سلام
۱. پیرزنه گفت: من فقط این قرصهای فشارمو میخوام. وقتی نوشتم گفت: حالا قرصهای فشارمو هم برام نوشتی؟!
۲. خانمه گفت: از بچه ام یه آزمایش گرفتن اما جوابش هنوز نیومده. گفتم: چه آزمایشی ازش گرفتند؟ گفت: آزمایش متابولیک ارسالی به آلمان!
۳. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: حالا میشه داروشو بگیرم؟ گفتم: بله. داروشو که گرفت اومد توی مطب و گفت: حالا میشه آمپولشو بزنم؟!
۴. پیرزنه گفت: میخوام چشممو عمل کنم گفتن دکتر داخلی باید اجازه بده. گفتم: پس دفترچه تونو مهر میکنم تا برین پیش دکتر داخلی. گفت: یعنی تو اندازه یه دکتر داخلی هم نیستی؟!
۵. خانمه گفت: من همیشه دارو میخورم. گفتم: چه دارویی؟ گفت: یه قرص میخوردم که طعمش شیرین بود!
۶. به خانمه گفتم: قبلا دارویی هم مصرف میکردین؟ گفت: بله. گفتم: چه دارویی؟ گفت: هیچی!
۷. میخواستیم از یه درمونگاه روستایی برگردیم ولایت که یکی از پرسنل گفت: من نمیام. من امشب همین جا یه عروسی دعوتم. روز بعد ازش پرسیدم: عروسی خوش گذشت؟ گفت: آره خیلی خوب بود روی هر بشقاب برنج دو تا ران مرغ بود!
۸. به خانمه گفتم: نوار قلبتون یه کم مشکل داره ببرین یه متخصص قلب هم ببینن. خانمه گفت: من اینجا نوار گرفتم چرا باید جای دیگه نشونش بدم؟!
۹. خانمه گفت: بی زحمت یه داروی خوب برای این بچه بنویسین. اون قدر استفراغ کرد که همه فرشمون پوسید!
۱۰. خانمه گفت: اشتهای بچه ام اصلا خوب نیست. غذا فقط نون میخوره و زیتون!
۱۱. پیرزنه نسخه شو که گرفت اومد توی مطب و گفت: پس قطره چشم برام ننوشتی؟ من که گفتم شبها خوابم نمیره خب از درد چشمم نمیخوابم دیگه!
۱۲. به خانمه گفتم: دردتون زیاده براتون آمپول بنویسم؟ گفت: من چه میدونم؟ شما دکترین!
پ.ن۱: خانمی که توی شماره ۲ پست قبل درباره اش نوشتم هنوز بستریه!
پ.ن۲: وقتی میرفتیم طرف فرودگاه تا بریم تایلند مهرمو هم برداشتم و ماشینو که گذاشتم توی پارکینگ مهرو گذاشتم توی داشبورد ماشین. از وقتی برگشتیم مرتبا وسط مهر بی رنگ میشد و هرچقدر توش جوهر میریختم بی فایده بود. رفتم یه مهرسازی که تا دیدش گفت: این مهر زیر آفتاب مونده؟ گفتم: بله. گفت: داخلش کج شده دیگه فایده نداره. مجبور شدم عوضش کنم اون هم مهری که از شروع اینترنی داشتمش!
پ.ن۳: این پی نوشت از اسفند جامونده: اسفند سال نود و سه کیک تولد عمادو به یکی از قنادی های مشهور ولایت سفارش دادم. روزی که رفتم بگیرمش گفتند: شرمنده یادمون رفته درستش کنیم! تیرماه سال گذشته کیک تولد عسلو به همون جا سفارش دادیم. وقتی رفتم بگیرمش یه کیک دیگه بهم دادند! گفتم: ما که این کیکو سفارش ندادیم. نگاه کردند و گفتند: وای شرمنده شما کیک ۳۵۸ رو سفارش دادین ما ۳۸۵ رو ساختیم! (عددشو مطمئن نیستم همین بود یا نه!) وقتی اسفند سال گذشته رفتم تا کیک تولد عمادو بگیرم خیلی منتظر شدم طبق قانون تا سه نشه بازی نشه یه برنامه دیگه داشته باشیم اما نداشتیم!
پ.ن۴: عسل داره با تلفن با پسرخاله اش حرف میزنه، بهش میگه: پس کی میایی خونه مون؟ کییی؟ کیییی؟ بعد یکدفعه گوشیو از گوشش برمیداره و به آنی میگه: من کیک میخوام! (اندر حکایت قربان چشم بادامی رفتن و تقاضای بادام اما از نوعی دیگر)
سلام
۱. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: خب دیگه پاشو بریم. بچه گفت: پس مهر؟ مادرش گفت: پاشو بریم هردفعه باید آبرومو ببری! گفتم: چی میخواد؟ گفت: هیچی هربار میارمش دکتر تا مهر دکترو نزنه کف دستش از جاش بلند نمیشه!
۲. (۱۸ +) یکی از راننده های شبکه بهم گفت: مدتیه که یکی از دوستانم میل جنس.یش به شدت کم شده. دارو داره؟ براش دارو نوشتم که براش ببره. یکی دو هفته بعد بهش گفتم: مشکل دوستت حل شد؟ گفت: چند روز از داروهاتون خورد. یه روز با خانمش توی ماشین بوده که میبینه میل جنس.یش داره برمیگرده، پا رو میگذاره روی گاز زودتر برن خونه که سر یه پیچ ماشینو چپ میکنه الان چند روزه که خانمش توی بیمارستانه!
۳. خانمه دخترشو آورده بود و گفت: گلوش درد میکنه طوری نیست آب گرم غرغره کنه؟!
۴. مرده گفت: این آزمایشو چند ماه پیش برام نوشتین اما هربار یه دکتر دیگه اینجا بود دیگه شمارو ندیدم که نشونتون بدم!
۵. (۱۶+) خانمه گفت: بین دو تا سینه هام قارچ زده روم نمیشه بهتون نشون بدم. گفتم: هیچ جای دیگه ای از بدنتون مثل اون قارچ نیست که بهم نشون بدین؟ گفت: روی دست شوهرم هست!
۶. خانمه گفت: دفترچه شوهرمو هم آوردم یه مقدار دارو براش مینویسین؟ گفتم: نه تا کسیو نبینم که نمیشه توی دفترچه اش دارو بنویسم. گفت: خب بیا توی دفترچه من براش بنویس!
۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: یه آزمایش تیروئید هم برام بنویسین فردا برم. بعد که داشت از مطب میرفت بیرون گفت: حالا فردا خودم هم باید بیام؟!
۸. خانمه جواب آزمایش قندشو نشونم داد و گفت: دیروز اومدم اینجا فشارمو گرفتن اما برای اطمینان فرستادنم آزمایش!
۹. مرده اومد توی مطب یه اورژانس شبانهروزی و گفت: ببخشید شما اینجا مریض اورژانسی هم میبینید؟!
۱۰. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: حالا طوری نیست این داروهارو بهش بدم؟!
۱۱. داشتم فشار پیرمرده رو میگرفتم که به همراهش گفت: الان میگه فشارت دوازدهه، علت مریضیت پیریه!
۱۲. خانمه گفت: چرا هی دکتر اینجا عوض میشه؟ تا یه دکتر میاد درد مردمو بشناسه میره. بعد نشست روی صندلی و گفت: حالا اول فشارمو بگیر، بعد هم این قرصهارو برام بنویس تموم شدن هرماه میام میدم به دکترها برام بنویسن!
پ.ن۱: خبری که منتظرش بودم رسید اما اصلا خبر خوبی نبود. چندروز اول عید حالم حسابی گرفته بود.
پ.ن۲: کتاب های سینوهه و ادامه سینوهه را هم خوندم. ادامه سینوهه اصلا به پای کتاب اصلی نمیرسید و من احساس کردم این کتابو فقط برای اونهایی نوشتن که اعتراض داشتن به این که ماجراهای کتاب سینوهه در زمان حضرت یوسف بوده و چرا اسم ایشونو توی کتاب ننوشته؟ ظاهرا همه کار کرده بودند تا یه پیامبرو هم وارد کتاب کنند!
پ.ن۳: دارم فوتبال نگاه میکنم. به عسل میگم: میخوای تو هم نگاه کنی؟ میگه: باباها همه شون فوتبال نگاه می کنن، اما مامانا که فوتبال نگاه نمیکنن!
سلام
۱. فشار خون خانمه پایین بود. همراهش گفت: خوبه بهش آب قند هم دادم و فشارش هنوز پایینه. گفتم: گفتین چی بهش دادین؟ آب قند؟ گفت: آره! یه قاشق بهش دادم خورد!
۲. خانمه نسخه شو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: ببخشید مگه شما سه قلم دارو توی دفترچه ام ننوشتین؟ گفتم: بله چطور؟ گفت: داروخونه تون فقط این سرمو بهم داد و این شربت و این قرصهارو!
۳. خانمه گفت: دیروز اومدم اینجا یه دکتر دیگه اینجا بود گفت زود برو سونوگرافی من هم رفتم. گفتم: خب حالا جوابشو بدین ببینم. گفت: توی اون یکی کیفم بود نیاوردمش!
۴. نسخه پسره را که نوشتم گفت: سردرد هم دارم. گفتم: خب چندتا مسکن هم براتون مینویسم. گفت: مسکن که فایده نداره. برای سردردم یه چیز درمان کننده بنویس!
۵. به خانمه گفتم: اسهال هم دارید؟ گفت: اسهال که نه، تقریبا نیمه اسهاله!
۶. برای مرده آزمایش مدفوع نوشتم. گفت: حالا برم از مسئول آزمایشگاه نمونه بگیرم؟!
۷. خانمه گفت: سرفه ام مثل غذایی که ته میگیره خشکه!
۸. مسئول پذیرش درمونگاه با یه جعبه شیرینی اومد سر کار. گفتم: مبارکه، شیرینی چیه؟ گفت: دیشب قرار بود بیان بله برون دخترم. پیش از این که بیان سر یه موضوعی باهاشون دعوامون شد دیگه نیومدن. شیرینی ها موندن روی دستمون!
۹. خانمه گفت: چندتا قرص استفراغ هم برام بنویس قراره بریم مسافرت!
۱۰. پیرزنه گفت: چند ماه پیش جراحی کردم. چند روز پیش دیدم سر یه نخ بخیه از جای عملم اومده بیرون قیچیش کردم حالا توی پوستم میخاره!
۱۱. یکی از هموطنان عزیز ترک زبانو میدیدم که فارسی بلد نبود. یه سوال ازش پرسیدم که همراهش براش ترجمه کرد و مریض گفت: یوخ. همراهش گفت: دکتر! میگه یوخ!
۱۲. پیرزنه یه پلاستیک پر از دارو از کیفش درآورد و گفت: دیدم عید نزدیکه گفتم بیام خرید عید!
پ.ن۱: نمیدونم چرا اما مدتیه تعداد سوتی های مریضها خیلی کمتر شده بخصوص سوتی های خفن! از یه طرف خوشحالم که سطح فرهنگ مردم ولایت بالاتر رفته از طرف دیگه اگه وضع همین طور پیش بره شاید در اینجا تخته بشه!
پ.ن۲: همون طور که یکی دو پست پیش گفتم، وقتی دیدم خوندن من با این مشغله کاری عملا به درد امتحان تخصص نمیخوره فعلا بی خیالش شدم و شروع کردم به خوندن کتابهای غیر درسی که از چند سال پیش مونده بودند. اول کتاب سینوهه کاهن اعظم مصر رو خوندم که اواسط کار از روی کنجکاوی اسم نویسنده اش (جویس پترایر) را توی اینترنت سرچ کردم و به جز این کتاب ( اون هم فقط توی اینترنت فارسی) چیزی ازش پیدا نکردم. حتی این کتاب توی ویکی پدیا هم نبود و همین طور توی کتاب های تنظیم کننده مشهورش (میکا والتاری) بعد از اتمام اون هم کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون را شروع کرده ام و دارم ازش لذت میبرم. بعدش هم نوبت کتاب ادامه سینوهه است.
پ.ن۳: قراره تا دو سه روز دیگه یه خبر بهم برسه که ممکنه خیلی خوب باشه یا خیلی بد! امیدوارم که خوب باشه! (یکی نیست بگه تو که قشنگ توضیح نمیدی خب اصلا همینو هم ننویس!)
پ.ن۴: سی دی روی ماشینو روشن میکنم و صدای یه آهنگ رپ (از ترانه های محبوب عماد) بلند میشه. عسل میگه: بابا! ردش کن بره بعدی این آهنگش پسرونه است!
پ.ن۵: به احتمال قوی این آخرین پست من در سال نود و چهار خواهد بود. امیدوارم این سال برای همه سال خوبی بوده باشه و سال آینده از امسال هم بهتر باشه. ضمنا امیدوارم چهارشنبه سوری هم خوش گذشته باشه. فراموش نکنیم که چهارشنبه سوری جشن پریدن از روی آتشه نه انفجار ترقه.
سلام
۱. توی مرکز بودیم که صدای جر و بحث از مرکز مجاور بلند شد. رفتم ببینم چه خبره که دیدم مریض داره به خانم کارمند اونجا میگه: میدونی تا حالا چند میلیون تومن بهت پول دادم؟ اون وقت برای پنج هزار تومن توی پرونده ام می نویسی بدهکار؟!
۲. داشتم برای مریض نسخه مینوشتم که سرشو آورد جلو و گفت: شماره موبایلت چنده؟ بنویس داشته باشم!
۳. (۱۸+) خانمه اومد دارو بگیره. آقای پرستار مرکز بهش گفت: پولشو بده. گفت: من حالم خرابه پول هم ندارم. میخوای برم یکی از این مغازه ها…. و ازشون پول بگیـرم بیام؟ (خداییش یه لحظه احساس مواد فروش بودن پیدا کردم)
۴. توی کوچه کنار مرکز عروسی بود و صدای بلند موسیقی می اومد. به خانم مجرد مرکز کناری مون به شوخی گفتم: حالا کاش چهار روز دیگه نفهمن اشتباه کردن و بخوان طلاق بگیرن! یه نگاه سوزناک بهم کرد و گفت: متاسفانه این روزها بیشتر آقایون توی انتخاب همسر اشتباه میکنن!
۵. مریضه گفت: یه نسخه برام مینویسین؟ گفتم: چی میخواین؟ گفت: همه اعضای خانواده پام!
۶. خانم شاغل در مرکز مجاور داشت از مرکز ما بیرون میرفت که صدای جیغش اومد و پرید توی مرکز. گفتم: چی شده؟ گفت: یه مارمولک دم در بود! رفتم ببینم از چی ترسیده که گفت: من نمیدونم چطور به این راحتی میرین اونجا وقتی میدونین یه مارمولک اونجاست؟!
۷. خانم مرکز مجاور بهم گفت: میخوام توی یه کلاس بازآموزی شرکت کنم. نوشته برای شرکت توی این کلاس باید حتما توی سایت بازآموزی ثبت نام کنید. گفتم: خب؟ گفت: حالا یعنی من که قبلا توی این سایت ثبت نام کردم باید دوباره ثبتنام کنم؟!
۸. خانم مرکز مجاور یه مقاله انگلیسی بهم نشون داد و گفت: من معنی این قسمتشو نمیفهمم میشه برام ترجمه اش کنین؟ داشتم میخوندمش که یکی از همکارانش اومد دنبالش و وقتی منو دید گفت: بچه ها دکتر میخواد بره تخصص بخونه! گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه دارین مقاله خارجی میخونین!
۹. از مرکز اومدم بیرون که برم خونه که یه نفر جلومو گرفت و گفت: من خمارم و پول هم ندارم میشه دو سی سی شربت بهم بدین؟ گفتم: باشه بیا توی مرکز تا بگم بهت بدن. گفت: نه از همون شربتی که خودت گرفتی بهم بده!
۱۰. برای یه مریض جدید پرونده درست میکردم. گفتم: روزی چقدر مواد مصرف میکنین؟ گفت: روزی شش هزار تومن تریاک. گفتم: یعنی چند گرم؟ گفت: خب هروقت قیمتش گرون تر بشه مقدارش کمتر میشه هروقت ارزون بشه بیشتر!
۱۱.(۱۸+) مریضه گفت: مدتیه به شدت دچار زود.ا.نزا.لی شدم. میشه برام دارو بنویسین؟ بالاخره اون دختر بیچاره هم به یه امیدی با من ازدواج کرده!
۱۲. (۱۸+) پرونده یه مریض جدیدو میدیدم که دیدم توی قسمت بیماریهای جسمی نوشته نارسائی کبد. گفتم: برای این بیماری تون دارین دارو میخورین؟ گفت: نه. پرونده رو کامل کردم و فرستادمش بره شربتشو بگیره. چند دقیقه بعد مشاور مرکز اومد و گفت: مریضه میگه روم نشد به دکتر بگم برای زود.انزا.لیم دارو بنویسه فکر کردم توی پرونده که نوشتم خودش متوجه میشه. تازه فهمیدم از بس بدخط نوشته بود اشتباه خوندم!
پ.ن۱: این بار پرسنل مرکز ما و مرکز مجاور هم دست کمی از مریضها نداشتن!
پ.ن۲: به خاطر تعداد زیاد موارد مثبت دار شرمنده. خیلی صبر کردم چند مورد معمولی تر پیدا بشه تا بنویسم اما نشد!
پ.ن۳: آقای پرستار مرکزکه دومین پرستار مرکز بود چند ماه پیش رفت و جانشینش هم چندماه بیشتر دوام نیاورد. و به این ترتیب من الان دارم با چهارمین پرستار کار میکنم.
پ.ن۴: این هم لینک وبلاگ یه همکار محترم که کار جالبی انجام داده اند. جهت اطلاع.
پ.ن ۵: دارم میرم ترک اعتیاد. عسل میگه: نرو سر کار! میگم: باید برم که بهم پول بدن برات چیز بخرم. میگه: من هم بیام؟ میگم: اونجا چیزی نیست که سرت گرم بشه حوصله ات سر میره. میگه: اونجا فقط کلی پول هست که هر روز میری یه کمشو بهت میدن بیاری؟!
سلام
۱. به خانمه گفتم: بفرمایید. به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم. بعد که شوهرش رفت بیرون گفت: سوزش ادرار دارم!
۲. پیرزنه گفت: برام آزمایش قند بنویس. گفتم: فقط قند؟ گفت: بله. فرداش که جواب آزمایشو آورد گفت: چربی ندارم؟ گفتم: شما که گفتید فقط قند. گفت: خب مگه قند و چربی همیشه با هم نیستن؟!
۳. برای خانمه آزمایش قند نوشتم. گفت: آزمایش قند که بگیرم حتی اگه قند بالا باشه هم نشون میده؟!
۴. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: من گاهی اوقات تریاک هم میکشم نصیحتی براش نداری؟!
۵. خانمه دفترچه بیمه روستایی دخترشو بهم داد و گفت: همه برگه هاشو برای متخصص مهر کن. گفتم: برای چی؟ گفت: دانشگاه قبول شده میخواد بره خوابگاه. میخواد هروقت اونجا مریض شد بره پیش متخصص!
۶. ) ۱۸+( نصف شب بود که یه زن و مرد جوون اومدن توی درمونگاه. مرده بیرون ایستاد و زنه اومد تو و بعد از کلی این طرف و اون طرفو نگاه کردن گفت: ببخشید ما الان توی خونه با هم س.ک..س داشتیم. اونقدر سرعتش زیاد بود که بالاخره ک.آن.دو.مش دراومد و افتاد اون تو!
۷. داشتم یه بچه سرماخورده رو معاینه میکردم که مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: مسئول داروخونه میگه تا میتونی برای بچههای سرماخورده شربت اریترومایسین بنویس دیگه تاریخ ندارن. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: برای ما که اریترومایسین ننوشتین؟!
۸.) ۱۴+( خانمه گفت: یه پماد ضد خارش خارجی هم برام بنویس. گفتم: حالا چرا خارجی؟ گفت: خب پماد داخلی نمیخوام. خارج دستگاه تناسلیم خارش داره! (نزدیک بود اون پماد بندریل که دکتر روژین توی کامنتهای پست قبل برام نوشته بود براش بنویسم!)
۹. مرده اومد و گفت: سرما خورده ام. بعد از معاینه بهش گفتم: خب، یه شربت براتون مینویسم… که مرده گفت: ببین! بیخود قرص و شربت و اینها برای من ننویس. من فقط اومدم اینجا تا یه آمپول بزنم!
۱۰. وقتی چندتا از این مریضهارو برای یکی از دوستان مجازی تعریف کردم گفت: اینها که چیزی نیست منو یه بار دونفرساعت دو صبح از خواب بیدار کردند و گفتند: ما توی عروسی بودیم از بس دست زدیم دستمون درد گرفته!
پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. چنین تاخیری توی این وبلاگ هیچ وقت سابقه نداشته. مطمئن باشید یه روز همه چیزو براتون توضیح میدم.
پ.ن۲: این پست از پستهای معمول کوتاه تر شد و حتی ممکنه تکراری هم توشون باشه. حقیقتش من الان ولایت نیستم. وقتی رسیدم اینجا یادم اومد برگه ای که خاطراتمو توش مینویسم نیاوردم. کلی فکر کردم تا اینهارو یادم اومد و باید مواظب باشم که بعدا اینهارو روی نوبتشون تکراری ننویسم.
پ.ن۳: به این نتیجه رسیدم که با این وضع درس خوندن شرکتم توی امتحان تخصص آینده عملا بی فایده است.
پ.ن۴: ماشینمو خودم سال ۸۶ از کمپانی (!) گرفتم و ازش راضی بودم. اما به دستور آنی عوضش کردم. اینو باید دو پست قبل مینوشتم که یادم رفت!
خداحافظ ۱۴۱!
سلام ال نود!
پ.ن۵: یک روز بعد از نوشتن پست قبل خبر نامزدی دوست گرامی مجازی خانم دکتر نفیس رو شنیدم. امیدوارم همیشه خوشبخت باشند.
پ.ن۶: رادیو ماشین روشن بود و درباره لج بازی بچهها میگفت. آنی به عماد میگفت: ببین! دقیقا داره کارهای تو رو میگه ها! عسل میگه: من که اصلا لجبازی نمی کنم. فقط میخندم!
سلام
۱. مرده اومد توی مطب و گفت این آمپول که برام نوشتین افتاد و شکست دوباره مینویسین؟ دوباره نوشتم. درحال بیرون رفتن زیر لب گفت: حالا انگار اصلا آمپولش چی بوده؟!
۲. به خانمه گفتم: بچه تون چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: نه! هرچیزی خورد که آورد بالا دیگه چیزی توی دلش نموند؟
۳. (14+) مرده درحال خاروندن بالای پاش از روی شلوار گفت: اون قدر میخاره که دلم میخواد بکنم بندازمش دور!
۴. (10+) خانمه گفت: پسرمو هفته پیش ختنه کردیم. حالا که پانسمانشو باز کردیم از صورت آلتش ادرار نمیکنه! گفتم: یعنی چی؟ شلوار پسرشو آورد پایین و سوراخی که زیر آلتش ایجاد شده بود نشونم داد و گفت: دیگه ادرارش از اینجا میاد!
۵. خانمه گفت: اون قدر تب دارم که آب سردو میزنم به صورتم بخار میشه!
۶. ساعت دو صبح یکی اومد توی درمونگاه و داد زد دکتر کجاست؟ از اتاق استراحت دویدم بیرون و گفتم: چی شده؟ گفت: پسرم از صبح اسهال گرفته! نسخه شو که نوشتم گفت: حالا با اینها سریع خوب میشه؟!
۷. وقتی رسیدم سر شیفت پزشک شیفت قبل گفت: این بهیاره اولین شیفتشه حواست بهش باشه. گفتم: حواسم هست. دختره چند ساعت بعد صدام کرد و گفت: ببخشید ایشون دستشون ضربه خورده و ناخنشون کاملا کنده شده. بگذارمش سر جاش و ببندمش؟!
۸. پیرزنه گفت: سرمو که میارم پایین حتما باید دستمو بگذارم پشت گردنم تا بیاد بالا!
۹. به خانمه گفتم: بچه تون خیلی فعالیت بدنی داره؟ گفت: نه همه اش پای تلویزیونه. بچه گفت: نخیر کلاس نقاشی هم میرم!
۱۰. برای یه بچه تب بر نوشتم. مادرش گفت: شیاف هم بنویس توی دلش هم خنک بشه!
۱۱. خانمه گفت: برام آزمایش های پیش از بارداریو بنویسید. وقتی نوشتم گفت: اگه پیش از این که برم آزمایش باردار بشم مشکلی پیش میاد؟!
۱۲. مرده جسد پدرشو آورد تا براش گواهی فوت بنویسم. وقتی نوشتم گفت: حالا یارانه این ماهو بهش میدن؟!
پ.ن۱: لازمه به خاطر تاخیر زیادم ازتون عذرخواهی کنم. متاسفانه کارهام به شدت قاطی پاطی شده و از الان اصلا نمیتونم بگم پست بعدیو کی میگذارم.
پ.ن۲: مطمئنا باور نمیکنین اگه بگم چندتا از پستهای چندماه پیش حدود ده میلیون تومن برام خرج داشت! به موقعش بیشتر توضیح میدم.
پ.ن۳: یه شب سر شیفت بودم که آنی و بچه ها سرزده اومدن اونجا. داشتم نوار قلب یه مریضو میدیدم که عماد اومد توی مطب و با دیدن نوار قلب گفت: این که نمودار خط شکسته است. توی کتابمون خوندیمش!
سلام
۱. پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: چه متخصصی؟ گفت: نمیدونم. گفتم: مثلا چشم.... گفت: آره همون چشمو بنویس!
۲. به یه بچه گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: سرم. گفتم: کجای سرت؟ گفت: هیچ جاش!
۳. مرده پدرشو آورده بود. وسط گفتن شرح حال گفت: سرگیجه هم داره. پیرمرده گفت: خودت گیجی!
۴. به پیرزنه گفتم: فشارتون خوبه. گفت: خوبی از خودتونه!
۵. مرده گفت: درست مثل وقتی پاچه گوسفندو پاره میکنی سرفه میکنم!
۶. یکی از پرستارهای بیمارستان توی دوران دانشجوییم اومد درمونگاه. منو که دید گفت: پس به سلامتی بالاخره فارغالتحصیل شدی!
۷. به مرده گفتم: وقتی شکمتونو فشار میدم درد میگیره؟ گفت: نترس محکم تر فشار بده!
۸. مرده چند بچه سرماخورده با خودش آورده بود و گفت: شرمنده به جز اینها بچه دیگه ای نداشتیم!
۹. رفته بودم به جای یکی از خانم دکترها که رفته بود مرخصی. یکی از پرسنل اومد توی مطب و گفت: سلام خانم دکتر! وای ببخشید من بهتون گفتم آقای دکتر!
۱۰. به مرده گفتم: برای فرداتون استعلاجی مینویسم. گفت: نه ننویسین. پشتم باد میخوره دیگه نمیتونم راحت برم سر کار!
۱۱. بچه به محض ورود به مطب شروع کرد به گریه. مادرش گفت: نترس دکتر آمپول نمیزنه. معاینه را در حال گریه بچه شروع کردم و همون موقع بچه یه چیزی گفت که من چون گوشی توی گوشم بود نشنیدم. پیش خودم فکر کردم حتما گفته برام آمپول مینویسین؟ پس گفتم نه. که یکدفعه گریه بچه شدیدتر شد. بعدا فهمیدم که پرسیده: تو با من دوستی؟!
۱۲. خانمه گفت: من دیشب فلفل خوردم و سفالکسین و علائم حساسیت پیدا کردم. چند سال پیش هم همین طور شدم که باز هم فلفل خورده بودم و سفالکسین. به نظر شما به کدومشون حساسیت دارم؟!
پ.ن۱: شرمنده که آپ کردنم این همه طول کشید. باور کنید به شدت کمبود وقت دارم. حالا هم توی ترک اعتیاد نشستم و دارم با گوشی مینویسم.
پ.ن۲: اینو باید خیلی زودتر مینوشتم اما یادم رفت: اواخر تابستون یکی از دوستان مجازی برام پیام گذاشته بود که:
بچه که بودم یه بار با مادرم رفتم پیش یه فالگیر. فالگیره کلی کف دستمو نگاه کرد و گفت: یه چیزی توی طالع تو هست که خودم هم معنیشو نمیفهمم. گفتم: چیه؟ گفت: یه سالی توی زندگی تو هست که توش چهارفصلو نمیبینی. فقط دوتا بهار هست و دوتا تابستون. حالا بعد از این همه سال معنیشو فهمیدم. گفتم: معنیش چی بود؟ گفت: کارهای مهاجرتم جور شد چند روز دیگه میرم استرالیا!
پ.ن۳: ظاهرا قراره توی امتحان تخصص تغییراتی بدن و مثل کنکور برای سوالهای درسهای مختلف ضریب بگذارن. جالب اینکه برای قبول شدن در چندتا از تخصصها سوالهای همون درس اهمیت کمتری از بعضی درسهای دیگه داره!
پ.ن۴: داریم با آنی آب هویج میگیریم. کارمون که تموم میشه در آب میوه گیریو باز میکنم و تفاله ها رو به عسل نشون میدم و میگم: اگه گفتی این چیه؟ میگه: پشمک خرگوش!
سلام
جمعه بیست و هفتم شهریور نود و چهار
صبح که از خواب بیدار شدیم هوا ابری بود و بارون شدیدی درحال باریدن بود. با آنی رفتیم سالن غذاخوری و صبحانه خوردیم و مقداری هم برای بچه ها برداشتیم و برگشتیم توی اتاق. به آنی گفتم کم کم باید وسیله هارو جمع کنیم تا اتاقو تحویل بدیم و بریم پی پی. یه نگاه به بیرون کرد و گفت میخوای نریم؟ گفتم چیو نریم؟ پولمونو که دیگه پس نمیدن. گفت میترسم توی این هوا بچه ها دریازده بشن. گفتم باشه نمیریم. چند دقیقه بعد آنی گفت خیلی دوست داری بری؟ گفتم راستشو بخوای آره. معلوم نیست که دیگه بتونیم بریم اونجا یا نه؟بعد از خوردن غذا از هتل بیرون اومدم. تصمیم گرفتم این بار به مغازه های قسمت داخلی تر جزیره سربزنم. بیشتر از هرچیز دو نوع مغازه اونجا بود. یکی فروشندگان بلیت و کرایه قایقهای مسافری و یکی کرایه دهندگان اتاق در انواع و قیمت های مختلف. یه هتل دیگه به نام کابانا را هم اونجا دیدم. از ماشین که خبری نبود اما یکی دوبار پلیس های موتور سوار رو دیدم.
یه داروخونه دیدم که همزمان اتاق کرایه میداد و پول چنج میکرد و لباس هم خشکشوئی میکرد! این هم یه مدرک دیگه از فکر اقتصادی مردم تایلند!
در مجموع جای واقعا زیبائی بود. خوشحال بودم که رفتم و ناراحت که چرا آنی و بچه ها نیستند. اما هرچقدر فکر کردم دیدم اینجا جائی نیست که بخوام بیام و مثل این اروپائی هائی که اونجا بودند هتل بگیرم و چند روز بمونم. مطمئنا بعد از یک روز حوصله ام سر میرفت. برخلاف پوکت که پر از سگ بود پی پی هم مثل بانکوک در کنترل گربه ها بود!
همچنان درحال گردش بودم که یادم اومد وقت چندانی تا حرکت کشتی نمونده. از وسط جزیره اومدم لب ساحل و با یه منظره بی نظیر مواجه شدم. یه ساحل زیبا و طولانی ماسه ای با یه چشم انداز فوق العاده. مدیونید اگه فکر کنید چند دختر آلمانی که لب ساحل مشغول والیبال ساحلی بودند باعث شده بودند اون ساحل این همه جذاب باشه! دیگه وقت چندانی نداشتم. ساحل درجایی قرار داشت که آب به داخل خشکی پیشروی کرده بود. که باعث شده بود اسکله از اونجا دیده نشه.طبق محاسبات من باید به سمت راست میرفتم و رفتم. اما هر چه راه میرفتم اثری از اسکله نبود. ساعت دو و بیست دقیقه شده بود که بالاخره تصمیم گرفتم از یه نفر مسیرو بپرسم. و اونجا بود که فهمیدم باید از اون ساحل به سمت چپ میرفتم نه راست!والسلام علیکم و رحمت الله
پ.ن1: تقریبا هیچ کدوم از همکاران نفهمیدند که ما چند سال پیش رفتیم ترکیه. اما گذاشتن چند عکس توی فیس بوک کافی بود تا این بار همه شبکه از سفرمون باخبر بشن.
پ.ن2: پذیرش یکی از درمونگاه ها بهم گفت: راسته که میگن از کشور خارج شدی؟ گفتم: آره. گفت: نترسیدی؟!
پ.ن3: رفتیم خونه یکی از اقوام. صاحبخونه میگفت: ما که وضعمون مثل شما دکترها خوب نیست که بریم خارج. همون جا توی ذهنم حساب کردم و دیدم با حقوقی که زن و شوهر صاحبخونه میگیرن و زمینهائی که اداره شون هر چندوقت بهشون میده و اجاره دوتا مغازه و خونه دوطبقه ای که غیر از خونه ای که توش ساکنند دارند درآمد اونها خیلی هم از ما بیشتره!
پ.ن4: وقتی با بعضی از اقوام صحبت میکردم متوجه شدم که فکر میکنن تایلند کشوریه که از زمانی که از هواپیما پیاده میشی تا لحظه برگشت پره از مسائل بالای هجده سال! درحالی که اصلا این طور نیست. جاهای مخصوصی برای این کارها هست که اگه کسی اهلش باشه میره و من نرفتم.
پ.ن5: (16+) اینو یادم رفت توی همون پست بنویسم: دم در دستشوئی بازاری که توی بانکوک رفتیم سه تا جعبه بود. میتونستیم توی اولی هفت بات سکه بندازیم و دستمال کاغذی بگیریم. از دومی با انداختن پنج بات نوار بهداشتی بیرون میومد و از سومی با سی بات تست بارداری!
پ.ن6: روز تاسوعا شیفت بودم و با دیدن 241 مریض رکورد خودمو شکستم!
پ.ن7: (16+) شنیده بودم بعضی از مردم اونجا آ.ل.ت پرست هستند و مجسمه هائی از اونو دم خونه شون آویزون میکنن. من که چنین چیزی ندیدم اما چیزهائی مثل زیرسیگاری و صابون و شمع به اون شکل دیدم که طبیعتا نمیشد بخریم و بیاریم! اما جلو خیلی از خونه ها و ادارات مجسمه های بودا در اندازه های مختلف داخل یه اتاقک قرار داشت که موقع ورود و خروج بهشون احترام میگذاشتند.
پ.ن8: به دلیل گرفتاری های درسی تا مدتی مجبورم کمتر این جا بیام شرمنده.
سلام
سه شنبه بیست و چهارم شهریور نود و چهار
آنی برای امروز تور جزیره جیمزباندو گرفته بود. صبح سوار ماشین تور شدیم و بعد از کلی تاخیر به لطف دیر کردن اون دو نفری که قبلا هم درباره شون نوشتم رفتیم طرف اسکله. توی راه هم مجبور به توقف شدیم چون محتویات معده یکی از خانمهای باردار هموطن کف ماشین تخلیه شد و شوهرش از مغازه ای که اونجا بود کلی آب معدنی و دستمال کاغذی خرید و کف ماشینو تمیز کرد. مغازه درست کنار یه معبد پر از ای کیو سان بود!
خلاصه که رفتیم اسکله و از سر تا ته اسکله یه پیاده روی طولانی کردیم و بالاخره سوار قایق شدیم و به راه افتادیم.
یکی دو ساعت توی راه بودیم. مناظری که میدیدیم فوق العاده بود. دریا پر بود از جزایر کوچکی که از درختان بلند پوشیده شده بودند و قایق از بین اونها حرکت میکرد. یه نکته عجیب این که آب معدنی و کوکاکولا رایگان بود!
بالاخره به جزیره جیمزباند رسیدیم که درواقع چیزی نبود جز یه جزیره کوچیک با ارتفاع زیاد که شهرتشو مدیون نمایشش در یکی از فیلم های جیمزباند (مردی با اسلحه طلایی) بود.
ما سوار قایق های کوچکی شدیم که به قایق ما نزدیک شده بودند و با اونها توی جزیره بزرگتر کناری پیاده شدیم و کلی عکس و فیلم گرفتیم. درحال راه رفتن توی اون جزیره بودم که دمپاییم پاره شد. رفتم سراغ یکی از دکه هایی که اونجا بود و گفتم این دمپایی چند؟ گفت هشتصد بات! آنی گفت ولش کن بابا گرون میده. چند قدم که اومدیم خانمه آنیو صدا زد و گفت دمپاییو چند میخوای؟ آنی گفت دویست بات! و بالاخره بعد از کلی چونه زدن سیصد بات خریدیمش. بعد دوباره سوار همون قایقهای کوچیک شدیم و به قایق خودمون برگشتیم. بعد از یه ناهار سلف سرویس روی قایق با همون غذاهای عجیب و غریب رفتیم به یه جزیره کوچیک دیگه و گفتند باید سوار قایق های بادی کوچکی بشیم که دور قایق جمع شده بودند.
من و عماد و عسل توی یکیشون سوار شدیم اما هرکاری کردم آنی سوار نشد. با قایق اطراف جزیره چرخیدیم و بعد وارد یه نوع غار شدیم که کفش از آب پوشیده شده بود. ارتفاع غار به تدریج کمتر شد تا جایی که چند بار مجبور شدیم کف قایق دراز بکشیم تا سرمون به جایی نخوره! بعد هم برگشتیم به قایق خودمون.
دفعه دوم دور و بر جزیره ای به نام جزیره میمونها سوار قایق شدیم اما این بار علاوه بر آنی عسل هم سوار نشد! ضمن این که ما حتی یه میمون هم ندیدیم. بعد هم قایقمون وسط دریا نگه داشت و گفت هرکی میخواد بپره توی آب که فقط چند نفر این کارو کردند.
موقع برگشتن برای دقایقی بارون شدیدی شروع شد و امواج نسبتا بلندی روی دریا ظاهر شد به طوری که همه جلیقه های نجاتو پوشیدند. اما بعد هوا صاف شد و صاحب قایق گفت هرکی توی گوشیش آهنگ خوب داره بگذاره و دوباره صدای همون آهنگهای آرش بلند شد و بعضی از خانمها هم ایستادند و گرد و خاکی که به لباسهاشون نشسته بود تکوندند!
نزدیک اسکله که شدیم صاحب قایق یه ظرف جلو همه گرفت و رسماً اعانه جمع کرد. و بعد هم با ماشین تور برگشتیم هتل.
از نکات جالب این روز دوستی و بازی عسل با یه دختر بچه عرب هم سن و سال خودش بود که کلی ازشون فیلم گرفتم اما وقتی میخواستم برای وبلاگ ازشون عکس بگیرم بازیشون تمام شد!
عماد هم با یه دختر هفده ساله گرم صحبت بود که دختره داشت براش تعریف میکرد که هرروز به خونه شون توی ایران زنگ میزنه و از پدرش میخواد سگشو بیاره پشت تلفن تا باهاش حرف بزنه!
پشت هتل یه بازار سر باز بود پر از انواع گوشت و میوه و سبزی و لباس و....
امشب سری به این بازار زدیم و این کارو در شبهای بعد هم انجام دادیم.
اسم چندتا از میوهها رو هم یاد گرفتم از دراگون بگیر تا کی لوغوم. و چندتای دیگه که اسمشونو بلد نیستم. مثل این و این
این هم یه عکس از انواع گوشتها و این هم یکی دیگه. و این و این و این و این و این و این و این و این و این
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور نود و چهار
توی ایران به ما گفته بودند که دو تور شهری رایگان داریم یکی توی بانکوک و یکی توی پوکت و البته اگه تور بانکوک به هر دلیلی لغو شد دو تور شهری رایگان با ناهار توی پوکت خواهید داشت. توی پوکت هم تور شما شامل بازدید از شهر قدیمی و پل معروف پوکت خواهد بود.
اما تور ما نه دوبار بود نه با ناهار و نه با بازدید از جاهایی که گفتم.
بهمون گفتند ساعت نه صبح آماده باشیم. بعد هم سوار ماشین تور شدیم و راه افتادیم. راننده تایلندی اول خودشو معرفی کرد و گفت من چای هستم. میدونم که خیلی از شما منو میخورید! بعد اول مارو بردند به یه ساحل زیبا و طولانی به نام کارون. اما چون بارندگی بود و موجها بلند اجازه شنا داده نشد و ما فقط ایستادیم و موجهارو نگاه کردیم!
بعد مارو بردند به مزرعه عسل. عسل تا اسم زنبورو شنید خودشو به من چسبوند و گفت من نمیام اینجا! اما خوشبختانه اثری از زنبور اونجا نبود بلکه فقط انواع خوراکی ها و نوشیدنی هایی که با عسل تهیه میشد میفروختند. بعدهم مارو به اتاقی بردند و یه خانم تایلندی مسلمان و محجبه به زبان فارسی کلی درباره خواص عسل و ژله رویال برامون گفت و بعد سعی کرد اونهارو بهمون بفروشه. کیفیت عسلش خوب بود ولی نه اون قدر که بخوام حدودا سه برابر داخل ایران برای عسل پول بدم. هیچکس دیگه هم چیزی نخرید.
از اونجا راهی یه جواهر فروشی بزرگ شدیم به نام .... (اسمشو یادم رفته شرمنده)
من و عماد در حال تماشای آکواریوم اونجا بودیم که صدامون کردند. بعد توی یه قطار شبیه قطار شهربازی سوار شدیم و رفتیم داخل یه تونل که همه مراحل ساخت جواهرو بهمون نشون میداد از ایجاد آتشفشان ها و دگرگونی سنگها و... تا کار جواهر سازی امروزی.
بعد هم رفتیم تا بهمون جواهر بفروشند اما قیمت جواهراتشون هم وحشتناک بالا بود. به آنی گفتم خوبه طلاهاتو اینجا بفروشیم اما قبول نکرد!
بعد رفتیم دیدن مجسمه بزرگ بودا. چای بهمون گفت هرجا خواستین برین و از هرجا خواستین عکس بگیرین اما حق ندارین به چیزی دست بزنین چون شما بودایی نیستین. انواع مجسمه ها به رنگ های مختلف اونجا بود اما مهمترینشون یه مجسمه خیلی بزرگ و سفید بود. این عکسو هم از اون بالا گرفتم.
زیر مجسمه چندین پایه سیمانی بود که بعضیشونو با سنگهای سفید پوشونده بودند. من خیلی تعجب کردم وقتی دیدم روی این سنگها این همه نوشته وجود داره. اما جلوتر که رفتیم فهمیدم ما میتونیم با پرداخت سیصد بات هرچه خواستیم روی یکی از سنگها بنویسیم!
کمی جلوتر هم میتونستیم چهل بات بدیم و یه زنگ ازشون بخریم و بالای یکی از اون مجسمه ها آویزون کنیم.
توی یه قسمت هم فلش زده بودند به طرف جای پای بودا. من که هرچه گشتم جای پایی ندیدم و بیشتر به نظر میرسید شکل یه پا با رنگ طلایی روی سنگ نقاشی شده. (ظاهرا جای پا فقط مخصوص ما نیست).
ساعت حدود یک بعدازظهر بود که تور تمام شد و چای گفت هرکی میخواد دم بازار پیاده اش میکنیم و هرکی میخواد بره هتل. بچهها خسته بودند پس ماهم رفتیم هتل.
یکی دیگه از تفاوت های هتل پوکت نسبت به بانکوک این بود که استخرش روی سقف هتل بود و اونجا هم بیشتر روزها درحالی بچه هارو میبردم استخر که هیچوقت ندیدم کس دیگه ای هم اونجا توی آب باشه.
شب به درخواست آنی بلیت شو سایمون کاباره را گرفتیم. کلی معطل ماشین تور شدیم که دیر اومد دنبالمون اما وقتی سوار شدیم درکمتر از پنج دقیقه رسیدیم! با خودمون دوربین برده بودیم اما اونجا تنها جایی بود که دیدم عکاسی و فیلمبرداری ممنوعه (البته به جز سالن فروش جواهرات).
مدت زیادی منتظر شدیم تا در باز شد بعد روی صندلی خودمون نشستیم. اول پذیرایی شدیم و بعد برنامه شروع شد که شامل دکورهایی از مناظر کشورهای مختلف بود و رقص و آواز و موسیقی به سبک همون کشورها. از روسیه تا چین و از هند تا ژاپن و... و البته خبری از ایران نبود! بعد از اتمام برنامه هم با ماشین برگشتیم خونه عماد!
آنی خیلی از این برنامه خوشش اومده بود ولی من نه چندان. موقع برگشتن به هتل از دم یه مغازه ماساژ رد شدیم و یادمون اومد که خیلی ها کلا برای ماساژ میان تایلند اما نه وقتش بود و نه حالش! فقط عماد خیلی اصرار داشت که ماساژ بگیره. به صاحب مغازه گفتم برای پسرم چه ماساژی دارید؟ گفت fish massage میخواین؟ گفتم چی هست؟ وقتی دیدیمش عماد با خوشحالی قبول کرد. بعد کفش و جورابشو درآورد و پاچه هاشو هم بالا زد و پاهاشو تا زانو فرو کرد توی آکواریومی که اونجا بود و کلی ماهی کوچیک به سلولهای مرده پوستش حمله ور شدند. اما تا ماهی ها جمع می شدند عماد پاهاشو تکون میداد و میگفت قلقلکم میاد! بعدهم با توک توک برگشتیم خونه عماد!
شب آنی گفت حوصله اش سررفته و میخواد بریم بیرون و قدم بزنیم. اما من باهاش نرفتم چون بچه ها خواب بودند و اگه بیدار میشدند و مارو نمیدیدند نمیدونم چه عکس العملی نشون میدادند.
نهایتا آنی ساعت حدود دوازده شب از هتل بیرون رفت و حدود نیم ساعت بعد برگشت. هنوز دارم فکر میکنم توی کشور خودمون که ایمن ترین کشور دنیاست کدوم زن یا دختری جرات چنین کاریو داره؟
پنجشنبه بیست و ششم شهریور نود و چهار
امروز صبح قرار بود بریم جزیره phi phi (طبق نوشتار انگلیسی فی فی خونده میشه اما وقتی با خود تایلندیها صحبت میکردیم اونو پی پی تلفظ میکردند درحالی که روی پ بیشتر از یه پ معمولی تاکید میکردند.
اما شب پیش و وقتی بیرون از هتل بودیم تورلیدرمون بهم زنگ زد و گفت هواشناسی برای فردا بارندگی شدید پیش بینی کرده. برای رفتن به پی پی هم باید وارد آبهای اقیانوس بشین و شما هم که بچه کوچیک دارین بهتون توصیه میکنم که نرین. ماهم که حرف گوش کن!
اما صبح که از خواب بیدار شدیم با چنان آفتابی روبرو شدیم که توی این چندروز سابقه نداشت! و فهمیدیم که فقط پیش بینی های هواشناسی کشور ما نیست که برعکس از کار درمیاد!
خلاصه که اون روز اوقاتمون تلخ بود چون هم بیکار مونده بودیم و هم پی پی را که اینقدر درباره اش خونده بودم نمیدیدیم. فردا هم که باید برمیگشتیم. یکدفعه آنی گفت: میگم فردا داریم برمیگردیم و هنوز یه ماساژ نرفتیم! گفتم خب بیا بریم. گفت نه اول تو برو ببین چطوریه؟
از هتل خارج شدم و این بار از مسیری رفتم که قبلا نرفته بودم. نیازی به جستجو نبود. توی هر گوشه و کنار یه مرکز مخصوص ماساژ قرار داشت. همون طور که مراکز اجاره ماشین و موتورسیکلت هم فراوون بود. اما بدون شک جالب ترین کشف اون روزم همون سر کوچه بود. یه رستوران دیگه ایرانی! یعنی ما اون شب بیخود اون همه راه رفته بودیم.
دم یکی از مراکز ماساژ داشتم تابلو قیمتهارو نگاه میکردم که یه زن جوون سرشو آورد بیرون و گفت بفرمایید تو. وارد مغازه که شدم گفت چه ماساژی میخواین؟ نگاه دیگه ای به تابلوی قیمتها کردم و یکیشونو به صورت تصادفی انتخاب کردم: Thai massage.
دختره گل از گلش شکفت و به بقیه شون گفت مشتری خودمه!
طبق دستور دختر با لباس زیر روی تخت دراز کشیدم و منتظر شدم. دختره اومد و ازم خواست روی شکم بخوابم. صورتم درست روی سوراخی قرار گرفت که روی تخت قرار داشت. دختره ماساژو شروع کرد اما خیلی زود فهمید که مشتریش معذبه. پس رفت بیرون و چند لحظه بعد با یه پارچه برگشت. پارچه را روی بدن من کشید و به کارش ادامه داد. من صورتم داخل سوراخ تخت و رو به زمین بود و چیزی رو نمیدیدم و فقط فشارهای محکمیو روی جاهای مختلف بدنم حس میکردم.
بعد از چند دقیقه دختر ازم خواست که بچرخم و به پشت بخوابم. این بار هم یه حوله روی چشمهام انداخت و به ماساژ خودش ادامه داد.
بعد از حدود یک ساعت ماساژ تمام شد و من بعد از پرداخت دویست و پنجاه بات از اونجا خارج شدم.
برگشتم هتل. وقتی برای آنی بخشهایی از ماساژ مثل چرخوندن کل بالاتنه من به حالت نشسته و گرفتن دست ها و آوردن فشار به روی کمر را براش تعریف کردم از ماساژ گرفتن پشیمون شد! اما با شنیدن خبر وجود یه رستوران ایرانی دیگه نزدیک هتل قرار شد برای ناهار بریم اونجا و رفتیم.
یه دختر جوون ایرانی اومد و ازمون سفارش گرفت. غذاها همه شون ایرانی نبودند اما اکثرا قابل خوردن بودند مثل رول میگو که آنی سفارش داد.
موقع غذا خوردن به آنی گفتم فکر کن پدر و مادر این دختر وقتی به بقیه میگن دخترمون توی تایلند کار میکنه بقیه چه فکرهایی ممکنه درباره اش بکنن! آنی گفت احتمالا همه شون همین جان.
بعد گفت چه خوب که بدنت بوی روغن ماساژ نمیده. گفتم من که ماساژ با روغن نگرفتم! گفت پس چه فایده؟ عصر برو!
عصر رفتم و عماد هم دنبالم اومد. طبیعتا به یه مرکز دیگه رفتیم. وسط اتاق تابلوی no s.e.x جلب توجه میکرد. عماد بازهم fish massage میخواست که گفتند باید صبر کنی تا بارندگی تمام بشه چون آکواریوم ماهی ها در فضای باز بود.
ماساژور این دفعه یه زن حدودا پنجاه ساله بود. اما کارش به وضوح بهتر بود. ماساژ این بار گرچه با روغن بود اما بازهم از بوی روغن خبری نبود.
شب از هتل زدیم بیرون و با توک توک رفتیم بازار jungceylum که یکی از مهمترین بازارهای پوکت بود.
یه بازار پر از انواع پوشاک و عطر و لوازم ورزشی و چند داروخونه! شنیده بودم اونجا دارویی بدون نسخه داده نمیشه اما من خیلی راحت تونستم دارویی که لازم داشتیم بگیرم.
ظاهرا یه برنامه معرفی فرهنگ ژاپن هم برقرار بود که البته تا ما اونجا بودیم برنامه خاصی برگزار نشد.
عماد از صبح ازم هات داگ میخواست اما از هر مغازه فست فود که میپرسیدم هات داگ دارین یا نه؟ اصلا نمیفهمید من چی میخوام! تا این که دم در یه مغازه این عکسو دیدیم.
رفتم جلو و به خانمی که توی مغازه بود گفتم یه هات داگ میخوام. گفت چی؟ عکسو نشونش دادم. گفت آهان و رفت تا یکی برامون آماده کنه. اما یکدفعه برگشت و پرسید؟ شما مسلمانید؟ گفتم بله. گفت شرمنده بهتون نمیفروشم. گفتم چرا؟ گفت چون این با گوشت خوک درست شده!
آخر شب که داشتیم برمیگشتیم هتل آنی جلو یکی از مراکز فروش تور گفت میخوای برای فردا خودمون تور پی پی را بگیریم؟ و بالاخره گرفتیم. با مبلغی خیلی کمتر از اونی که تورلیدرمون میخواست ازمون بگیره! برگشتیم هتل و یکدفعه به آنی گفتم اگه فردا بریم پی پی به ماشینی که میاد تا مارو ببره فرودگاه نمیرسیم!
توی این چندروز به جز توک توک تاکسی توی پوکت ندیده بودیم. رفتم و از مسئول پذیرش هتل پرسیدم فردا میتونین برای ما تاکسی بگیرین؟ گفت نه از کسانی که تور میفروشند باید تاکسی هم بگیرید! با عجله خودمو به مرکز فروش تور رسوندم و خانم فروشنده تور را دیدم که توی همون رستوران ایرانی نشسته. یه تاکسی برای فردا گرفتم از هتل به فرودگاه و هشتصد بات دادم. وقتی میخواستم برگردم چشمم به یه بریده روزنامه افتاد. به زبان انگلیسی و داخل یک قاب. داخلش نوشته بود خانم بهجت کنعانی یک خانم ایرانی به پوکت آمده تا رستوران ایرانی باز کند. و یه مقدار توضیح دیگه. نگاهی به عکس کردم. صاحب رستوران کسی نبود جز همون دختری که ظهر ازمون سفارش غذا گرفته بود!
پ.ن1: خدائیش برای گذاشتن این عکسها خیلی اذیت شدم!
پ.ن2: فقط یه پست دیگه از سفرنامه مونده تحمل کنین. شما میتونین!
دوشنبه بیست و سوم شهریور نود و چهار
سلام
یادتونه که توی پست های قبلی از سوتی بزرگ مسئول محترم تور در ایران حرف زدم؟ حالا وقتشه که جریانو براتون بگم:
گفتم که دو روز پیش از سفر بود که بالاخره بلیتها و واچر هتلها رو گرفتم. بعد اونها رو بردم خونه و چکشون کردم که متوجه یه مورد غیرطبیعی شدم.سوار تاکسی شدم راه افتادیم. از شهر که خارج شدیم توی ترافیک گیر کردیم. چند دقیقه که آروم آروم جلو رفتیم راننده گفت اگه از اتوبان برم عوارضشو میدین؟ گفتم بله. رفت توی اتوبان و دم عوارضی گفت بیست و پنج بات بده!
به فرودگاه رسیدیم و پیاده شدم. چمدونو تحویل دادم که مسئولش گفت شما اضافه بار دارین! اصلا حواسم نبود که من فقط حق داشتم بیست کیلو بار داشته باشم. منو فرستادند دفتر ایرلاین تا برای پنج کیلو اضافه بار سیصد و پنجاه بات جریمه بدم و بعد کارت پروازو بهم دادند. خانمه ازم پرسید میخواین کنار پنجره بشینین؟ گفتم اگه امکانش هست که بله!
بالاخره سوار هواپیما شدم و راه افتادیم چند لحظه بعد چند تلویزیون کوچیک در جاهای مختلف هواپیما از سقف پایین اومد و در طول مسیر برامون دوربین مخفی پخش کرد.
در فرودگاه پوکت به زمین نشستیم. میدونستم که ترانسفر ندارم پس رفتم سراغ مردی که میگفت تاکسی و اتوبوس داره. گفت کدوم هتل میری؟ هتل پوکت رو گذاشته بودیم به عهده تور و اسم هتلیو گفتم که تور برامون گرفته بود یعنی Ashley Plaza.
مرده گفت من که چنین هتلیو بلد نیستم! از هر کس دیگه ای هم که پرسیدم بلد نبود! به آنی زنگ زدم و شماره تورلیدر پوکت رو ازش گرفتم و بهش زنگ زدم که گفت حق دارند نشناسند چون فقط بیست روزه که اسم هتل عوض شده و همه هنوز اونو به اسم قدیمش میشناسند یعنی citin Plaza گفتم آدرسش کجاست گفت توی منطقه پاتونگ.
پوکت یه شهر متمرکز نیست و شهر در کل جزیره پراکنده است. یه چیزی شبیه جزیره کیش.
رفتم سراغ جایی که ماشین های پاتونگ بودند و دیدم نوشته تاکسی تا پاتونگ هشتصد بات مینی ون دویست بات. طبیعتا مینی ون را انتخاب کردم بخصوص که چند نفر دیگه هم توش نشسته بودند و فورا راه افتاد.
طبق معمول من یکی از آخرین نفراتی بودم که پیاده شدم! و رفتم توی هتل که پذیرش هتل یه فرم ثبت نام جلوم گذاشت. به زحمت بهش حالی کردم که خانواده ام اونجان و همون وقت عماد هم پایین اومد و باهم رفتیم توی اتاق.
وقتی دیدم در اتاق به جای کلید با یه کارت باز میشه احساس کردم باید توی یه هتل باکلاس باشیم اما در که باز شد حالم گرفته شد. اتاق با یه راهرو باریک شروع میشد که دستشویی و حمام کنارش بود. بعد یه اتاق با سه تا تخت و جلوش هم یه تراس. یخچال خیلی کوچیک بود و بیشتر یخدون بود تا یخچال. اما تلویزیون بهتر از بانکوک بود. تعداد کانالهای بیشتر به زبانهای بیشتر حتی عربی. جالب این که زبان فارسی هم توی منو تلویزیون بود.
آنی گفت آدرس یه رستوران ایرانیو از تورلیدر گرفته پس راه افتادیم و بعد از کلی پیادهروی و درحالی که بیشتر مردمی که ازشون پرسیدیم حتی نمیتونستن از روی نقشه بگن کجا باید بریم به رستوران ایرانی پادایران رسیدیم. اما زمانی که رستوران داشت تعطیل میشد. خوشبختانه مسئولش گفت میتونم بهتون غذا بدم ببرین. ماهم دو پرس برنج و قورمه سبزی گرفتیم پونصد بات و برگشتیم. وقتی به عسل گفتم بیا بریم با تعجب نگاهم کرد و گفت پس شام خوردیم؟!
برای برگشتن کلی خسته بودیم پس برای اولین بار سوار توک توک شدیم و دویست بات دادیم. کرایه ای که ظاهرا مخصوص سوار شدن به توک توک بود و ربطی به مبداء و مقصد نداشت! (شرمنده برای کیفیت پائین عکس دیگه درحال حرکت بهتر از این نمیشد)
یکی دیگه از برتریهای هتل پوکت اینترنت سریعترش بود به طوری که برخلاف بانکوک تونستم شبکه های تلویزیونی ایرانو به راحتی ببینم پس بعد از شام نشستم پای نود. اما هر کاری که کردم نشد جواب مسابقه شو با سیمکارت تایلندی بدم.
پ.ن1: اینو اینجا مینویسم تا دیگه نخوام هی تکرار کنم. توی ایامی که ما توی تایلند بودیم به جز روز جمعه (اولین روز سفر و روز یکشنبه بقیه روزها بارون اومد که بیشتر روزها شدید بود اما خوشبختانه بعد از مدت نسبتا کوتاهی خود بخود قطع می شد.
پ.ن2: وقتی از رستوران برمیگشتیم عسل ازم پرسید: میریم خونه عماد؟ به آنی گفتم: چی میگه؟ گفت: وقتی رفتیم توی هتل عماد بهش گفت اینجا خونه منه. دیگه هم هرکار کردم بهش بگم اینجا هم خونه خوشگله است نه خونه عماد قبول نکرد. هنوز هم وقتی ازش میپرسم میگه خونه خوشگله خوب بود اما خونه عماد نه!
پ.ن3: این هم یه تصویر از هال محل اقامتمون توی بانکوک (همون هتل آسوک رزیدنس)
پ.ن4: این عکسو هم توی بانکوک گرفتم. اما توی پوکت هم همین وضع بود. آخرش هم نفهمیدم این همه سیم مال چیه؟
پ.ن5: راستی خاله آنی هم روز دوشنبه فوت کرد. :(