جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

چو عضوی به درد آورد روزگار

سلام

توی پی نوشت های این پست یه چیزی میخواستم بنویسم که چون خیلی طولانی شد بقیه شو گذاشتم برای پست بعد و موقع نوشتن پست بعد هم کلا فراموشش کردم و هیچ کدوم از شما هم بهم یادآوری نکردین.

میخواستم بنویسم توی این چند سالی که این گروه با همه فراز و نشیبهای خودش پابرجاست گه گاه مرگ پدر یا مادر یا سایر اقوام دوستان را به همدیگه تسلیت گفته بودیم اما زمان نوشتن اون پست اولین باری بود که مرگ فرزند یکی از دوستانو بهش تسلیت میگفتیم. اون هم مرگ به علت سرطان. تقریبا هیچ کدوم از ما، به جز چند نفر از دوستان خیلی نزدیکشون اصلا خبر نداشتیم این زن فعال و پر انرژی درحالی توی بحثهای گروه مشارکت میکنه و ظاهر شادی داره که درواقع توی خونه با چنین مشکل بزرگی روبرو شده. و برای همین همه مون به شدت غافلگیر شدیم.

گذشت و اون خانم دکتر بعد از مدت زمانی کم کم آروم تر شد.

تا دیشب.

دیشب یکی از خانمهای همکلاس دانشکده بعد از مدتها بهم پیام داد و گفت از ..... (یکی دیگه از دوستان همکلاس دانشگاه که من توی دبیرستان هم باهاش همکلاس بودم) چه خبر؟ گفتم: چطور؟ و تازه فهمیدم دختر دوستمون که زمانی توی شهر اسمشو نبر توی مهدکودک آنی بود و درکنکور امسال توی یه رشته خیلی خوب قبول شده بود و همه مون کلی به خودش و همسرش (که او هم از دوستان همه مون بود) تبریک گفته بودیم بعد از یه تصادف شدید توی ICU بستری شده.

توی اون موقع شب امکان رفتن به بیمارستانو نداشتم پس از طریق موبایل با چند نفر تماس گرفتم و نهایتا فهمیدم که موضوع واقعیت داره و حالش هم چقدر وخیمه.

همچنان پیگیر اوضاع بودیم که بالاخره حوالی نیمه شب خبر مرگش به دستم رسید.

جرات نکردم توی گروه تسلیت بنویسم چون نمیدونم پدر و مادرش اصولا در جریان هستند یا نه؟ پدری که خودش هم هنوز بستریه و مادری که وقتی از همه جا ناامید شده بدون این که به کسی حرفی بزنه ماشینشو برداشته و رفته و فقط یک بار جواب یکی از دوستانو داده و گفته دارم میرم شفای دخترمو از امام رضا بگیرم.

امروز عصر دارم میرم بیمارستان نمیدونم بتونم برم توی ICU ببینمش یا نه؟ و اگه رفتم نمیدونم چی بگم؟ چون اصلا همدردی بلد نیستم.

حال و حوصله چک کردن متن و ویرایش غلط های احتمالیو ندارم. اگه متن مشکلی داره به بزرگی خودتون ببخشید.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۷)

سلام

۱. بیشتر پزشکانی که در سالهای اخیر به شبکه بهداشت اومدن خانمند. برای همین تقریبا همیشه من جلو ماشین میشینم. یه روز صبح وقتی ماشین اومد دنبالم رفتم سوار بشم که دیدم یه خانم روی صندلی جلو نشسته. رفتم و روی صندلی عقب نشستم. وقتی به درمونگاه رسیدیم و خانم دکتر پیاده شد راننده گفت: تعجب کردی؟ این دندون پزشک ما بیش از حد سرمائیه. اواخر تابستون همه میگفتن کولرو روشن کن خانم دکتر میگفت نههههه بخاریو روشن کنین! حالا هم که هوا سرد شده میاد میشینه جلو پیش بخاری!

۲. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: من حامله ام. گفتم: به سلامتی گفت: حالا گلوم درد میکنه. دیدمش و دفترچه بیمه شو باز کردم که گفت: من میتونم دارو بخورم؟ آخه حامله ام. گفتم: خیلی از داروها رو میتونین بخورین. حواسم هست که داروهائی که مشکل دارن براتون ننویسم. نسخه را نوشتم و دادم دستش که گفت: حالا این داروها برای حاملگی مشکلی ندارن؟ گفتم: نه خیالتون راحت باشه. رفت و چند دقیقه بعد پیرزنی که همراهش بود پلاستیک داروهاشو گذاشت روی میز و گفت: این شربت برای حاملگی مشکل نداره؟ گفتم: نه گفت: این قرصها را طوری نیست که بخوره؟ آخه حامله است. ......

۳. یه درمونگاه شبانه روزی بود که هروقت میرفتم شیفت یه پیرزن  تقریبا هر روز میومد درمونگاه. دوتا پلاستیک بزرگ دارو را میگذاشت روی میز و یه مشکلیو میگفت و دارو میخواست. هربار باید داروهاشو میدیدم و داروئی که برای اون مشکل وجود داشت و توی پلاستیکهاش نداشت براش مینوشتم! ظاهرا روزهائی که من نبودم هم میومده و دارو میخواسته. مدتی ازش خبری نبود تا این که خبر مرگشو شنیدم. علتو که پرسیدم پرسنل گفتند: مدتی بوده که سرطان گرفته بوده و هیچ کس نفهمیده! نمیدونم از بس هر روز میومد دیگه بهش اهمیت نمیدادیم؟

۴. تازه وارد درمونگاه شده بودم که یه پیرزن اومد توی مطب. درحال پوشیدن روپوش بهش گفتم: بفرمائید بشینین. بعد نشستم روی صندلی و گفتم: بفرمائید. گفت: من هربار که اومدم پیشت خوب شدم. به پرسنل گفته بودم هروقت اومدی اینجا بهم زنگ بزنن بگن! (آخه یه دروغی بگو که قابل باور باشه مادر من! فرضا بهت زنگ زده باشن چطور توی سی ثانیه خودتو رسوندی آخه؟!)

۵. خانمه گفت: اون دفعه که اومدم پیشتون اصلا مشکلم حل نشد. نسخه قبلیو نگاه کردم و گفتم: یعنی هنوز گلودرد دارین؟ گفت: نه اون که همون موقع خوب شد. گفتم: هنوز سرفه میکنین؟ گفت: نه یک روز که شربتتونو خوردم سرفه ام قطع شد. گفتم: آبریزش بینی دارین هنوز؟ گفت: نه همون روز قطع شد. گفتم: پس چی حل نشده؟ گفت: سردردم هنوز قطع نشده!

۶. خانمه دفترچه شو گذاشت جلوم و گفت: نسخه قبلی مو ببینین. نگاه کردم و با هزار فلاکت تونستم داروهاشو از روی اون کپی به شدت کم رنگ بخونم. گفتم: خب؟ گفت: همین داروها را میخوام البته نه همه شونو فقط دو قلمشون تموم شدن. گفتم: خب کدومشون؟ دو بسته قرص از جیبش بیرون آورد و گفت: این دوتارو بنویسین!

۷. خانمی که از عروسی یهوئیش توی پست قبل نوشتم نشسته بود و لیست کم و کسری های جهازشو مینوشت. گفتم: عروسی کردین و تازه میخواین جهاز ببرین؟ گفت: اصلا هنوز چیزی برای جهاز نخریدیم. نه که عقدمون یهوئی تبدیل به عقد و عروسی شد!

۸. (۱۸+) خانمی که اخیرا توی دو بیمارستان مختلف دو عمل جراحی مختلف انجام داده بود گفت: بیمارستان اولی خیلی خوب بود. مثلا پرستارهاش اون قدر قشنگ رگ میگرفتن که من اصلا نمیفهمیدم. اما توی بیمارستان دومی تا میخوابیدی روی تخت هل میدادن توش!

۹. به مسئول پذیرش گفتم: این صندلی که برای مریضها گذاشتین انگار خیلی کج شده. اومد و نگاه کرد و گفت: نه همیشه همین طوره. چند دقیقه بعد خانمه نشسته بود روی صندلی و برام حرف میزد که پایه صندلی شکست و خانمه ولو شد روی زمین! باز خداروشکر که چیزیش نشد!

۱۰. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: این قرصها را میخورم تموم شدن برام بنویس. وقتی نوشتم یکی شونو برداشت و گفت: اینو هم نوشتی؟ گفتم: بله. گفت: نه از اینها توی خونه دارم فقط آوردمش که ببینی چی میخورم!

۱۱. یه بچه را معاینه کردم و به مادرش گفتم: آمپول میزنه براش بنویسم؟ بچه گفت: نههههههه من آمپول نمیزنم. مادرش گفت: نه از همونهاست که دوست داری! بچه هم گفت: خب باشه!

۱۲. توی یکی از درمونگاهها هربار که میرفتم مسئولین تزریقاتش ده بار میومدن سراغم و هی میگفتن: پس یه آمپولی سرمی چیزی بنویس هیچی کار نکردیم! یه بار وقتی رفتم اونجا به خودم گفتم خوبه یک بار براشون بنویسم گناه دارن. اون روز استثنائا کلی تزریقات براشون نوشتم تا آخر شب. بعد بهشون گفتم: خب امروز خوب نوشتم؟ یکی شون گفت: دستتون درد نکنه البته دیگه برای ما فرقی نمیکنه چون قراردادمونو عوض کردیم دیگه درصد نمیگیریم حقوقمون ثابته!

پ.ن۱. روزی که پدر بزرگوار میخواست خونه را بفروشه شهرداری به خاطر اضافه بنا کلی جریمه اش کرد. مامور شهرداری بهش گفته بود: اون انبار اون طرف حیاطو خراب کنین زیربناتون درست میشه. اما خریدار خونه نگذاشته بود و گفته بود میخواد اونجا زندگی کنه. وقتی هم میخواست خونه را تخلیه کنه میخواست کمد دیواری ها رو باز کنه و بیاره خونه جدید. اما خریدار خونه نگذاشت و گفت: من میخوام یک سال اینجا زندگی کنم و بعد خرابش کنم. امروز صبح شنیدم خراب کردن خونه را شروع کردن! کلا حالم گرفته شد!

پ.ن۲. وامی که ده سال پیش برای خرید خونه قبلی از بانک مسکن گرفته بودم و بعد به سند خونه فعلی منتقل کرده بودم تموم شد. وامی که اون موقع قسطش بیشتر از یک سوم دریافتی ماهیانه ام بود اما الان مبلغش اصلا قابل عرض نیست! و از همین حالا رفتم توی فکر برای گرفتن یه وام دیگه! چون عملا چاره دیگه ای نداریم!

پ.ن۳. داریم یه فیلم مستند درباره انسانهای اولیه از تلویزیون میبینیم. عسل میگه: حالا ما انسانهای دومیه ایم؟!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۶)

سلام

۱. خانمه گفت: مادرم چند روزه نمیتونه غذا بخوره یه سرم براش بنویسین! وقتی نوشتم گفت: میشه ببریم توی خونه سرمشو بزنیم؟ گفتم: بله میشه. کسی هست که توی خونه بهشون سرم بزنه؟ گفت: نه همین جا میزنیم!

۲. (۱۴+) خانمه گفت: چند روزه یه قسمت از سینه ام ورم کرده. از یه نفر پرسیدم گفت برو ماموگرافی و جوابشو ببر پیش متخصص. گفتم: درست گفتن. دفترچه تونو بدین تا براتون بنویسم. گفت: میخوای بهت نشون بدم؟!

۳. با یکی از خانم دکترها که قراره به زودی برای اولین بار مادر بشه صحبت میکردم. گفتم: به زودی هزینه هاتون هم بالا میره. گفت: نمیدونم چرا همه همینو بهم میگن؟ مگه غیر از پوشک خرج دیگه ای هم داره؟ شیرو که خودم چشمم کور بهش میدم. نسخه رو هم اگه خواست خودم براش مینویسم. لباسو هم که مادربزرگهاش براش کادو میارن!

۴. توی یه مرکز دوپزشکه بودم. آخر وقت بود و مریض نداشتیم. خانم دکتر گفت: من هستم اگه میخواین برین. داشتم آماده میشدم تا برم خونه که یکی از پرسنل خانم گفت: من زنگ زدم برام آژانس بیاد اگه میخواین تا با هم بریم. گفتم: باشه. از درمونگاه رفتیم بیرون که دیدم یه ماشین آژانس بانوان داره میاد! گفتم: آخه من با آژانس بانوان بیام؟ گفت: آره! دکتر که محرمه!

۵. یکی از خانمهای شاغل در مراکز شبانه روزی گفت: آخر این هفته عقدمه، برای همه تون ناهار میفرستم! اتفاقا من هم همون روز شیفت بودم اما طبق معمول غذامو بردم و از فرستادن غذا هم خبری نشد. بقیه پرسنل هم وقتی از انتظار کشیدن خسته شدند ناهار درست کردند و خوردند. شب یکی از پرسنل گفت: حتما منظورش شام بوده چون برای شب مهمون داشتند! و باز هم انتظار بیهوده و بعد خودشون شام درست کردن! به عروس خانم پیام دادم و تبریک گفتم و به شوخی گفتم: خوب شد به حرف شما اعتماد نکردم و غذا آوردم! دو روز بعد جواب داد: شرمنده برنامه مون به هم ریخت آخه یکدفعه عقد و عروسی با هم شد!

۶. ساعت چهار صبح پسره اومد و گفت: برای اولین و آخرین بار(!)  تریاک کشیدم و حالا سرگیجه دارم. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون پائینه. یه سرم مینویسم ... که گفت: من سرم نمیزنم! گفتم: خب پس یه آمپول مینویسم .... که گفت: من آمپول نمیزنم! گفتم: پس چی بنویسم؟ گفت: فقط چندتا قرص تقویتی بنویسین! نوشتم و رفت اما هنوز نفهمیدم وقتی میتونست این قرصها را خیلی راحت از داروخونه شبانه روزی نزدیک درمونگاه بگیره چرا پونزده هزار تومن ویزیت آزاد گرفته بود؟!

۷. یکی از راننده های شبکه تماس گرفت و گفت: سلام بر دکترِ زیبا! گفتم: اشتباه گرفتین!

۸. (این ماجرا مال تابستونه اما تازه به یادم اومد) صبح وقتی به سمت درمونگاه میرفتیم مامای مرکز گفت: من امروز کار دارم اگه میشه زودتر برگردیم. ظهر دیدم خبری نشد. رفتم دم اتاق ماما و دیدم نیست. به راننده زنگ زدم که گفت: مگه نفهمیدین؟ زنگ زدن و گفتن یکی از عشایر بالای کوه داره زایمان میکنه الان با ماما داریم از کوه بالا میریم! من که آخر وقت با پرسنل درمونگاه مجاور برگشتم اما اونها ساعت هشت شب برگشته بودند و یه کارت هدیه صدهزار تومنی هم جایزه گرفته بودند!

۹. دندون پزشک مرکز میگفت: خانمه بهم گفت: اون دندون شوهرم که اون بار گفتین باید حتما عکس بگیری تا بکشمش عکس نگرفتیم خوب شد. حالا دوباره درد گرفته بیارم بکشیش؟!

۱۰. توی یه خیابون شلوغ با ماسک درحال تردد بودم. دوتا خانم جوون از روبرو بهم نزدیک شدند و درست وقتی از کنارم رد میشدند یکی شون داد زد: دکترررر! همه برگشتن و بهشون نگاه کردن، من هم میخواستم سرمو بچرخونم که یکدفعه صدای قهقهه خانمه بلند شد و هرطور که بود جلو خودمو گرفتم. چند لحظه بعد صدای اون یکی خانمه بلند شد که گفت: دیدی گفتم خودش نیست؟!

۱۱. به مرده گفتم: براتون یه شربت مینویسم .... گفت: پس قرص سرماخوردگی نمینویسین؟ گفتم: چرا. گفت: چندتا کپسول هم بنویس. گفتم: نوشتم. گفت: من که تا آمپول نزنم اصلا خوب نمیشم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: این چه دکتریه؟ همه شو که خودم گفتم! (خب مهلت بده برادر من!)

۱۲. خانمه گفت: از اون قرصهای وسط غذا هم برام بنویس. چند دقیقه بعد قرصها را آورد و گفت: حالا اینها را وسط غذا بخورم یا بعد از غذا؟!

پ.ن۱. اسباب کشی پدر بزرگوار انجام شد و خونه بزرگ و ویلائی شون تبدیل شد به یه خونه کوچیک دوطبقه. یک طبقه برای پدر بزرگوار و طبقه بالا برای زندگی اخوی گرامی ساکن ولایت که قراره به زودی و بعد از مقداری تعمیرات خونه خودشو خالی کنه و بیاد ساکن اونجا باشه تا مواظب بابا هم باشه. چند عکس هم بعد از جمع کردن وسایل از خونه ای که از سال 1360 و زمانی که من کلاس اول ابتدائی بودم اونجا زندگی میکردیم گرفتم که امیدوارم باز گوشیم قات نزنه و باقی بمونن بخصوص که خریدار خونه گفته میخوام یک سال توش زندگی کنم و بعد خرابش کنم. چهارشنبه شب وقتی یه سر رفتیم خونه شون یکدفعه دیدم پسرخاله کانادانشین هم اونجاست که بعد از سالها بی خبر اومده بود و جالب این که بیشتر از این که من درباره اونجا ازش بپرسم او از همکلاسیهای سابقش توی دانشکده سراغ میگرفت! و ضمنا با این که نتیجه تست منفی کرونای انجام شده در تورنتو هم توی جیبش بود به جز زمان خوردن و آشامیدن ماسکشو برنداشت.

پ.ن۲. مایه خجالته اما بعد از بیشتر از دوسال فرصت شد تا یه کتاب غیرپزشکی بخونم. کیمیاگر اولین کتابی بود که از پائولو کوئیلیو خوندم و برای یک بار خوندن عالی بود اما فکر نکنم حالشو بکنم یه زمانی دوباره بخونمش. فقط مسئله اینه که یکی دو قسمتشو قبلا به عنوان یه داستان کوتاه خونده بودم. حالا نمیدونم کدومشون از اون یکی اسکی رفته؟!

پ.ن۳. آنی میگه: ببین توی تلگرام چی نوشته. نوشته: زنها گاهی انتظار دارند مرد خودش بفهمد که چه میخواهند حتی بدون این که چیزی بگویند. میگم: واقعا همین انتظارو دارین؟! میگه: آره. یکی دو ساعت بعد میبینم عسل هی داره غر میزنه. میگم: چیه بابا؟ میگه: خودت باید بفهمی!

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۱۱)

سلام

چند روزه که سعی دارم پست جدید بگذارم و فرصت نمیشه. الان که فرصت شد ازش استفاده کردم و چون سه پست خاطرات گذاشته بودم طبق قانون نانوشته این وبلاگ میرم سراغ یه چیز دیگه.

حوالی ظهر بود و درمونگاه داشت خلوت میشد. مستخدم مرکز با یه لیوان چایی داغ توی سینی و چند حبه قند توی یه نعلبکی وارد مطب شد و گفت: خسته نباشید دکتر! چقدر مریض اومد امروز! گفتم: اینجا که همیشه شلوغه، دست شما درد نکنه. لیوان چایی را گذاشتم روی میز تا خنک بشه. به پشتی صندلی تکیه دادم و یه نفس عمیق کشیدم که خانمی وارد مطب شد. آروم سلام کرد و جلو میز ایستاد. جواب سلامشو دادم و گفتم: بفرمائید بشینین. یه نگاه به صندلی انداخت و بعد با تانّی روی اون نشست. گفتم: بفرمائید. سرشو پایین انداخت و در کیفشو باز کرد و شروع به جستجو توی کیف کرد. چادر مشکی چروکیده اش با حرکات دستش تکون میخورد. صورتش شکسته تر از سنش به نظر می رسید و مطمئن بودم اگه شروع کنه تا از بدبختی هاش بگه صحبتش مدتها طول میکشه. بالاخره جستجوش تمام شد و دستش با یه کاغذ تا شده از کیف بیرون اومد و کاغذو به دستم داد. کاغذو باز کردم و به نوشته هاش نگاهی انداختم. تعداد جنین: یک عدد

سن: سیزده هفته و چند روز 

ضربان قلب: طبیعی

محل جفت: خلف رحم

میزان مایع آمنیوتیک: طبیعی

........

پیش از این که به آخر نوشته برسم صدای خانمه رو شنیدم که گفت: بچه ام سالمه؟ گفتم: ظاهرا که مشکلی نداره. گفت: ظاهرا؟ یعنی چی ظاهرا؟ یعنی مشکل داره؟ باید برم پیش متخصص؟ پیش کی برم؟ گفتم: خانمممم. چرا این قدر نگرانین؟ بعضی چیزها هست که توی سونوگرافی مشخص نمیشه برای همین گفتم ظاهرا. وگرنه بچه تون هیچ مشکلی نداره انشاالله.

گفت: پس با چی مشخص میشه؟ باید برم سی تی اسکن؟ گفتم: نه! اصلا. میدونین چقدر اشعه داره؟ اصلا دلیلی هم نداره.

گفت: پس خیالم راحت باشه؟ گفتم: تا جایی که توی سونوگرافی مشخصه بچه تون هیچ مشکلی نداره. حالا باز هم میتونین برین پیش متخصص تا خیالتون راحت بشه. گفت: متخصص؟ پولم کجا بود؟ بعد هم آروم از روی صندلی بلند شد و راه افتاد. از مطب که بیرون رفت تازه چشمم به پرونده خانوارش افتاد که روی میز گذاشته بود. پرونده را باز کردم تا مهرش بزنم. دیگه یاد گرفته بودم که ملاک برای شبکه بهداشت نه کارهای انجام شده که مهرهای زده شده است! روی جلد پرونده اسامی اون خانم و شوهرشو دیدم و اسم هیچ کس دیگه ای نبود. خب پس هنوز بچه دار نشده بودن. اما پرونده ضخیم تر از پرونده یه زن و شوهر بدون فرزند بود.

کنجکاو شدم و از اول پرونده شروع به خوندن کردم.

حدود چهار سال پیش اولین مراقبتهای بارداری براش انجام شده بود. توی دلم گفتم: چهار سال؟ پس بچه اش کو؟ پرونده را ورق زدم. بهورز مرکز تاریخ زده بود و نوشته بود. برای چندمین بار به مادر توصیه شد که به سونوگرافی مراجعه کند اما اعلام کرد که به دلیل مشکلات مالی امکان آن را ندارد. باز هم ورق زدم. مرگ نوزاد؟ ای بابا! چی شده یعنی؟ حال و حوصله خوندن کل صورتجلسه را نداشتم و رفتم سراغ نتیجه گیری:

نوزاد با عارضه انانسفالی به دنیا آمده که به دلیل عدم انجام سونوگرافی پیش از تولد مشخص نشده بود و همان طور که انتظار میرفت پس از چند ساعت فوت کرد.

باز هم پرونده را ورق زدم و جلوتر رفتم. باز هم مراقبتهای بارداری و این بار حدودا دو سال پیش. باز هم توصیه به انجام سونوگرافی و مراجعه به متخصص و عدم مراجعه مادر به دلیل مشکلات مالی. و یکی دو صفحه بعد دوباره مرگ نوزاد مبتلا به سندرم داون (ای بابا خانمه سنی نداشت که) به دلیل مشکلات شدید قلبی. برگشتم سراغ جلد پرونده و تازه متوجه شدم که یه اسم دیگه هم زیر اسم زن و شوهر نوشته شده و بعد با پاک کن پاک شده.

بعد پیش خودم گفتم: آیا چقدر به خودشون سختی دادند که این بار بتونن برن سونوگرافی. و از صمیم قلب دعا کردم که بچه اش این بار مشکلی نداشته باشه.

مستخدم درمونگاه اومد توی مطب و دستشو آورد طرف لیوان چایی و بعد گفت: ای بابا شما که چایی تونو نخوردین، عوضش کنم؟ گفتم: نه ممنون من معمولا چایی را سرد میخورم.

پ.ن۱. از آخرین باری که از این دست پستها توی وبلاگ گذاشته بودم حدود سه سال میگذره! این بار که دنبال یه پست غیر خاطرات می گشتم چشمم به برگه ای افتاد که چند خاطره ناجالب روش نوشته بودم. الان مدتهاست که پرونده های کاغذی خانوارها حذف شده و همه چیز وارد سامانه سیب شده. بخشهایی از این ماجرا را هم هرچقدر فکر کردم یادم نیومد و به ناچار چیزی که به نظرم باید اتفاق افتاده باشه نوشتم شرمنده!

پ.ن۲. مراسم عقدی که توی پست قبلی درباره اش نوشتم برگزار شد و درست مثل مسافرت تابستون مخالفت من با رفتن به مراسم هیچ فایده ای نداشت! پیش از شروع کامنتهای مهربانانه بعضی از دوستان بهتون اطمینان میدم که حتی الامکان پروتکل های بهداشتی را رعایت کردم و به جز هنگام خوردن و نوشیدن از ماسک استفاده کردم حتی موقع حرکات موزون!

پ.ن۳. عماد فیلمی که از معلمش گرفته بود(و توی پست پیش نوشته بودم) نشونم داد. معلمش نگفت چل و خل بلکه از یه اصطلاح تقریبا هم معنی و مختص ولایت استفاده کرد. گفتم بنویسم که یه وقت مشغول ذمه(زمبه؟ زمه؟) ایشون نشیم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۵)

سلام

گفتم این بار کمی زودتر پست جدیدو بگذارم هرچند فقط به اندازه یه پست دیگه مطلب دارم!

۱. توی یه مرکز روستائی پیرزنه اومد و گفت: خانم دکتر دیگه نمیاد شما اومدین؟ گفتم: خانم دکتر رفته مرخصی فردا میاد. گفت: پس باز هم باید بسوزیم و بسازیم!

۲. به خانمه گفتم: کمرتون از کی درد گرفته؟ گفت: دیشب خواب دیدم یکی با سنگ زد توی کمرم از خواب پریدم دیدم کمرم درد میکنه!

۳. (۱۲+) خانمه گفت: به بچه ام شیر خشک نمیدین؟ گفتم: نه وزنش که خوبه هیچ مشکلی هم نداره. گفت: آخه من در حال اقدام برای حاملگیم!

۴. مرده یه شربت بهم نشون داد و گفت: اینو اینجا ندارین؟ گفتم: نه گفت: چه بهتر!

۵. خانمه گفت: خیلی کار کردم کمرم درد گرفته. داشتم ازش شرح حال میگرفتم که گفت: دیروز پریود هم شدم ممکنه از اون باشه؟ گفتم: هر بار که پریود میشین کمردرد دارین؟ گفت: آره! (خب از اول بگو!)

۶. شب شیفت بودم و وحشتناک شلوغ بود. صبح هنوز گیج خواب بودم که موبایلم زنگ بیدارباش زد (یعنی کسی بهم زنگ نزده بود خودم گذاشتم زنگ بزنه!) با چشمهای بسته رفتم دستشوئی و بعد رفتم سر یخچال که صبحانه مو بردارم و بخورم و آماده بشم برای رفتن به درمونگاهی که اون روز صبح قرار بود توش باشم که یکدفعه دیدم یه خانم جوون نشسته کنار یخچال! اون قدر تعجب کردم که روم نشد بپرسم شما کی هستین؟! فقط یه تعارف بهش کردم و بعد در سکوت مطلق صبحانه خوردم و آماده شدم تا شروع وقت اداری که اومدند و شیفتو ازم تحویل گرفتند. از اتاق که اومدم بیرون به پرسنل گفتم: این دیگه کیه توی اتاق استراحت؟ راننده درمونگاه گفت: خانم دکتر .... تازه اومده طرح. هر روز با مینی بوس از خونه شون توی ..... میاد و اینجا پیاده میشه و بعد راننده مرکزشون میاد و میبردش. بعد هم چندتا شوخی مثبت هجده کرد که لابد میتونین حدس بزنین! همون شب به خانم "ر" مسئول امور درمان پیام دادم و گفتم: حتی اگه ایشون یه مرد بود ورود بدون اجازه اش به اتاقی که به نوعی حریم شخصی من محسوب میشه درست نبود چه برسه به حالا که اصولا همجنس هم نیستند. دو سه روز بعد شنیدم که محل کار خانم دکترو عوض کردن!

۷. (۲۳+)  به خانمه گفتم: یه سرم براتون مینویسم، یه آمپول هم هست که میریزن توش. بچه اش که همراهش بود گفت: مامان! دکتر میخواد بریزه توش؟!

۸. به مرده گفتم: دل درد بچه تون چه زمانیه؟ گفت: از نیم ساعت پیش از خوردن غذا شروع میشه تا نیم ساعت بعد از خوردن غذا!

۹. پیرزنه گفت: کرونا گرفتم؟ گفتم: نه فقط سرماخوردگیه. گفت: از مردن نمیترسما اما نمیخوام با این مریضی بمیرم!

۱۰. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیمیرم که؟ گفتم: نه انشاالله. دفترچه شو برداشت و رفت دم در مطب و بعد برگشت و گفت: پس نمیپرسی چرا نمیخوام بمیرم؟ گفتم: بفرمائید. گفت: نوه ام را از دو سالگی دارم بزرگش میکنم. پدر و مادرش توی تصادف کشته شدن. الان شونزده سالشه. یه کم دیگه بزرگ تر بشه و دستش بره توی جیب خودش دیگه با مردن مشکلی ندارم.

۱۱. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: فشارمو هم بگیر. گرفتم و گفتم: فشارتون خوبه. گفت: هربار میام میگم بگیرن و همه اش میگن خوبه!

۱۲. خانمه گفت: با این داروها که اون بار نوشتین خیلی کم بهتر شدم. تقریبا در حد هشتاد درصد!

پ.ن۱. توی چند روز آینده به یه مراسم عقد دعوت شدیم. به داماد میگم: حالا واجب بود توی این وضعیت کرونا؟ میگه هم من و هم عروس قبلا گرفتیم و خوب شدیم بقیه هم هر کار دوست دارن بکنن! (ممنون از دوستانی که نگران ابتلای ما هستند. قول میدم اگه مجبور بشم برم همه پروتکل های بهداشتی را در حد امکان رعایت کنم).

پ.ن۲. امروز فهمیدم که پیری از رگ گردن هم به ما نزدیک تر است! (جهت ثبت در تاریخ)

پ.ن۳. خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که اون یکی خاطره ای که از بچگی عسل یادم اومده ننویسم! شرمنده

عوضش این بار از عماد مینویسم. چند روز پیش عماد دبیرشو که سرکلاس آنلاین داشت براشون درس میداد نشونم داد و گفت: این دبیرمون میگه این اولین ساله که پسر یه دکتر و پسر یه وکیل توی کلاس منند! آنی گفت: چند دقیقه پیش بچه اش هم اومد و نشست روی پاش و دبیره به بچه اش گفت: بیا ببین بابا! یه مشت خل و چل اینجان که دارم بهشون درس میدم!! داشتم به قیافه دبیرشون نگاه میکردم که گفت: خب بچه ها درس امروز تموم شد حالا یه مشت چرت و پرت بگین تا وقت کلاس تموم بشه!


خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۴)

سلام

۱. توی مرکز کرونا بودم. خانمه گفت: شنبه قراره عمل کنم. دکترم گفته حتما باید تست منفی کرونا با خودت بیاری. گفتم: مگه توی این روزها عمل هم میکنن؟ گفت: یعنی میگین سزارین هم نکنم؟!

۲. داشتم نسخه خانمه را مینوشتم که شوهرش گفت: هرجا بردم با یکی دیگه معامله اش کنم کسی قبولش نکرد!

۳. یکی از دخترانی که یه زمانی مامان رفته بود برای من ببیندش و نپسندیدش (!) اومد پیشم. برای انواع بیماری ها براش دارو نوشتم و بعد که رفت به این فکر کردم اگه فرضا ایشون آنی شده بود (!) زندگیم چقدر با الان فرق داشت؟! (گرچه با انواع بیماریهائی که بهشون مبتلا شده بود احتمالا زندگیم از الان بهتر نبود)

۴. توی شیفت عصر کرونا مرده اومد پیشم و گفت: خانم ماما نیست؟ گفتم: نه انشاءالله صبح. گفت: خانمم صبح اومده پیشش براش آمپول ضد بارداری بنویسه. حالا که گرفته و بهش زدیم توی اینترنت سرچ کردیم و دیدیم آمپولش سه ماهه بوده درحالی که ما آمپول یه ماهه میخواستیم! خانمم الان نشسته توی خونه داره گریه میکنه من هم اومدم ببینم داروئی نیست که اثرشو خنثی کنه؟!

۵. نمیدونم چرا شماره پنجو جا انداختم الان هم که دیگه نمیشه اضافه اش کرد! با تشکر از یادآوری دکتر هوپ 

۶. (۱۶+)  آخر وقت از یکی از درمونگاههای روستائی بیرون اومدیم و سوار ماشین اداره شدیم تا برگردیم ولایت. من جلو بودم و سه تا خانم عقب ماشین. وسط راه خانمی که وسط نشسته بود فقط میگفت: یه کم برین اون طرف تررررر چقدر چسبیدین به مننننن ..... یکی دیگه از خانمها گفت: ای بابا! حالا انگار دوتا مرد نشستن این طرفش دوتا مرد هم اون طرفش که این قدر غر میزنه! خانم وسط نشسته (!) گفت: اگه این طور بود که خوب بود اصلا هم غر نمی زدم!

۷. وسط نوشتن نسخه خانمه گفت: برای من مسکّن ننویسی ها دکترم گفته پوکی استخون میگیری. عوضش برام شیاف بنویس! جالب این که شیافو که نوشتم گفت: مسکّنو هم بنویس با شیاف خالی دردش کم نمیشه!

۸. به خانمه گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ گفت: قبلا یه بار برای آمپول تست کردن و حساسیت داشتم حالا باز بخوام بزنم باید تست کنم؟!

۹. خانمه دخترشو آورد و گفت: دلش درد میکنه این داروها رو هم خورده. گفتم: با این داروها بهتر شده یا نه؟ گفت: اصلا اینهارو که خورده دلش درد اومده!

۱۰. به دختره گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: نه. مادرش گفت: چرا داره هنوز شروع نشده!

۱۱. مرده گفت: خانمم از بس تب و لرز داره همه اش گلاب به روتون میچسبه به بخاری!

۱۲. به یه بچه گفتم: دهنتو باز کن ببینم. مادرش گفت: سرتو بگیر اون طرف بعد دهنتو باز کن که آقای دکتر اذیت نشه!

پ.ن۱. شیفت امروزو از یه پزشک طرحی صفر کیلومتر خریدم که توی دوران اینترنی برای کارآموزی میرفتم پیش پدرش! پیر شدیم رفت!

پ.ن۲. توی چند سالی که گروه همکلاسی های دانشگاهو توی تلگرام درست کردم متوجه شدم که چقدر تفکراتمون با هم متفاوته. بعد از اون ذوق زدگی های اولیه برای پیدا کردن دوباره دوستان کم کم اختلافات خودشونو نشون دادن تا جائی که حدود یک سوم بچه ها از گروه رفتند. بیشتر اونهائی که باقی موندن هم عملا نقش یه ناظر بی طرفو بازی میکنن و فقط من و چند نفر دیگه سعی داریم گروهو سر پا نگه داریم. از طرف دیگه تا به حال توی دوتا گروه کوچیک چند نفره اد شدم که بچه هاش با هم همسوترند و بعید نیست بقیه هم همین کارو کرده باشند. (اینهارو به عنوان مقدمه نوشتم تا یه چیز دیگه را بنویسم اما میبینم به اندازه کافی طولانی شد موضوع اصلیو توی پست بعد مینویسم!)

پ.ن۳. دومین خاطره بازمانده از بچگی های عسل (!): عسل گفت: بابا! میشه تو برای همیشه بابای من بمونی؟ گفتم: من برای همیشه بابای تو هستم چطور؟ گفت: آخه بعضی وقتها یه کارهائی میکنم که تو رو ناراحت میکنه! کلی ذوق کردم! (یه خاطره دیگه هم از بچگی های عسل یادم اومده که هنوز شک دارم بنویسمش یا نه؟)

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۳)

سلام

اولا شرمنده برای تاخیر

امروز هم چون به یکی از محترم ترین دوستان مجازی قول دادم دارم سر کار با کامپیوتری که اصلا موس نداره (چون موسش خرابه) و فعلا به صورت لمسی کار میکنه آپ میکنم.

۱. خانمه اومد توی مطب و دید من نشستم پشت میز. گفت: کاش یه چیز بهتر از خدا خواسته بودم!

۲. (۱۸+) خانم مسئول داروخونه گفت: دکتر شنیدی؟ میگن توی شهر .... عروسی گرفتن. بعد عروس کرونا داشته و کسی نمیدونسته. میگن اون شب عروس به همه د*ده!

۳. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: ایشالا خدا اون قدر پول بریزه روی سرت که هی از این ور و اون ور بریزن و گم بشن!

۴. خانمه گفت: رفتم پیش دندون پزشک این نسخه را نوشت گفت ببر بده به یه دکتر بنویسه توی دفترچه ات! نگاه کردم و دیدم یکی از دندون سازان محترم تجربی نوشته آمپول ۸۰۰/۱۰۰۰ چهار عدد!

۵. مرده پدرشو آورده بود. داشتم براش نسخه مینوشتم که پیرمرده گفت: اون قرصه که اون دفعه نوشتی اصلا خوب نبود. گفتم: کدوم قرص؟ مرده گفت: این دکتر که نبود بابا. اون دفعه دور از جون آقای دکتر یه زن اینجا بود! (من شرمنده ام!)

۶. خانمه گفت: مدتیه اصلا اشتها ندارم یه قرص اشتها آور هم برام بنویس. چند دقیقه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: دکتر قرص اشتهاآور برای این خانمه نوشتین؟ گفتم: بله. گفت: خب این که چاقه!

۷. خانمه پسر شش هفت ساله شو آورده بود و میگفت: اینو بردم پیش دندون پزشک میگه باید دندونشو عصب کشی کنی. بیا بهش بگو این که تا چند سال دیگه میفته همین حالا بکشش بره!

۸. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: سرفه میکنه سرفه هاش خشکه خلطش هم زرد رنگه!

۹. به پیرزنه گفتم: از کدوم قرص ها برای قند میخوری؟ گفت: اگه از کوچیکها گیرم بیاد روزی دوتا میخورم. اگه از بزرگها بهم بدن روزی یکی!

۱۰. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: دوتا شربت دیفن هیدرامین هم برام بنویس. یکی برای این که توی خونه داشته باشم یکی هم به همسایه بدهکارم!

۱۱.  یه زن و شوهر نوزادشونو برای معاینه اولیه آوردن. دیدمش و گفتم: مشکلی نداره. پدرش گفت: دیگه تا کِی واکسن نداره؟ گفتم: دو ماهگی. گفت: اون وقت از کجا بفهمیم دو ماهش شده؟!! (خدائی یه لحظه شک کردم درست شنیدم یا نه؟!)

۱۲. خانمه گفت: دفترچه مو مهر کن برم پیش دکتر چشم ..... وای حواس منو ببین میگم دکتر قلب! بزن برای دکتر گوارش!

پ.ن۱: قسطهای سنگین ترین وامم بالاخره تموم شد و چون منبع درآمد غیرمنتظره ای که یکی از دوستان وبلاگ نویس بهم وعده داده بود محقق نشد (!) مجبور شدم یه وام دیگه بگیرم که خوشبختانه قسطش حدودا ماهی هفتصد هزار تومن کمتر از قبلیه.

پ.ن۲: دیگه کم کم دارم برای یک دانشجوی پزشکی نگران میشم. مدتهاست که حتی نظراتشونو هم تائید نکردن. متاسفانه راه تماسی هم باهاشون ندارم.

پ.ن۳: توی جمع و جور کردن خونه یه برگه پر از کلمات قصار عسل پیدا کردم که از مدتها پیش مونده بودن و انداختمشون. چون این حرفها برای یه بچه سه چهار ساله جالبه اما نه برای دختری که میدونین الان کلاس سومه! اما دوتاشونو اینجا مینویسم چون از بقیه جالب تر بودن یکی شونو توی این پست و یکی هم پست بعد. (دیگه اگه بخوام هم نمیتونم بقیه شونو بنویسم چون انداختمشون!):

یه شب عسل تا دیروقت نخوابید. من هم باید صبح میرفتم سر کار و خوابم میومد. رفتم و خوابیدم. چند دقیقه بعد عسل اومد و به آنی گفت: پس بابا امشب برام قصه نمیگه؟ آنی گفت: نه دیگه دیروقته بابا هم خوابیده. عسل اومد بالای سرم و چند بار گفت: بابا بیدار شو! هر چقدر سعی کردم چشمهامو باز کنم دیدم حالشو ندارم. یکدفعه دیدم عسل ایستاده بالای سرم و میگه: قوقولی قوقوووووو!

چه سان گذشت ...

سلام 

چطور میشه باور کرد به همین راحتی یک سال گذشت؟

انگار همین دیروز بود که بعد از ماه ها تلاش و کوشش کل خانواده شمع وجود مادرم کم کم، کم نور و کم نور تر شد تا این که خاموش شد و بعد از مدتی تازه فهمیدیم که چه بلائی به سرمون اومده.

ما خوش شانس بودیم. چون موفق شدیم مراسم سالگرد درگذشت مادرمو پنجشنبه هفته گذشته و دقیقا در همون روز درگذشتش برگزار کنیم چون مسئولین آرامستان برای خیلی از مراسمها برای روزهای دیگه ای نوبت داده بودند. تعدادی از اقوام و دوستان هم لطف کردند و با ما همراهی کردند (طبیعتا با رعایت قوانین بهداشتی) و خیلی ها هم از ترس کرونا نیومدند که البته کاملا بهشون حق میدم و براشون آرزوی سلامتی دارم.

و بعد رفتیم خونه بابا و یکی از خلوت ترین مراسم عزاداری برگزار شد. با حضور پدرم، خانواده ما و اخوی گرامی که از نزدیکی تهران خودشو رسونده بود و اون یکی اخوی که بعد از ابتلا به کرونا به همراه همسر و فرزندش بعد از دوهفته برای اولین بار قرنطینه خونگی را ترک کرده بودند و خواهرم که یک روز پیش از اون به ناچار یه عمل جراحی اورژانسی انجام داده بود و البته خود مامان که گرچه ندیدیمش اما مطمئنم که در همه مدت پیش ما بود.

پ.ن۱. در تمام یک سال گذشته متعجب بودم که بابا چطور داره توی اون خونه زندگی میکنه؟ توی خونه ای که هر گوشه اش براش تداعی کننده هزاران خاطره است. و بالاخره چند هفته پیش شنیدیم که بابا خونه را فروخته و به زودی به یک خونه کوچک تر نقل مکان میکنه.

پ.ن۲. توی پست قبلی تعدادی از اقوام که در هفته های اخیر به کرونا مبتلا شده بودند را اسم بردم که خوشبختانه همه شون رو به بهبودند. غافل از اینکه این ویروس این طور ناگهانی به یکی دیگه از اقوام هجوم میبره و ظرف چند روز اونو برای همیشه از ما میگیره.

همسر عزیزم، درگذشت عموی عزیزتو بهت تسلیت میگم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۲۲)

سلام

۱. توی یه مرکز دو پزشکه شیفت صبح بودم که چندتا دانشجوی پزشکی برای کارآموزی اومدند. اون یکی آقای دکتر که اونجا بودند دانشجوهارو صدا کردند و شروع کردند درباره مبحث آب و الکترولیت ها براشون توضیح دادن و ازشون سوال پرسیدن. من متعجب مونده بودم که ایشون (که سابقه شون از من هم بیشتره) چطور این مبحث سنگین که عملا کاربرد چندانی هم برای یه پزشک عمومی نداره توی ذهنشون مونده؟ یکی دو ساعت بعد که رفتم توی اتاق استراحت متوجه جزوه آمادگی امتحان تخصص متعلق به اون آقای دکتر شدم که روی میز باز بود. درست وسط مبحث آب و الکترولیت ها!

۲. (۱۶+) یه روز شبکه ماشین کم داشت. ظهر موقع برگشتن از سر کار من جلو ماشین بودم و چهارتا خانم دکتر هم عقب ماشین. وسط راه به راننده زنگ زدند که یه نفر دیگه را هم سوار کنه. راننده گفت: من دیگه جا ندارم. یکی از خانم دکترها گفت: عیبی نداره سوارش کنین بعد ما خانمها این پشت هی عقب و جلو میکنیم! (به ترتیب نوک صندلی یا عقب صندلی مینشینیم)

۳. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیشه همش خودت بیایی اینجا؟ چندتا دختربچه و پسربچه ریختن اینجا و میگن ما دکتریم!

۴. توی یه مرکز دو پزشکه بودم. خانمه با بچه اش اومدن توی مطب و تا خانمه چشمش به من افتاد گفت: ای وای شماره نگرفتم. و برگشت و رفت بیرون. بچه اش گفت: تو که شماره گرفتی! خانمه درحال بیرون رفتن آروم گفت: بیا بریم این به درد نمیخوره! البته چند دقیقه بعد با جمله صد رحمت به همین برگشتن پیش خودم!

۵. درحال دیدن مریض بودم که از توی دندون پزشکی صدای داد و فریاد بلند شد. رفتم ببینم چه خبره. مَرده گفت: آقای دکتر! من اومدم میگم دندونمو بکش این خانم دکتر نمی کشه میگه باید عصب کشی کنی! خانم دکتر گفت: دندونی که میشه درستش کرد من نمی کشم! مرده گفت: خانم دکتر من پول ندارم که عصب کشی کنم، دندون خودمه میخوام بکشمش. گفتم: خانم دکتر خب نمیتونه عصب کشی کنه، میخواد بکشه. خانم دکتر گفت: اون وقت بعدا که رفت شکایت کرد گفت دندونمو که میشد درستش کنه کشیده شما جواب میدین؟! (واقعا شکایت میکنن خانم دکتر؟)

۶. خانمه گفت: چند روزه که پام درد میکنه. دردش هم درست مثل وقتیه که آدم گلودرد میگیره!

۷. خانمه گفت: برام آزمایش کامل بنویس. نوشتم و رفت. بعد یه خانم دیگه اومد و دفترچه شو گذاشت روی میز و گفت: برای من همون چیزیو بنویس که برای اون خانم نوشتی!

۸. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: برام متورال هم بنویس. گفتم: چندتا بنویسم براتون؟ گفت: همون قرص مربعی ها هستنا! گفتم: میدونم، چندتا دونه براتون بنویسم؟ گفت: همون ها که صورتین!

۹. خانمه گفت: وقتی که از جام بلند میشم گوشم میگیره! گفتم: اون وقت چقدر طول می کشه تا خوب بشه؟ گفت: از در خونه مون تا برسم درمونگاه!

۱۰. پیرزنه گفت: دکتر این قرصهارو برام نوشته گفته شبی نصف قرص بخور، اما من هیچ وقت قرصهارو نصف نمیکنم. یه قرص ضعیف تر بنویس شبی یکی بخورم!

۱۱. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنید. گفت: شما توی دهنو هم میبینین؟ دکتر خودمون از وقتی که کرونا اومده اصلا گلو نمی بینه میگه میترسم!

۱۲. نسخه یه زن و شوهرو نوشتم. مرده گفت: شرمنده از ترس کرونا بچه مونو نیاوردیم درمونگاه براش دارو مینویسین؟ گفتم: باشه دفترچه شو بدین. گفت: شرمنده من فکر کردم وقتی خودشو نیاوردیم دفترچه شو هم نباید بیاریم!

پ.ن۱: کرونا داره روز به روز حلقه محاصره را تنگ تر میکنه. علاوه بر بعضی از دوستان وبلاگی و تلگرامی، اول خبر ابتلای بعضی از اعضای خانواده خاله گرامی رسید. بعد کل خانواده عموی گرامی، بعد کل خانواده اخوی گرامی(ساکن ولایت) و بعد خاله آنی(که توی تابستون یه شب خونه شون نزدیک تهران خوابیدیم) البته خونه اخوی را از عید نرفته بودیم و خونه بقیه را که حتی برای عید هم نرفتیم (گفتم شاید همچنان نگران رفت و آمدهای ما باشید)

پ.ن۲: من در اینجا رسما داشتن همسری به نام نسیم و با مدرک پزشکی و فرزندی به نام علی را تکذیب می نمایم! (اگه نفهمیدین جریان چیه این پستو یه نگاهی بندازین!)

پ.ن۳: اول سال تحصیلی عماد سه تا از کتابهاشو آورد و گفت: درباره اینها یه توضیحی بهم بده من چیزی ازشون نمیدونم گفتم: من هم چیزی ازشون نمیدونم! به هر حال شروع کردن یه جریان تازه این مشکلاتو هم داره (کتابهای اقتصاد، منطق و جامعه شناسی)

یادداشت سکه ای

سلام

الان سر کارم. توی یه درمونگاه به شدت خلوت که اهالیش معتقدند اگه اول هفته برن دکتر تا آخر هفته باید برن! پس طبیعتا خلوت تر هم میشه.

همچنان خشکسالی خاطرات داریم گرچه به اندازه یک پست جمع شده. حقیقتش توی هفته های اخیر کلی از خاطراتو برای خودم یادداشت نکردم و بعد از یکی دو روز یادم رفتند. نمیدونم چرا. انگار اصلا حوصله شو نداشتم. اما الان خیلی بهترم. ضمنا باتوجه به پست اخیر این وبلاگ اصلا به خودم اجازه نوشتن پست خاطرات نمیدم. دست کم این بار.

این موارد بی مزه که الان میخوام بنویسم قرار بود به عنوان پی نوشتهای سکه ای آخر یکی از پستها بنویسم اما با وضعیت فعلی به عنوان یک پست مینویسم. میدونم جالب نیستند و به زودی آمار بازدید از وبلاگ پائین میاد. شرمنده.

1. از بچگی به جمع کردن چیزهای مختلف علاقه داشتم. زمان بچگیم کلی تمبر جمع کردم و چون آلبوم مخصوصشو نداشتم همه شونو توی دوتا دفترچه چسبوندمشون! الان هم اصلا یادم نیست کجا هستند! یکی دیگه از چیزهائی که جمع کردم سکه است. الان تقریبا از همه انواع سکه هائی که بعد از انقلاب توی ایران ضرب شده یه دونه دارم. که باز هم چون آلبوم مخصوصشو نداشتم همه شونو توی یک پلاستیک ریختم. پلاستیکی که هربار از آنی میپرسم الان کجاست؟ میگه: زیر وسیله ها، موقع اسباب کشی بهت میدمشون! علاوه بر اون تعدادی از سکه های پیش از انقلاب را هم دارم و چند نوع سکه دیگه که الان بهشون اشاره میکنم.

2. سالها پیش (چند سال پیش از به وجود اومدن پول واحد اروپائی (یورو)) توی میدون نقش جهان  اصفهان قدم میزدم که یه سکه پیدا کردم. از اون موقع تا به حال اونو به چندین صرافی نشون دادم. از ولایت بگیر تا اصفهان و تهران و حتی استانبول. اما هیچکدوم نفهمیدند مال کجاست. من هم اونو توی جیب مخفی کیف پولم گذاشتم و بهش میگفتم سکه شانس! چند هفته پیش وقتی به اصرار آنی کیف پولمو که دیگه درحال احتضار بود (!) عوض کردم چشمم بهش افتاد و به آنی گفتم: آخرش نفهمیدیم این سکه مال کجاست. آنی گفت: گوگل هم نفهمید؟ گفتم: اصلا هیچ وقت گوگلش نکردم! بعد نوشته های روی سکه را توی سایت گوگل نوشتم و خیلی راحت فهمیدم این سکه مال کجاست! و نمیدونم چرا زودتر این کارو نکردم؟ خلاصه که بعد از حدود سی سال الان میدونم سکه ای که دارم ده "اوره" است که میشه معادل یک دهم کرون سوئد! خیالم راحت شد. انگار یکی از معماهای بزرگ زندگیم حل شده باشه! میخواستم عکسشو هم بگذارم که الان سر کار نمیتونم. خودتون سرچ کنین!

3. یکی دیگه از سکه هام سکه یک افغانی از کشور افغانستانه. البته متعلق به دوران حکومت کمونیستی این کشور که البته الان اون هم توی همون پلاستیک کذائیه. این سکه از یه راه غیرمنتظره به دستم رسید. از طریق یکی از اقوام که کارمند اداره مخابرات بود و اونو از یکی از تلفنهای عمومی که اون زمان با سکه دو ریالی کار میکردند درآورده بود.

4. وقتی در جریان سفر تایلند توی فرودگاه ابوظبی بودیم به آنی گفتم: سکه شانسو ببرم به این صرافی ها نشون بدم ببینم مال کجاست؟ گفت: ولش کن اینها هم نمیدونن حتما. یکدفعه دیدم عسل میگه: بیا بابا من هم مثل تو پول پیدا کردم. ازش گرفتم و دیدم صاحب یک سکه یک پنسی انگلستان شدم!

5. به هر کشوری که رفتم، سعی کردم از هر سکه ای شون یه دونه نگه دارم. یکی از حسرتهام مال آخرین سفر به ترکیه است که توی یکی از پاساژها یه مجموعه کامل از سکه های قدیمی این کشورو میفروختند (پیش از حذف صفرهای پولشون) و نخریدم. میدونم که حتی اگه یه روزی دوباره برم اونجا قیمت خریدشون برای من با این وضعیت اقتصادی و ارزش پول کشور وحشتناک خواهد بود.

6. توی خیابون راه میرفتم که یه کارت هدیه پیدا کردم. نمیدونم چرا اما تصمیم گرفتم بگذارمش توی یه عابربانک و سه بار رمز اشتباه بزنم تا دستگاه کارتو بخوره! برش داشتم و گذاشتم توی یه عابربانک و رمزو زدم 1111 که دیدم درسته!! نگاه کردم و دیدم دقیقا سیصد و هفده تا تک تومانی وجه رایج مملکتی توشه. رفتم دم یه مغازه و یه شکلات سیصد تومنی باهاش خریدم!

7. چند هفته پیش توی خیابون یه سکه یک تومنی پیدا کردم. چند روز بعد یه سکه پنج تومنی، چند روز بعدش یه بیست و پنج تومنی، چند روز بعدش یه صد تومنی و چند روز بعد یه سکه دویست تومنی. اما به محض این که به آنی گفتم همه چیز قطع شد! فکر کنم اگه چیزی بهش نگفته بودم تا الان به ربع سکه بهار آزادی هم رسیده بود!!

پ.ن1: باور کنید تقصیر مریضهاست که سوتی نمیدن نه من!

پ.ن2: بعد از سالها یه دستی به سر و روی لینکهای وبلاگم کشیدم و بعضی از وبلاگهائی که مدتها بود آپ نشده بودند حذف کردم و چند وبلاگو که از مدتها پیش دنبال میکردم لینک کردم که ظاهرا بیشترشون از اون وبلاگ نویس هائی هستند که هر چند ماه یک بار آپ میکنند! و البته لینک وبلاگ دکتر روژین که همیشه سر جای خودش باقی خواهد موند.

پ.ن3: به شماره 4 مراجعه شود (این بار میخواستم یه چیز از عماد بنویسم که دیدم با بزرگ تر شدن عسل خاطرات این دوتا بچه که قابل نوشتن باشن دارن کمتر و کمتر میشن. پس باید ازشون استفاده بهینه کرد!)