جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

قارچ خوردیم!

سلام

به لطف مرکزی که توی این چند هفته دارم کار می کنم همین الان یک پست خاطرات کامل دیگه دارم اما تصمیم گرفتم بگذارمش برای چند روز دیگه و این بار یک پست متفرقه بنویسم. پیشاپیش به خاطر این که چندان بامزه نیست عذرخواهی میکنم. (حالا شما بیائین و بنویسین نه اتفاقا خیلی جالب بود و اینا )

اواخر پائیز سال پیش بود. شایعه شده بود درصد افرادی که توی شهرستان ما علیه کرونا واکسینه شدن توی استانمون در رده آخر بوده و از مرکز بهداشت استان رئیس شبکه را توبیخ کردن. که البته باتوجه به فشاری که برای بالا بردن درصد تزریقات به روشهای مختلف می آوردن بعید به نظر نمی رسید. از  بالا بردن تعداد و ساعات کاری پایگاه های واکسیناسیون تا دستور به بهورزها برای تلفن زدن به تک تک خونه هائی که افرادش هنوز واکسن نزدن و ....

اون روز بهم گفتند باید همراه یک نفر واکسیناتور و یک نفر ثبّات (کسی که آمار تزریقات را در کامپیوتر ثبت میکند) راهی یک کارخانه بشیم که کلی پرسنل داره و به خاطر ساعات کاری شون فرصت نمیکنن برن و واکسن بزنن. پس سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. توی راه به آقای ثبّات گفتم: شما که لپ تاپ نیاوردین چطور میخواین واکسنها رو ثبت کنین؟ گفت: بهم گفتند آقای ... دیشب لپ تاپو بعد از کار برده خونه.بهش زنگ زدم که بهم گفت شما برین با یک ماشین دیگه براتون میفرستمش.

رفتیم و بعد از طی مسافتی وارد یک جاده خراب شدیم که یکدفعه یادم اومد خودم هم چند روز پیش توی راه برگشت ازش گذشتم! از جاده خراب رفتیم و بعد توی یکی از دوراهی ها پیچیدیم و مسیرم نسبت به چند روز پیش متفاوت شد. بالاخره وارد یک کارخانه بزرگ تولید قارچ های خوراکی شدیم که من تا اون روز توی بازار اسمشو ندیده بودم. دو ماشین شاسی بلند در حیاط پارک بودند که پلاک هردوشون مال یکی از شهرهای استان مجاور بود و بعدا فهمیدم صاحبان کارخونه مال اونجان و بیشتر محصول کارخونه را هم اونجا میفروشند. کارگران زیادی توی حیاط بودند و هرکدوم کاری میکردند. از یکی دو دودکش چیزی شبیه به بخار آب خارج میشد و بوی خاصی در سراسر محیط پراکنده شده بود. خوشبختانه با داشتن ماسک کمتر بو را احساس میکردیم. راننده ما را پیاده کرد و بعد هم گفت: من به این بو حساسیت دارم. من برمیگردم شهر وقتی کار واکسیناسیون تموم شد بهم زنگ بزنین. و بعد هم برگشت و رفت. جناب ثبّات برای لپ تاپ تماس گرفت و گفت: میگن دیگه ماشینی نیست که اونو براتون بیاره! گفتم: خب پس چکار کنیم؟ میخواین با خودکار اسامی را بنویسیم بعد که برگشتیم ثبت کنین؟ گفت: من که صبح تا ظهر دارم مثل ... کار میکنم دیگه بعد از زمان اداری مو خراب نمیکنم! بعد از یکی از پرسنل اونجا پرسید: اینجا کامپیوتر دارین؟ اون هم گفت: بله! توی اون اتاق. رفتیم اونجا و دیدیم یک اتاق کوچیکه که امکان زدن واکسن را توی اون اتاق نداریم. بالاخره قرار شد اونجا اسامی ثبت بشه و با کارت واکسیناسیون بیان پیش واکسیناتور تا واکسن کرونا براشون تزریق بشه.

ما هم رفتیم توی یک سوله بزرگ که کنار دیوارش چند قفسه فلزی بود و همه شون پر از کیفهای کارگران اونجا. میز و صندلی را تا حد امکان به بخاری که اونجا بود نزدیک کردیم و نشستیم و چند دقیقه بعد اولین کارگر برای تزریق واکسن اومد. و پشت سرش بعدی و بعدی و ....

چند دقیقه بعد اولین کارگر خانم برای تزریق واکسن اومد و چون اتاق دیگه ای اونجا نبود ناچار شدم از سوله برم بیرون و توی حیاط بایستم تاوقتی که اون خانم از سوله خارج بشه و بعد برگردم داخل. و بعد این کار به تعداد اومدن کارگران خانم تکرار شد! البته بعدا در این مواقع به سمت نگهبان سوله هم ارتقاء پیدا کردم و وقتی یک خانم داخل بود به کارگران مرد اجازه ورود نمیدادم اما عکس اون گه گاه اتفاق می افتاد! به تدریج اومدن کارگرها به نقطه اوجش رسید و بعد شروع به کاهش  کرد. به حدی که خانم واکسیناتور شک داشت که یک ویال واکسن را که مخصوص پنج نفر بود باز کنه یا نه؟ و گاهی کارگرها را نگه می داشتیم تا پنج نفر جمع بشن و بعد میزدیم.

بالاخره تعداد ورودی ها به حدی کم شد که احساس کردیم دیگه تعداد افرادی که باید واکسن بزنن تمومه.همین طور نشسته بودیم که چشمم به چیزی افتاد و خنده ام گرفت. بعد اونو نشون خانم واکسیناتور دادم و دوباره خندیدیم. موضوع این بود که من این قدر مراعات میکردم و موقع زدن واکسن خانمها از سوله بیرون میرفتم درحالی که همه واکسنها درست در برابر دوربین مداربسته تزریق شده بود!  رفتم پیش آقای ثبّات که بهش بگم برای ماشین زنگ بزنه که دیدم خانمی که درواقع اتاق مال اون بود درحال پذیرائی سفت و سخت از ایشونه و با هم غرق بگو و بخند هستند! درحالی که ما توی اون سوله سرد یک لیوان آب هم نخورده بودیم! (این هم از ثمرات اجتماعی بودنه دیگه پس مثل من خوبه که کلی طول میکشه تا یخم آب بشه؟!) جناب ثبّات هم زنگ زد و بعد گفت: میگن همه راننده ها رفتن مسجد چون مراسم آقای ... بوده (یکی از راننده ها که یکدفعه متوجه یک تومور شده بود و بعد از عمل فوت کرد) همون جا یک ماشین پیدا کنید و بیائید! گفتم: حالا ما اینجا وسط بیابون ماشین از کجا پیدا کنیم؟ رفتم پیش مدیر کارخونه که گفت: تا چند دقیقه دیگه راننده کارخونه داره میره شهر برای من و چند نفر دیگه ناهار بگیره میگم شما را هم ببره. تشکر کردم و بعد هر سه نفرمون پیش منشی مدیر نشستیم و چایی و بیسکوئیت خوردیم تا وقتی که ماشین آماده شد. رفتیم و سوار ماشین شدیم و آماده حرکت بودیم که موبایل جناب راننده زنگ زد و او هم کمی صحبت کرد و بعد گفت: لطفا یک لحظه همین جا صبر کنید. و از ماشین پیاده شد. چند دقیقه بعد هم با یک پلاستیک پر از جعبه های قارچ برگشت. جناب ثبّات وقتی پلاستیک را دست راننده دید شروع کرد به غرغر کردن که: ما را کلّی معطل کردن و حالا هم میخوان با ماشین بارکشی شون ببرنمون  و .... بعد جناب راننده اومد و در ماشینو باز کرد و جعبه های قارچ را بین ما سه نفر تقسیم کرد! آقای ثبّات هم دیگه تا زمانی که برگشتیم ولایت یک کلمه هم حرف نزد! بعد هم با ماشین کارخونه اومدیم شهر که هرکدوممون را هم در خونه مون پیاده کرد. آنی هم وقتی قارچها را دید کلی از کیفیتشون تعریف کرد و گفت: باز هم ازشون بگیر که هنوز توی بازار ندیدیم.

پ.ن1. یادتون نره بگین چقدر جالب بود

پ.ن2. دیشب قرار بود یکی از اقوام را شب تولدش سورپرایز کنیم که خودمون سورپرایز شدیم! اون هم با تماس برادر آقای صاحبخونه که گفت: دارن از شهرشون حرکت میکنن طرف خونه ما! خیلی وقت بود که ندیده بودیمشون. بعد هم با بردنشون به جشن تولد همه مهمونها را سورپرایز کردیم! بعد از این که مراسم حرکات موزون تموم شد (!) یه پیام دادم به دختر دوم باجناق دوم (که داره به شدت برای کنکور امسال درس میخونه) و بهش گفتم: میخوان کیک بخورن. بیام دنبالت؟ گفت: باشه! همون موقع فهمیدیم که امروز عید نیست و چون باید امروز می اومدیم سر کار بعد از خوردن کیک بلند شدیم. بعدا برام پیام داد: لباس پوشیدم و آماده شدم که دیدم بابا و مامان اومدند! کلی شرمنده اش شدم! حالا امشب که میریم خونه شون باید از دلش دربیارم.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۲۴۶)

۱. به پسره گفتم: با اون داروها که پریروز بهتون دادم دردتون بهتر شد؟ گفت: دیروز فقط دردش کمتر شد اما امروز بهتر شد!

2. مرده دخترشو آورده بود و گفت: براش آمپول بنویس. دختره گفت: نههه آمپول نهههه. نهایتا شربت نوشتم. یکدفعه بابای دختره گفت: اگه آمپول نمیزنی باید شربت عفونت بخوری. دختره گفت: شربتهاشون طعمشون خوب نیست! باباش گفت: بالاخره کدومشون؟ یکیشونو انتخاب کن. دختره گفت: خب پس آمپول میزنم. گفتم: خب پس شربتو خط میزنم آمپول مینویسم. باباش گفت: نه دیگه چیزی که نوشتین همونه نباید عوضش کنین!

3. داشتم برای خانمه فرم ارجاع به متخصص مهر میکردم که گفت: راستی پیش یک دکتر دیگه هم میخواستم برم. گفتم: اینجا دیگه فرم ارجاع ندارم یکی از پذیرش بگیرین و بیارین تا براتون مهر کنم. گفت: حالا نمیشه اون یکی دکتر را هم گوشه همین بنویسین؟!

4. دختره گفت: چند شبه که این سوراخ بینیم کویره اون یکیش دریا. شب بعد جاشون عوض میشه اون میشه کویر این میشه دریا! (ببخشید دریا خانم!)

5. (18+) به دختره گفتم: سابقه کم خونی نداشتین؟ گفت: نه هرجا که دادم بهم گفتن خیلی خوبه!

6. توی یک مرکز تزریق واکسن کرونا بودم. یک خانم اومد تا واکسن بزنه و رفت توی اتاق تزریقات خواهران. خانم مسئول پایگاه گفت: این دختره که امروز فرستادن برای تزریقات تازه کاره. من یواشکی برم ببینم کارش چطوره؟ بی صدا رفت توی اتاق تزریقات و چند لحظه بعد دیدم صدای فریادش بلند شد! بعد که اومد بیرون گفت: واکسن مریضو زد بعد سر سوزنو آورد عقب و کرد توی انگشت من! خانمه که تزریق انجام داده بود هم گفت: خب من از کجا میدونستم شما اومدین پشت سَرَم ایستادین؟!

7. (18+) این خاطره از من نیست. یکی از همکاران تعریف کرد: یک خانم جوون با سوزش ادرار اومده بود. وسط گرفتن شرح حال گفت: من الان ده روزه که ازدواج کردم. گفتم: خب پس احتمالا یکی از علل مشکلتون هم اینه که رابطه تون زیاد بوده. گفت: بله! بعد از ازدواج یک هفته رفتیم شمال ماه عسل. اما توی این یک هفته اصلا از اتاق هتلمون بیرون نرفتیم!

8. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: الان دو روزه که کمرم درد میکنه. بعد هم یک شرح حال کامل از نوع کمردرد و انتشارش به پا و ... بهم داد. گفتم: خب پس یک پماد مینویسم که بمالین به کمرتون ... که گفت: نه من همه داروهای مال کمر درد را دارم. الان فقط میخواستم دو بسته قرص معده برام بنویسین!

9. توی یکی از مراکز دوپزشکه مریض میدیدم که یک پیرزن اومد توی مطب و گفت: دکتر! فقط میخواستم بگم ببخشید! گفتم: چرا؟ گفت: آخه من همیشه میومدم پیش شما. امروز نفهمیدم که شما هم هستین فکر کردم خانم دکتر تنهاست رفتم پیش اون. حالا دیدم شما هم هستین!

10. با خانم "ی"شیفت بودم. بهش گفتم: راستی اون شب که شیرینی فرستاده بودین من هم اینجا شیفت بودم. خیلی ممنون. گفت: میدونی شیرینیش مال چی بود؟ گفتم: بله. گفت: پس چرا چیزی نمیگی؟ چرا تبریک نمیگی؟ گفتم: ببخشید یادم رفت مبارکه! گفت: خیلی ممنون. حالا انگار چی هست این شوهر!

11. اول صبح به محض این که وارد درمونگاه شدیم خانمه با بچه چند ماهه اش اومد توی درمونگاه و گفت: از دو روز پیش اسهال و استفراغ داره، دیشب بردیمش شهر براش این سرم را نوشتند دلم نیومد بهش بزنیم اما خوب نشده حالا بیا بهش بزن. گفتم: من اصلا رگ گیریم خوب نیست. صبر کنین تا خانم ... (مسئول تزریقات) بیان. گفت: میترسم دیر بشه بیائین بهش بزنین. گفتم: خانم باور کنین من اصلا رگ گیریم خوب نیست یک وقت میزنم رگشو پاره میکنم. خانمه که از مطب رفت بیرون مادرشوهرش اومد تو و گفت: چرا بهش گفتی ممکنه رگش پاره بشه؟ اون قدر از دیشب بهش حرف زدم تا راضی شده بیاد سرم بهش بزنه حالا باز پشیمون میشه! اتفاقا مسئول تزریقات هم که اومد نتونست سرمشو بزنه و فرستادش بره شهر!

12. مرده دختر ده ساله شو آورده بود و گفت: فقط چون مادرش بارداره بی زحمت یه داروهائی برای دخترم بنویسین که برای مادرش مشکلی نداشته باشه!

پ.ن1. بعد از این که جناب تعمیرکار موبایل چند ماه معطلمون کرد نهایتا گفت: بورد گوشی تون قابل تعمیر نیست باید عوض بشه! تنها حسنش اینه که تعمیرکار اولی منتظر بود که یک بورد دست دوم از اون مدل گوشی برام پیدا کنه اما این یکی گفته یک بورد نو برام از تهران سفارش داده. البته اگه این حرفش درست از آب دربیاد.

پ.ن2. فقط چند هفته بازی با پلی استیشن کافی بود که بتونم مسابقه های جذابی با عماد داشته باشم و بازار کری خونی هم حسابی داغ شده! تعداد برد و باختهامون دیگه تقریبا مساویه. فقط من یک نقطه ضعف بزرگ دارم و اون هم اینه که نمیتونم توی فیفا پنالتی بزنم و هر کاری که میکنم ضربه رو میزنم وسط دروازه و عماد هم حاضر نیست بهم یاد بده 

پ.ن3. عسل برام خواب شب قبلشو تعریف میکنه که پر از حمله زامبی ها و ...هاست. بهش میگم: میدونی که زامبی ها اصلا وجود ندارن؟ میگه: اما اسکلت ها که وجود دارن. میگم: نه اسکلت ها هم وجود ندارن. میگه: چرا وجود دارن! بگم کجا زندگی میکنن؟ میگم: بگو! میگه: همین الان توی بدن ما دارن زندگی میکنن و منتظرن!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (245)

سلام

1. خانمه پسرشو آورده بود و وسط گفتن شرح حال گفت: اسهال هم داره. پسرش گفت: نه! من که اسهال ندارم. وقتی میرم دستشوئی اصلا مدفوع اسهالی ندارم فقط آب خالی ازم میاد!

2. (18+) خانمه گفت: من الان رفتم پیش ماما گفت حامله ای. میشه برام یه سونوگرافی بنویسین ببینم چندوقتشه؟ براش نوشتم. گفت: اما مگه میشه؟ توی این شش ماهه این دومین باره که حامله میشم دفعه پیش سقط شد. گفتم: احتمالش هست. چیز عجیبی نیست. گفت: جائی را سراغ ندارین بچه مو سقط کنن؟ گفتم: نه حالا چرا سقط؟ گفت: آخه اون یکی بچه ام هنوز داره شیر میخوره! گفتم: شما اصلا جلوگیری هم میکنین؟ گفت: آره قرص میخورم. یک شب یادم رفت بخورم و همون شب ...!

3. پسره گفت: من فقط یک آمپول میخوام دیگه هیچ داروئی برام اثر نداره. وقتی براش نوشتم گفت: دیگه قرص و شربت و اینها هم توش هست دیگه؟!

4. نسخه خانمه را که نوشتم یک برگ ارجاع به متخصص از روی میزم برداشت و گفت: اینجا از این برگه ها دارین یا باید برم از پذیرش بگیرم؟!

5. رفتم دهگردشی و برگشتم که دیدم خانم دکتر بیکار توی مطبش نشسته و یک مرد با مادرش هم بیرون مطب نشستن. وقتی پامو گذاشتم توی مطب مرده هم پشت سرم اومد تو و گفت: خانم دکتر اینجا بود اما صبر کردم تا خودتون بیائید. گفتم: خیلی ممنون. حالا مشکلتون چی هست؟ گفت: سرگیجه دارم. چند سوال ازش پرسیدم و بعد گفتم: آستینتونو بزنین بالا تا فشارتونو هم بگیرم. به مادرش گفت: بفرما! دیدی گفتم آقای دکتر تجربه اش بیشتره!

6. به مرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: اگه شما تشخیص بدین که من باید آمپول بزنم و من بگم نمیزنم دیگه از نفهمی خودمه!

۷. از همون لحظه ای که خانمه نشست روی صندلی شوهرش گفت: این باید آمپول بزنه تا خوب بشه. آخرش از بس گفت از خانمه پرسیدم: آمپول میزنین؟ شوهرش گفت: اگه نزنه که مستقیم از همین جا میبرمش محضر طلاق!

8. پسره یک قطره چشم بهم نشون داد و گفت: چند روز پیش دکتر اینو برام نوشت تا بریزم توی چشم راستم. حالا چشم چپم مشکل پیدا کرده اشکالی نداره این قطره را توی چشم چپم هم بریزم؟!

9. به پیرزنه گفتم: کپسول میخورین یا آمپول میزنین؟ گفت: آمپول بزنم یا کپسول بخورم؟!

10. یک خانم دکتر دندون پزشک جدید اومده بود توی یکی از درمونگاههای روستائی. وقت اداری تموم شده بود اما هنوز چند مریض دم در مطب منتظر بودند. خانم دکتر اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر! نمیخواین بریم؟ وقت اداری تموم شده. گفتم: وقتی این مریضها هستند میشه یکدفعه بریم؟ خانم دکتر سرشو تکون داد و رفت بیرون. یکی از خانمهائی که بیرون منتظر بودند به خانم دکتر گفت: تو چکاره ای که توی کار دکتر دخالت میکنی؟ خانم دکتر گفت: من دندون پزشکم. خانمه گفت: واقعا؟ پس ببخشید!

11. پسره گفت: برام فرم ارجاع مهر کنین برای دکتر گوش و حلق و بینی. البته من فقط با قسمت گوشش کار دارم!

۱۲. خانمه گفت: دندونهای این طرفم چرک کرده دندون های اون طرف عفونت!

پ.ن۱. روز دندان پزشک بر همه دندان پزشکان عزیز مبارک. گرچه همچنان امیدوارم دلیل بهتری برای تعیین یک روز به عنوان روز دندان پزشک پیدا بشه.

پ.ن۲. سال پیش نامه اومد که حق کرونا برامون واریز میشه. روی فرمولی که داده بودند حساب کردم که سهم من میشد ماهی یک میلیون و هشتصد هزار تومن. چند ماه برام ماهی هفتصد هزار تومن واریز شد و قطع شد و حالا هفته پیش یک میلیون و صد هزار تومن برای حق کرونای مرداد تا اسفند برام واریز شده 

پ.ن۳. عماد گفت: دبیر تاریخمون بهمون درس داد و بعد گفت: خب حالا کتابتونو ببندید تا واقعیت این ماجراهایی که گفتم براتون بگم!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (244)

سلام

1. به خانمه گفتم: چربی تون کمی بالاست. اما اصلا نیازی به دارو نداره. یه کم رژیم غذایی تونو بهتر کنین درست میشه. بعد که داروهاشو نوشتم گفت: حالا یه چندتا قرص چربی هم بنویس شاید یه وقت خوردم!

2. (18+) ظهر رفتم سر شیفت که دیدم آقای دکتر شیفت صبح داره با آقای دکتر دندون پزشک مرکز درگوشی پچ پچ میکنن و میخندن. گفتم: چیه؟ گفت: امروز اگه مریض خانم داشتی حواستو جمع کن! گفتم: چطور؟ گفت: یکی دو ساعت پیش یه آقا را با آمبولانس فرستادم بیمارستان. چون خانمش وسط رابطه چنان گازی از کشاله رانش گرفته بود که اینجا نشد کاری برای زخمش بکنیم!

3. ساعت دوازده شب رئیس شبکه و همراهانش اومدند توی درمونگاه برای حضور و غیاب و سرکشی. بعد به پذیرش گفتند: یه زنگ به راننده آمبولانس (که توی اتاق استراحتش توی طبقه بالا خواب بود) بزنین و بگین مریض اورژانسی داریم ببینیم چقدر طول میکشه تا بیاد. مسئول پذیرش هم زنگ زد و همینو گفت و چند لحظه بعد دیدیم راننده داره با سرعت از پله ها پائین میاد. بعد که رئیس و روسا رفتند به راننده گفتم: آفرین چقدر زود اومدی. گفت: میدونم شما الکی مریض اعزام نمیکنین پس گفتم حتما مریض درحال مرگه که دکتر اعزامش کرده!

4. نسخه مرده را نوشتم و از مطب رفت بیرون. اما چند لحظه بعد برگشت و گفت: آمپول برام ننوشتین؟ گفتم: نه نیازی نداشتین. گفت: حالا یکی بنویس! گفتم: آخه چه آمپولی؟  پنی سیلین بنویسم؟ گفت: نه شما که گفتین گلوم عفونت نداره! گفتم: خب پس یه آمپول مسکّن مینویسم. گفت: مسکّن چه فایده داره؟ اثرش که تموم شد دوباره دردش شروع میشه!

5. مرده یک بسته قرص گذاشت روی میز و گفت: از این قرصها هم برام بنویس! گفتم: روزی چندتا میخورین؟ گفت: روزها یکی البته یکی هم شبها میخورم!

6. مرده گفت: دویست تا قرص لوزارتان برام بنویس! گفتم: دویست تا؟ چرا این قدر زیاد؟ گفت: دارم برای چند روز میرم مشهد. گفتم یه وقت توی راه کم نیارم!

7. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: خیلی ممنون. شما هم مثل برادر من هستین. شما مثل چراغ راه هستید که زندگی ما رو روشن میکنین! گفتم: خیلی ممنون. گفت: میتونم یه خواهش ازتون بکنم؟ گفتم: بفرمائید. گفت: این تریاکو بگذار کنار هیچی توش نیست به قول آقای همساده یعنی لِه شدما!!

8. برای خانمه نسخه مینوشتم که تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشت و گفت: من الان توی دکترم بگذار وقتی اومدم بیرون بهت زنگ میزنم!

9. میخواستم گلوی یک بچه را ببینم که دیدم چراغ قوه روشن نمیشه. اتوسکوپ (دستگاه دیدن گوش) را برداشتم و چراغشو روشن کردم و با اون توی گلوی بچه را میدیدم که مادرش گفت: ببخشید بهش الکل نمیزنین؟!

10. بعد از معاینه به مرده گفتم: براتون یک شربت مینویسم ... که بلافاصله گفت: چرا من نمیتونم آمپول بزنم؟!

11. برای مرده سونوگرافی نوشتم. گفت: اینو کجا باید انجام بدم؟ گفتم: فرقی نمیکنه. هرجائی که برین ازتون میگیرن. گفت: نه بی زحمت عوضش کنین بنویسین سونوگرافی ... آخه من میخوام برم اونجا!

12. به خانمه گفتم: بچه تون احتمالا کم خونی داره. گفت: نه ازش آزمایش گرفتیم سالم بود. گفتم: خب پس فعلا دارو براش مینویسم. گفت: نمیشه اول آزمایش بنویسین؟ گفتم: مگه نگفتین ازش آزمایش گرفتیم؟ گفت: آخه سه سال پیش ازش آزمایش گرفتیم!

پ.ن1. بعد از نوشتن پست قبل یک مطلب دیگه یادم اومد که حالا اینجا مینویسمش. زمستون سال پیش و درست در روز مرد، آقای صاحبخونه و خانواده اش بعد از درست شدن کارهای مهاجرتی شون راهی آمریکا شدند و از قضا  در شهر واشنگتن دی سی اسکان داده شدن. به گفته خودشون اگر ترامپ رئیس جمهور آمریکا نشده بود همون موقع رفته بودند. اما مسئله جالب اینه که پسرشون که سال پیش توی دانشگاه ازمیر پذیرفته شده از آمریکا راضی نیست و میخواد برگرده ترکیه!

پ.ن2. عسل میگه شما هم وقتی مدرسه میرفتین "پیک آدینه" داشتین؟ (برگه های حاوی چند سوال از دروس مختلف که باید توی تعطیلات آخر هفته حل کنه و روز شنبه به معلم تحویل بده) میگم: نه. میگه: پس من چقدر بدبختم. شما همه پنجشنبه و جمعه را بیکار بودین. میگم: ما پنجشنبه ها هم میرفتیم مدرسه! میگه: خب پس من دیگه از شما بدبخت تر نیستم!

صرفا برای امتحان

سلام

فقط میخوام ببینم مطالب وبلاگم قابل دیدن میشه یا نه؟!

آخه برای من فقط یک صفحه سفید باز میشه!

برگشتیم به یکِ یکِ یک!

سلام

الان پشت میزم توی مطب نشستم و آخرین شیفت سال 1400 را میگذرونم. قصد داشتم سال را با یک پست خاطرات تموم کنم که فقط نه مورد جمع شد و انشاءالله در روزهای آینده تکمیلش می کنم.

حدود بیست سال پیش هربار که چیزی گرون می شد بابا به شوخی میگفت: با این کم شدن قدرت خرید و ضعیف تر شدن اوضاع اقتصادی مردم داریم برمیگردیم به یکِ یکِ یک! و تا چند ساعت دیگه واقعا داره این اتفاق می افته! بیست سال پیش حتی به خواب هم نمی دیدیم که قرن را با این قیمتها تموم کنیم.

خب بریم سر اصل مطلب: سال 1400 را چگونه گذراندید؟

سال 1400 مثل هر سال دیگه ای برای من پر بود از خاطرات تلخ و شیرین و متاسفانه خاطرات شیرینش کمتر بود. گرچه سال را با حضور در خونه جدید شروع کردیم و توی این پست هم درباره اش گفتم. اما به همین دلیل سالی داشتم پر از شیفت و وام و بدهی و ... و امیدوارم حالا که بالاخره بخش قابل توجهی از بدهی ها پرداخت شده در سال بعد زندگی نرمال تری داشته باشیم. از اون طرف ابتلا به کرونا را داشتیم. هم خودم و هم همه خانواده و سایر ساکنین آپارتمان (البته به جز عماد!)

باتوجه به چندین برگ چک که برای خرید وسایل خونه و مدرسه بچه ها و ضمانت وامهای همکارانی که ضامن وامهای من شده بودند و البته ضمانت وامهای خودم داده بودم دسته چکم تموم شد و چند ماه بدون دسته چک بودم. بانک هم دسته چک جدید بهم نمیداد چون خیلی از چکها هنوز به بانک برنگشته بودند و همین چند روز پیش بود که با کلی خواهش و ریش گرو گذاشتن تونستم یک دسته چک ده برگی بگیرم. وقتی با همکاری که معمولا ضامن وامهای همدیگه میشیم صحبت میکردم گفت: شهریورماه چندتا از وامهای من تموم میشه که دوتاشون با ضمانت شماست! احتمالا این ده برگ چک هم تا همون موقع تموم شده باتوجه به ثبت نام بچه ها توی مدرسه و چک دادن برای شهریه شون.

یک مشکل بزرگ دیگه توی سال جاری پکیج خونه بود. موقع ساخت خونه بهمون اجازه ندادند پکیج را داخل خونه کار بگذاریم و گذاشتیمش توی تراس. از اواسط پائیز متوجه شدیم پکیج گاهی خاموش میشه و باید ریست بشه. به نمایندگیش گفتیم و چندبار اومدند و رفتند و نهایتا به این نتیجه رسیدندکه این مدل پکیج تحمل این میزان از سرمای هوا را نداره! توی زمستون اوضاعمون واقعا افتضاح بود. اگه یکیمون میرفت حمام یکی دیگه مون باید آماده بود تا هر چند دقیقه پکیج را دوباره روشن کنه. هر شب پکیج چندبار خاموش میشد و از سرما بیدار می شدیم. و نهایتا توی تنها محلی که توی خونه جا برای لوله بخاری تعبیه شده بود یک بخاری گذاشتیم و عسل که اتاقش چندان آفتاب گیر نیست و سردتر از سایر نقاط خونه است شبها توی سالن خونه و کنار بخاری میخوابید! چند هفته پیش بالاخره ناچار شدیم جلو تراس خونه پنجره بگذاریم و ببندیمش و میزان خاموش شدن پکیج یکدفعه کم شد و حالا هم که دیگه هوا داره گرم میشه و دیشب عسل بعد از مدتها توی اتاق خودش خوابید. جالب این که ظاهرا قراره دوباره پکیج ها را ببرن توی ساختمان!

و در این قسمت میخوام ارجاعتون بدم به نوشته های قدیمی تر وبلاگ:

متاسفانه خودم هرچقدر گشتم پستی را که توش از یکی از همکاران نوشته بودم پیدا نکردم. خانم دکتری که به خاطر بروز مشکل کلیه ناچار شد از طی دوره تخصص انصراف بده. اما با تلاش زیاد در یک رشته دیگه تخصص قبول شد و درسشو تموم کرد اما متاسفانه دو سه ماه پیش خبر درگذشتشو شنیدیم.

خب دیگه غم و غصه بسه دم عیدی. و حالا چند خبر خوب.

یکی این که بالاخره چند هفته پیش شیرینی نامزدی خانم <<ی>> را خوردیم!

یکی دیگه این که بالاخره با کابینت سازمون به طور کامل تسویه حساب کردیم! و بقیه بدهی ها هم کم کم دارن تسویه میشن.

اینو نمیدونم توی خاطرات خوب بیارم یا بد؟!

با وجود بدهی هائی که باقی مونده و ناچار شدم چند وام دیگه بگیرم و از فروردین باید شش قسط وام در هر ماه بدم (!) آنی به خاطر قولی که به عماد داده بود چند شب پیش برای تولدش بهش یک فروند پلی استیشن کادو داد! گرچه تقریبا همه بازیها را دارم بهش میبازم اما به تدریج اختلافمون داره کمتر میشه!

گوشی قبلی مو دادم برای تعمیر که گفتند باید صبر کنی تا براش بورد پیدا کنیم. چند هفته توی مغازه بود تا این که جریان را برای یک تعمیرکار موبایل دیگه تعریف کردم و او گفت: نیازی به تعویض نیست من براتون تعمیرش میکنم. و بعد هم اون قدر پیغام داد که بالاخره رفتم و گوشی را از همکارش گرفتم و بردم دادم بهش. اما هربار که میرفتم سراغش میگفت دو هفته دیگه آماده میشه. بعد شد هفته دیگه بعد شد چند روز دیگه بعد شد پس فردا بعد شد فردا و بالاخره دیشب بهم قول داد که تا امروز ظهر آماده میشه! بعد از اینجا باید برم سراغش. حالا مسئله اینه که عسل که از همین چند روز پیش بالاخره به صورت حضوری رفت مدرسه میگفت: دوستهام همه گوشی آورده بودن مدرسه. گفتم: حالا این گوشی که درست شد میدمش به تو. گفت: گوشی همه شون پشتشون چهارتا دوربین داشت اگه من این گوشی را که پشتش فقط دوتا دوربین داره ببرم مدرسه جلو دوستهام خجالت میکشم!

خب الان دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه و شاید اگه یادم اومد به صورت بعدنوشت بنویسم.

راستی یکی از دوستان چندهفته پیش توی وبلاگ من برای آنی کامنت خصوصی گذاشته بود! براشون ایمیل زدم که ظاهرا ایمیلشون اشتباه بود اما پیامشون به سمع و نظر آنی رسید!

امیدوارم سال 1401 برای همه مردم جهان سال خیلی خوبی باشه. گرچه خودم هم میدونم عملا غیرممکنه!

بعدنوشت: یه چیز جدید یادم اومد اما میترسم الان اینجا بنویسم و بعضی از دوستان نخوننش پس میگذارمش برای پی نوشتهای پست آینده!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (243)

سلام 

۱. نسخه مرده را که نوشتم گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: نه! فقط دارم کم کم پیر میشم. میتونی کاری براش بکنی؟!

۲. به خانمه گفتم: کپسول بنویسم یا آمپول میزنین؟ گفت: آمپول میزنم. چند دقیقه بعد شوهرش اومد و گفت: دکتر بیا آمپولو که زد حالش بد شد! رفتم و فشارشو گرفتم و گفتم: فشارش افتاده بیایین تا یه سرم براش بنویسم. گفت: نمیخواد میبرمش خونه. با آمپولتون از پا افتاد اگه سرمتونو بزنه که حتما میکشینش!

۳. مرده پسرشو آورده بود و گفت: اون قدر تب داره که دیشب یک بار آب زدم توی صورتش!

۴. (۱۲+) رفتم تا شیفتو تحویل بگیرم ولی چند دقیقه زود رسیدم. وقتی در اتاق استراحت را زدم پزشک شیفت قبل اومد دم در و گفت: یک لحظه صبر کنین! بعد رفت توی اتاق، پنجره را باز کرد و بعد برای یک مدت طولانی صدای زدن اسپری اومد. اون موقع نفهمیدم جریان چیه اما بعد که رفتم توی اتاق فهمیدم جریان چیه!

5. به خانمه گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟ خانمه گفت: من آمپول نمیزنم کپسول بنویسین. شوهرش گفت: نه آمپول بنویس! پسرشون گفت: نه آمپول نمی زنه! شوهره به بچه اش گفت: تو دیگه چی میگی این وسط؟ پسره گفت: مامانمه ها!

6. از خانمه شرح حال گرفتم بعد از روی صندلی بلند شدم تا معاینه اش کنم. خانمه هم از جاش بلند شد و رفت کنار و گفت: بفرمائید!

7. خانمه را که معاینه کردم و شروع کردم به نوشتن نسخه شوهرش گفت: سرم و هر داروئی که لازمه بنویسین معلوم نیست کی بتونیم دوباره راضیش کنیم که بیاد دکتر!

8. خانمه گفت: سرگیجه دارم. دخترش گفت: سرشو که تکون میده گیج میره فکر کنم مشکل از گوش میانیش باشه (نمونه تیپیک یک دانشجوی پزشکی!)

۹. کارمون توی یکی از مراکز روستایی تموم شد. به آقای مسئول داروخونه گفتم: اینجا باید کجا برای ماشین بایستم؟ گفت: من که دارم میرم خونه شما را هم میرسونم. تشکر کردم و سوار ماشینش شدم. وقتی به ولایت رسیدیم گفت: حالا از کدوم طرف برم؟ گفتم: دیگه مزاحم شما نمیشم. خونه شما کدوم محله است؟ گفت: خونه ما که توی ... (یه شهر که چندین کیلومتر پیش ازش رد شده بودیم) بود. فقط برای این که شما را برسونم تا اینجا اومدم! کلی شرمنده شدم!

10. مرده گفت: از امروز صبح یک سرمای ملیحی توی بدنم احساس میکنم!

11. برای خانمی که توی مراسم خاک سپاری حالش بد شده بود نسخه مینوشتم که آقای همراهش (مطمئن نیستم شوهرش بود یا نه) گفت: لطفا یک آمپول آتروپین هم براش بنویسین. گفتم: آتروپین آمپول ساده ای نیست. برای چی میخواین؟ گفت: یه سگ توی خونه دارم گه گاه مشکل پیدا میکنه. دامپزشک گفته هروقت این طور شد یه آمپول آتروپین بهش بزن!

12. مرده با سردرد اومده بود. خانمش گفت: فکر کنم فشارش افتاده. حالا رفتیم خونه یه چای بهش میدم چون با شیرینی میخوره فشارش میاد بالا. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارشون بالاست. گفت: پس حالا که رفتیم خونه یه چای بهش میدم چون ادرارو زیاد میکنه فشارشو میاره پائین!

پ.ن1. توی پست قبل یه خبر از دکتر پرسیسکی وراچ نوشتم و فکر کردم خیلی کار مهمی کردم. اما وقتی همون شب یکی از وبلاگ نویس های قدیمی که الان ساکن آلمانه بهم پیام داد و گفت: "برنامه ریزی کردم که زمینی برم اوکراین و دکتر را بیارم اما بهم گفت میترسم اینجا بنزین گیرت نیاد و موندگار بشی" تازه فهمیدم چه دوستان بزرگواری دارم. (متاسفانه اجازه ندارم اسمشونو بیارم)

پ.ن2.بقیه جاها رو نمیدونم اما توی ولایت بعد از دو سه هفته وحشتناک از هفته پیش تعداد مریضها کم شده و به حد معمول برگشته. به قول یکی از همکاران که گفت: فکر کنم دیگه همه کرونا گرفتن! امیدوارم واقعا همه صاحب ایمنی بشن و همین مسئله به از بین رفتن این بیماری کمک کنه.

پ.ن3.بعد از چند هفته که اهالی ساختمان محل سکونتمون یکی یکی کرونا گرفتند و خوب شدند از دو سه روز پیش رفت و آمد بین اهالی ساختمان دوباره از سر گرفته شده. عماد تنها فردی توی آپارتمان ما بود که هیچ علائمی نشون نداد!

دکتر پرسیسکی وراچ

سلام

مسئولین محترم شبکه به من لطف دارند و مدتیه خیلی از روزها منو به مراکز خلوت تر میفرستند و برای همین تا به حال فقط نه مورد خاطره پیدا شده. امیدوارم به زودی بتونم یک پست جدید بگذارم. 

الان فقط میخواستم بگم با دکتر پرسیسکی وراچ صحبت کردم و حالشون خوبه. البته فرمودند: 

سلام دکتر جان

جنگ تمام عیار

خوب هستیم خدا رو شکر 

نیروهای روس دارن به کی یف نزدیک میشن

بد جور حمله می کنه دکتر بدجور

مثبت می شویم! (۲)

سلام

توی پست قبلی نوشتم که روز جمعه هفته پیش چه اتفاقاتی افتاد.

عصر اون روز با صدای گرفته و سرفه رفتم مرکز تست. برای اولین بار بود که به عنوان بیمار میرفتم اونجا. منشی مرکز منو شناخت و گفت: اومدی تست بدی؟ گفتم: بله. صدامو که شنید سرشو تکون داد و گفت: حتما از مریضهای دیشب گرفتی. یادته که چقدر شلوغ بود؟ گفتم: آره. و از اون موقع تا به حال دارم فکر میکنم اون شب این بنده خدا کی اومده بود درمونگاه که من یادم نیست؟!

پزشک مرکز را نمی‌شناختم. احتمالا برای این که دیگه پزشکهای خانواده را توی مراکز تست نمیگذارن (علتشو نمیدونم) او هم وقتی اسممو گفتم منو شناخت و بعد از وارد کردن مشخصات گفت: تست رپید یا pcr؟ گفتم: pcr میدم که نتیجه اش مطمئن تر باشه. بعد هم رفتم قسمت ثبت مشخصات و بعد هم قسمت نمونه گیری که گفت: برات هر دو نوع تستو میگیرم! بعد هم هر دو سوراخ بینی را مورد عنایت قرار داد! همون جا نشستم تا جواب آزمایشم آماده شد و برگشتم خونه. جواب مثبت را برای خانم "ر" فرستادم که جواب داد: وااای حالا من شیفت های این هفته تونو چکار کنم؟!

روز شنبه حالم کمی بهتر بود. و از صبح روز یکشنبه یکدفعه حالم بهتر شد. از صبح دوشنبه تونستم بعد از مدتها کمی مشغول مطالعه و دیدن فیلم و ... بشم. این چند روز چند فیلم دیدم که فیلم فرانسوی "هفت روز" بیشتر از بقیه فکرمو درگیر کرد (البته تماشای این فیلم را در حضور بچه‌ها توصیه نمیکنم) فیلمی که به مسائلی مثل انتقام و قصاص و... اشاره می‌کرد. البته از دیدگاه اروپایی.

روز دوشنبه برای رئیس ستاد شبکه پیام دادم که دیروز جواب تست pcr خودمو گرفتم. امکانش هست پنج روز استعلاجی کرونا را از دیروز حساب کنین و روز شنبه را با استعلاجی پزشکی که روز جمعه منو ویزیت کرد؟ گفت: اشکالی نداره اما خبر داری مرخصیهای استعلاجی از حقوق پزشک خانواده کسر میشه؟! گفتم: پس چکار کنم؟ گفت: از مرخصی های استحقاقی حداکثر میتونی پونزده روزشو ذخیره کنی و  امسال هم چون بیشتر ماه‌ها مرخصی ها به خاطر کرونا لغو بوده مطمئنا کلی شون باقی مونده. به نظر من این دو روز آخر هفته را استحقاقی بگیر. گفتم: چشم.

دیشب خانم "ر" پیام داد و گفت: حالتون بهتره؟ گفتم: بله خیلی بهترم ممنون. گفت: خب پس مرکز واکسیناسیون ... فردا صبح خالی مونده. میتونین برین؟!

و به این ترتیب من الان توی مرکز واکسیناسیون ... درخدمت مردم هستم (البته تا الان که حتی یک نفر هم نیومده!)

پ.ن۱. از این که هیچ کدوم از اعضای خانواده هیچ علائمی پیدا نکردن هم خوشحال بودم و هم متعجب. تا اینکه از دیروز گلودرد آنی شروع شد. تا ببینیم چی میشه.

البته خونه همسایه ها پیش از ابتلای من مبتلا داشتیم.

پ.ن۲. اخوی تهران نشین که از یکی دو سال پیش به خاطر سنگ کیسه صفرا هر شش ماه سونو میداد تا اندازه شونو چک کنه حوصله اش سر رفته و بدون این که به کسی چیزی بگه رفته و جراحی کرده! خدایی من اگه بودم جراتشو نداشتم.

پ.ن۳. عسل که روز اول با زدن سه ماسک معمولی و یک ماسک پارچه ای توی خونه راه می‌رفت الان چند روزه که اصلا ماسک نمیزنه و میگه: اگه خدا بخواد بگیرم که بالاخره میگیرم! خوشبختانه تا به حال علائمی نداشته اما جرات این که ببرمش و دوز اول واکسنشو بزنم هم ندارم.