پیش نوشت:
سلام
تصمیم داشتم این بار یه قسمت دیگه از خاطرات (از نظر خودم) جالب رو بنویسم که یادم افتاد دهه اول محرمه و شاید بعضی از دوستان خوششون نیاد و یا بدتر از اون به جرم نوشتن یه مطلب خنده دار در این ایام از پیشقراولان استکبار جهانی و اسلام آمریکائی معرفی بشیم.
پس به ناچار فعلا با این مطلب .... (نمینویسم اون کلمه رو انگار بعضی ها بهش حساسیت پیدا کردن!!) سر کنید تا بعد از عاشورا.
ضمن اینکه دیگه به درخواست دوستان سعی میکنم پستهام کوتاه باشند به نفع من هم هست چون هر پستم تبدیل میشه به دو سه پست!!
بعد از اتمام موفقیت آمیز تسویه حساب٬ گفتند مدارکتون ارسال میشه تهران و یه شماره تلفن هم بهم دادند که تماس بگیرم اونجا و ببینم مدارکم رسیده یا نه؟
دو سه بار زنگ زدم اما از رسیدن مدارک خبری نبود و در همون زمان بود که متوجه شدم بعضی از دوستان که مدارکمونو با هم تحویل گرفتند راهی تهرانند. وقتی ازشون پرسیدم که چطور مدارک اونها زودتر از من رسیده راهی رو بهم یاد دادند که البته دیگه به درد من نمیخوره اما شاید برای شما مفید باشه. اونها گفتند که موقعی که مدارکشونو تحویل داده اند دست در جیب مبارک کرده و مبلغی به مستخدم اداره پرداخت نموده اند تا وقتی مدارکو به اداره پست برد با پست پیشتاز ارسالشون کنه.
بالاخره بعد از دو سه هفته مدارک رسید و من عازم تهران شدم. پدر بزرگوار به شدت اصرار داشتند که با من بیان و میفرمودند: تو از شش سالگی فقط مشغول درس خوندن بودی و نمیدونی توی جامعه چه خبره!! (استدلالو حال میکنین؟!)
به همین دلیل بود که دقیقا برای اینکه ثابت کنم میدونم توی این جامعه چه خبره گفتم تنها میرم.
ساعت ۹ شب روز ۲۵/۵/۱۳۷۹ بود که سوار بر اتوبوس راهی تهران شدم. خوب یادم هست که توی اتوبوس هم فیلم سینمائی «مستر بین» رو برامون پخش کردند.
صبح زود رسیدم تهران و طبق آدرسی که از پسرخاله گرامی (که یکسال پیش از من نظام گرفته بود) گرفته بودم مستقیما رفتم خیابان ایرانشهر برای انجام بقیه کارها و چون هنوز ساعت اداری شروع نشده بود یک ساعتی اون اطراف پرسه زدم.
در باز شد و رفتم داخل مدارکمو خواستن که دیدم ای دل غافل! یادم رفته کارت معافیمو بیارم!
اول گفتند برو شهرتون و بیارش! بعد که کمی دلشون به حالم سوخت شماره فاکس اونجا رو دادند و من هم زنگ زدم به پدر بزرگوار تا کارتو برام فاکس کنه. ایشون هم اول سخنرانی غرّائی در مورد اینکه دیدی حق با من بود و من هم باید باهات میومدم و ... فرمودند (ربط این دوتا مطلب که کاملا مشخصه!! این هم که چرا معاف بودم هم بماند!) و بعد هم کارتو فاکس کردند.
یادمه یه ساختمون دیگه هم رفتم. یه جائی نزدیک سفارت یونان اما درست یادم نیست کجا. ۵۰۰۰ تومان هم ریختم به حساب و سرانجام در حوالی ظهر روز ۲۶/۵/۱۳۷۹ من شماره نظام پزشکیمو گرفتم.
بعد هم برگشتم ترمینال جنوب و بعد هم ولایت.
بعد هم رفتم سراغ طرح که بماند برای پست بعدی (طولانی نشه یه موقع)
پی نوشت۱: توی چند ماه اخیر موبایلمو به اینترنت مجهز کردم و شبهای شیفت یه سری به وبلاگ دوستان میزنم اما پولش خیلی زیاد میشه برای ارزونتر شدن یه خط ایرانسل اعتباری گرفتم اما با ایرانسل بعضی از سایتها و وبلاگها و از جمله بلاگ اسکای که وبلاگ من و آنی هم اینجاست به صورت شکلهای عجیب و غریب نمایش داده میشه و قابل خوندن نیست. به مرکز ایرانسل هم زنگ زدم که نتونستن کمکم کنن.
کسی میدونه چرا؟
پی نوشت۲:عماد هم مثل خودم استعداد چندانی توی نقاشی نداره! چند روز پیش که از سر کار اومدم دیدم داره یه کاغذو خط خطی میکنه گفتم: چی میکشی؟ گفت: خونه مون.
یکدفعه دیدم یه چیزی شبیه تخم مرغ کشیده و داره با قرمز رنگش میکنه. گفتم: این چیه؟
گفت: قرص. گفتم: چه قرصی؟! گفت: قرص دیگه همون که برای آتیش سوزی خوبه!!
گفتم: من که نفهمیدم چی میکشی. گفت: ایناهاش دیگه نگاش کن ....
به سمتی که اشاره میکرد برگشتم و چشمم افتاد به .....................
«کپسول» آتش نشانی!
پی نوشت ۳: دوست خوبمون دکتر بابک منو به یه بازی دعوت کردن اما ما خیلی پیشتر از اینها به دستور دکتر سارا این بازیو خیلی مفصل تر از این انجام داده ایم ایناهاش!
پی نوشت۴: امور درمان شبکه چند روزیه که بی صاحبه چون خانم «ر» مسئول امور درمان پدرشو از دست داده و سر کار نمیاد.
خانم «ر» پزشک نیست اما واقعا خانم خوب و نازنینیه امیدوارم خدا صبرش بده
پی نوشت۵: عجب شانسی دارم من!
میخوام دیگه پستهامو طولانی ننویسم وگرنه کل این مطلب ب...ه رو توی یه پست تموم میکردم.
گرچه یکی از دوستان قول داده بود که حتی اگه من فقط بنویسم «سلام» او هم بیاد و بنویسه «علیک سلام» !!!
پیش نوشت:
سلام
بعد از برگشتن از مراسم شب یلدا و بلند شدن آنی از پای کامپیوتر بالاخره نوبت به من رسید.
اگه فردا شیفت نبودم یک دفعه آپ کردنو میگذاشتم برای فردا اما مجبورم همین امشب بنویسم چون دیگه تعداد خواننده ها داره خیلی میاد پائین (این هم از عوارض گوگل ریدره که یکدفعه بعد از آپ کردن همه دوستان با هم میان توی وبلاگ و بعد هم یکدفعه تموم میشه)
خوب دیگه اصل مطلبو شروع کنم. اگه خدا بخواد میخوام دیگه زیاد طولانی ننویسم (اما خودمونیم چرا زودتر نگفتین که پستهام خیلی طولانیه؟)
توی پست قبلی نوشتم که ماجرای پایان نامه هم بالاخره ختم به خیر شد.
وقتی نمره پایان نامه رو هم گرفتم رفتم سراغ تسویه حساب. فرم تسویه حسابو گرفتم و رفتم آموزش دانشکده که مسئولش یه نگاه به پرونده ام کرد و گفت: شما چطور میخواین فارغ التحصیل بشین وقتی هنوز اینترنی ENT رو نگذروندین؟!
یک دفعه برق از چشمم پرید
گفتم: یعنی چه؟! ENT اولین بخش من توی اینترنی بود و با نمره 18 هم پاسش کردم.
مسئول آموزش فرمودند: خوب هیچ نمره ای برات رد نشده و تا نمره ای از این بخش برات نیاد نمیتونیم تسویه حسابت کنیم!
مدیر گروه اون موقع ENT (آقای دکتر «م») دیگه از ولایت رفته بود. پس رفتم سراغ یکی دیگه از اساتید ENT که او هم گفت: تا جائی که من یادمه دکتر «م» هر ماه نمره ها رو کتبا میفرستاد برای رئیس دانشگاه.
مسئله این بود که رئیس وقت دانشگاه (آقای دکتر «ص») هم دیگه از ولایت رفته بود اصفهان.
یه روز پا شدم و رفتم اصفهان. اینقدر گشتم که مطب دکتر «ص» رو پیدا کردم و چند ساعتی معطل شدم تا اومد. وقتی جریانو بهش گفتم گفت: تو واقعا انتظار داری من اون موقعو یادم باشه؟!
خوب درواقع حق هم داشت. پس من دست از پا درازتر برگشتم ولایت!
آخرش گفتند باید هرطور شده یه نمره از ENT بیاری.
رفتم سراغ مدیر گروه فعلی و جریانو براش گفتم. درنهایت تنها لطفی که تونست بهم بکنه این بود که گفت: لازم نیست یه بار دیگه بیائی اینترنی ENT فقط آخر ماه بیا با اینترنهای این ماه دوباره امتحان بده!
همین کارو کردم و با یه نمره 17 رفتم آموزش و بالاخره فرم تسویه حسابو گرفتم و شروع کردم به گرفتن شصتادتا امضاء!
امضاءها رو یکی یکی گرفتم تا اینکه فقط یکی موند اما گفتند مسئول این قسمت رفته مرخصی و یکی دوهفته ای نیست!!
اعصابم که سر مسائل پیش اومده داغون بود دیگه عصبی تر شدم بخصوص برای اینکه من در تمام طول تحصیلم پامو توی اون قسمت نگذاشته بودم!
کدوم قسمت: دفتر نماینده مقام رهبری در دانشگاه
تا اینکه یه روز که دوباره رفته بودم ببینم حاج آقا اومده یا نه رسیدم به آقای دکتر «ی» (همون استاد راهنمای پایان نامه ام) و او هم وقتی جریانو شنید جای حاج آقا هم امضاء کرد و گفت: اگه مشکلی پیش اومد با من !! (خدا پدرشو هم بیامرزه)
و به این ترتیب من برگ تسویه حسابمو کامل کردم!
پ.ن: میخواستم این پستو تا گرفتن شماره نظام پزشکی ادامه بدم اما دیگه میگذارمش برای پست بعد.
جرات هم که نداریم بگیم ببخشید که خیلی بیمزه شد دوستان بهشون برمیخوره!!
راستی من اینجا هم هستم هاااا ....
پیش نویس:
سلام
میخواستم از این پست خلاصه نویسیو شروع کنم اما هرچقدر فکر میکنم توی این پست نمیشه از این خلاصه تر نوشت شرمنده.
مجبورین یکی دو پست طولانی دیگه رو هم تحمل کنین. هم طولانی و هم بیمزه!!
و اما من و جریان پایان نامه ام:
زمانی که وارد دانشگاه شدم تنها چیزی که اصلا بهش فکر نمیکردم پایان نامه ام بود.
بعد هم که کم کم اینقدر توی دروس غرق شدم که یادم از این مطلب رفت.
یه موقع به خودم اومدم و دیدم نصف اینترنی هم گذشته و بیشتر بچه های کلاسمون دارن کارهای اواخر پایان نامه شونو انجام میدن و فهمیدم دیر بجنبم دیگه هیچی ....!
پس افتادم دنبال پیدا کردن موضوع، یکی دوتا موضوع پیدا کردم و بردم پیش اساتید که همه شون گفتند: حالا فرضا که شما این موضوعو بررسی کردین، خوب که چی؟ چیو میخواین ثابت کنین؟! دیدم راست میگن!
آخریشون هم «تشخیص میزان مسمومیت با آلومینیم در بیماران تحت دیالیز» بود که استاد محترم فرمودند: این کارو فقط میشه با نمونه گیری از استخون همه مریضهای بخش دیالیز انجام داد. اگه حالشو داری بسم الله! و در نتیجه این موضوع هم ول شد!
یه روز یه دفعه به ذهنم رسید که ببینم چند درصد از زنان از چه روشهای پیشگیری از بارداری استفاده کردن و چرا این روشو انتخاب کرده اند؟
موضوعو پیشنهاد دادم و توی شورای پایان نامه تصویب شد. یه «پروپوزال» نوشتم و با یکی از اساتید زنان هم صحبت کردم و او هم خوشش اومد و شد استاد راهنمای من.
یه نامه از خانم دکتر «س» گرفتم که اجازه دسترسی منو به پرونده های بیمارستان و اجازه صحبتمو با بیماران بخش زنان بدن و رفتم سراغ رئیس بیمارستان که فرمودند: مگه میشه ما اجازه بدیم یه آقا هر روز بره توی بخش زنان و بایگانی بیمارستان که همه کارمندهاش خانمند؟!
جل الخالق!! چند ماه پیش که به عنوان اینترن زنان هر روز توی لیبر بودم ایرادی نداشت اما حالا مشکل دار شده بودم!
هر چقدر با خانم دکتر «س» سعی کردیم نشد که نشد و درنهایت این موضوعو هم ول کردم.
در همین موقع یه قانون هم تصویب شد که بر اساس اون هر استاد فقط میتونست در یک زمان روی یک پایان نامه کار کنه و نه بیشتر!
کارم دراومده بود اما خوشبختانه متوجه شدم یکی از اساتید گروه انگل شناسی (آقای دکتر «ی») که تحصیل کرده انگلستان بود بی پایان نامه موندهو رفتم سراغش.
آقای دکتر گفت: شما به مباحث علوم پایه علاقه دارین؟ گفتم: بعععععععععععععله چه جورررررر!!!
گفت: پس بیا این موضوعو کار کن: «بررسی امکان تشخیص بیماری کیست هیداتید به روش ایمونو الکتروفورز».
گفتم: وایییی خدا! چه موضوع نازی! من همیشه آرزوم بوده که چنین پایان نامه ای داشته باشم!!
و از فردا شروع کردم به گشتن توی بخشهای جراحی زنان و مردان برای پیدا کردن بیماران دچار کیست هیداتید (یا همون هیداتیک).
اما در حالی که استان ما یکی از قطبهای دامپروری کشور بود و هر سال شصتادتا مریض کیست هیداتیدی داشتیم یه دفعه قحطی این مریضها اومد!! و در حالی که طبق برنامه ریزی آماری باید 50 مریضو پیدا میکردم و ازشون خون میگرفتم بیشتر از 25تا پیدا نکردم!!
یکی از اساتید جراح هم که طبق دستور به عنوان استاد مشاور معرفیش کرده بودم هم هیچ کمکی بهم نکرد. فقط یه بار دکتر «م» متخصص عفونی از مطبش بهم زنگ زد که بدو بیا یه کیست هیداتیدی اومده مطبم! با آخرین سرعتی که میتونستم رفتم مطبش. گفت: خوب من باهاش کلی صحبت کردم تا اجازه داده ازش خون بگیری برو ازش خون بگیر. گفتم: شرمنده آقای دکتر! من رگ گیریم خوب نیست. میشه خودتون زحمتشو بکشین؟ آقای دکتر چنان نگاهی بهم انداخت که گفتم اگه میتونست لابد باز هم منو توی بخش عفونی تجدید دوره میکرد!
بعد هم از گوشی به عنوان «گارو» استفاده کرد و ازش خون گرفت و من هم با سرعت خودمو رسوندم به بیمارستان و قبل از اینکه خون توی سرنگ لخته بشه ریختمش توی یه لوله آزمایش
یه بار هم توی بخش جراحی زنان یه مریض پیرزن پیدا کردم که پرستارها گفتند: این مریض اونقدر بَدرَگه که ما نمیائیم ازش خون بگیریم! خودم رفتم سراغش و درحالی که هرچقدر دعا بلد بودم توی دلم میخوندم نوک نیدلو کردم توی دستش و آسپیره کردم.
نمیدونین چقدر ذوق کردم که بلافاصله خون اومد توی سرنگ! دهن همه پرستارها باز مونده بود که تو چطور از این خون گرفتی؟ من هم کلی خودمونو براشون گرفیم و گفتم: ما اینیم دیگه!!
اما همونطور که گفتم در نهایت مریضها شدند 25تا و اونهم در زمانی که همه بخشهای من تموم شده بود و باید میرفتم سراغ تسویه حساب و درنهایت مجبور شدم در یکی از تقلبهای نادر زندگیم شرکت کنم!
ادامه مطلب ...پیش نویس:
سلام
به نظر میاد پستهای من خیلی طولانیه شرمنده اما این همولایتی ها توی این چند هفته خیلی شرمنده کردند اینها رو هم بخونین قول میدم دیگه پستهامو کوتاهتر بنویسم
و حالا این شما و این هم پست جدید:
۱.به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم: وقتی سرتونو میارین پائین سردردتون بیشتر میشه؟
همونطور که صاف نشسته بود گفت: نمیدونم توی این چند روز امتحان نکردم!
۲.آقای دکتر «ا» پارسال به عنوان پزشک خانواده توی شبکه استخدام شد. اما هر دو سه ماه یه بار به یه مرکز رفت و اونجا با پرسنل و مردم دعواش شد و بعد هم معلوم شد تحت درمان روانپزشکه و درنهایت قراردادشو یکطرفه فسخ کردند.
درواقع یکی از مهمترین عواملی که باعث فسخ قرارداد آقای دکتر شد موضوع خواستگاریش از یکی از خانم دکترهای طرحی بود.
خانم دکتر گفته بود: شرمنده آقای دکتر اما من متاهلم. و آقای دکتر فرموده بودند:
خوب این که مشکلی نیست.اول از شوهرتون طلاق میگیرین بعدش با هم ازدواج میکنیم!!
۳.برای یه پیرزن نسخه نوشتم و بعد گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟
گفت: نه دیگه. ناراحتی ما فقط سلامتی شماست!!
۴.به آقائی که اومده بود توی مطب گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: الان فصل چیه؟ و وقتی دید من جواب نمیدم گفت: سرماخوردگی دیگه!!
۵.یه فرم رضایتنامه وازکتومی (لوله بندی مردان) آوردند تاییدش کنم که دیدم داوطلب وازکتومی ۶۹ سالشه. کنجکاو شدم و وقتی پرس و جو کردم فهمیدم بچه های پیرمردی بهش گفته اند به شرطی میگذاریم دوباره ازدواج کنی که قبلش وازکتومی کنی. انگار از ظاهر شدن یه وارث جدید میترسیدن (انگار وضع مالیش بد نبود)
۶.برای یه پسر بچه ۱۲ ساله سرماخورده آمپول نوشتم که گریه و زاریش بلند شد و گفت: من آمپول نمیزنمممممممممممممممممممم .
مادرش گفت: به جهنم. اینقدر آمپول نزن که تبدیل بشه به آنفلوانزا و بکشتت.
۷.به پیرزنه گفتم: شما فشار خون هم دارین؟ گفت: بله! هم «فشار» دارم هم «فشار خون» برای هر دو هم دارو میخورم!
۸.پول ویزیت پیرزنی که قسم میخورد پول نداره رایگان کردم. وقتی داشت میرفت گفت: امیدوارم جدم کمکت کنه. آخه من سیّدم البته اگه خدا قبول کنه!
۹.به پیرزنه گفتم: شما که خیلی وقته مریضین چرا زودتر نیومدین؟ گفت: حالا هم نمیخواستم بیام اما پسرم گفت: مادر الان پول توی دست و پامون نیست. اگه مُردی نمیتونم برات مراسم بگیرم دیدم مجبورم بیام دکتر!!!
۱۰.به پیرزنی که مدتی بود مرتبا فشار خونش میرفت بالا گفتم: تازگیها داروهاتونو عوض نکردین؟
گفت: نه من چند ساله همین داروها رو میخورم البته هر چند وقت یه بار دکترها عوضشون کردن!
۱۱.مریض یه خانم جوون بود که تحت درمان روانپزشک بود اما میگفت: یک هفته ای هست که حالش بدتر شده.
گفتم: یک هفته پیش براتون اتفاق خاصی نیفتاد؟
یه فکری کرد و بعد گفت:اتفاق خاصی که نه. فقط هفته پیش برادر و خواهرم با هم تصادف کردند و مردند!!
۱۲.به خانمه که میگفت: فکر کنم بچه ام انگل داره گفتم: تا حالا آزمایش بردینش؟
گفت: نه گناه داره! (آزمایش مدفوع داشت!!)
۱۳.خانمه توی یه درمانگاه روستائی اومد و گفت: برام دارو بنویس.
گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: مشکلی ندارم. فردا دارم میرم شهر و دفترچه ام هم فقط یه برگ داره گفتم حالا که دارم میرم دفترچه رو هم عوض کنم!
۱۴.برای خانمه یه نسخه نوشتم و یه آزمایش گفت: حالا اول باید برم داروخانه یا آزمایشگاه (بیمزه بود ببخشید!!)
۱۵.برای یه آقای سرماخورده نسخه مینوشتم که گفت: من با دو سه بسته کپسول خوب نمیشم لطفا بیشتر بنویس!
از مطب که رفت بیرون موبایلش زنگ زد. گوشی رو برداشت و گفت: آره کپسول برای هردومون گرفتم!
اجازه هست بریم توی ادامه مطلب؟!
ادامه مطلب ...پیش نوشت:
سلام
بالاخره مراسم اخوی گرامی به پایان رسید و دیشب هم که شیفت بودم و فردا شب هم شیفت خواهم بود پس میتوان نتیجه گرفت که همین امشب باید آپ میکردم.
پیش از نوشتن لینکهام باید از همه دوستان که در این چند روز به یاد من بودند و تبریک گفتند تشکر کنم. فقط نمیدونم چرا همه عروسیو تبریک گفته بودند در حالی که ما گفتیم که فقط مراسم عقد بود گرچه مفصل ترین عقدی بود که تا حالا دیده بودم اما به هر حال عقد بود نه عروسی!
خوب بریم سراغ بازی معرفی لینکها که نوشتنش اینقدر طول کشید که دوتاشون خداحافظی کردند!
بالاخره من هم تصمیم گرفتم که این بازی رو انجام بدم.
برای اینکه هیچ حرف و حدیثی نباشه من اسامی رو بر اساس حروف الفبا مینویسم البته به جز نفر اول که حسابش از بقیه جداست! سعی کرده ام در این پست هر از گاهی یک نکته طنز هم چاشنی ماجرا کنم که امیدوارم به دوستان برنخوره. ضمنا من این پستو پاک بکن و معذرت بخواه و .... نیستم. هر کسی اعتراضی داره کامنت بگذاره اگه حرف توهین آمیزی توش نباشه پاکش نمیکنم:
نویسنده:خانم «آن شرلی» همسر اینجانب و مادر «عماد» دارای نمایندگی یکی از شرکتهای خصوصی بیمه در ولایت و آماده ارائه انواع خدمات بیمه ای به همه دوستان در هر نقطه ایران. تحصیلات: کارشناس
بیشترین اطلاعاتو از میون لینکهام از ایشون دارم (نمیدونم چرا
)
متولد ۱۱ آبان (سالشو اگه جرات دارین از خودشون بپرسین!) داستان آشنائی و ازدواج ما مفصل بوده و در آینده در همین وبلاگ نگاشته خواهد شد. نوشته های ایشان بسیار متنوع بوده شامل خاطرات٬ شعر (من که چندان به شعر نو علاقه ندارم بر خلاف ایشان البته) و .....
ایشان دارای یک وبلاگ دیگر هم میباشند که بسیار دیر به دیر آپ میکنند و شامل خاطرات شخصی ایشان است و چون مشتری کمتری دارد ممکن است به زودی مطالبش به این وبلاگ منتقل شده و سپس حذف گردد.
نویسنده:دکتر آرزو .... (اسم کامل ایشان را در نشریه سپید دیده ایم اما بدون اجازه شان نمیتوانیم بنویسیم) یک پزشک عمومی که اخیرا وارد دوران طرح شده اند. تصادفا ایشان را کشف و لینک کردیم. از محل تحصیل و زندگی ایشان اطلاع چندانی در دست نیست و فقط با نام دوست صمیمی ایشان (هستی) آشنائیم. ظاهرا هر چند ماه یکبار کانکت میشوند٬ آپ میکنند٬ و سپس دیس کانکت میگردند و لذا اصولا نگاهی هم به کامنتهایشان نمی اندازند. مطالب ایشان هم شامل رخدادهائی است که در روز کانکت شدن رخ داده است.
بعدا نوشت: انگار ایشون مطلب منو منتشر نشده خوندن چون شروع کرده اند به آپ کردن پشت سر هم!
نویسنده:دکتر بابک طاهر رفتار پزشکی اهل یکی از شهرهای شمالی که ساکن خارج از کشور (اوکراین) میباشد .
اخیرا دوره دکترای پزشکی عمومی خود را در آن کشور به اتمام رسانده و از میان چند گزینه دستیاری زنان را انتخاب نموده است (طریقه انتخاب دستیار در این کشور را نمیدونم از خودشون بپرسین). انتخاب این رشته تخصصی و اختیار نمودن همسری غیر ایرانی این احتمال را که ایشان قصد ماندن در آن کشور را دارند بیش از پیش تقویت میکند.
مطالب ایشان قبلا «از هر دری سخنی» بود اما با شروع دوره رزیدنتی فعلا فقط در حال نوشتن خاطرات روزانه میباشند. ضمنا ایشان مدتهاست که به من قول نوشتن مطلبی درباره راسپوتین را داده اند که معلوم نیست کی به قولشان عمل کنند؟!
نویسنده:یکی از چندین باران موجود در دنیای مجازی (!) یک پزشک عمومی که در حال گذراندن دوران طرح میباشند.
نوشته های ایشان عمدتا شامل خاطرات روزانه که گه گاه به سبک نوشته های ادبی نوشته میشوند و گاهی هم کلمات قصار (از جمله به زبان انگلیسی که برای ما بیسوادان چندان قابل فهم نیست!) و یا متون ادبی میباشد. در تاریخ ۸/۸/۸۸ قراری با دوستان قدیم خود داشتند که به دلیل عدم اجابت از سوی آن دوستان به ۹/۹/۹۹ موکول شد و احتمالا در آن زمان هم به ۱۰/۱۰/۱۰۱۰ (!) موکول میگردد!
نویسنده:یک پزشک زن که نام مردانه سورنا را برای خود انتخاب کرده.
زمانی خیلی پیشتر از آنکه شغل خودم را لو بدهم خواننده وبلاگ قدیم ایشان بودم و از خواندن خاطرات روزانه ایشان در دوران اینترنی لذت میبردم بدون اینکه کامنتی بگذارم تا مبادا حرفه ام شناسائی شود!
وقتی پس از مدتها تصادفا به وبلاگ جدید ایشان رفتم متوجه تغییرات بنیادین در سبک نوشته های ایشان شدم که به مذاق من خوش نیامد بنابراین (در اقدامی که قبول دارم درست نبود) کامنت تندی برایشان نوشتم و به خاطر این تغییر سبک به ایشان اعتراض کردم و همین امر سبب شد که دیگر ایشان حتی پاسخ کامنتهای بعدی مرا هم ندهند (در همین جا رسما عذرخواهی خودم را از ایشان اعلام میدارم اصلا به من چه که هر کسی چی توی وبلاگش مینویسه؟!).
در حال حاضر مطالب وبلاگ ایشان ملغمه ای است از خاطرات٬ متون ادبی و .... و من هم یک خواننده خاموش این وبلاگ.
ضمنا اخیرا سفر ایشان به کشور پرتغال به دلیل ندادن ویزا لغو گردید که منجر به ناخشنودی عمیق ایشان شد.
نویسنده:آقای سیامک سالکی٬ساکن تهران
یکی از معدود لینکهای متفاوت من که هیچ ربطی به پزشکی ندارد.
ایشان را تصادفا کشف نموده و چون از یکی دوتا از تحلیلهای سینمائیشان خوشمان آمد لینک نمودیم. آپ کردن ایشان معمولا ماهی یک یا دوبار است و بیشتر شامل معرفی فیلم یا نوشته هائی از کارگردان ایرانی آقای مسعود کیمیائی و گاهی مطالب متفرقه میگردد.
ایشان مدتهاست که به من قول داده اند فیلم «درباره الی» را دیده و درباره نقد من از این فیلم نظری بدهند اما ظاهرا فرصت این کار را هنوز پیدا نکرده اند!
نویسنده:سارای (لابد برای اینکه با شصتادتا سارا که در دنیای مجازی هستند اشتباه نشود! چون خودشون گفتن که ترک نیستند)
یک دختر دانشجوی کامپیوتر دارای یک خانواده چهار نفره شامل پدر٬ مادر٬ سارای و لوبیا. دارای دوستی صمیمی به نام پری. به شدت پر شر و شور و پر انرژی. قراره به زودی با پری تشکیل یک زوج خوشبخت را هم بدهند البته پس از شرکت در سمیناری با همین مضمون!
ادامه مطلب را بخوانید ....
ادامه مطلب ...سلام
همچنان در حال نوشتن لینکهام هستم.
البته ۳ روزه که هیچی ننوشتم.
علتش توی وبلاگ آنی به طور مفصل توضیح داده شده پس من دیگه نمینویسم. (چون پستش عنوان نداشت نتونستم فقط همون پست را لینک کنم!)
اما خودمونیم دارم لینک مینویسم هااااااااا!
بگذارین تموم بشه بخونین حالشو ببرین! 
امیدوارم با این مدتی که یه مطلب به دردخور ننوشته ام دوستهامو از دست ندم اما باور کنین این چند روز کارمون خیلی زیاده. 
انشاءالله بعدا از خجالتتون درمیام.
پیش نویس:
۱.سلام
در چند روز اخیر٬ هر وقت که اول «عماد» و بعد «آنی» دست از سر کامپیوتر برمی دارند و نوبت به من میرسه٬ در حال نوشتن و ذخیره اسامی لینکهای وبلاگم هستم اما اگه بخوام با همین سرعت ادامه بدم کارم چند روز دیگه طول میکشه. برای همین تصمیم گرفتم تا آماده شدن اون پست با یه مطلب دیگه آپ کنم.
پستی که درواقع یه پست درخواستیه و با روال معمول این وبلاگ همخونی چندانی نداره.
۲.دیشب که داشتم درباره یکی از لینکهای وبلاگم (چرندیات یک دانشجوی اقتصادی) مینوشتم برای تقلب وبلاگ ایشونو باز کردم و در کمال تعجب دیدم که ایشون هم درباره من نوشته اند. مطلب واقعا جالبی بود و لذت بردم. قول میدم دیگه زیاد به حاشیه ها توجه نکنم! (از عوارض زیاد تماشا کردن برنامه ۹۰!) نوشته بودند که گاهی از من به عنوان برادر بزرگتر کمک میگیرند که هر چقدر فکر کردم حتی یک موردش یادم نیومد!
فقط چون این پست درباره من بود کاش این قدر غلط املائی نداشت (شرمنده آقا سید!)
و اما اصل مطلب:
دو سه شب پیش خانواده «آنی» مهمان خونه ما بودند و آخر شب من با ماشین اونها رو رسوندم به خونه شون. آنی یه برادر بزرگتر داره که با پدر و مادرش زندگی میکنه. وقتی رسیدیم سر کوچه شون برادر آنی یکدفعه بدون مقدمه پرسید: نظرت درباره پول زیرمیزی که بعضی پزشکها میگیرن چیه؟ گفتم: خدائیش در مورد بعضی از پزشکها حقشونه. گفت: چرا؟ یعنی اونقدر پول درنمیارن که خرج زندگیشونو دربیارن یا اونقدر پول درنمیارن که زندگی که حقشونه داشته باشن؟ گفتم: دومیش!
گفت: آخه توی این مملکت ما کی به حقش میرسه که اونها برسن؟ موندم که چی بگم!
گفت: من مدتیه که وبلاگتو میخونم (نمیدونستم!) هر چقدر هم توی مطالبت دنبال یه مطلب حسابی (!) مثل این گشتم پیدا نکردم حالا بیا و یه پست در این مورد بگذار. گفتم: چشم!
توی این چند روز خیلی به این مسئله فکر کردم و چند نکته به ذهنم رسید:
۱.همه پزشکها قادر به گرفتن زیر میزی نیستند و این مسئله محدود به رشته هائیه که به نوعی به اتاق عمل و یا دست کم نوعی کار عملی مربوط باشن. پس اکثریت قریب به اتفاق پزشکان عمومی و متخصصین برخی رشته ها (مثل اطفال و داخلی و ...) امکان گرفتن زیرمیزی را ندارند.
۲.بعضی از بیماران میزان تبحر پزشک معالجشونو با میزان زیرمیزی که میگیره میسنجند.
چند سال پیش بود که متوجه صحبتهای دو خانم تازه سزارین کرده شدم. اولی از دومی پرسید: زیرمیزی دکترت چقدر بود؟
دومی: صد هزار تومن.
اولی: مال من دویست هزار تومن بود! و بعد چنان بادی به غبغب انداخت انگار که .... عملش کرده!
پس شاید اگه یه پزشک بخواد از خیر زیرمیزی بگذره از طرف بیمارانش متهم به کم سوادی و یا ناشی بودن بشه و درنهایت او هم مجبور بشه همرنگ جماعت بشه.
۳.با تصویب قانون و فرستادن بخشنامه به این راحتی نمیشه این مسئله رو از بین برد. چون کسی اعلام نمیکنه که من زیرمیزی گرفته ام و در صورت شکایت بیماران هم معمولا مدرکی وجود نداره. حتی اگه بخوان شکایت کنن پزشک میتونه خیلی راحت بگه: میخواستی نیائی پیش من!
۴.زیرمیزی معمولا برای ورود به اتاق عمل و موارد مشابه گرفته میشه یعنی مواقعی که بیمار معمولا کلی پول خرج کرده و خیلی وقتها میگه: من که این همه پول داده ام. به جهنم این هم روش! از طرف دیگه معمولا توی اتاق عمل آدم نگران جون خودش یا یکی از عزیزانشه و لابد فکر میکنه اگه بخواد این پولو نده ممکنه پزشکش اونو یا عزیزشو خوب عمل نکنه پس به نوعی مجبوره که اون پولو جور کنه.
۵.من نمیتونم بگم اگه دولت حقوق پزشکها رو زیاد کنه گرفتن زیرمیزی هم تموم میشه چون همیشه افرادی هستند که طمعکارند و میخوان به هر صورت پول دربیارن. اما مطمئنا پزشکی که با حقوق و درآمد قانونی یه زندگی راحت برای خودش به هم بزنه کمتر ممکنه بره سراغ زیرمیزی و ....
۶.این جمله رو به سبک سخنان یه نفر مینویسم: حالا گیریم که پزشک به حق خودش نمیرسه٬ گناه اون آدمهای بدبختی که بیمار اون پزشک هستند چیه؟ مگه اونها مقصر کم بودن حقوق اون پزشک هستند؟
۷.من بلد نیستم زیاد جدی حرف بزنم بقیه شو شما کمک کنین و نظراتتونو بدین که خیال داداش آنی هم راحت بشه!!
پی نوشت:
۱.همین حالا یک ورژن جدید از «خاطرات (از نظر خودم) جالب» آماده است.
اگه دیدم پست بازی داره زیاد طول میکشه اول اونو میگذارم توی وبلاگ.
۲.حالا از فردا شروع نکنین هی برام موضوع بفرستین و پست درخواستی بخواین!
فقط همین یه بار بود!
۳.حالا بالاخره گرفتن زیرمیزی درسته یا نه؟!
۴.هر بار باید بگم؟
من اینجا هم هستم!
پیش نوشت:
سلام
دفعه پیش وقتی جوگیر شدم و یکی از شعرهامو گذاشتم توی وبلاگ اصلا فکر نمیکردم اینطور مورد توجه شما دوستان گرامی قرار بگیره اما لطفی که شما به من داشتین واقعا فراتر از حد انتظار من بود.
داشتم موضوعو فراموش میکردم که با دیدن پست جدید یکی دوتا از دوستان وسوسه شدم که یکبار دیگه اینکارو امتحان کنم.
این بار منتظر بیرحمانه ترین نقدهای شما هستم و قول میدم ناراحت نشم:
روزی از روزها یکی لک لک خانه ای ساخت روی انباری
تخم بگذاشت بعد از آن روزی تا که مادر شود عجب کاری!
چون که جوجه زتخم خارج شد بهر مادر نماند بیکاری
دائما بهر جوجه می آورد لقمه ای تا که سیر شد باری
لک لک ما به جوجه اش میداد لاجرم گر که داشت افساری!
تا که یک روز چون که این لک لک بال گسترد سوی انباری
دید جوجه زبام کرده سقوط وقت پرسه زروی بیکاری
چهره پر درد و بال بشکسته سوی مادر دوید با زاری
لک لک او را گرفت در آغوش کرد آرام و داد دلداری
وقت هجرت رسیده بود اما ماند لک لک زروی ناچاری
شد زمستان٬ نبد ز بارش برف زگیاه و حَیَوان آثاری
جوجه لک لک گرسنه بود اما هیچ قُوتی نبد پدیداری
لک لک از رنج جوجه اش پر درد بنگر بود در چه افکاری
عاقبت بهر جوجه اش برکند بخشی از گوشتش به منقاری
داد آنرا به خورد جوجه خود تا نگردد دچار بیماری
جوجه لک لک به گوشت عادت کرد خورد آنرا به خواب و بیداری
جوجه کم کم بزرگ گشت ولی مادرش غرق زخم و بیماری
چون به پایان رسید فصل شتا جان مادر نکرده بد یاری
لک لک افتاد بر زمین و یکی قطعه از گوشتش به منقاری
جوجه گفتا خدای من آخر تو شنیدی دعای من آری
کُشتی این مادر و شدم راحت عاقبت زین غذای تکراری .........
پی نوشتها در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...سلام
هر چقدر فکر کردم دیدم آخرین بخشهای من توی دوره اینترنی اونقدر کشش نداره که بخوام برای هر ماهش یه پست جداگانه بنویسم پس همه رو با هم مینویسم.
البته فکر نکنین این آخرین پست این وبلاگه٬ ما حالا حالاها در خدمت شما هستیم:
۱.در بهمن ماه سال ۱۳۷۸ بود که رفتم اینترنی بخش نرولوژی (مغز و اعصاب).
ما سه نفر بودیم و سه تا استاد (خانم دکتر «ج» و دوتا آقای دکتر «م»!) و قرار شد هر کدوممون هر ۱۰ روز از ماه در خدمت یکی از اساتید باشیم. در مجموع بخش اعصاب یکی از بخشهای آروم و لذت بخش بیمارستان بود. اکثر بیماران پیرمردها یا پیرزنهائی بودند که یک طرف بدنشون به دلیل سکته مغزی حرکت نمیکرد و در نهایت یا همونجا میمُردن یا به خانواده شون میگفتن: این دیگه بهتر از این نمیشه ببرینشون خونه! 
اُردرها (دستورات داروئی) ما هم توی پرونده شون همیشه تکراری بود:
کنترل علائم حیاتی-سی تی اسکن مغز-آنتی اسید-دگزامتازون-ویزیت آنکال محترم-...و بعد از برگشتن از سی تی هپارین!
ضمن اینکه از حق نباید گذشت که پرستارهای خوب و مهربونی هم داشت (فکر بد نکنین منحرفا دهه!!). 
در مجموع من اون بخشو بعد از بخش قلب در رتبه دوم قرار دادم (به خود پرستارها هم گفتم)!
اما اتفاق جالب این بخش در همون روز اول رخ داد:
روز اول بخش اعصاب زود رفتم توی بخش تا شرح حال مریضهای روی تختهامو بگیرم. همون موقع پرستارها هم داشتند مریضهای بخشو به شیفت صبح تحویل میدادند به این صورت که یکی یکی میومدند بالای سرشون و برای شیفت جدید توضیح میدادن که این مریض چشه؟ چه داروهائی گرفته؟ مثلا امروز باید بره سی تی و ....
من هم همون موقع داشتم توی یکی از پرونده های همون اتاق نُت میگذاشتم. وقتی مهر زدم پای نوشته ام یکدفعه دیدم یکی از پرستارها نگاه عجیبی بهم انداخت ..... 
استاد اومد و با او هم بیماران رو دیدیم و بعد گفت: میتونی بری.
داشتم از بخش میرفتم بیرون که دیدم همون پرستاره صدام کرد. گفتم: بفرمائین. گفت: میشه یه لحظه وقتتونو بگیرم؟ رفتم پیشش. پرستاره یه نگاهی بهم کرد و گفت: میدونین آقای دکتر؟ من فامیلیم با شما یکیه. برای همین به همه پرستارهای بخش گفتم که شما پسرخاله من هستین میشه آبروی منو نبرین؟!
(هنوز موندم که چرا گفته بود پسر خاله؟ اگه پسر عمو میگفت که منطقی تر بود!) گفتم: من اولین روزیه که میام اینجا شما از کجا منو میشناسین که درباره ام با همه هم صحبت کردین؟ گفت: اختیار دارین آقای دکتر. الان همه بیمارستان توی پرستارها صحبت از اینترنیه به نام ..... که با پرستارها خیلی خوب رفتار میکنه!! (خدا شاهده که همینها رو گفت!
)
راستش من خودم نمیدونستم چه رفتار خارق العاده ای با پرستارها داشته ام که باعث شده بود این همه بینشون محبوب بشم. یا شاید هم بقیه خیلی باهاشون بداخلاق بودند.
در نهایت اون یک ماه من شدم پسرخاله مجازی ایشون! وقتی جلو بقیه پرستارها به هم می رسیدیم کلی تعارف با هم تکه پاره میکردیم و در آخر هم به خاله مون سلام میرسوندیم. آخر ماه هم به خوبی و خوشی نسبتمون تموم شد و هرکسی رفت پی کار خودش!
از نکات جالب دیگه اینکه توی این دو سه ماه کمبود اینترن دوباره به اوج رسیده بود و من در حالی که مثلا کشیک بخش اطفال بودم اجازه داشتم کشیک یه بخش دیگه رو هم بخرم و کارهای هر دو بخشو انجام بدم!
۲.اسفند ماه ۱۳۷۸ من شدم اینترن بخش بهداشت. برخلاف دوره دانشجوئی که برای فیلد بهداشت همه کلاسو بردند و ما ۹ نفره توی یک اتاق ۴*۳ در خونه سرایداری یه درمانگاه روستائی میخوابیدیم (و توی خاطرات اون موقع یادم رفت بنویسم) این بار کلا سه نفر بودیم.
من٬ محمدرضا (که الان رزیدنت داخلیه)٬ و راحیل (که الان رزیدنت زنانه).
ما رو فرستادند پیش آقای دکتر «خ» که اون موقع معاون فنی رئیس مرکز بهداشت استان بود.
دو سه روزی همونجا برامون کلاس گذاشت و بعد من و «محمدرضا» رو فرستادند یکی از روستاهای دورافتاده تا همونجا بیتوته کنیم و «راحیل» رفت یکی از روستاهای نزدیک افتاده (!) تا شبها بتونه برگرده خونه.
اونجا هم اتاقک سرایداری رو دادند به ما دوتا. بعدازظهر همون روز بود که «محمدرضا» گفت: من که حاضر نیستم یک ماه از عمرمو اینجا تلف کنم و زنم توی خونه تنها باشه. رفت لب جاده و ماشین گرفت و رفت. و «ربولی» موند و حوضش!
اون موقع یه پزشک طرحی اصفهانی اونجا بود که با زن و دخترش اونجا زندگی میکرد و مدعی بود توی دوران دبستان همکلاس «شهرا.م صو.لتی» بوده (راست و دروغش پای خودش).
من که هیچوقت رنگ خونه ایشونو ندیدم اما بیشتر شبها رو با دو کاردان اونجا بودم. یه پسر اهل «فولادشهر» که الان هم توی بیمارستان همونجا کار میکنه و یه پسر اهل «مازندران» که دوران سربازیشو طی میکرد و روزهای تعطیلو هم همونجا میموند و میگفت در همه روزهای تعطیل فقط از صبح تا شب یه نوار از «ها.ید.ه» گوش میکنه!
یه بار هم از یکی از پرسنلشون پرسیدم: جمعیت این روستا که حتی از روستاهائی که میرین سیاری هم کمتره چرا درمونگاهو اینجا ساختن؟ گفت: چون وقتی قرار شد یه درمونگاه توی این منطقه بسازن معاون وزیر بهداشت مال این روستا بود!
هفته اولو کامل موندم اونجا و هیچ خبری نشد. حتی منو سیاری هم نمیبردن چون لندرورشون جا نداشت! ظهر پنجشنبه رفتم خونه و صبح شنبه برگشتم. شنبه رو اونجا موندم و بعد چون بهم خبر داده بودند شب یه مهمونی بزرگ توی خونه مون هست برگشتم خونه. مهمونها از راه دور اومده بودن و من یکشنبه رو هم خونه موندم و وقتی صبح دوشنبه برگشتم روستا متوجه شدم که روز یکشنبه آقای دکتر «خ» اومده اونجا و برای من و محمدرضا غیبت زده!
بقیه اون هفته رو هم اونجا موندم و شبها توی اتاقک سرایداری و چسبیده به شوفاژ میخوابیدم.
یادم نیست چرا اما دوشنبه هفته بعد و سه شنبه هفته بعدترش هم مجبور شدم برگردم ولایت و آقای دکتر «خ» هم دقیقا در همین روزها اومده بود برای هردومون غیبت زده بود!
کُفرم دراومده بود. یادمه روز ۲۸ اسفند ۱۳۷۸ همه پرسنل مرخصی بودند و من بیچاره تک و تنها اونجا بودم مبادا دوباره بیان حضور و غیاب! و جالبتر اینکه اون روز محمد رضا هم اومد یه سری زد و رفت!
بعدا وقتی رفتم نمره مو بگیرم متوجه شدم هردومون به دلیل غیبت در فیلد بهداشتی تجدید دوره شده ایم هم من هم محمد رضا!
بقیه اش توی ادامه مطلب .........
ادامه مطلب ...سلام
این همولایتی های ما این بار دیگه کولاک کردند و یک پست جدیدو با آخرین سرعت پر کردند
به افتخارشون:
۱.خانمی دختر ۱۹ ساله اش را با شکایت بیحالی و استفراغ آورد. گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟
هر دو با هم گفتند: نهههههههههههه!
وقتی با سرم و آمپول متوکلوپرامید بهتر نشد دوباره پرسیدم:داروئی چیزی نخوردی؟
باز هر دوشون: نههههههههههههههههه!
بهش یه آمپول پرومتازین زدیم اما باز هم بهتر نشد.
رفتم و بهش گفتم: دیگه از آخرین مهلت درمان مسمومیت داریم میگذریم (!) اگه چیزی خوردی باید همین حالا بگی تا بشه درمانت کرد وگرنه دیگه کارت تمومه!
گفت: آره قرص خوردم!!
گفتم: چه قرصی؟ چندتا؟
گفت: توی گوشیم سیو کردم! گوشیو درآورد و نگاه کرد و بعد گفت: وای ننه! خاک عالم به سرم شد «اوت باکس» گوشیم پاک شده!!
۲.برای خانمی آمپول نوشتم. شوهرش که همراهش اومده بود گفت: ببخشید آقای دکتر! اینجا «سوزن زن زن» دارید؟ (ترجمه: خانمی که آمپول میزند!!)
۳.خانمی بچه ۴-۳ ساله اش را آورده بود و میگفت: این مرتب سرما میخوره چکارش کنم؟ یکماه پیش سرما خورده بود حالا دوباره ....!
۴.ساعت ۱۲ شب بود که گفتند مریض داری وقتی رفتم دیدم یه بچه ۶-۵ ساله رو آوردند و میگن: این دارو داره! فقط میخواستیم یه دماسنج بگذارید ببینیم تبش چقدره؟!!
۵.آقائی رو که بیهوش توی خیابون پیدا کرده بودند آوردند درمانگاه. با توجه به علائم تشخیص مسمومیت با مواد مخدر دادیم و «نالوکسان» زدیم که فورا به هوش اومد.
اولین کاری که کرد این بود که رضایت داد که نمیخواد بره بیمارستان. بعد هم صدام کرد و گفت: میشه یه نامه بنویسی و بهم بدی که من میخواستم خودکشی کنم؟ میخوام از بهزیستی «از کار افتادگی» بگیرم!
۶.یه آقائی پسر سرماخورده شو آورده بود. به پسره گفتم: الان دارید دارو میخورید؟ گفت: نه.
پدرش که ظاهرا جمله رو ناقص شنیده بود گفت: تو دارو نمیخوری؟ پسره گفت: نه. پدره گفت: پس اومدی اینجا برای چی؟!
۷.خانمی جواب آزمایششو آورد گفتم: دفترچه بیمه تونو بدین باید براتون دارو بنویسم. گفت: نیاوردمش فکر نمیکردم به دفترچه بیمه هم احتیاج بشه! (البته این نمونه افراد یکی دوتا نیستن!!)
۸.خانمه با سرفه اومده بود. گوشی رو برداشتم که بگذارم روی سینه اش که (ظاهرا به طور رفلکسی) آستینشو زد بالا و گذاشت روی میز. فشارشو گرفتم و گفتم: فشارتون خوبه.
فشارسنجو گذاشتم روی میز و باز میخواستم گوشیو بگذارم روی سینه اش که فورا آستینشو زد بالا!!
۹.توی یک درمانگاه بسیار شلوغ روستائی بودم. وقتی یک مریض رفت بیرون یکباره چند نفر ریختند توی اتاق بعد هم همه شون غرغر میکردند که: این چه وضعیه؟ حالا شاید آدم نخواد جلو بقیه دردشو بگه! گفتم: خوب خودتون اومدین تو! حالا برید بیرون یکی یکی بیائین تو. یکیشون گفت: آخه ما که خودمون بیرون نمیریم٬ تو باید بیرونمون کنی!!
۱۰.به آقائی که به خاطر درد مفصل شانه اومده بود گفتم: وقتی با دستتون کار میکنین دردش بیشتر میشه؟
سرشو انداخت پائین و کمی من و من کرد و گفت: حقیقتش من الان چند وقتیه که بیکار شدم!!
۱۱.خانمی رو با استفراغ شدید و اسهال خونی آوردند.
هر چقدر هم سرم و آمپول بهش زدیم بهتر نشد. در نهایت همراهش گفت: آقای دکتر حقیقتش دیروز دوتا «شیاف ملین» بهش دادیم اشتباهی هر دوتا رو با هم «خورده»!!
۱۲.برای خانمی آزمایش نوشتم گفت: فردا خودتون هستین که جوابشو بیارم؟
گفتم: فردا صبح من اینجا نیستم اما یه پزشک دیگه هست. بلند شد و تشکر کرد و رفت بیرون همینطور که داشت در رو می بست گفت: دکتر بیاد هر ..... که میخواد باشه!
۱۳.خانمی میگفت: یک طرف سرم با یک طرف گلوم درد میکنه. گفتم: از گلوت خلط بیرون میاد؟ گفت: آره از همین یک طرف گلوم!
۱۴.به آقائی که با اسهال و استفراغ اومده بود گفتم: چیز ناجوری نخوردی؟
گفت: نه من امروز فقط دو خوشه انگور خوردم. گفتم: بهشون «سم» نزده بودن؟
گفت: دست شما درد نکنه آقای دکتر! آخه کدوم عاقلی این موقع به انگور «سم» میزنه؟!
۱۵.خانمه میگفت: آقای دکتر! هر چقدر به بچه ام تب بر میدم تبش از ۳۷ درجه پائین تر نمیاد چکارش کنم؟!
۱۶.امروز به پیرزنی که جواب آزمایششو آورده بود گفتم: این آزمایشو که چند روز پیش دادی چرا حالا داری جوابشو میاری؟
گفت: آقای دکتر! به خدا امروز هم چشمم که به خون مردگی روی دستم افتاد یادم افتاد که آزمایش داده بودم!
پی نوشتها در ادامه مطلب