیز شما خیلی بزرگه به مال من نمیخوره!

۴. به پیرمرده گفتم: الان چه داروئی مصرف میکنین؟ گفت: تو که از این دکتر الکی ها نیستی، نصف موهات سفید شده، خودت باید تشخیص بدی!

۵. به دختره گفتم: براتون کپسول بنویسم می تونین سر ساعت بخورین؟ گفت: اگه مادرم یادش بمونه بهم یادآوری کنه بله!

۶. توی یه خونه بهداشت بودم که نزدیک یه مدرسه بود. داشتم مریض می دیدم که یه صدای بوق بلند شد. گفتم: این چه صداییه؟ بهورزشون گفت: چند روز پیش یکی از دانش آموزهای این مدرسه توی تصادف کشته شد. خونه شون هم نزدیک مدرسه است. قرار شد تا مدتی زنگ مدرسه رو نزنن به جاش بوق بزنن تا مادر اون بچه با صدای زنگ مدرسه به یاد بچه اش نیفته!

۷. خانمه گفت: بچه ام سرما خورده الان هم باید واکسن شش سالگی شو بزنه، مشکلی نداره؟ بچه رو دیدم و گفتم نه مشکلی نداره میتونین واکسنشو بزنین. وقتی از مطب بیرون رفتند بچه برگشت توی مطب و گفت: ببخشید واکسنش خیلی درد داره؟!

۸. در حین دیدن یه بچه به مادرش گفتم: چشمش ترشح داره؟ گفت: بله. خود بچه گفت: نه! مادرش گفت: مگه درد نمیکنه؟ خب همون میشه دیگه!

۹. به پیرمرده گفتم: فشارتون سیزدهه در حد خوردن قرص نیست. گفت: پس در حد چیه؟!

۱۰. پیرزنه گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. گفتم: اسمشون چیه؟ گفت: آخه من سواد دارم که بگم اسم قرصهام چیه؟! (البته تا حدودی حق داشت بنده خدا اما چون خیلی از خاطراتو توی این مدت ننوشته بودم خاطره کم داشتم!)

۱۱. به خانمه گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: کم مثلا در حد روزی یک بار!

۱۲. وارد ساختمان شبکه بهداشت که شدم نگهبان جلو در گفت: از دور که میایین چقدر موهاتون سفید شده. گفتم: اون وقت از نزدیک سفید نشده؟ گفت: نه!

پ.ن۱: با آرزوی سلامتی برای مادر دوست بسیار محترم مجازی سرکار خانم رافائل.

پ.ن۲: عماد و عسل با هم بحثشون شد و حسابی از خجالت هم دراومدن. چند دقیقه بعد عسل گفت: بابا! اون قدیما چقدر زندگی خوب بود. گفتم: چطور؟ گفت: آخه من اصلا فحش بلد نبودم!

اندر حکایت آن آش!

سلام

سه چهار سال پیش بود. یه روز پنجشنبه و من پزشک یکی از درمونگاه هایی که همیشه خدا شلوغ بود. من هنوز هم نفهمیدم که چرا یه روستا با این جمعیت باید هرروز این همه مریض داشته باشه. شاید به قول یکی از دوستان چون هیچ جای دیگه ای برای وقت گذرونی توی این روستا نیست مردم هرروز میان درمونگاه و با یه حق ویزیت به شدت ارزون چند دقیقه ای با یه نفر صحبت میکنن تا دلشون باز بشه!

ظهر بود و درمونگاه بالاخره خلوت شده بود. آخرین مریضها رو هم دیدم و براشون نسخه نوشتم درحالی که مطمئن بودم خیلی از اونها روز شنبه هم دوباره همین جا هستن. آخرین مریض که بیرون رفت چند لحظه صبر کردم تا مطمئن بشم کس دیگه ای نمیخواد بیاد توی مطب، بعد از روی صندلی بلند شدم و شروع کردم به آماده شدن برای رفتن. پاهام اول خشک شده بودن اما بعد از چند قدم حرکتشون طبیعی شد. از مطب بیرون اومدم، با پرسنلی که قرار بود با هم برگردیم ولایت هماهنگ کردم و به طرف ماشین رفتیم.

دم در درمونگاه بودیم که خانم 《ی》مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: دارین میرین دکتر؟ یه لحظه صبر کنین من آش پختم بیارم بخورین. من زیاد اهل خوردن آش نیستم اما وقتی دیدم قدمهای خانمهای همراهمون سست شده برگشتم! حقیقتش کلی هم تعجب کردم که چطور فرصت کرده آش بپزه؟

من یه بشقاب آش خوردم و هرچقدر تعارف کردند نتونستم بیشتر بخورم. بعد هم منتظر شدم تا بقیه پرسنل هم آششونو بخورن و بعد رفتیم و سوار ماشین شدیم.

یک هفته دیگه هم گذشت. پنجشنبه هفته بعد بود که دوباره به همون درمونگاه رفتم. و جالب این که دوباره همون صحنه ها عینا تکرار شد. وقتی سوار ماشین شدیم و راه افتادیم از خانمهای همراه پرسیدم: جریان این آش چیه؟ خانم 《ی》اهل این کارها نبود. خانمها اول یه نگاهی به هم کردن، بعد کمی دم گوش هم پچ پچ کردن و بالاخره یکیشون گفت: حقیقتش یه دعا گرفته که باید شش تا پنجشنبه آش بپزه و این دعا رو بهش بخونه و به یه تعداد خاصی بده این آشو بخورن تا مرادشو بگیره. گفتم: حالا چه مرادی هست؟ یکی از خانمها شروع کرد به خندیدن و اون یکی سرشو انداخت پایین و سومی گونه هاش قرمز شد. گفتم: فهمیدم نمیخواد بگین!

هفته بعد یه روز توی اواسط هفته رفتم اونجا. وقتی برای یه کاری رفتم توی داروخونه مرکز با دیدن یه پسر جوون و خوش تیپ که روپوش سفید پوشیده بود و مشغول کار بود تعجب کردم. خانم 《ی》 جلو اومد و با لبخند گفت: خیلی وقت بود که می گفتم کارم خیلی زیاده و نیاز به کمک دارم، بالاخره یه همکار برام فرستادن! از داروخونه که اومدم بیرون به خودم گفتم: یعنی واقعا دعا داره اثر میکنه؟! همون شب وقتی داشتم با خانم دکتر 《ف》 دندون پزشک سابق مرکز که چند هفته پیش به یه مرکز دیگه منتقل شده بود چت میکردم براش جریان آشو هم گفتم. خانم دکتر چند دقیقه ساکت شد و بعد گفت: ببخشید میشه اگه واقعا دعا اثر کرد به من هم اطلاع بدین؟!

چند هفته توی اون درمونگاه نرفتم ولی دیگه خودم هم کنجکاو شده بودم! وقتی بعد از چند هفته رفتم اونجا یه سر رفتم توی داروخونه که دیدم خبری از خانم 《ی》نیست و پسر همکارش اونجا تنهاست. وقتی از داروخونه بیرون اومدم از یکی از پرسنل پرسیدم: پس خانم 《ی》 کجاست؟ گفت: فهمیدن داره از داروهای داروخونه میدزده اخراجش کردن! نمیدونم بالاخره آش اثر خودشو گذاشته بود یا نه؟!

پ.ن۱: شرمنده اما نتونستم با یه پست خاطرات شروع کنم. انشاالله دفعه بعد.

پ.ن۲: حروف استفاده شده برای مسئول داروخونه و دندون پزشک کاملا تصادفی انتخاب شدند و ربطی به اسم یا فامیل اونها نداره.

پ.ن۳: از خانم 《ی》بی خبرم اما دکتر 《ف》حدود یک سال هست که ازدواج کرده.

پ.ن۴: کار دندونهام داره تموم میشه و بعدش باید برای آنی نوبت بگیرم. چند سال پیش ماجرای شکسته شدن سه تا از دندونهام و روکش کردنشونو نوشتم (توی یکی از پستهایی که به دلایلی ناچار شدم حذفشون کنم) و حالا جناب دندون پزشک فرمودند دور تا دور اون روکش ها درحال پوسیدنه و یه روز با یه ضربه کوچیک کنده میشن و اون موقع بخش باقی مونده شون اون قدر کوچیکه که دیگه قابل روکش کردن هم نیستند خدا به خیر کنه.

پ.ن۵: نمیدونم تصادفیه یا عمدی ولی سلیقه عماد به طور کلی با من و آنی متفاوته(به قول یه نفر ۳۶۰ درجه!!) از صبح تا شب که مشغول گوش دادن به آهنگ های رپ جدیده، چند ماه پیش اولین گوشی هوشمند خودشو خرید که بعد از چند هفته تحقیق توی نت برخلاف انتخاب من و آنی یه مدل هواوی رو انتخاب کرد و فعلا هم ازش راضیه و از همه مهم تر این که بعد از کلی تحقیق (به قول خودش البته) تصمیم گرفته سال دیگه بره رشته انسانی حتی وقتی به گفته خودش توی مدرسه شون کلا دو نفر قصد دارن برن انسانی! (این بار از عماد نوشتم دیگه از عسل نمی نویسم!)

پایان یک پایان (۳)

سلام

مراسم چهلم هم تمام شد و زندگی ما (گرچه دیگه هیچوقت مثل قبل نمیشه) داره کم کم به سمت یه زندگی معمول پیش میره. ازجمله بعد از مدتها فرصت شد به مشکلات جسمی خودمون برسیم.

از سال ۷۴ عینکی شدم و تقریبا همیشه عینکم به چشمم بود اما مدتی بود که احساس میکردم موقع مطالعه یا نوشتن نسخه بدون عینک راحت ترم! چون این مسئله ممکنه اولین نشونه یه سری مشکلات جدی چشم باشه سری به چشم پزشک زدم که بعد از معاینه فرمودند دارم به پیرچشمی مبتلا میشم و تا چند سال آینده باید از دو عینک مختلف استفاده کنم، یکی برای دور و یکی برای نزدیک. دیگه کم کم سن بالا داره اثر میکنه.

یه مشکل دیگه ام درد نسبتا شدید و گه گاهی لثه ام بود درست همون جایی که چند سال پیش یه دندون کشیده بودم. همکار محترم دندون پزشک هم اول یه گرافی کامل (OPG) گرفتند و بعد فرمودند ایراد از دندون عقل نهفته است و باتوجه به جای نامناسبی که داره (تقریبا داخل سینوس) توصیه کردند موقع درد گرفتن لثه ام درصورت لزوم چند روز مسکن بخورم و خودمو درگیر یه جراحی سخت نکنم. بعد هم فرمودند چندتا از دندونهام مشکل جدی دارن و لازمه هرچه زودتر به دادشون برسم وگرنه کارشون بیخ پیدا میکنه. تا حالا دوتا از دندونها رو درست کردم و باتوجه به تاخیر چندماهه در پرداخت حقوق و چندین ماهه در پرداخت مزایا و پرداخت بخشی از هزینه مدارس بچه‌ها و خرج بنایی و .... کفگیرمون حسابی به ته دیگ نزدیک شده! خدا عاقبتمونو به خیر کنه.

پ.ن۱: کار بنایی عملا متوقف شد. چون پس انداز من و باجناق گرامی که کارمند یه اداره دیگه است تموم شده و باجناق گرامی شغل آزاد هم اون قدر پول نداره که جور ما دوتا رو هم بکشه! البته سرمای هوا هم در گرفتن این تصمیم بی تاثیر نبوده.

پ.ن۲: عسل میگه: قراره فردا ما رو ببرن آزمایشگاه. اگه گفتی کجا؟ توی مدرسه پسرونه.‌ اگه اونجا دیدم یه پسر خوش تیپ هست که من عاشقش شدم اما اون عاشق من نشده میدونی چکار میکنم؟ مقنعه مو برمیدارم و موهامو باز میکنم و ایننننجووووررری تکونشون میدم تا متوجه من بشه!

پ.ن۳: چند روز جدّاً به تعطیل کردن وبلاگ فکر میکردم اما لطف و محبت خیلی از شما دوستان گرامی یکی از مهم ترین دلایلی بود که باعث شد اینجا سرپا بمونه. باز هم از همه شما سپاسگزارم و شرمنده که نتونستم تک تک جواب همه کامنتهای شما رو بدم.

انشاالله به زودی به روال معمول این وبلاگ برمیگردیم.