جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

جایی برای گفتن دلتنگیها

ماجراهای یک پزشک هنوز عمومی

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶)

سلام 

ظاهرا این بار هم ولایتی های ما فعالتر بوده اند چون زودتر از دفعات قبل به قسمت دیگه ای از این سریال جومونگ رسیدیم! 

و اما خاطرات این بار: 

۱.دفعه پیش گفتم که یک نفر اومده بود و آزمایش چک آف میخواست اما دلم نیومد بنویسم که این بار ازم آزمایش چک آوت میخواستن! 

۲.یه پیرمردی برای پا درد اومده بود. وقتی نسخه شو نوشتم خانمش که همراهش اومده بود گفت: آقای دکتر اگه میشه یه شربت «اخلاق آور» هم براش بنویس! (ترجمه: اخلاط آور یا همون خلط آور خودمون) 

۳.یه خانم جوون اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر میشه یه نگاهی به این آزمایش بکنید ببینید مشکلی داره یا نه؟ 

گفتم: بسیار خوب حالا بفرمائین بشینین. گفت: آخه آزمایش مال خودم نیست مال شوهرمه! 

۴.یه دختر جوون با شصتادتا همراه اومدند توی مطب و نیومده خودشون خوابوندنش روی تخت و گفتند: آقای دکتر از صبح تا حالا ضعف و خواب آلودگی داره. رفتم و فشارشو گرفتم که طبیعی بود. داشتم فکر میکردم که چی ازش بپرسم که دختره وقتی دید همراهانش کمی دور شده اند آروم گفت: آقای دکتر قرص خورده ام که خودمو بکشم! گفتم: چی؟ گفت: کلونازپام. گفتم: چندتا؟ گفت: یکی!! 

۵.یه خانمی با لباسهائی که خدا میدونه از زمون کدوم پادشاه شسته نشده بودن با یه بچه حدودا دو ساله اومد توی مطب. 

گفتم: بفرمائین گفت: ببخشید آقای دکتر چند روزه که صبحها چندتا کرم سفید ریز (روم به دیوار) از پشتش میاد بیرون اگه میشه یه آزمایش براش بنویسین ببینیم انگل داره؟!! 

۶.از خانمی پرسیدم: سردردت هی کم و زیاد میشه؟ گفت: نه فقط هی زیاد میشه! 

۷.یه پیرزن اومده بود توی مطب و وقتی نسخه شو نوشتم گفت: بیزحمت چندتا قرص پارافین هم برام بنویس! (ترجمه: بروفن) 

۸.برای خانمی یه نسخه نوشتم که رفت داروخونه مرکز و برگشت و گفت: آقای دکتر میگه شربتشو اینجا نداریم عوضش کن. گفتم: توی نسخه شما دو نوع شربت هست کدومشو نداره؟ گفت: تو دکتری من از کجا بدونم؟! (اما خارج از شوخی مدتیه وضع داروهای توی درمانگاههای دولتی واقعا افتضاحه) 

۹.یه پسر جوونو آوردند که پاش شکسته بود و دکتر بهش گفته بود باید حداقل دو ماه توی گچ باشه اما خودش بعد از ۴ هفته گچ پاشو باز کرده بود و حالا با درد و ورم پا اومده بود. گفتم: باید برید یه عکس از پاش بگیرن. همراهش گفت: میبریم فقط لطفا یه آمپول مسکن براش بنویسین تا دردش کم بشه. براش نوشتم بعد گفتند: میشه بگین بهیار بیاد همین جا آمپولشو بزنه؟ درست نمیتونه راه بره. 

رفتم به بهیارمون گفتم که بهیارمون گفت: باشه آقای دکتر الان میام میزنم اما چرا شما زحمت کشیدین اومدین بهم بگین؟ به خود مریض میگفتین بیاد بهم بگه! 

۱۰.توی درمانگاه شبانه روزی شیفت بودم که یکی اومد و گفت: یه نفر توی خیابون بالائی تصادف کرده میشه بگین آمبولانس بیاد بیاردش؟ میخواستم بگم: طبق دستوری که به ما داده اند این کار ۱۱۵ است و نه ما اما چون مسئول پذیرش گفت: طرف آشنای ماست گفتم: باشه! 

آمبولانس رفت و مصدومو که یک موتورسوار پاشکسته بود آورد. بعد هم دو نفر رفتند و در آمبولانسو باز کردند و اونو روی برانکارد آوردند تو. 

چند لحظه بعد دیدیم یه خانم با دوتا بچه کوچیک به دنبالش اومد تو و داره جیغ و داد میکنه که: وای ......... بچه ام ........ چی شده؟ گفتیم: این به این سرعت از کجا فهمید؟ آوردیمش تو تا مصدومو ببینه و خیالش راحت بشه که فقط پاش شکسته. 

یه نگاه کرد و یکدفعه ساکت شد و گفت: این که بچه من نیست!! 

گفتیم: پس چت شده بود؟ گفت: آخه دمپائیهای توی آمبولانستون شکل دمپائیهای پسر من بود!!! 

۱۱.به پیرزنی که با اسهال و استفراغ اومده بود گفتم: چیز ناجوری نخوردین که باهاش مسموم شده باشین؟ 

گفت: من که دیروز همه اش خونه علیرضا بودم چی میخوردم؟! 

۱۲.به خانمی که اومده بود توی مطب گفتم: دفترچه بیمه تون که تموم شده. اگه میخواین تا براتون نسخه آزاد بنویسم. 

گفت: مگه من دیوونه ام؟ اگه بخوام برم نسخه آزاد بگیرم که میرم پیش یه دکتر حسابی! (دفترچه  بیمه روستائی داشت که بیشتر جاها قبولشون نمیکنند) 

۱۳.از خانمی که با سردرد اومده بود پرسیدم از کی سردرد داری؟ گفت: از نصف صبح تا حالا! 

۱۴.برای یه نفر آزمایش نوشتم و گفتم: کی میتونین برین آزمایشگاه تا تاریخشو بزنم؟ 

گفت: احتمالا توی دو سه روز اخیر میرم! 

۱۵.برای یه بچه یه نسخه نوشتم که گفت: میشه یه گواهینامه هم بهم بدین؟! برای مدرسه میخوام! 

بقیه اش توی ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

روزی که «سپید» آمد + اینترنی روانپزشکی

پیش نوشت: 

سلام 

این سومین باره که دارم این مطلبو مینویسم چون دو بار نوشتم و پرید اما من طبق معمول از رو نمیرم و باز دارم مینویسم! 

طبق مذاکرات تلفنی که با خانم «خ» داشتم هفته پیش ده شماره اخیر نشریه پزشکی «سپید» به دستم رسید تا من بتونم با سبک نوشته های طنز موجود در این نشریه آشنا بشم. 

این کار هرچه باشه دست کم دو فایده برای من داشت: 

۱.فهمیدم که با یک تلفن میتونم اشتراک رایگان یک هفته در میان این نشریه را به دست بیارم و این کار رو هم کردم. 

۲.اسم واقعی بعضی از دوستانو که قبلا مطالبشونو توی وبلاگشون میخوندم فهمیدم. 

البته خودمونیم سبک نوشته های موجود در این نشریه تا حدودی با نوشته های این وبلاگ فرق میکرد اما خوب اشکال نداره خوانندگان سپید کمی هم مطالب سطح بالا بخونند!! 

امروز هم با خانم «خ» تماس تلفنی داشتیم و ایشون موضوعاتی که قراره در دو شماره آینده این نشریه بررسی بشه اعلام کردند و قرار شد اگه در این موارد موضوعی داشتم براشون بفرستم. 

الان فعلا داریم با آنی تبادل نظر میکنیم٬ اون معتقده که من هم باید با اسم واقعی خودم مطلب بنویسم و من مخالفم٬ البته شاید هم سر یک موضع حدوسط (استفاده از یک اسم خیالی) به توافق برسیم (خلاصه که فکر نکنین اگه مطلب منو دیدین فوری اسممو هم میفهمین)! 

قرار شد فردا هم خانم «خ» تشریف بیارن توی وبلاگ و ببینند هیچکدوم از مطالب توی وبلاگ به دردشون میخوره یا نه؟ 

من خودم شخصا شماره ۴ این مطلبو بهشون پیشنهاد میکنم و البته اگه وقت شد در چند روز آینده اونو مفصلتر براشون ایمیل میکنم. 

میگم حالا که قراره فردا بیان توی وبلاگ ..... عجب نشریه خوبیه این سپیدهاااااااااا .......... وای خدا چه نشریه نازی ......!!! 

آدم میخواد مثل ه...ل...و بخوردش! (من و پاچه خواری؟؟ عمرااا!!) 

و اما ..... 

مهرماه ۱۳۷۸ بود که رفتیم اینترنی بخش روانپزشکی. 

من بودم و (اگه درست یادم مونده باشه چون مطمئن نیستم) «محمدرضا» (که الان رزیدنت داخلیه) و «شهناز» (که الان خودش متخصص روانپزشکیه). 

سه نفری تختهای بخش مردان و زنانو تقسیم کردیم و دو سه روزی صبحها از تختهای خودمون شرح حال میگرفتیم که روز چهارم با یک مرد جوون و اتو کشیده توی بخش برخورد کردیم و فهمیدیم که ایشون آقای دکتر «ت» و پزشک عمومی هستند و قراره در افتتاح طرح بهداشت روان در شبکه ولایت مشارکت کنند به این صورت که دو ماه مثل یک اینترن (و البته بدون شیفت شب) در بخش روانپزشکی حضور داشته باشند و بعد بشوند رابط پزشکان شاغل در شبکه بهداشت و درمان  با روانپزشکان. 

مجبور بودیم دوباره تختها را تقسیم کنیم اما چون آقای دکتر «ت» فرمودند از مریضهای روانپزشکی مرد میترسند (!!!) اون و شهناز بخش زنانو تقسیم کردند و من و محمدرضا هم بخش مردانو. 

توی این بخش ما خودمون حق بستری کردن مریضو نداشتیم. مگر اینکه قبلا با آنکال تماس بگیریم و اجازه بگیریم! 

و اما چند خاطره از این بخش: 

۱.در یکی از اون روزهای اول (که ما هنوز به بخش زنان هم میرفتیم) از یه پیرزن شرح حال میگرفتم که میگفت: من که دوبار ازدواج نکردم که! فقط یک بار شوهر کردم. اون یک بار هم دوتا پسر داشتم و سه تا دختر. اما حالا مدتیه که یه زن و شوهر اومدن توی خونه ما و میگن ما هم پسر و عروست هستیم! هروقت هم که خواستم داد و فریاد کنم و از خونه ام بیرونشون کنم بقیه بچه هام میگن: طوری نیست مامان! ما اینجا آبرو داریم نمیخواد سر و صدا کنی. 

چون واقعا کنجکاو شده بودم از پسرش پرسیدم و او هم گفت: نمیدونم چرا مدتیه مادرمون برادر بزرگمونو دیگه به عنوان پسرش به رسمیت نمیشناسه! 

۲.مریضی بود توی بخش مردان که مدتها بود میگفت پهلوش درد میکنه. ما هم هر روز سر راند به اساتید میگفتیم و ایشون هم هر روز مشاوره ارولوژی مینوشتند و بعد که با آنکال ارولوژی تماس میگرفتیم میفرمودند: الان میام شما کدوم بخشین؟ میگفتیم: روانپزشکی! و ایشون هم میفرمودند: خب اگه وقت کردم میام! 

بالاخره یه روز که تماس گرفتم٬ اونقدر اصرار کردم تا آنکال ارولوژی رضایت داد بیاد توی بخش روانپزشکی. مریضو دید و گفت: این که احتمالا الکی میگه اما حالا یه سونوگرافی هم براش مینویسم. 

بردیمش سونو و توی اون ...... یک سنگ کلیه شاخ گوزنی درست و حسابی پیدا شد که درنهایت مریضو فرستادیم اتاق عمل. 

خیلی دلم برای اون مریض سوخت. 

۳.من شب اول و آخر مهر ۱۳۷۸ شیفت بودم و یه دخترو هر دو شب بستری کردم! 

یه دختر جوون بود با سابقه فرارهای نصف شبها از خونه و پناه بردن به خونه های مردم اون هم بدون دلیل! دیگه نمیدونم عاقبتش چی شد. 

بقیه اش توی ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

روزی که «جشن فارغ التحصیلی» آمد

پیش نوشت: 

۱.سلام 

لازمه پیش از هر چیز از لطف و محبت دوستان از صمیم قلب سپاسگزاری کنم. 

شما واقعا به من و آنی لطف دارین 

۲.دیروز با نشریه سپید تماس گرفتم و وقتی مسئول صفحات طنز شنید که من تا به حال این نشریه رو اصولا ندیده ام پس از ابراز تعجب (البته یواشکی!) از من آدرس گرفتند تا ۱۰ شماره اخیر نشریه شونو برام بفرستند تا من با سبک نوشته هاشون آشنا بشم بعد هم فرمودند حالا میریم یه نگاه دقیق هم توی وبلاگتون میکنیم شاید بشه بعضی از قسمتهاشو استفاده کرد!! 

خلاصه که به زودی مشهور میشویم اگه به زودی دیگه ازم خبری نشد بدونین یا دزدیدنمون یا وزیر شده ایم!! 

۳.من دیروز صبح رفته ام سر شیفت و امروز ظهر اومده ام خونه٬ فردا صبح هم میرم و سه شنبه ظهر میام. الانه که صدای آنی درمیاد که امروز هم که خونه ای نشستی سر کامپیوترررررر؟؟؟؟ پس بهتره زودتر نوشتنو شروع کنیم! 

قرار بود جشن فارغ التحصیلی ما اواسط تابستان ۱۳۷۸ باشه اما با مرگ خانم دکتر «م» این جشن به تعویق افتاد. 

بعد از اون هم مرگ یکی دوتا از دانشجویان پزشکی (البته نه از کلاس ما) باعث شد که در نهایت تاریخ جشن روز اول مهرماه اعلام بشه. 

ما هم با افتخار تمام تاریخ قطعی جشن را به والدین گرامی خبر دادیم و ابراز اطمینان کردیم که این تاریخ دیگه عوض نخواهد شد و آنها میتوانند روز اول مهر ما را در لباس مخصوص این جشن زیارت بفرمایند. 

اما چند روز پیش از برگزاری مراسم بود که نماینده کلاسمون (ارسلان) منو صدا کرد و گفت: میدونی چی شده؟ 

گفتم: نه! چی شده؟ 

گفت: دانشگاه اعلام کرده که این جشن باید فقط برای کسانی برگزار بشه که در طول سال ۱۳۷۸ فارغ التحصیل میشن و تو و «طهماسب» و «مجید» و یکی دوتای دیگه رو که به دلایل مختلف سال بعد فارغ التحصیل میشنو از این جشن حذف کرده اند! 

حضور در جشن اونقدرها هم برام مهم نبود اما مونده بودم باید به والدین گرامی چی بگم؟ پس بدون اینکه هیچکدوم از اون چند نفر دیگه اصولا از جریان بوئی ببرن با «ارسلان» راه افتادیم دنبال درست کردن ماجرا و بالاخره یکی دو روز مونده به جشن فارغ التحصیلی اجازه حضور خودمون و اون چند نفرو هم در جشن گرفتیم. یادمه که حتی دیگه کارت دعوت به جشن هم تموم شده بود و  ارسلان مجبور شد چندتا کارت معمولی بگیره و به صورت دستنویس اسم خودمو و اون چند نفرو توشون نوشتیم و دادیم بهشون. 

و بالاخره در روز اول مهرماه سال ۱۳۷۸ ما در جشن فارغ التحصیلی شرکت کردیم و اون لباس مخصوصو پوشیدیم (البته بدون کلاهش که نمیدونم چرا بهمون ندادند؟) خوب یادمه که کوچکترین سایز لباسو برداشتم اما باز هم کلی برام گشاد بود!! 

با وجود اینکه خودم هم میدونستم که هنوز فارغ التحصیل نشده ام و اصولا فارغ التحصیل شدن و یا نشدن من ربطی به شرکت در این جشن نداره اما یه حس خاصی داشتم که اصلا نمیتونم اونو بیان کنم (دوستان حتما این حس رو تجربه کرده اند یا به زودی تجربه خواهند کرد انشاءالله) 

از اون مراسم چندتا عکس و یه فیلم داریم که هر چند سال یکبار یه نگاهی بهشون میکنیم. 

«ارسلان» چند دقیقه ای برامون حرف زد به عنوان نماینده کلاس و همین طور آقای دکتر «آ» پدر یکی از دختران همکلاس که خودش هم استاد دانشگاه بود (البته نه توی دانشگاه ما و از قضا توی دانشگاه آنی که البته ما اون موقع اصلا همدیگه رو نمیشناختیم). 

توی ادامه مطلب دو تا عکس براتون گذاشتم. 

اولی مال تابستون ۱۳۷۲ و پایان اولین سال تحصیلی ما در دانشگاهه. 

تنها اردو به این صورت که در دانشگاه ما برگزار شد (مختلط و در پایان سال تحصیلی) و نمیدونم ارسلان چطور تونست این اردو رو جور کنه؟ 

خود ارسلان هم توی این عکس هست اما برادرش «برزو» نیست و شما نمیتونین شباهت زیاد این دو برادرو ببینین. البته یکی دوتا از اساتید هم همراه ما هستند. 

عکس دوم هم مال مراسم فارغ التحصیلیه. 

میخواستم سوگند نامه رو هم اسکن کنم که حالشو نکردم! اما به هر حال من چند ماه پیش از پزشک شدن سوگندنامه پزشکی رو خوردم!

ادامه مطلب ...

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵)

پیش نویس: 

۱.واقعا که دست شما درد نکنه! منو بگو که از چه کسانی راهنمائی میخوام! کسانیکه نمیتونن یه کلمه نظر مخالف خودشونو تحمل کنن! 

تا من باشم دیگه همه حرفها و مشکلاتمو بریزم توی خودم. فقط اگه چند هفته دیگه صدای انفجار شنیدین بدونین از کجاست! 

۲.تمام این خاطرات (جز یکی دو مورد که مال گذشته است و تازه یادم اومده و همونجا بهش اشاره میکنم مال همین دو سه هفته اخیره (ببینین ما کجا داریم زندگی میکنیم)! 

خوب دیگه بریم سراغ بخش دیگه ای از (به قول دکتر سارا) سریال جومونگ: 

۱.سال پیش توی دانشکده کنگره هاری داشتیم. از همون کنگره ها که از بهورز و کاردان تا پزشک عمومی و متخصص همه رو دعوت میکنند و طوری حرف میزنند که نه به درد پزشکها میخوره و نه بهورزها ازش سر در میارن!! 

خلاصه٬ استاد محترم که از تهران اومده بود داشت با حرارت هاری رو توضیح میداد و گفت: اگه حیوونی که آدمو گاز گرفته در دسترس باشه ۱۰ روز نگهش میداریم٬ اگه نمرد به هاری مبتلا نبوده. یکدفعه یکی از بهورزها بلند شد و گفت: ببخشید! مگه توی بدن آدم چیه که ۱۰ روز بعد از گاز گرفتن سگو میکشه؟! 

۲.از پیرمردی که شب ۲۱ ماه رمضان مسموم شده بود پرسیدم: غذای خاصی خوردین که ممکن باشه باهاش مسموم شده باشین؟ 

گفت: ما اینجا یه غذائی داریم که بهش میگیم شله زرد. میدونین چه جور غذائیه؟! (حالا شما میدونین؟!) 

۳.از مردی شرح حال میگرفتم که با سر درد اومده بود. و اون بنده خدا هم به سوالها جواب میداد. اما زنش هر ۳۰ ثانیه یک بار یکدفعه (انگار که سوزنش گیر کرده باشه) میگفت: «مغز و اعصابش» درد میکنه!! و در نهایت فهمیدیم که منظورش اینه که داروهای اعصاب میخوره! 

۴.داشتم برای یک پیرزن نسخه مینوشتم که گفت: دیروز هم اومدم اینجا برام یه آمپول نوشتن. آمپوله مال چی بود؟ گفتم: چه آمپولی بود؟ گفت: نمیدونم اسمش چی بود. خوب تو حالا بگو به چه درد میخوره؟! 

۵.دو هفته پیش ساعت ۸ شب که شیفتو از یه خانم دکتر تازه فارغ التحصیل شده تحویل گرفتم دیدم هم پرسنل و هم مریضها دارن غرغر میکنن. گفتم: جریان چیه؟ و فهمیدم که خانم دکتر محترم از تک تک مریضهاش شرح حال میگرفته و بعد با موبایل مادرش تماس میگرفته که : الو مامان! یه مریض با این شرح حال اومده چی براش بنویسم؟!!! 

۶.فشار یه پیرزنو گرفتم و گفتم: فشارتون ۱۶ است. گفت: خدا رو شکر! قبلا بالا میرفت! 

گفتم: خوب حالا هم بالاست! گفت: جدی؟! ۱۶ هم بالاست؟؟!! 

۷.یه آقائی خانمشو آورده بود و میگفت: داشت آشپزی میکرد که چاقو رفت توی دستش. اگه میشه یه عکس براش بنویسین یه وقت «کا*ندوم» دستش پاره نشده باشه!! (ترجمه: تاندون)

بقیه اش توی ادامه مطلب:

ادامه مطلب ...

روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۳)

دوباره سلام 

در این چند روزه سه خاطره دیگه از بخش داخلی یادم اومد که دلم نیومد براتون ننویسم گرچه الان با دیدن بازگشت ناگهانی «دکتر سارا» سومی را هرچه فکر میکنم یادم نمیاد!!  

اگه بعدا یادم اومد میام و اضافه اش میکنم. 

ضمن اینکه مونده بودم این پی نوشت رو توی یک پست جدا بنویسم یا نه؟ که حالا به عنوان پی نوشت این پست مینویسم. 

البته قبول دارم که چندان بامزه نیستند: 

۱۱.عجیب ترین حسی که تا حالا توی چشمهای یک نفر دیدم مربوط به زمان اینترنی داخلی بود. 

یکبار دزد رفته بود به خونه پدر آقای «ا» یکی از مستخدمین پاویون و در حین سرقت توی یک درگیری پدر ایشون رو کشته بود. وقتی از خونه شون زنگ زدند و گفتند بهش بگم بعد از چند ماه قاتل دستگیر شده توی چشماش هم غم بود و هم شادی. واقعا نمیدونم بگم چی بود! 

۱۲.یکی از وقایعی که در زمان اینترنی داخلی ما رخ داد ماجرای ۱۸ تیر بود که بعد از یک سال «سردار انصاری» از کلیه اتهامات تبرئه شد و بعد برای مدتی به ولایت ما تبعید شد! 

(این اولین باری بود که میدیدم یه آدم بی گناهو تبعید میکنند!) 

خلاصه گفتم این اول سال تحصیلی دانشجویانی که میرن به خوابگاه مواظب ریش تراشهاشون باشند (ضمنا من همچنان از هرگونه اظهار نظر سیاسی معذورم!) 

۱۳.همین الان یک لحظه یادم اومد اما دوباره یادم رفت اگه باز یادم اومد توی شماره ۱۴ مینویسمش اما به جاش یه خاطره باقیمونده بی مزه از بخش جراحی رو مینویسم: 

سرمون وحشتناک شلوغ بود٬ برای چند نفر که اومده بودند گرافی نوشتم و رفتند٬ بعد یکی از اساتید اومد و گفت: دکتر .... شما هستین گفتم: بله! 

گفت: الان توی رادیولوژی داشتند به جونت دعا میکردند که توی این شلوغی کمی اونها رو خندوندی آخه نوشته بودی از انگشت ۶۰ گرافی گرفته شود! 

۱۴.یادم اومد! 

اون موقع یه پزشک اورژانس داشتیم به نام خانم دکتر «ک» (که بعدا رزیدنتی زنان قبول شد و رفت) و هر وقت باهاش شیفت بودیم دو جمله طلائی رو فورا به کار می برد: 

۱.بچه ها! هیچ وقت جلو همراه مریض نگین «مریضتونو «لوله» (اینتوبه) کردیم» نمی فهمه منظورتون چیه ممکنه اشتباه برداشت کنه! 

۲.خوب من رفتم ۲۴۲ (شماره پاویون خواهران) کاری ندارین؟!

خوب خوشحال میشم درباره پی نوشت این پست٬ من و آنی رو راهنمائی کنین:

ادامه مطلب ...

روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۲)

سلام 

عید فطر مبارک 

با اجازه «آنی» ادامه پست رو مینویسم: 

۷.یک روز که اینترن «کاور» بخش داخلی بودم (یعنی اینترن شیفتی که توی اورژانس نمیشینه بلکه کارهای بخشها رو انجام میده) همین خانم «م» زنگ زد و خواست برم پیشش توی بخش قلب٬ من هم رفتم. 

توی بخش یه مرد جوونی بود که توی بخش روانپزشکی بستری بود اما چون مشکل قلبی هم پیدا کرده بود فرستاده بودنش بخش قلب. خانم «م» گفت: باید ببرمش اکو اما جرات نمیکنم تنها باهاش برم توی آسانسور. بیا با هم بریم. گفتم: باشه. 

رفتیم دم آسانسور. در آسانسور که باز شد رفتم تو. یکدفعه همون بیمار بخش روانپزشکی صدام کرد و گفت: تو چند سالته؟ 

گفتم: ۲۴ سال. 

گفت: ۲۴ سال از خدا عمر گرفتی٬ هنوز نمیفهمی که «خانمها مقدمند»؟ 

اگه بدونین چقدر خجالت کشیدم!!! 

۸.یک روز صبح توی اورژانس داخلی شیفت بودم که از توی بخش «کد» پیج کردند (یعنی اینکه یک مریض دچار ایست قلبی شده. در این موقع چند نفر که مسئول این کارند خودشونو به سرعت میرسونند و کارهای احیا رو شروع میکنند). 

یکی دو ساعت بعد «راند» (درس با اساتید بالای سر بیماران) تموم شد و من متوجه شدم بچه ها که دارن از بخش میان بیرون از شدت خنده در حال انفجار هستند! پرسیدم جریان چیه؟ 

گفتند: داشتیم با دکتر «ن» راند میکردیم که کد پیج کردند. یکدفعه دکتر «ن» بهمون گفت: بیائید. و ما هم دنبالش دویدیم توی اتاق بغلی. روی اولین تخت اتاق یه مریض با چشمهای بسته خوابیده بود. دکتر «ن» هم مشتشو بُرد بالا و کوبید روی سینه اش. مریض بلند شد و گفت: مرد حسابی! مگه مرض داری آدمو از خواب بیدار میکنی؟! 

دکتر «ن» نگاه افتخارآمیزی به ما کرد و گفت: ببینید! گاهی با همین ضربه دیگه نیازی به احیاء کامل نیست. در همین موقع پزشک اورژانس و بقیه کسانیکه به دلیل پیج کد اومده بودند رسیدند و پرسیدند: کی «ارست» (ایست قلبی) کرده؟ و پرستارها یه تخت دیگه رو نشون دادند! 

چقدر حیف شد که خودم این صحنه را از دست دادم. 

۹.در اون ایام تازه اشعار شاعره نابینا «مریم حیدرزاده» مد شده بود و از کنار هر نوار فروشی که رد میشدیم آوای: «من میگم .... تو میگی .....» به گوش میرسید. 

وقتی «حسین» هم به این اشعار علاقه پیدا کرد و هر روز خدا نوارشو توی پاویون برامون میگذاشت دیگه اونجا هم از دست این مریم خانوم آسایش نداشتیم! (مطمئنا اگه مسئولان میدونستن به زودی ایشون سرودن شعر ترانه های خوانندگان اون طرف آبو شروع میکنند این قدر گنده اش نمیکردند) 

۱۰.دوتا اینترن از دانشگاه ..... توی ولایت ما مهمان شده بودند که واقعا هیچ چیزی از پزشکی حالیشون نبود! یکبار نشسته بودم که یکی از پرستارهای بخش اومد و گفت: دکتر! این دکتر «ج» از کجا اومده؟ گفتم: چطور؟ گفت: الان بهش زنگ زدم میگم این مریضو توی بخش الان بهش انسولین زدیم به شدت داره میلرزه میائید ببینیدش؟ 

میگه: برای همین منو صدا زدین؟ خوب دوتا پتو بندازین روش تا نلرزه!! 

یک بار هم یک مریضو که فشار خونش یکدفعه رفته بود بالا و به ۲۱ رسیده بود٬ اونقدر بهش دارو داده بود که فشار خونش رسیده بود به ۱۰. 

پرستارها گفته بودند: ببخشید دکتر! خطرناک نیست یکدفعه این قدر فشارشو میارین پایین؟ 

گفته بود: نه! به ما گفتن فشار خون پایین تر از ۹ خطرناکه! 

پی نوشت ها در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

روزی که «اینترنی داخلی» آمد + پی نوشت(۱)

سلام 

در این یکی دو هفته کلی «گاف» از مریضها گرفتم و همه را روی یک برگه نوشته ام. (پس موضوع پست بعدی هم معلوم شد!) شک داشتم اول کدومو بنویسم اما در نهایت تصمیم گرفتم که دوباره برگردم سر خاطراتم و اون مطالبو بگذارم برای پست بعدی:  

و اما ........ 

از اول خرداد ۱۳۷۸ وارد طولانی ترین دوره اینترنی شدیم (اینترنی داخلی) که چهار ماه طول می کشید. یک ماه اینترن بخش قلب و سه ماه هم اینترن بخش داخلی. 

و اما چند خاطره از بخش داخلی در دوره اینترنی: 

۱.یک روز صبح وارد بخش داخلی شدم که دیدم حدود ۱۰ نفر «آخو*ند» دارند از یکی از اتاقهای بخش میان بیرون. یک سر و صدایی هم راه انداخته بودند که نگو. 

چون یکی از مریضهایی که باید میدیدم توی همون اتاق بود وارد اتاق شدم و دیدم یکی دیگه از آخو*ندها روی یکی از تختها خوابیده. البته با لباس بیمارستان و بدون «ع*با» و «عم*امه» بود اما کاملا مشخص بود که از همونهاست. 

از پرستاری که توی اتاق بود پرسیدم: این دیگه کیه؟ 

گفت: اما*م جمعه .... (یکی از شهرهای کوچیک استانمون) دکتر اگه بدونی از دیشب که بستری شده چه اداهایی سرمون درآورده! اول صبح هم رئیس بیمارستانو خواست و گفت: من یک اتاق یه نفره میخوام. دکتر .... «رئیس بیمارستان» هم گفت: نداریم. 

گفت: یک خط تلفن با شماره تلفن مجزا بگذارین بالای تختم. 

دکتر .... «رئیس بیمارستان» هم گفت: امکانش نیست. (اون موقع موبایل فقط مال از ما بهترون بود)

در همون لحظه حاج آ*قا پرستاری که با من صحبت میکرد رو صدا زد و گفت: یه مسکن به من بزنین من درد دارم. 

پرستار هم گفت: دکتر براتون ممنوع کرده. 

حاج آ*قا هم دستهاشو رو به آسمون بلند کرد و با حالت سوزناکی گفت: «خدایا٬ اینان با من چنین میکنند با مردم عادی چه میکنند؟»!

۲.فرامرز که یادتون هست. همون اینترنی که توی بخش جراحی یا یک ساعت سر شیفتش دیر میومد یا یکساعت زود میرفت. 

توی بخش داخلی باز با هم بودیم. دیگه کفرم از دستش دراومد و رفتم شکایتشو کردم. بررسی شد و در نهایت یک ماه توی بخش داخلی تمدید دوره شد. دلم خنک شد. 

همیشه فکر میکردم این فردا چطور میخواد مریض ببینه وقتی هیچی بارش نیست! و خیلی تعجب کردم وقتی دیدم مردم شهر کوچکی که توش مطب زده چقدر بهش اعتقاد پیدا کرده اند و فهمیدم: استقبال مردم از یک مطب الزاما نشانه سواد بالای پزشک آن مطب نیست. 

۳.یکبار یه اشاره کوچکی به دکتر «ر» کردم یادتون هست؟ 

ایشون متخصص قلب بودند و گاهی آنکال بخش داخلی. دیگه همه میدونستن هر شب دکتر «ر» آنکال باشه غیر ممکنه مریضی بدون «اکوکاردیوگرافی» در بخش بستری بشه. نمیدونم چرا دکتر به «اکو» (که البته خودش انجامش میداد) چنین علاقه وحشتناکی داشت. 

اما یه چیزی بگم که وقتی دیدم شاخ درآوردم: یه مریضو داشتیم بستریش میکردیم که دیدیم  دکتر «ر» داره از اورژانس میره بیرون. بدون اینکه اسم مریضو روی نوار قلب بنویسیم بردیم نشونش بدیم. نگاهی روی نوار قلب انداخت و گفت: چقدر شبیه نوار قلب های آقای .... شده خودشه؟ بُهت زده گفتیم: بله! گفت: نمیخواد بستریش کنین. خودش خوب میشه! 

یک بار هم پیرزنی که با درد سینه اومده بود گفت: ننه تا حالا سه بار هم رفتم پیش دکتر «ر» اکو شدم اما هیچ افاقه نکرده!! 

۴.دیگه دکتر «م» رو باید یادتون باشه. همون تقسیم کننده تومورهای ریه به «اسمال سل» و «ابرام سل»!! گفته بودم که چون خانمش دیابتی بود روی بیماران دیابتی خیلی با برنامه عمل میکرد. 

یه بار سر راند رفتیم بالای سر یه مریض. پرونده رو دید و گفت: چرا قندت رفته بالا؟ میوه خوردی؟ 

گفت: یه پرتقال! دکتر «م» پرونده مریضو برداشت. مریضو مرخص کرد و بهش گفت: فقط یه بار دیگه دم مطبم ببینمت. قلم پاتو خورد میکنم! بیایین بریم بچه ها!! 

۵.خدا رحمت کنه پدربزرگمو٬ توی بخش داخلی بودیم که به دلیل درد شدید زانو ناشی از «آرتروز» بردیمش پیش دکتر «ع» متخصص ارتوپدی که گفت (اون موقع) یک میلیون تومن میگیرم و مفصل های زانوشو عوض میکنم. 

فردا صبح دیدیم که اصلا نمیتونه راه بره! و کم کم بدتر هم شد و بالاخره فهمیدیم سندرم «گیلن باره» گرفته که بهبودش چند سال طول کشید. (خوبه صبر نکرد تا بعد از عمل! )

۶.اون یک ماهی که اینترن بخش قلب بودیم خیلی باحال بود. 

مریضهای تکراری و تر و تمیز با پرستارهایی که میگفتند: چون مریض مرد داریم اجازه داریم پرستار مرد هم بیاریم اما خودمون نمیخوایم٬ میخوایم بخشمون یه دست باشه! یکی از این پرستارها خانم «م» بود که به خاطر هیکل تنومندش مشهور بود و نمیدونم چرا چشمش منو گرفته بود! هر وقت میرفتم توی بخش سنگینی نگاهشو روی خودم احساس میکردم! 

آخرش یه بار پرسید: ببخشید شما متولد چه سالی هستین؟ چه ماهی؟ و وقتی جواب دادم گفت: جدی؟ پس من فقط چند ماه ازتون بزرگترم! 

(به پرستارهای محترم برنخوره. اکثریت قریب به اتفاقشون بسیار نجیب و سنگین (نه از اون لحاظ) بودن)! 

پی نوشت: به دستور «آنی» ادامه بخش داخلی و پی نوشت آن به پست بعد موکول گردید طبیعتا خاطرات از نظر خودم جالب هم به دو پست بعد منتقل میشود.

بازی + پی نوشت

سلام

هفته پیش به دستور «دکتر سارا» به این بازی دعوت شدیم اما چون به برخی از دوستان وعده نوشتن پست پیشین را داده بودیم انجام این بازی را به امروز موکول کردیم و برای اینکه نامردی هم نشود در این چند روز به واژه های داده شده نگاه نکردیم تا جوابی برایشان پیدا کنیم. 

امیدوارم این بار غیبت دکتر سارای عزیز زیاد طولانی نشود (همین حالا کامنت ایشان را در یک وبلاگ دیگر دیدم که امروز نوشته شده بود و خیالم تا حدودی راحت شد). 

بعد از دیدن بازی میتوانید سری هم به پی نوشتها در ادامه مطلب بزنید (البته اگر دوست داشتید): 

تو این بازی یک سری کلماتی هستند که شما باید هر چیزی درباره شون به ذهنتون می رسد بنویسین.

دریا: تکرار زیبای امواج

قهوه:داروی ا...ل! (اون هم از نوع زشت!!)

غرور:عمرا

مدرسه:برخلاف دانشگاه شاگرد اول بودم!

دفتر مدیر:زیاد نرفتم

قرمه سبزی:دست پخت «آنی» باشه خوشمزه است بقیه هم بد نمیپزند اکثرا.

ریاضی:همیشه ازش بدم اومد (همراه با فیزیک)

آهنگ:همون آهنگهایی که بقیه 20 ساله ها گوش میدن (ساسی و ...)!

ماه رمضون:یاد «ربنا» ی استاد به خیر

استخر:سوزش و قرمزی چشم

آبگوشت:نه خوشم میاد نه بدم میاد

روزنامه:زمانی مشترک بودم اما حالا دیگه عیالواری و ....

کودکی:منتظر بودم بزرگ بشم

قزوین:امیدوارم اونجا قبول نشم!

دروغ:بلد نیستم

لیسانس:سایه بان در کوزه

فوتبال:نود

قانون:برای راحتی انسان

پرواز:نههههههههههههههههه

اشک:مدتهاست با هم قهریم

ازدواج:چه انجام بدی چه نه پشیمون میشی

وبلاگ:زن دوم!!

شب:و سکوت و ناله های شب

زندگی:هنوز ندیدیم!

عشق:بزرگتر از اینیه که خیلی ها میگن

هلو:لولو بیار هلو ببر

تحصیل:در محضر کی؟

خارج:از کجا؟

خواب:کلی بهش بدهکارم

پیتزا:تنها غذایی که فلفل دلمه ای رو قابل تحمل میکنه

اینترنت:جهانی دیگر

مجلس:عروسی باشه پایه ام!

سال 88:گذشت و چیزی ازش نفهمیدیم

کتاب:میخرم و وقت نمیشه بخونم

کلم پلو:دوست ندارم

تقلب:بلد نیستم

ایران:همه چیز

ایرانسل:یکی بخر دوتا ببر

مادر:بهشت زیر پاشه

جومونگ:خلوت کننده درمانگاه 

فمنیسم : بیخود زور نزنین!    

 ببخشین اگه بیش از حد بیمزه بود حالا توجه شما را به ادامه مطلب جلب میکنم

               

ادامه مطلب ...

روزی که «فاجعه» آمد

پیش نوشت ضروری: 

این پست اصلا خنده دار نیست !! 

سلام 

توی دانشگاه ما کمتر کسی بود که دکتر «ش» رو نشناسه. یک جوون بلند قد٬ با یک ته ریش مرتب٬ ورودی ۱۳۶۶ دانشکده خودمون٬ خوش اخلاق٬ ورزشکار٬ و با سرعت عمل و «شمّ» بالینی مثال زدنی. اگه یه مریض بدحال می آوردن و دکتر «ش» میرفت بالای سرش دیگه خیالمون راحت بود که اگه زنده موندنی باشه زنده میمونه. 

وقتی دکتر «ش» فارغ التحصیل شد فورا به عنوان «پزشک اورژانس» انتخاب شد. 

(من میبینم خیلی از دوستان توی وبلاگهاشون مینویسند «جی پی» اما ما هیچ وقت از این واژه استفاده نمیکردیم) 

بگذریم ... 

اما کمتر کسی بود که بدونه دکتر «ش» مدتهاست که عاشقه. عاشق خانم دکتر «م» از دخترهای ورودی ۱۳۷۲ و با وجود چند بار خواستگاری هنوز موفق نشده رضایت پدر اونو کسب کنه. 

اما سرانجام تلاشهای او نتیجه داد و تونست با خانم دکتر «م» عقد کنه و مدتی بعد هم ازدواجشون سر گرفت. 

راستش درست یادم نیست که ازدواج اونها اواخر سال ۱۳۷۷ بود یا اوایل ۱۳۷۸. فقط یادمه روی کارتهای دعوت عروسیشون نوشته بود: 

همزمان با سالروز ولادت حضرت امام حسن عسکری (ع) ..... 

بعد از ازدواج کار و رفتار دکتر «ش» خوب که بود بهتر هم شد. برق شادی و امید به آینده رو به وضوح میشد توی چشمهاش دید. 

من با خانم دکتر «م» برخورد زیادی نداشتم اما توی همون یکی دو باری که تصادفا به هم برخوردیم مشخص بود که او هم خانم نازنینیه. 

اما در حالی که فقط حدود ۴۰ روز از ازدواج اون دو گذشته بود «فاجعه» شروع شد: 

من اون شب توی بیمارستان نبودم اما شنیدم که نیمه شب دکتر «ش» رو با تب بالا و ضعف و بیحالی شدید می آرن بیمارستان. 

ازش یه CBC میگیرن که نشون میده هر سه رده سلولهای خونیش (RBC٬WBC  و پلاکت) به شدت اُفت کرده. پس برای پیشگیری از عفونت میبرنش توی قرنطینه و بهش خون وصل میکنند ولی چند دقیقه بعد از اطراف برانول و کم کم از همه سوراخهای طبیعی بدن (گوش٬ بینی٬ و ...) خونریزی شروع میشه. 

برای دکتر «ش» تشخیص DIC میگذارند و درمان علامتیو شروع میکنند. 

من روز بعد که داستانو شنیدم رفتم سراغش ولی اجازه ملاقات ندادند. میگفتند بعدازظهر اون روز هم (که من رفته بودم خونه) توی بیمارستان اعلام کرده بودند که برای دکتر «ش» نیاز به خون هست و فورا صف طویلی از دانشجویان و پرسنل بیمارستان جلو بانک خون تشکیل شده بود. 

یکی دو هفته ای طول کشید تا دکتر «ش» که در روزهای اول تا دم مرگ رفته بود به تدریج به حال عادی برگشت و بعد هم مرخص شد. 

هنوز یک هفته طول نکشیده بود که یک روز «سعید» (که با خانواده خانم دکتر «م» آشنایی داشت) توی پاویون گفت: پدر خانم دکتر «م» رو دیدم و گفت: دخترم هم مثل شوهرش شده. 

گفتیم: نه بابا(!) اما خدا رو شکر که میدونیم خوب میشه. 

اما این بار اوضاع اون طور هم که ما فکر میکردیم نبود.

ادامه مطلب ...

یادداشت جدید

من هم فردا آپ میکنم 

منتظر باشید!! 

بعد نوشت (روز بعد) : 

بگذارید اول کمی شرمنده بشم  

حالا یه کم هم اشک توی چشمام جمع بشه  

من این پستو دیشب برای شوخی نوشتم (البته قصد داشتم که امروز آپ کنم ها !!) 

اما میخواستم امروز این پستو پاک کنم و بعدی رو بگذارم. 

ولی حالا دیگه دلم نمیاد اینو پاک کنم 

شرمنده ام کردین 

الان نوشته پست جدیدو که دیشب شروع کردم و ذخیره اش کردم تموم میکنم و میفرستمش خدمتتون 

فقط بگم 

منتظر یه نوشته خنده دار نباشید.