جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

حکایت آن شب پربرف

سلام

باورتون میشه از زمان نوشتن پست قبل تا الان فقط سه مورد که بشه توی وبلاگ نوشت به تورم خورده؟! البته مثل اونهائی که توی گوشه و کنار پس انداز دارن من هم گه گاه یکی دو مورد از چیزهائی که ننوشتم یادم میاد!

به هر حال تصمیم گرفتم باتوجه به این که سه تا خاطرات پشت سر هم نوشتم این بار یه پست متفرقه بنویسم. امیدوارم خوشتون بیاد.

اواخر پائیز سال گذشته بود یعنی اواخر آذرماه سال نود و هشت. از یکی دو ماه پیش و به دلیل شیوع آنفلوانزا و شلوغ شدن درمونگاهها خانم "ر" (مسئول امور درمان) شیفتهای روزهای تعطیلو دو نفره کرده بود و اصرار داشت که هر دو پزشک باید همه بیست و چهار ساعتو توی درمونگاه باشند. اما عملا چنین اتفاقی نمی افتاد و همه شیفتو به دوتا دوازده ساعت تقسیم میکردند. خوشبختانه به دلیل این که تقریبا همه همکاران شیفتی در اون زمان (و البته همین الان هم!) خانم بودند و طبیعتا امکان این که شب باهاشون توی اتاق استراحت باشم وجود نداشت من به نوعی مجوز قانونی برای این تقسیم شیفت هم داشتم! تنها درمونگاهی که شیفتهای روز تعطیلش یک نفره مونده بود این درمونگاه بود که البته نیازی هم به دونفره شدن نداشت.

یه روز جمعه شیفت بودم و خانم "ر" بهم زنگ زد و گفت: با خانم دکتر "ه" شیفتین. خانم دکتر باید از صبح توی اتاق استراحت باشن تا ساعت هشت شب که شما میرین خونه و شیفتو بهشون تحویل میدین. گفتم: چشم. بعد به خانم دکتر زنگ زدم و گفتم: خانم "ر" این طور گفتن، نظر شما چیه؟ خانم دکتر گفت: من اگه بخوام اول صبح اونجا باشم باید شب از تهران راه بیفتم و همه شبو توی اتوبوس باشم. اگه از نظر شما مشکلی نیست من صبح از تهران حرکت میکنم و بعدازظهر میرسم اونجا. گفتم: از نظر من مشکلی نیست اما اگه اومدن حضور و غیاب و .... براتون دردسر میشه. گفت: ما همیشه شیفتهارو با خانم دکترها تقسیم میکنیم. اتفاقی نمی افته.

اون روز صبح رفتم سر شیفت. آنی هم زحمت کشیده بود و برام ناهار گذاشته بود که گذاشتمش توی یخچال اتاق استراحت. اول صبح هیچ خبری نبود. بعد مریضها یکی یکی شروع کردن به اومدن و بعد یکدفعه حمله شروع شد!

ساعت حدود یازده صبح بود که موبایلم زنگ خورد. خانم "ر" بود که گفت: خانم دکتر "ب" که توی درمونگاه ..... (همون درمونگاهی که دونفره نشده بود) شیفته حالش بد شده، ظاهرا خودش هم آنفلوانزا گرفته. بی زحمت زنگ بزنین خونه و بگین براتون تا فردا وسیله جور کنن، بعد شیفتو به خانم دکتر که توی اتاق استراحته تحویل بدین، تا چند دقیقه دیگه ماشین میاد دنبالتون! فکر اینجارو نکرده بودم! دیدم بهتره پیش از این که ماشین بیاد دنبالم حقیقتو بگم. گفتم: شرمنده خانم دکتر "ه" هنوز نرسیدن. خانم "ر" گفت: نرسیده؟ یعنی چیییی؟ خانم دکتر اونجا داره با اون حال خرابش مریض میبینه اون وقت شما هروقت دلتون بخواد شیفت میرین؟ ....

یه زنگ به خانم دکتر "ه" زدم و جریانو گفتم و پرسیدم: شما کی به اینجا میرسین؟ گفت: من الان توی شهر .... هستم. (یه شهر در شصت کیلومتری ولایت که اصلا ربطی به مسیر تهران نداره و نفهمیدم خانم دکتر اونجا چکار میکنه؟!) تا یک ساعت دیگه میرسم اونجا. به خانم "ر" اطلاع دادم و بعد به آنی زنگ زدم و جریانو گفتم. آنی هم گفت: من روی حرف تو برنامه ریزی کردم، تو گفتی ساعت هشت میام خونه .... هرطور بود آنی را هم آروم کردم و قرار شد برام توی این یک ساعت شام و صبحانه هم بگذاره تا سر راه برم و از خونه بردارم. خانم دکتر "ه" اومد، ماشین هم اومد دنبالم و سوار شدم. رفتم خونه و غذاهارو از آنی که مشخص بود به زور خودشو آروم نگه داشته گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم و راه افتادیم. در بیشتر مسیر آفتاب توی چشمم بود و علاوه بر پائین آوردن سایه بون ماشین گاهی ناچار میشدم که چشمهامو هم ببندم!

بالاخره به درمونگاه رسیدیم. خانم دکتر با حال خراب توی داروخونه نشسته بود و با پرسنل مشغول خوردن سوپی بودند که یکی از پرسنل پخته بود. خانم دکتر گفت: شرمنده، من اصلا نمیخواستم این طور بشه اما صبح وقتی از شبکه اومدند بازدید دیدن حالم خوب نیست و گفتند یکیو میفرستیم کمکت. یک ساعت پیش هم زنگ زدم و گفتم خیلی بهتر شدم نیاز به کمک نیست اما گفتند آقای دکتر توی راهه. برای من و راننده هم با اصرار سوپ ریختند و با اصرار بیشتر بشقاب دومو. احساس کردم که دیگه به هیچ عنوان نمیتونم ناهاری که آنی گذاشته رو بخورم. بعد از خوردن سوپ خانم دکتر گفت: ببخشید ممکنه برام یه نسخه بنویسین؟ برای خودم دارو نوشتم اما خیلی بهتر نشدم. خانم دکترو معاینه کردم و براش سرم و .... نوشتم. راننده گفت: خب من کدومتونو باید برگردونم؟ خانم دکتر گفت: اجازه بدین من سرمو بزنم اگه دیدم بهترم شما آقای دکترو ببرین! حدود نیم ساعت بعد خانم دکتر اومد و گفت: خیلی بهتر شدم اما شک دارم بتونم تا فردا صبح دوام بیارم! میشه اجازه بدین دو ساعت بخوابم بعد که بیدار شدم بهتون جواب بدم؟ گفتم: بفرمائید. خانم دکتر رفت توی اتاق استراحت. راننده هم چند دقیقه اونجا موند و بعد گفت: خانم دکتر "ح" (پزشک روستای مجاور که درمونگاهش شبانه روزی نیست) هر هفته به جای صبح شنبه عصر جمعه میاد و میره توی پانسیونش. اگه اجازه بدین من برم و اگه خواستین برگردین با راننده ای که خانم دکترو میاره برگردین. گفتم: اشکالی نداره، شما بفرمائید. حدود ساعت چهار بعدازظهر بود که خانم دکتر اومد و گفت: خیلی بهتر شدم، شما اگه دوست دارین بفرمائید. خواستم به خانم دکتر "ح" زنگ بزنم که ترسیدم خواب باشه. یه پیام بهش دادم که جوابی نیومد. پرسنل اونجا گفتند: دکتر تا اینجائین برین توی این یکی اتاق استراحت که برای موارد اضطراری تجهیز کردن استراحت کنین. تازه براش تلویزیون هم خریدن. رفتم توی اتاق، تلویزیون به دیوار نصب بود و سیم برقش آویزون، اما هرچقدر سیمشو کشیدم به پریز برق نرسید! از سه راه و سیم رابط هم توی درمونگاه خبری نبود. پس امکان دیدن برنامه های تلویزیون وجود نداشت. چند بیمار اومدند که پرسنل هربار منو برای دیدنشون صدا میکردند و خانم دکتر هم توی اتاق استراحت خودش بود.ساعت حدود پنج و نیم بود که خانم دکتر "ح" پیام داد: شرمنده من خواب بودم و متوجه پیامتون نشدم. حقیقتش من این هفته به دلایلی همون پنجشنبه شب برگشتم درمونگاه! یه زنگ زدم به رئیس نقلیه شبکه که گفت: چرا اجازه دادی ماشین برگرده؟ من که نمیتونم دوباره این همه راه یه ماشین دیگه بفرستم! میدونستم اون موقع توی جاده روستا پرنده پر نمیزنه و اگه بخوام بایستم لب جاده ممکنه یکی دو ساعت همون جا بمونم. بلند شدم و از پنجره بیرونو نگاه کردم و با دیدن برف سنگینی که میبارید و چند سانتیمتر هم روی زمین نشسته بود حیرت کردم. خب پس ایستادن لب جاده هم عملا غیرممکن بود.

هوا کم کم تاریک شد. هر چند دقیقه یک بار یه مریض میومد و بعد پرسنل میگفتند: دکتر! اینجا توی روزهای عادی هم این موقع این قدر مریض نمیاد چرا امروز این قدر شلوغ شده؟ میگفتم: حتما از شانس منه! خانم دکتر هم که همچنان درحال استراحت بود. دوتا از مریضها مشکل زنان داشتند که به پرسنل گفتم خانم دکترو صدا بزنن و خانم دکتر اومد و اون دوتارو دید و برگشت توی اتاق استراحت.

ساعت حدود هشت شب بود. اینترنت گوشیو وصل کردم و ماجراهائی که اتفاق افتاده بود به صورت وُیس برای آنی فرستادم. چند دقیقه بعد نوشت: یه عکس از برف میگیری برام بفرستی؟ براش فرستادم و گفتم: فکر کردی الکی میگم؟ گفت: نه میخوام ببینم میتونم بیام دنبالت یا نه؟ گفتم: نه بابا! اذیت میشی. فرضا اومدی و برگشتیم خونه. یک ساعت بعدش باید بخوابیم! بعد هم اینترنتو قطع کردم و رفتم سراغ دیدن مریضی که اومده بود. وقتی مریضو دیدم و داشتم برمیگشتم به اتاق استراحت خودم دیدم خانم دکتر و بقیه پرسنل نشستن توی اتاق استراحت پرسنل و هر کدوم یه پفک یا بیسکویت گذاشتن لای نون و میخورن! رفتم توی اتاق و گفتم: این شامتونه؟ راننده آمبولانس گفت: آره! به خاطر برف همه مغازه های روستا تعطیل شده بودند فقط همین ها رو پیدا کردم! رفتم توی اتاق استراحت و ناهار و شامی که آنی برام گذاشته بود بردم پیش بقیه و همه مون با هم خوردیم. بعد کلی با هم صحبت کردیم و وقتی یه مقدار از خاطرات دوران طرحمو تعریف کردم خانم دکتر با تعجب گفت: یعنی وقتی من هشت ساله بودم شما رفتین طرح؟ کلی احساس پیری کردم!

ساعت حدود یازده شب بود و درمونگاه بالاخره خلوت شده بود که دیدم از حیاط سر و صدا میاد. رفتم بیرون و دیدم پرسنل مشغول برف بازی هستند! من هم بهشون ملحق شدم و دقایقی مشغول بازی شدیم. صدای خنده خانم دکتر هم از پنجره اتاق استراحتش بلند شد اما چون حالش خوب نبود بهمون ملحق نشد. اون دقایق لذتبخش ترین دقایق اون روز بود.

ساعت دو صبح بود که زنگ زدند و فهمیدم باز هم مریض اومده. با اکراه داشتم از جا بلند میشدم که دوباره زنگ زدند و دوباره و دوباره. فهمیدم موضوع جدیه. از جا پریدم و رفتم بیرون که دیدم از اتاق احیا سروصدا میاد. رفتم و دیدم دو نفر از پرسنل اورژانس مشغول احیا کردن یه نفرند. سلام و علیکی کردیم و بهم گفتند: وقتی رسیدیم بالای سرش تموم کرده بود اما به هرحال آوردیمش. گفتم: کار خوبی کردین. طبق قانون مسئول تیم احیا پزشکه و باید بقیه را راهنمائی کنه اما انصافا اون دو نفر احیا رو از من بهتر انجام میدادن و نیازی به راهنمائی من نداشتن. فقط گاهی من و گاهی بقیه توی ماساژ قلبی و دادن تنفس بهشون کمک میکردیم. چند بار هم در زمانهای لازم به مریض شوک میدادم که عملا فایده ای نداشت. برای چندمین بار میخواستیم به مریض دارو بزنیم که یکدفعه برق رفت! دستگاه الکتروشوک شارژ داشت و کار میکرد اما تزریق دارو و ماساژ و .... توی تاریکی محض یا نور گوشی و چراغ قوه اصلا ساده نبود. و نهایتا وقتی مطمئن شدیم که زحمتمون بی فایده است ختم عملیات احیا را اعلام کردم. صورتجلسه را نوشتم و نوار قلب خط صافو گرفتیم و زنگ زدیم شهرداری تا برای بردن جسد آمبولانسشونو بفرستند که گفتند: توی این برف ماشینمون نمیتونه بیاد. دو سه نفری هم که همراه جسد اومده بودند شروع کردند به همه فامیلشون زنگ زدن و ماجرا رو خبر دادن. و ظرف حدود نیم ساعت درمونگاه پر شد از یه لشگر که همه درحال گریه و فریاد و .... بودند. پرسنل اورژانس هم رفتند و گفتند رسوندن جسد از وظایفشون نیست. راننده آمبولانس درمونگاه هم گفت: پس من هم نمیبرمش. بالاخره یکی از اقوام متوفی که با وانت اومده بود جسدو گذاشت پشت وانت و اونو با یه نسخه از صورتجلسه ای که نوشته بودیم برد سردخونه شهرداری. حدود ساعت چهار بود که بالاخره خوابیدیم و متوجه شدم که هوا داره مرتبا سردتر و سردتر میشه و بعد دیدم با قطع برق شوفاژ از کار افتاده. عملا کاری از دستمون برنمیومد. فقط خودمو زیر پتو مچاله کردم.

ساعت از هفت و نیم گذشته بود و پزشک شیفت صبح هنوز نرسیده بود. بهش پیام دادم که گفت توی برف گیر کرده و حدود یک ساعت بعد رسید. میخواست بره و توی دستگاه ورود و خروج انگشت بزنه که متوجه شدیم باتری دستگاه تموم شده و خاموش شده. یه صورتجلسه هم نوشتیم که خانم دکتر به موقع رسیده اما نتونسته انگشت بزنه و امضا کردیم! جالب این که پزشک شیفت بعدازظهر هم اومده بود و گفت: بهم زنگ زدند و گفتند ممکنه ظهر با این برف نشه یه ماشین دیگه بفرستیم اونجا شما هم باید همین الان برین! وسایلمو جمع کردم و به خانم دکتر "ب" گفتم آماده بشه تا بریم که گفت: من نمیام. امروز یه بچه کوچیک توی خونه مون هست که اگه برم ممکنه از من بگیره! و به این ترتیب من رفتم به درمونگاهی که قرار بود اون روز شیفت صبح باشم.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید!

پ.ن1: خانم دکتر "ه" اولین پزشک شبکه بود که به کرونا دچار شد. و بعد از اون هم دوتا از پزشکان آقا مبتلا شدن. به جز همکاران غیرپزشکی که درگیر بیماری شدند.

پ.ن2: برخلاف میلمون ناچار شدیم بخش قابل توجهی از طلاهای آنی رو بفروشیم. خدائی وقتی خریدیمشون فکر نمیکردیم خرج خریدن روشوئی و دوش حمام و کلید و پریز بشن! یادم افتاد به اون سالی که دانش آموز دبستان بودم و پدرم یه گردن بند زیبا از مادرمو که شکل انار بود فروخت تا برای اون زمستون ذغال برای کرسی بخره!

پ.ن3: معلم جدید عسل از دهم شهریور درس دادنو توی فضای مجازی شروع کرد و عسل هر روز غر میزد که شروع سال تحصیلی از پونزدهمه نه دهم. روز پونزدهم متوجه شدیم معلمشون خداحافظی کرده و گروهشو هم حذف کرده. از مدیر مدرسه علتو پرسیدیم که گفت: بعضی از مادرها گفتند چرا سن معلمتون این قدر بالاست و ما معلم جوون میخوایم! جالب این که با تغییر معلم حالا بقیه والدین دارند اعتراض میکنند که چرا معلم تازه کاره؟ معلم باید تجربه داشته باشه!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۱)

سلام 

کم شدن تعداد موارد قابل نوشتن در این روزها باعث شد چند مورد که چندان هم خنده دار نبودند و از مدتها پیش توی ذهنم بود هم بنویسم. اگه خوشتون نیومد شرمنده.

۱. برای یه بچه سرماخورده نسخه مینوشتم که مادرش گفت: اون یکی بچه ام هم از امروز داره سرفه میکنه یعنی از این بچه ام واکسن شده روی اون؟ (ترجمه: واگیر)

۲. یه راننده توی شبکه بود که هروقت سوار ماشینش میشدم میگفت: .... تومن نداری بهم قرض بدی؟ می گفتم: نه بابا پولم کجا بود؟ میگفت: تو چطور به من اعتماد نداری؟ ما الان چند ساله که همکاریم، از آقای..... و ..... و ........ کلی قرض کردم، اونها به من اعتماد کردن اما شما نه!

چند هفته بعد بود که با یکی از کسانی که بهش پول قرض داده بودند صحبت میکردم. گفت: از .... خبر نداری؟ کلی پول ازم قرض کرد، بعد هم استعفا داده و شماره شو هم عوض کرده و رفته! (یکی دو سال بعد تصادفا دیدمش، دیگه یه بچه پنج ساله هم میتونست علائم اعتیادو توش تشخیص بده)

۳. خانمه گفت: دفترچه بیمه مو مهر کن میخوام برم پیش دکتر زنان. اما ننویس دکتر زنان آخه اگه خواستم برم پیش دکتر داخلی قبول نمی کنه!

۴. دفترچه بیمه پیرزنه را مهر کردم تا بره پیش متخصص. بعد گفت: ببین پذیرش هم مهرش کرده؟ گفتم: بله. رفت بیرون و بعد صداش از جلو پذیرش اومد که میگفت: ببین دکتر مهرش کرده؟!

۵. راننده آمبولانس یه جعبه شیرینی آورد و گفت: اینو به مناسبت روز پزشک براتون خریدم. تشکر کردم و با بقیه همکارها شیرینی ها را خوردیم. بعد که تموم شدن گفت: الکی گفتم اینو برای تولد بچه ام خریده بودم!

۶. (۲۱+) پسره نصف شب با چندتا همراه اومد و با کلی خجالت گفت: امشب عروسیم بود اما نتونستم .....! باهاش صحبت کردم و یه مقدار داروی ضد اضطراب و تقویتی براش نوشتم و رفتند. چند روز بعد راننده آمبولانس اون شبو دیدم و بهم گفت: اون پسره بود، من شب بعدش هم شیفت بودم، عروس خانومو به خاطر شدت خون ریزی بردم بیمارستان!

 ۷. یکی از اقوام زنگ زد و گفت: دخترم دیشب ساعت دو یکدفعه جیغ زد و گفت: فلج شدم. رفتیم و دیدیم نمیتونه تکون بخوره، یک ساعت ماساژش دادیم تا خوب شد. به نظر شما مال چیه؟ گفتم: اضطراب نداشته؟ گفت: نه توی اتاقش خواب بوده. گفتم: گاهی از افت کلسیم هم میشه. گفت: آرهههه، اتفاقا حیوونهام هم وقتی کلسیمشون میفته فلج میشن! (حیوون دارن اما شغلشونو نمیگم تا شناخته نشن) البته من از اون یکی فامیل پزشکمون که پرسیدم این دو موردو گفت و گفت گاهی هم از کمبود منیزیم میشه. گفتم: بله اون هم هست. گفت: قرص منیزیم توی بازار هست؟ گفتم: به نظر من اول یه آزمایش ازش بگیرین ببینین اصلا کمبود داره یا نه؟ گفت: اصلا میبرمش پیش متخصص(دختره بعدا پیش متخصص اعتراف میکنه که با تبلتش فیلم ترسناک میدیده!)

۸. توی یه درمونگاه روستائی بودم که مستخدمشون برام چای و کلوچه آورد. گفتم: ولخرج شدین! کلوچه از کجا اومده؟ گفت: بهداشت محیطمون رفته بازدید از یکی از مغازه ها چند کارتون کلوچه پیدا کرده که تاریخ تولیدش مال یک ماه بعد بوده! صاحب مغازه هم یه کارتون کلوچه بهش داده تا صداشو درنیاره! چند روزه داریم می خوریم!

۹. الان توی این روزهای بی خاطره یاد دو برگ سرنسخه پر از خاطرات افتادم که چند سال پیش توی یکی از درمونگاه های روستایی جا موند و مستخدمشون اونها رو انداخته بود! خودشون هفت هشت پست کامل میشدن!

۱۰. پزشک یکی از درمونگاه های روستایی رفت و من به طور موقت رفتم اونجا و اون درمونگاهو به طور موقت توی سامانه سیب (سامانه سراسری ثبت بیماران و اقداماتی که انجام میدیم) برام تعریف کردن. یکی از پرسنل بهداشتی شون اومد و گفت: من یوزر و پسورد آقای دکتر توی سامانه را داشتم و هروقت آمار بهداشتی و ... را میخواستم از اونجا برمیداشتم، حالا شما یوزر و پسوردتونو میدین؟ گفتم: میخوام مریضهایی که میبینم وارد سامانه کنم. گفت: من کلا چهل ثانیه کار دارم. گفتم: باشه. نشون به اون نشون که تمام اون چند روزی که اونجا بودم میخواستم یه چیزی وارد سامانه کنم که می دیدم ازش خارج شدم و می فهمیدم که ایشون با یوزر و پسورد من وارد شدن و من هم نامردی نمی کردم و دوباره یوزر و پسورد میزدم و وارد میشدم (و طبیعتا ایشون خارج میشدن) روز آخری که اونجا بودم اومد و گفت: آخرش نشد آمارو درست بردارم شما خودتون هم با سامانه کار میکردین! (معنی چهل ثانیه را هم فهمیدیم!)

۱۱. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: میشه فشارمو هم بگیری؟ گرفتم و گفتم: الان فشارتون سیزدهه، خوبه. گفت: خودم میدونستم خوبه، من هروقت فشارم بالا بره خودم میفهمم!

۱۲. نسخه پیرمرده  را که نوشتم گفت: چندتا قرص معده هم برام مینویسی؟ گفتم: از کدومشون میخورین؟ گفت: از همونها که معده را زخم میکنند!

پ.ن۱: اولین قسط از وام جدیدی که گرفته بودیم پرداخت شد. به این ترتیب حداقل تا آبان ماه که یکی دیگه از وامهامون تموم میشه روزهای سختی خواهیم داشت! تصمیم گرفتیم یه مقدار از کارهای داخل خونه را به تعویق بندازیم اما گه گاه ناچاریم برای هزینه های مشترک هم پول بدیم. امیدوارم ناچار نشیم ولی احتمالا باز هم مجبور میشیم بریم سراغ آخرین تیر ترکش(طلاهای آنی!)

پ.ن۲: پسر یکی از اقوام که از مدتها پیش به دنبال یه دختر مناسب می گشت یکدفعه با دختری نامزد کرد که هیچکدوم از معیارهایی که بارها برامون تعریف کرده بود نداره! اما ظاهرا دختر خوبیه. مراسم نامزدی با حداقل تعداد مهمانان ممکن برگزار شد اما باز هم توش شرکت نکردم اول برای سلامت خودم و بعد برای سلامت دیگران (گفتم شاید بعضی از دوستان نگران شده باشند که من جایی نرفته باشم)

پ.ن۳: عسل دندونشو که تازه کنده شده میگذاره زیر بالشش و صبح روز بعد هدیه فرشته دندونو (!) از زیر بالش برمیداره. بعد میگه: چطور اینو گذاشتین زیر بالش که من بیدار نشدم؟ میگم: مگه ما گذاشتیم؟ فرشته دندون گذاشته. میگه: خب من که میدونم فرشته دندون وجود نداره، مامان و باباها این کادوهارو میخرن!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۰)

سلام 

۱. من چون پزشک خانواده محسوب میشم اما توی روستاها ساکن نیستم به جاش باید ماهی پنج تا شیفت عصر و شب بدم. برای جبران کسری بودجه این ماه ها برای ساخت خونه هم ماهی چندتا شیفت میخرم. یه روز صبح توی یکی از مراکز بودم که خانم مسئول پذیرش پرسید: امروز تا آخر وقت می ایستید؟ گفتم: نه چون شیفتم قراره زودتر بیان دنبالم. گفت: باشه و رفت بیرون. چند ثانیه بعد صداش اومد که داشت به خانم مسئول داروخونه میگفت: هر روز خدا هم می ره شیفت، بگو برای کی میخوای این همه پولو؟!

۲. از شبکه بهم زنگ زدند و گفتند: طبق پیامکهایی که مریضها میفرستن حدود نود و دو درصدشون از کار شما رضایت داشتن. گفتم: چه خوب. گفت: نههههه، نامه اومده که از این به بعد میزان رضایتمندی باید حداقل نود و پنج درصد باشه! (ظاهرا انتظار دارن هر چیزی بهمون بگن بگیم چشم، لابد بعد هم میگن چرا درصد نوشتن کورتون و آنتی بیوتیک توی نسخه هاتون بالاست!)

۳. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: دستت درد نکنه، انشاالله هرچیزی که داری سه برابر بشه! (البته تا جایی که من میدونم تا چهار برابرش هم مجوز شرعی داره!)

۴.‌  یه دختر چهارده ساله را با تب و سرفه آوردند. پالس اکسی متر (دستگاه سنجش میزان اکسیژن خون از طریق نوک انگشت) را که از زمان شیوع کرونا بهمون دادن برداشتم تا بگذارم نوک انگشتش که دختره گفت: من میترسم. پدرش گفت: آخه از چی میترسی؟ دختره گفت: اینو که بگذاره روی انگشتم بعد یه سوزن از توش درمیاد و می ره توی دستم، تو فکر کردی من خرم؟!

۵. ساعت هفت صبح بود. شب قبل شیفت بودم و حسابی گیج خواب که گوشیم زنگ خورد. گفتم: بفرمائید. یه خانمی داد زد: الو ... مریم .... گفتم: اشتباه گرفتید. قطع کرد و چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. گفتم: بفرمائید. گفت: باز هم اشتباه گرفتم؟ گفتم: بله. عذرخواهی کرد و قطع کرد. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد و گفت: امیر این گوشی تو بود من هی می گفتم مریم؟!

۶. (۱۸+)  رفتم و به خانم مسئول آزمایشگاه گفتم: از شبکه زنگ زدند و گفتند: تا ده دقیقه دیگه ماشین میاد دنبالمون. گفت: باشه .... وای چقدر امروز خسته شدم. کاش یکی بود الان مشت و مالم میداد! گفتم: من که شرمنده، اگه میخوای برم به خانم دکتر بگم بیاد! گفت: اشکالی نداره، دکتر که محرمه! (انگار کم کم همه درمونگاه ها دارن خطرناک میشن!)

۷. توی یکی از درمونگاه های روستایی بودم که قرار بود اون روز یه دندون پزشک جدید طرحی براشون بیاد. صبح که ماشین اومد دنبالم گفتم: نمیریم دنبال دندون پزشک؟ راننده گفت: آقای دکتر پیام داده که با ماشین خودم میام. رفتیم درمونگاه و چند دقیقه بعد درحالی که منتظر یه ماشین درحد پراید و .... بودیم یکدفعه یه مرسدس بنز آخرین مدل توی حیاط درمونگاه ایستاد! (البته بعدا که فهمیدیم ایشون پسر یکی از ثروتمندان بزرگ ولایت هستند که خارج از کشور درس خوندن دیگه زیاد تعجب نکردیم!)

۸. با ماشین اداره می رفتم سر شیفت که یه زنبور از پنجره باز ماشین اومد توی ماشین. یکدفعه دیدم راننده فرمونو ول کرده و با حداکثر شدت داره دستهاشو تکون میده! دیدم دیر بجنبم ماشین از جاده می ره بیرون پس فرمونو گرفتم و چند ثانیه ای ماشینو هدایت کردم تا زنبور بیچاره رفت بیرون و جناب راننده فرمون ماشینو گرفت. بعد هم گفت: ببخشید من به نیش زنبور حساسیت شدید دارم!

۹. (۱۲+) خانمه ساعت دو نصف شب دختر چهارده ساله شو آورد درمونگاه و گفت: اسهال و استفراغ داره. داشتم نسخه شو می نوشتم که مادرش گفت: راستی امشب برای اولین بار پریود شده مشکلی نداره؟ دختره گفت: اینارو باید به یه دکتر زن بگی نه به این. چرا تو این قدر خری؟!

۱۰. یه نفرو آوردن توی مرکز شبانه روزی و گفتن موقع خوردن غذا یه قطعه بزرگ گوشت توی گلوش گیر کرده. کارهای ابتدایی که میشد اونجا انجام داد (مثل مانور هایملیخ و ...) انجام دادیم و فایده ای نداشت. مرده داشت سر و صداش بلند میشد که نفسم گرفت و دارم خفه میشم و یه کاری بکنین و ... به ناچار به راننده آمبولانس گفتم ببردش بیمارستان. چند دقیقه بعد راننده زنگ زد و گفت: از دست انداز اول شهر که رد شدم لقمه رفت پایین، ببرمش بیمارستان یا برش گردونم؟!

۱۱. (۱۲+) خانمه گفت: چند روزه که توی سینه ام یه کم میسوزه میخوام نوار قلب بگیرم. براش نوشتم (در راستای همون مورد شماره دو!) چند دقیقه بعد صدای خانم مسئول تزریقات اومد که گفت: خانم پاچه هاتو که نکشیدی بالا .... چند دقیقه بعد خانمه با گریه اومد توی مطب و گفت: من از این خانم شکایت دارم. بهم میگه چرا شلوارتو نمیکشی بالا؟!

۱۲. توی یه درمونگاه روستائی دو پزشکه بودم. ظهر از خانم دکتر اجازه گرفتم که زودتر برم و چون ماشین اداره آخر وقت می اومد دنبالمون ایستادم لب جاده. یه ماشین سوارم کرد و اومدیم ولایت. نزدیک ولایت از راننده پرسیدم: مسیر شما کجاست؟ گفت: تا فلکه ..... میرم. بعد به یکی زنگ زد و صحبت کرد و گفت: نه تا چهارراه..... میبرمت. گفتم: خیلی ممنون. وارد شهر که شدیم دوباره به یکی زنگ زد و بعد گفت: نه تا فلکه ..... بیشتر نمیتونم ببرمت. گفتم: اشکالی نداره. سر فلکه پیاده شدم و فکر میکردم که از اینجا چطور برم خونه که یه اتوبوس اومد و توی ایستگاه ایستاد و من هم سوار شدم که یکدفعه دیدم همون راننده که منو رسونده بود هم از ماشینش پیاده شد و اومد توی اتوبوس و رفت پشت فرمون! تازه فهمیدم که چرا محلی که قرار بود منو ببره هی عوض میشد!

پ.ن۱. این مورد آخر فقط برای این بود که دوازده مورد این پست تکمیل بشه و ارزش دیگه ای نداره!

پ.ن۲. صاحب کانال تلگرامی که توی پست قبلی در موردش گفتم پیام داده که به لطف شما تعداد اعضای کانالش رفته بالا به حدی که موفق شده با سایر کانالها تبادل تبلیغات داشته باشه و کلی ذوق کرد! بعد هم گفت: با یه نفر برای تبادل تبلیغات صحبت کرده و بعدا متوجه شده که بعضی از تبلیغاتی که توی کانالش گذاشته شده مال کانالهای چندان خوبی نیست و خواست که عذرخواهی شو به حضور شما ابلاغ بنمایم با تشکر.

پ.ن۳. بالاخره عماد توی رشته انسانی که علاقه داشت ثبت نام کرد. خدایی فکر نمی کردم که این قدر عاقل باشه که دور پزشکیو خط بکشه! من هم تصمیم گیریو گذاشتم به عهده خودش تا نتیجه کارش هرچیزی که بود منو مقصر ندونه. جالب این که موقع ثبت نامش یکی از همکلاسی هاش هم با پدرش اومده بود و داشتن برنامه ریزی میکردن که بعضی از درسهایی که قبول شده را دوباره با تجدیدی ها امتحان بده تا معدلش بالا بره و بتونه بره رشته تجربی!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۹)

سلام

این پست شامل مواردی میشه که از اون پست حذف شده در واتس آپ (که توی پست قبلی درباره اش نوشتم) یادم اومده + موارد این چند روز+ چند مورد از آخرین ذخیره های خاطرات باقی مونده. برای پست بعد باید صبر کنید تا تعدادشون برای یک پست به حدنصاب برسه!

۱. مسئول تزریقات با یه دختر نوجوون اومد توی مطب و گفت: براش پنی سیلینو تست کردم انگار حساسیت داره. نگاه کردم و گفتم: بله حساسیت داشتین، دیگه نباید پنی سیلین بزنین. برادر کوچکترش با حسرت گفت: خوش به حالت!

۲. (۱۸+) یه زن و شوهر پزشک توی یه درمونگاه روستایی بودند که از اونجا رفتند. به طور موقت رفتم اونجا. خانمه اومد توی درمونگاه، از لای در مطب یه نگاه به من کرد و بعد رفت سراغ پذیرش و پرسید: دکتر عوض شده؟ این هم متاهله؟ زنش هم اینجاست؟ باهاش نیومده؟ ...... بعد اومد توی مطب و گفت: سلام آقای دکتر! من بازنشسته اداره ....... هستم. وقتی تشریف میارین توی روستا اون خونه اولی هست که از بقیه خونه ها جداست، اونجا زندگی میکنم. شوهرم فوت کرده بچه هم ندارم، شبها اونجا تک و تنهام هیچ کس هم پیشم نیست!

۳. پیرزنه گفت: بی زحمت برام آزمایش تیرونین (ترجمه: تیروئید) بنویس ببینم قند و چربی ندارم؟!

۴. نسخه پیرمرده را که نوشتم لحظه ای که میخواست از روی صندلی بلند بشه یکدفعه انگار چیزی یادش اومده باشه گفت: آقای دکتر! گفتم: بله؟ ماسکشو برداشت و توی چشمهام نگاه کرد و گفت: چشمهام. بعد ماسکشو گذاشت و بلند شد و رفت!

۵. وسط دیدن مریضها یه لحظه نفسم گرفت. ماسکو برداشتم و نشستم روی صندلی. پیرمرده اومد توی مطب و نشست روی صندلی روبرو، گفتم: بفرمائید. گفت: زنم کرونا گرفته، برام آزمایش مینویسین؟ اول ماسکمو گذاشتم سر جاش!

۶. خانم مسئول تزریقات گفت: توی شیفت قبلیم ساعت حدود دو صبح یه ماشین اومد توی حیاط درمونگاه و خاموش شد، بعد یه نفر از ماشین پیاده شد و با فریاد شروع کرد انواع فحشهای بالای هجده سال دادن! رفتم بیرون و گفتم: چیه آقا؟ چرا فحش میدین؟ گفت: خیلی ببخشید خانم، معذرت میخوام! بعد هم سوار ماشینش شد و رفت!

۷. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه ایستاد. شوهرش رفت جلو و گفت: چند کیلوئی؟ خانمه اومد پائین و گفت: هیچی! خرابه، بیا بریم!

۸. پسره گفت: چند روز پیش حالم بد شد نرفتم سر کار اما پول نداشتم بیام دکتر، حالا گواهی شو برام مینویسین؟!

۹. خانمه با لباسهای کهنه اومد توی مطب و شروع کرد به حرف زدن، کاملا مشخص بود که مشکل ذهنی داره. بالاخره هرطور که بود نسخه شو نوشتم و رفت. بعد یکی از پرسنل درمونگاه اومد تو و گفت: کل خانواده اش فوت کردن و اینجا تنها زندگی میکنه، فقط یه برادر داره که هلند زندگی میکنه، چند سال پیش براش ویزا گرفت و بردش اونجا فقط دو هفته اونجا دووم آورده بود و بعد برادرشو مجبور کرد که برش گردونه!

۱۰. نسخه پسره را که نوشتم مادرش گفت: یه آمپول هم براش بنویس تا نزنه خوب نمیشه. یکدفعه بچه زد زیر گریه. مادره گفت: برای تو که نمیگم، برای آبجی. یکدفعه صدای گریه خواهرش هم بلند شد! خانمه گفت: نه برای بابا میگم!

۱۱. نسخه بچه را که نوشتم موقع بیرون رفتن از مطب به مادرش گفت: پس این که خوبم نکرد!

۱۲. رفته بودم توی یه مرکز دو پزشکه. خانم دکتر همراهم گفت: طبق برنامه امروز باید یه سری از خانمها رو جمع کنیم و براشون درباره ایدز صحبت کنم. گفتم: مشکلی نیست. خانمهایی که توی درمونگاه بودن بردن توی اتاق خانم دکتر و خانم دکتر حدود پونزده دقیقه براشون صحبت کرد و اومدن بیرون. یکی از خانمها از اون اتاق اومد پیش من تا براش نسخه بنویسم (!) و گفت: HIV مال MS میشه دیگه؟ درست میگم؟! بعد که به خانم دکتر گفتم گفت: شووووخیی مییکنیییییینننن!!

پ.ن۱: امیدوارم بقیه موارد هم یادم بیاد! البته دو مورد مثبت دار دیگه هم بود که نخواستم همه را با هم توی یک پست بنویسم!

پ.ن۲: برخلاف رویه همیشگی این وبلاگ میخوام توی این پست تبلیغ کنم! این کانال تلگرامیو برام فرستادن و گفتن به ازای هر نفر که بهشون اضافه کنم یک صدم درصد از پول تبلیغاتش به من میرسه (!) دیگه توی این وضع بی پولی همه کار باید کرد. ببینم چکار میکنین! (البته اینو هم بگم که فقط همین یه باره. خواهشا دیگه نفرستین چون نمیگذارم و شرمنده میشم)

پ.ن۳: بعد از این که اون وام بهم تعلق نگرفت مونده بودم چکار کنم که یادم اومد میشه روی بیمه عمرم هم وام بگیرم. مبلغ وامش زیاد نیست و سودش هم دست کمی از بانکها نداره اما همین که بدون ضامن و بدون دردسر و به سرعت بهم دادند بدک نیست. البته هنوز پول کم داریم اما بالاخره یه طوری میشه. حالا که تا اینجا رسیدیم دیگه به هیچ عنوان حاضر نیستم خونه فعلیو برای جور کردن پول ساخت خونه جدید بفروشم.همه پول وام هم رفت برای بخشی از پول تجهیز آشپزخونه خونه جدید!

پ.ن۴. تولد عسل اواخر تیرماه بود که به دلیل کرونا و مسافرت اخیر لغو شد. درست مثل دید و بازدیدهای نوروز امسال و تقریبا همه مهمونی ها و مراسم این چند ماه. گفتم بنویسم شاید بعضی از دوستان از نگرانی دربیان.

سفر-ویلا-اسباب کشی-مموری

سلام 

شرمنده برای تاخیر اما مطمئنم بعد از خوندن سفرنامه تائید می‌فرمائید که زودتر از این عملا امکان پذیر نبود.

یکشنبه پانزدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

امروز صبح درحالی سر کار رفتم که به اندازه یه پست کامل خاطرات توی واتس آپ ذخیره داشتم و میخواستم بگذارمش برای پست بعد از سفرنامه. 

مسافت حدود سی کیلومتری تا درمونگاهی که اون روز صبح شیفت بودم با ماشین خودم رفته بودم تا در اولین فرصت درمونگاهو بسپرم به پزشکی که اون روز صبح همراهم اومده بود و برگردم خونه اما از شانس من سر ظهر از اداره بیمه اومدن بازدید و تا اواخر وقت نگهمون داشتن! و بعد از رفتن اونها پریدم توی ماشین و تخت گاز برگشتم خونه(دقیقا همون درمونگاهی که صبح روز سفر به تبریز با ماشین خودم رفته بودم). طبق معمول همه سفرها آنی همه زحمتها رو کشیده بود و من فقط چمدونهارو توی صندوق عقب ماشین گذاشتم. طبق برنامه ای که از قبل با باجناق های گرامی ریخته بودیم، ما یک روز زودتر راهی میشدیم چون قرار بود مادر آنیو ببریم به یکی از شهرهای نزدیک تهران خونه خواهرش و اونها از صبح روز بعد راهی بشن و به هم ملحق بشیم. رفتیم در خونه پدر و مادر آنی و مادرشو سوار کردیم تا برای چند روز بره پیش آخرین بازمانده خواهران و برادرانش و چند روزی از ولایت دور باشه. خورشید به تدریج به سمت کوههای مغرب راهی شده بود که حرکت کردیم و تقریبا یک ساعت بعد یکی یکی چیزهایی را که فراموش کرده بودیم برداریم به یاد آوردیم و هربار به شوخی به آنی می گفتم دور بزنم؟! ازجمله تقویم جیبی که معمولا خاطراتمو توش می نویسم و برای همین تصمیم گرفتم که خاطراتمو هم توی واتس آپ ذخیره کنم و بعد از برگشتن بنویسم توی تقویم.

هوا کم کم تاریک شد و ما همچنان به راهمون ادامه میدادیم. برای اولین بار توی استراحتگاه روناک در چند کیلومتری کاشان ایستادیم و استراحتی کردیم که انصافا جای تمیز و خوبی بود. درحالی که مادر آنی نگران بود که توی تاریکی مسیرو گم کنیم آنی با استفاده از اپلیکیشن های مسیریاب به خوبی منو هدایت میکرد که به جز چند کیلومتر از راه که به شدت پر از دست انداز بود مشکلی نداشتیم. حوالی نیمه شب بود که به شهر محل اقامت خاله آنی رسیدیم که متوجه شدیم برامون شام نگه داشته و ما با وجود غذای مختصری که توی راه خورده بودیم اونجا هم شام خوردیم و بعد هم خوابیدیم. توی خونه ای که آنی کلی ازش خاطره داشت. درحالی که طبق اپلیکیشن ها مموری من هشتاد و هشت کیلومتر اون طرف تر خونه اخوی گرامی بود! یه نکته جالب هم بارش چند دقیقه ای باران توی نصف شب بود.

دوشنبه شانزدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه با باجناق های گرامی هماهنگ کردیم و بعد راه افتادیم. تصمیم گرفته بودیم که این بار از طریق آزادراه جدید تهران شمال بریم. وارد تهران شدیم و از جنوب تا شمال شهرو (اگه اشتباه نکنم) درحدود یک و نیم ساعت طی کردیم. تغییر فرم خونه ها و مدل ماشین ها در طول این مسیر برام جالب بود. در اول اتوبان یه باجه پرداخت عوارض بود که خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم هنوز خالیه غافل از اینکه بعدا ناچار میشم به صورت الکترونیکی پرداختش کنم! از یه اتوبان خوب با هجده تونل کوچک و بزرگ گذشتیم. خدایی ساخت این اتوبان اصلا ساده نبوده اما همچنان معتقدم میشد زودتر از این ساختشو تموم کرد. اواخر یکی از تونلهای بلند مسیر بود که یه ماشین سنگین راهنما زد و اشاره کرد که ازش سبقت بگیریم، ماشین پشت سریش که میشد ماشین جلوئی ما هم سبقت گرفت اما من جرات نکردم و جالب این که پلیس بلافاصله بیرون تونل اون ماشینو نگه داشت! به قول آنی شاید راننده اون ماشین سنگین خودش پلیس نامحسوس بود! حوالی مرزن آباد اتوبان تموم شد و وارد جاده قدیم چالوس شدیم و بعد از عبور از هجده تونل به تونل شماره نه رسیدیم! از رستورانهای مختلف گذشتیم و بالاخره توی رستوران اوشن توقف کردیم و ناهار خوردیم، از جمله یه ماهی که صاحب رستوران جلو چشم خودمون اونو از استخر بیرون رستوران گرفت و برد تا آماده اش کنه.

با باجناق های گرامی تماس گرفتیم و متوجه شدیم که فقط چند دقیقه با ما فاصله دارند پس همون جا موندیم تا اونها هم برسند و بعد اونها تازه سفارش ناهار دادند از جمله ماهی که این بار صاحب رستوران و شاگردش هرکاری که کردند نتونستند یه ماهی دیگه بگیرند و از باجناق های گرامی خواهش کردند سفارششونو عوض کنند! بعد از خوردن غذا وقتی برای دو پرس غذا (یه چلو ماهی و یه چلوکباب بختیاری)  و یه ظرف دوغ صد و سی هزار تومن پول دادم تازه فهمیدم چرا منو رستوران قیمت نداشت!

این بار با سه ماشین پشت سر هم راه افتادیم که البته گه گاه یکی دو ماشین بینمون فاصله می انداختند. هوا در آستانه تاریکی بود که به ویلای قدیمی باجناق گرامی رسیدیم (که از این به بعد بهش میگم باجناق اول که البته فقط به خاطر سن بالاتر ایشونه) شام خوردیم و مقداری از وسایل ویلا رو جمع کردیم و بعد هم خوابیدیم.

سه شنبه هفدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه بقیه وسایل ویلا رو جمع کردیم و تا جایی که امکان پذیر بود با ماشین های خودمون به ویلای جدید بردیم. ویلایی که مثل ویلای قبلی در یک روستای چسبیده به چالوس بود اما در یک سمت دیگه شهر. ویلایی که زمین خیلی کوچک تری داشت اما نوساز و سه طبقه بود. یک سالن بزرگ با یک آشپزخونه اوپن در کنارش در طبقه اول، سه اتاق خواب در طبقه دوم و یک بهارخواب در طبقه سوم. توی طبقه اول موبایل به سختی خط میداد اما توی طبقه های بالاتر خط دهی خیلی بهتر بود. یک طرف ویلا یه مزرعه برنج بود که عماد با دیدنش گفت: من می رم توی این چمن فوتبال بازی کنم! اما با دقت بیشتر متوجه اشتباهش شد. یکی از اتاق خواب ها دارای کولر و حمام و دستشویی مجزا بود که بلافاصله توسط باجناق اول اشغال شد! هوا هم حسابی گرم و شرجی بود.

باقی مونده وسایلو با وانت آوردند و دوتا کارگر نوجوان اهل افغانستان بارهارو خالی کردند. کارگرهایی که سنشون به نظر خیلی بیشتر از عماد نبود و بارها توسط صاحب وانت تحقیر شدند و هربار فقط خندیدند! البته خدا از دلشون خبر داشت. کاش اونهایی که نژاد پرستی توی آمریکا و اروپا را محکوم میکنند یه نگاه هم به مملکت خودمون می انداختند. 

بالاخره همه وسایل جابجا شد و بعد مشغول چیدن وسایل شدیم.

بعد از شام بود که دختر باجناق دوم که دانشجوی رشته مامائیه یه کتاب آورد و داد دستم. گفتم: جریان چیه؟ گفت: فردا آنلاین امتحانشو دارم. برای تقلب روی شما حساب میکنم!

شب به دلیل گرمای هوا و نداشتن کولر پنجره هارو باز کردیم اما خیلی زود متوجه شدیم که چه اشتباهی کردیم چون مورد هجوم همه جانبه ارتش پشه ها قرار گرفتیم و تاصبح فقط خودمونو میخاروندیم!

چهارشنبه هجدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

صبح بعد از بیدار شدن از خواب اومدیم طبقه همکف و فهمیدیم باجناق دوم و خانواده اش دیشب اومدن طبقه همکف و زیر کولر اونجا خوابیدن و مارو در نبرد دیشب تنها گذاشتن! بعد از خوردن صبحانه بیشتر افراد مشغول کارهایی مثل چیدن وسایل یا آماده کردن غذا و .... بودند اما من و دختر باجناق دوم  مشغول مطالعه بودیم! بعدازظهر توی گوگل مپ‌ نزدیک ترین کافی نت را سرچ کردم و بعد من و هردو دختر باجناق دوم و عماد با طی مسیر هزار و هفتصد متری به اونجا رسیدیم که متوجه شدیم این کافی نت فقط یک کامپیوتر داره و درواقع شانس آوردیم که اشغال نبود! بعد هم هرکسی در محل ماموریت خودش قرار گرفت. 

من: پیدا کردن جوابها توی کتاب

دختر باجناق دوم: تبادل نظر با همکلاسی ها توی واتس آپ 

خواهرش: زدن جوابها توی سایت

عماد: چه عرض کنم؟!

جالب اینجاست که جواب یکی از سوالها رو پیش از این که ما پیدا کنیم عماد گفت! و گفت: توی کتابمون خوندیم! که بعدا دیدیم درست گفته!

بعد از اتمام امتحان سوار ماشین شدیم و خواستم برگردم ویلا که هر سه نفر صداشون دراومد و گفتند دیگه حوصله شون از اون ویلا سررفته! پس یکی دو ساعت چالوس گردی کردیم و بعد عماد گفت یه کافی شاپ خوب توی گوگل مپ پیدا کرده، با راهنمایی عماد رفتیم توی یه پاساژ که اسمشو یادم نیست و کافی شاپ داخل اون و بعد هم یه جعبه شیرینی خریدیم و به عنوان شیرینی ویلا تقدیم باجناق اول کردیم! و به این ترتیب یه آهنگ دیگه هم به آهنگهایی که توی ذهنم حک شدن اضافه شد که متاسفانه این بار از آهنگ های رپ عماد بود! شب بعد از تاریکی هوا برای اولین بار رفتیم کنار دریا و کمی قدم زدیم و بعد برگشتیم ویلا. جالب این که اون شب بالاخره بعد از چند شب اولین برد خودمو توی ورق بازی به دست آوردم!

از امشب ما هم همراه با خانواده باجناق دوم توی طبقه همکف و زیر کولر خوابیدیم.

پنجشنبه نوزدهم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه

اونروز تا همه بیدار شدند و صبحانه خوردیم ظهر شد بعد هم (اگه درست یادم مونده باشه) بارون گرفت. بعدازظهر هم رفتیم کنار آب و چند ساعتی توی دریا بودیم و خوش گذشت. البته باجناق اول بیشتر به دنبال پیدا کردن و خرید زمین بود و منو هم تشویق میکرد با فروش خونه فعلی توی شمال زمین بخرم. اما چون من عملا امکان مراجعه مکرر به شمال و خرید و فروشو ندارم و مهم تر از این شم اقتصادیم تعریف چندانی نداره از خیرش گذشتم!

شب هم برگشتیم ویلا و خوابیدیم. دختر باجناق دوم هم با ذوق نمره بیست امتحان روز گذشته رو توی سایت بهم نشون داد!

جمعه بیستم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

امروز بعدازظهر باجناق اول که دید همه مون حوصله مون سررفته ترسش از کرونا رو بی خیال شد و خواست تا برای گردش بیرون بریم. یه مقدار توی روستاها چرخیدیم و از جمله از جلو کوچه جناب مهرزاد قهرمان پاراالمپیکی کشورمون هم گذشتیم و به سد ذوات رسیدیم. یه سد کوچیک روی رودخونه سردابرود که سرریز آبش دوباره توی رودخونه جاری شده بود. در هر دو طرف رودخونه هم انواع درختها دیده میشد. درمجموع جای قشنگی بود و کلی چرخیدیم و کلی هم عکس گرفتیم. عسل هم از هر رنگ سنگ یکی برداشته بود تا بیاره که آنی اجازه نداد و بالاخره فقط چند سنگ خیلی کوچیکو با خودش آورد.

 اول قرار بود از دامنه کوه هم بالا بریم اما به خاطر ازدحام جمعیت و ترس از شیوع کرونا از خیرش گذشتیم. برگشتیم ویلا و بعد از مدتی خوابیدیم.

شنبه بیست و یکم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه

امروز هم تا بعدازظهر توی ویلا بودیم. بعدازظهر بود که باجناق اول پیشنهاد کرد به جای دیروز بریم به دامنه کوه، اما چندان استقبالی نشد و درنهایت فقط هر سه باجناق رفتیم و آنی و همسر باجناق دوم. از کنار سد ذوات گذشتیم و رفتیم توی جنگل. درحالی که صدای آب رودخانه به گوش میرسید از راههای باریک و پیاده روی که لابلای درختها ساخته شده بود میگذشتیم، یکی دو بار هم از پلهای باریک و چوبی روی رودخونه عبور کردیم. گه گاه از کنار درختان انجیر میگذشتیم که  میوه هاشون روی زمین ریخته بود. متاسفانه من کفشهای پیاده روی خودمو توی این سفر نبرده بودم و بارها توی راه پاهام لیز میخورد. اما لذت این گردش توی طبیعت با چیز دیگه ای قابل مقایسه نبود. کلی هم عکس و فیلم گرفتم.

 خلاصه که منظره طبیعی اونجا واقعا زیبا و لذت بخش بود. و نهایتا در هنگام بالا رفتن از یک صخره بود که در حالی که به شدت مراقب کفشم و لیز نخوردن بودم صدایی به گوشم رسید و متوجه شدم که به درجه گسیختگی خشتک نائل شده ام!

یکشنبه بیست و دوم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

امروز هم مقداری بارندگی داشتیم و تا غروب نشد از خونه بیرون بریم. تا عصر که همگی با هم رفتیم چالوس گردی و توی مغازه ها و پاساژها چرخیدیم و سوغاتی خریدیم. 

دو ماه پیش بود که تصادفا توی خونه اون مربای گل گاو زبان که سال پیش از قنادی تی شین چالوس خریده بودم و بعد از مرگ مامان کلا فراموشش کرده بودیم پیدا کردیم و مصرف شد. این بار توی قنادی تی شین بین دو نوع از مرباها شک داشتم که کدومو بخرم که آنی یکی شونو نشونم داد و گفت: این دیگه چیه؟ و من هم همونو خریدم! یعنی مربای شقاقل. انشاالله اون یکی (مربای شش میوه) هم برای سفر بعدی به شمال که البته امیدوارم سفر بعدی مون نباشه چون دیگه خیلی داره تکراری میشه! برای اولین بار در طول تاریخ رشته خوشکار هم خریدیم. میخواستم برای اولین بار بنزین سه هزار تومانی بزنم که دختر باجناق دوم لطف کرد و کارت سوختشو داد تا با اون بنزین هزار و پونصد تومنی بزنم. اون شب هم بعد از غروب آفتاب رفتیم لب دریا و مقداری قدم زدیم. رشته خوشکار ها هم خورده شد که نمیتونم بگم خیلی محشر بود و رفت توی لیست خوراکی های مورد علاقه ام اما بد هم نبود.

دوشنبه بیست و دوم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

اون روز صبح بعد از بیدار شدن از خواب و خوردن صبحانه باجناق دوم و خانواده اش راهی شدند، اما ما تا جمع و جور کردیم و راه افتادیم بعد از ناهار بود. دوست داشتم باز هم از مسیر کلاردشت بریم و این بار طعم بستنی سرخ کرده را که سال پیش نشد بخوریم امتحان کنم که آنی گفت: اگه فقط برای همین میخوای تا اونجا بری قول میدم طرز تهیه شو سرچ کنم و خودم توی خونه برات درست کنم! پس باز هم از جاده چالوس و بعد اتوبان جدید اومدیم و حدود ساعت شش به محل زندگی اخوی گرامی رسیدیم. کلی عکس و .... از مموری گوشیم ریختم توی حافظه داخلی تا محتویات اون مموری توش جا بشه اما بعد دیدم هنوز روی حافظه داخلی فضای خالی بیشتری دارم! پس محتویات اون مموری را با کمک کامپیوتر خونه اخوی روی حافظه داخلی کپی کردیم و در آستانه اتمامش برق قطع و وصل شد و همه اش پرید! شب خوابیدیم و باز هم مورد هجوم پشه ها قرار گرفتیم!

سه شنبه بیست و سوم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

اون روز صبح وقتی بیدار شدم متوجه شدم اخوی گرامی زحمت کپی کردن محتویات اون مموری را روی حافظه داخلی گوشیم کشیده. کلی عکس و فیلم و موسیقی برگشته بود اما هیچکدوم اسمی نداشت و به جای اسمشون یه شماره بود. اما باز هم خداروشکر. 

بعد از صبحانه راه افتادیم و توی راه برای اولین بار در طول تاریخ بنزین سه هزار تومانی زدیم و بعد رفتیم خونه خاله آنی و مادرشو سوار کردیم و حرکت کردیم.

بعد از کاشان و توی استراحتگاه مارال ستاره برای ناهار برای اولین بار مرغ دوپیازه آلو (غذای خوشمزه و محلی شیراز) را خوردیم و دو جعبه از شیرینی های محلی قزوین (نان چرخی و نان چایی) را هم خریدیم که متوجه خواهر آنی (همسر باجناق اول) شدیم که با بچه اش قدم میزدند و گفتند گرچه قصد داشتند چند روز دیگه هم توی شمال بمونند با رفتن ما حوصله شون سررفته و اونها هم راهی شدند! از اونجا تا ولایت با اونها همراه بودیم و رکورد سرعت توی رانندگی خودم را هم شکستم و برای اولین بار با صد و شصت کیلومتر سرعت در ساعت توی اتوبان رفتیم البته فقط برای چند ثانیه و بعد به دستور آنی سرعتو کم کردم.

 رسیدیم ولایت، اول مادر آنی را به خونه شون رسوندیم و بعد برای شام خدمت پدر بزرگوار رسیدیم و بعد هم برگشتیم خونه.

چهارشنبه بیست و چهارم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

امروز و فردا را هم مرخصی بودم و اول هوس کردم برم سر کار اما بعد رفتم سراغ کارهای اداری. یک سر رفتم سراغ وامی که میخواستم بگیرم که گفتند نامه اومده فقط به پرسنل بیمارستانها تعلق میگیره و نه درمونگاه ها! بعد رفتم سراغ پیگیری چندماه از اوایل کارم که چند روز پیش از سفر تصادفا متوجه شدم برام بیمه رد نشده و توی شبکه هم به جای این که ببینند چرا اشتباه کردن به من می گفتن چرا تا حالا متوجه نشده بودی؟!

بقیه روز هم درحال استراحت بودیم و باز کردن چمدونها.

پنجشنبه بیست و پنجم تیرماه سال یکهزار و سیصد و نود و نه 

امروز هم توی خونه بودیم. بعدازظهر بود که گوشیم خاموش شد، گفتم حتما مثل هربار دوباره روشن میشه اما هنوز روشن نشده دوباره خاموش شد و دوباره و دوباره و دوباره و ...... بردمش یکی دوتا مغازه تعمیر موبایل که گفتند باید دوباره فلش بشه، از یکی دیگه پرسیدم که گفت: فلش نمیخواد، باید یه فایل از اینترنت دانلود کنم و روش نصب کنم درست میشه اطلاعاتت هم حفظ میشه. من هم خوشحال گذاشتمش اونجا و برگشتم خونه و روز جمعه که گرفتمش جناب تعمیرکار فرمودند با دانلود فایل درست نشد فلشش کردم! حالا اون محتویات مموری هنوز روی خود مموری هست اما اون مطالبی که اول از روی مموری فرستادم روی حافظه داخلی کلا نابود شد و همین طور کل عکسها و فیلمهایی که توی این سفر گرفتم و پست خاطرات بعدی که کلی فکر کردم تا سه چهار موردش یادم بیاد و خاطرات سفر که توی واتس آپ ذخیره کرده بودم و کلی فکر کردم تا به یادم بیان :((

پ.ن۱: دارم مدارک جور میکنم برای یه وام دیگه که گرچه مبلغش پایینه اما دیگه چاره ای نیست. این یکیو فقط وقتی گرفتم می نویسم!

پ.ن۲: روزی که میخواستیم حرکت کنیم عسل با چند عروسک اومد پیش آنی و گفت: میشه اینهارو هم بیارم؟ آنی گفت: فقط یکی شونو انتخاب کن. عسل همه شونو برد توی اتاقشون تا یکی شونو انتخاب کنه، چند دقیقه بعد از جلو اتاق رد میشدم که دیدم عسل همه عروسکهارو به ترتیب گذاشته جلوش و بهشون میگه: یه سوال می پرسم هرکدومتون درست جواب بده با خودم میبرمش خب بگین ببینم شیش شیش تا؟! (مسئله اینه که عسل خودش هم جدول ضربو بلد نیست!)

بعدنوشت: آنی لطف کرده و بعد از چند سال وبلاگشو آپ کرده و خواسته اینجا اعلام کنم. این شما و این هم پست جدید آنی!

اندر حکایت خوردن رطب و منع آن!

سلام 

سال پیش وقتی باجناق گرامی کلید ویلاشو داد تا موقع مسافرت بریم اونجا و چند هفته پیش از ما هم کلیدو به باجناق دیگه هم داده بود باید فکر اینجا رو هم میکردیم!

یکی دو هفته پیش بود که باجناق گرامی تماس گرفت و گفت: ویلاشو فروخته و یه ویلای دیگه خریده و اواسط تیرماه باید اسباب کشی کنه و از من و باجناق دیگه خواست که هم باهاشون بریم سفر و هم توی اسباب کشی کمکشون کنیم!

البته من تلاشهای مذبوحانه ای برای نرفتن به سفر کردم به عللی مثل:

۱. شیوع کرونا 

۲. ندادن مرخصی از سوی شبکه به دلیل شیوع کرونا

۳. کمبود منابع مالی برای سفر در ایام ساخت خونه

۴. حرف مردم (هنوز سالگرد مادرش نشده پا شده رفته مسافرت)

۵. این یکیو یادم نمیاد!

۶. این یکیو هم اصلا نمیشه اینجا نوشت!

اما آنی پس از شنیدن همه دلایل با آوردن دلایل بسیار قوی منو قانع کرد که باید بریم سفر و مهم ترین دلیلش هم این بود: ما می ریم!

خلاصه که هفته آینده همراه با همسایگان آینده راهی ویلای آینده (!) باجناق گرامی میشیم که ظاهرا فاصله چندانی با ویلای قبلی نداره. و تنها کاری که میتونم بکنم اینه که حداکثر اقدامات لازمو برای جلوگیری از انتقال احتمالی ویروس انجام بدم.

قبلا هم سابقه یک مسافرت دیگه با باجناق های گرامی داشتیم که بنا به دلایلی امکان نوشتنش توی وبلاگ وجود نداشت. سفری که از مازندران شروع شد و به آستارا رسید و نهایتا سری به بانه زدیم و بعد به ولایت برگشتیم. اما طبیعتا امسال خبری از این گشت و گذارها نخواهد بود و نمیدونم این سفر در حدی باشه که بشه براش سفرنامه نوشت یا نه؟ 

فعلا

پ.ن۱: کارهای اداریو برای گرفتن سومین وام برای ساخت خونه شروع کردم. خدایی ماهی سه تا قسط وام دادن ساده نیست اما چاره ای هم نیست. 

پ.ن۲. با عسل و آنی جایی هستم که یکدفعه پام به جایی گیر میکنه و میخورم زمین! آنی ناخودآگاه شروع میکنه به خندیدن و عسل بهش میگه: می خندی؟ شوهرت خورده زمین و تو می خندی؟ الان باید گریه کنی برای شوهرت! 

سوگ موسیقائی!

سلام 

من هیچ وقت از گوشی هوشمند شانس نیاوردم. از اولی شون که سونی اکسپریا سی بود و حافظه داخلیش فقط یک گیگا بایت بود، تا این گوشی فعلی (سامسونگ A8) که حدود یک ماه بعد از خریدنش و درست دقایقی پیش از بازی ایران و مراکش توی جام جهانی از دستم افتاد و صفحه اش خرد شد و از همون موقع هر چهار روز یک بار یه مشکلی داره، مثلا اون ماجرای خاموش و روشن شدن خودبخودی که همون طور که بی دلیل ظاهر شد و کسی هم نتونست علتشو پیدا کنه مدتیه که خودبخود هم قطع شده، اما وای اگه یه روز گوشیو به دلیلی خاموش و روشن کنم، تا چند روز دوباره همون آشه و همون کاسه و گاهی مثلا نیم ساعت پشت سر هم خاموش و روشن میشه و کفرم حسابی درمیاد، و بعد دوباره درست میشه، با این قیمت ها هم که گوشی خریدن کار حضرت فیله.

مدتی بود که گوشیم مرتب پیغام میداد حافظه داخلی پر شده. اول هرچقدر عکس و فیلم و.... توی حافظه داخلی بود فرستادم توی مموری اما فایده ای نداشت. بالاخره یه روز دیدم دیگه چیزی توی حافظه داخلی نیست اما باز پیغام میداد که پره! بی خیالش شدم تا این که گوشیم عملا از کار افتاد. بردمش تعمیر که بهم گفتند ویروس گرفته و باید فلش بشه. ماجرای فلش سال پیش توی تهرانو بهش گفتم(توی وبلاگ نوشتم) که گفت همه پیامها و شماره هاتو نگه میدارم و همین کار رو هم کرد و مشکل هم حل شد. 

روزی که رفتم گوشیو بگیرم گفت مموری گوشیت مشکل داره. گفتم: یعنی چی؟ چکارش کنم؟ گفت: باید هرچیزی که توش هست بریزی روی کامپیوتر بعد فرمتش کنی و دوباره برشون گردونی روی مموری. گفتم: خودتون زحمتشو میکشین؟ گفت: من نمیتونم ببر یه جای دیگه(خدایی اگه میگفت خودم این کارو میکنم شک میکردم که داره کلا الکی میگه) بردم جای دیگه و گفتم می رم جایی و برمیگردم، وقتی که برگشتم گفت: مموریت مشکل داره فرمتش کردم اما دیگه نمیشه چیزهایی که روش بود از توی کامپیوتر برگردونیم توی مموری! گفتم: خب حالا من چکار کنم؟ گفت: چاره ای نیست باید یه مموری دیگه بخری! خریدم و همه چیزو از روی کامپیوتر ریخت روی مموری و برگشتم خونه.

برگشتم خونه و پوشه آهنگ ها رو باز کردم، من حدود شش گیگابایت آهنگ توی گوشیم داشتم، آهنگ هایی که از زمانی که گوشیم حتی هوشمند هم نبود جمع کرده بودم. از آهنگ اصلی بادا بادا مبارک بادای حسین همدانیان تا چند آهنگ رپ که ارزش گوش دادن داشتند (نه مثل بعضی از آهنگهای رپ که طرف از اول تا آخرش یا به بقیه رپرها فحش میده یا از خودش تعریف میکنه) از شجریان تا دی جی مریم، از چاوشی تا سلین دیون، از مرضیه تا  علیشمس و .........

نه که همه شون مورد علاقه ام باشند، خیلی شونو برای این نگه داشته بودم که منو به یاد کسی یا چیزی یا خاطره ای می انداختند. مثلا تو عزیز دلمی منصور که برای اولین بار زمانی گوشش داده بودیم که برای خرید عید از شهر اسمشو نبر رفتیم اصفهان و از ترس انفجارهای شب چهارشنبه سوری به خونه یکی از همکلاسی های دوره دانشجویی آنی پناه بردیم و نهایتا پدر و مادرش شب همون جا نگهمون داشتند! یا ترانه کجایی دادا از شاهین نجفی که مال شبی بود که با اخوی سوار بر اتوبوس می رفتیم تهران تا اون بره خوابگاه دانشجوییش و من خوابگاه دانشگاه علوم پزشکی استان تا توی دوره سه روزه طب کار شرکت کنم (قبلا توی وبلاگ نوشتم) اون شب برای چند ساعت ترانه های گوشی اخوی را گوش دادیم درحالی که هرکدوممون یکی از هدفونها توی گوشمون بود یا ..... بگذریم.

داشتم اولین ترانه رو گوش میدادم (اگه یه روز بری سفر با اجرای مشترک فرامرز اصلانی و داریوش) که رفتم بقیه ترانه هارو نگاه کنم و یکدفعه خشکم زد. حدود ده درصد از ترانه ها بودند و بقیه شون ناپدید شده بودند! رفتم سراغ مغازه که گفت: من هرچیزی که توی کامپیوترم بود ریختم توی مموری! نمیدونستم چکار کنم، انگار عزا گرفته بودم، آخه چند سال طول کشیده بود که این آهنگ هارو جمع کنم و حالا یکدفعه ناپدید شده بودند،سلیقه موسیقاییم هم حدودا شصت درجه با آنی و صد و هشتاد درجه با عماد فرق داره! به هر حال مموری فرمت شده را نگه داشتم تا دو هفته پیش که اخوی از تهران اومده بود. جریانو که بهش گفتم مموریو ازم گرفت و بردش تهران. دیشب سر شیفت یکدفعه یادم به مموری افتاد، باهاش تماس گرفتم که گفت: کلی آهنگ و عکس از توی مموریت برگردوندم! و حالا من نمیدونم در چه حدی و به عبارت دیگه نمیدونم باید ذوق کنم یا به عزاداریم ادامه بدم و فقط همین ده درصد از ترانه ها برگشتن؟

پ.ن۱: شرمنده اگه این پست بی مزه بود، بخصوص که یه خواننده بسیار محترم جدید از اون ور آب به وبلاگ اضافه شده (البته همه شما محترم هستید) اما طبق قانون این وبلاگ نخواستم بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم.

پ.ن۲: تا الان هشت مورد برای پست خاطرات بعدی پیدا شده!

پ.ن۳: بچه ‌ها گاهی حاضر به استفاده از تجربیات والدین نیستند و قصد دارند خودشون یه چیزهایی را تجربه کنند که در خیلی از موارد سرشون به سنگ میخوره. (این هم پی نوشتی که هربار از اعضای خانواده می نوشتم شرمنده که نمیتونم توضیح بیشتری بدم درواقع بیشتر برای ثبت در تاریخ نوشتم!)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۸)

سلام 

۱. خانمی که توی آزمایشگاه یکی از درمونگاه های روستایی کار میکرد انتقالی گرفت و رفت یه شهرستان دیگه. جایگزینش میگفت: توی چند روز اول کارم مردم میومدن سراغ جواب آزمایش هاشون و هرچقدر می گشتم جوابی پیدا نمی کردم. بالاخره شماره مسئول سابق آزمایشگاهو از پرسنل گرفتم و بهش زنگ زدم و گفتم جواب آزمایش های روزهای آخر کارتونو کجا گذاشتین؟ گفت: وقتی دیدم چند روز دیگه از اونجا می رم هرکی برای آزمایش میومد خونشو میگرفتم و بعد که میرفت بیرون می انداختمش توی سطل زباله!

۲. خانمه اومد توی مطب و گفت: دکتر! پس همه از ترس کرونا ماسک زدن شما چرا ....؟ اهه شما هم که زدین!

۳. ساعت حدود پنج صبح بود و هوا کم کم داشت روشن میشد که مریض اومد. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: از نصف شب مشکل داشتم اما گفتم بد موقع مزاحم نشم صبر کنم هوا که روشن شد بیام!

۴. شیفتم تموم شد، وسایلمو برداشتم و از خانم دکتری که به جام اومده بود خداحافظی کردم و راه افتادم که از درمونگاه بیام بیرون که خانمه از راه رسید و گفت: داری میری؟ من مریض دارم! گفتم: شیفتم تموم شده، خانم دکتر توی مطب هستن. گفت: من چون دیدم شما هستین رفتم شوهرمو آوردم، این خانم دکترو قبلا هربار اومدم پیشش خوب نشدم (!) حالا نمیشه خودتون ببینیدش؟ گفتم: وقتی خانم دکتر نشسته توی مطب که نمیشه من بیام اونجا مریض ببینم که! گفت: خب بیا همین جا ببینش! گفتم: حالا مشکلش چیه؟ گفت: هیچی چیز مسموم خورده استفراغ میکنه!

۵. به یه بچه گفتم: اسهال هم داری؟ گفت: نه، پدرش گفت: هرچی دکتر می پرسه راستشو بگو از چی می ترسی که راستشو نمیگی؟ بچه گفت: خب اسهال ندارم چیو راستشو بگم؟!

۶. مَرده پسر چهار پنج ساله شو آورده بود و گفت: سرما خورده. گفتم: گلو درد داره؟ گفت: نمیدونم، بعد از بچه پرسید: گلوت درد میکنه؟ اون هم گفت: آره. بعد پرسیدم: سرفه هم می کنه؟ مرده از بچه پرسید: سرفه میکنی؟ ..... دیگه اواخر کار رسما از خود بچه سوال میکردم!

۷. نسخه خانمه را که نوشتم یه دفترچه دیگه گذاشت روی میز و گفت: هرچقدر به دخترم گفتم بیاد پیشتون گفت من روم نمیشه حالا میشه براش دارو بنویسین؟ گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: الان پونزده سالشه توی بینیش اصلا مو نداره!

۸. مرده گفت: من دو روز به یه علتی همه اش نشسته بودم و یه طرف نگاه میکردم حالا وقتی سرمو میچرخونم به همون جا که می رسه درد میگیره و یه 《تیک》صدا میکنه. گفتم: خب طبیعیه بهش فشار اومده به تدریج درست میشه. گفت: واقعا طوری نیست؟ هربار که گردنمو میچرخوندم میترسم یهو سرم کَنده بشه بیفته!

۹. (۱۴+) به مسئول آزمایشگاه یکی از مراکز روستایی گفتم: سرتون هنوز خلوته؟ گفت: نه ترس مردم دیگه ریخته، و چون مدتیه آزمایش ندادن همه هجوم آورده اند برای دادن آزمایش، انگار سهمیه شون دیر شده! گفتم: حالا نتیجه آزمایششون با آزمایش های قبلی شون خیلی فرق میکنه؟ گفت: نه فقط کم کم داره همه آزمایش های بارداری شون مثبت میشه!

۱۰. (۱۲+) خانمه اومد توی درمونگاه، مستقیم رفت سراغ پذیرش و پرسید: کدوم یکی از خانمهای اینجا شیر میدن؟! (ترجمه: مسئول دادن شیر خشک هستند؟)

۱۱. مرده گفت: من مدتهاست که قرص اعصاب میخورم. دکترم گفته بود قرصتو بعد از غذا بخور، دیروز کار داشتم قرصو پیش از غذا خوردم حالا از صبح ادرارم خون شده!

۱۲. داشتم مریض می دیدم که دیدم دست و پای یه نفرو گرفتن و دارن میبرن توی اتاق تزریقات. بلند شدم و رفتم سراغش و گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: داشت یه اتاق دربسته را رنگ میزد که یکدفعه افتاد. به مریضه گفتم: الان چتونه؟ گفت: الان که تو فضاااام!

پ.ن۱: تمام خاطرات این پست مال این چند روز از نوشتن پست قبل تا امروزه که همون موقعی که می اومدن می نوشتم توی واتس آپ که یادم نره، چندتا خاطرات قدیمی تر هم که روی کاغذ نوشته بودم موندند برای پستهای بعدی. 

پ.ن۲: تولد پدر بزرگوار دیروز نبود اما چون اخوی داشت میرفت تهران در یک اقدام خودجوش یکهویی براش تولد گرفتیم. حتی بدون کیک و با بستنی! به هرحال آدم زنده زندگی میخواد، تنهایی هم سخته.

پ.ن۳: دیشب با آنی و عسل توی پارک نزدیک خونه قدم میزدیم. پارکی که تقریبا همه چراغهاش خاموشه و حتی سرویسهای بهداشتی شون قفل شده! یکدفعه آنی گفت: گاهی تعجب می کنم که چقدر به هم شبیه شدیم! وقتی برگشتیم خونه توی آینه نگاه کردم خدایی خیلی هم شبیه نبودیم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۷)

سلام 

۱. مرده گفت: چند روزه که شکمم درد میکنه، میفهمین که منظورم از درد چیه؟!

۲. قرصهایی که پیرمرده آورده بود نگاه کردم و از هرکدوم براش چند بسته نوشتم. گفت: یه قرص دیگه هم میخورم، پوسته شو نیاوردم. گفتم: قرص چی بود؟ گفت: نمیدونم. گفتم: چه رنگی بود؟ گفت: فقط یادمه کوچیک بود!

۳. یه پیرمرد و پیرزن اومدن توی مطب و گفتن: هربار که می اومدیم پیش شما برامون پیامک می اومد که از کار شما رضایت داریم یا نه؟ اما بلد نبودیم جوابشو بفرستیم، گفتیم حالا که اینجایین بیاییم خودمون ازتون تشکر کنیم!

۴. توی سوالهام از خانمی که بچه شو آورده بود به تشنج شک کردم. گفتم: خودشو خیس نکرده بود؟ گفت: نه. چند لحظه بعد مادره گفت: فقط سریع شلوارشو عوض کردم و آوردمش. گفتم: توی این وضعیت شلوارشو چرا عوض کردین؟ گفت: آخه جیش کرده بود. گفتم: شما که گفتین خودشو خیس نکرده بود. گفت: خب آره خودش خیس نشده بود فقط شلوارش تر شده بود!

۵. ساعت یک صبح پسره با گرفتن ویزیت آزاد اومد و گفت: از صبح آبریزش بینی دارم، فقط چند بسته قرص حساسیت میخوام! فردا صبح که به دکتر شیفت صبح گفتم گفت: این که چیزی نیست یه بار ساعت پنج صبح یکی اومد و گفت: یک هفته است بدنم بی حاله!

۶. مَرده اومد توی مطب و گفت: مادرم توی ماشینه، حالش خیلی بده نمیتونم پیاده اش کنم، میشه بیایین توی ماشین ببینینش؟ رفتم و دیدمش و گفتم: کسی را دارین که توی خونه بهشون سرم بزنه؟ گفت: بنویسین میارمش پایین همین جا بزنن براش!

۷. صبح که رفتم توی یکی از درمونگاه های روستایی به یکی از پرسنل گفتم: چه خبر؟ گفت: دیروز به دو نفر از اهالی روستا زنگ زدیم و گفتیم: تست کرونا که توی شهر داده بودین مثبت شده، چند دقیقه بعد با همه اهل منزل اومدن توی درمونگاه و هرچقدر فحش بلد بودن بهمون دادن و گفتن: شما به چه حقی میگین ما مثبت شدیم؟!

۸. نسخه مَرده را که نوشتم گفت: حالا بیا به داروخونه بگو این پول نداره داروهاشو همین طوری بهش بدین آفرین عزیزم بشی!

۹. خانمه از راه رسید یه نگاه کرد توی مطب و گفت: باز هم این دکتره شیفته؟ یه خانم دیگه گفت: میشناسیش؟ گفت: آره مهربونه اما زیاد چیزی حالیش نیست!

۱۰. داشتم یه مریضو می دیدم و از پشت در صدای خانمه می اومد که میگفت: حالا می ریم پیش دکتر تا به محمدرضا آمپول بزنه، و بعد صدای یه بچه که میگفت: نههههه! بعد خانمه میگفت: چرا به دکتر میگم محمدرضا شیطونی میکنه براش آمپول بنویس. باز بچه میگفت: نهههههه ، ... وقتی خانمه اومد توی مطب بچه یکدفعه شروع کرد به گریه کردن، خانمه گفت: نمیدونم چرا این قدر از دکتر میترسه!

۱۱. مَرده گفت: چند روزه نفس که می کشم قفسه سینه ام درد میگیره. گوشیو گذاشتم جاهای مختلف قفسه سینه اش و گفتم نفس بکشه و یه سری معاینات و سوال و بعد هم نسخه شو نوشتم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: من که زیاد درس نخوندم میدونم قلبم کجاست این که مثلا دکتره نمیدونه!

۱۲. به پیرزنه گفتم: سردرد هم دارین؟ گفت: آره سرفه هم دارم. گفتم: نه، سردرد دارین؟ گفت: آره عرق هم میکنم. گفتم: سردرد هم دارین؟ گفت: آقای دکتر من کَرَم نمیفهمم چی میگی هرچی میخوای برام بنویس!

پ.ن۱: یه زمانی همیشه به اندازه چهار پنج پست سوتی ذخیره داشتم، اما حالا این پُستو هم به زور درآوردم!

پ.ن۲: نمیدونم چرا اما چند روزه که نمیتونم برای وبلاگ های توی میهن بلاگ کامنت بگذارم، دوستان میهن بلاگی شرمنده.

پ.ن۳: آنی بهم میگه: یادم باشه بعد از کرونا ببرمت دماغتو عمل کنن! میگم: برو بابا من کی اهل این حرفها بودم؟ میگه: آخه اون قدر توی این مدت ماسک زدی که بینیت پَهن شده! (این هم برای مهندس رافائل، یکی از دوستان بسیار محترم که چند روز پیش فرمودند چرا عسل کلا جای آنیو توی این وبلاگ گرفته. دوست محترمی که بعد از نوشتن این پست رفتم توی وبلاگشون و چون کامنت های آخرین پستشونو بستن به خودم اجازه ندادم توی وبلاگشون به خاطر مرگ خاله محترمشون بهشون تسلیت بگم اما اینجا بهشون تسلیت میگم و امیدوارم غم آخرشون باشه)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۱۶)

۱. صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. خانم دکتری که شب پیش شیفت بود گفت: به نظر شما با این مسئول پذیرش چکار کنم؟ گفتم: چطور؟ گفت: دیشب ساعت دو از خواب بیدارم کرده و میگه یه نفر اومده و میگه من چندتا گوسفند دارم یکی شون از صبح ادرار نکرده!

۲. به پیرمرده گفتم: برای معده تون از این کپسول ها نوشتم که باید هرروز صبح بخورین. گفت: من هیچ وقت از این کپسول ها نخوردم، همیشه از این قرص زردها میخوردم. گفتم: باشه عوضش میکنم. کپسولو خط زدم و قرص نوشتم. پیرمرده گفت: اما هیچ وقت معده ام خوب نشد، حالا میخوای این بار از این کپسول ها بنویس ببینم بهتر میشه؟! (اون قرص زردهارو هم که جمع کردن!)

۳. نسخه مرده را که نوشتم گفت: میشه یه بسته از این قرص هم برام بنویسید؟ گفتم: یه بسته صدتایی؟ گفت: نه بابا من یه بسته صدتایی میخوام چکار؟ یه بسته ده تایی کافیه. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: ببخشید میشه بکنیدش یه بسته صدتایی؟ گفتم: من که همون اول ازتون پرسیدم. گفت: شرمنده من فکر کردم منظورتون از یه بسته صدتایی صدتا ده تاییه!

۴. داشتم برای یه پسر ده دوازده ساله نسخه می نوشتم که مادرش گفت: آقای دکتر! شما که دکترین بگین، دکتری خوبه یا حمالی؟ گفتم: چطور؟ گفت: هرچقدر که بهش میگم بشین درستو بخون اصلا گوش نمیده، فقط عاشق اینه که خودشو برسونه خونه عموش که چندتا گاو توی خونه دارن. زیر پای گاوهارو تمیز کنه و باهاشون بازی کنه!

۵. مرده گفت: دلم ورم کرده. گفتم: غذا که میخورین بهتر میشه یا بدتر؟ گفت: درد نمیکنه که بگم بهتر میشه یا بدتر فقط ورم داره!

۶. برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: من تا یک هفته پیش فکر میکردم پزشکی خیلی ساده است، مینشینین و چهارتا خط می‌ نویسین و کلی پول میگیرین اما از هفته پیش متوجه شدم که چقدر کارتون سخته. گفتم: مگه هفته پیش چه اتفاقی افتاد؟ گفت: زنم شد منشی یکی از همکارهای شما!

۷. پیرمرده گفت: من تازه یه زن گرفتم، داروی خوب برام بنویس بیوه نشه یهویی! (برگ اول دفترچه شو نگاه کردم، ۸۵ سالش بود!)

۸. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: از چند روز پیش کف پاش ترک خورده وقتی ادرار میکنه میگه کف پاش میسوزه!

۹. به پیرمرده گفتم: بفرمائید. گفت: تکلم ادرار دارم! (ترجمه: تکرر ادرار)

۱۰. نسخه پسره رو که نوشتم دفترچه شو برداشت و از مطب رفت بیرون، بعد به دوستش گفت: باز هم به این، اون دکتر اون روزی که دیگه هیچی حالیش نبود!

۱۱. به خانمه گفتم: دفترچه تونو بدین تا نسخه تونو بنویسم. گفت: توی پذیرشه داره برام نوبت میگیره حالا دارومو بنویس!

۱۲. پیرزنه گفت: پس من این همه قرص فشار میخورم پس چرا همه اش فشارم بالاست؟ گفتم: روزی چندتا قرص فشار میخورین؟ گفت: یکی!

پ.ن۱: خلوت شدن تعداد درمونگاه ها و بالاتر رفتن سطح فرهنگ مردم تعداد سوتی هارو کم کرده. احتمالا از این به بعد فاصله بین پستها بیشتر میشه.

پ.ن۲: روز بهورز، و روز علوم آزمایشگاهی و روز روان شناس با تاخیر و روز معلم، روز کارگر و روز ماما پیشاپیش مبارک (اگه روزی رو فراموش کردم شرمنده!)

پ.ن۳: عسل چند کلمه انگلیسی ازم می پرسه و معنی شونو براش میگم. بعد میگه: اگه امتحان زبان صد نمره داشته باشه من نمره بالاتر از صد بهت میدم! (فقط امیدوارم جناب B این پستو نخونه )