جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

داستانچه (10) (شروع دوباره)

سلام

این داستانچه را سال 1395 نوشتم و از اون موقع تا به حال فکر میکردم توی وبلاگمه. حتی کامنتهائی که یکی دوتا از دوستان برای این پست گذاشته بودند هم یادمه. اما یه روز هرچقدر توی وبلاگ دنبالش گشتم پیداش نکردم. دیگه نمیدونم بلاگ اسکای خورده بودش؟! یا چه اتفاق دیگه ای افتاده بود.

تا این که وسط اسباب کشی تصادفا اونو درحالی که روی کاغذ نوشته شده بود پیداش کردم. خدا رو شکر کردم و نگهش داشتم که بگذارمش توی وبلاگ که ماجراهای پست پیش، پیش اومد!  و حالا میگذارمش اینجا. اگه قبلا این داستانو خونده بودین لطفا بهم خبر بدین.

                                                                                        ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++                                                                                                               

یکی از کارگرها فریاد زد: "تا مثل هرروز سهمیه مونو ندین از کار هم خبری نیست." چندتای دیگه از کارگرها هم که نزدیک او ایستاده بودند حرفشو تائید کردند. سرکارگر جلو اومد. روبروی کارگر ایستاد و گفت: "خودت هم میدونی تصمیم گرفته شده سهمیه ها قطع بشه و این کار هم به نفع شماست نه به ضررتون. دیگه اصلا حواستون به کارتون نیست و مهم ترین علتش هم همون سهمیه های روزانه است که داری این قدر براشون سروصدا به پا میکنی." کارگرگفت: "خودم همه این حرفهایی که زدی میدونم اما قبول کن وقتی یه مدت طولانی یه چیزیو به صورت روزانه به یکی میدی دیگه نمیشه به این راحتی قطعش کرد. اون از پارسال که یکدفعه سهمیه هامونو قطعش کردین و بعد از چند روز مجبور شدین دوباره وصلش کنین و این هم از حالا که میخواین کم کم قطعش کنین. سهمیه ما داره هر روز کمتر از دیروز میشه. تا امروز تحمل کردیم و چیزی نگفتیم امادیگه نمیتونیم."

سرکارگر گفت: "میدونی که تصمیم در این مورد با من نیست. هیئت مدیره این تصمیمو گرفته. هرروز سهمیه این بخش میرسه و من هم بین همه تون تقسیمش میکنم. دیگه اگه کمه یا زیاده با من نیست. اگه مشکلی دارین با هیئت مدیره مطرح کنین."

کارگر گفت: "فکر میکنین نمیدونیم؟ بهمون خبر دادن مقدار این سهمیه ها اون بیرون داره روز به روز بیشتر میشه اما فقط سهمیه ماست که داره هرروز کمتر میشه. به هرحال من نمیدونم همه بچه ها تصمیم گرفتن کارو متوقف کنن تا وقتی که سهمیه برسه."

چند ساعت گذشته بود. خیلی از کارگرهای کارخونه دست از کار کشیده و به جای کار سرجاشون ایستاده بودند و درجا میزدند. کل کارخونه از ضربات پای کارگران به لرزه دراومده بود. دیگه از دست هیچ کس کاری ساخته نبود. نه از دست سرکارگر و نه حتی از دست هیئت مدیره.

چند دقیقه بعد یکی از کارگرها فریاد زد: "نگاه کنین بچه ها! انگار سهمیه ها رسیدند." یک لحظه همه جا به هم ریخت و همه کارگرها به سمت سهمیه هاشون هجوم بردند. چند دقیقه ای همه جا آروم شد تا این که یکی از کارگرها داد کشید: "اه اه اه این دیگه چیه؟ بچه ها میخوان مارو گول بزنن. سهمیه های تقلبی برامون فرستادن. بچه ها! باز هم پاکوبیدنتونو شروع کنین."

                                                                                       *********************************************************                                                                                                                       

مرد جوان به دم در که رسید ایستاد و یک لحظه مکث کرد. بعد سرشو بالا برد و به تابلو خیره شد. آروم زیر لب گفت: "نه دکتر! از تو هم کاری برنمیاد. نه تونستم یکدفعه بگذارمش کنار، نه کم کم قطعش کنم و نه داروهای تو برام اثری داشت."

مرد جوان برگشت. از خیابان رد شد و چند لحظه بعد توی پارک روبروی خیابان بود. نگاهشو به اطراف چرخاند و وقتی چشمش به "ساقی" افتاد بی اختیار لبخند زد. دستش را داخل جیبش برد و تنها اسکناس داخل جیبش را بیرون کشید. میدانست که تا چند دقیقه دیگر لرزش بدنش متوقف خواهد شد. در طرف دیگر خیابان چراغ های تابلوی مرکز ترک اعتیاد یکی یکی روشن میشدند و با درخشش خود توجه همه را به خودشان جلب میکردند.

بعدنوشت: ظاهرا خیلی از دوستان متوجه مفهوم داستان نشدن. هر سلول بدن یک آدم معتادو به یک کارگر تشبیه کردم که هرروز منتظر سهمیه موادشه و کل بدنو به یک کارخونه.

پ.ن1. حدود یک هفته است که باجناق اول دوباره راهی ویلاشون توی شمال شده (به خدا ما نرفتیم) و باتوجه به این که باجناق دوم هم هنوز نیومده فعلا توی اون آپارتمان تنهائیم. یه سری اخبار تائید نشده هم به دستمون رسیده که باجناق دوم کلا تصمیم داره خونه شونو بعد از تکمیل بفروشه و با فروختن خونه فعلی شون اصولا از ولایت بره. اگه این اتفاق بیفته رویای زندگی سه خواهر در کنار هم اصولا محقق نخواهد شد.

پ.ن2. روز جمعه گذشته به آقائی که قرار بود فیبر نوری خونه رو بکشه زنگ زدم و گفتم: قرنطینه تون تموم نشد؟ گفت: حالم بدتر شد و توی بیمارستان بستری شدم! بعد هم شماره یکی از همکارانشو داد. به ایشون زنگ زدم که اومد و برای ما و باجناق دوم سیم کشی کرد. (باجناق اول گفت ما اصولا تلفن ثابت لازم نداریم!) قراره هفته آینده شماره تلفن و بعد هم مودم ویژه فیبر نوری را بگیرم و اگه اتفاق خاصی نیفته پست بعدی با وای فای گذاشته میشه. (به قول یکی از دوستان ماجرای فیبر نوری این خونه خودش میتونست یه پست کامل باشه!) توی خونه قبل حجمی از اینترنت گرفته بودم که هیچ وقت تموم نشد ولی با اینترنت مخابرات اون حجم خیلی گرون تر بود. پس یه حجم خیلی کمتر گرفتم اما قیمتش هنوز بالاتره! اما قراره سرعتش خیلی بیشتر از خونه قبل باشه.

پ.ن3. روز دوازدهم اردیبهشت، معلم عماد (که قبلا هم درباره اش نوشتم) توی فضای مجازی درس داد و آخر درس گفت: "راستی روز معلم هم مبارک، خاک توی سرتون که یک نفرتون هم تبریک نگفت!" پس اجازه بدین همین جا روز کارگر و روز معلم و روز ماما و روز دندان پزشکو با تاخیر تبریک بگم. روزی را که یادم نرفته؟!


نظرسنجی (پست ثابت سابق)


سلام

از زمانی که این وبلاگو افتتاح کردم گه گاه بعضی از خوانندگان محترم کامنت میگذارن و از فاش شدن اسرار بیماران ابراز نارضایتی میکنن. نمونه اش کامنتهای بعضی از دوستان در پست آخرم. درحالی که من مطالب این وبلاگ را فاش کردن اسرار بیماران نمیدونم.

بنا به پیشنهاد خانم نسرین (که من به تجربه شون ایمان دارم) تصمیم گرفتم این موضوع را به نظرسنجی بگذارم.

 

ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (230)

سلام

1. توی مرکز کرونا مرده چهارتا دفترچه گذاشت روی میز و گفت: من سه روز پیش تست دادم و جوابش مثبت بود. گفتن خانواده تو هم بیار تست بدن. برای خانمش و دوتا بچه هاش نوشتم و دفترچه چهارمو باز کردم که دیدم مال خودشه. گفتم: شما که سه روز پیش تست دادین و مثبت بوده. دیگه برای چی میخواین تست بدین؟ گفت: خب مگه رایگان نیست؟!

2. مرده اومد مرکز کرونا و گفت: من مسئول تاسیسات بانک ... هستم. دیروز رفتم توی یکی از شعب چندتا از لامپهاشون که سوخته بود را هم عوض کردم. همون موقع یکی از پرسنلشون اومد و سلام و علیک کرد و رفت. بعدا فهمیدم جواب تستش مثبت شده. البته هردومون ماسک داشتیم اما گفتم بیام تست بدم!

3. توی مرکز کرونا به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: میخوام تست کرونا بدم!

4. به خانمه که در طول دوران کرونا حالش بد شده بود گفتم: باید برین بیمارستان. گفت: نه اونجا آلوده است!

5. به مرده گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: اون قدر که دیگه دستمال جوابگو نیست، حوله میگذارم توی جیبم!

6. به پیرمرده گفتم: دستتون چطور زخمی شد؟ گفت: یه نجسّی داشتیم خواستیم ببندیمش چنگ زد! (ترجمه: سگ)

7. به خانمه گفتم: بچه تونو پیش کدوم متخصص میخواین ببرین دفترچه شو مهر کنم؟ گفت: پیش اطفالِ کودکان!

8. پیرمرده گفت: همه مفاسدم (مفاصلم) درد میکنه چند بسته قرص معده برام بنویس!

9. ساعت یک و نیم صبح زنگ اتاق استراحتو زدند. اومدم بیرون و گفتم: بفرمائید. مرده گفت: دو هفته پیش کف پامو بخیه زدم گفتن دوهفته دیگه بازشون کن. الان هم دارم راه میفتم برم تهران گفتم پیش از رفتن اینهارو هم سر راه بکشم و برم!

10. (12+) خانمه گفت: شیاف دیکلوفناک هم برام بنویس. فقط از نوع مقعدیش!

11. برای خانمه دارو نوشتم و دفترچه شو دادم بهش. گفت: یه آزمایش کامل هم میخوام بدم. نوشتم. گفت: یه سونوگرافی از پستان هم برام مینویسی؟ نوشتم. گفت: یه سونوگرافی تیروئید هم بنویس اما توی یه برگ دیگه. گفتم: خب چرا یک جا انجامشون نمیدین؟ گفت: آخه مرکزی که برای سونوگرافی پستان میرم فقط مخصوص پستانه. نوشتم. گفت: حالا توی یه برگ دیگه یه سونوگرافی رحم و ضمائم بنویس. گفتم: اینو دیگه چرا جدا بنویسم؟ گفت: اون مرکزی که برای سونوی تیروئید میرم اصلا دستگاه سونوی رحمشو قبول ندارم!

12. به مرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: هردوشونو بنویس. از یکی شون استفاده میکنم، اون یکی هم چهار روز دیگه گرون تر میشه!

پ.ن1. روز سی و یکم فروردین رفتم برای زدن دوز دوم واکسن کرونا که متوجه شدم همه کسانی که قرار بوده روز سی ام یا سی و یکم واکسن بزنن اومدن. حسابی غلغله شده بود! جالب این که دو نفر از خانم دکترها توی یکی دو روز گذشته مبتلا شدن! به جز درد مختصر محل تزریق و کمی درد بین دو کتف هم هیچ عارضه ای نداشتم. شرمنده اگه برای زدن واکسن مورد نفرت بعضی دوستان قرار میگیریم. (دارای مخاطب خاص )

پ.ن2. درنهایت ناچار شدیم برای فیبر نوری درخواست بدیم. مسئولین محترم مخابرات هم گفتند: باشه براتون میاریم اما فعلا چون پول شرکت تولید فیبر نوری را ندادیم بهمون فیبر نمیده باید صبر کنین! دیروز بالاخره تا دم در خونه برامون فیبر نوری کشیدن اون هم به حساب مخابرات گرچه کسی که قرار بود داخل خونه را برامون فیبر بکشه هم چندبار پیغام فرستاده بود که اگه عجله دارین قسمت بیرون خونه را هم خودم براتون میکشم و پولشو میگیرم! حالا دیروز که بهش زنگ زدم و گفتم فیبر تا دم در خونه اومده بیا داخل خونه را بکش گفت: من تا هفته آینده توی قرنطینه ام! به اون فامیلی که برای سیم مسی پارتی شده بود گفتم: حالا چقدر فرق هست بین سیم مسی و فیبر نوری؟ گفت: فیبر نوری سرعت اینترنتش بیشتره! گفتم: خب پس مشکلش کجاست؟ گفت: گرون تره! (البته یه مورد دیگه اش هم همون انحصار در گرفتن اینترنته).

پ.ن3. آنی تبلت عسلو داده و میگه نگاه کن! میبینم کلّی گروه توی واتس آپ با همکلاسی هاش درست کردن. یه نفر گروه درست کرده و چند نفرو اد کرده. بعد از چند ساعت مدیر گروه (!) با یکی شون دعواش شده و اونو از گروه بیرون کرده و بعد بقیه شون هم یکی یکی از گروه خارج شدن. تقریبا توی همه گروهها فقط عسل باقی مونده بود! به عسل گفتم: خب تو چرا از گروهها خارج نمیشی؟ گفت: دلم نمیاد! جالب این که خیلی از این بچه ها را هم تا به حال از نزدیک ندیده. آنی هم همه گروهها را پاک کرد. گروه هائی مثل:

گروه ارسال استیکر

گروه گذاشتن عکس

گروه گذاشتن فیلم

گروه مرگ بر آمریکا

گروه صحبت درباره بیماری کرونا

گروه صحبت درباره گرانی مرغ

گروه حرف زدن درباره موهای زشت ...! (اسم یکی از دوستانشون جای نقطه چین بود که سانسورش کردم!)

چالش "نه لبخند نود و نه" + "هفت سین کتابی"

سلام

شرمنده

الان میخواستم یک عدد پست خاطرات جدید بنویسم اما بعد دیدم همون طور که به گفته همسر اصفهانی یکی از اقوام "دید و بازدید بعد از سیزده برای گِلی منار خُبِس" نوشتن این پست توی سال جدید و بخصوص بعد از فروردین هم عملا همین حالتو داره. پس خاطراتو میگذارم برای پست بعدی (بخصوص که مدتیه دارم بکوب مریض کرونائی میبینم و تعداد سوتی ها هم کمتر شده)

الف. و اما نه مورد از چیزهایی که در سال ۹۹ خوشحالم کردن یا همون چالش نه لبخند نود و نه. (فکر کنم آخر امسال هم باید صفر موردی که در سال 1400 خوشحالمون کردن را بنویسیم )

1. طبیعتا بر ما واضح و مبرهن است که مهم ترین چیزی که در سال نود و نه ما را خوشحال نمود این بود که همه دوستان و اقوامی که در این سال به کرونا مبتلا شدند بهبود یافتند. (به امید بهبود همه مبتلایان و همچنین رهائی از شرّ این ویروس در سال پیش رو)

بعدنوشت: شرمنده الان یادم افتاد که یک مورد مرگ هم داشتیم  اما دیگه پستو عوض نمیکنم.

2. اتمام ساخت خانه جدید و اسباب کشی به آن.

3. ابتلای یکی دیگر از پسران اقوام به ازدواج!! (خدائی وقتی میگه تازه میفهمم توی این سالها چی میکشیدی واقعا لذتبخشه )

4. تبدیل شدنم به یک موجر به لطف همین بنده خدا!

5. قبولی عماد و عسل در آزمونهای مدرسه در سال گذشته تحصیلی و بخصوص این که معدل عسل این بار هم به حدی رسید که شایسته دریافت جایزه از شبکه بهداشت شد.

6. سفری که رفتیم. (میدونم که این یکی باعث ناراحتی بعضی از دوستان شد اما خوش گذشت شرمنده)

7. چند ماه پیش توی یک سایت ناامن ترین محلات استانبول را میخوندم. ناامن ترین محله که توصیه شده بود توریستها هرگز اون طرفها آفتابی نشن و بخصوص شبها اونجا نرن دقیقا همون جائی بود که توی آخرین سفرمون به ترکیه اونجا هتل گرفته بودیم! بعد از مدتها خوشحال شدم که اون سال برامون اتفاقی نیفتاد.

8. اسباب کشی بابا و همسایه شدنش با اخوی گرامی که باعث شد تا حدود زیادی خیالم از بابتش راحت بشه.

9. آمادگی دوستان و همکاران برای همکاری در دریافت وام (حتی خانم "ر" مسئول امور درمان شبکه) و قبول ضمانت. و کمک نقدی بابا درحالی که میدونم خودش هم مشکل داره. و متاسفانه به این زودی هم نمیتونم پولشو پس بدم.

ب. و این هم هفت سین کتابی ما (ببخشید بعد از این که کتابها را گذاشتم سر جاش دیدم حجم عکس زیاد شده. حال و حوصله ور رفتن به عکس و کم کردن حجم عکسو هم نداشتم!)

اسامی کتابها هم به قرار زیر است:

۱. سینوهه کاهن اعظم مصر (نیای بزرگ سینوهه پزشک فرعون) اثر میکا والتاری

۲. سینوهه پزشک فرعون اثر میکا والتاری

۳.  سخنان پیر هرات اثر خواجه عبدالله انصاری

۴. سکوت بره ها اثر توماس هریس 

۵. سرگذشت دون ژوان اثر دومینیک راون 

۶. سفر به سیارات ناشناخته اثر رابرت سیلوربرگ

۷. سفرنامه دروویل اثر سرهنگ گاسپار دروویل

البته باید اعتراف کنم که فقط چهارتاشونو خوندم!

پ.ن1. مطمئنا موارد زیادی برای ناراحت شدن در سال نود و نه داشتم اما هرطور که بود این نه موردو پیدا کردم. بهتره غم و غصه ها را بگذاریم توی همون سال گذشته بمونن. البته به جز مواردی که قراره ازشون درس بگیریم.

پ.ن2. باجناق اول تماس گرفته و میگه هرچه زودتر باید نفری حدود سیزده میلیون برای بقیه پول آسانسور ساختمون بدیم درحالی که روز سی ام فروردین دوتا قسط وام دارم و یه دونه چک. دوم اردیبهشت یه چک دیگه، چهارم اردیبهشت یه قسط وام، دهم اردیبهشت یه چک دیگه، دوازدهم اردیبهشت یه قسط وام و بیستم اردیبهشت هم یه چک دیگه! و هنوز حقوق فروردینو هم نریختن! بگذریم از خرج و برج معمول زندگی. فکر کنم پست بعدیو باید از توی زندان بگذارم! البته نه این که اصلا چیزی به حسابمون نریختن. مثلا این مبلغو ریختن!

پ.ن3. وقتی عماد کلاس اول دبستان بود یه شب دیر خوابید. فردا ظهر که از سر کار اومدم آنی برام تعریف کرد که به چه فلاکتی صبح بیدارش کرده و توی خواب بهش صبحانه داده و عملا درحال خواب سوار سرویسش کرده! بعد با آنی یه مقدار از خاطرات پیاده رفتن به مدرسه ابتدائی مون زیر بارش برف و توی هوای تاریک برای هم تعریف کردیم و بعد گفتم: نمیدونم وقتی این بچه ها بزرگ شدن چی میخوان از سختی های مدرسه رفتنشون برای بچه هاشون بگن؟ مگه دیگه ساده تر از این هم میشه درس خوند؟ که بعد از چند سال و با آموزش مجازی دیدم بله میشه!

پ.ن۴. قرار بود فردا دوز دوم واکسنو بزنیم که رسما موکول شد به پس فردا. تا ببینیم چی میشه.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (229)

سلام

1. خانمه سردرد داشت. به شوهرش گفتم: حرص نخوردن؟ گفت: خرس هم نخورده چه برسه به حرص!

2. یه روز موقع رفتن به یکی از درمونگاههای روستائی نمونه گیر کرونا هم همراهمون فرستادن. خانمه پسرشو با سرماخوردگی شدید آورده بود. گفتم: امروز اینجا تست کرونا هم میگیرن. براش مینویسم. گفت: چرا پسر من باید نفر اول باشه؟ خب با یکی دیگه شروع کنین!

3. نسخه خانمه رو نوشتم و هرکاری کردم نمیشد نسخه شو توی سامانه بزنم. بعد که کلی بررسی کردم دیدم بهورزها تاریخ تولدشو یک سال اشتباه زدن. وقتی به خانمه گفتم گفت: دستشون درد نکنه، یک سال جوون ترم کردن!

4. پیرزنه گفت: از وقتی چشممو عمل کردم خیلی سرما میخورم. فکر کنم از همین سوراخی که توی چشمم درست کردن سرماها میرن توی بدنم!

5. جواب آزمایش پیرزنه را دیدم و بهش گفتم: چقدر قندتون بالاست! گفت: آخه قندم بالاست!

6. خانمه گفت: دندون درد دارم. گفتم: ببینم کدوم دندونتون درد میکنه؟ گفت: پنج بالا و شش پائین!

7. به پیرمرده گفتم: از کدوم قرصهای قند میخورین؟ گفت: از کوچیک ها انگار. گفتم: روزی چندتا؟ گفت: دوتا مثل این که!

8. مرده اومد تست کرونا بده. گفتم: دفترچه تونو بدین. گفت: نیاوردمش. گفتم: اشکالی نداره. کد ملی تون؟ روی گوشیش نگاه کرد و گفت. گفتم: تاریخ تولدتون؟ گفت: یادم نیست! یه کم صبر کنید. بعد هم هرچقدر به یکی زنگ زد جواب نداد. گفت: حالا بدون تاریخ تولد نمیشه؟ گفتم: نه باید ثبت بشه. گفت: هزینه اش چقدره؟ گفتم: رایگانه. گفت: پس اگه رایگانه با مشخصات خودم آزمایش میدم!

9. مرده گفت: حال مادرم خوب نیست نمیتونه از ماشین بیاد بیرون. رفتم توی حیاط و دیدمش و گفتم: همین الان باید ببرینشون پیش متخصص. گفت: متخصص هم میاد بیرون ببیندش؟!

10. چند روز پیش پیرمرده گفت: چند روزه که حالم خوب نیست. دکترهای راست راستی هم که توی ایام عید کار نمیکنن پس فعلا اومدم پیش شما!

11. پیرزنه گفت: بیا به این سرِ من بگو چرا این قدر صدا میکنی؟!

12. پیرزنه گفت: بیا فشارمو بگیر. همیشه یا ده بوده یا یازده. گفتم: الان که چهاردهه. گفت: بله الان سه روزه که چهارده شده!

پ.ن1. دیگه کم کم داشتم قبول میکردم که برای خونه جدید باید فیبر نوری بگیرم. داشتم میرفتم سراغ مسئولش که تصادفا برخوردم به یکی از اقوام دور که اصلا یادم نبود توی مخابرات کار میکنه. وقتی جریانو براش گفتم منو برد پیش مسئول اون قسمت و گفت: این پسرخاله منه (!) هرطور شده باید براش سیم مسی بکشی! قرار شد امروز دوباره بررسی کنن ببینن امکانش هست یا نه؟! طبیعتا وقتی یکی از کارمندهای مخابرات این طوری رفتار میکنه یعنی باید بی خیال فیبر نوری بشم! اما مسئله اینه که اگه پارتی پیدا نمیکردم جا برای سیم مسی نبود و حالا که پارتی پیدا کردم داره پیدا میشه؟! فعلا که سر کار دارم آپ میکنم تا ببینیم چی میشه.

پ.ن2. روز اول فروردین حوالی غروب یه لحظه نت گوشیو وصل کردم که دیدم توی گروه پزشکان شبکه کامنت گذاشتن که هرکی میخواد اسم بنویسه برای تزریق واکسن روسی و نوشتم و صبح روز دوم فروردین ششمین پزشک ولایت بودم که واکسن کرونا زدم و خوشبختانه برخلاف اکثر همکاران هیچ عارضه ای هم نداشتم. فعلا که همچنان دارم ماسک میزنم و اقدامات بهداشتیو رعایت میکنم. دست کم تا وقتی دوز دوم واکسنو هم بزنیم.

پ.ن3. دو شب پیش عسل یه کم شیطنت کرد و آنی گفت: تنبیهت اینه که بابا امشب برات قصه نمیگه. شب که رفتیم بخوابیم به آنی گفتم: چند شب بود که قصه نخواسته بود حالا امشب هم که قصه میخواد تو نمیگذاری؟ گناه داره. گفت: خب برو یواش براش قصه بگو که مثلا من نشنوم! رفتم توی اتاق عسل و گفتم: میخوام برات قصه بگم. گفت: ماامااااان تو قصه را برام ممنوع کردی حالا بابا اومده قصه بگه اشکالی نداره؟!

خونه (3)

سلام

نشسته ام پشت میز مطب توی یکی از درمونگاههای شبانه روزی. هربار که مریض میاد و به طرفش میچرخم عضلات ران هردوپام تیر میکشه. هربار که بلند میشم تا از مطب بیرون برم هم عضلات ساق پام. و در ادامه خجالت میکشم! حالا اگه نفهمیدین جریان چیه ادامه پست را بخونین!

وقتی همراه با دو باجناق گرامی هفتصد و پونزده میلیون تومن پول روی هم گذاشتیم و یک خونه کلنگی را خریدیم، باجناق اول گفت: از این به بعد با صد و پنجاه میلیون تومن میتونین این خونه رو تکمیل کنین! اما اواسط ساخت و ساز ما بود که یکدفعه اون موج گرونی دلار و طلا و به دنبال اون تورم شدید از راه رسید. چیزهائی که قیمت مشخصی داشت ظرف چند هفته قیمتشون حداقل دوبرابر شد. و همین موضوع برای چند ماه ادامه ساخت و ساز رو متوقف کرد. اما نهایتا دیدیم هرچقدر طولش بدیم اجناس گرون تر میشه و نه ارزون تر پس دوباره دست به کار شدیم. برای باجناق اول که شغل آزاد داره و کرایه چندتا مغازه را هم میگیره اوضاع چندان بد نبود. اما من و باجناق دوم شروع کردیم به گرفتن وام. الان با وجود این که یکی دوتا از وامها تموم شدن توی اسفند سه تا قسط وام دادم که توی فروردین میشن چهارتا. یکی از اقوام که همزمان مشغول بنائی بود به آنی گفته بود: بالاخره مجبور میشین این خونه رو بفروشین تا خونه جدیدو تکمیل کنین حالا ببین! و ما هم قسم خوردیم که هر طور شده این خونه را هم حفظ کنیم!

بالاخره قسمتهای عمومی ساختمون تموم شدن و قرار شد هرکسی داخل خونه خودشو هرطور که دوست داره تکمیل کنه. دروغ چرا؟ توی قسمتهای عمومی سلیقه باجناق اول تقریبا در همه جای خونه دیده میشه که علتش هم حضوردائمی ایشون در محل ساختمان بود. درمورد وسائل داخلی خونه هم عملا همه چیز با سلیقهء آنی خریداری شد. من که هر روز سر کار بودم و خیلی از عصر و شب ها را هم سر شیفت و در همون زمان آنی مشغول انتخاب شیر آب و دوش حمام و پرده و کاغذ دیواری و ... گرچه بعضی شون با سلیقه من جوردرنمیان اما به خودم اجازه اعتراض ندادم. خدائی خیلی از زحمتهائی که آنی توی این خونه کشید درواقع وظیفه من بود اما خوشبختانه آنی اون قدر شعور داره که بدونه شیفت های پشت سر هم من درواقع برای تکمیل همین خونه است. البته یه دلیل دیگه اش هم اینه که از نظر من این که مثلا شیر آب چه شکلی و چه رنگی باشه هیچ اهمیتی نداره. مهم اینه که ازش آب بیاد! و دقیقا به همین دلیل همه چیزو آنی انتخاب کرد. چند هفته پیش رفتم از بانک مسکنی که اخیرا وام ده ساله خرید خونه را توش تمام کرده بودیم وام بگیرم که گفتند وام تعمیرخونه داریم چهل میلیون. مدارک بردم و ضامن پیدا کردم که یه روز گفتند باید حدود پنج میلیون تومن اوراق بخری. گفتم: بعد از اتمام وام این پولو بهم پس میدین؟ گفتند: نه! گفتم: سود وامتون چقدره؟ گفتند: تا پنج سال باید ماهی یک میلیون قسط بدی! خدائی هرچقدر فکر کردم دیدم ارزششو نداره و از گرفتن وام انصراف زدم! خب حالا ما مونده بودیم و کلی خرج و مخارج و یه حساب بانکی خالی. کی فکرشو میکرد که ناچار بشیم حدود هجده میلیون تومن فقط برای پرده های خونه پول بدیم! اینجا بود که آنی یه فکر بکر کرد. یادتونه چند ماه پیش یه مراسم عقدکنون دعوت شدیم؟ آنی با داماد مراسم تماس گرفت و طی یک سری مذاکرات فشرده مقررشد که ایشون خونه ما رو رهن کنن و پولشو هم پیشاپیش بهمون بدن (البته خدائی ما هم حسابی مراعاتشونو کردیم و یه تخفیف اساسی بهشون دادیم) اینطوری کلی از مشکلات حل شد (البته حل که نه یه روزی باید پولشونو پس بدیم)

خونه جدید دیگه به این شکل دراومده بود. از یه طرف درگیری های کاری با کابینت ساز و نصاب کاغذ دیواری و ... را داشتیم و از اون طرف نزدیک شدن دوباره کفگیر به ته دیگ. این بار پدر بزرگوار به دادمون رسید و همین الان درحال اقدام برای گرفتن یه وامه. ازش خواستم که اجازه بده خودم اقساط وامو بدم اما قبول نکرد و گفت: هروقت داشتین فقط اصل پولو بهم بدین. از طرف دیگه کلی از کارهای خونه هم برعهده برادر آنیه که توی کارهای فنی رودست نداره و قرار شده دستمزدشو هروقت که داشتیم بهش بدیم. چند هفته پیش با آنی حساب کردیم و دیدیم تا به حال (البته با محاسبه پول زمین) چیزی حدود یک میلیارد تومن توی این خونه خرج کردیم و هردومون انگشت بر دهان موندیم که ما این همه پولو از کجا آوردیم؟! (البته کلی هم چک دادیم که توی سال آینده باید اونها رو پاس کنیم) اما وقتی برای واحد یکی از باجناق ها مشتری پنج میلیاردی اومده پس کار درستی انجام دادیم.

اول هفته باجناق اول بالاخره خونه را افتتاح کرد و اسباب کشی کرد. ما هم توی این چند شب درحال کارتن کردن وسایل خونه و بردن خرده ریزها و شکستنی ها و ... بودیم که منجر به درد عضلات شد. امروز هم عروس و دامادی که قراره بیان توی خونه ما اونجا هستن و دارن به آنی کمک میکنن تا ما زودتر از اونجا بریم و خودشون بیان به جای ما! درحالی که درواقع این هم وظیفه من بود. خدا خیر به خانم "ر" (مسئول امور درمان شبکه) بده که هرطور بود شیفت فردا صبح تا ظهر منو حذف کرد. به حساب یکی از باربری ها هم پول ریختیم که قراره فردا صبح بیان و باقیمونده وسایلو ببرن خونه جدید که حالا این شکلی شده. (دست و جیغ و هورا!)

پ.ن1. نمیدونم چرا اما اون احساسی که همیشه موقع اسباب کشی ها داشتم این بار ندارم. شاید علتش اینه که این خونه رو نفروختیم.

پ.ن2. رفتم برای خونه جدید خط تلفن بگیرم که گفتند باید فیبر نوری بکشین. اما شرکتی که ازش اینترنت گرفتیم گفته اگه فیبر نوری بکشین ما دیگه حق نداریم بهتون اینترنت بدیم و میشه انحصاری مخابرات! از اون طرف مسئول فیبر نوری هم گفته حدود سی چهل متر فیبر نوری باید بکشیم تا از جعبه تقسیم برسیم به خونه شما و پولشو هم شما باید بدین! و ما هم قبول نکردیم و به همین دلیل خونه جدید هنوز تلفن (و به تبع اون وای فای) نداره. تا ببینیم چی میشه.

پ.ن3. محله فعلیمون از محله جدید بهتره و برای همین کمی ناراحتم اما مشکلی نیست. حداقل وقتی میرم شیفت خیالم راحته که آنی و بچه ها تنها نیستن. اما خودمونیم  درمورد زندگی کردن با باجناقها یه کم یاد سریالهای مهران مدیری می افتم!

پ.ن4. خونه هنوز کمی نقص داره. مثلا در اتاقها هنوز نصب نشدن اما انشاءالله پولشونو که بدیم نصب میشن! یا مثلا نتونستیم جکوزی بخریم. باوجود این ترجیح دادیم خرجهائی بکنیم که به نظر من میشد بگذاریم برای بعد مثلا بازنشسته کردن تلویزیونی که بیشتر از ده سال از عمرش میگذره و دفعه آخری که بردمش تعمیر، تعمیرکار گفت: چطور روت شد بیاریش تعمیر؟ باید میگذاشتیش سر کوچه!

پ.ن5. دختر باجناق دوم دو شب پیش میگفت: برای اومدن به خونه خاله همیشه کلی ذوق داشتیم اما از این به بعد دیگه ذوق نداره چون فوری میرسیم در خونه تون! (البته اونها هنوز خونه شون کمی کار داره)

پ.ن6. آنی با ماشین جائی رفته بود و من باید عسلو میبردم بیرون. اسنپ گرفتم و وقتی دیدم ماشین اسنپ وارد کوچه شد با عسل رفتیم بیرون که دیدم یه ماشین روشن جلو خونه ایستاده. در ماشینو باز کردم و عسلو سوار کردم و بعد هم خودم سوار شدم که دیدم همسایه مون داره بهت زده بهم نگاه میکنه و میگه: جائی تشریف میبرین آقای دکتر؟! و چند لحظه بعد ماشین اسنپ هم از راه رسید و ایستاد!

پ.ن7. سال نو بر همه دوستان عزیز مجازی مبارک.

داستانچه (9) (خاکسترهای هیمه ها)

سلام

از آخرین داستانچه ای که اینجا گذاشتم بیشتر از دو سال میگذره و من اصولا مورد جدیدی به ذهنم نرسیده بود تا این که یکی دو هفته پیش سرکار خانم نسرین لطف کردند و برام یه کامنت خصوصی گذاشتند و فهمیدم ایشون اصولا در همه زمینه های کار خیر فعال هستند. چه در کمک مالی به کسانی که بهش نیازمندند و چه در کمک فکری به کسانی که بهش نیازمندند! ایشون لطف کرده بودند و ایرادات چندتا از داستانچه ها را درآورده بودند و اونها را ویرایش کرده بودند و برام فرستادند. قصد داشتم داستانچه های ویرایش شده را کنار ویرایش نشده ها بگذارم که به دستور ایشون این کارو نکردم و قبلی ها را حذف کردم. (البته توی یه پست چرکنویس برای خودم نگهشون داشتم!) اما اگه قبلا داستانچه ها را خونده باشین احتمالا میتونین تشخیص بدین که تا چه حد روان تر و بهتر شدن.

چند روز پیش وقتی به وبلاگ ویژه داستان های ایشون سر زدم و به عنوان کلاس درس این داستانو خوندم، توی یه لحظه به ذهنم رسید که میشه اونو ادامه داد! پس ازشون اجازه گرفتم و بعد از نوشتن براشون فرستادم که ایشون باز هم لطف کردند و ایراداتشو گوشزد کردند. البته نه من اون لهجه توی داستان اصلیو بلد بودم و نه ایشون زبان فارسی کاراکترها را به اون لهجه برگردونده بودند.

و نهایتا این داستانچه به دست اومد. البته اگر هنوز اون داستانو نخوندین اول یه سر به لینکی که گذاشتم بزنین و بعد تشریف بیارین اینجا. با تشکر:


                                                                                           +++++++++++++++++++++++++++++
- بیدار شدی دخترخاله؟ ببخش بیدارت کردم.
- نه "گلنار" جان! دیگه باید بیدار می شدم. تا کی بخوابم آخه؟ چهار روز دیگه میذارنم یه جا که برای ابد بخوابم. بذار این چند صباحی که زنده ایم بیدار باشیم.
- این چه حرفیه "آتش" جان؟ کسی ندونه فکر میکنه چند سالته؟ دیگه این روزا شصت سالگی اول جوونیه.
- آره اول جوونی! حتماً من شصت ساله هم الآن چهارده سالمه!
و در ادامه ریز خندید.
- ای قربونت برم دخترخاله چه عجب که بعد از مدتها ما خندهء تو رو هم دیدیم. یادش به خیر یه زمانی هیچ کس شادتر از تو نبود. کی فکر میکرد دنیا این طور بگرده و این طور خانه خراب بشیم؟ میگم دخترخاله جان... وای خدا مرگم بده، داری گریه میکنی؟ تقصیر من شد؟ آخخخخ ببخشید... آتش جان باز تو رو یاد اون خدا بیامرز انداختم؟
- آآآیییی "یوسفم" کجائی؟ چقدر دلتنگتم. چرا نمیائی دنبالم؟ مگه دفعهء آخر که دیدمت نگفتی میرم سور و سات عروسیو جور کنم و زود میام تا عروسی بگیریم؟ اینه زود اومدنت؟ تو که بدقول نبودی یوسفم. خدا قطع کنه دست اون دزدی که برا صنّار سه شاهی پول، عروسی یه شبه مو کرد عزای یه عمر...
شانه های آتش تکان می خورد و صدای هق هقش تمام خانه را برداشت. اشک هایش سرازیر و بر روی گونه هایش روان شدند. گلنار با عجله از جا بلند شد. در حین بلند شدن ناگهان پایش از درد تیر کشید و وسط راه متوقف شد.
- آتش جان به خدا غلط کردم. گریه نکن. جان گلنار دیگه گریه نکن. دیگه اسمشو نمیارم. مگه نشنیدی دکترت گفت گریه برات سمّه؟
آتش آهی کشید و با سوز دل گفت:
- ای کاش زودتر اثر می کرد این سم. اگه از گناهش نمی ترسیدم، همون موقع که خبر یوسفمو برام آوردن کار خودمو تموم کرده بودم. منو از چی می ترسونی؟ از مردن؟ فکر می کنی این دنیا بعد از یوسفم ارزشی داره برام؟
- فدات بشم دخترخاله... صبر کن الان میرم قرصاتو برات میارم.
پای راست گلنار همچنان در موقع راه رفتن تیر می کشید اما با آخرین سرعتی که برایش ممکن بود حرکت می کرد. هر طور که بود خودش را به کمد کنار اتاق رساند، درش را باز کرد و یک کیسه پلاستیک بزرگ از داخل آن برداشت. چند لحظه داروهای داخل پلاستیک را زیر و رو کرد و بالاخره یکی از قرصها را برداشت و لنگان لنگان به طرف آشپزخانه رفت. چند لحظه بعد صدای شیر آب بلند شد و لیوان آب به دست وارد اتاق شد.
- بیا دخترخاله جان، بیا قرصتو بخور. دیگه اسمشو نمیارم. دیگه تو رو به یادش نمیندازم.
- فکر می کنی اگه تو اسمشو نیاری من دیگه به یادش نمی افتم؟! فکر می کنی ساعتی هست که من به یادش نباشم؟ اصلاً مگه توی این خونه فقط منم که گریه می کنم؟ چند بار نصف شبها با صدای گریه ات بیدار شده باشم خوبه؟
- باشه باشه... قرصتو بخور آتش جانم تا یه کم آروم بشی. بیا، قرصو بذار توی دهنت... آ باریکلا.
آتش لبهای خیسش را با پشت دست پاک کرد و حس قدردانی گفت:
- گلنارجان! من که تا عمر دارم شرمندهء تو ام. الآن به جز تو کی مونده برام؟ برادرم از وقتی رفت خارج، اول هر دو سه روز یکبار زنگ می زد. بعد شد هفته ای یک بار بعد ماهی یک بار و کم کم حالا که دیگه شده سالی دو سه بار. میدونی چند ساله که ندیدمش؟... فکر کنم از موقع مرگ بابا. دفعه آخری که زنگ زد اصلاً نصف حرفاشو نمی فهمیدم. هر چهار کلمه که می گفت یه کلمه خارجکی می پروند...
در اینجا مکثی کرد و به چشمان قشنگ گلنار خیره شد و پرسید:
میگم دخترخاله! من که بعد از یوسفم اصلاً نمی تونستم به کس دیگه ای فکر کنم. تو چرا هیچ وقت شوهر نکردی!؟ تو چرا به پای من سوختی و ساختی!؟ دلت سوخت برام؟
- این چه حرفیه آتش جان؟ اونی که داره توی این خونه تحمل میکنه تویی نه من! فکر نکنم اگه شوهر کرده بودم می تونست تا این سن منو تحمل کنه! بذار برم سفره را بیارم ناهار بخوریم بعد واسه هم درد دل می کنیم.
در آنی بلند شد و لنگ لنگان به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد، سفره کوچک پلاستیکی در دست وارد اتاق شد. آن را یکی دوبار آرام تکاند و بعد یک تکان محکم به آن داد و روی زمین پهنش کرد. بعد از مکثی که از درد بود صاف ایستاد و به سمت آشپزخانه رفت، اما در وسط راه ناگهان متوقف شد! دست راستش را روی قفسهء سینه اش گذاشت، چند نفس عمیق کشید و ناگهان روی زمین افتاد. آتش با دیدن آن صحنه از جا پرید و خودش را بدون توجه به درد استخوانهایش به گلنار رساند.
-چی شد گلنارجان؟ چرا بدنت این قدر عرق کرده؟ کجات درد میکنه؟ وای خدا مرگم بده. این قرصهای زیر زبونیت کجان؟
کمی با عجله و اضطراب لابلای قرصها گشت اما چیزی را که به دنبالش می گشت پیدا نکرد. با آخرین سرعتی که می توانست خودش را به ایوان خانه رساند و داد زد: یکی به دادم برسه... همسایه ها... به دادم برسید... گلنار... گلنارم ...
***
صدای نوار هنوز بلند بود و برای چندمین بار عبدالباسط "اذا الشمس کوّرت" را می خواند. آتش همچنان روی صندلی نشسته بود و بدون این که حرکتی بکند به روبرو خیره شده بود. چشمانش مثل دو کاسه خون شده بود. برادرش سیاوش که بتازگی بخاطر خبر مرگ دختر خاله به ایران آمده بود با شرمندگی گفت:
-شرمنده ام خواهر. ببخش که این چند سال فرصت نشد بیایم ایران. اگه بدونی اون طرف چه خبره؟ از همون اول صبح که بیدار میشی باید بدوی دنبال یه لقمه نون تا وقتی سرتو میذاری زمین. بذار این نوارو خاموش کنم دیگه، خیلی وقته مهمونا رفتن.
"سیاوش" با چابکی از جا بلند شد. به سمت ضبط صوت رفت تا آن را خاموش کند که نگاهش به دیوار افتاد و پرسید:
-این کلیدِ کجاست که آویزون کردی به دیوار؟ همون کلیده که گفتی همیشه به گردن دخترخاله خدابیامرز بوده؟
آتش با بغض تایید کرد: همونه.
پسر بچه ی سیاوش پرسید:
*What a beautiful box! who's the owner dad ?
سیاوش نگاهی به پسرش و جعبه ی چوبی زیبایی که در دست او بود انداخت و گفت:
I don't know! where did you find it?
Under the aunt Golnar's bed_
give it to me... let see... it's locked! where is the key?
سیاوش فکری کرد و فوراً نگاهش به کلید روی دیوار برگشت. آن را از روی میخ برداشت و به سراغ جعبه آمد. پسرک داشت جعبه را تکان می داد. صدای چیزی که به دیواره های درون جعبه برخورد می کرد شنیده می شد. سیاوش جعبه را از او گرفت و کلید را در قفل آن چرخاند. در جعبه با صدای خشکی باز شد و ناگهان در میان چشمان حیرت زدهء همه، چاقوی بزرگی از داخل جعبه بیرون افتاد. چند قطره خون خشک شده روی تیغه چاقو دیده می شد. پسرک با دیدن چاقوی خونین شوکه شده و به پای پدر چسبید. دستهای سیاوش لرزید و یک برگ کاغذ به دنبال چاقو روی زمین افتاد.
سیاوش تقریباً فریاد زد:
-یا ابالفضل!... این چاقو چیه اینجا؟!!! این کاغذ دیگه چیه!؟ بذار ببینم؟
و با صدای بلند خواند:
"گلنار! این دفعه اول و آخرت باشه که برام نامه می نویسی. تو که خوب میدونی من و آتش با هم نامزد کردیم. یعنی چی که نوشتی: اگه مال من نشی نمیذارم مال کس دیگه ای باشی"؟ من فردا صبح دارم میرم شهر سور و سات عروسیو بخرم. ببینم چطور نمیذاری مال کس دیگه ای بشم؟"
سر آتش گُر گرفت... نفسش گرفته بود. انگار هوا نبود... کاغذ را از دست برادرش با خشم کشید... نگاهی به آن کرد و زار زد: این خط یوسف منه!
پایان
14 اسفند 99

* ترجمه به فارسی:
_ چه جعبه ی قشنگی! صاحبش کیه بابا؟
_ نمی دونم، کجا پیداش کردی؟
_ زیر تخت خاله گلنار.

_ اونو بده من... بذار ببینم... قفله! کلیدش کجاست؟

                                                                                      ++++++++++++++++++++++++++++

پ.ن1. قصد داشتم امروز پست خاطرات بگذارم و توی پی نوشتها ماجرای لطف خانم نسرین و توی پست بعد این داستانچه را. اما به دلایلی این اتفاق نیفتاد. علتشو توی پست بعدی میفهمین

پ.ن2. بعد از مدتها همکارانمون توی شبکه بهداشت یه تکونی به خودشون دادن! چند هفته پیش یکدفعه سرویس ایاب و ذهاب پرسنل برای رفتن به روستاها حذف شد و گفتند علتش اینه که حق ایاب و ذهاب میگیرین! حالا مبلغ این حق ایاب و ذهاب چقدره؟ ماهی سی هزار تومن! زمان پرداختش؟ با تاخیر چندین ماهه! اما بچه ها اون قدر اعتراض و نامه نگاری و ... کردند که بعد از چند روز سرویسها برگشتند!

پ.ن3. عسل وسط اتاق خوابش برده. بغلش میکنم و میگذارمش توی تختش. وقتی بیدار میشه بهش میگم: تو که وسط اتاق خوابیده بودی، چطور رفتی توی تختت؟ میگه: یه فرشته چاق اومد و بغلم کرد و بردم روی تخت! (فکر کنم عسل تنها فردی روی کره زمین باشه که منو چاق میدونه!)

بعدنوشت: یه لطف دیگه از سرکار خانم نسرین

 

همین داستان با لهجه شیرین عشایر فارس

 

- بیدار شدی دخترخاله؟ ببخش بیدارت کِردم.

- نه گلنار جان! دیه باید بیدار می شدُم. تا کی بخووسُم آخه؟ چار روز دیگه میذارنُم یه جا که برا ابد بخووسُم. بذار ای چن صباحی که زنده ایم بیدار باشیم.

- ای چه حرفیه آتش جان؟ کسی ندونه فکر میکنه چند سالته؟ دیه ای روزا شصت سالگی اول جوونیَه.

- ها اول جوونی! حُکماً من شص ساله هم الآن چارده سالُمه!

و در ادامه ریز خندید.

- ای قربونت برُم دخترخاله چه عجب که بعدِ مدتا ما خندهء تو رَم دیدیم. یادش به خیر ی وقتی هیشکی شادتر از تو نبو. کی فکر می کِرد دنیا ای طو بگرده وُ ای طو خونه خراب شیم؟ میگم دخترخاله جان... وای خدا مرگُم بده، داری گِریه می کنی؟ تخصیر من شد! آخخخخ ببخشی... آتش جان باز تو ر ِ یاد او خدا بیامرز اِنداختُم؟

- آآآیییی یوسفُم کجائی؟ چقدر دلتنگتُم. چرو نمیوی دنبالُم؟ مَی دفهء آخِر که دیدُمت نگفتی میرُم سور و سات عروسی سیت جور کنُم و زود میام تا عروسی بیگیریم؟ ایه زود اومدنِت؟ تو که بدقول نبودی یوسفُ جانُم... خدا قط کنه دس او دُزی که برا صنّار سه شِی پول، عروسی یه شبه مِه کِرد عزوی یه عمرُم...

شانه های آتش تکان می خورد و صدای هق هقش تمام خانه را برداشت. اشک هایش سرازیر و بر روی گونه هایش روان شدند. گلنار با عجله از جا بلند شد. در حین بلند شدن ناگهان پایش از درد تیر کشید و وسط راه متوقف شد.

- آتش جان به خدا غلط کردُم. گِریه نکن. جان گلنار دیه گِریه نکن. دیه اسمشه نمیارُم. مَی نشنیدی دکترت گفت گِریه سیت سمّه خو؟

آتش آهی کشید و با سوز دل گفت:

- ای کاش زودتر اثر می کِرد ای سم. اَی از گناهش نمی ترسیدُم، همو موقع که خبر یوسفمِه سیم آوردن کار خودمه تموم کِرده بودُم. منه از چیچی می ترسونی؟ از مردن؟ فکر می کنی ای دنیا بعد از یوسفُم بها داره سیم؟

- فدات بشُم دخترخاله... صب کن الان میرُم قرصاته سیت میارُم.

پای راست گلنار همچنان در موقع راه رفتن تیر می کشید اما با آخرین سرعتی که برایش ممکن بود حرکت می کرد. هر طور که بود خودش را به کمد کنار اتاق رساند، درش را باز کرد و یک کیسه پلاستیک بزرگ از داخل آن برداشت. چند لحظه داروهای داخل پلاستیک را زیر و رو کرد و بالاخره یکی از قرصها را برداشت و لنگان لنگان به طرف آشپزخانه رفت. چند لحظه بعد صدای شیر آب بلند شد و لیوان آب به دست وارد اتاق شد.

- بیو، بیو قرصته بُخور. دیگه اسمشه نمیارُم. دیگه تو رِه به یادش نمیندازُم.

- فکر می کنی اَی تو اسمشه نیاری مُ دیه به یادش نَمی اُفتُم؟! فکر می کنی ساعتی هس که مُ به یادش نباشُم؟ اصلاً مَی تو ای خونه فقط مُنُم که گِریه می کنُم؟ چن بار نصف شوا با صدوی گِریَت بیدار شده باشُم خوبه، ها؟

- باشه باشه... قرصته بخور آتش جانُم تا یه کم آروم شی. بیو، قرصِ بذار تو دَنِت... آ باریکلو.

آتش لبهای خیسش را با پشت دست پاک کرد و حس قدردانی گفت:

- گلنارجان! مُ که تا عمر دارُم شرمندهء توم. الآن به جز تو کی مونده برام؟ برارُم از وقتی رفت خارج، اول هر دو سه روز یه بار تیلفون می زد. بعد شد هفته ای یی بار بعد ماهی یی بار و حالام که دیگه شده سالی دو سه بار. میدونی چن ساله که ندیدُمش؟... فکر کنُم از موقع مرگ بابا. دفه آخِری که تلفون کِرد اصلاً نصف حرفاشه نمی فهمیدُم. هر چار کلمه که می گفت یی کلمه خارجکی می پروند وسطش...

در اینجا مکثی کرد و به چشمان قشنگ گلنار خیره شد و پرسید:

_میگُم دخترخاله! مُ که بعد از یوسفم اصلاً نمی تونُسُم به کس دیگِی فکر بُکُنم. تو چرو هیچ وقت شووَر نکِردی!؟ تو چرو به پوی مو سوختی و ساختی!؟ دلت سیم سوخت؟

- ای چه حرفیه آتش جان؟ اویی که داره تو ای خونه تحمل میکنه تویی نه مو! فکر نکنُم اَی شووَر کِرده بودُم می تونُس تا ای سن مونِه تحمل بُکنه! بذار برُم سفره ره بیارُم ناهار بُخوریم بعد واسه هم درد دل می کنیم.

در آنی بلند شد و لنگ لنگان به آشپزخانه رفت و چند لحظه بعد، سفره کوچک پلاستیکی در دست وارد اتاق شد. آن را یکی دوبار آرام تکاند و بعد یک تکان محکم به آن داد و روی زمین پهنش کرد. بعد از مکثی که از درد بود صاف ایستاد و به سمت آشپزخانه رفت، اما در وسط راه ناگهان متوقف شد! دست راستش را روی قفسهء سینه اش گذاشت، چند نفس عمیق کشید و ناگهان روی زمین افتاد. آتش با دیدن آن صحنه از جا پرید و خودش را بدون توجه به درد استخوانهایش به گلنار رساند.

-چه شد گلنارجان؟ چرو بدنت ای قد عرق کِرده؟ کجات درد میکنه؟... دردت به جونوم... ای قرصای زیر زبونیت کجان؟

کمی با عجله و اضطراب لابلای قرصها گشت اما چیزی را که به دنبالش می گشت پیدا نکرد. با آخرین سرعتی که می توانست خودش را به ایوان خانه رساند و داد زد: یکی به دادُم برسه... همسایه ها... به دادُم برسید... گلنار... گلنارم ...

***

صدای نوار هنوز بلند بود و برای چندمین بار عبدالباسط "اذا الشمس کوّرت" را می خواند. آتش همچنان روی صندلی نشسته بود و بدون این که حرکتی بکند به روبرو خیره شده بود. چشمانش مثل دو کاسه خون شده بود. برادرش سیاوش که بتازگی بخاطر خبر مرگ دختر خاله به ایران آمده بود با شرمندگی گفت:

-شرمنده م خواهر. ببخش که ای چند سال رخصت نشد بیایم ایران. اَی بودونی او طرف چه خبره؟ از همو اول صبح که بیدار میشی باید بُدوی دنبال یه لقمه نون تا وقتی سرِتِ میذاری زمین. بذار ای ضبطو رِه خاموش کنُم دیه، خیلی وقته مهمونا رفتن.

سیاوش با چابکی از جا بلند شد. به سمت ضبط صوت رفت تا آن را خاموش کند که نگاهش به دیوار افتاد و پرسید:

-ای کلیدِ کجان که آویزون کِردی بر ِ دیوار؟ همو کلیدووه که گفتی همیشه به گردن دخترخاله خدابیامرز بود؟

آتش با بغض تایید کرد: همویه.

پسر بچه ی سیاوش پرسید:

*What a beautiful box! who's the owner dad ?

سیاوش نگاهی به پسرش و جعبه ی چوبی زیبایی که در دست او بود انداخت و گفت:

I don't know! where did you find it?

Under the aunt Golnar's bed_

give it to me... let see... it's locked! where is the key?

سیاوش فکری کرد و فوراً نگاهش به کلید روی دیوار برگشت. آن را از روی میخ برداشت و به سراغ جعبه آمد. پسرک داشت جعبه را تکان می داد. صدای چیزی که به دیواره های درون جعبه برخورد می کرد شنیده می شد. سیاوش جعبه را از او گرفت و کلید را در قفل آن چرخاند. در جعبه با صدای خشکی باز شد و ناگهان در میان چشمان حیرت زدهء همه، چاقوی بزرگی از داخل جعبه بیرون افتاد. چند قطره خون خشک شده روی تیغه چاقو دیده می شد. پسرک با دیدن چاقوی خونین شوکه شده و به پای پدر چسبید. دستهای سیاوش لرزید و یک برگ کاغذ به دنبال چاقو روی زمین افتاد.

سیاوش تقریباً فریاد زد:

-یا ابوالفضل!... ای چاقو چیچیه اینجو؟!!! ای کاغذ دیه چیه!؟ بذار ببینُم؟

و با صدای بلند خواند:

"گلنار! این دفعه اول و آخرت باشه که برام نامه می نویسی. تو که خوب میدونی من و آتش با هم نامزد کردیم. یعنی چی که نوشتی: اگه مال من نشی نمیذارم مال کس دیگه ای باشی"؟ من فردا صبح دارم میرم شهر سور و سات عروسیو بخرم. ببینم چطور نمیذاری مال کس دیگه ای بشم؟"

سر آتش گُر گرفت... نفسش گرفته بود. انگار هوا نبود... کاغذ را از دست برادرش با خشم کشید... نگاهی به آن کرد و زار زد: این خط یوسف مونه!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (228)

سلام

1. چند هفته پیش توی مسیر منتهی به این درمونگاه برف سنگینی بارید. روز بعدش شیفت صبح اونجا بودم. راننده همون طور که داشت توی برفها رانندگی میکرد گفت: پریشب آقای .... (رئیس نقلیه شبکه) زنگ زد و بهم گفت توی مسیرتون داره خیلی برف میاد. فردا موقع رفتن اول به فکر سرنشینهات باش بعد به فکر سر موقع رسیدن. اگه دیر رسیدین هم مهم نیست بعدا خودم درستش میکنم. گفتم: خب؟ گفت: دیروز که داشتیم می اومدیم همین جا (یه جای خیلی خلوت که تا چندین کیلومتر هیچ روستائی نیست) ماشینو زدم کنار و به خانم دکتر و خانم ..... (ماما) گفتم رئیس نقلیه گفته امروز به فکر شما باشم نه سر وقت رسیدن. پیاده شدیم و یک ساعت برف بازی کردیم و بعد دوباره راه افتادیم!

2. به دلیلی عکس رئیس سابق شبکه را توی تابلو اعلانات شبکه زده بودند. ایستاده بودم و نوشته های زیر عکسو میخوندم که دیدم یکی از کارشناسان محترم شبکه (که همیشه ارادت خاصی به رئیس سابق نشون میداد) داره میاد. به شوخی گفتم: آقای ....! این عکس به نظرم خیلی آشنا میاد. شما میدونین کیه؟ اومد جلو و گفت: این؟ یه خَرر .... آره قیافه اش برای من هم آشناست! خدائی از اون روز توی فکرم که آیا این پرسنلی که ظاهرا این قدر محبت دارن پشت سرم چه چیزها که نمیگن!

3. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنین. گفت: نمیخواد! صبح خودم توی آینه دیدم. یه چرک گنده روی این لوزه ام بود! شوهرش گفت: خب حالا دهنتو باز کن ببینه. گفت: خب برای چی؟ میخواد ببینه بعد بگه چرک داره. من که خودم دیدم میگم چرک داره!

4. خانمه (همین چند دقیقه پیش) چند نوع دارو بهم نشون داد و گفت: از اینها برام بنویس. بعد داروهاشو که مال یه شرکت دیگه بود و رنگشون فرق میکرد آورد و گفت: اینها خوبه؟ گفتم: آره همونه فقط کارخونه اش فرق میکنه. درد معده تونو خوب میکنه. گفت: چرا اشتباه نوشتی؟ من که معده درد ندارم! گفتم: شما این دارو را به من نشون دادی گفتی برام بنویس من هم نوشتم. گفت: میدونم اما من معده درد ندارم تو اشتباه نوشتی!

5. پزشک یکی از مراکز روستائی که مرکز خیلی خلوت و آرومی بود رفت. اونجا رو به یکی از خانم دکترها که باردار بود پیشنهاد دادن اما قبول نکرد. به خانم دکتر گفتم: چرا قبول نکردین؟ مرکزش که خیلی خوبه. گفت: چون شماره ام ایرانسله اونجا هم ایرانسل خط نمیده!

6. رفتم توی درمونگاهی که پزشکش مرخصی بود و نشستم پشت میز که دیدم مسئول پذیرش اومد و گفت: با اجازه! بعد هم مُُهرمو برداشت و رفت! گفتم: مُهرو کجا میبرین؟ گفت: از بس مریضها بدون گرفتن نوبت می اومدن پیش خانم دکتر و بعد هم ویزیت نداده فرار میکردن مدتیه خانم دکتر نسخه مینویسه و میفرسته پذیرش تا من مهر کنم! (برای پونصد تومن؟!)

7. یکی از پزشکهای یک مرکز دو پزشکه طرحش تموم شد و رفت. چند هفته منو فرستادن اونجا تا این که یک روز ظهر که برگشتیم شبکه رئیس نقلیه گفت: یه پزشک جدید فرستادن اونجا دیگه تا مدتی نمیری اون درمونگاه. شب رئیس نقلیه بهم زنگ زد و گفت: فردا صبح هم میری ....! گفتم: شما که ظهر گفتین تا مدتی نمیری اونجا؟ گفت: اون یکی پزشکش فردا را مرخصی گرفته!

8. (14+) مَرده اومد توی مطب و گفت: ببخشید کسی که کرونا میگیره تا چندوقت ممکنه بقیه را آلوده کنه؟ گفتم: معمولا تا دو هفته. گفت: میشه اینو بنویسین روی برگه و بهم بدین؟ گفتم: چطور؟ گفت: یک ماه پیش کرونا گرفتم و خوب شدم. زنم هنوز نمیگذاره برم پیشش!

9. (14+) مرده گفت: نمیدونم چرا مدتیه از مردی افتادم! آخه من که سنّی ندارم هنوز جوونم. جلد دفترچه شو نگاه کردم. هفتاد و شش سالش بود!

10. به خانمه گفتم: الان هیچ داروئی میخورین؟ گفت: بله گفتم: چه داروئی؟ گفت: هر چیزی که الان برام بنویسین!

11. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: ممنون قربونتون برم!

12.شیفت مرکز کرونا بودم.  پسره با دوستش اومد و گفت: من دو شب پیش خونه این دوستم بودم. دیروز بهم زنگ زده و میگه من تست کرونام مثبت شده حالا من هم میخوام تست بدم. براش نوشتم. گفت: جوابش کِی آماده میشه؟ گفتم: دو سه روز دیگه. گفت: نمیشه بگین زودتر جوابمو بدن؟ گفتم: نمیشه خب این قدر طول میکشه. چطور؟ گفت: میخوام اگه مثبت شدم برم خونه دوستم دو هفته بمونم نرم خونه خودمون. گفتم: خب همین حالا برین تست رپید بدین جوابش زودتر آماده میشه. گفت: اونو که میگن خطا داره. میشه حالا برم خونه دوستم تا جواب آماده بشه؟ گفتم: اون وقت اگه پریشب هم نگرفته باشین توی این دو سه روز میگیرین! گفت: احتمالا گرفتم آخه از شب تا صبح سرهامون به هم چسبیده بود! گفتم: چرا؟ گفت: آخه تریاک میکشیدیم! گفتم: خب دیگه من نمیدونم. گفت: حالا بیا بهشون بگو این گناه داره جوابشو امروز بدین! ....

پ.ن1. چند روز بعد از مثبت شدن تست خواهر آنی که چند روز قبلش همدیگه را دیده بودیم با بروز علائم سرماخوردگی توی آنی نگران شدیم. اما خوشبختانه تستش منفی بود. امیدوارم خواهر آنی هم درست مثل اخوی گرامی و همسر و فرزندش که توی فصل پاییز مبتلا شدند هرچه زودتر بهتر بشه.

پ.ن2. هوراااااا بالاخره ویزیت پونصد تومنی ما شد هزار و پونصد تومن! البته حقوق ما که ثابته فقط شاید مریض های الکی کمتر بشن.

پ.ن3. عسل از آنی پرسیده: الان دستگاه بچه درست کنی توی دل من هم هست؟!

مورچگان را چو فتد اتفاق

سلام

لیست خریدی که آنی بهم داده دوباره نگاه میکنم. خب انگار چیز دیگه ای باقی نمونده. فقط قرار شد یکی دوتا بستنی هم برای بچه ها بخرم که گذاشته بودم برای آخر تا آب نشن. درحال رفتن به سمت فریزر بستنی ها هستم که یکدفعه خشکم میزنه. چرا؟ چون یه چیز جدید دیدم! عادت دارم (طبیعتا تا جائی که جیب مبارک اجازه میده) چیزهای جدیدو امتحان کنم. حالا میخواد دمنوش گیاهی باشه یا شکلات یا هر چیز دیگه ای. معمولا هم به همون یه بار ختم میشه اما گاهی هم متوجه میشیم که چه کیفیت خوبی داره و از اون به بعد برند جدید جای برند قبلی رو میگیره. مثل نوع مایع ظرفشوئی که الان چند سالی هست از یه مارک خاص استفاده میکنیم که اولین بار به عنوان یه مارک جدید خریدمش و کیفیت خودشو نشون داد (طبیعتا اسم نمیارم تا تبلیغ نشه!) اما مسئله اینه که این چیز جدیدی که دیدم اصلا مورد استفاده من نیست! سالهاست که از نرم کننده مو استفاده نکردم و این مورد فقط مورد استفاده آنی و گاهی عسله. چند ثانیه ای با خودم کلنجار میرم. نمیدونم بخرم؟ نخرم؟ آخرش می اندازمش توی چرخ دستی و بعد میرم سراغ فریزر برای برداشتن بستنی.

چند هفته میگذره. آنی زنگ حمامو میزنه. میرم دم حمام و میگم چیه؟ میگه نرم کننده ام تموم شده یکی میدی؟ میرم سراغ کمد و همون نرم کننده کذائی رو بهش میدم. یه نگاه بهش میکنه و میگه: باز یه چیز جدید خریدی؟ تو که میدونی من به چه مارک هائی علاقه دارم! میگم: حالا شاید بعدا بگی همیشه از همین بخر! آنی برمیگرده توی حمام و من هم برمیگردم جلو تلویزیون. چند دقیقه بعد و وقتی آنی داره موهاشو خشک میکنه ازش می پرسم: حالا دیدی چه نرم کننده خوبی برات خریدم؟ میگه: نه! چی بود؟ مثل ماست میچسبید روی موهام!

روز بعد توی حمامم و خودمو میشورم. میخوام برای آخرین بار برم زیر دوش که چشمم به ظرف نرم کننده می افته. به خودم میگم: مثل ماست؟ یعنی چطوری؟ یه کم ازش بزنم ببینم چطوریه؟! از نرم کننده به موهام میزنم. چون مدتهاست این کارو نکردم متوجه اختلافش با بقیه انواع نرم کننده نمیشم. بعد میرم زیر دوش و از حمام بیرون میام.

نصف شبه و عسل بالاخره درس و مشقشو تموم میکنه. میگه: می آیی برام قصه بگی؟ میگم: بله. عسل میخوابه روی تخت و من هم یه بالش میگذارم زیر سرم و کنار تختش دراز میکشم. اپلیکیشن مربوطه را باز میکنم و به عسل نشونش میدم تا قصه ای که دوست داره انتخاب کنه. میگه: تو که خودت میدونی! و بعد سه انگشتشو بهم نشون میده! متوجه منظورش میشم. نمیدونم چرا اما عسل علاقه ای به خوندن داستان هائی که جدیدا وارد اپلیکیشن میشن نداره. هر بار باید سه بار انگشتمو پائین صفحه نمایش گوشیم بگذارم و به سمت بالا بکشم و رهاش کنم تا قصه های قدیمی تر بیاد و عسل یکی از اونهارو انتخاب کنه. قصه انتخاب میشه و براش میخونم. بعد میخوام برم توی اتاق خواب خودمون که یکدفعه خوابم میبره!

از خواب می پرم. به خودم میگم: من کِی خوابم بُرد؟ یه نگاه روی گوشی میکنم. ساعت دو و نیم صبحه. میخوام برم توی تخت خودم که احساس میکنم پوست سرم میخاره! سرمو میخارونم و متوجه میشم چیزهائی به انگشتهام میخوره. از جا می پرم و لامپو روشن میکنم. عماد هم از خواب میپره و میگه: چراغو خاموش کن! یه نگاه به بالشم میکنم. مطمئنم اگه تعداد مورچه های قرمزی که روی بالش هستن را بشمرم به یه عدد سه رقمی میرسم. موهامو تکون میدم و به مورچه های روی بالش اضافه میشه. میبینم این طوری بی فایده است. میرم توی حمام، اول بالشو تکون میدم و بعد یه دور دیگه سرمو شستشو میدم و یه لشکر مورچه قرمز را می فرستم توی راه آب. بعد لباس میپوشم و میرم توی تخت خودمون. آنی میگه: دوباره رفتی توی حمام؟ میگم: حق با تو بود. نرم کننده اش اصلا به درد نمیخوره!

پ.ن1. برای همه لطف ها و هم دردی هاتون ممنونم.

پ.ن2. امروز سالگرد درگذشت مادر گرامی دوست بسیار محترم مجازی خانم رافائله. به ایشون تسلیت میگم و برای خودشون و خانواده محترمشون آرزوی سلامتی و عمر طولانی دارم.

پ.ن3. عسل میگه: احساس میکنم وقتی میتونم بگم دارم بزرگ میشم که دیگه شبها قصه نخوام. میگم: خب دیگه برات قصه نمیگم. میگه: خب نه دیگه یهوئی! از همون شب کم کم درصد شبهائی که قصه خواسته کم شده. بعضی شبها میرم و براش قصه میگم، بعضی شبها آنی میره و کمی پیشش میخوابه و برمیگرده و گاهی هیچ کدوم. این هفته دوشنبه پیش از قصه از هوش رفتم، سه شنبه هم که شیفت بودم، دیشب بعد از مدتها رفتیم خونه خاله عسل و عسل هم همون جا موند و امشب هم که دوباره سر شیفتم. فکر کنم دیگه حسابی استخونهاش از بی قصه ای ذق ذق کنه!

چو عضوی به درد آورد روزگار (۲)

سلام

اولا ممنون از لطف و همدردی شما 

ببخشید که کامنتها رو بدون پاسخ تایید کردم.

همین چند هفته پیش بود که برای یکی از دوستان کامنت گذاشتم و نوشتم وقتی وبلاگ میخونیم دوست نداریم فقط غم و غصه بخونیم اما الان خودم دارم همین کارو میکنم ببخشید.

بگذریم، روز بعد صبح رفتم سر کار و بعدازظهر رفتم سراغ دوست دوران دانشکده توی CCU (علت بستریش بروز مشکل قلبی بعد از شنیدن خبر تصادف بود نه اون طور که یه نفر از خوانندگان محترم وبلاگ حدس زده بودند به علت کرونا). رفتم دم CCU و به پرستار اونجا گفتم اومدم آقای دکتر...... را ببینم سرشو آورد جلو و آروم گفت: هنوز نمیدونه ها. گفتم: حواسم هست. رفتم جلو و دیدم بیچاره خوابه. چند دقیقه ای همون جا ایستادم و به مانیتور ضربان قلب نگاه کردم و تقریبا مطمئن شدم که خطر رفع شده. بعد یکدفعه از خواب پرید و منو دید. سلام و علیک که کردیم فهمیدم حال و حوصله صحبتو نداره پس یکی دو دقیقه موندم و بعد هم زدم بیرون و گفتم: انشاالله بعدا که مرخص شدی میام میبینمت.

یکی دو ساعت بعد بود که همون خانم دکتری که اولین بار خبرو بهم داد گفت: خانم دکتر..... (مادر متوفی) را بعد از تماس بستگانش با نیروی انتظامی توی پلیس راه طبس متوقف کردن و الان یکی دوتا از بستگانش رفتن بیارنش و قرار شده توی راه کم کم خبر مرگ دخترشو بهش بدن. بعد هم گفت: خودم هم توی راهم و دارم میام ولایت که پیشش باشم. ازش تشکر کردم. اواخر شب بود که یکی دیگه از دوستان توی تلگرام تسلیت گفت و فهمیدم که پدر و مادرش متوجه شدن. پس من هم تسلیت گفتم و پشت سر من یکی یکی کامنتهای تسلیت توی گروه گذاشته شد و بعد هم تصویر اعلامیه برای روز چهارشنبه.

مرگ پدر و مادر سخته ولی دیروز فهمیدم قابل مقایسه با داغ مرگ فرزند نیست. وقتی دوستمو دیدم که به زور خودشو از CCU مرخص کرده بود و درحالی که دو نفر زیر بغلهاشو گرفته بودن سر نماز میت دخترش ایستاده بود، و وقتی صدای ضجه های همسرشو می شنیدم و گه گاه جملاتی که به وضوح شوکه شدنشو نشون میداد از خدا خواستم هیچ وقت چنین حسی را تجربه نکنم. جرات نکردم جلو برم و تسلیت بگم و فقط خودمو قاطی موج جمعیتی کردم که اونجا حاضر شده بودن.

از مراسم توی خونه خبری نبود و فقط توی یکی از سالن ها ناهار میدادن که ترجیح دادم به جای رفتن به سالن برگردم خونه.

با آنی هم قرار گذاشتیم چند روز دیگه که دور و برشون خلوت تر شد و کمی آروم تر شدن یه سر بریم خونه شون.

پی نوشت: شرمنده 

چند روز بهم فرصت بدین این وبلاگ برمیگرده به وضعیت معمول خودش.