جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (233)

سلام

1. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ داروئی به بچه تون دادین؟ گفت: فقط یه شربت دیفن هیدرامین. گفتم: دیگه ازش دارین یا تموم شد؟ گفت: تموم شد. گفتم: خب پس یکی براش مینویسم. گفت: نه ننویسین بهش حساسیت داره!

2. به پسره گفتم: با این قرصها که خانم دکتر براتون نوشتن دل دردتون بهتر نشد؟ گفت: دردش کمتر شد اما بهتر نشد!

۳. داشتم پیرزنه را معاینه میکردم که یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: چای تازه دم درست کردم. میخورین براتون بیارم؟ پیرزنه گفت: بله بیار!

۴. به خانمه گفتم: با این استفراغی که بچه تون داره احتیاج به آمپول داره. گفت: نه! من بهش قول دادم که از آمپول خبری نیست که اومده دکتر. براش شربت بنویسین. شربت نوشتم و رفتند. دو ساعت بعد خانمه برگشت و گفت: هنوز داره استفراغ می‌کنه. گفتم: من که بهتون گفتم. حالا آمپول بنویسم؟ گفت: نههه! توی این دو ساعت فقط داره میگه چه دکتر مهربونی بود آمپول ننوشت. نمیخوام تفکراتش درباره شما خراب بشه!

5. بعد از تاریک شدن هوا داشتم مریض میدیدم و از حیاط درمونگاه گه گاه صداهایی مثل یه انفجار خیلی کوچیک  میومد. حدود یک ساعت بعد راننده آمبولانس درمونگاه اومد و گفت: تشریف بیارین توی آبدارخونه کارِتون دارم. وقتی رفتم دیدم چند قرص نون روی میزه با یه ماهی تابه نسبتا بزرگ که توش مقداری پیاز و ... داره هنوز غلغل میکنه بعلاوه چندین عدد گنجشک پخته شده! یه تفنگ بادی هم کنار دیوار بود.

6. یکی از خانمهای مسئول تزریقات (که چند ماه پیش بعد از مدتها درگیری قضائی از شوهر معتادش جدا شده بود و حضانت دختر پنج شش ساله شو هم گرفته بود) اوقاتش تلخ بود. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز با ... (دخترش) رفتیم ... (یکی از گردشگاههای طبیعی نزدیک ولایت) که دیدیم یه عروس و داماد با ماشین عروس اومدن و با اقوامشون با یه فاصله حدودا صد متری از ما شروع کردند به رقصیدن و .... دخترم گفت: بریم تماشا؟ گفتم:من که حوصله شو ندارم خودت برو ولی خیلی مواظب باش. رفت و برگشت و دیدم همچنان داره میخنده و میرقصه. گفتم: چیه؟ گفت: عروسی بابام بود!

7. یک خاطره دیگه از پیش از کرونا: توی یکی از درمونگاههای روستائی بودم که یه کاردان بهداشتی با نامه معرفی برای طرح اومد پیشم. گفتم: دانشگاه ولایت درس خوندین؟ گفت: نه زابل بودم. گفتم: چطور از اونجا سردرآوردین؟ گفت: من نمیدونستم زابل کجاست. وقتی اسمشو توی دفترچه انتخاب رشته دیدم گفتم حتما یه شهره نزدیک آمل و بابل من هم انتخابش کردم!

8. پیرزنه گفت: از خواب که بیدار شدم دیدم سرم درد میکنه. نمیدونستم فشارم رفته بالا یا اومده پائین. من هم یه لیوان آب قند خوردم یه لیوان آب غوره!

9. توی یه مرکز روستائی شلوغ بودم که بهش مرکز نمونه گیری کرونا هم داده بودند. سرمون خلوت بود. خانم مسئول بهداشت محیط درمونگاه اومد از جلو در رد بشه که خانم مسئول نمونه گیری بهش گفت: میخوای یه تست ازت بگیرم؟ رایگانه سرمون هم خلوته. خانم مسئول بهداشت محیط هم کمی فکر کرد و بعد گفت: خب بیا بگیر! چند روز بعد که دوباره رفتم اون مرکز خانم مسئول بهداشت محیط رفته بود مرخصی استعلاجی به خاطر کرونا!

10. شیفت مرکز کرونا بودم که پسره اومد و گفت: من سربازم. حالا اومدم مرخصی و یه کاری پیش اومده که یکی دو هفته نمیتونم برگردم پادگان. یه جواب مثبت بهم بدین! به زحمت راضیش کردم که اول یه تست بده تا بعد. (جوابش که براش اومد هم که دیگه من اونجا نبودم ببینم با پزشک شیفت اون روز چکار میکنه!)

11. (16+) توی یکی از مراکز روستائی از خانم مسئول آزمایشگاه پرسیدم: راستی خانم ... (مستخدم مرکز که همیشه برام چای می آورد) کجاست؟ خانم مسئول آزمایشگاه گفت: حامله شده رفته مرخصی استعلاجی. ... هم حامله شد و ما نشدیم! (قبلا که دخترها تا ازدواج نمیکردن حامله نمی شدن. الان برنامه عوض شده که این دختر مجرد انتظار داشت زودتر از یه خانم متاهل حامله بشه؟!)

12. خانمه گفت: برای اسهال میوه خوبه؟ گفتم: بعضی میوه ها خوبند. مثلا موز. گفت: موز نداریم. به جاش خیار بدم بخوره؟!

پ.ن1. بالاخره باجناق دوم و خانواده اش هم اسباب کشی کردن و همسایه مون شدن. همچنان هم مشغول مرتب کردن خونه اند و معمولا آنی میره کمکشون. عسلو هم شبها باید به زور از پیش دخترخاله هاش بیاریم خونه!

پ.ن2. بعد از حدود دو سال با دکتر پرسیسکی وراچ صحبت کردم. فرمودند همچنان در اوکراین مشغول به کارند و وبلاگهائی که میخوندند همچنان دنبال میکنند. اما مشغله کاری بهشون اجازه گذاشتن کامنت نمیده و از همه دوستان که به یادشون هستند تشکر کردند. ضمنا ادعا کردند که هنوز وبلاگ جدیدی ندارند!

پ.ن3. عسل کتاب قصه شو تموم میکنه و اونو میده به من و میگه: بابا! بیا قصه شو بخون ببین چه جالبه! میگم: باباجان! این قصه برای تو جالبه نه برای من. میگه: حالا تو بخونش. میگم: باشه بعدا میخونم. میگه: باباااا! بخون! بخون! باباااا بخون! بی مقدمه صدامو میبرم بالا و میگم:

وای انتظار میکشه منو

دل بی قرار می کشه منو

وااای وااای میکشه منو

آرزوی یار می کشه منو ...

عسل یه کم با حیرت نگاهم میکنه و میگه: این دیگه چه ترانه ای بود؟ چقدر کشت و کشتار توش بود!

روزی که "خواستگار" آمد

سلام

سه چهار سال پیش  حوالی غروب یکی از روزهای تابستون بود. با آنی و بچه ها توی خونه نشسته بودیم که تلفن خونه زنگ خورد. آنی رفت سراغ تلفن و گفت: شماره شو نمیشناسم! بعد گوشی رو برداشت و شروع کرد به صحبت کردن: الو ... سلام علیکم بفرمائین ... ممنون ... ببخشید شما؟ ... شمائین؟  ... ببخشید نشناختمتون."..." آقا خوبن؟ "..." خانم چطورن؟ ممنون ... بله هستن سلام دارن خدمتتون! ... بله ... بله ... پنجشنبه همین هفته؟ ... (یه اشاره به من کرد و گفت: پنجشنبه که شیفت نیستی؟ گفتم: نه) چشم چشم حتما خدمت میرسیم. بله بهش میگم. چشم سلام برسونین ... خدانگهدار. بعد هم گوشی رو گذاشت. گفتم: کی بود؟ گفت: "..." خانم. یه کم فکر کردم تا یادم بیاد کیو میگه. یکی از اقوام که حتی عید به عید هم خونه همدیگه نمیرفتیم. گفتم: اون وقت برای پنجشنبه دعوتمون کرد؟ گفت: بله. گفتم: به چه مناسبت؟ گفت: برای دخترش خواستگار اومده. گفت تشریف بیارین دامادو ببینین چون سابقه کار توی مرکز ترک اعتیادو دارین ببینین معتاد نباشه! گفتم: جل الخالق. مگه من عینک جادوئی دارم؟ شاید یکی معتاد باشه و بقیه اصلا متوجه نشن! اگه رفتیم و گفتم معتاد نیست و بعد معلوم شد که هست چه خاکی به سرمون بریزیم؟! گفت: من دیگه قول دادم! حالا یه چیزی ازت خواسته.

در طول چند روز آینده واقعا نگران بودم. به هرحال پای زندگی یه دختر وسط بود. بالاخره پنجشنبه از راه رسید و حوالی غروب لباسهای پلوخوری مونو پوشیدیم و سوار ماشین شدیم. خونه رو با آدرسی که بهمون داده بودند به زحمت توی کوچه های طولانی و باریک یکی از محله های حاشیه شهر پیدا کردیم. زنگ زدیم و وارد خونه شدیم. با صاحبخونه و خانمش که اومده بودند پیشوازمون سلام و علیکی کردیم و رفتیم تو. به جز ما هیچ کس دیگه ای اونجا نبود. فقط گوشه اتاق یه مرد میانسال و یه پسر جوون نشسته بودند و مشغول ورق بازی بودند. ما که وارد اتاق شدیم بلند شدند و سلام و علیکی کردیم و بعد همه مون با هم نشستیم. مرد میانسال چند ورقی که توی دستش بود به طرفم گرفت و گفت: بفرمائید! گفتم: ممنون. و بعد مشغول ادامه بازی شون شدند تا این که بازیشون تموم شد و ورقها را کنار گذاشتند. چند دقیقه بعد صاحبخونه با یه سینی چای وارد اتاق شد و به همه تعارف کرد. وقتی داشتم چای برمی داشتم یه اشاره با ابرو به اون طرف اتاق کرد و گفت: چطوره؟ گفتم: ایشون دامادن؟ گفت: بله! گفتم: چی بگم؟ ظاهرا که مشکلی ندارن. خوشحال شد و رفت سراغ نفر بعد. چند دقیقه بعد دم گوش آنی که بالاخره خانم صاحبخونه دست از سرش برداشته بود گفتم: ظاهرا تصمیمشونو گرفتن ما فقط برای خالی نبودن عریضه ایم! گفت: آره! "..." خانم کلی داره ازش تعریف میکنه. میگه همین الان ماهی دو میلیون درآمد داره. گفتم: دو میلیون این قدر براشون رویاییه؟ گفت: وقتی از درآمد شوهرش بیشتره آره! حرفمون با ورود خانم صاحبخونه با یه ظرف میوه ناتموم موند.

اونجا بودیم و شام خوردیم و بعد هم چائی بعد از شام و بعد هم بلند شدیم. در طول این مدت هیچ نشونه ای از خواستگاری ندیدم و به نظر میرسید که توافق قبلا انجام شده. بیشتر حواسم به جناب داماد بود. همون طور که به آنی گفته بودم نمی شد به همین راحتی اعتیادو توی همه تشخیص داد اما باید سعی خودمو میکردم! بالاخره بلند شدیم و از خونه شون خارج شدیم درحالی که داماد و همراهش (که بعدا فهمیدم برادرش بوده) هنوز اونجا بودند. احتمالا زیرشلواری هم با خودشون آورده بودند. حرکت که کردیم آنی گفت: خب؟ گفتم: من علامتی از اعتیاد توش ندیدم اما اگه چنین کسی بیاد خواستگاری عسل عمرا قبولش کنم. رفتارش یه طوری بود! آنی گفت: من هم ازش خوشم نیومد اما ظاهرا خودشون که خیلی راضی بودند. من هم جرات نکردم چیزی بگم.

مدتی گذشت تا این که برای عروسی دعوتمون کردند. مجلس زنونه خونه عروس و مردونه خونه همسایه شون. اگه یکی دوتا از اقوام دیگه که اونجا بودند نمیشناختم حوصله ام وسط یه مشت آدم غریبه سررفته بود!

گذشت و دیگه اون خانواده رو ندیدیم تا چند ماه بعد. یه شب که توی یه مهمونی بودیم دیدم یه نفر داره خیلی گرم باهام سلام و علیک میکنه. قیافه اش برام آشنا بود ولی نشناختمش. اما بعد که رفت و نشست پیش پدرزنش فهمیدم همون شاه داماد اون شبه. وقتی مهمونی تمام شد و نشستیم توی ماشین به آنی گفتم: "..." خانم از دامادش راضی بود؟ گفت: گفت میخوایم طلاق دخترمونو بگیریم! گفتم: چرا؟ گفت: ظاهرا به الکل اعتیاد داره! (تا جائی که میدونم هنوز جدا نشدن اما نمیدونم اعتیادشو ترک کرده یا نه؟ خب تقصیر من چیه؟ باید یه نفر که توی مراکز ترک اعتیاد الکل کار میکنه هم دعوت میکردن!)

پ.ن1. متاسفانه یکی دیگه از اقوامو که چند هفته بعد از مامان مبتلا به سرطان شده بود در شصت سالگی از دست دادیم. البته نوع سرطانش خیلی مرگبارتر از مامان بود و درواقع همین که تا اینجا مقاومت کرده بود قابل تحسینه. چند ماه پیش وقتی عکسشو توی مراسم عقد پسرش دیدم از میزان تغییر قیافه اش حیرت کردم. به هر حال خدا رحمتش کنه. متاسفانه از زمان شروع کرونا ندیده بودمش.

پ.ن2. هنوز با سامانه سیب (که موظفیم نسخه های نوشته شده را توی این سامانه کامپیوتری هم ثبت کنیم بدون این که علتشو بدونیم!) کلی دردسر داریم از چند هفته پیش سامانه تامین اجتماعی هم راه افتاده! و قراره به زودی سامانه های دیگه ای هم افتتاح بشه. مسئله اینه که مسئولین شبکه دوست دارند نسخه ها رو هم توی اون سامانه ها بزنیم هم توی سامانه سیب! البته به نظر میرسه اقداماتی برای نوعی ارتباط بین سامانه ها هم شروع شده.

پ.ن3. آنی ازم میپرسه: فلان چیز چی شد؟ یه اشاره به بچه ها میکنم و میگم: بعدا برات میگم. عماد میگه: مامان اگه بهت نگفت برو پست بعدی وبلاگشو بخون. کوچکترین اتفاقی هم که براش بیفته اونجا مینویسه!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (232)

سلام

1. مرده گفت: چند روزه که سرم تاب داره. هر سوالی که درباره سرگیجه میدونستم ازش پرسیدم و جوابش منفی بود. بعد از چند دقیقه گفت: فکر کنم شما بهش میگین تَب، درسته؟! (تازه فهمیدم بنده خدا فارسیش خوب نیست)

2. ساعت یک و نیم صبح خانمه با اسهال و استفراغ اومد. شوهرش گفت: یه مقدار گیلاس خریدم. دیشب نصفشونو خوردم و همین موقع اومدم و بهم سرم و سوزن زدن. امشب خانم اون نصفشونو خورده!

3. شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. ساعت حدود دو بالاخره مریضها تموم شدند و رفتم توی اتاق استراحت و بلافاصله از هوش رفتم. ساعت حدود چهار با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم و دیدم خانم مسئول پذیرش زنگ زده. وقتی جواب دادم گفت: ببخشید دو سه بار زنگ اتاق استراحتو زدم و بیدار نشدین. عذرخواهی کردم و رفتم و مریضو دیدم. سه شب بعد دوباره با همین خانم شیفت بودم و دوباره همین اتفاق تکرار شد! وقتی مریضو دیدم و رفت، رفتم دم پذیرش و  گفتم: شرمنده اصلا سابقه نداشت من اینطور خوابم سنگین بشه. حالا دوبار پشت سر هم و هردوبار هم توی شیفت شما. گفت: من خوشحالم که وجودم این قدر بهتون آرامش میده که راحت میخوابین!

4. یکی از راننده های شبکه که ظاهرا خیلی اظهار ارادت میکنه شب بهم زنگ زد و گفت: فردا باید بریم درمونگاه ... صبح ساعت فلان میام دنبالتون. گفتم: باشه. گفت: خب فعلا خداحافظ. گفتم: خداحافظ. چند لحظه بعد یه کم بلندتر گفت: خداحافظ! من هم بلندتر گفتم: خداحافظ. چند ثانیه بعد با صدای بلند گفت: دکتر! خداحافظ! گفتم: صدا قطع شده؟ خداحافظ! گفت: قطع کرده! دکتر هم این قدر ...! و قطع کرد!

5. یه خاطره دیگه که از پیش از کرونا یادم اومد:

چهارشنبه شیفت بودم. ظهر پنجشنبه اومدم خونه و بعد از ناهار رفتیم مسجد مراسم ختم یکی از اقوام دور. توی مسجد نشسته بودم که خانم "ر" مسئول امور درمان شبکه زنگ زد بهم و گفت: کجائین؟ گفتم: توی مسجد! گفت: توی مسجد برای چی؟ گفتم: یه مراسم داریم. گفت: ماشین اومده دم خونه تون ببردتون سر شیفت شما توی مسجدین؟ گفتم: من امروز شیفت نیستم. دیروز شیفت بودم. گفت: نه امروز هم شیفتین. الان برنامه جلو منه! یه لحظه هنگ کردم. هرچقدر فکر کردم من اون روز دیگه شیفت نبودم. یکدفعه یه چیزی به ذهنم رسید و گفتم: راستی من فردا هم شیفتم. مگه میشه سه روز پشت سر هم؟ یه کم فکر کرد و بعد گفت: ای وای! ببخشید برنامه ماه آینده که دارم مینویسمش جلومه از روی اون ماشین فرستادم دم خونه تون!

6. () مسئول تزریقات یکی از درمونگاهها عوض شد. شب اول آقائی که هرشب میومد و تزریقاتو تمیز میکرد و یه پولی میگرفت اومد و کمی با مسئول جدید تزریقات صحبت کرد و بعد راه افتاد که از درمونگاه بره بیرون. گفتم: چی شد آقای ...؟ گفت: میگن دیگه نمیخواد بیائی. ما خودمون تمیز میکنیم. گفتم: اشکالی نداره خدا بزرگه. گفت: این تنها کاری بود که داشتم. با این شبی پونزده هزار تومن که از اینجا میگرفتم زندگی مو میچرخوندم!

7. نسخه پیرزنه را که نوشتم برگه قبلی دفترچه شو هم نگاه کردم و گفتم: انگار پریروز هم اینجا اومدین. با نسخه خانم دکتر بهتر نشدین؟ گفت: از کار خانم دکتره اصلا خوشم نیومد. گفتم: چطور؟ گفت: وقتی اومدم نشسته بود توی داروخونه صحبت میکردند. گفت: بیا تا همین جا ببینمت. توی داروخونه نگاهم کرد و نسخه شو هم همون جا نوشت. حالا شاید وقتی من اومدم توی توالت نشسته بود همونجا نگاهم میکرد و نسخه مینوشت؟!

8. اون خانم آنی احتمالی (که اینجا درموردش نوشتم) دخترشو آورد پیشم و چقدر تعجب کردم که دیدم اسم دخترش دقیقا همون اسمیه که مامان دوست داشت روی عسل بگذاریم و ما به دلایلی نگذاشتیم. (طبیعتا شما که انتظار ندارین بگم چه اسمی بود؟!)

9. اصلا مریض نداشتیم. یکی از پرسنل اومد و گفت: دکتر! تا خبری نیست بریم شام بخوریم. گفتم: باشه شما برین من هم میرم برای شام. تا اومدم از مطب برم بیرون یه مریض اومد و گفت: منو ببین حالم خوب نیست. اونو که دیدم دوتا مریض دیگه پشت در منتظر بودن و تا اونهارو دیدم هم دوتا دیگه. بعد هم همه شون رفتن دم در داروخونه و چون بقیه پرسنل مشغول خوردن شام بودند کم کم صداشون دراومد. یکدفعه دیدم یکی از مریضها داره به بقیه میگه: ببینین! این که پزشکه نشسته توی مطب داره کارشو انجام میده اون وقت بقیه که از ایشون پائین ترن رفتن دارن غذا میخورن. (این از مواردیه که باید تصویری میدیدین تا خنده تون بگیره)

10. پیرمرده گفت: یه آزمایش گرگی برام بنویس. گفتم: آزمایش گرگی نداشتیم! گفت: برای همین مریضی که تازه اومده. پس چیه اسمش؟!

11. یکی از خانمهای پرسنل هست که هروقت با هم توی یه ماشین میریم و برمیگردیم وقتی پیاده میشه راننده میگه: چرا این قدر بدنش بو میده؟! متوجه شدی دکتر؟ حتی یکی دوتا از راننده ها به محض پیاده شدنش اسپری خوشبو کننده توی ماشین میزنن. فقط من یه چیزی رو نفهمیدم: چرا من هیچوقت بویی از ایشون استشمام نمیکنم؟!

12. سه شنبه یکی از خانم دکترها پیام داد و گفت: شما پنجشنبه توی درمونگاه فلان شیفت هستین. میشه با شیفت همون شب من توی درمونگاه بهمان عوضش کنین؟ هرچقدر فکر کردم دیدم دلیلی نداره شیفت یه درمونگاه خلوتو بدم و شیفت یه درمونگاه شلوغو بگیرم. پس قبول نکردم. چهارشنبه یکی دیگه از خانم دکترها پیام داد و گفت: من جمعه توی درمونگاه فلان شیفتم. با شیفت پنجشنبه تون عوض میکنین؟ ... تومن هم سر میدم. من هم که زیر بار قرض و قوله درحال له شدنم گفتم: باشه! بعد خانم دکتر گفت: حقیقتش من میخواستم شیفت جمعه را بفروشم اما کسی نخرید. گفتم با پنجشنبه عوضش کنم شاید یکی بخره.

امروز صبح که اومدم شیفتو تحویل گرفتم دیدم همون خانم دکتر که اول بهم پیام داده بود شیفتو بهم تحویل داد (حتی سلام و علیک هم نکرد سرشو انداخت پائین و رفت!)  یعنی این قدر نقشه کشیده بودن فقط برای همین که اون خانم دکتر از درمونگاه بهمان نجات پیدا کنه؟!

پ.ن1. چند هفته بعد از زدن واکسن بالاخره جرات کردم برای اولین بار از زمان اومدن کرونا به جای ماسک های N95 از ماسکهای معمولی استفاده کنم. یکی دو روز اول احساس میکردم اصلا ماسک نزدم!

پ.ن2. بعد از پدر بزرگوار پدر و مادر آنی هم دوز اول واکسن کرونا را تزریق کردن. حالا با خیال راحت تری میتونیم بریم خونه شون. گرچه همین چند روز پیش مراسم جشن تولد پدر بزرگوار به دلیل کرونا کنسل شد.

پ.ن3. عسل میگه: کاش من همین امروز کرونا میگرفتم. میگم: چرا؟ میگه: آخه اون وقت تا چند ماه خیالم راحته که کرونا نمیگیرم!

من به این چالش دعوت شدم

سلام

یک فروند پست خاطرات دیگه (البته به همون بی مزگی پست قبل) برای امروز تدارک دیده بودم. اما از طرف خانم شارمین و یکی از خوانندگان وبلاگشون به دو چالش دعوت شدم. اولیو همون موقع انجام دادم و توی وبلاگ خودشون گذاشتم و این هم دومیشون: (هر چه فریاد دارید بر سر شارمین بکشید )

فکر کن بدون هیچ محدودیتی می توانی برای یک روز هرطور دلت خواست زندگی کنی. آن یک روز را توصیف کن.

خیلی به این موضوع فکر کردم. آخه بدون هیچ محدودیتی یعنی چی؟ از نظر اقتصادی؟ اخلاقی؟ وجدانی؟ یا هرچی؟ بعد دیدم نه اهل بعضی کارها که کلا نیستم. حتی اگه براشون مجوز داشته باشم. بعضی چیزها را هم که اصلا نمیشه نوشت! نهایتا اگه بتونم یه روز فقط به فکر خوشحالی خودم باشم و مثلا راه بیفتم و برم سفر! بعد گفتم همون یک بار که توی تایلند آنی و بچه ها را به درخواست خودشون برای چند ساعت ول کردم برای هفت پشتم بسه! پس مجبورم اونها رو هم با خودم ببرم. اما مسئله اینه که اونها نمیتونن پا به پای من بیان. ای بابا حواسم کجاست؟ قراره هیچ محدودیتی وجود نداشته باشه پس میتونن بیان! خب پس شروع می کنیم.

طبق معمول هوا هنوز تاریکه که از خواب بیدار میشم. بالاخره باید طوری بیدار بشم که صبحانه بخورم و آماده بشم برای رفتن به سر کار و طوری بریم که بقیه پرسنل پیش از ساعت هفت و نیم توی روستا انگشت بزنن. اما راستی امروز بدون محدودیته ها، باز یادم رفت. پس فعلا یه چرت دیگه بزنیم تا بعد. اصلا امروزو مرخصی باحقوق میگیرم بدون این که از ذخیره مرخصی هام کم بشه. با مرخصی هم بدون این که قبلا اطلاع داده باشم بدون هیچ ایرادی فورا موافقت شد. خب دیگه چرت زدن هم بسه فقط همین امروزو فرصت داریم.

فقط با یه بشکن همه خانواده آماده و لباس پوشیده دم در ایستادن. خب کجا بریم؟ نمیدونم میشه طول امروزو تا جائی که بخوام طولانی کنم یا نه؟ اما فکر نکنم دیگه این قدر هم بدون محدودیت باشه. پس با سیرالارض میریم سراغ جاهائی که همیشه دوست داشتم ببینم و نشده. طبیعتا از سمت شرق هم شروع میکنم که هوا زودتر روشن شده. طبیعتا اگه بخوام همه چیزو بنویسم این پست خیلی طولانی و حوصله سربر میشه پس لطفا همین مختصرو از من قبول کنین.

اول یه سر به "نیوزیلند" میزنم. با جزیره شمالی شروع میکنم و "اوکلند" و بعد هم طبیعت اطراف اون. یه توقف کوتاه توی پایتخت (ولینگتون) تا ببینم پایتختی که بیشتر روزها داره توش باد میاد چطوریه؟ سری به لوکیشن های فیلمهای" پیتر جکسون" میزنیم. بعد از دریای تاسمان میگذریم و میریم سراغ بزرگترین خشکی قاره اقیانوسیه. بعد هم یه سره میرم "سیدنی" و ساختمان" اپراهاوس". یه چرخی اونجا میزنیم و ... ای وای چیزی نمونده بود که عسل بیفته توی آب! به موقع گرفتمش. بعد میریم سمت "ملبورن". وقت زیادی صرف ملبورن نمیکنم چون میدونم هرلحظه ممکنه هواش به شدت تغییر پیدا کنه اما واقعا نمیشه از اون معماری زیبای اروپائی گذشت. حالا میریم به سمت شمال جزیره و "بریزبن" زیبا و بعد هم یه سر به منطقه توریستی فوق العاده "cairns "میزنیم که اتفاقا همین الان از بهترین ایام سفر به اونجاست. بعد یه سر میریم به قلمرو شمالی و دیدن بزرگ ترین سنگ یکپارچه جهان، "اولورو". گرچه به خاطر قداست مذهبی که برای بومیان داره مدتی هست که بالا رفتن از اونو ممنوع کردن اما همه مون ازش بالا میریم و کسی هم نمیتونه حرفی بزنه چون ما امروز هیچ محدودیتی نداریم. بچه ها دارن خسته میشن پس اون همه مسیرو تا "پِرت" نمیان. اما خودم میرم و سری هم به تنها نقطه شهری مهم استرالیای غربی میزنم. بعد یه دوری هم میزنم و یه سر به "آدلاید" میزنم بیشتر برای حس نوستالژیکی که آدمو یاد سریال مهاجران میندازه. بعد برمیگردم سراغ آنی و بچه ها که فرستادمشون "بالی" و مشغول لذت بردن از ساحل و تفریحات اونجا هستن. من هم باهاشون همراه میشم و چرخی اونجا میزنیم. سری به "جزیره کریسمس" میزنیم و به خرچنگها دستور میدم کمی از اون مهاجرت معروفشونو بهمون نشون بدن! بعد به سمت شمال میریم. به سمت نیویورک شرق، یکی از پرجمعیت ترین شهرهای جهان، "شانگهای". بعد کمی میریم بالاتر و طول دیوار چینو طی میکنیم. بعد از مسئولین اونجا گواهی دیدار از دیوار بزرگ و به قول "مائو" مرد شدن را میگیریم. خداروشکر که گرسنه نمیشیم چون جرات این که توی چین غذا بخوریم نداریم! به سمت غرب میریم و دیدار ازکاخهای زیبای "لهاسا". بعد دوباره به سمت غرب میریم. از مرز میگذریم تا میرسیم به شهر "آگرا" و بازدید از ساختمان زیبای "تاج محل"که خیلی ها اونو مظهر عشق میدونن. بعد به سمت شمال میریم تا توی دهلی "آکشاردام" را ببینیم و دوباره به سمت غرب ادامه مسیر میدیم. اول میریم سراغ اهرام ثلاثه. واقعا آدم از ساخت این ساختمانهای عظیم اون هم با امکانات محدود اون زمان حیرت میکنه. بعد یه سفر کوچیک به جنوب و دیدار از جزیره زیبای "ماداگاسکار". عماد دنبال شیر و گورخر و زرافه میگرده اما نمیدونه هیچکدوم از این حیوونا که توی انیمیشن ماداگاسکار بودن درواقع در این جزیره زندگی نمیکنن. یه سر هم به سواحل "کیپ تاون" میزنیم و برمیگردیم به سمت شمال. از آبشار زیبای "ویکتوریا" میگذریم. بعد از روی "نیل" پرواز میکنیم تا به "مدیترانه" میرسیم. بعد از چرخی توی "لارناکا" و جزیره "سانتورینی" میریم "ونیز" و دست در دست آنی و با همراهی بچه ها سوار "گاندولا" میشیم. مگه میشه تا اونجا بریم و زیبائیهای معماری "رم" و "فلورانس" و "میلان" و "واتیکان"را نبینیم؟ پس میبینیم. بعد یه سر میریم "پاریس" تا بچه ها با "دختر کفشدوزکی و پسر گربه ای" بازدید کنن اون هم بالای "ایفل"! از اون بالا "شانزه لیزه" را نگاه میکنیم (نمیدونم واقعا از اون بالا پیداست یا نه اما ما الان محدودیتی نداریم!)

وقت چندانی نداریم پس سریع به شرق برمیگیردیم و از "براتیسلاوا" که جا مونده بود بازدید میکنیم. "استانبول" نمیریم چون قبلا دو سه بار رفتیم و میدونم زیباترین شهریه که تا قبل از امروز دیده بودم. دوباره برمیگردم به سمت غرب و میرم "برلین". دیدن "بوندستاگ" و دهها ساختمان زیبا و تاریخی آلمان. از کانال" مانش" میگذریم و سری به "لندن" ابری میزنیم و پل تاریخی و ساعت "بیگ بن" را میبینیم. کمی به سمت غرب میریم و با دیدار از "استون هنج" دوباره در شگفتی غرق میشیم. بعد به سمت شمال میریم تا بچه ها چند تا ماهی برای "نسی" بندازن و بعد از دیدار از "ایسلند" کوچک ولی زیبا (در این فصل) از" اقیانوس اطلس" میگذریم و دقیقا از روبروی "مجسمه آزادی" سردرمیاریم! چند دقیقه ای اونجائیم و بعد میریم سراغ "پارک بزرگ شهر". بعد کمی به سمت شمال و تماشای آبشار زیبای "نیاگارا". بعد میریم سمت جنوب و "گرند کنیون" را میبینیم و بعد سری به" لس آنجلس" و "اورنج کانتی"  میزنیم. بعد به سمت جنوب میریم. اول" ماچوپیچو" را میبینیم و بعد میریم سراغ شهر زیبای" ریو". حالا که محدودیتی نداریم و سردمون نمیشه یکدفعه یه سر میریم قطب جنوب و بعد از این سفر طولانی از آرامش اونجا لذت میبریم. و بعد برمیگردیم خونه. به آنی میگم: واقعا که هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. من برم بخوابم که فردا باید برم سر کار. شب بخیر!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (231)

سلام

1. این یکی خیلی مورد باحالی بود اما اگه بخوام بنویسمش ناچار میشم اسم و فامیل مریضو به طور کامل بنویسم. پس فعلا همین طوری علی الحساب بخندین!

2. خانمه جواب آزمایش کروناشو بهم نشون داد و گفت: این مثبته؟ گفتم: بله. با بغض گفت: این قدر رعایت کن، توی عید هم جائی نرو آخرش هم مثبت شو!

3. درحال دیدن مریض بودم و هر چند ثانیه یک بار صدای یه خانم میومد که میگفت: بگی حالم خیلی بده ها! مریض که رفت بیرون یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. گفتم: بفرمائید. گفت: حالم خیلی بده!

۴. با راننده شبکه از سر شیفت برمی گشتیم که براش پیامک اومد. آقای راننده گوشیشو  نگاه کرد و گفت: اون ماشینو دیدی که سر سه راه ایستاده بود؟ گشت نامحسوس بود. گفتم: خب؟ گفت: الان پیامک جریمه اش اومد. به خاطر نبستن کمربند ایمنی!

5. توی یکی از مراکز روستائی بودم که هفته ای یک روز آزمایشگاه دارن. ملت پشت سر هم می اومدن و آزمایش قند و چربی میخواستن. پیرزنه اومد و گفت: من فقط چربی میخوام. براش آزمایش چربی نوشتم و رفت بیرون. چند دقیقه بعد خانم مسئول داروخونه اومد و گفت: این قرص چربی میخواسته چی براش نوشتین؟!

6. خانم مسئول آزمایشگاه گفت:  خانمه آزمایش تیروئید داد و جوابشو که آماده کردم تیروئیدش خیلی کم کار بود. روزی که آزمایش داد هم ازش پرسیدم سابقه کم کاری تیروئید داری؟ گفت نه. بهش زنگ زدم و گفتم تیروئیدت خیلی کم کار بوده بیا تا آزمایشتو تکرار کنم. گفت: من به دکتر گفته بودم سابقه کم کاری تیروئید دارم. گفتم پس چرا من که پرسیدم نگفتی؟ گفت صلاح ندونستم تو بدونی! (فکر کنم این وبلاگو خونده بوده!)

7. خانمه یه برگه بهم داد و گفت: اینو خانم ماما داد که بدم به شما. دیدم نوشته خسته نمیشود آزمایش بارداری برایش بنویسید. بعد از این که آزمایشو نوشتم و خانمه رفت رفتم پیش ماما و گفتم: هرروز میاد و آزمایش میخواد که نوشتین خسته نمیشود؟ گفت: ببینم برگه رو! ای وای میخواستم بنویسم خسته نباشید، ببخشید!

۸. خانمه با مادرش اومد و گفت: دلش درد میکنه. رو کردم به مادرش و گفتم: اسهال هم دارین؟ خانمه سرشو تکون داد اما دخترش که جلوتر ایستاده بود گفت: نه. گفتم: استفراغ هم ندارین؟ دوباره خانمه سرشو تکون داد اما دخترش گفت: نه! گفتم: خودشون که میگن دارن! گفت: نه گوشش سنگینه هرکسی هر چیزی بهش بگه میگه آره!

9. این خاطره مال چند سال پیشه که الان یادم افتاد شاید هم قبلا نوشته باشمش یادم نیست: شیفت صبح یکی از مراکز شبانه روزی بودم. وقتی رفتم توی درمونگاه زنگ اتاق استراحتو زدند و چند لحظه بعد یه خانم دکتر که من تا اون روز ندیده بودمش از اتاق اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت. میخواستم برم توی اتاق که دیدم دوباره در باز شد و همون خانم دکتر اومد بیرون و خداحافظی کرد و رفت! دهنم از تعجب باز مونده بود که مسئول پذیرش گفت: دوقلو هستن، تازه اومدن طرح دوتائی با هم اومدن! (بعد از اتمام طرحشون هردوشون توی یک رشته تخصص قبول شدند اما توی دو شهر متفاوت. فکر کنم درسشون هم دیگه تموم شده باشه)

10. یکی از همکارانو هروقت که میدیدم میگفت: سه سال پیش یه کار برام توی ... (یه کشور دیگه) پیدا شد اما حماقت کردم و نرفتم. اگه کسی بهم گفته بود سه سال دیگه اوضاع اینطوری میشه حتما رفته بودم. یک بار از بس این جمله را تکرار کرد گفتم: بذار من همین الان بهت بگم. سه سال دیگه اوضاع از اینی که هست هم بدتر میشه. همین الان برو دنبال مهاجرت! بیچاره دیگه چیزی نگفت. جائی هم که نرفته!

11. به پیرزنه گفتم: تب هم دارین؟ گفت: نه. بعد گفتم: توی خونه هیچ داروئی خوردین؟ گفت: شربت استامینوفن. گفتم: تب که نداشتین. استامینوفن چرا خوردین؟ گفت: گلوم درد میکرد شربت هم نداشتم. چکار میکردم؟!

۱۲. امروز صبح توی یکی از مراکز روستایی بودم که نوبت تزریق واکسن کرونا به سالمندانشون بود. پیرمرده یک پلاستیک دارو آورد و گفت: من این داروها را میخورم میتونم واکسن بزنم؟ گفتم: بله میتونین بزنین. گفت: من قند و چربی هم دارم. گفتم: اشکالی نداره. گفت: حقیقتش من اومدم اینجا تا بگی واکسن نزن آخه میترسم بزنم!

پ.ن۱. روز شنبه بالاخره خط تلفن ثابت خونه و به دنبال اون وای فای وصل شدن. حدود یک میلیون و سیصد هزینه خرید مودم شد و حدود نیم میلیون پول سیم کشی داخل خونه اون هم توی این بی پولی! 

پ.ن۲. به لطف خدا و البته بیست میلیون تومنی که از یکی از همکاران متخصص شهرمون قرض گرفتم قسط های وام و چکهای اردیبهشت به موقع پرداخت شد. کلی بدهی دیگه هم به این و اون داریم خدا به خیر کنه.

پ.ن۳. توی خیابون بودم که آنی بهم زنگ زد و گفت: الان نگاه کردم و میبینم عسل جوراب نداره یه جفت جوراب براش بخر و بیا. همون موقع رسیدم به یه مغازه جوراب فروشی و رفتم تو. یه جفت جوراب خریدم و کارت عابربانکمو از کیفم درآوردم که فروشنده گفت: شرمنده میشه پول نقد بدین؟ گفتم: کارتخوان خرابه؟ گفت: نه! حقیقتش شما اولین مشتری این مغازه این. میخوام پولتونو بگذارم زیر شیشه! یکی دو هفته بعد از اون طرف رد میشدم دیدم مغازه رو جمع کرده!  

داستانچه (10) (شروع دوباره)

سلام

این داستانچه را سال 1395 نوشتم و از اون موقع تا به حال فکر میکردم توی وبلاگمه. حتی کامنتهائی که یکی دوتا از دوستان برای این پست گذاشته بودند هم یادمه. اما یه روز هرچقدر توی وبلاگ دنبالش گشتم پیداش نکردم. دیگه نمیدونم بلاگ اسکای خورده بودش؟! یا چه اتفاق دیگه ای افتاده بود.

تا این که وسط اسباب کشی تصادفا اونو درحالی که روی کاغذ نوشته شده بود پیداش کردم. خدا رو شکر کردم و نگهش داشتم که بگذارمش توی وبلاگ که ماجراهای پست پیش، پیش اومد!  و حالا میگذارمش اینجا. اگه قبلا این داستانو خونده بودین لطفا بهم خبر بدین.

                                                                                        ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++                                                                                                               

یکی از کارگرها فریاد زد: "تا مثل هرروز سهمیه مونو ندین از کار هم خبری نیست." چندتای دیگه از کارگرها هم که نزدیک او ایستاده بودند حرفشو تائید کردند. سرکارگر جلو اومد. روبروی کارگر ایستاد و گفت: "خودت هم میدونی تصمیم گرفته شده سهمیه ها قطع بشه و این کار هم به نفع شماست نه به ضررتون. دیگه اصلا حواستون به کارتون نیست و مهم ترین علتش هم همون سهمیه های روزانه است که داری این قدر براشون سروصدا به پا میکنی." کارگرگفت: "خودم همه این حرفهایی که زدی میدونم اما قبول کن وقتی یه مدت طولانی یه چیزیو به صورت روزانه به یکی میدی دیگه نمیشه به این راحتی قطعش کرد. اون از پارسال که یکدفعه سهمیه هامونو قطعش کردین و بعد از چند روز مجبور شدین دوباره وصلش کنین و این هم از حالا که میخواین کم کم قطعش کنین. سهمیه ما داره هر روز کمتر از دیروز میشه. تا امروز تحمل کردیم و چیزی نگفتیم امادیگه نمیتونیم."

سرکارگر گفت: "میدونی که تصمیم در این مورد با من نیست. هیئت مدیره این تصمیمو گرفته. هرروز سهمیه این بخش میرسه و من هم بین همه تون تقسیمش میکنم. دیگه اگه کمه یا زیاده با من نیست. اگه مشکلی دارین با هیئت مدیره مطرح کنین."

کارگر گفت: "فکر میکنین نمیدونیم؟ بهمون خبر دادن مقدار این سهمیه ها اون بیرون داره روز به روز بیشتر میشه اما فقط سهمیه ماست که داره هرروز کمتر میشه. به هرحال من نمیدونم همه بچه ها تصمیم گرفتن کارو متوقف کنن تا وقتی که سهمیه برسه."

چند ساعت گذشته بود. خیلی از کارگرهای کارخونه دست از کار کشیده و به جای کار سرجاشون ایستاده بودند و درجا میزدند. کل کارخونه از ضربات پای کارگران به لرزه دراومده بود. دیگه از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. نه از دست سرکارگر و نه حتی از دست هیئت مدیره.

چند دقیقه بعد یکی از کارگرها فریاد زد: "نگاه کنین بچه ها! انگار سهمیه ها رسیدند." یک لحظه همه جا به هم ریخت و همه کارگرها به سمت سهمیه هاشون هجوم بردند. چند دقیقه ای همه جا آروم شد تا این که یکی از کارگرها داد کشید: "اه اه اه این دیگه چیه؟ بچه ها میخوان مارو گول بزنن. سهمیه های تقلبی برامون فرستادن. بچه ها! باز هم پاکوبیدنتونو شروع کنین."

                                                                                       *********************************************************                                                                                                                       

مرد جوان به دم در که رسید ایستاد و یک لحظه مکث کرد. بعد سرشو بالا برد و به تابلو خیره شد. آروم زیر لب گفت: "نه دکتر! از تو هم کاری برنمیاد. نه تونستم یکدفعه بگذارمش کنار، نه کم کم قطعش کنم و نه داروهای تو برام اثری داشت."

مرد جوان برگشت. از خیابان رد شد و چند لحظه بعد توی پارک روبروی خیابان بود. نگاهشو به اطراف چرخاند و وقتی چشمش به "ساقی" افتاد بی اختیار لبخند زد. دستش را داخل جیبش برد و تنها اسکناس داخل جیبش را بیرون کشید. میدانست که تا چند دقیقه دیگر لرزش بدنش متوقف خواهد شد. در طرف دیگر خیابان چراغ های تابلوی مرکز ترک اعتیاد یکی یکی روشن میشدند و با درخشش خود توجه همه را به خودشان جلب میکردند.

بعدنوشت: ظاهرا خیلی از دوستان متوجه مفهوم داستان نشدن. هر سلول بدن یک آدم معتادو به یک کارگر تشبیه کردم که هرروز منتظر سهمیه موادشه و کل بدنو به یک کارخونه.

پ.ن1. حدود یک هفته است که باجناق اول دوباره راهی ویلاشون توی شمال شده (به خدا ما نرفتیم) و باتوجه به این که باجناق دوم هم هنوز نیومده فعلا توی اون آپارتمان تنهائیم. یه سری اخبار تائید نشده هم به دستمون رسیده که باجناق دوم کلا تصمیم داره خونه شونو بعد از تکمیل بفروشه و با فروختن خونه فعلی شون اصولا از ولایت بره. اگه این اتفاق بیفته رویای زندگی سه خواهر در کنار هم اصولا محقق نخواهد شد.

پ.ن2. روز جمعه گذشته به آقائی که قرار بود فیبر نوری خونه رو بکشه زنگ زدم و گفتم: قرنطینه تون تموم نشد؟ گفت: حالم بدتر شد و توی بیمارستان بستری شدم! بعد هم شماره یکی از همکارانشو داد. به ایشون زنگ زدم که اومد و برای ما و باجناق دوم سیم کشی کرد. (باجناق اول گفت ما اصولا تلفن ثابت لازم نداریم!) قراره هفته آینده شماره تلفن و بعد هم مودم ویژه فیبر نوری را بگیرم و اگه اتفاق خاصی نیفته پست بعدی با وای فای گذاشته میشه. (به قول یکی از دوستان ماجرای فیبر نوری این خونه خودش میتونست یه پست کامل باشه!) توی خونه قبل حجمی از اینترنت گرفته بودم که هیچ وقت تموم نشد ولی با اینترنت مخابرات اون حجم خیلی گرون تر بود. پس یه حجم خیلی کمتر گرفتم اما قیمتش هنوز بالاتره! اما قراره سرعتش خیلی بیشتر از خونه قبل باشه.

پ.ن3. روز دوازدهم اردیبهشت، معلم عماد (که قبلا هم درباره اش نوشتم) توی فضای مجازی درس داد و آخر درس گفت: "راستی روز معلم هم مبارک، خاک توی سرتون که یک نفرتون هم تبریک نگفت!" پس اجازه بدین همین جا روز کارگر و روز معلم و روز ماما و روز دندان پزشکو با تاخیر تبریک بگم. روزی را که یادم نرفته؟!


نظرسنجی (پست ثابت سابق)


سلام

از زمانی که این وبلاگو افتتاح کردم گه گاه بعضی از خوانندگان محترم کامنت میگذارن و از فاش شدن اسرار بیماران ابراز نارضایتی میکنن. نمونه اش کامنتهای بعضی از دوستان در پست آخرم. درحالی که من مطالب این وبلاگ را فاش کردن اسرار بیماران نمیدونم.

بنا به پیشنهاد خانم نسرین (که من به تجربه شون ایمان دارم) تصمیم گرفتم این موضوع را به نظرسنجی بگذارم.

 

ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (230)

سلام

1. توی مرکز کرونا مرده چهارتا دفترچه گذاشت روی میز و گفت: من سه روز پیش تست دادم و جوابش مثبت بود. گفتن خانواده تو هم بیار تست بدن. برای خانمش و دوتا بچه هاش نوشتم و دفترچه چهارمو باز کردم که دیدم مال خودشه. گفتم: شما که سه روز پیش تست دادین و مثبت بوده. دیگه برای چی میخواین تست بدین؟ گفت: خب مگه رایگان نیست؟!

2. مرده اومد مرکز کرونا و گفت: من مسئول تاسیسات بانک ... هستم. دیروز رفتم توی یکی از شعب چندتا از لامپهاشون که سوخته بود را هم عوض کردم. همون موقع یکی از پرسنلشون اومد و سلام و علیک کرد و رفت. بعدا فهمیدم جواب تستش مثبت شده. البته هردومون ماسک داشتیم اما گفتم بیام تست بدم!

3. توی مرکز کرونا به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: میخوام تست کرونا بدم!

4. به خانمه که در طول دوران کرونا حالش بد شده بود گفتم: باید برین بیمارستان. گفت: نه اونجا آلوده است!

5. به مرده گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: اون قدر که دیگه دستمال جوابگو نیست، حوله میگذارم توی جیبم!

6. به پیرمرده گفتم: دستتون چطور زخمی شد؟ گفت: یه نجسّی داشتیم خواستیم ببندیمش چنگ زد! (ترجمه: سگ)

7. به خانمه گفتم: بچه تونو پیش کدوم متخصص میخواین ببرین دفترچه شو مهر کنم؟ گفت: پیش اطفالِ کودکان!

8. پیرمرده گفت: همه مفاسدم (مفاصلم) درد میکنه چند بسته قرص معده برام بنویس!

9. ساعت یک و نیم صبح زنگ اتاق استراحتو زدند. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائید. مرده گفت: دو هفته پیش کف پامو بخیه زدم گفتن دوهفته دیگه بازشون کن. الان هم دارم راه میفتم برم تهران گفتم پیش از رفتن اینهارو هم سر راه بکشم و برم!

10. (12+) خانمه گفت: شیاف دیکلوفناک هم برام بنویس. فقط از نوع مقعدیش!

11. برای خانمه دارو نوشتم و دفترچه شو دادم بهش. گفت: یه آزمایش کامل هم میخوام بدم. نوشتم. گفت: یه سونوگرافی از پستان هم برام مینویسی؟ نوشتم. گفت: یه سونوگرافی تیروئید هم بنویس اما توی یه برگ دیگه. گفتم: خب چرا یک جا انجامشون نمیدین؟ گفت: آخه مرکزی که برای سونوگرافی پستان میرم فقط مخصوص پستانه. نوشتم. گفت: حالا توی یه برگ دیگه یه سونوگرافی رحم و ضمائم بنویس. گفتم: اینو دیگه چرا جدا بنویسم؟ گفت: اون مرکزی که برای سونوی تیروئید میرم اصلا دستگاه سونوی رحمشو قبول ندارم!

12. به مرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هردوشونو بنویس. از یکی شون استفاده میکنم، اون یکی هم چهار روز دیگه گرون تر میشه!

پ.ن1. روز سی و یکم فروردین رفتم برای زدن دوز دوم واکسن کرونا که متوجه شدم همه کسانی که قرار بوده روز سی ام یا سی و یکم واکسن بزنن اومدن. حسابی غلغله شده بود! جالب این که دو نفر از خانم دکترها توی یکی دو روز گذشته مبتلا شدن! به جز درد مختصر محل تزریق و کمی درد بین دو کتف هم هیچ عارضه ای نداشتم. شرمنده اگه برای زدن واکسن مورد نفرت بعضی دوستان قرار میگیریم. (دارای مخاطب خاص )

پ.ن2. درنهایت ناچار شدیم برای فیبر نوری درخواست بدیم. مسئولین محترم مخابرات هم گفتند: باشه براتون میاریم اما فعلا چون پول شرکت تولید فیبر نوری را ندادیم بهمون فیبر نمیده باید صبر کنین! دیروز بالاخره تا دم در خونه برامون فیبر نوری کشیدن اون هم به حساب مخابرات گرچه کسی که قرار بود داخل خونه را برامون فیبر بکشه هم چندبار پیغام فرستاده بود که اگه عجله دارین قسمت بیرون خونه را هم خودم براتون میکشم و پولشو میگیرم! حالا دیروز که بهش زنگ زدم و گفتم فیبر تا دم در خونه اومده بیا داخل خونه را بکش گفت: من تا هفته آینده توی قرنطینه ام! به اون فامیلی که برای سیم مسی پارتی شده بود گفتم: حالا چقدر فرق هست بین سیم مسی و فیبر نوری؟ گفت: فیبر نوری سرعت اینترنتش بیشتره! گفتم: خب پس مشکلش کجاست؟ گفت: گرون تره! (البته یه مورد دیگه اش هم همون انحصار در گرفتن اینترنته).

پ.ن3. آنی تبلت عسلو داده و میگه نگاه کن! میبینم کلّی گروه توی واتس آپ با همکلاسی هاش درست کردن. یه نفر گروه درست کرده و چند نفرو اد کرده. بعد از چند ساعت مدیر گروه (!) با یکی شون دعواش شده و اونو از گروه بیرون کرده و بعد بقیه شون هم یکی یکی از گروه خارج شدن. تقریبا توی همه گروهها فقط عسل باقی مونده بود! به عسل گفتم: خب تو چرا از گروهها خارج نمیشی؟ گفت: دلم نمیاد! جالب این که خیلی از این بچه ها را هم تا به حال از نزدیک ندیده. آنی هم همه گروهها را پاک کرد. گروه هائی مثل:

گروه ارسال استیکر

گروه گذاشتن عکس

گروه گذاشتن فیلم

گروه مرگ بر آمریکا

گروه صحبت درباره بیماری کرونا

گروه صحبت درباره گرانی مرغ

گروه حرف زدن درباره موهای زشت ...! (اسم یکی از دوستانشون جای نقطه چین بود که سانسورش کردم!)

چالش "نه لبخند نود و نه" + "هفت سین کتابی"

سلام

شرمنده

الان میخواستم یک عدد پست خاطرات جدید بنویسم اما بعد دیدم همون طور که به گفته همسر اصفهانی یکی از اقوام "دید و بازدید بعد از سیزده برای گِلی منار خُبِس" نوشتن این پست توی سال جدید و بخصوص بعد از فروردین هم عملا همین حالتو داره. پس خاطراتو میگذارم برای پست بعدی (بخصوص که مدتیه دارم بکوب مریض کرونائی میبینم و تعداد سوتی ها هم کمتر شده)

الف. و اما نه مورد از چیزهایی که در سال ۹۹ خوشحالم کردن یا همون چالش نه لبخند نود و نه. (فکر کنم آخر امسال هم باید صفر موردی که در سال 1400 خوشحالمون کردن را بنویسیم )

1. طبیعتا بر ما واضح و مبرهن است که مهم ترین چیزی که در سال نود و نه ما را خوشحال نمود این بود که همه دوستان و اقوامی که در این سال به کرونا مبتلا شدند بهبود یافتند. (به امید بهبود همه مبتلایان و همچنین رهائی از شرّ این ویروس در سال پیش رو)

بعدنوشت: شرمنده الان یادم افتاد که یک مورد مرگ هم داشتیم  اما دیگه پستو عوض نمیکنم.

2. اتمام ساخت خانه جدید و اسباب کشی به آن.

3. ابتلای یکی دیگر از پسران اقوام به ازدواج!! (خدائی وقتی میگه تازه میفهمم توی این سالها چی میکشیدی واقعا لذتبخشه )

4. تبدیل شدنم به یک موجر به لطف همین بنده خدا!

5. قبولی عماد و عسل در آزمونهای مدرسه در سال گذشته تحصیلی و بخصوص این که معدل عسل این بار هم به حدی رسید که شایسته دریافت جایزه از شبکه بهداشت شد.

6. سفری که رفتیم. (میدونم که این یکی باعث ناراحتی بعضی از دوستان شد اما خوش گذشت شرمنده)

7. چند ماه پیش توی یک سایت ناامن ترین محلات استانبول را میخوندم. ناامن ترین محله که توصیه شده بود توریستها هرگز اون طرفها آفتابی نشن و بخصوص شبها اونجا نرن دقیقا همون جائی بود که توی آخرین سفرمون به ترکیه اونجا هتل گرفته بودیم! بعد از مدتها خوشحال شدم که اون سال برامون اتفاقی نیفتاد.

8. اسباب کشی بابا و همسایه شدنش با اخوی گرامی که باعث شد تا حدود زیادی خیالم از بابتش راحت بشه.

9. آمادگی دوستان و همکاران برای همکاری در دریافت وام (حتی خانم "ر" مسئول امور درمان شبکه) و قبول ضمانت. و کمک نقدی بابا درحالی که میدونم خودش هم مشکل داره. و متاسفانه به این زودی هم نمیتونم پولشو پس بدم.

ب. و این هم هفت سین کتابی ما (ببخشید بعد از این که کتابها را گذاشتم سر جاش دیدم حجم عکس زیاد شده. حال و حوصله ور رفتن به عکس و کم کردن حجم عکسو هم نداشتم!)

اسامی کتابها هم به قرار زیر است:

۱. سینوهه کاهن اعظم مصر (نیای بزرگ سینوهه پزشک فرعون) اثر میکا والتاری

۲. سینوهه پزشک فرعون اثر میکا والتاری

۳.  سخنان پیر هرات اثر خواجه عبدالله انصاری

۴. سکوت بره ها اثر توماس هریس 

۵. سرگذشت دون ژوان اثر دومینیک راون 

۶. سفر به سیارات ناشناخته اثر رابرت سیلوربرگ

۷. سفرنامه دروویل اثر سرهنگ گاسپار دروویل

البته باید اعتراف کنم که فقط چهارتاشونو خوندم!

پ.ن1. مطمئنا موارد زیادی برای ناراحت شدن در سال نود و نه داشتم اما هرطور که بود این نه موردو پیدا کردم. بهتره غم و غصه ها را بگذاریم توی همون سال گذشته بمونن. البته به جز مواردی که قراره ازشون درس بگیریم.

پ.ن2. باجناق اول تماس گرفته و میگه هرچه زودتر باید نفری حدود سیزده میلیون برای بقیه پول آسانسور ساختمون بدیم درحالی که روز سی ام فروردین دوتا قسط وام دارم و یه دونه چک. دوم اردیبهشت یه چک دیگه، چهارم اردیبهشت یه قسط وام، دهم اردیبهشت یه چک دیگه، دوازدهم اردیبهشت یه قسط وام و بیستم اردیبهشت هم یه چک دیگه! و هنوز حقوق فروردینو هم نریختن! بگذریم از خرج و برج معمول زندگی. فکر کنم پست بعدیو باید از توی زندان بگذارم! البته نه این که اصلا چیزی به حسابمون نریختن. مثلا این مبلغو ریختن!

پ.ن3. وقتی عماد کلاس اول دبستان بود یه شب دیر خوابید. فردا ظهر که از سر کار اومدم آنی برام تعریف کرد که به چه فلاکتی صبح بیدارش کرده و توی خواب بهش صبحانه داده و عملا درحال خواب سوار سرویسش کرده! بعد با آنی یه مقدار از خاطرات پیاده رفتن به مدرسه ابتدائی مون زیر بارش برف و توی هوای تاریک برای هم تعریف کردیم و بعد گفتم: نمیدونم وقتی این بچه ها بزرگ شدن چی میخوان از سختی های مدرسه رفتنشون برای بچه هاشون بگن؟ مگه دیگه ساده تر از این هم میشه درس خوند؟ که بعد از چند سال و با آموزش مجازی دیدم بله میشه!

پ.ن۴. قرار بود فردا دوز دوم واکسنو بزنیم که رسما موکول شد به پس فردا. تا ببینیم چی میشه.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (229)

سلام

1. خانمه سردرد داشت. به شوهرش گفتم: حرص نخوردن؟ گفت: خرس هم نخورده چه برسه به حرص!

2. یه روز موقع رفتن به یکی از درمونگاههای روستائی نمونه گیر کرونا هم همراهمون فرستادن. خانمه پسرشو با سرماخوردگی شدید آورده بود. گفتم: امروز اینجا تست کرونا هم میگیرن. براش مینویسم. گفت: چرا پسر من باید نفر اول باشه؟ خب با یکی دیگه شروع کنین!

3. نسخه خانمه رو نوشتم و هرکاری کردم نمیشد نسخه شو توی سامانه بزنم. بعد که کلی بررسی کردم دیدم بهورزها تاریخ تولدشو یک سال اشتباه زدن. وقتی به خانمه گفتم گفت: دستشون درد نکنه، یک سال جوون ترم کردن!

4. پیرزنه گفت: از وقتی چشممو عمل کردم خیلی سرما میخورم. فکر کنم از همین سوراخی که توی چشمم درست کردن سرماها میرن توی بدنم!

5. جواب آزمایش پیرزنه را دیدم و بهش گفتم: چقدر قندتون بالاست! گفت: آخه قندم بالاست!

6. خانمه گفت: دندون درد دارم. گفتم: ببینم کدوم دندونتون درد میکنه؟ گفت: پنج بالا و شش پائین!

7. به پیرمرده گفتم: از کدوم قرصهای قند میخورین؟ گفت: از کوچیک ها انگار. گفتم: روزی چندتا؟ گفت: دوتا مثل این که!

8. مرده اومد تست کرونا بده. گفتم: دفترچه تونو بدین. گفت: نیاوردمش. گفتم: اشکالی نداره. کد ملی تون؟ روی گوشیش نگاه کرد و گفت. گفتم: تاریخ تولدتون؟ گفت: یادم نیست! یه کم صبر کنید. بعد هم هرچقدر به یکی زنگ زد جواب نداد. گفت: حالا بدون تاریخ تولد نمیشه؟ گفتم: نه باید ثبت بشه. گفت: هزینه اش چقدره؟ گفتم: رایگانه. گفت: پس اگه رایگانه با مشخصات خودم آزمایش میدم!

9. مرده گفت: حال مادرم خوب نیست نمیتونه از ماشین بیاد بیرون. رفتم توی حیاط و دیدمش و گفتم: همین الان باید ببرینشون پیش متخصص. گفت: متخصص هم میاد بیرون ببیندش؟!

10. چند روز پیش پیرمرده گفت: چند روزه که حالم خوب نیست. دکترهای راست راستی هم که توی ایام عید کار نمیکنن پس فعلا اومدم پیش شما!

11. پیرزنه گفت: بیا به این سرِ من بگو چرا این قدر صدا میکنی؟!

12. پیرزنه گفت: بیا فشارمو بگیر. همیشه یا ده بوده یا یازده. گفتم: الان که چهاردهه. گفت: بله الان سه روزه که چهارده شده!

پ.ن1. دیگه کم کم داشتم قبول میکردم که برای خونه جدید باید فیبر نوری بگیرم. داشتم میرفتم سراغ مسئولش که تصادفا برخوردم به یکی از اقوام دور که اصلا یادم نبود توی مخابرات کار میکنه. وقتی جریانو براش گفتم منو برد پیش مسئول اون قسمت و گفت: این پسرخاله منه (!) هرطور شده باید براش سیم مسی بکشی! قرار شد امروز دوباره بررسی کنن ببینن امکانش هست یا نه؟! طبیعتا وقتی یکی از کارمندهای مخابرات این طوری رفتار میکنه یعنی باید بی خیال فیبر نوری بشم! اما مسئله اینه که اگه پارتی پیدا نمیکردم جا برای سیم مسی نبود و حالا که پارتی پیدا کردم داره پیدا میشه؟! فعلا که سر کار دارم آپ میکنم تا ببینیم چی میشه.

پ.ن2. روز اول فروردین حوالی غروب یه لحظه نت گوشیو وصل کردم که دیدم توی گروه پزشکان شبکه کامنت گذاشتن که هرکی میخواد اسم بنویسه برای تزریق واکسن روسی و نوشتم و صبح روز دوم فروردین ششمین پزشک ولایت بودم که واکسن کرونا زدم و خوشبختانه برخلاف اکثر همکاران هیچ عارضه ای هم نداشتم. فعلا که همچنان دارم ماسک میزنم و اقدامات بهداشتیو رعایت میکنم. دست کم تا وقتی دوز دوم واکسنو هم بزنیم.

پ.ن3. دو شب پیش عسل یه کم شیطنت کرد و آنی گفت: تنبیهت اینه که بابا امشب برات قصه نمیگه. شب که رفتیم بخوابیم به آنی گفتم: چند شب بود که قصه نخواسته بود حالا امشب هم که قصه میخواد تو نمیگذاری؟ گناه داره. گفت: خب برو یواش براش قصه بگو که مثلا من نشنوم! رفتم توی اتاق عسل و گفتم: میخوام برات قصه بگم. گفت: ماامااااان تو قصه را برام ممنوع کردی حالا بابا اومده قصه بگه اشکالی نداره؟!