جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۳)

سلام

۱. فشار خون خانمه پایین بود. همراهش گفت: خوبه بهش آب قند هم دادم و فشارش هنوز پایینه. گفتم: گفتین چی بهش دادین؟ آب قند؟  گفت: آره! یه قاشق بهش دادم خورد!

۲. خانمه نسخه شو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: ببخشید مگه شما سه قلم دارو توی دفترچه ام ننوشتین؟  گفتم: بله چطور؟  گفت: داروخونه تون فقط این سرمو بهم داد و این شربت و این قرصهارو!

۳. خانمه گفت: دیروز اومدم اینجا یه دکتر دیگه اینجا بود گفت زود برو سونوگرافی من هم رفتم.  گفتم: خب حالا جوابشو بدین ببینم.  گفت: توی اون یکی کیفم بود نیاوردمش!

۴. نسخه پسره را که نوشتم گفت: سردرد هم دارم. گفتم: خب چندتا مسکن هم براتون مینویسم.  گفت: مسکن که فایده نداره. برای سردردم یه چیز درمان کننده بنویس!

۵. به خانمه گفتم: اسهال هم دارید؟ گفت: اسهال که نه، تقریبا نیمه اسهاله!

۶. برای مرده آزمایش مدفوع نوشتم. گفت: حالا برم از مسئول آزمایشگاه نمونه بگیرم؟!

۷. خانمه گفت: سرفه ام مثل غذایی که ته میگیره خشکه!

۸. مسئول پذیرش درمونگاه با یه جعبه شیرینی اومد سر کار. گفتم: مبارکه، شیرینی چیه؟ گفت: دیشب قرار بود بیان بله برون دخترم. پیش از این که بیان سر یه موضوعی باهاشون دعوامون شد دیگه نیومدن. شیرینی ها موندن روی دستمون!

۹. خانمه گفت: چندتا قرص استفراغ هم برام بنویس قراره بریم مسافرت!

۱۰. پیرزنه گفت: چند ماه پیش جراحی کردم. چند روز پیش دیدم سر یه نخ بخیه از جای عملم اومده بیرون قیچیش کردم حالا توی پوستم میخاره!

۱۱.  یکی از هموطنان عزیز ترک زبانو میدیدم که فارسی بلد نبود. یه سوال ازش پرسیدم که همراهش براش ترجمه کرد و مریض گفت: یوخ.  همراهش گفت: دکتر! میگه یوخ!

۱۲. پیرزنه یه پلاستیک پر از دارو از کیفش درآورد و گفت: دیدم عید نزدیکه گفتم بیام خرید عید!

پ.ن۱: نمیدونم چرا اما مدتیه تعداد سوتی های مریضها خیلی کمتر شده بخصوص سوتی های خفن! از یه طرف خوشحالم که سطح فرهنگ مردم ولایت بالاتر رفته از طرف دیگه اگه وضع همین طور پیش بره شاید در اینجا تخته بشه!

پ.ن۲: همون طور که یکی دو پست پیش گفتم، وقتی دیدم خوندن من با این مشغله کاری عملا به درد امتحان تخصص نمیخوره فعلا بی خیالش شدم و شروع کردم به خوندن کتابهای غیر درسی که از چند سال پیش مونده بودند. اول کتاب سینوهه کاهن اعظم مصر رو خوندم که اواسط کار از روی کنجکاوی اسم نویسنده اش (جویس پترایر) را توی اینترنت سرچ کردم و به جز این کتاب ( اون هم فقط توی اینترنت فارسی)  چیزی ازش پیدا نکردم. حتی این کتاب توی ویکی پدیا هم نبود و همین طور توی کتاب های تنظیم کننده مشهورش (میکا والتاری)  بعد از اتمام اون هم کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون را شروع کرده ام و دارم ازش لذت میبرم. بعدش هم نوبت کتاب ادامه سینوهه است.

پ.ن۳: قراره تا دو سه روز دیگه یه خبر بهم برسه که ممکنه خیلی خوب باشه یا خیلی بد! امیدوارم که خوب باشه! (یکی نیست بگه تو که قشنگ توضیح نمیدی خب اصلا همینو هم ننویس!)

پ.ن۴: سی دی روی ماشینو روشن میکنم و صدای یه آهنگ رپ (از ترانه های محبوب عماد) بلند میشه. عسل میگه: بابا! ردش کن بره بعدی این آهنگش پسرونه است!

پ.ن۵: به احتمال قوی این آخرین پست من در سال نود و چهار خواهد بود. امیدوارم این سال برای همه سال خوبی بوده باشه و سال آینده از امسال هم بهتر باشه. ضمنا امیدوارم چهارشنبه سوری هم خوش گذشته باشه. فراموش نکنیم که چهارشنبه سوری جشن پریدن از روی آتشه نه انفجار ترقه.

معتاد نامه (۷)

سلام

۱.  توی مرکز بودیم که صدای جر و بحث از مرکز مجاور بلند شد. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مریض داره به خانم کارمند اونجا میگه: میدونی تا حالا چند میلیون تومن بهت پول دادم؟ اون وقت برای پنج هزار تومن توی پرونده ام می نویسی بدهکار؟!

۲. داشتم برای مریض نسخه مینوشتم که سرشو آورد جلو و گفت: شماره موبایلت چنده؟ بنویس داشته باشم!

۳. (۱۸+)  خانمه اومد دارو بگیره. آقای پرستار مرکز بهش گفت: پولشو بده. گفت: من حالم خرابه پول هم ندارم. میخوای برم یکی از این مغازه ها….  و ازشون پول بگیـرم بیام؟ (خداییش یه لحظه احساس مواد فروش بودن پیدا کردم)

۴. توی کوچه کنار مرکز عروسی بود و صدای بلند موسیقی می اومد. به خانم مجرد مرکز کناری مون به شوخی گفتم: حالا کاش چهار روز دیگه نفهمن اشتباه کردن و بخوان طلاق بگیرن! یه نگاه سوزناک بهم کرد و گفت: متاسفانه این روزها بیشتر آقایون توی انتخاب همسر اشتباه میکنن!

۵. مریضه گفت: یه نسخه برام مینویسین؟ گفتم: چی میخواین؟  گفت: همه اعضای خانواده پام!

۶. خانم شاغل در مرکز مجاور داشت از مرکز ما بیرون میرفت که صدای جیغش اومد و پرید توی مرکز. گفتم: چی شده؟  گفت: یه مارمولک دم در بود! رفتم ببینم از چی ترسیده که گفت: من نمیدونم چطور به این راحتی میرین اونجا وقتی میدونین یه مارمولک اونجاست؟!

۷. خانم مرکز مجاور بهم گفت: میخوام توی یه کلاس بازآموزی شرکت کنم. نوشته برای شرکت توی این کلاس باید حتما توی سایت بازآموزی ثبت نام کنید. گفتم: خب؟ گفت: حالا یعنی من که قبلا توی این سایت ثبت نام کردم باید دوباره ثبت‌نام کنم؟!

۸. خانم مرکز مجاور یه مقاله انگلیسی بهم نشون داد و گفت: من معنی این قسمتشو نمیفهمم میشه برام ترجمه اش کنین؟ داشتم میخوندمش که یکی از همکارانش اومد دنبالش و وقتی منو دید گفت: بچه ها دکتر میخواد بره تخصص بخونه!  گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه دارین مقاله خارجی میخونین!

۹. از مرکز اومدم بیرون که برم خونه که یه نفر جلومو گرفت و گفت: من خمارم و پول هم ندارم میشه دو سی سی شربت بهم بدین؟ گفتم: باشه بیا توی مرکز تا بگم بهت بدن. گفت: نه از همون شربتی که خودت گرفتی بهم بده!

۱۰.  برای یه مریض جدید پرونده درست میکردم. گفتم: روزی چقدر مواد مصرف میکنین؟ گفت: روزی شش هزار تومن تریاک. گفتم: یعنی چند گرم؟ گفت: خب هروقت قیمتش گرون تر بشه مقدارش کمتر میشه هروقت ارزون بشه بیشتر!

۱۱.(۱۸+) مریضه گفت: مدتیه به شدت دچار زود.ا.نزا.لی شدم. میشه برام دارو بنویسین؟  بالاخره اون دختر بیچاره هم به یه امیدی با من ازدواج کرده!

۱۲. (۱۸+) پرونده یه مریض جدیدو میدیدم که دیدم توی قسمت بیماریهای جسمی نوشته نارسائی کبد. گفتم: برای این بیماری تون دارین دارو میخورین؟  گفت: نه. پرونده رو کامل کردم و فرستادمش بره شربتشو بگیره. چند دقیقه بعد مشاور مرکز اومد و گفت: مریضه میگه روم نشد به دکتر بگم برای زود.انزا.لیم دارو بنویسه فکر کردم توی پرونده که نوشتم خودش متوجه میشه. تازه فهمیدم از بس بدخط نوشته بود اشتباه خوندم!

پ.ن۱: این بار پرسنل مرکز ما و مرکز مجاور هم دست کمی از مریضها نداشتن!

پ.ن۲: به خاطر تعداد زیاد موارد مثبت دار شرمنده. خیلی صبر کردم چند مورد معمولی تر پیدا بشه تا بنویسم اما نشد!

پ.ن۳: آقای پرستار مرکزکه دومین پرستار مرکز بود چند ماه پیش رفت و جانشینش هم چندماه بیشتر دوام نیاورد. و به این ترتیب من الان دارم با چهارمین پرستار کار میکنم.

پ.ن۴: این هم لینک وبلاگ یه همکار محترم که کار جالبی انجام داده اند. جهت اطلاع.

پ.ن ۵: دارم میرم ترک اعتیاد. عسل میگه: نرو سر کار! میگم: باید برم که بهم پول بدن برات چیز بخرم. میگه: من هم بیام؟ میگم: اونجا چیزی نیست که سرت گرم بشه حوصله ات سر میره. میگه: اونجا فقط کلی پول هست که هر روز میری یه کمشو بهت میدن بیاری؟! 

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۲)

سلام

۱.  به خانمه گفتم: بفرمایید. به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم. بعد که شوهرش رفت بیرون گفت: سوزش ادرار دارم!

۲. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: بله. فرداش که جواب آزمایشو آورد گفت: چربی ندارم؟ گفتم: شما که گفتید فقط قند. گفت: خب مگه قند و چربی همیشه با هم نیستن؟!

۳. برای خانمه آزمایش قند نوشتم. گفت: آزمایش قند که بگیرم حتی اگه قند بالا باشه هم نشون میده؟!

۴. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: من گاهی اوقات تریاک هم میکشم نصیحتی براش نداری؟!

۵. خانمه دفترچه بیمه روستایی دخترشو بهم داد و گفت: همه برگه هاشو برای متخصص مهر کن. گفتم: برای چی؟  گفت: دانشگاه قبول شده میخواد بره خوابگاه. میخواد هروقت اونجا مریض شد بره پیش متخصص!

۶. ) ۱۸+( نصف شب بود که یه زن و مرد جوون اومدن توی درمونگاه. مرده بیرون ایستاد و زنه اومد تو و بعد از کلی این طرف و اون طرفو نگاه کردن گفت: ببخشید ما الان توی خونه با هم س.ک..س داشتیم. اونقدر سرعتش زیاد بود که بالاخره ک.آن.دو.مش دراومد و افتاد اون تو!

۷. داشتم یه بچه سرماخورده رو معاینه میکردم که مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: مسئول داروخونه میگه تا میتونی برای بچه‌های سرماخورده شربت اریترومایسین بنویس دیگه تاریخ ندارن. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: برای ما که اریترومایسین ننوشتین؟!

۸.) ۱۴+( خانمه گفت: یه پماد ضد خارش خارجی هم برام بنویس. گفتم: حالا چرا خارجی؟ گفت: خب پماد داخلی نمیخوام. خارج دستگاه تناسلیم خارش داره! (نزدیک بود اون پماد بندریل که دکتر روژین توی کامنتهای پست قبل برام نوشته بود براش بنویسم!)

۹. مرده اومد و گفت: سرما خورده ام. بعد از معاینه بهش گفتم: خب،  یه شربت براتون مینویسم…  که مرده گفت: ببین! بیخود قرص و شربت و اینها برای من ننویس. من فقط اومدم اینجا تا یه آمپول بزنم!

۱۰. وقتی چندتا از این مریضهارو برای یکی از دوستان مجازی تعریف کردم گفت: اینها که چیزی نیست منو یه بار دونفرساعت دو صبح از خواب بیدار کردند و گفتند: ما توی عروسی بودیم از بس دست زدیم دستمون درد گرفته!

پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. چنین تاخیری توی این وبلاگ هیچ وقت سابقه نداشته. مطمئن باشید یه روز همه چیزو براتون توضیح میدم.

پ.ن۲: این پست از پستهای معمول کوتاه تر شد و حتی ممکنه تکراری هم توشون باشه. حقیقتش من الان ولایت نیستم. وقتی رسیدم اینجا یادم اومد برگه ای که خاطراتمو توش مینویسم نیاوردم. کلی فکر کردم تا اینهارو یادم اومد و باید مواظب باشم که بعدا اینهارو روی نوبتشون تکراری ننویسم.

پ.ن۳: به این نتیجه رسیدم که با این وضع درس خوندن شرکتم توی امتحان تخصص آینده عملا بی فایده است.

پ.ن۴: ماشینمو خودم سال ۸۶ از کمپانی (!) گرفتم و ازش راضی بودم. اما به دستور آنی عوضش کردم. اینو باید دو پست قبل مینوشتم که یادم رفت!

خداحافظ ۱۴۱!

سلام ال نود!

پ.ن۵: یک روز بعد از نوشتن پست قبل خبر نامزدی دوست گرامی مجازی خانم دکتر نفیس رو شنیدم. امیدوارم همیشه خوشبخت باشند.

پ.ن۶: رادیو ماشین روشن بود و درباره لج بازی بچه‌ها میگفت. آنی به عماد میگفت: ببین! دقیقا داره کارهای تو رو میگه ها! عسل میگه: من که اصلا لجبازی نمی کنم. فقط میخندم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۱)

سلام

۱.  مرده اومد توی مطب و گفت این آمپول که برام نوشتین افتاد و شکست دوباره مینویسین؟ دوباره نوشتم.  درحال بیرون رفتن زیر لب گفت: حالا انگار اصلا آمپولش چی بوده؟!

۲. به خانمه گفتم: بچه تون چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: نه! هرچیزی خورد که آورد بالا دیگه چیزی توی دلش نموند؟

۳. (14+) مرده درحال خاروندن بالای پاش از روی شلوار گفت: اون قدر میخاره که دلم میخواد بکنم بندازمش دور!

۴. (10+) خانمه گفت: پسرمو هفته پیش ختنه کردیم. حالا که پانسمانشو باز کردیم از صورت آلتش ادرار نمیکنه! گفتم: یعنی چی؟ شلوار پسرشو آورد پایین و سوراخی که زیر آلتش ایجاد شده بود نشونم داد و گفت: دیگه ادرارش از اینجا میاد!

۵. خانمه گفت: اون قدر تب دارم که آب سردو میزنم به صورتم بخار میشه!

۶. ساعت دو صبح یکی اومد توی درمونگاه و داد زد دکتر کجاست؟ از اتاق استراحت دویدم بیرون و گفتم: چی شده؟ گفت: پسرم از صبح اسهال گرفته! نسخه شو که نوشتم گفت: حالا با اینها سریع خوب میشه؟!

۷. وقتی رسیدم سر شیفت پزشک شیفت قبل گفت: این بهیاره اولین شیفتشه حواست بهش باشه. گفتم: حواسم هست. دختره چند ساعت بعد صدام کرد و گفت: ببخشید ایشون دستشون ضربه خورده و ناخنشون کاملا کنده شده. بگذارمش سر جاش و ببندمش؟!

۸. پیرزنه گفت: سرمو که میارم پایین حتما باید دستمو بگذارم پشت گردنم تا بیاد بالا!

۹. به خانمه گفتم: بچه تون خیلی فعالیت بدنی داره؟ گفت: نه همه اش پای تلویزیونه. بچه گفت: نخیر کلاس نقاشی هم میرم!

۱۰. برای یه بچه تب بر نوشتم. مادرش گفت: شیاف هم بنویس توی دلش هم خنک بشه!

۱۱. خانمه گفت: برام آزمایش های پیش از بارداریو بنویسید. وقتی نوشتم گفت: اگه پیش از این که برم آزمایش باردار بشم مشکلی پیش میاد؟!

۱۲. مرده جسد پدرشو آورد تا براش گواهی فوت بنویسم. وقتی نوشتم گفت: حالا یارانه این ماهو بهش میدن؟!

پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. متاسفانه کارهام به شدت قاطی پاطی شده و از الان اصلا نمیتونم بگم پست بعدیو کی میگذارم.

پ.ن۲: مطمئنا باور نمیکنین اگه بگم چندتا از پستهای چندماه پیش حدود ده میلیون تومن برام خرج داشت! به موقعش بیشتر توضیح میدم.

پ.ن۳: یه شب سر شیفت بودم که آنی و بچه ها سرزده اومدن اونجا. داشتم نوار قلب یه مریضو میدیدم که عماد اومد توی مطب و با دیدن نوار قلب گفت: این که نمودار خط  شکسته است. توی کتابمون خوندیمش! 

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۶۰)

سلام 

۱. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: چه متخصصی؟ گفت: نمیدونم. گفتم: مثلا چشم.... گفت: آره همون چشمو بنویس!

۲. به یه بچه گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: سرم. گفتم: کجای سرت؟ گفت: هیچ جاش!

۳. مرده پدرشو آورده بود. وسط گفتن شرح حال گفت: سرگیجه هم داره. پیرمرده گفت: خودت گیجی! 

۴. به پیرزنه گفتم: فشارتون خوبه. گفت: خوبی از خودتونه! 

۵. مرده گفت: درست مثل وقتی پاچه گوسفندو پاره میکنی سرفه میکنم!

۶. یکی از پرستارهای بیمارستان توی دوران دانشجوییم اومد درمونگاه. منو که دید گفت: پس به سلامتی بالاخره فارغ‌التحصیل شدی!

۷. به مرده گفتم: وقتی شکمتونو فشار میدم درد میگیره؟ گفت: نترس محکم تر فشار بده!

۸. مرده چند بچه سرماخورده با خودش آورده بود و گفت: شرمنده به جز اینها بچه دیگه ای نداشتیم!

۹. رفته بودم به جای یکی از خانم دکترها که رفته بود مرخصی. یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: سلام خانم دکتر! وای ببخشید من بهتون گفتم آقای دکتر!

۱۰. به مرده گفتم: برای فرداتون استعلاجی مینویسم. گفت: نه ننویسین. پشتم باد میخوره دیگه نمیتونم راحت برم سر کار!

۱۱. بچه به محض ورود به مطب شروع کرد به گریه. مادرش گفت: نترس دکتر آمپول نمیزنه. معاینه را در حال گریه بچه شروع کردم و همون موقع بچه یه چیزی گفت که من چون گوشی توی گوشم بود نشنیدم. پیش خودم فکر کردم حتما گفته برام آمپول مینویسین؟ پس گفتم نه. که یکدفعه گریه بچه شدیدتر شد. بعدا فهمیدم که پرسیده: تو با من دوستی؟!

۱۲. خانمه گفت: من دیشب فلفل خوردم و سفالکسین و علائم حساسیت پیدا کردم. چند سال پیش هم همین طور شدم که باز هم فلفل خورده بودم و سفالکسین. به نظر شما به کدومشون حساسیت دارم؟!

پ.ن۱: شرمنده که آپ کردنم این همه طول کشید. باور کنید به شدت کمبود وقت دارم. حالا هم توی ترک اعتیاد نشستم و دارم با گوشی مینویسم.

پ.ن۲: اینو باید خیلی زودتر مینوشتم اما یادم رفت: اواخر تابستون یکی از دوستان مجازی برام پیام گذاشته بود که:

بچه که بودم یه بار با مادرم رفتم پیش یه فالگیر. فالگیره کلی کف دستمو نگاه کرد و گفت: یه چیزی توی طالع تو هست که خودم هم معنیشو نمیفهمم. گفتم: چیه؟ گفت: یه سالی توی زندگی تو هست که توش چهارفصلو نمیبینی. فقط دوتا بهار هست و دوتا تابستون. حالا بعد از این همه سال معنیشو فهمیدم. گفتم: معنیش چی بود؟ گفت: کارهای مهاجرتم جور شد چند روز دیگه میرم استرالیا!

پ.ن۳: ظاهرا قراره توی امتحان تخصص تغییراتی بدن و مثل کنکور برای سوالهای درسهای مختلف ضریب بگذارن. جالب اینکه برای قبول شدن در چندتا از تخصصها سوالهای همون درس اهمیت کمتری از بعضی درسهای دیگه داره!

پ.ن۴: داریم با آنی آب هویج میگیریم. کارمون که تموم میشه در آب میوه گیریو باز میکنم و تفاله ها رو به عسل نشون میدم و میگم: اگه گفتی این چیه؟ میگه: پشمک خرگوش!

از صیام تا سیام (6)

سلام

جمعه بیست و هفتم شهریور نود و چهار 

صبح که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و بارون شدیدی درحال باریدن بود. با آنی رفتیم سالن غذاخوری و صبحانه خوردیم و مقداری هم برای بچه‌ ها برداشتیم و برگشتیم توی اتاق. به آنی گفتم کم کم باید وسیله هارو جمع کنیم تا اتاقو تحویل بدیم و بریم پی پی. یه نگاه به بیرون کرد و گفت میخوای نریم؟ گفتم چیو نریم؟ پولمونو که دیگه پس نمیدن. گفت میترسم توی این هوا بچه ها دریازده بشن. گفتم باشه نمیریم. چند دقیقه بعد آنی گفت خیلی دوست داری بری؟ گفتم راستشو بخوای آره. معلوم نیست که دیگه بتونیم بریم اونجا یا نه؟
آنی یه کم فکر کرد و گفت خب برو! گفتم تنهایی؟ گفت آره میترسم با این بچه‌ ها توی این هوا بیام.
خیلی با هم صحبت کردیم و بالاخره قرار شد باز آنی بچه ها رو ببره فرودگاه و من برم پی پی و بیام و با تاکسی که دیشب گرفتیم چمدونو بردارم و برم فرودگاه. 
رفتم توی لابی و منتظر ماشین تور شدم. ماشین اومد و سوار شدم اما دیدم راننده ایستاده و میگه به من گفتن اینجا چهار نفر سوار میشن!
به زور حالیش کردم که اونا نمیان اما تا از روی ته برگ بلیتمون که دستش بود به اتاقمون زنگ نزد و با خود آنی حرف نزد دلش راضی نشد.
راه افتادیم و توی بارون به اسکله رسیدیم که با اسکله جزیره جیمزباند فرق میکرد. ساعت از نه گذشته بود که بالاخره راه افتادیم. ما روی عرشه کشتی بودیم و زیر باد و بارون اما VIP ها توی سالن و جای گرم و نرم. و من دلم میسوخت که حتی بیشتر از VIP ها پول دادم و زیر بارون نشستم!
هرچه جلوتر میرفتیم هوا بهتر میشد. اما برخلاف جیمزباند منظره زیبایی نداشتیم.  فقط یکی از اون جزیره های کوچیک اواسط مسیر دیدم که از لابلای مه به زحمت قابل دیدن بود. نزدیک جزیره پی پی هم یکی دو جزیره نسبتا بزرگ ظاهر شد. 
ساعت حدود دوازده ظهر بود که بالاخره به جزیره پی پی رسیدیم
صاحب قایق از تک تک افراد پرسید که میخوان برن غواصی یا نه؟ چون تنها بودم و دوربین و....  همراهم بود جرات نکردم برم. گرچه بعد پشیمون هم شدم چون معلوم نیست که دیگه کی بتونم برم.
اونهایی که قصد غواصی داشتند سوار یه کشتی شدند و رفتند توی آب. ما هم رفتیم توی جزیره که هواش کاملا آفتابی و گرم بود درحالی که به گفته آنی توی پوکت بارون همچنان میبارید. 
به ما گفتند توی جزیره بچرخیم تا ساعت یک که برای ناهار توی پی پی هتل جمع میشیم و بعد بازهم گردش توی جزیره است تا دو و نیم که برمیگردیم.
اول بیست بات حق ورود به جزیره را پرداخت کردیم که به گفته خودشون برای تمیز نگه داشتن جزیره بود و بعد وارد جزیره شدیم. تا ساعت یک مغازه های لب ساحلو نگاه کردم که تقریبا همه چیز گرون تر از پوکت بود.
درصد قابل توجهی از فروشنده های مغازه های پی پی زنان محجبه بودند. و من دو مسجد هم اونجا دیدم. اما از یه طرف مسجد بود و از اون طرف فروشگاه های پر از انواع نوشیدنی های الکلی و از طرف دیگه این مرکز که نفهمیدم مربوط به یهودیان بود یا کشور اسرائیل. این هم جهت دیشهای اونجا که من نفهمیدم روی کدوم ماهواره تنظیم شده بودند!
ساعت حدود یک بعدازظهر بود که خودمو به پی پی هتل رسوندم. بقیه مسافرین تور هم اومدند. اولین بار بود که چنین گروه بزرگیو توی تایلند بدون هیچ ایرانی دیگه ای میدیدم. من با دو سه نفر اروپایی و پنج شش نفر هندی دور یک میز نشستیم. انواع غذاها روی یک صفحه چوبی گرد وسط میز بود که هرکسی میتونست اونو بچرخونه و غذایی که دوست داشت برداره.

بعد از خوردن غذا از هتل بیرون اومدم. تصمیم گرفتم این بار به مغازه های قسمت داخلی تر جزیره سربزنم. بیشتر از هرچیز دو نوع مغازه اونجا بود. یکی فروشندگان بلیت و کرایه قایقهای مسافری و یکی کرایه دهندگان اتاق در انواع و قیمت های مختلف. یه هتل دیگه به نام کابانا را هم اونجا دیدم. از ماشین که خبری نبود اما یکی دوبار پلیس های موتور سوار رو دیدم.

یه داروخونه دیدم که همزمان اتاق کرایه میداد و پول چنج میکرد و لباس هم خشکشوئی میکرد! این هم یه مدرک دیگه از فکر اقتصادی مردم تایلند!

در مجموع جای واقعا زیبائی بود. خوشحال بودم که رفتم و ناراحت که چرا آنی و بچه ها نیستند. اما هرچقدر فکر کردم دیدم اینجا جائی نیست که بخوام بیام و مثل این اروپائی هائی که اونجا بودند هتل بگیرم و چند روز بمونم. مطمئنا بعد از یک روز حوصله ام سر میرفت. برخلاف پوکت که پر از سگ بود پی پی هم مثل بانکوک در کنترل گربه ها بود!

همچنان درحال گردش بودم که یادم اومد وقت چندانی تا حرکت کشتی نمونده.  از وسط جزیره اومدم لب ساحل و با یه منظره بی نظیر مواجه شدم. یه ساحل زیبا و طولانی ماسه ای با یه چشم انداز فوق العاده. مدیونید اگه فکر کنید چند دختر آلمانی که لب ساحل مشغول والیبال ساحلی بودند باعث شده بودند اون ساحل این همه جذاب باشه! دیگه وقت چندانی نداشتم. ساحل درجایی قرار داشت که آب به داخل خشکی پیشروی کرده بود. که باعث شده بود اسکله از اونجا دیده نشه.طبق محاسبات من باید به سمت راست میرفتم و رفتم. اما هر چه راه میرفتم اثری از اسکله نبود. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود که بالاخره تصمیم گرفتم از یه نفر مسیرو بپرسم. و اونجا بود که فهمیدم باید از اون ساحل به سمت چپ میرفتم نه راست!
کمتر از ده دقیقه به حرکت کشتی مونده بود. عقل سلیم حکم میکرد که بیخود عجله نکنم چون به کشتی نمیرسم. اما به تاخیر کشتی امیدوار بودم. راه افتادم. اول سریع راه میرفتم و کم کم شروع کردم به دویدن. عرق از همه جای بدنم راه افتاده بود. بالاخره به اسکله رسیدم. اما وقتی که کشتی  در چند کیلومتری ساحل و درحال دور شدن بود.
یکی از مسئولان اونجا که سرگردونی منو دید گفت چی شده؟ گفتم از کشتی جا موندم. گفت اشکالی نداره. امشب همین جا برو هتل فردا با همین کشتی برگرد. چون برچسبشو داری دیگه ازت پول نمیگیره! گفتم من امشب پرواز دارم چیو بمونم هتل؟ گفت ما امروز کشتی دیگه ای نداریم. رفتم سراغ بقیه شرکتهایی که اونجا بود و بالاخره یه بلیت برای ساعت سه و نیم گیر آوردم. ساعت سه رفتم توی اسکله و منتظر شدم تا دیگه جانمونم! بالاخره راه افتادیم. خوشبختانه این کشتی پیشرفته تر و سریع تر از کشتی قبلی بود. یه لحظه رفتم توی فکر و دیدم عملا غیرممکنه که برم هتل و چمدونو بردارم و به موقع به فرودگاه برسم. به آنی زنگ زدم و ازش خواهش کردم چمدونهارو خودش ببره و بره سراغ جایی که ازش تور گرفتیم و تاکسیو به جای هتل بفرسته اسکله.
ساعت حدود پنج و ربع بود که بالاخره به اسکله پوکت رسیدیم. از کشتی که پیاده شدیم کلی تاکسی اونجا ایستاده بود و منتظر مسافر! البته همه شون درواقع ون بودند. یکدفعه یکیشون جلو اومد و گفت شما ربولی حسن کور هستید؟ گفتم بله گفت من از طرف شرکت اومدم. سوار تاکسی شدم و راه افتادیم.
خوشحال بودم که چون دیگه لازم نیست برم هتل به موقع به فرودگاه میرسم اما فکر ترافیک سنگینی رو که باهاش برخورد کردیم نکرده بودم. یه صف طولانی ماشین جلومون بود که هر چند دقیقه چند متر حرکت میکردند و دوباره می ایستادند. یه لحظه متوجه شدم که راننده تاکسی داره غر میزنه. گفتم چیه؟ گفت میدونین الان مسیر من چقدر بیشتر شده و من باید همون هشتصد باتو بگیرم؟ گفتم یعنی چقدر بدم؟ گفت ششصد بات دیگه!
بعد هم که جناب راننده تا فرودگاه مغزمو با سوالات مسخره اش خورد! سوال هایی مثل:
واحد پول ایران چیه؟
ریال؟ یعنی مثل عربستان؟ 
هر دلار چند ریال ایران میشه؟
هر چند بات میشه یک ریال؟ (وقتی بهش گفتم هر بات حدود هزار ریال ایرانه داشت هنگ میکرد)
این دوربینو چند خریدی؟
یعنی میشه چند دلار؟
یعنی چند بات؟
چرا نقشه ایران مثل پارچه پهن شده است اما نقشه تایلند مثل پارچه چلونده شده؟!
امروز جمعه بود چرا نرفتی نماز جمعه؟! 
.......؟
بالاخره ترافیک تموم شد. اما حرصم دراومد وقتی دیدم حالا که اینقدر عجله دارم راننده دقیقا با همون سرعتی حرکت میکرد که روی تابلوهای رانندگی نوشته بود. 
پرواز ما ساعت هشت و نیم بود و ما ساعت هفت و ربع به فرودگاه رسیدیم. با عجله دویدم توی فرودگاه. دوربینو گذاشتم زیر دستگاه اشعه ایکس و رفتم توی صف کارت پرواز. بعد از کلی جوون عرب که هرکدوم چند چمدون داشتند. وقتی نوبت به من رسید و گفتم چمدون ندارم دختره کلی تعجب کرده بود. من آخرین نفری بودم که کارت پرواز گرفتم! اما وقتی رفتم توی سالن عسل تمام طول سالنو دوید تا بیاد توی بغلم و کل خستگی و استرس های اون روز از یادم رفت.
آنی پشت در گیت شماره هفت نشسته بود تا باز بشه. اما روی کارت پرواز من نوشته بود گیت شش و کلی مسافر هم داشتند از گیت شش میرفتند تا سوار هواپیما بشن.
رفتم و از اطلاعات پرسیدم که رفت و از پلیس اونجا پرسید و بعد گفت شرمنده توی چندتا از کارتها اشتباها نوشتیم گیت هفت!
وارد هواپیما که شدیم متوجه شدیم آنی و بچه ها باید روی سه صندلی کنار هم توی چهار صندلی ردیف وسط هواپیما بنشینند و صندلی من چندین ردیف با اونها فاصله داشت. آنی گفت حالا بیا کنار ما بشین اگه مسافر این صندلی اومد یه کاریش میکنیم و جالب این که با این که هواپیما پر بود کسی سراغ اون صندلی نیومد!
هواپیمای بوئینگ 777 که این بار مال خود شرکت الاتحاد بود از زمین بلند شد. این بار هم اول شام بچه ها رو آوردند. منو را که آوردند دیدم همون منو قبلیه.این بار کوفته مرغ سفارش دادم که شکلش استوانه‌ای بود و واقعا خوشمزه. فیلمها هم عوض نشده بودند. این بار mad max را دیدم. وسط دیدن فیلم آنی صدام کرد و گفت دل عسل درد میکنه. بعد به عسل گفت بیا تا دلتو بمالم. عسل گفت نه بابام دکتره اون باید بماله! وقتی دیدم بهتر نمیشه مهماندارو صدا کردم و بهش گفتم دل دخترم درد میکنه. گفت: حالش خیلی بده؟ گفتم: خیلی که نه اما دل درد داره. گفت: بچه ها به بالا و پایین رفتن هواپیما حساس ترند به زودی خوب میشه اگه خوب نشد بگین تا دکتر هواپیما رو صدا کنم. چند دقیقه بعد عسل کیسه مخصوص استفراغو پر کرد و بعد هم آروم خوابید.
اواسط فیلم بعدی (pitch perfect 2) که کاملا تصادفی انتخاب کرده بودم از شدت خستگی خوابم برد.
هواپیما که توی ابوظبی فرود اومد یادم اومد هنوز کلی پول تایلندی توی کیفمه و تصمیم گرفتم توی صرافی فرودگاه اونهارو چنج کنم اما این بار مارو از یه مسیر دیگه بردند و کمتر از یک ساعت بعد هم به سمت تهران پرواز کردیم.
توی فرودگاه ابوظبی آنی عسلو برد دستشویی و وقتی برگشت ناراحت بود. گفتم چیه؟ گفت دو نفر پلیس اماراتی دم دستشویی ایستاده اند و به زنهای ایرانی که با شلوارک و آستین رکابی میرن توی دستشویی و با مانتو و روسری بیرون میان میخندن! 
منتظر بودم که عسل ازم بستنی بخواد اما این بار نوشابه خواست! بردمش دم دکه ای که اونجا بود و عسل یه رد بول برداشت. هرچقدر هم که بهش گفتم این به درد تو نمیخوره فایده نداشت. گفتم چنده؟  فروشنده گفت چهارده درهم! گفتم من فقط دلار دارم. یه بیست دلاری دادم و یه فاکتور بهم داد که هم پول ردبول توش بود و هم هزینه چنج پول! بالاخره براش گرفتم و اومدیم. عماد گفت بده ببینم چی براش گرفتی؟ بعد روشو خونده و میگه رد....  مامان! بابا برای عسل شراب قرمز خریده! همون طور که حدس میزدم عسل کمی ازش خورد و بقیه شو مجبور شدم خودم بخورم.
وقتی سوار اتوبوس به سمت هواپیما میرفتیم متوجه یه چیز جالب شدم. با این که آنی و بچه ها باهم کارت پرواز گرفته بودند و من با کلی فاصله بعد از اونها صندلی من پیش بچه ها بود و صندلی آنی کلی با ما فاصله داشت. اما بعد که سوار هواپیما شدیم فهمیدیم صندلی هیچکس پیش خانواده خودش نیست و کلی معطل شدیم تا مسافرها صندلی هاشونو با هم عوض کردند و پیش همدیگه نشستند. این بار از مهمانداری که اسپری بزنه خبری نبود اما از داخل همه محفظه هایی که بالای صندلی ها بود بخار بیرون میزد! یکی از مهماندارها هم به فارسی صحبت میکرد.
از اول فیلمی که تا نصفه دیده بودم با دور تند گذاشتم تا رسید به جایی که دیده بودم اما هرکاری کردم دیگه از دور تند خارج نشد و بقیه شو هم با دور تند دیدم!
توی تهران فرود اومدیم و رفتیم تا توی گذرنامه مون مهر ورود بزنن. نفر جلویی ما یکی از همون دو آقای هموطن بود که قبلا درباره شون گفته بودم. پلیس گذرنامه اجازه ورود با شلوارک و لباس آستین حلقه ای بهش نداد و به دوستش گفت برو چمدونشو بیار تا اول لباسشو عوض کنه بعد بره. وقتی من رفتم جلو باجه پلیسه با لهجه شیرین مردم شمال غرب کشور بهم گفت میبینی؟ همه که اونقدر ظرفیت ندارن که برن بیرون! 
چمدونمونو برداشتیم. توی صرافی فرودگاه بات هارو با ریال عوض کردم. اما سکه هارو عوض نکرد و ما الان کلی سکه تایلندی داریم!
توی راه دوبار ایستادیم و یکی دو ساعت خوابیدیم تا بالاخره برگشتیم خونه. 

والسلام علیکم و رحمت الله

پ.ن1: تقریبا هیچ کدوم از همکاران نفهمیدند که ما چند سال پیش رفتیم ترکیه. اما گذاشتن چند عکس توی فیس بوک کافی بود تا این بار همه شبکه از سفرمون باخبر بشن.

پ.ن2: پذیرش یکی از درمونگاه ها بهم گفت: راسته که میگن از کشور خارج شدی؟ گفتم: آره. گفت: نترسیدی؟!

پ.ن3: رفتیم خونه یکی از اقوام. صاحبخونه میگفت: ما که وضعمون مثل شما دکترها خوب نیست که بریم خارج. همون جا توی ذهنم حساب کردم و دیدم با حقوقی که زن و شوهر صاحبخونه میگیرن و زمینهائی که اداره شون هر چندوقت بهشون میده و اجاره دوتا مغازه و خونه دوطبقه ای که غیر از خونه ای که توش ساکنند دارند درآمد اونها خیلی هم از ما بیشتره!

پ.ن4: وقتی با بعضی از اقوام صحبت میکردم متوجه شدم که فکر میکنن تایلند کشوریه که از زمانی که از هواپیما پیاده میشی تا لحظه برگشت پره از مسائل بالای هجده سال! درحالی که اصلا این طور نیست. جاهای مخصوصی برای این کارها هست که اگه کسی اهلش باشه میره و من نرفتم.

پ.ن5: (16+) اینو یادم رفت توی همون پست بنویسم: دم در دستشوئی بازاری که توی بانکوک رفتیم سه تا جعبه بود. میتونستیم توی اولی هفت بات سکه بندازیم و دستمال کاغذی بگیریم. از دومی با انداختن پنج بات نوار بهداشتی بیرون میومد و از سومی با سی بات تست بارداری!

پ.ن6: روز تاسوعا شیفت بودم و با دیدن 241 مریض رکورد خودمو شکستم!

پ.ن7: (16+) شنیده بودم بعضی از مردم اونجا آ.ل.ت پرست هستند و مجسمه هائی از اونو دم خونه شون آویزون میکنن. من که چنین چیزی ندیدم اما چیزهائی مثل زیرسیگاری و صابون و شمع به اون شکل دیدم که طبیعتا نمیشد بخریم و بیاریم! اما جلو خیلی از خونه ها و ادارات مجسمه های بودا در اندازه های مختلف داخل یه اتاقک قرار داشت که موقع ورود و خروج بهشون احترام میگذاشتند.

پ.ن8: به دلیل گرفتاری های درسی تا مدتی مجبورم کمتر این جا بیام شرمنده.

از صیام تا سیام (5)

سلام

سه شنبه بیست و چهارم شهریور نود و چهار 
آنی برای امروز تور جزیره جیمزباندو گرفته بود. صبح سوار ماشین تور شدیم و بعد از کلی تاخیر به لطف دیر کردن اون دو نفری که قبلا هم درباره شون نوشتم رفتیم طرف اسکله. توی راه هم مجبور به توقف شدیم چون محتویات معده یکی از خانمهای باردار هموطن کف ماشین تخلیه شد و شوهرش از مغازه ای که اونجا بود کلی آب معدنی و دستمال کاغذی خرید و کف ماشینو تمیز کرد. مغازه درست کنار یه معبد پر از ای کیو سان بود!
خلاصه که رفتیم اسکله و از سر تا ته اسکله یه پیاده روی طولانی کردیم و بالاخره سوار قایق شدیم و به راه افتادیم.
یکی دو ساعت توی راه بودیم. مناظری که میدیدیم فوق العاده بود. دریا پر بود از جزایر کوچکی که از درختان بلند پوشیده شده بودند و قایق از بین اونها حرکت میکرد. یه نکته عجیب این که آب معدنی و کوکاکولا رایگان بود!
بالاخره به جزیره جیمزباند رسیدیم که درواقع چیزی نبود جز یه جزیره کوچیک با ارتفاع زیاد که شهرتشو مدیون نمایشش در یکی از فیلم های جیمزباند (مردی با اسلحه طلایی) بود.
ما سوار قایق های کوچکی شدیم که به قایق ما نزدیک شده بودند و با اونها توی جزیره بزرگتر کناری پیاده شدیم و کلی عکس و فیلم گرفتیم. درحال راه رفتن توی اون جزیره بودم که دمپاییم پاره شد. رفتم سراغ یکی از دکه هایی که اونجا بود و گفتم این دمپایی چند؟ گفت هشتصد بات! آنی گفت ولش کن بابا گرون میده. چند قدم که اومدیم خانمه آنیو صدا زد و گفت دمپاییو چند میخوای؟ آنی گفت دویست بات! و بالاخره بعد از کلی چونه زدن سیصد بات خریدیمش. بعد دوباره سوار همون قایقهای کوچیک شدیم و به قایق خودمون برگشتیم. بعد از یه ناهار سلف سرویس روی قایق با همون غذاهای عجیب و غریب رفتیم به یه جزیره کوچیک دیگه و گفتند باید سوار قایق های بادی کوچکی بشیم که دور قایق جمع شده بودند.
من و عماد و عسل توی یکیشون سوار شدیم اما هرکاری کردم آنی سوار نشد. با قایق اطراف جزیره چرخیدیم و بعد وارد یه نوع غار شدیم که کفش از آب پوشیده شده بود. ارتفاع غار به تدریج کمتر شد تا جایی که چند بار مجبور شدیم کف قایق دراز بکشیم تا سرمون به جایی نخوره! بعد هم برگشتیم به قایق خودمون.

دفعه دوم دور و بر جزیره ای به نام جزیره میمونها سوار قایق شدیم اما این بار علاوه بر آنی عسل هم سوار نشد! ضمن این که ما حتی یه میمون هم ندیدیم. بعد هم قایقمون وسط دریا نگه داشت و گفت هرکی میخواد بپره توی آب که فقط چند نفر این کارو کردند.
موقع برگشتن برای دقایقی بارون شدیدی شروع شد و امواج نسبتا بلندی روی دریا ظاهر شد به طوری که همه جلیقه های نجاتو پوشیدند. اما بعد هوا صاف شد و صاحب قایق گفت هرکی توی گوشیش آهنگ خوب داره بگذاره و دوباره صدای همون آهنگهای آرش بلند شد و بعضی از خانمها هم ایستادند و گرد و خاکی که به لباسهاشون نشسته بود تکوندند!
نزدیک اسکله که شدیم صاحب قایق یه ظرف جلو همه گرفت و رسماً اعانه جمع کرد. و بعد هم با ماشین تور برگشتیم هتل.
از نکات جالب این روز دوستی و بازی عسل با یه دختر بچه عرب هم سن و سال خودش بود که کلی ازشون فیلم گرفتم اما وقتی میخواستم برای وبلاگ ازشون عکس بگیرم بازیشون تمام شد!
عماد هم با یه دختر هفده ساله گرم صحبت بود که دختره داشت براش تعریف میکرد که هرروز به خونه شون توی ایران زنگ میزنه و از پدرش میخواد سگشو بیاره پشت تلفن تا باهاش حرف بزنه!
پشت هتل یه بازار سر باز بود پر از انواع گوشت و میوه و سبزی و لباس و.... 
امشب سری به این بازار زدیم و این کارو در شبهای بعد هم انجام دادیم.
اسم چندتا از میوه‌ها رو هم یاد گرفتم از دراگون بگیر تا کی لوغوم. و چندتای دیگه که اسمشونو بلد نیستم. مثل این و این
این هم یه عکس از انواع گوشتها و این هم یکی دیگه. و این و این و این و این و این و این و این و این و این

چهارشنبه بیست و پنجم شهریور نود و چهار 
توی ایران به ما گفته بودند که دو تور شهری رایگان داریم یکی توی بانکوک و یکی توی پوکت و البته اگه تور بانکوک به هر دلیلی لغو شد دو تور شهری رایگان با ناهار توی پوکت خواهید داشت. توی پوکت هم تور شما شامل بازدید از شهر قدیمی و پل معروف پوکت خواهد بود.
اما تور ما نه دوبار بود نه با ناهار و نه با بازدید از جاهایی که گفتم.
بهمون گفتند ساعت نه صبح آماده باشیم. بعد هم سوار ماشین تور شدیم و راه افتادیم. راننده تایلندی اول خودشو معرفی کرد و گفت من چای هستم. میدونم که خیلی از شما منو میخورید! بعد اول مارو بردند به یه ساحل زیبا و طولانی به نام کارون. اما چون بارندگی بود و موجها بلند اجازه شنا داده نشد و ما فقط ایستادیم و موجهارو نگاه کردیم!
بعد مارو بردند به مزرعه عسل. عسل تا اسم زنبورو شنید خودشو به من چسبوند و گفت من نمیام اینجا! اما خوشبختانه اثری از زنبور اونجا نبود بلکه فقط انواع خوراکی ها و نوشیدنی هایی که با عسل تهیه میشد میفروختند. بعدهم مارو به اتاقی بردند و یه خانم تایلندی مسلمان و محجبه به زبان فارسی کلی درباره خواص عسل و ژله رویال برامون گفت و بعد سعی کرد اونهارو بهمون بفروشه. کیفیت عسلش خوب بود ولی نه اون قدر که بخوام حدودا سه برابر داخل ایران برای عسل پول بدم. هیچکس دیگه هم چیزی نخرید. 
از اونجا راهی یه جواهر فروشی بزرگ شدیم به نام .... (اسمشو یادم رفته شرمنده)
من و عماد در حال تماشای آکواریوم اونجا بودیم که صدامون کردند. بعد توی یه قطار شبیه قطار شهربازی سوار شدیم و رفتیم داخل یه تونل که همه مراحل ساخت جواهرو بهمون نشون میداد از ایجاد آتشفشان ها و دگرگونی سنگها و...  تا کار جواهر سازی امروزی.
بعد هم رفتیم تا بهمون جواهر بفروشند اما قیمت جواهراتشون هم وحشتناک بالا بود. به آنی گفتم خوبه طلاهاتو اینجا بفروشیم اما قبول نکرد! 
بعد رفتیم دیدن مجسمه بزرگ بودا. چای بهمون گفت هرجا خواستین برین و از هرجا خواستین عکس بگیرین اما حق ندارین به چیزی دست بزنین چون شما بودایی نیستین. انواع مجسمه ها به رنگ های مختلف اونجا بود اما مهمترینشون یه مجسمه خیلی بزرگ و سفید بود. این عکسو هم از اون بالا گرفتم.
زیر مجسمه چندین پایه سیمانی بود که بعضیشونو با سنگهای سفید پوشونده بودند. من خیلی تعجب کردم وقتی دیدم روی این سنگها این همه نوشته وجود داره. اما جلوتر که رفتیم فهمیدم ما میتونیم با پرداخت سیصد بات هرچه خواستیم روی یکی از سنگها بنویسیم!
کمی جلوتر هم میتونستیم چهل بات بدیم و یه زنگ ازشون بخریم و بالای یکی از اون مجسمه ها آویزون کنیم. 
توی یه قسمت هم فلش زده بودند به طرف جای پای بودا. من که هرچه گشتم جای پایی ندیدم و بیشتر به نظر میرسید شکل یه پا با رنگ طلایی روی سنگ نقاشی شده. (ظاهرا جای پا فقط مخصوص ما نیست).
ساعت حدود یک بعدازظهر بود که تور تمام شد و چای گفت هرکی میخواد دم بازار پیاده اش میکنیم و هرکی میخواد بره هتل. بچه‌ها خسته بودند پس ماهم رفتیم هتل.

یکی دیگه از تفاوت های هتل پوکت نسبت به بانکوک این بود که استخرش روی سقف هتل بود و اونجا هم بیشتر روزها درحالی بچه هارو میبردم استخر که هیچوقت ندیدم کس دیگه ای هم اونجا توی آب باشه.

شب به درخواست آنی بلیت شو سایمون کاباره را گرفتیم. کلی معطل ماشین تور شدیم که دیر اومد دنبالمون اما وقتی سوار شدیم درکمتر از پنج دقیقه رسیدیم! با خودمون دوربین برده بودیم اما اونجا تنها جایی بود که دیدم عکاسی و فیلمبرداری ممنوعه (البته به جز سالن فروش جواهرات).
مدت زیادی منتظر شدیم تا در باز شد بعد روی صندلی خودمون نشستیم. اول پذیرایی شدیم و بعد برنامه شروع شد که شامل دکورهایی از مناظر کشورهای مختلف بود و رقص و آواز و موسیقی به سبک همون کشورها. از روسیه تا چین و از هند تا ژاپن و...  و البته خبری از ایران نبود! بعد از اتمام برنامه هم با ماشین برگشتیم خونه عماد! 
آنی خیلی از این برنامه خوشش اومده بود ولی من نه چندان. موقع برگشتن به هتل از دم یه مغازه ماساژ رد شدیم و یادمون اومد که خیلی ها کلا برای ماساژ میان تایلند اما نه وقتش بود و نه حالش! فقط عماد خیلی اصرار داشت که ماساژ بگیره. به صاحب مغازه گفتم برای پسرم چه ماساژی دارید؟ گفت fish massage میخواین؟ گفتم چی هست؟ وقتی دیدیمش عماد با خوشحالی قبول کرد. بعد کفش و جورابشو درآورد و پاچه هاشو هم بالا زد و پاهاشو تا زانو فرو کرد توی آکواریومی که اونجا بود و کلی ماهی کوچیک به سلولهای مرده پوستش حمله ور شدند. اما تا ماهی ها جمع می شدند عماد پاهاشو تکون میداد و میگفت قلقلکم میاد! بعدهم با توک توک برگشتیم خونه عماد!

شب آنی گفت حوصله اش سررفته و میخواد بریم بیرون و قدم بزنیم. اما من باهاش نرفتم چون بچه ها خواب بودند و اگه بیدار میشدند و مارو نمیدیدند نمیدونم چه عکس العملی نشون میدادند. 
نهایتا آنی ساعت حدود دوازده شب از هتل بیرون رفت و حدود نیم ساعت بعد برگشت.  هنوز دارم فکر میکنم توی کشور خودمون که ایمن ترین کشور دنیاست کدوم زن یا دختری جرات چنین کاریو داره؟

پنجشنبه بیست و ششم شهریور نود و چهار

امروز صبح قرار بود بریم جزیره phi phi (طبق نوشتار انگلیسی فی فی خونده میشه اما وقتی با خود تایلندیها صحبت میکردیم اونو پی پی تلفظ میکردند درحالی که روی پ بیشتر از یه پ معمولی تاکید میکردند.
اما شب پیش و وقتی بیرون از هتل بودیم تورلیدرمون بهم زنگ زد و گفت هواشناسی برای فردا بارندگی شدید پیش بینی کرده. برای رفتن به پی پی هم باید وارد آبهای اقیانوس بشین و شما هم که بچه کوچیک دارین بهتون توصیه میکنم که نرین. ماهم که حرف گوش کن!
اما صبح که از خواب بیدار شدیم با چنان آفتابی روبرو شدیم که توی این چندروز سابقه نداشت! و فهمیدیم که فقط پیش بینی های هواشناسی کشور ما نیست که برعکس از کار درمیاد!
خلاصه که اون روز اوقاتمون تلخ بود چون هم بیکار مونده بودیم و هم پی پی را که اینقدر درباره اش خونده بودم نمیدیدیم. فردا هم که باید برمیگشتیم. یکدفعه آنی گفت: میگم فردا داریم برمیگردیم و هنوز یه ماساژ نرفتیم! گفتم خب بیا بریم. گفت نه اول تو برو ببین چطوریه؟
از هتل خارج شدم و این بار از مسیری رفتم که قبلا نرفته بودم. نیازی به جستجو نبود. توی هر گوشه و کنار یه مرکز مخصوص ماساژ قرار داشت. همون طور که مراکز اجاره ماشین و موتورسیکلت هم فراوون بود. اما بدون شک جالب ترین کشف اون روزم همون سر کوچه بود. یه رستوران دیگه ایرانی! یعنی ما اون شب بیخود اون همه راه رفته بودیم.
دم یکی از مراکز ماساژ داشتم تابلو قیمتهارو نگاه میکردم که یه زن جوون سرشو آورد بیرون و گفت بفرمایید تو. وارد مغازه که شدم گفت چه ماساژی میخواین؟  نگاه دیگه ای به تابلوی قیمتها کردم و یکیشونو به صورت تصادفی انتخاب کردم: Thai massage. 
دختره گل از گلش شکفت و به بقیه شون گفت مشتری خودمه! 
طبق دستور دختر با لباس زیر روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم. دختره اومد و ازم خواست روی شکم بخوابم. صورتم درست روی سوراخی قرار گرفت که روی تخت قرار داشت. دختره ماساژو شروع کرد اما خیلی زود فهمید که مشتریش معذبه. پس رفت بیرون و چند لحظه بعد با یه پارچه برگشت. پارچه را روی بدن من کشید و به کارش ادامه داد. من صورتم داخل سوراخ تخت و رو به زمین بود و چیزی رو نمیدیدم و فقط فشارهای محکمیو روی جاهای مختلف بدنم حس میکردم.
بعد از چند دقیقه دختر ازم خواست که بچرخم و به پشت بخوابم. این بار هم یه حوله روی چشمهام انداخت و به ماساژ خودش ادامه داد.
بعد از حدود یک ساعت ماساژ تمام شد و من بعد از پرداخت دویست و پنجاه بات از اونجا خارج شدم.
برگشتم هتل. وقتی برای آنی بخشهایی از ماساژ مثل چرخوندن کل بالاتنه من به حالت نشسته و گرفتن دست ها و آوردن فشار به روی کمر را براش تعریف کردم از ماساژ گرفتن پشیمون شد! اما با شنیدن خبر وجود یه رستوران ایرانی دیگه نزدیک هتل قرار شد برای ناهار بریم اونجا و رفتیم. 
یه دختر جوون ایرانی اومد و ازمون سفارش گرفت. غذاها همه شون ایرانی نبودند اما اکثرا قابل خوردن بودند مثل رول میگو  که آنی سفارش داد.
موقع غذا خوردن به آنی گفتم فکر کن پدر و مادر این دختر وقتی به بقیه میگن دخترمون توی تایلند کار میکنه بقیه چه فکرهایی ممکنه درباره اش بکنن!  آنی گفت احتمالا همه شون همین جان.
بعد گفت چه خوب که بدنت بوی روغن ماساژ نمیده. گفتم من که ماساژ با روغن نگرفتم!  گفت پس چه فایده؟ عصر برو!
عصر رفتم و عماد هم دنبالم اومد. طبیعتا به یه مرکز دیگه رفتیم.  وسط اتاق تابلوی no s.e.x جلب توجه میکرد. عماد بازهم fish massage میخواست که گفتند باید صبر کنی تا بارندگی تمام بشه چون آکواریوم ماهی ها در فضای باز بود.
ماساژور این دفعه یه زن حدودا پنجاه ساله بود. اما کارش به وضوح بهتر بود.  ماساژ این بار گرچه با روغن بود اما بازهم از بوی روغن خبری نبود.
شب از هتل زدیم بیرون و با توک توک رفتیم بازار jungceylum که یکی از مهمترین بازارهای پوکت بود.
یه بازار پر از انواع پوشاک و عطر و لوازم ورزشی و چند داروخونه! شنیده بودم اونجا دارویی بدون نسخه داده نمیشه اما من خیلی راحت تونستم دارویی که لازم داشتیم بگیرم.
ظاهرا یه برنامه معرفی فرهنگ ژاپن هم برقرار بود که البته تا ما اونجا بودیم برنامه خاصی برگزار نشد. 
عماد از صبح ازم هات داگ میخواست اما از هر مغازه فست فود که میپرسیدم هات داگ دارین یا نه؟ اصلا نمیفهمید من چی میخوام! تا این که دم در یه مغازه این عکسو دیدیم.
رفتم جلو و به خانمی که توی مغازه بود گفتم یه هات داگ میخوام. گفت چی؟ عکسو نشونش دادم. گفت آهان و رفت تا یکی برامون آماده کنه. اما یکدفعه برگشت و پرسید؟ شما مسلمانید؟ گفتم بله.  گفت شرمنده بهتون نمیفروشم.  گفتم چرا؟  گفت چون این با گوشت خوک درست شده!

آخر شب که داشتیم برمیگشتیم هتل آنی جلو یکی از مراکز فروش تور گفت میخوای برای فردا خودمون تور پی پی را بگیریم؟ و بالاخره گرفتیم. با مبلغی خیلی کمتر از اونی که تورلیدرمون میخواست ازمون بگیره! برگشتیم هتل و یکدفعه به آنی گفتم اگه فردا بریم پی پی به ماشینی که میاد تا مارو ببره فرودگاه نمیرسیم! 
توی این چندروز به جز توک توک تاکسی توی پوکت ندیده بودیم. رفتم و از مسئول پذیرش هتل پرسیدم فردا میتونین برای ما تاکسی بگیرین؟ گفت نه از کسانی که تور میفروشند باید تاکسی هم بگیرید! با عجله خودمو به مرکز فروش تور رسوندم و خانم فروشنده تور را دیدم که توی همون رستوران ایرانی نشسته. یه تاکسی برای فردا گرفتم از هتل به فرودگاه و هشتصد بات دادم. وقتی میخواستم برگردم چشمم به یه بریده روزنامه افتاد. به زبان انگلیسی و داخل یک قاب. داخلش نوشته بود خانم بهجت کنعانی یک خانم ایرانی به پوکت آمده تا رستوران ایرانی باز کند. و یه مقدار توضیح دیگه. نگاهی به عکس کردم. صاحب رستوران کسی نبود جز همون دختری که ظهر ازمون سفارش غذا گرفته بود!

پ.ن1: خدائیش برای گذاشتن این عکسها خیلی اذیت شدم!

پ.ن2: فقط یه پست دیگه از سفرنامه مونده تحمل کنین. شما میتونین!

از صیام تا سیام (4)

دوشنبه بیست و سوم شهریور نود و چهار 
سلام

یادتونه که توی پست های قبلی از سوتی بزرگ مسئول محترم تور در ایران حرف زدم؟ حالا وقتشه که جریانو براتون بگم:

گفتم که دو روز پیش از سفر بود که بالاخره بلیتها و واچر هتلها رو گرفتم. بعد اونها رو بردم خونه و چکشون کردم که متوجه یه مورد غیرطبیعی شدم.
بلیت هواپیمای بانکوک-پوکت برای همه ما برای روز دوشنبه صادر شده بود اما برای آنی و عماد و عسل برای ساعت یک و سی و پنج دقیقه بعدازظهر و از فرودگاه قدیمی بانکوک (دون مانگ) که دیگه فقط برای پروازهای محلی استفاده میشه و با هواپیمایی nok air و برای من برای ساعت هفت و ده دقیقه عصر و از فرودگاه بین المللی بانکوک (سواران بومی) و با هواپیمایی Thai smile! فورا با آژانس تماس گرفتم که گفتند با تهران تماس میگیریم و علتو بررسی میکنیم. بعد تماس گرفتند و گفتند تهران گفتند تازه شانس آوردین از اون پرواز هفت و ده دقیقه یه نفر بلیتشو پس داده وگرنه همونو هم نمیشد براتون بگیریم!! توی اون یکی دو روز خیلی رفتم آژانس اما درنهایت نتونستم کاری بکنم و فقط قول دادند که هم من و هم آنی و بچه ها رو رایگان ترانسفر کنن!
صبح دوشنبه ساعت حدود ده و نیم ماشین اومد دنبال آنی و بچه‌ ها. به تور لیدر گفتم: چه موقعی دنبال من میآیید؟ که فرمودند ما از تهران پرسیدیم و گفتند خانواده شما فقط یه ترانسفر دارید و شما باید خودتون برید!
آنی هم گفت حالا که من بچه ها رو میبرم پس چمدون برای تو! و فقط چند چیز ضروری را برد. ترجیح میدادم من از فرودگاه دون مانگ برم تا اون فرودگاه را هم ببینم اما ظاهرا قسمت نبود.
ساعت دوازده باید اتاقو تحویل میدادم و این کارو هم کردم اما چمدونو توی لابی به امانت گذاشتم و رفتم بیرون.
نمیدونم چرا اما بدجور هوس کرده بودم از شهر برم بیرون برای دیدن پل رودخانه کوای که توی اینترنت خونده بودم چهل کیلومتری بانکوکه اما میدونستم با این چند ساعت وقتی که من دارم عملا امکانش نیست. پس بی هدف توی خیابون به راه افتادم. به سر چهارراه که رسیدم متوجه یه ایستگاه مترو شدم و بی اراده از پله ها پایین رفتم. بعد با خودم فکر کردم میتونم توی این چند ساعت برم به بازار MBK که اینقدر درباره اش خونده بودم و فرصت نشده بود که بریم.
از ماموری که اونجا بود پرسیدم من میخوام برم MBK کدوم ایستگاه باید پیاده بشم؟ گفت مترو اونجا نمیره باید با ترن هوایی برین. آدرس ایستگاه ترن هوایی رو پرسیدم و راه افتادم تا به ایستگاه سوخوم ویت رسیدم. به ماموری که اونجا بود گفتم میخوام برم MBK کجا پیاده بشم؟ گفت ایستگاه national stadium. یه اسکناس بیست باتی بهش دادم تا بلیت بهم بده. رفت و برگشت و چند سکه بهم داد. شمردمشون و دیدم مردک فقط پولمو خرد کرده
! گفتم پس بلیت؟ با دست دستگاه فروش بلیتو بهم نشون داد.
رفتم توی صف. دیدم نفر جلویی اول روی ایستگاهی که میخواست بره کلیک کرد و بعد توی دستگاه سکه ریخت و بلیتشو گرفت. نوبتم که شد روی مانیتور نگاه کردم. باید چهار ایستگاه میرفتم بعد خطو عوض میکردم و یه ایستگاه دیگه میرفتم اما هرچقدر روی ایستگاه national stadium کلیک کردم هیچ اتفاقی نیفتاد. از پسر نوجوونی که پشت سرم بود کمک خواستم. اون هم اومد و روی ایستگاهی که خط عوض میشد کلیک کرد و بلیتمو گرفتم. بعد توی ایستگاه ایستادم و برای اولین بار سوار ترن هوایی شدم.
بعد از چهار ایستگاه خطو عوض کردم و یک ایستگاه هم توی خط جدید رفتم تا به ایستگاه national stadium رسیدم که آخرین ایستگاه اون خط هم بود.
وقتی میخواستم از ایستگاه خارج بشم متوجه شدم که باز باید بلیت ارائه بدم. بلیتمو وارد کردم اما در باز نشد. پلیسی که اونجا بود منو فرستاد به باجه ای که اونجا بود که بلیتمو چک کردند و سه بات برای یک ایستگاهی که توی این خط سوار شده بودم گرفتند و یه بلیت دیگه بهم دادند که باهاش تونستم از ایستگاه خارج بشم.
یه مسیر مخصوص از ایستگاه مستقیما به بازار وصل میشد. بازار هشت طبقه بود که تقریبا همه چیز توی اون پیدا میشد. از کفش و لباس تا مواد غذایی و از گوشی موبایل تا سی دی های بالای شونزده سال (و شاید هم بالاتر!) و از مبل تا عطر و... چند رستوران و یک مصلی هم داخل بازار بود ازجمله این رستوران جالب که هرفرد بعد از پرداخت پول میتونست تا زمان معینی اونجا بنشینه و هرچیزی از جلوش رد میشد بخوره! در بخش های بزرگی از بازار مغازه ها عملا ازهم جدا نبود و آدمو یاد بساط دستفروش ها می انداخت. طبقه آخر هم پر بود از سینماهای دو و سه بعدی و بازیهای کامپیوتری که توی بیشتر اونها بازیکن باید جلو مانیتور می ایستاد و دقیقا مشابه افراد داخل بازی می رقصید. جرات رفتن به رستوران و خوردن اون غذاها رو نداشتم پس از فروشگاه مواد غذایی یه کیک چای سبز با یه نوشیدنی خریدم و بیرون بازار خوردم. 
این عکسو  روی پل هوائی نزدیک ایستگاه ترن هوائی گرفتم. بعد با ترن هوایی به ایستگاه سوخوم ویت و از اونجا به هتل برگشتم. چمدونو با پونصد بات ودیعه (که تازه یادم بهش افتاده بود!) گرفتم و یکدفعه دیدم یه زن جوون داره چمدونشو توی یه تاکسی میگذاره. بهش گفتم اگه میرین فرودگاه منم میام و نصف کرایه رو میدم. ظاهرا خانمه اصلا نفهمید من چی گفتم چون یه نگاه کرد و رفت. از پذیرش هتل خواستم برام تاکسی خبر کنه.

سوار تاکسی شدم راه افتادیم. از شهر که خارج شدیم توی ترافیک گیر کردیم. چند دقیقه که آروم آروم جلو رفتیم راننده گفت اگه از اتوبان برم عوارضشو میدین؟  گفتم بله. رفت توی اتوبان و دم عوارضی گفت بیست و پنج بات بده!
به فرودگاه رسیدیم و پیاده شدم. چمدونو تحویل دادم که مسئولش گفت شما اضافه بار دارین! اصلا حواسم نبود که من فقط حق داشتم بیست کیلو بار داشته باشم. منو فرستادند دفتر ایرلاین تا برای پنج کیلو اضافه بار سیصد و پنجاه بات جریمه بدم و بعد کارت پروازو بهم دادند. خانمه ازم پرسید میخواین کنار پنجره بشینین؟ گفتم اگه امکانش هست که بله!
بالاخره سوار هواپیما شدم و راه افتادیم چند لحظه بعد چند تلویزیون کوچیک در جاهای مختلف هواپیما از سقف پایین اومد و در طول مسیر برامون دوربین مخفی پخش کرد.
در فرودگاه پوکت به زمین نشستیم. میدونستم که ترانسفر ندارم پس رفتم سراغ مردی که میگفت تاکسی و اتوبوس داره. گفت کدوم هتل میری؟ هتل پوکت رو گذاشته بودیم به عهده تور و اسم هتلیو گفتم که تور برامون گرفته بود یعنی Ashley Plaza.
مرده گفت من که چنین هتلیو بلد نیستم! از هر کس دیگه ای هم که پرسیدم بلد نبود!  به آنی زنگ زدم و شماره تورلیدر پوکت رو ازش گرفتم و بهش زنگ زدم که گفت حق دارند نشناسند چون فقط بیست روزه که اسم هتل عوض شده و همه هنوز اونو به اسم قدیمش میشناسند یعنی citin Plaza گفتم آدرسش کجاست گفت توی منطقه پاتونگ.
پوکت یه شهر متمرکز نیست و شهر در کل جزیره پراکنده است. یه چیزی شبیه جزیره کیش.
رفتم سراغ جایی که ماشین های پاتونگ بودند و دیدم نوشته تاکسی تا پاتونگ هشتصد بات مینی ون دویست بات. طبیعتا مینی ون را انتخاب کردم بخصوص که چند نفر دیگه هم توش نشسته بودند و فورا راه افتاد.
طبق معمول من یکی از آخرین نفراتی بودم که پیاده شدم! و رفتم توی هتل که پذیرش هتل یه فرم ثبت نام جلوم گذاشت. به زحمت بهش حالی کردم که خانواده ام اونجان و همون وقت عماد هم پایین اومد و باهم رفتیم توی اتاق.
وقتی دیدم در اتاق به جای کلید با یه کارت باز میشه احساس کردم باید توی یه هتل باکلاس باشیم اما در که باز شد حالم گرفته شد. اتاق با یه راهرو باریک شروع میشد که دستشویی و حمام کنارش بود. بعد یه اتاق با سه تا تخت و جلوش هم یه تراس. یخچال خیلی کوچیک بود و بیشتر یخدون بود تا یخچال. اما تلویزیون بهتر از بانکوک بود. تعداد کانالهای بیشتر به زبانهای بیشتر حتی عربی. جالب این که زبان فارسی هم توی منو تلویزیون بود.
آنی گفت آدرس یه رستوران ایرانیو از تورلیدر گرفته پس راه افتادیم و بعد از کلی پیاده‌روی و درحالی که بیشتر مردمی که ازشون پرسیدیم حتی نمیتونستن از روی نقشه بگن کجا باید بریم به رستوران ایرانی پادایران رسیدیم. اما زمانی که رستوران داشت تعطیل میشد. خوشبختانه مسئولش گفت میتونم بهتون غذا بدم ببرین. ماهم دو پرس برنج و قورمه سبزی گرفتیم پونصد بات و برگشتیم. وقتی به عسل گفتم بیا بریم با تعجب نگاهم کرد و گفت پس شام خوردیم؟!
برای برگشتن کلی خسته بودیم پس برای اولین بار سوار توک توک شدیم و دویست بات دادیم. کرایه ای که ظاهرا مخصوص سوار شدن به توک توک بود و ربطی به مبداء و مقصد نداشت! (شرمنده برای کیفیت پائین عکس دیگه درحال حرکت بهتر از این نمیشد)
یکی دیگه از برتریهای هتل پوکت اینترنت سریعترش بود به طوری که برخلاف بانکوک تونستم شبکه های تلویزیونی ایرانو به راحتی ببینم پس بعد از شام نشستم پای نود. اما هر کاری که کردم نشد جواب مسابقه شو با سیمکارت تایلندی بدم.

پ.ن1: اینو اینجا مینویسم تا دیگه نخوام هی تکرار کنم. توی ایامی که ما توی تایلند بودیم به جز روز جمعه (اولین روز سفر و روز یکشنبه بقیه روزها بارون اومد که بیشتر روزها شدید بود اما خوشبختانه بعد از مدت نسبتا کوتاهی خود بخود قطع می شد.

پ.ن2: وقتی از رستوران برمیگشتیم عسل ازم پرسید: میریم خونه عماد؟ به آنی گفتم: چی میگه؟ گفت: وقتی رفتیم توی هتل عماد بهش گفت اینجا خونه منه. دیگه هم هرکار کردم بهش بگم اینجا هم خونه خوشگله است نه خونه عماد قبول نکرد. هنوز هم وقتی ازش میپرسم میگه خونه خوشگله خوب بود اما خونه عماد نه!

پ.ن3: این هم یه تصویر از هال محل اقامتمون توی بانکوک (همون هتل آسوک رزیدنس)

پ.ن4: این عکسو هم توی بانکوک گرفتم. اما توی پوکت هم همین وضع بود. آخرش هم نفهمیدم این همه سیم مال چیه؟

پ.ن5: راستی خاله آنی هم روز دوشنبه فوت کرد. :(

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۵۹)

سلام

پیش خودم فکر کردم همون طور که بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم نمیگذاشتم شاید نباید بیشتر از سه پست سفرنامه ای هم پشت سر هم بگذارم. ضمن اینکه بعضی از دوستان هم دلشون برای این پستها تنگ شده بود 

انشاءالله ادامه سفرنامه حوصله سربر ما هم بمونه برای پست بعد  

1. پیرمرده گفت: من یبوست دارم. هرچقدر هم که غذا میخورم روده هام متوجه نمیشن!

2. به خانمه گفتم: کجای سرت درد میکنه؟  گفت: کله ام!

3. نسخه دختره رو که نوشتم مادرش گفت: ببخشید میشه یه آزمایش کم خونی هم براش چک آپ کنین؟!

4. به خانمه گفتم: آزمایش قند و چربی شوهرتون خوبه قرص قند و چربی که نمیخورن؟ گفت: قرص قند و چربی که نمیخورن قرص فشار هم نمیخورن!

5. پیرمرده گفت: دیروز دفترچه مو نبرده بودم پیش دکتر برام سونوگرافی آزاد نوشت. میشه بنویسینش توی دفترچه؟ وقتی نوشتم گفت: یعنی دیگه لازم نیست این برگه آزادو ببرم؟ آباریکلا!

6. پیرزنه گفت: قرصهایی که میخوردم نیاوردم حالا شما برام قرص بنویسین بعد میرم خونه دفترچه مو میارم میبرم داروخونه تون اگه داروها مثل هم بودن میگیرمشون!

7. خانمه گفت: بی زحمت دفترچه مو مهر کنین میخوام برم پیش زنان متخصص!

8. خانمه گفت: دفترچه مو مهر کنین برم دکتر کلیه. مهر کردم و نوشتم اورولوژی و رفت. یک ساعت بعد پسرش اومد و گفت: مادرم گفته میخوام برم دکتر ادرار چرا نوشتین رادیولوژی؟!

9. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کنین برم پیش متخصص. مهر که کردم گفت: میشه برام یه نوبت هم بگیرین؟!

10. پیرزنه گفت: این قرصهارو متخصص برام نوشته ببین به درد میخورن بخورمشون؟!

11. مرده نصف شب پسرشو با سرماخوردگی آورده بود. گفتم: آمپول میزنه؟ گفت: من نمیدونم یه چیزی بنویس که پسرت ازش نگیره آخه همکلاسی شه!

12. نسخه یه بچه رو مینوشتم که مادرش گفت: راستی مسواک هم نمیزنه. بچه به مادرش گفت: مگه من هیچوقت بهت میگم چرا مسواک نمیزنی؟!

 پ.ن۱: شنیده بودم پول خریدن خونه و عروسی جور میشه اما نمیدونستم این ضرب المثل درمورد سفر هم صدق میکنه. درصد قابل توجهی از حقوقمو که از فروردین بهمون نداده بودند و همین چند روز پیش به حساب ریختند. جالب این که موجودی حساب من الان دقیقا با مقداری که قبل از سفر توی حساب بود برابره! شیطونه میگه یه تایلند دیگه بریم بخصوص که ویزامون هنوز معتبره.

پ.ن۲: وقتی سال پیش میخواستم برای اولین بار گوشی هوشمند بخرم کلی توی نت تحقیق کردم تا یکیشونو پسندیدم و خریدم. اما خیلی زود فهمیدم که اشتباه کردم و برخلاف تصور من یه گیگابایت حافظه داخلی برای گوشی اصلا کافی نیست!

بالاخره هفته پیش مجبور شدم گوشیمو عوض کنم. حالا میتونم با خیال راحت چهارتا نرم افزار به درد بخور دانلود کنم!

پ.ن۳: بعد از دو سه سال یه فرصت کوتاه برام پیش اومد تا بتونم کمی هم مطالعه غیر درسی داشته باشم. پس رفتم سراغ چند کتاب الکترونیکی کم حجم که از مدتی پیش توی گوشیم بودند. از خلقیات جامعه ایرانی محمدعلی جمالزاده تا دموکراسی یا دموقراضه و از بیشعوری تا پرتقال کوکی که امروز تمام شد. این فرصت کوتاه استراحت به زودی تمام میشه پس کتابهای وزینی مثل سینوهه که از سالها پیش توی کتابخونه خونه ام مونده بازهم موند برای یه فرصت دیگه.

پ.ن۴: آنی رفته بود سر کار. قرار شد عصر من عسلو ببرم خونه خاله اش و برم ترک اعتیاد. وقتی رسیدیم دم خونه خواهر آنی عسل گفت: بابا! منو میگذاری خونه خاله و خودت زود میری.تو نمیایی ها!

از صیام تا سیام (3)

سلام

توی راه هتل سوار مینی ون، من ردیف جلو نشسته بودم. و چون جایی بودم که همیشه فرمون ماشین جلوم بود احساس سواری با ماشین هوشمند بدون راننده را داشتم! یه بار هم نگاه کردم تا ببینم جای گاز و کلاچ ماشین هم جابجا هست یا نه؟ که نبود. اما بی شک اگه قرار باشه من روزی با چنین ماشینی رانندگی کنم مشکل اصلیم تعویض دنده با دست چپ خواهد بود.

مسافرها یکی یکی و دم هتلهایی که معمولا ایرانیها میرفتند پیاده شدند و فقط ما توی ماشین موندیم. راننده مسافت طولانی را به حرکتش ادامه داد تا به هتلی برسه که من پیدا کرده بودم. این هتل کوچیک و چهارستاره جمع و جور ته یه کوچه بن بست. پاسپورتهارا تحویل دادیم که صفحه اولشو اسکن کردند و بهمون پس دادند. بعد گفتند پونصد بات (واحد پول تایلند که هربات حدود صد تومن بود) بدین. گفتم چرا؟ گفتند اگه روز آخر آسیبی به هتل نزده بودین پستون میدیم! خوب شد توی فرودگاه یه مقدار از دلارهارو چنج کرده بودم!

مستخدم هتل چمدونو تا اتاقمون آورد. منتظر بودم مثل فیلمها انعام بخواد که خوشبختانه این طور نشد! از انتخابم راضی بودم. اتاق هتل درواقع یه آپارتمان یه خوابه بود که همه اش با چوب کف پوش شده بود. با آشپزخونه، و دستشویی و حمام مشترک. یه تلویزیون که بیست شبکه رو میگرفت توی هال بود و کنارش یه دستگاه دی وی دی که البته چون ما سی دی نبرده بودیم به دردمون نخورد. اتاقمون دو تراس مجزا در دوطرف داشت.

یه استخر هم توی حیاط بود با یه سالن بدنسازی ( که البته من هیچوقت ندیدم مسافری توش باشه).

تازه سیمکارت تایلندیو توی گوشیم گذاشته بودم که گوشیم زنگ خورد. تور لیدرمون پشت خط بود که گفت تا چند دقیقه دیگه میاد هتل. وقتی رسید اولین سوالش این بود: شما قبلا هم اینجا اومدین؟ گفتم نه چطور؟ گفت ایرانیها معمولا اینجا نمیان.

بعد هم توضیحی درباره بازارها و جاهای دیدنی بانکوک داد و قرار شد برای رفتن باهاش هماهنگی کنیم چون تور شهری رایگان بانکوکمون لغو شده! ضمنا گفت این سیمکارتها کلا اینترنت ندارند و ما فقط میتونیم با وای فای هتل به نت وصل بشیم.

وقتی برگشتم توی اتاق عسل برای سومین بار ازم بستنی خواست! بغلش کردم و از هتل زدیم بیرون عماد هم دنبالمون اومد. سر کوچه یه فروشگاه بود بنام هفت یازده. حدس زدم منظور از هفت باز بودنش در هفت روز هفته است اما مفهوم یازده رو نفهمیدم چون هم بعد از ساعت یازده باز بود و هم بیشتر از یازده ساعت در روز.

بعدا متوجه شدم که هفت یازده یه فروشگاه زنجیره ایه که همه جا شعبه داره ضمن این که همه جا از فروشگاه های زنجیره ای بین المللی مثل مارت و تسکو هم پر بود.

عسل دو سه نوع بستنی خرید و عماد شیر مخلوط شده با عصاره میوه ها. جالب این که هیچکدومشونو هم نخوردند چون از طعمشون خوششون نیومد! اما بازحمت تونستم به خانم فروشنده حالی کنم که میخوام سیمکارتمو شارژ کنم و جالب این که ساعتی شارژ میکردند. من دوساعت سیمکارتهامونو شارژ کردم که شد پنجاه بات و چون اکثر تماسهامون اینترنتی بود تا روز آخر هم برامون کافی بود.

شنبه بیست و یکم شهریور نود و چهار:

صبح بچه ها رو بیدار کردیم و رفتیم سالن غذاخوری. صبحانه حالت سلف سرویس داشت با انواع غذاهای پختنی که هیچکدومو برنداشتیم. خوشبختانه تخم مرغ و نون و پنیر و مارمالاد هم بود که برداشتیم.

بعد لباس پوشیدیم تا بریم بیرون. رفتیم لب خیابون و یه تاکسی گرفتیم. سوار که شدیم گفتم مارو ببر بازار! گفت میرین خرید؟ گفتم بله. راه افتادیم. چندبار توی ترافیک های چند دقیقه ای موندیم و چندبار پشت چراغ قرمز ایستادیم تا اینکه بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم. تاکسی متر 117 بات را نشون میداد که بهش دادم و رفتیم توی بازار (اگه اشتباه نکنم) پلاتینوم یا یک چنین چیزی که از اون بازارهای لوکس و گرون قیمت نبود اما به درد خرید میخورد. گرچه آنی زیاد خرید نکرد و گفت خریدو بگذاریم برای پوکت. اما وقتی رفتیم پوکت و دیدیم اجناس اونجا چقدر گرون تره پشیمون شدیم.

بازارو گشتیم تا ظهر و برای ناهار رفتیم به رستوران داخل بازار. غذارو از روی منویی که به زبون تایلندی بود و از روی عکسهاشون انتخاب کردیم. اما وقتی غذاهامونو آوردند با خوردن اولین لقمه سر جامون خشک شدیم. طعم غذاها افتضاح بود. همه شون یا تند بودند یا خام! بعدا که دقت کردم متوجه شدم از اغذیه فروشی ها به جای بوی اشتها آور غذا بوی گند بیرون میاد (البته این سلیقه شخصی ماست!) تنها بخشی از غذا که همه مون تونستیم بخوریم برنج سفید پخته شده بود که توی یه پلاستیک پیچیده شده بود و باید باز میکردیم و گاز میزدیم.

یه مقدار دیگه چرخیدیم و به محض این که از بازار بیرون اومدیم راننده های توک توک محاصره مون کردند. یه وسیله نقلیه در انواع و اندازه های مختلف. این یه نوع خیلی بزرگه که ظاهرا بیشتر حالت دکور داشت و من هیچوقت توک توک اینقدری توی خیابون ندیدم.

آنی گفت من که سوار اینها نمیشم! یه تاکسی گرفتم که گفت من تاکسیمتر ندارم اگه دویست بات میدین تا برم! همه مون خسته بودیم پس قبول کردیم. راننده تاکسی هم کارت هتلو که دست من بود گرفت، نزدیکترین مسیرو از توی اینترنت پیدا کرد و در کمتر از پنج دقیقه دم هتل پیاده مون کرد! هرکار کردم همه دویست باتو هم برد! فکر کنم فقط عسل از این تاکسی سواری لذت برد چون رنگ تاکسی صورتی بود!

رفتیم توی اتاقمون. یه استراحت کوچیک و بعد عماد و عسلو بردم به استخر هتل که بیشترین عمقش صد و بیست سانتیمتر بود. البته بچه ها مدتها هم با گربه ای که همه اش توی حیاط هتل پلاس بود بازی می کردند.

برای شب یه تور گرفته بودیم. گردش با کشتی روی رودخانه چائوپرایا.

شب ماشین تور اومد دنبالمون بعد هم به چند هتل دیگه رفتیم و کلی هندی سوار کردیم و رفتیم. توی راه یه بارون شدید شروع شد که خوشبختانه زود قطع شد. به محض این که رسیدیم یه برچسب روی لباسمون چسبوندند که بعدا فهمیدیم روال همیشگی اونجاست.

وارد کشتی شدیم و سرجای خودمون نشستیم. خانم خواننده نگاهی به اطرافش کرد و گفت سلام ایرانی! و حدود نصف مسافرها با هم گفتند سلام! ظاهرا نوع آهنگها بستگی به مسافرها داشت و اون شب هم برنامه با اجرای آهنگ ای ایران....  شروع شد و بعد از یه شام سلف سرویس با همون غذاهای عجیب که ما فقط تونستیم مرغشو بخوریم با چند آهنگ تایلندی و انگلیسی ادامه پیدا کرد و بعد آهنگهای ایرانی شروع شد که بیشترین تکرار متعلق بود به ملودی و تکون بده از آرش که کلی از مسافرها هم به حرف آرش گوش دادند!

در پایان برنامه براساس برچسبهای روی لباسمون سوار ماشینها شدیم و برگشتیم هتل.

درمجموع خوش گذشت اما نورپردازیهای اطراف رودخونه و زیبایی محل به پای گردش روی تنگه بسفر درسال 89 نمیرسید.

یکشنبه بیست و دوم شهریور نود و چهار:

وقتی پیش از سفر توی سایتهای مختلف دنبال جاهای دیدنی بانکوک میگشتم خیلی از سایتها دیدن کاخ پادشاه و مجسمه بودای خوابیده را توصیه کرده بودند. اما هرچقدر با آنی فکر کردیم دیدیم تماشای چنین جاهایی جذابیت چندانی برامون نداره. پس تصمیم گرفتیم امروزو به بچه ها اختصاص بدیم. یه تور باغ وحش بانکوک گرفته بودم. صبح زود ماشین اومد دنبالمون و بعد از رفتن به چند هتل دیگه از شهر خارج شدیم. حدود چهل دقیقه توی راه بودیم تا رسیدیم.

تا اون روز باغ وحشی به اون بزرگی ندیده بودم. ورود برای افراد زیر 130 سانتیمتر (اگه درست یادم مونده باشه) رایگان بود! با ماشین وارد باغ وحش شدیم و دور اون چرخیدیم و در هر قسمت باغ وحش با یه نوع حیوون روبرو شدیم که آزادانه برای خودشون میچرخیدند به جز حیوانات درنده که در محوطه بزرگشون زندانی بودند. البته یادم نمیاد به جز ببر و تمساح حیوون درنده ای دیده باشم! در جای جای باغ وحش تابلوهایی نصب بود که روی اونها نوشته بود: در این باغ وحش حق تقدم با حیوانات است.

این هم چند عکس از باغ وحش: 1 و 2 و و 4

بعد از گردش با ماشین به دور باغ وحش از ماشین پیاده شدیم و شروع به تماشای حیواناتی شدیم که در قفسهای کوچکتر نگهداری میشدند. درحالی که خانم راهنمای ما  جلوتر از ما درحال حرکت بود و مرتبا چترشو بالا میبرد تا گمش نکنیم. درطول راه بارها به گروههای دیگه ای برمیخوردیم که راهنماهاشون اونهارو به مسیر دیگه ای هدایت میکردند. ازجمله گروهی که همه اعضا و حتی راهنماش خانمهای محجبه بودند و علامت دست راهنماشون پرچم ایران بود.

بعد از اون برنامه ما عبارت بود از حضور در نمایشهای حیواناتی مثل اورانگوتانها و دلفینها و فیلها و...  دانه دادن به پرنده ها،  غذا دادن به زرافه ها و....  و خوردن ناهار که کلی تعجب کردیم وقتی همون موزهای کوچکی را سر میز غذا دیدیم که چند دقیقه پیش عماد به زرافه ها داده بود!

تصمیم داشتیم اون شب بچه هارو سورپرایز کنیم و ببریمشون dream land شهربازی مشهور بانکوک اما وقتی بعدازظهر برگشتیم هتل بچه ها از هوش رفتند و بعد هم رفتند استخر و حاضر نشدند بیرون بیان! ماهم دیگه صداشو درنیاوردیم! فقط تا بچه ها توی استخر بودند رفتم و برای شام پیتزا خریدم که حتی اونهارو هم از شدت تندی به زور خوردیم!

پ.ن1: مغز اقتصادی مردم تایلند فوق العاده بود. مثلا توی باغ وحش پنجاه بات میگرفتند و مقداری تخمه آفتابگردان میدادند که به پرنده ها بدین یا صدبات بابت چند موز کوچیک دادیم تا عماد و عسل اونهارو به زرافه ها بدن. موقع بیرون اومدن هم متوجه بشقابهایی میشدید که عکسهایی که بی خبر ازتون گرفتن توشون چاپ کردن و بهتون میفروشن.

پ.ن2: یه چوب نوک تیزو توی موزها فرو میکردیم و جلو زرافه ها میگرفتیم. وقتی موزها تمام شد عماد برای شوخی چوب خالی رو جلو یکیشون گرفت که زرافه بیچاره هم چوبو با زبونش گرفت و برد توی دهنش و شروع کرد به جویدن و هرکار کردیم نتونستیم بیرونش بیاریم!

پ.ن3: اون روز برای اولین بار با دو مرد (مرد؟) ایرانی آشنا شدیم که توی یه کارخونه بزرگ توی ایران کار میکردند و گفتند هرسال از طرف کارخونه به یه سفر داخلی یا خارجی میرن. اما در روزهای بعد اعتراف کردند این دروغیه که به خانواده هاشون میگن تا بتونن مجردی برن سفر! جالب این که توی پوکت هم توی هتل ما بودند و با یه پرواز هم برگشتیم.

پ.ن4: رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی هم قابل تحسین بود. مثلا من هرگز اونجا کسیو ندیدم که از جایی به جز محل خط کشی از خیابون رد بشه. 

پ.ن5: حتما تصدیق میکنید که این پست هم خیلی طولانی شد. بقیه اش باشه برای پست بعد و از جمله سوتی مسئولان محترم تور در ایران.

البته این پستو چند روزه که نوشتم اما نمیدونم چرا تا امشب عکسها درست آپلود نمی شدند شرمنده.