جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (252)

سلام

1. داشتم برای خانمه داروهای بهداشت روانشو از روی پرونده اش مینوشتم که گفت: این داروها قبلا رایگان بود. حالا پولی شدن؟ گفتم: نه هنوز رایگانند. گفت: پس چرا دفعه پیش از من پول گرفتن؟ آقای مسئول پذیرش را صدا زدم و گفتم: ایشون میگن دفعه پیش برای این داروها ازشون پول گرفتن! گفت: اونی که توی داروخونه است نوه خودشه بره ازش بپرسه چرا ازش پول خواسته!

2. به مرده گفتم: وقتی راه میرین درد کمرتون بهتر میشه یا بدتر میشه؟ گفت: اگه راه برم بهتر میشه اما اگه وَرجه وورجه کنم بدتر میشه!

3. داشتم مریض میدیدم که دیدم صدای خنده آقای مسئول پذیرش بلند شد. بعد که خلوت تر شد ازش پرسیدم: چی شده بود؟ گفت: پسره اومد ازم قبض برای آمپول بگیره. بهش گفتم به اسم کی بزنم؟ گفت: یعنی چی؟ گفتم: یعنی کی میخواد آمپولو بزنه؟ گفت: یه دقیقه صبر کنین. بعد رفت توی تزریقات و برگشت و گفت: اینی که آمپول میزنه اسمش خانم ... ه ازش پرسیدم!

4. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: راسته که کرونا دوباره داره جون میگیره؟ گفتم: بله اما بعیده که به اون شدت قبلیش برسه. گفت: خداروشکر الان دو ساله که عروسیم به خاطر کرونا عقب افتاده حالا که قراره هفته آینده عروسیم باشه میگن دوباره داره زیاد میشه!

۵. مسئول پذیرش از مرده پرسید: بیمه تون چیه؟ گفت: بیمه حضرت عباس. هار هار هار!

۶. برای پیرزنه نسخه نوشتم که گفت: برام آزمایش قند و چربی هم بنویس. نوشتم و دوتا برگه را دادم دستش. گفت: حالا با هم قاطی نشن!

7. مرده گفت: پسرم برای تب فقط شربت بروفن میخوره اون هم فقط بروفن موزی! گفتم: من توی نسخه تامین اجتماعی فقط میتونم بنویسم بروفن. دیگه طعمشو خودتون توی داروخونه بگین. بعدا از خانم مسئول داروخونه پرسیدم: بروفن موزی بهش دادی؟ گفت: اینجا فقط انگوری و پرتقالی داشتیم.وقتی به مرده گفتم  یه کم فکر کرد و بعد گفت: جهنم! انگوری شو بده!

8. خانم مسئول تزریقات کد ملی شو داد تا براش دارو بنویسم. وقتی نوشتم تصادفا روی خانواده اش کلیک کردم و متوجه شدم امروز تولد شوهرشه. از مطب رفتم بیرون که دیدم ایستاده و داره با مسئول پذیرش صحبت میکنه. گفتم: آخه آدم روز تولد شوهرش میاد سر کار؟ گفت: واااای فکر نمیکردم هنوز با شوهرم در ارتباط باشین! گفتم: با شوهرتون؟ گفت: بله وقتی برای پایان نامه تون میرفتین آزمایشگاه اونجا کار میکرده!

9. توی یک مرکز دوپزشکه بودم و اواخر وقت درمونگاه حسابی خلوت شده بود. به حدی که خانم دکتر گفت: من مجبورم اینجا بمونم و آخر وقت انگشت بزنم اما شما که اینجا انگشت نمیزنین. اگه دوست دارین تشریف ببرین. اومدم لب جاده و هرچقدر برای ماشینها دست بلند کردم سوارم نکردند. تا این که چند دقیقه بعد یه ماشین سنگین از راه رسید. گفتم: اینو که عمرا براش دست بلند نمیکنم! همون طور ایستادم که دیدم اومد و نگه داشت و راننده اش گفت: دکتر! بیا سوارشو ... نشناختی؟ نگاه کردم و دیدم همون قوم و خویش ساکن کیشه که دوباره برگشته ولایت!

10. اول صبح اومدم توی درمونگاه که دیدم کامپیوتر روشن نمیشه. کلی بهش ور رفتم و یکی از پرسنل را هم صدا زدم تا بالاخره روشن شد. در همین حین این بعضی از جمله هایی بود که می شنیدیم:

-: تا حالا که نبودین حالا هم که اومدین کامپیوتر روشن نمیشه!

-: آخه اینا که چیزی حالیشون نیست فقط اسما میان اینجا که ساعت‌های کاریشونو پر کنن!

-: اینا کامپیوتر را نمیتونن روشن کنن چطور میخوان مریض ببینن؟!

-: ...

۱۱. پیرزنه آستینشو زد بالا و گفت: ببین! اینجام ورم کرده. بیا دست بزن ... نه صبر کن! بعد آستینشو آورد پائین و گفت: حالا بیا دست بزن!

12. خانمه گفت: من اون قدر برای پادردم آمپول زدم که دیگه خودم خجالت میکشم!

پ.ن1. جلسات رادیوتراپی (پرتو درمانی) خواهر گرامی شروع شده ولی چون قراره اواخر ماه بریم سفر و درنتیجه شیفتهام حسابی فشرده شده فرصت نکردم برم سراغشون.

پ.ن2. گزینه های سفر یکی یکی حذف شدند تا این که نهایتا فقط یکی از گزینه های من باقی موند و یکی از گزینه های آنی. و حتما میتونین حدس بزنین نهایتا گزینه کی انتخاب شد . خلاصه این که قراره مثل سه سال پیش اول چند روز تهران گردی کنیم و بعد چند روز بریم شمال (توی آخرین سفر نوشتم دیگه شمال خیلی تکراری شده اما ظاهرا دیگه چاره ای نیست). قرار شد این بار به شهرهائی سر بزنیم که قبلا نرفتیم. وقتی سرچ کردم دیدم عملا غیرممکنه همه شمالو توی این سفر بگردیم. فعلا دارم چندتا از جاهای دیدنی که تقریبا به هم نزدیک هستند توی اینترنت بررسی میکنم.

پ.ن3. جشن تولد عسل اواخر تیرماه برگزار شد. آخر شب میگه: باورم نمیشه که سنم دورقمی شده. میگم: ده ساله هم که بودی سنت دورقمی بود دیگه! میگه: آخه اون وقت یکی شون صفر بود!

یک پست تلخ

سلام

این روزها فقط درحال بد آوردن هستم. از مسائل و موارد خیلی کوچیک گرفته تا مسائل بزرگ تر.

مثلا هنوز حقوق خرداد ماه ما پرداخت نشده و از طرف دیگه ناچار شدم به دو نفر از همکاران که اونها هم آخر ماه پول کم آورده بودن پول قرض بدم. حالا من موندم و حدود یک میلیون ته حسابم و حدود چهار میلیون قسط وام که باید تا روز یکم مرداد پرداخت کنم.

از طرف دیگه خواهر گرامی رفت پیش دکترش برای عمل دومش که CT-SCAN انجام داد و بهمون گفتند اون توده ای که باقی مونده بزرگ تر نشده ولی اون طرفی که عمل کرده دوباره عود کرده و این بار چون توده به عصب زوج دهم چسبیده قابل جراحی نیست و باید پرتو درمانی بشه.

پسر خاله گرامی که ساکن آفریقا بود یادتون هست؟ از چند ماه پیش دیدم داره پیجهای کاریابی توی کانادا را لایک میکنه و حدس زدم که خبرهایی باشه. بعد یک روز فهمیدیم راهی کانادا شدن و فعلا مهمون برادر خانمش هستن. اونجا پسر پنج ساله اش دل درد میگیره و میبرنش دکتر که چون اقامت کانادا نداشتن و هزینه درمانش خیلی زیاد می‌شده از خیرش میگذرن و با داروهای خونگی درمانش میکنن تا این که یک شب یکدفعه بدحال میشه و ناچار میشن آمبولانس خبر کنن. میبرنش بیمارستان و بعد از معاینات براش تشخیص تومور معده دادن! این هم از وضعیت پسرخاله که تازه میخواست سر و سامانی به زندگی خودش بده 

امیدوارم پست بعدی پست بهتری باشه.

بعدنوشت:

همین الان یک پیام خصوصی دریافت کردم.

از طرف عزیزی که (دست کم با اسمی که برام کامنت گذاشتن) نمیشناسمشون.

اگر کسی میتونه کمکشون کنه لطفا اعلام بفرمایند. اما با تقبل کامل مسئولیت از طرف خودشون.

این هم پیامی که گفتم:

سلام
دکتر لطفا جوابتون منفی هم بود بی جواب نذارید
به خاطر مسائلی که خودتون خوب میدونید من در حال حاضر به شدت در مضیقه هستم
هم بدهی های قبلی و هم هزینه های جاری
کسی رو سراغ دارید بتونه در قبال سفته وام بده(چون چیزی برای ضمانت ندارم و ضامنی هم ندارم فقط سفته)
به شدت همه درها به روم بسته است

خاطرات (از نظر خودم) جالب (251)

سلام

۱. از خواب بیدارم کردند تا یک بچه را ببینم که از سه روز پیش داره استفراغ میکنه. داروهاشو نوشتم و نسخه را دادم دست مادرش و از مطب رفت بیرون، بعد چون مدتی بود نسخه ای توی سامانه نزده بودم و از سایت خارج شده بود دوباره یوزر و پسورد زدم و وارد سایت شدم و داروها رو زدم توی سامانه بعد از مطب اومدم بیرون که دیدم خانمه و بچه اش نشستن توی سالن. گفتم: مسئول داروخونه نبود؟ گفت: کارت عابربانک ندارم. نشستم وقتی شوهرم داره میره سر کار برام بیاره!

۲. یک دسته کاغذ به اندازه سرنسخه روی میز بود که بالاشون آرم مرکز بهداشت را نداشت. یکی دوتا نسخه روشون نوشتم که مسئول پذیرش اومد توی مطب و گفت: روی اینها نسخه ننویسین ایراد میگیرن. بعد یک دسته سرنسخه آرم دار گذاشت روی میز و گفت: روی اینها بنویسین. گفتم: چشم. پیرمرده که نشسته بود تا براش نسخه بنویسم گفت: به دکتر دستور نده! تا چند سال پیش چوپونی میکردی حالا اومدی به دکتر دستور میدی؟!

۳. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من تا به حال به اندازه همه سرمهایی که توی داروخانه تون هست سرم زدم. هرچی میخوای بنویس!

۴. خانمه بچه شو آورده بود. نسخه شو که نوشتم یک برگ فرم ارجاع گذاشت روی میز و گفت: اینو هم مهر کنین تا اگه با داروهای شما بهتر نشد ببرمش پیش متخصص!

5. به مرده گفتم: الان توی خونه هیچ داروئی مصرف میکنین؟ گفت: قرص قند میخورم. این که دیگه یه چیز بدیهیه!

6. نسخه یک بچه را نوشتم و داشتم مهرش میکردم که پدرش گفت: راستی خوب شد یادم انداختین پاش هم سوخته!

7. خانمه بچه شو با استفراغ آورده بود. گفت: آمپول براش بنویس. بچه گفت: نهههه! آخه من که از صبح تا حالا دیگه استفراغ نکردم. مادرش گفت: چرا به خدا از صبح تا حالا سه بار استفراغ کردی!

8. میخواستم نوشتن نسخه مرده را شروع کنم که گفت: اول یک صلوات بر کوروش ختم کن بعد شروع کن به نوشتن تا اثر کنه!

9. (16+) خواستم توی گلوی پیرزنه را ببینم که دخترش به ماسکش اشاره کرد و گفت: مامان بکش پایین. چند لحظه بعد میخواستم فشارشو بگیرم که دخترش به آستینش اشاره کرد و گفت: حالا بکش بالا!

10. نسخه بچه را که نوشتم به اتوسکوپ (دستگاه دیدن داخل گوش) اشاره کرد و به مادرش گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: به تو چه! بیا بریم!

11. یکی از خانمهای همکار اومد توی مطب و وسط صحبتهاش گفت: ببخشید میگم شما که این همه سال دارین کار میکنین تا به حال اتفاق جالبی براتون نیفتاده؟ گفتم: چطور؟ گفت: مدتیه شروع کردم اتفاقات جالب همکارانو توی یک دفترچه مینویسم. گفتم: نه فعلا که چیزی یادم نمیاد!

12. فشار پیرزنه را که گرفتم گفت: یکی از این دستگاه ها توی خونه داریم اما خراب شده. بیارم درستش میکنی؟!

پ.ن1. بچه ها از مدرسه تعطیل شدن و هر روز دارن میگن الان دو ساله که نرفتیم مسافرت! من هم که هم به خاطر مسائل مالی و هم از ترس بعضی از دوستان جرات سفر رفتن نداشتم! ( کامنتهای این پست را که یادتون نرفته؟!) تا این که بالاخره در برابر اصرارشون تسلیم شدم. سفر خارجی که با  وضعیت اقتصادی حال حاضر برامون مثل یک رویاست و حتی سفر با هواپیما هم برامون مشکله و نهایتا میتونیم باز هم با ماشین خودمون بریم سفر. اما هنوز نه زمان سفر مشخص شده و نه مکانش. یه لیست از شهرهائی که دوست داریم ببینیم داریم که یکی یکی دارن به علل مختلف حذف میشن. فعلا هنوز دو سه تا گزینه باقی مونده. تا ببینیم چی میشه.

پ.ن2. آقای دکتر به لطف همکلاسی های دوران دانشگاه که عملش کرده بودند تونست مرخصی استعلاجی شو هر چندماه یک بار تمدید کنه و حالا طبق قانون چون استعلاجیش بیشتر از یک سال طول کشیده رفته دنبال از کار افتادگی!

پ.ن3. عسل میگه: بابا! میدونی عدد 10 نحسه؟ میگم: نه! چطور؟ میگه: آخه هروقت که تو یا مامان یا عماد دارین با گوشیهاتون بازی میکنین و من میام و کنارتون میشینم میبازین!  میگم: خب این چه ربطی به عدد ده داره؟ میگه: خب من ده سالمه دیگه!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (250)

سلام

طبق معمول خلاصه ای از خاطرات هر پنجاه پست یک بار:

201. به خانمه گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: من اون قدر آمپول زدم که وقتی آب میخورم از همه جای بدنم آب میزنه بیرون!

202. مرده گفت: بنویس برم پیش ارتوپد. دفترچه بیمه شو مهر کردم و رفت. چند دقیقه بعد اومد و گفت: من گفتم برام عکس بنویسی پس کجا نوشتی؟ گفتم: شما گفتین ارتوپد، حالا عکس براتون بنویسم؟ گفت: از کجا؟ گفتم: من چه میدونم؟ در حالی که سرشو تکون میداد و از مطب بیرون میرفت گفت: مسخره است!

203. دفترچه بیمه روستایی مریضو مهر کردم تا بره پیش متخصص و علت ارجاعو نوشتم ادامه درمان. چند دقیقه بعد مریضه برگشت و گفت: چرا نوشتین برای ادرار درمانی؟!

204. مرده با درد شکم اومده بود. گفتم: قبلا هم سابقه داشتین؟ خانمش گفت: آره دو ماه پیش عفونت ریه داشت! گفتم: خب الان که عفونت ریه نداره. گفت: میدونم اما شغلش هنوز همونه!

205. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا گاز هم بنویس. گفتم: گاز آزاده. گفت: پس چرا براش پول میگیرن؟!

206. (۱۳+) خانمه گفت: هروقت هوا سرد باشه و برم بیرون فورا لرز می‌کنم. فکر کنم یه جای بدنم یه سوراخ داره سرما میاد تو!

207. (۱۸+) خانمه گفت: چند روز پیش سقط کردم. گفتم: چند ماهتون بود؟ گفت: شش هفته. گفتم: بهتره به این زودی دوباره باردار نشین، یه مدت قرص بخورین. گفت: لازم نیست. شوهرم یه شهر دیگه سر کاره الان چهار ماهه که اصلا خونه نیومده!

208. ساعت حدود دو صبح بود و درمونگاه غلغله. راننده آمبولانس از اتاقش اومد بیرون و گفت: چه خبره؟ چرا این قدر شلوغه؟ گفتم: نمیدونم. زیر لب یه چیزی خوند و گفت: یه ورد خوندم تا صبح فقط یه مریض دیگه میاد! تا حدود سه بیدار موندم و مریضی نیومد و خوابیدم. صبح چند دقیقه پیش از این که پزشک شیفت صبح بیاد یه مریض دیگه اومد!

209. (۱۸+) چوبو برداشتم تا گلوی دختره رو ببینم که گفت: لطفا تا ته فرو نکنین!

210. به پیرمرده گفتم: فشارتون سیزدهه در حد خوردن قرص نیست. گفت: پس در حد چیه؟!

211. پیرزنه گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. میدونی که من از کدوم قرصها میخورم؟ گفتم: من از کجا باید بدونم؟ گفت: از اونجا که درسشو خوندی!

212. مرده دخترشو آورده بود و گفت: یه آمپول هم براش بنویس. دختره گفت: ببینین دکتر! شما تجربی خوندین من هم دارم تجربی میخونم، آمپول نمیخواد دیگه!

213. پیرمرده داروهایی که تازه براش نوشته بودم آورد و گفت: اینهارو هم باید بندازم توی آب جوش و بخورم؟ گفتم: من چنین چیزی براتون ننوشتم. کدومو میگین؟ یه نگاه کردم و گفتم: نه پدرجان! اینها پنبه الکله برای آمپول هاتون!

214. پیرزنه گفت: یادم رفت پوسته قرص فشارمو بیارم برام بنویس. گفتم: قرصتون چند میلی بود؟ گفت: نه چند میلی نبود. گرد بود یه خط هم وسطش بود!

215. مرده با مسئول پذیرش بحثش شد. وقتی اومد توی مطب گفت: آخه من که مرض ندارم بیام اینجا، مریضم که میام!

216. صبح رفتم توی یه مرکز شبانه روزی. خانم دکتری که شب پیش شیفت بود گفت: به نظر شما با این مسئول پذیرش چکار کنم؟ گفتم: چطور؟ گفت: دیشب ساعت دو از خواب بیدارم کرده و میگه یه نفر اومده و میگه من چندتا گوسفند دارم یکی شون از صبح ادرار نکرده!

217. مَرده گفت: چند روزه نفس که می کشم قفسه سینه ام درد میگیره. گوشیو گذاشتم جاهای مختلف قفسه سینه اش و گفتم نفس بکشه و یه سری معاینات و سوال و بعد هم نسخه شو نوشتم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: من که زیاد درس نخوندم میدونم قلبم کجاست این که مثلا دکتره نمیدونه!

218. نسخه خانمه را که نوشتم یه دفترچه دیگه گذاشت روی میز و گفت: هرچقدر به دخترم گفتم بیاد پیشتون گفت من روم نمیشه حالا میشه براش دارو بنویسین؟ گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: الان پونزده سالشه توی بینیش اصلا مو نداره!

219. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه ایستاد. شوهرش رفت جلو و گفت: چند کیلوئی؟ خانمه اومد پائین و گفت: هیچی! خرابه، بیا بریم!

220. یه نفرو آوردن توی مرکز شبانه روزی و گفتن موقع خوردن غذا یه قطعه بزرگ گوشت توی گلوش گیر کرده. کارهای ابتدایی که میشد اونجا انجام داد (مثل مانور هایملیخ و ...) انجام دادیم و فایده ای نداشت. مرده داشت سر و صداش بلند میشد که نفسم گرفت و دارم خفه میشم و یه کاری بکنین و ... به ناچار به راننده آمبولانس گفتم ببردش بیمارستان. چند دقیقه بعد راننده زنگ زد و گفت: از دست انداز اول شهر که رد شدم لقمه رفت پایین، ببرمش بیمارستان یا برش گردونم؟!

221. راننده آمبولانس یه جعبه شیرینی آورد و گفت: اینو به مناسبت روز پزشک براتون خریدم. تشکر کردم و با بقیه همکارها شیرینی ها را خوردیم. بعد که تموم شدن گفت: الکی گفتم اینو برای تولد بچه ام خریده بودم!

222. نسخه پیرمرده را که نوشتم گفت: نمیشه همش خودت بیایی اینجا؟ چندتا دختربچه و پسربچه ریختن اینجا و میگن ما دکتریم!

223. یه زن و شوهر نوزادشونو برای معاینه اولیه آوردن. دیدمش و گفتم: مشکلی نداره. پدرش گفت: دیگه تا کِی واکسن نداره؟ گفتم: دو ماهگی. گفت: اون وقت از کجا بفهمیم دو ماهش شده؟!! (خدائی یه لحظه شک کردم درست شنیدم یا نه؟!)

224. به دختره گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: نه. مادرش گفت: چرا داره هنوز شروع نشده!

225. به مرده گفتم: دل درد بچه تون چه زمانیه؟ گفت: از نیم ساعت پیش از خوردن غذا شروع میشه تا نیم ساعت بعد از خوردن غذا!

226. به مرده گفتم: براتون یه شربت مینویسم .... گفت: پس قرص سرماخوردگی نمینویسین؟ گفتم: چرا. گفت: چندتا کپسول هم بنویس. گفتم: نوشتم. گفت: من که تا آمپول نزنم اصلا خوب نمیشم. از مطب که رفت بیرون به همراهش گفت: این چه دکتریه؟ همه شو که خودم گفتم! (خب مهلت بده برادر من!)

227. (۱۸+) خانمی که اخیرا توی دو بیمارستان مختلف دو عمل جراحی مختلف انجام داده بود گفت: بیمارستان اولی خیلی خوب بود. مثلا پرستارهاش اون قدر قشنگ رگ میگرفتن که من اصلا نمیفهمیدم. اما توی بیمارستان دومی تا میخوابیدی روی تخت هل میدادن توش!

228. به خانمه گفتم: دهنتونو باز کنین. گفت: نمیخواد! صبح خودم توی آینه دیدم. یه چرک گنده روی این لوزه ام بود! شوهرش گفت: خب حالا دهنتو باز کن ببینه. گفت: خب برای چی؟ میخواد ببینه بعد بگه چرک داره. من که خودم دیدم میگم چرک داره!

229. پیرزنه گفت: از وقتی چشممو عمل کردم خیلی سرما میخورم. فکر کنم از همین سوراخی که توی چشمم درست کردن سرماها میرن توی بدنم!

230. برای خانمه دارو نوشتم و دفترچه شو دادم بهش. گفت: یه آزمایش کامل هم میخوام بدم. نوشتم. گفت: یه سونوگرافی از پستان هم برام مینویسی؟ نوشتم. گفت: یه سونوگرافی تیروئید هم بنویس اما توی یه برگ دیگه. گفتم: خب چرا یک جا انجامشون نمیدین؟ گفت: آخه مرکزی که برای سونوگرافی پستان میرم فقط مخصوص پستانه. نوشتم. گفت: حالا توی یه برگ دیگه یه سونوگرافی رحم و ضمائم بنویس. گفتم: اینو دیگه چرا جدا بنویسم؟ گفت: اون مرکزی که برای سونوی تیروئید میرم اصلا دستگاه سونوی رحمشو قبول ندارم!

231. درحال دیدن مریض بودم و هر چند ثانیه یک بار صدای یه خانم میومد که میگفت: بگی حالم خیلی بده ها! مریض که رفت بیرون یه پیرمرد اومد و نشست روی صندلی. گفتم: بفرمائید. گفت: حالم خیلی بده!

232.  شیفت شب بودم و درمونگاه غلغله بود. ساعت حدود دو بالاخره مریضها تموم شدند و رفتم توی اتاق استراحت و بلافاصله از هوش رفتم. ساعت حدود چهار با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم و دیدم خانم مسئول پذیرش زنگ زده. وقتی جواب دادم گفت: ببخشید دو سه بار زنگ اتاق استراحتو زدم و بیدار نشدین. عذرخواهی کردم و رفتم و مریضو دیدم. سه شب بعد دوباره با همین خانم شیفت بودم و دوباره همین اتفاق تکرار شد! وقتی مریضو دیدم و رفت، رفتم دم پذیرش و  گفتم: شرمنده اصلا سابقه نداشت من اینطور خوابم سنگین بشه. حالا دوبار پشت سر هم و هردوبار هم توی شیفت شما. گفت: من خوشحالم که وجودم این قدر بهتون آرامش میده که راحت میخوابین!

233. یکی از خانمهای مسئول تزریقات (که چند ماه پیش بعد از مدتها درگیری قضائی از شوهر معتادش جدا شده بود و حضانت دختر پنج شش ساله شو هم گرفته بود) اوقاتش تلخ بود. گفتم: چی شده؟ گفت: دیروز با ... (دخترش) رفتیم ... (یکی از گردشگاههای طبیعی نزدیک ولایت) که دیدیم یه عروس و داماد با ماشین عروس اومدن و با اقوامشون با یه فاصله حدودا صد متری از ما شروع کردند به رقصیدن و .... دخترم گفت: بریم تماشا؟ گفتم:من که حوصله شو ندارم خودت برو ولی خیلی مواظب باش. رفت و برگشت و دیدم همچنان داره میخنده و میرقصه. گفتم: چیه؟ گفت: عروسی بابام بود!

234. یک بچه شش ماهه را با اسهال آوردند. به مادرش گفتم: غذا هم بهش دادین یا فقط شیر خودتونو میخوره؟ گفت: بهمون گفتند از شش ماهگی دیگه باید بهش غذا بدیم. دیشب  پدرش رفت نون خامه ای خرید با بچه با هم خوردیم!

235. بچه تا اومد توی مطب فشارسنجو نشون داد و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این دستگاهه! نسخه شو که نوشتم و داشت میرفت بیرون چشمش افتاد به دستگاه حضور و غیاب و گفت: مامان! این چیه؟ مادرش گفت: این وسیله است!

236. مرده گفت: دیشب از خواب پریدم دیدم نفسم داره تنگی میکنه. به خودم گفتم نکنه میخوام کرونا بگیرم؟ یه ماسک زدم و خوابیدم!

237. (18+) یک شیفت شب وحشتناک را گذروندیم. صبح فردا خانم مسئول داروخونه که میخواست شیفت را به همکارش تحویل بده گفت: دیشب آقای دکتر تا صبح منو ترکوند!

238. مرده با دندون درد اومده بود. بهش گفتم: وضع دندونهاتون خرابه پیش دندون پزشک نرفتین؟ گفت: برادرم دانشجوی دندون پزشکیه. منتظرم درسش تموم بشه!

239. خانمه گفت: برام پنی سیلین بنویس. گفتم: تا حالا پنی سیلین زدین؟ گفت: نه. گفتم: خب پس ممکنه حساسیت داشته باشین. گفت: نه حساسیت ندارم سرما خوردم. شوهرم سرما خورده بود از اون گرفتم!

240. به خانمه گفتم: دلتون چه مواقعی درد میگیره؟ گفت: وقتی که جای شما خالی میرم توی دستشوئی!

241. پرونده داروهای بهداشت روان خانمه را نگاه کردم و گفتم: ظاهرا خیلی وقته که نیومدین قرصهاتونو بگیرین. گفت: آره از دفعه پیش که اومده بودم اینجا دیگه نیومدم!

242. مرده با یک توده چربی روی صورتش اومد و گفت: این فرم را مهر کن میخوام برم پیش متخصص اینو درش بیاره. درحال مهر کردن پرسیدم: درد که نداره؟ گفت: نه خانمم اصرار داره که درش بیارم وگرنه من مشکلی باهاش ندارم. شما به خانم خودتون نگاه نکنین که قیافه تون اصلا براش مهم نیست خانم من خیلی براش مهمه!

243. نسخه مرده را که نوشتم گفتم: دیگه مشکلی نداشتین؟ گفت: نه! فقط دارم کم کم پیر میشم. میتونی کاری براش بکنی؟!

244. برای خانمه نسخه مینوشتم که تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشت و گفت: من الان توی دکترم بگذار وقتی اومدم بیرون بهت زنگ میزنم!

245. پسره گفت: برام فرم ارجاع مهر کنین برای دکتر گوش و حلق و بینی. البته من فقط با قسمت گوشش کار دارم!

246. دختره گفت: چند شبه که این سوراخ بینیم کویره اون یکیش دریا. شب بعد جاشون عوض میشه اون میشه کویر این میشه دریا! (ببخشید دریا خانم!)

247. پیرزنه گفت: از چند روز پیش دستم اون قدر درد میکنه که اصلا نمیتونم راه برم!

248. گلوی بچه را که نگاه کردم مادرش گفت: میشه یکی از این چوبها را برداره؟ گفتم: بفرمائید. بچه چوبو برداشت و بعد به چراغ قوه اشاره کرد و گفت: اینو هم میخوام!

249. خانمه گفت: یبوست دارم. هفته ای یک بار میرم دستشوئی و فقط چندتا نقل می‌گذارم کف دستشوئی!

بازی وبلاگی

سلام

باتوجه به اینکه دوستی که سفارش بازی وبلاگی را دادن به دلیل ابتلا به بیماری کرونا در منزل بستری هستند گفتم زودتر این پست را بگذارم تا شاید کمی گلودردشونو فراموش کنن!

خیلی فکر کردم که چه بازی بگذارم که هم تکراری نباشه و هم ولایت و ما رو لو نده تا این که بالاخره به یک ایده مسخره رسیدم!

تعداد خاطرات جمع شده هم به عدد هشت رسیده و ان شاالله به زودی یک پست جدید می‌گذارم!

پس این شما و این هم عکس در خونه ما!!

هر کسی که مثل من اهل کارهای بی مزه بود میتونه توی این بازی شرکت کنه 


خاطرات (از نظر خودم) جالب (249)

سلام

1. به خانمه گفتم: ساکن کجا هستید؟ گفت: روستای .... گفتم: اونجا که خودش پزشک داره چرا اومدین اینجا؟ گفت: شوهرم گفت دکترهای اینجا بهترند گفت وقتی توی اون درمونگاه سرماخوردگی منو تونستن خوب کنن حتما اسهال تو را هم میتونن خوب کنن!

2. به مرده که بچه شو آورده بود گفتم: کپسول میخوره براش بنویسم؟ گفت: این سنگ هم براش بنویسین میخوره فقط بهش نگین آمپول بزن!

3. (14+) دوتا سرباز نیروی انتظامی اومدند و یکیشون گفت: با ماشین پلیس توی خیابون گشت میزدیم که دلم درد گرفت. بعد از معاینه بهش گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه نمیزنم. اون یکیشون گفت: خب یه آمپول میزدی ما هم یه سیاحتی میکردیم!

4. خانمه گفت: یبوست دارم. هفته ای یک بار میرم دستشوئی و فقط چندتا نقل می‌گذارم کف دستشوئی!

5. به پسره گفتم: سرفه هم دارین؟ گفت: دارم ولی خیلی کم. برادرش که همراهش اومده بود گفت: خیلی کم؟ تو دیشب تا صبح پدر منو درآوردی نگذاشتی بخوابم حالا میگی خیلی کم؟!

6. به بچه گفتم: سرفه هم کردین؟ گفت: بله. پدرش گفت: من از صبح تا حالا کنار تو بودم. تو کی سرفه کردی که من نفهمیدم؟ بچه گفت: همون موقع که تو سرت توی گوشی بود!

7. نسخه بچه را که نوشتم مادرش گفت: پوست لبش را هم می کَنه. چکار کنم؟ گفتم: چندوقته؟ گفت: از وقتی فهمیده به این میگن لب و به اینجاش میگن پوست داره پوستشو می کَنه!

8. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: قرصهای فشارمو هم بنویس. گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: از همونها که میخورم!

9. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم که گفت: این خطهائی که روی کاغذ میکشین علامتهائی هستن که فقط شما و داروخونه تون ازش سردرمیارین درسته؟

10. قرار بود برم به یکی از مراکز دوپزشکه. صبح سوار ماشین شدم و بعد رفتیم دم خونه خانم دکتری که تازه اومده بود طرح و من تا به حال ندیده بودمش. بعد با هم رفتیم توی درمونگاه و هرکدوممون رفتیم توی مطب خودمون. یکی دو ساعت بعد دیدم خانم دکتر اومد توی مطب. گفتم: بفرمائید خانم دکتر! گفت: فقط میخواستم عرض ادب کنم! ببخشید اون موقع که من سوار ماشین شدم شما رو نمیشناختم!

11. خانمه با دخترش اومده بود. بهش گفتم: آمپول میزنین؟ به دخترش گفت: به بابا زنگ بزن بگو میخواد آمپول بنویسه. بزنم؟!

12. (15+) مامای مرکز اومد پیشم و گفت: یک خانم باردار اومده و میخواد این آمپولو بزنه اشکالی نداره؟ گفتم: نه هیچ عارضه ای توی بارداری نداره. گفت: البته یک عارضه داره. گفتم: چی؟ گفت: آدم ک..ش سوراخ میشه! (اون قدر فکر کردم تا یه چیزی یادم بیاد و این پست را کامل کنم که این خاطره از زمان طرح یادم اومد! این خانم ماما هم بعد از طرح استخدام شد و الان یک پست مهم توی شبکه داره (البته توی یک شبکه دیگه)

پ.ن1. بعد از مدتها دوتا فیلم خوب دیدم اون هم تقریبا پشت سر هم. متری شش و نیم (ایرانی) و انگل (کره ای) گرچه پایان فیلم انگل خیلی برام عجیب و غریب بود اما درمجموع از فیلم خوشم اومد.

پ.ن2. یک فروند یاکریم اومد و توی تراس خونه لونه ساخت. خیلی سعی کردیم زیاد توی تراس نریم اما گاهی لازم بود که بریم. پرنده بیچاره هم معمولا تخمشو رها نمیکرد. تا این که تخمش جوجه شد و جوجه بزرگ شد و بالاخره پرواز کرد و رفت. بعد دیدیم چوبهای لونه اش داره کمتر و کمتر میشه و چند روز بعد فهمیدیم توی تراس خونه باجناق دوم لونه شو برپا کرده!

پ.ن3. توی خونه ما معمولا روز دختر را جشن نمیگیریم. اما امسال که یکی دوتا از دوستان مجازی یادآوری کردند موقع برگشتن از سر کار رفتم دو سه تا قنادی تا یه کیک بگیرم اما تموم کرده بودند. تا این که بالاخره توی یک قنادی یک کیک کوچیک پیدا کردم. گفتم: لطفا این کیکو بدین. فروشنده گفت: کدوم یکی؟ گفتم: یکی که بیشتر نمونده! کیکو گرفتم و رفتم خونه و چند دقیقه بعد دیدم عسل ازش عکس گرفته و با گوشی قدیمی خودم توی واتس آپش استوری کرده و ازم تشکر کرده! بعد هم گفت: هرسال من این عکسهای این طوریو میدیدم و حسرت میخوردم! حالا یه کم اونها حسرت بخورن! تا چند روز هم کیک توی یخچال بود و دلش نمیومد کیکو بخوره!

بازی وبلاگی

سلام

یکی از دوستان برام کامنت خصوصی گذاشته که: خیلی وقته بازی وبلاگی انجام ندادیم. لطفا یک بازی بگذارین تا انجام بدیم!

راستش من هیچ وقت اهل این حرفها نبودم اما حالا چون ایشون خواستند گفتیم چشم.

حالا کسی بازی خاصی به ذهنش میرسه که بگذاریم اینجا؟

پ.ن1. منو از درمونگاهی که معدن خاطرات بود برداشتن. خیلی منتظر شدم که یک پست خاطرات بگذارم اما توی مراکزی که این روزها میرم خبری از اون خاطرات نیست و تا به حال فقط ده مورد جمع شده. ان شاءالله به زودی.

پ.ن2. باجناق اول چند روزیه که با زن و بچه اش رفته اند مسافرت. چند روز پیش آنی دم در خونه بوده که یک خانم میاد پیشش و بهش میگه: چند هفته دیگه عروسی پسرمه. توی این محله براش دنبال خونه میگردیم. توی آپارتمان شما خونه خالی هست؟ آنی هم میگه: نه هیچ کدومشون خالی نیستند. خانمه میگه: اما توی این چند شب گذشته چراغهای اون یکی واحد اصلا روشن نشده! از اون شب هرشب که میریم گلدونهاشونو آب بدیم چراغهاشونو هم دو سه ساعت روشن میگذاریم!

پ.ن3. عسل چند روزه که تعطیل شده. چند روز پیش وقتی رفتم دم مدرسه شون تا بعد از امتحانش بیارمش خونه میگه: بابا! یه ماشین میخری شاسی بلند، جلوش تلویزیون داشته باشه، پشت صندلی های جلو هم تلویزیون داشته باشه، سقفش هم باز بشه! میگم: چشم. فقط پولشو از کجا بیاریم؟ میگه: خب این ماشینو میفروشی اونو میخری! میگم: این ماشینو هم که بفروشیم کلی پول کم داریم که بتونیم چنین ماشینی بخریم. میگه: یعنی این ماشینمونو هشت میلیارد هم نمیخرن؟! میگم: هنوز نه!

پست اقتصادی

سلام

به نظر شما چرا چند ساعت بعد از این که من این معر را توی گروه شبکه گذاشتم حقوق فروردین ماه ما پرداخت شد؟!

دوش دیدم به خواب رویایی

رفته ام من به جای زیبایی 

ناگهان گشت بهر من واریز

مبلغی پول از فلان جایی

بعد از آن از برایم S آمد

ما سفر می‌رویم می آیی؟

گفتم آخر شما؟ بگفت سریع

هستم از بچه‌های بالایی

پولشان را سریع پس دادم

گفتم آخر چه کار بیجایی

آن قَدَر بهر ما حقوق دهند

که ندارم نیاز بر جایی

هر دو ماهی سفر رویم آن هم

جای عالی رَوَم نه هرجایی 

دفعه پیش جایتان خالی

رفته بودیم ما به هاوایی

پیش از آن هم ببود مقصد ما

ینگه دنیا یا اروپایی

آن قَدَر بهر ما بریزد پول

خجلیم از امور مالایی (!)

آن قَدَر پول در حسابم هست

که حسابم نداردش جایی

با دو پاداش و پول کارانه

خانه ای میکنیم بنّایی

بهر من و عیال وابسته

رایگان گشته است هرجایی

بهر درمان سالک و MS

یا که درمان ایدز و نازایی

غرق گفتن بُدَم که یک ضربه

آمدش بر سَرَم ز دمپایی

بعد از آن ضربه هم صدای عیال

ناگهانی بیامد از جایی

گوئیا باز خواب میبینی

بس که در خواب ژاژ میخایی

پ.ن۱. فکر نمی‌کنم خانم نسرین و خانم مهربانو نیازی به معرفی داشته باشند و حتما میدونین که این دو عزیز از سالها پیش با همکاری دوستانشون به دنبال جمع آوری کمک برای بعضی از افرادی هستند که در زندگی دچار مشکلات ناخواسته اقتصادی شدن و به هر دلیلی قادر به برطرف کردن نیازهای اولیه زندگی شون نیستند.

چنین اتفاقاتی ممکنه برای هرکدوم از ما هم رخ بده و بعید نیست یک روز ما هم به کمک دیگران نیاز پیدا کنیم. پس چه خوبه حالا که توانایی شو داریم ما هم دست یاری به سمت این دوستان دراز کنیم و تا هرجایی که برامون امکان داره در این کار خیر سهیم باشیم. از چند روز پیش این دوستان کار جدیدی را شروع کردن که با مراجعه به وبلاگشون بیشتر در جریان کار قرار میگیرین.

پ.ن۲. دوست گرامی و قدیمی سرکار خانم دکتر نفیس. گرچه مدتهاست پست جدیدی توی وبلاگتون نگذاشتین و از ما هم یادی نمی کنین اما ما همچنان جویای احوالتون هستیم. مادر شدنتونو از صمیم قلب بهتون تبریک میگم و برای شما و خانواده تون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم. 

پ.ن۳. عسل درحال گذروندن امتحانات پایان سال تحصیلیه. از فروردین ماه که به صورت حضوری رفت مدرسه می‌دیدیم وقتی برمیگرده ناراحته ولی علتشو بهمون نمی‌گفت. تا این که یک روز به آنی گفته بود: من که این همه دارم درس میخونم پس چرا معلممون هر روز داره میگه شما بدترین کلاسی هستین که من تا به حال داشتم؟ آنی یک پیام به معلمشون داد و خوشبختانه دیگه اون حالت تکرار نشد.

خاطرات (از نظر خودم) جالب (248)

سلام

1. نسخه خانمه را که نوشتم یک برگ سرنسخه دیگه گذاشت روی میز و گفت: یک نوبت هم برای دخترم گرفتم. مواظب باش گم نشه تا برم خودشو بیارم!

2. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: برام آزمایش هم بنویس. گفتم: چه آزمایشی میخواین بدین؟ گفت: یه آزمایش که ببینم کی قراره شرّمون کنده بشه؟!

3. پیرمرده گفت: این قرص خوابها ضرری هم دارند؟ گفتم: بدنتون بهشون عادت میکنه. گفت: خب این که بهش عادت میکنیم یعنی ضرر داره؟!

۴. به یه بچه گفتم: دلت یه کم درد میگیره یه کم خوب میشه؟ گفت: نه یه کم درد میگیره دو ساعت خوب میشه!

5. (16+) دختره گفت: گلوم درد میکنه. چوب و چراغ قوه را برداشتم و رفتم طرفش اما همچنان ماسکش روی صورتش بود. مادرش گفت: مامان! بکش پایین تا دکتر ببیندش!

6. ظهر که رفتم سر شیفت آقای مسئول پذیرش گفت: امروز صبح خانمه بهم گفت: این خانم توی تزریقات دست بچه مو سوراخ سوراخ کرد و نتونست سِرُمشو بزنه. اگه شوهرم اینجا بود الان میرفت موهاشو میکشید!

7. پسره مادربزرگ 93 ساله شو آورده بود و گفت: الان چند هفته است که میگه از سَرَم عکس بگیرین. حالا هر دستگاهی که اینجا دارین بگذارین روی سرش و بگین عکس گرفتم تا خیالش راحت بشه!

8. گلوی بچه را که نگاه کردم مادرش گفت: میشه یکی از این چوبها را برداره؟ گفتم: بفرمائید. بچه چوبو برداشت و بعد به چراغ قوه اشاره کرد و گفت: اینو هم میخوام!

9. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: امروز صداش عوض شده. به بچه گفتم: الان جائیت هم درد میکنه؟ مادرش گفت: نه درد نمیکنه! به بچه گفتم: سرفه هم میکنی؟ مادرش گفت: نه فقط صداش عوض شده! گفتم: خانم خب شما اجازه بدین دو کلمه حرف بزنه ببینم صداش چطور شده! مادرش گفت: آهان! بعد به بچه گفت: بگو عمو! بگو بابا! بعد که بچه تکرار کرد به من گفت: حالا دیدی صداش نسبت به قبل چقدر تغییر کرده؟!

10. مرده اومد و گفت: اومدم تا برای بچه ام یک سری آزمایش کامل بنویسی ببرمش شهر. گفتم: چند سالشه؟ گفت: هفت ماهشه. گفتم: مشکلی داره؟ گفت: نه فقط کمی سرما خورده. گفتم: خب پس آزمایش کامل برای چی؟ اصلا بچه هفت ماهه مگه چقدر خون داره؟ گوشیشو از جیبش درآورد و به خانمش زنگ زد و گفت: دکتر میگه نمیشه آزمایش کامل براش بنویسم خونش کمه! نمیدونم خانمش چی گفت که مرده رو کرد به من و گفت: عکس کلی هم نمیشه براش بنویسی؟! گفتم: نه نمیشه الکی این همه اشعه بزنن به بچه که چی بشه؟ گفت: پس اقلا یه آزمایش ادرار براش بنویس!

11. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: بردمش پیش متخصص اما خوب نشد. حالا زنگ زدم به دکترش گفت یه آمپول بهش بزنین. حالا براش بنویسین تا برم بگیرم. نسخه شو که نوشتم بچه شروع کرد به گریه و گفتن: من آمپول نمیزنممممم! مادرش گفت: حالا بریم داروهاتو بگیریم شاید اصلا آمپول ننوشته باشه!

12. تب بچه را با تب گیر دیجیتالی گرفتم که بچه گفت:چه خوشگله! یکی از اینها برام بخرین! مادرش گفت: نمیشه اینها مال دکترهاست. بچه گفت: خب من هم که نمیگم حالا بخرین برای تولدم بخرین!

پ.ن1. برادر آقای صاحبخونه و خانواده اش تا آخر تعطیلات خونه ما بودند. روز آخر هم بهم میگن: همه از این چند روز تعطیلی استفاده کردند غیر از تو! روم نشد بگم چرا نشد استفاده کنم! (البته دو نکته را باید مد نظر داشت: 1. توی این چند روز دو سه تا شیفت داشتم. 2. دو وعده غذایی ما مهمون مهمونهامون بودیم!)

پ.ن2. چند روزه که با گوشی نمیتونم برای وبلاگهای بلاگ اسکای نظر بگذارم اما با کامپیوتر محل کار میتونم. از طرف دیگه برای وبلاگ های غیر از بلاگ اسکای میتونم با گوشی کامنت بگذارم نمیدونم چرا؟!

پ.ن۳. از چند هفته پیش به عسل گفته بودند روز شنبه (فردا) میرن اردو. حالا پیام دادن که اردو در حیاط مدرسه برگزار خواهد شد! کفر عسل دراومده!

خاطرات (از نظر خودم) جالب (247)

سلام

1. خانمه گفت: این بچه را چندبار آوردم دکتر و خوب نشده. یه آزمایش براش بنویس ببینم چه مرگشه؟ براش آزمایش نوشتم. وقتی میرفتند بیرون بچه از مادرش پرسید: خب حالا معلوم شد چه مرگمه؟!

2. توی یک مرکز دوپزشکهء همیشه شلوغ بودم. اما اون روز بیش از حد شلوغ شده بود و از صبح فقط درحال دیدن مریض و نوشتن نسخه بودم. اواخر وقت اداری بود که یکی از خانمهائی که پشت در ایستاده بود از یکی دیگه از خانمهای منتظر پرسید: توی اون یکی اتاق هم دکتر هست؟ اون یکی گفت: نه امروز فقط همین یکیه! درحال تعجب کردن بودم که خانم اولی آروم در اون یکی مطب را باز کرد و گفت: اهه یه دکتر دیگه هم اینجا هست و ما این همه وقت این طرف منتظر بودیم! دیگه نمیدونم واقعا از صبح در بسته بوده؟ خانم دکتر ...!

3. خانمه گفت: این بچه از چند روز پیش تب داره. گفتم: همیشه تب داره؟ گفت: تا وقتی که خوابه خوبه. تا بیدار میشه داغ میشه!

۴. راننده مرکز توی راهِ رفتن به روستا یک سی دی از ترانه های یکی از خواننده های اون طرف آب گذاشته بود. خانم دکتر دندون پزشکی که جدیدا با ما همسفر شده گفت: چه آهنگهای قشنگی گذاشتین ... و الان بیشتر از یک ماهه که ما داریم اون ترانه ها را گوش میدیم!

5. راننده یکی از مراکز هر روز که اونجا بودم حدود ساعت ده صدام میکرد و بعد که میرفتم توی آبدارخونه یک فنجون قهوه بهم میداد. من هم تشکر میکردم و میخوردم و مدیون لطفش بودم. یک روز یکی دو بار صدام کرد و چون مریض داشتم نرفتم. بالاخره برای سومین بار که صدام کرد رفتم و قهوه را خوردم و دیدم راننده شروع کرد به شستن قهوه جوشش و به خودش گفت: من که قهوه مو خورده بودم حیف بود اینو هم بریزم!

6. درحال دیدن مریض بودم که یکی از پرسنل با یک دسته کاغذ A4 اومد و گفت: این آمار منو مهر و امضا میکنین؟ باید بفرستم شبکه. چندتا شونو که مهر کردم گفت: چقدر مهرتون کم رنگ شده. بدین ببرم براتون جوهر بریزم توش. تشکر کردم و مهر را بهش دادم. چند دقیقه بعد آوردش و گفت: این مهرتون چطوریه؟ هرچقدر جوهر داشتم ریختم توش و پررنگ تر نشد! مهر را ازش گرفتم و چند نسخه باهاش مهر کردم و دیدم مرتبا داره کم رنگ تر میشه! چند لحظه بعد یکی دیگه از پرسنل با یک دسته برگه دیگه اومد و گفت: چقدر مهرتون کم رنگ شده! گفتم: خانم ... الان برد و جوهر توش ریخت اما نمیدونم چکارش کرده که کم رنگ تر شده؟! پرسنلی که تازه اومده بود مهر را برداشت و چند لحظه بهش وررفت و گفت: درست شد. اون قسمتی که توش جوهر میریزیم را برعکس گذاشته بود! (خودم بهش ور نرفتم چون درمونگاه به شدت غلغله بود!)

7. خانمه گفت: من از قطره اشک مصنوعی استفاده میکردم اما الان چند ماهه که استفاده نکردم و چشمم اذیت میشه چکار کنم؟ گفتم: خب چرا استفاده نکردین؟ گفت: آخه باردار شدم بعد روی قطره را هم خوندم دیدم مواد نگهدارنده داره!

8. خانمه گفت: امروز آخرین روز پریودمه. اما تازه امروز خونریزی پیدا کردم. این چند روز اصلا خونریزی نداشتم!

9. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: میشه انسولینمو هم بنویسی؟ گفتم: بله! از کدومشون میزنین؟ توی کیفشو گشت و بعد گفت: نیاوردمشون. همراهش گفت: خب چرا نیاوردی؟ حالا از کجا بدونه چه نوع انسولینی میزنی؟ پیرزنه گفت: من چه میدونم؟ آخه من آدمم؟!

10. پیرزنه گفت: از چند روز پیش دستم اون قدر درد میکنه که اصلا نمیتونم راه برم!

11. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: یک شربت هم برای خواهر شوهرم بنویس میخواد بره. گفتم: کجا میخواد بره؟ گفت: ان شاءالله اون دنیا!

12. توی ماه رمضان هرچقدر به خانمه گفتم: آمپول بزنین گفت: نه! روزه ام باطل میشه. هرچقدر هم گفتم آمپولش تقویتی نیست و مشکلی نداره فایده ای نداشت. روز عید فطر اومد جائی که شیفت بودم و گفت: من همونی هستم که هرچقدر بهت گفتم برام آمپول بنویس گفتی نه روزه ات خراب میشه حالا آمپول نزدم خوب نشدم!

پ.ن1. بالاخره گوشی سابقم درست شد و اونو تحویل عسل دادم. ظاهرا که دیگه هیچ مشکلی نداره. انگار فقط قسمت بود عسل هم گوشی دار بشه!

پ.ن۲. سالهاست که به جز بعضی از فوتبال ها عملا شبکه های تلویزیونی ایرانو نگاه نکردم. اما برام جالب بود وقتی چند روز پیش شنیدم بابا که همیشه با ماهواره مخالف بود هم نصّاب آورده و دیش گذاشته!

پ.ن۳. امروز دوز چهارم واکسن کرونا را هم زدم. فعلا فقط مخصوص کادر درمانه و بالای هشتاد سال!