آخر وقت بود که با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم ولایت. جناب راننده توی راه ضبط ماشین را روشن کرده بود و از اون فقط صدای تکنوازی ویولن استاد یاحقی پخش میشد. من همیشه صدای ویولن را دوست داشتم. بخصوص وقتی صدای زیر (در مقابل صدای بم) ویولن بلند میشه قلبم واقعا میلرزه. برای همین با کمال میل در تمام طول مسیر داشتم به موسیقی گوش میدادم. وقتی به ولایت رسیدیم جناب راننده گفت: ازوقتی پسرم داره ویولن میزنه ما توی خونه و ماشین فقط داریم ویولن گوش میدیم. یکی از همکاران که سوار ماشین بود گفت: حالا پسرت میتونه این طور بزنه؟ جناب راننده گفت: از این بهتر میزنه! همکارمون گفت: واقعا؟ میشه یه فیلم از زدنش بهمون نشون بدی؟ جناب راننده گفت: الان که تازه یک ساله ویولن را شروع کرده. اما از صبح تا شب داره تمرین میکنه. فکر کنم با این پشتکار تا پونزده سال دیگه بتونه بهتر از این بزنه!
خنده ام گرفت. یاد بابا افتادم و ویولنی که وقتی بچه بودم هرروز باهاش مشغول تمرین بود. به گفته خودش این ویولن ساخت ایتالیا را با مبلغ بالایی خریده بود اما بلافاصله رژیم عوض شده بود و همه کلاسهای موسیقی تعطیل شده بودند. او هم تصمیم گرفته بود ویولن را به صورت خودآموز یاد بگیره! هر روز بعد از اومدن از سر کار و خوردن ناهار ویولن را برمیداشت و مشغول میشد. ظاهرا خودش میفهمید چه آهنگی را میزنه. اما ما نمیفهمیدیم! ما فقط حرکت مداوم آرشه را میدیدیم و کشیده شدنش روی هر چهار سیم ویولن به صورت همزمان و صدایی که با تغییراتی بسیار کم مرتبا درحال تکرار بود.
نمیدونم چه اتفاقی افتاد اما یک روز بابا ویولن را جمع کرد و اونو رسما به دایی گرامی تحویل داد که ظاهرا نسبت به یاد گرفتن ویولن ابراز علاقه کرده بود و به این ترتیب صدای تمرین ویولن توی خونه ما قطع شد. از طرف دیگه بعد از مدت کوتاهی تمایلات سیاسی دایی تغییر کرد. ریش گذاشت و مسجدی شد و یک روز که به خونه پدربزرگ گرامی رفتیم فهمیدیم با شنیدن فتوای حرام بودن مطلق موسیقی اون جرثومه فساد را شکسته و روحش را از اسارت شیطان نجات داده. نمیدونم اگه دایی الان زنده بود هنوز همون اعتقادات را داشت یا نه اما بابا تا سالها هرجا اسم یا صدای ویولن به گوش میرسید آه میکشید و گه گاه به مامان یادآوری میکرد که اگه دایی دیگه نمیخواست موسیقی یاد بگیره چرا ویولنو به خودش برنگردوند؟ (نمیدونم بابا پول ویولن را گرفته بود یا بعد از اون گرفت یا نه؟)
سالها بعد بود. دانشجوی پزشکی بودم. نمیدونم اثر تمرینهای بابا روی ضمیر ناخودآگاهم بود یا چیز دیگه که واقعا عاشق صدای ویولن شده بودم. یادمه دو نوار کاست پر از آهنگهای ویولن استاد خرّم را هم گرفته بودم و گوش میکردم. کلاسهای موسیقی دوباره دایر شده بودند و تصمیم گرفتم یک بار شانسمو امتحان کنم. اما ما بچه های قانعی بودیم. میدونستم بابا درآمد محدودی داره و خریدن ویولن دیگه براش کار ساده ای نیست. پس سکوت کردم. اما هر روزی که میگذشت اشتیاق یادگرفتن ویولن توی وجودم بیشتر میشد. بالاخره یک روز دل را به دریا زدم و به بابا گفتم. او هم سکوت کرد و چیزی نگفت. چند روز بعد بود که بی مقدمه گفت: از ...... (یکی از اقوام که توی کار موسیقی بود) پرسیدم. گفت ویولن خیلی سخته. حالا بذار یه کم پول دستم بیاد برات یه سه تار میخرم. هم راحت تره. هم به استایل یه پزشک بهتر میخوره! توی دلم گفتم: و هم ارزون تره! گفتم: باشه و منتظر موندم. و هیچ وقت خبری از خریدن سه تار هم نشد. من هم دیگه روم نشد چیزی بگم.
بعد از فارغ التحصیلی و چند سال کار پزشکی یک بار دیگه تصمیم گرفتم تلاش خودمو بکنم. همچنان صدای ویولن را دوست داشتم اما واقع نگر هم بودم و میدونستم که دیگه توی این سن نمیشه یک ساز سخت را به این راحتی یاد گرفت. بخصوص که فرصت چندانی برای تمرین هم نداشتم. یک شب خونه یکی از اقوام درحال تماشای یک نوار ویدیوی VHS بودیم که یک نفر شروع به نواختن فلوت کرد. (اگه درست یادم مونده باشه توی کنسرت یانی در "آکروپولیس"). و من مبهوت صداش شدم. عالی بود و ظاهرا ساده. انگار فقط کافی بود فوت کنی و دست را روی سوراخهای فلوت بگذاری و برداری! یکی دو هفته بعد بود که توی یک نمایشگاه کتاب به کتاب "خودآموز نواختن فلوت دکمه دار" برخوردم و خریدمش. بعد از انجام قسمت دوم رفتم سراغ قسمت اول یعنی پیدا کردن این فلوت! رفتم دم یکی از مغازه های فروش وسایل موسیقی و فلوت دکمه دار را قیمت کردم. یادم نیست که قیمتش چقدر بود اما واقعا برام سنگین بود. یک روز آنی گفت: یادته ..... (پسرخاله ام) از این فلوتها داشت و مدتی تمرین میکرد و بعد ولش کرد؟ گفتم: راست میگی. چون دست دوم شده میشه ارزون تر خریدش. اصلا شاید بشه ازش فلوت را قرض گرفت. گوشیمو برداشتم و بهش پیام دادم. بعد از چند دقیقه نوشت: میدونی که من مدتی پیش زنمو طلاق دادم. فلوت را هم توی وسایل خودش برد و دیگه پس نداد!
مدتی بعد توی یک کتاب (یادم نیست همون کتاب خودآموز بود یا یک کتاب دیگه) معنی و مفهوم نت ها را دیدم و سعی کردم یادشون بگیرم: نت سفید و سیاه و یک لا چنگ و دولا چنگ و ..... وقتی مطمئن شدم یادشون گرفتم رفتم سراغ یکی از ساده ترین آهنگ های توی کتاب. روی نتها نگاه کردم و سعی کردم بدون نگاه کردن به اسم آهنگ حدس بزنم که چه آهنگیه. اولین نت را نگاه کردم. نت سفید یعنی چهار ثانیه. روی کدوم خطّه؟ یعنی صداش چی میشه؟ حالا نت بعدی ..... بعدی .... بعدی ..... و برای هرکدوم چندین ثانیه وقت صرف میشد. چند دقیقه بعد بود که با خودم فکر کردم اگه بخوام موقع نواختن برای هر نت این همه زمان صرف کنم که این دیگه نواختن نمیشه! چند روز دیگه هم سعی کردم این زمان را پایین تر بیارم اما نشد که نشد. پس نهایتا موسیقی هم رفت پیش موارد دیگه ای که بهشون علاقه داشتم اما نتونستم ادامه بدم. مواردی مثل نجوم که هر چقدر سعی کردم نتونستم اسم و جایگاه درست صورتهای فلکی را توی آسمون یاد بگیرم.
..... از این ماجراها مدتها بود که حرفی توی خونه زده نشده بود. پس حدود سه سال پیش وقتی عسل بی مقدمه ازم خواست توی کلاس موسیقی ثبت نامش کنم و ازش پرسیدم چه سازی را دوست داره و او هم گفت: ویولن اول جاخوردم و بعد با کمال میل این کار را کردم. کی میدونه؟ شاید اصلا ژن نواختن ویولن توی خانواده ما وجود داشته باشه و فقط باید شکوفا بشه! الان وقتی آنی اونو به آموزشگاه میبره و برمیگردونه و مثل همیشه میگه: استادش گفت این دختر پر از استعداده اما پیشرفت نمیکنه چون تمرینش خیلی کمه حرص میخورم. وقتی آهنگ جدیدی که یاد گرفته میزنه و وقتی میبینه نمیشه فورا میره سراغ یکی از دو آهنگی که خوب بلده (خونه مادربزرگه و Game of Thrones) حرص میخورم. (گرچه همونها را هم حرفه ای نمیزنه اما بهتر از سایر آهنگهاشه) البته مهارتش اون قدر هست که امسال موقع شروع مدرسه توی جشن اول سال تحصیلی نوازندگی کرده بود. اما به هرحال دلم نمیاد بهش ایراد بگیرم و امیدوارم دوباره اون قدر علاقه اش زیاد بشه که بیشتر از این تمرین کنه. راستی نگفته بودم که عسل کلاس ویولن میره. گفته بودم؟!
پ.ن. تا به حال فکر میکردم کلمه ویولن به صورت "ویلن" نوشته میشه. اما برای نوشتن این پست رفتم و سرچ کردم و بعد همه ویلن هایی که توی این پست نوشته بودم تصحیح کردم!
بعدنوشت: یک روز پیش از نوشتن این پست یک پیام خصوصی از فردی به نام شایلین شفیعی دریافت کردم که حاوی یک مطلب تاریخی بود و ظاهرا برای فردی به نام آریانا نوشته شده بود. نمیدونم چطور از این وبلاگ سردرآورده بود! به ایمیلی که توی پیام نوشته شده بود ایمیل زدم و جریانو گفتم اما امروز فهمیدم که آدرس ایمیل اشتباه بوده و ایمیلم برگشت خورده. لطفا اگر هرکدوم از این دونفر را میشناسید بهشون اطلاع بدید.
سلام
۱. وقتی داشتم شیفت را از خانم دکتر شیفت قبل تحویل میگرفتم گفت: من دیشب اینجا دچار شوک فرهنگی شدم! گفتم: چطور؟ گفت: دیشب نزدیک درمونگاه عروسی بود. خواننده با تمام قدرت در حال خوندن بود و از اون طرف چندین آدم گلوله خورده را آوردند چون یک نفر آدم مست به جای زدن تیر هوایی مهمانها را به گلوله بسته بود! اما در همه زمانی که ما اینجا مشغول پانسمان و تزریق سرم و تماس با ۱۱۵ و اعزام افراد گلوله خورده به بیمارستان بودیم حتی برای یک لحظه صدای خواننده و رقص و پایکوبی مردم قطع نشد!
۲. ساعت دو صبح یک مرد را آوردند که با چاقوی جیبی خودش روی سینه خودش کشیده بود. زخمش واقعا طولانی ولی کم عمق بود. خانم مسئول تزریقات اومد و زخم را نگاه کرد و گفت: زخمش عمیقه پانسمانش میکنم تا بره بیمارستان و رفت بیرون! رفتم دنبالش و گفتم: چی میگی؟ کجاش عمیقه؟ راحت میشه همین جا بخیه اش کرد. گفت: میدونی من ۴۸ ساعته که اینجا شیفتم؟ دیگه حاااالشو ندارم زخم به این طولانی را بخیه کنم! گفتم: خب تقصیر این بنده خدا چیه؟ گفت: بخیه اش میکنم به شرطی که بیایی کمکم! نهایتا نقطه وسط زخم را بخیه زدم و گفتم: این طرف مال من اون طرف مال تو! اصلا یادم نیست آخرین باری که بخیه زده بودم چند سال پیش بود اما انصافا بد بخیه نکردم.
۳. مرده پسرشو آورده بود و گفت: دو هفته پیش توی شهر ماشینمون چپ شد و سر پسرم زخم شد. بردمش بیمارستان و سرش را بخیه زدند. حالا اومدیم بخیه ها را بکشین. زخمشو نگاه کردم و گفتم: این قسمت زخمش باز شده و جوش نخورده. اگه بخیه ها را هم بکشیم خدا میدونه چی میشه. باید ببرین شهر ببیننش. بچه گفت: آخ جون باز میریم شهر!
۴. خانمه پسرشو آورده بود و گفت: براش آزمایش کامل بنویس. گفتم: چرا؟ گفت: میخواد بره کلاس اول میخوام مطمئن بشم که مشکلی نداره!
۵. مرده گفت: قرص چربی میخورم برام آزمایش چربی بنویس. نوشتم. بعد قبض دختر شش هفت ساله شو گذاشت روی میز و گفت: براش یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ یه کم فکر کرد و گفت: نمیدونم بالاخره یه آزمایشی بنویس!
۶. ازم ایراد گرفتند که متوسط اقلام دارویی که توی هر نسخه مینویسم بالاتر از حد مجازه. از اون به بعد برای خیلی از مریضها که قبلا اصلا دارو نمینوشتم یک قلم دارو مینویسم. هم اونها راضی ترند هم معدل اقلام دارویی من اومده پایین!
۷. به مرده گفتم: دخترتون چند سالشه؟ گفت: چهار پنج سال. دختره گفت: بابا من هشت سالمه!
۸. فشار خانمه را گرفتم و گفتم: فشارتون نه بود. سرم میزنین براتون بنویسم؟ گفت: بله. براش نوشتم و رفت. چند دقیقه بعد شوهرش اومد و گفت: شما گفتین فشار خانمم نه بود. اما توی تزریقات گرفتند و گفتند هشته. گفتم: خب ممکنه دستگاه ها با هم اختلاف داشته باشن طبیعیه. گفت: خب اگه دستگاهتون خرابه درستش کنین. الان اینجوری جون خانم من داشت به خطر می افتاد!
۹. خانمه دختر حدودا بیست ساله شو آورده بود. به دختره گفتم: هیچ دارویی توی خونه خوردین؟ مادرش گفت: نه. خود دختره گفت: قرص سرماخوردگی خوردم. گفتم: دیگه دارین یا براتون بنویسم؟ مادرش گفت: نه دیگه نداریم. دختره گفت: چرا باز هم بود! بعد مادرش گفت: میشه برای این خشکی روی دستش هم یه پماد بنویسی؟ گفتم: اندازه اش همیشه همین قدره یا داره بزرگ میشه؟ گفت: همیشه همین اندازه است. دختره گفت: نه داره بزرگ تر میشه!
۱۰. (۱۶+) بعدازظهر بود و درمونگاه حسابی خلوت بود. توی اتاق استراحت بودم که خانم مسئول تزریقات در زد. گفتم: بفرمایید. گفت: قرار بود من شیفتم ۲۴ ساعته باشه. اما ۴۸ ساعته شد. گفتم: خب؟ گفت: اتاق استراحت ما حمام نداره من هم خیلی حساسم و حتما باید مرتب دوش بگیرم. میشه اینجا برم حمام؟! گفتم: من مشکلی ندارم اما یه کم صبر کن. بعد از اتاق استراحت اومدم بیرون و توی مطب نشستم و تا وقتی تشریف نیاورد بیرون جرات نکردم پامو توی اتاق بگذارم! همین مونده بود که برام حرف هم دربیارن!
۱۱. خانمه گفت: برام دارو زیاد بنویس. باید زودتر خوب بشم. وقتی نوشتم گفت: زیاد نوشتی؟ گفتم: بله. گفت: خب کمشون کن. پول همراهم نیست!
۱۲. مرده گفت: خانمم توی ماه دوم بارداریه. از دیروز هم سرما خورده. خانمه را دیدم و میخواستم براش نسخه بنویسم که دوباره مرده گفت: راستی سال پیش هم توی ماه دوم بارداری بود و دقیقا همین طور سرما خورد. اومدیم دکتر و وقتی داروهاشو خورد سقط کرد. حالا مراقب باش دوباره سقط نکنه!
پی نوشت: خوشحالم که برگشتن جناب آقای معلم روستا را به وبلاگشون به استحضار برسونم. (متاسفانه با موبایل نمیتونم لینک بگذارم). امیدوارم از این به بعد خواننده مطالب زیبای ایشون باشیم. و همین طور شاهد بازگشت سایر وبلاگ نویسانی که مدتیه ننوشتن.
سلام
۱. پشت سر هم چند مریض دیدم. بعد از چند دقیقه یکیشون برگشت و گفت: میشه به نسخه من چند بسته قرص .... هم اضافه کنید؟ لیست نسخه ها را توی سامانه آوردم و گفتم: اسمتون چی بود؟ گفت: من توی این منطقه معروفم چطور منو نمیشناسی؟! (مریض یک پسر حدودا بیست ساله بود)
۲. توی یک مرکز همیشه شلوغ بودم که تصادفا اون روز خلوت بود. آقای مسئول پذیرش گفت: ظاهرا امروز شما جن هستید و مریض بسم الله!
۳. داشتم یک بچه را معاینه میکردم که مادرش یک کاغذ روی میز گذاشت که توش نوشته بود: سلام خانم دکتر (!) لطفا بهش بگین نباید چلسمه بخوره نهایتا روزی یک بستنی! معاینه که تموم شد به بچه گفتم: زیاد چلسمه میخوری؟ مادرش گفت: بله! ما سوپرمارکت داریم. از صبح داره توی مغازه میچرخه و میخوره تا شب!
۴. یکی از خانم دکترهای طرحی نصف شب پرسنل را بیدار کرده بود و گفته بود سینه ام درد میکنه. از من نوار قلب بگیرید. و بعد با دیدن نوار قلب خودش را اعزام کرده بود! جالب این که توی بیمارستان نوار را دیده بودند و گفته بودند: این نوار که سالمه چرا شما را اعزام کردن؟ مرخصین! و خانم دکتر هم برگشته بود درمونگاه!
۵. آقایی که خودش بخش تزریقات درمونگاه را توی مزایده برنده شده بود شیفت بود. یکدفعه اومد و گفت: میشه یه مریض اعزام کنی؟! گفتم: آخه الکی که نمیشه مریض اعزام کرد. حالا برای چی؟ گفت: شیفت من داره تموم میشه میخوام با مریض برم تا بیمارستان و بعد تزریقات شیفت بعد با آمبولانس برگرده. وگرنه باید پول اسنپی که اونو میاره و منو میبره بدم!
۶. صبح رفتم سر شیفت و هرچقدر که گشتم چراغ قوه را پیدا نکردم. به آقای مسئول پذیرش گفتم: چراغ قوه نیست. گفت: دیروز آقای ..... شیفت تزریقات بوده. حتما کار خودشه. بعد بهش زنگ زد و گفت: چراغ قوه را چرا برداشتی؟ گفت: درسته که من دزدی میکنم اما دیگه ارزش خودمو اون قدر پایین نمیارم که چراغ قوه را بدزدم!
۷. پرسنل تعریف کردند که: دیشب خانم دکتر ... میخواست یک مریضو اعزام کنه و آقای مسئول تزریقات بهش گفت: خانم دکتر! این مریض که مشکل حادی نداره چرا اعزامش میکنین؟ خانم دکتر گفت: چون من یک آدم محتاطم. آقای مسئول تزریقات گفت: خب من هم یک آدم معتادم چه ربطی داره؟!
۸. خانمه گفت: گلوم درد میکنه. دردش خیلی هم صدا داره!
۹. (۱۶+) خانمه دختر بیست و سه ساله اش را آورده بود. قبض را که روی میز گذاشتند با دیدن جای یک لب کامل روی اون با رژ جا خوردم اما هرطور که بود خودمو عادی نشون دادم. دختره سرما خورده بود و موقع دیدن گلوش رژ لب پررنگش دقیقا به همون رنگ روی قبض کاملا توی چشم میزد. به محض این که گوشی پزشکی را برداشتم چادرش را باز کرد و از روی شونه هاش هم پایین انداخت. به اصرار مادرش براش آمپول نوشتم و بعد از چند دقیقه مادرش با آمپولش اومد و گفت: میشه خودت آمپولشو بزنی؟ این دختره که توی تزریقاته انگار زیاد تجربه نداره! گفتم: نه شرمنده. بعد که مادرش رفت بیرون توی سامانه را نگاه کردم و وقتی دیدم توی مشخصات بیمار نوشته مطلقه تازه فهمیدم جریان چیه!
۱۰. به پیرزنه گفتم: بفرمایید. گفت: پام خیلی درد میکنه مادر. کمرم هم عضلاتش گرفته برادر. سرم هم که همیشه درد میکنه پدرم! (البته همه این کلمات با زبان محلی بودند!)
۱۱. خانمه جواب آزمایششو آورد و گفت: ببین نسبت به آزمایش قبلی قندم بهتر شده یا بدتر؟ گفتم: خب قبلا قندتون چقدر بود؟ گفت: من چه میدونم؟ من که سواد ندارم!
۱۲. (یک خاطره از یکی از کانالهای تلگرامی) به مریضه گفتم: سابقه هیچ بیماری خاصی نداشتید؟ گفت: انگل قلبی دارم. گفتم: چنین چیزی نداشتیم. گفت: چند روز پیش نوار قلب گرفتم وقتی نشون دکتر دادم گفت: انگار پارازیت داره!
پ.ن. حالا که این پست بیشتر درباره همکاران بود تا بیماران اینو هم بنویسم که مجددا درخدمت خانم مسئول تزریقات معلوم الحالمون هستیم. دست و جیغ و هورا!
ادامه سه شنبه پنجم خرداد سال یکهزار و چهارصد و پنج
دختر جناب باجناق با یکی از همکلاسی های دانشگاهش که اهل استان کرمان بود تماس گرفت و باهاش صحبت کرد و گفت: دوستم میگه برین گوهرپارک. گفتیم: کجا هست؟ گفت: چند کیلومتر بیرون از سیرجان. راه کوتاهی نبود اما دیگه واقعا حوصله مون سررفته بود. پس راهی شدیم. بعد از طی مسافتی طولانی به شهر سیرجان رسیدیم که جناب داماد زنگ زد و گفت: کجایین؟ گفتیم: سیرجان. گفت: میشه برین به این آدرس که بهتون میدم ببینین فرشی که خریدم چرا نیومده؟! کلی توی شهر چرخیدیم تا اون آدرس را پیدا کردیم. منتظر یک مغازه فرش فروشی با کلاس بودم اما با یک خونه قدیمی پر از فرش روبرو شدیم که فرشهاشو اینترنتی میفروخت و ارسال میکرد. مشکل فرش را حل کردیم و بعد از شهر خارج شدیم.
ادامه مطلب ...
سلام
الان توی یک وضعیت خاص گیر کردیم که بعدا باید فکر کنم ببینم ارزش نوشتن داره یا نه؟
اما حالا که بیکارم و حوصله ام سررفته میخوام یک پست جدید بنویسم:
توی این چندروز تعطیلی به استان کرمان دعوت شدیم. ظاهرا چون قراره مادر عروس از هفته آینده دور جدید شیمی درمانی را شروع کنه و حالش چندان خوب نیست. اما چون از قبل اطلاع نداده بودند به جز مادر داماد کسی از ولایت نتونست بره. پس خبری از سفرنامه نیست. اما میشه دست کم ماجرای عروسی را نوشت نمیشه؟
ادامه مطلب ...
سلام
1.آخر وقت اداری داشتیم با بقیه پرسنل از روستا برمیگشتیم ولایت که دیدیم یه ماشین پشت سرمون داره چراغ میزنه و میاد. وقتی که نزدیک تر شد هم شروع کرد به بوق زدن! آقای راننده سرعت را کم کرد و اون ماشین اومد کنارمون و راننده اش شیشه را آورد پایین و به آقای مسئول آزمایشگاه که روی صندلی عقب نشسته بود اشاره کرد که شیشه را پایین بیاره. بعد در حین حرکت گفت: میخواستم بپرسم آزمایشهایی که امروز از ما گرفتین همین جا بررسی میکنین یا میفرستین شهر تا جواب بدن؟!
2. چون معمولا آقایون وزن بچه هاشونو نمیدونن به مرده که دخترشو آورده بود گفتم: دخترتون چند سالشه؟ گفت: سنشو نمیدونم اما وزنشو میدونم!
3. (18+) یک مرد را به دلیل مارگزیدگی آوردند. پرسیدم: مار چه موقعی نیشش زده؟ همراهش گفت: حدود دو ساعت توی راه بودیم و توی راه دو ساعت فقط داشتم براش میک میزدم!
4. خانم مسئول تزریقات (که معرف حضورتون هست!) گفت: میونه ام با اون آقای راننده به هم خورده. یه کاری میکنین؟ گفتم: چکار کنم؟ گفت: بیا دستمونو بگذاریم کنار هم و من عکس بگیرم و بعد استوری کنم و بنویسم مرسی که اومدی توی زندگیم ببینم چکار میکنه! گفتم: منو معاف کن! برو با دست یکی دیگه عکس بگیر! (بعدنوشت: ایشون اخراج شدند. نمیدونم چرا؟
)
5. خانمه گفت: میخوام آزمایش تیروئید بدم. براش نوشتم و گفتم: فقط تیروئید؟ گفت: آزمایش قند هم میخواستم. گفتم: باشه الان مینویسم. گفت: اون وقت اگه آزمایش قند را هم بگیرن دیگه تیروئید را درست نشون میده؟!
6. به دلیلی پزشکها و پرسنل مراکز روستایی توی یکی از مراکز جمع شدند. مراسم طول کشید و وقت اداری تموم شد و بعضی از راننده ها که شیفت و کار واجب داشتند رفتند. موقع رفتن دیدیم به این راحتی توی ماشینها جا نمیشیم. توی هر ماشین به جای چهار نفر پنج نفر نشستند و رفتند. من و سه نفر دیگه مونده بودیم که آقای مسئول پذیرش اون درمونگاه گفت: من هم دو نفر را با خودم میارم. بقیه هم که خیالشون راحت شده بود رفتند. من و یکی دیگه از پرسنل سوار شدیم. نفر سوم که میخواست سوار بشه آقای مسئول پذیرش جلوشو گرفت و گفت: کجا؟ من گفتم دو نفر را میارم! بعد هم سوار شد و راه افتاد!!
۷. برای مرده آزمایش نوشتم. گفت: همین الان میتونم برم آزمایشگاه؟ گفتم: نه! باید ناشتا باشید. گفت: آزمایشو از خون میگیرن به معده چه ربطی داره؟!
۸. به خانمه گفتم: براتون یه آزمایش مینویسم. گفت: اگه میشه دارو بنویس نمیتونم برم آزمایش. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: الان فقط دارو نوشتی؟ گفتم: بله گفت: پس آزمایش نیاز نبود؟!
۹. مرده با خانمش اومده بود و گفت: براش آزمایش کامل بنویس. گفتم: مشکلشون چیه؟ گفت: دو هفته پیش جراحی کرد الان جای عملش درد داره میخوایم ببینیم مال چیه؟!
۱۰. مرده گفت: این قرصها را برای دوماه برام بنویس. گفتم: روزی چندتا قرص میخورین؟ گفت: روزی دوتا. البته زنم هم گاهی بهم کمک میکنه!
۱۱. به مرده گفتم: اسهال هم دارین؟ گفت: چهل درصد!
۱۲. ساعت ده شب داشتم بنزین میزدم که خانمه از لاین کناری اومد و گفت: سلام آقای دکتر! قسمت بود که اینجا ببینمتون! گفتم: بفرمایید. گفت: اون روز که منو آنژیو کردین اصلا برام دارو ننوشتین. لازم نبود؟ گفتم: خانم من پزشک عمومیم. آنژیو نمیکنم! یه کم فکر کرد و گفت: راست میگین شما همون دکتره بودین که توی درمونگاه ..... منو ارجاع دادین به متخصص قلب!
پ.ن.
چند شب پیش تولد عسل را برگزار کردیم و همه تلاشمونو کردیم که تا پایان جشن متوجه نشه دوست و همکلاسیش که ساکن کوچه خودمون هستن دیگه بین ما نیست!
وقتی بعد از جشن دخترم متوجه ماجرا شد کلی گریه کرد و بعد از مدتها ازم اجازه خواست که شب پیش آنی بخوابه. علت این اتفاقو نمیدونم.
سلام
اردیبهشت ماه سال 1404 بود که عسل گفت الان که با گوشی توی کلاسهای آنلاینش شرکت میکنه اذیت میشه و تبلت میخواد. چندروز مشغول تحقیقات شدم تا باتوجه به کاربردی که تبلت برای عسل داشت بهترین و خوش قیمت ترینشو انتخاب کنم و بالاخره وقتی یک مدل مناسب توی یک مغازه پیدا کردم یک روز خودشو برداشتم و رفتیم سراغ خریدنش. تبلت را خریدیم و پولشو دادیم. بعد هم برای تبلتش جلد گرفتیم که جناب فروشنده گفت: این مدلها را داریم. هرکدومو میخواین انتخاب کنین. یکیشون با نمادهای کارتونی بود که عسل عاشقشه و مطمئن بودم اونو انتخاب میکنه. و تعجب کردم وقتی گفت: مدلش فرقی نداره. هرکدوم کیفیتش بهتره بهم بدین! و خانمی که او هم دخترشو آورده بود یه سقلمه به بچه اش زد و گفت: یاد بگیر! (بعد که برگشتیم خونه به عسل گفتم: من که میدونم تو کارتون .... را خیلی دوست داری. چرا اونو برنداشتی؟ که گفت: دلیلی نداره یه مرد غریبه بدونه من از چه چیزهایی خوشم میاد!) جناب فروشنده تبلت را روشن کرد و گفت: برای رجیستر کردن و وصل به اینترنت باید یک سیمکارت روی تبلت بگذاریم. که عسل هم سیمکارتی که روی گوشیش داشت از گوشی بیرون آورد و به جناب فروشنده داد.
چند روز بعد بود که عسل بهم گفت: وقتی دوستهام بهم زنگ میزنن تبلتم زنگ میخوره و حرف زدن باهاش سخته. میشه یک سیمکارت جدید برام بگیری؟ تصادفا اون روز پیاده رویم طول کشید و موقع برگشتن هوا کاملا تاریک شده بود. اما بالاخره یک نمایندگی از یکی از اپراتورها پیدا کردم که هنوز باز بود و یک سیمکارت خریدم. میخواستم سیمکارتو به نام عسل بگیرم که جناب فروشنده گفت نمیشه و به نام خودم گرفتم. سیمکارت را بردم خونه و به عسل تحویل دادم که تصمیم گرفت سیمکارت جدید را روی گوشی بگذاره و سیمکارت روی تبلت را عوض نکنه. بعد هم شماره جدیدشو به دوستانش داد.
چند ماه گذشت. یک روز عسل کنارم نشسته بود که برای گوشیش پیامک اومد. نگاه کردم و دیدم از طرف تامین اجتماعیه و نوشته: خانم .... دارای کدملی ...... داروهای شما توسط دکتر ..... در شهر ..... در سامانه ثبت گردید. کد رهگیری داروهای شما .... میباشد. به عسل گفتم: این پیام چرا برای تو اومده؟ گفت: مدتی هست که داره از این پیامها برام میاد. نمیدونم چرا. گفتم: شاید یکی شماره شو اشتباه ثبت کرده.
روز بعد عسل پیام جدیدی که براش اومده بود بهم نشون داد: خانم ...... باتوجه به استخدام شما در شبکه بهداشت و درمان شهرستان ..... (شهری با بیشتر از هزار کیلومتر فاصله از ما) با عنوان شغلی ..... به استحضار میرساند کارکرد شما در ماه .... به میزان 31 روز ثبت گردید. گفتم: به سلامتی! طرف همکار از آب دراومد! به 118 زنگ زدم و کد اون شهر را پرسیدم. بعد به 118 اون شهر زنگ زدم و شماره شبکه بهداشتشونو پرسیدم که گفتند: شماره اش ثبت نشده! به خودم گفتم: بی خیال! لابد قسمت نیست که من بهش خبر بدم!
توی چندروز بعد از اون دو نفر برای عسل پیام فرستادند و هردوشون فقط اسم اون خانم را نوشته بودند و بعد هم یک علامت سوال. عسل هم گفت: من که جواب نمیدم. بالاخره خسته میشن. همون شب یک نفر به شماره عسل زنگ زد که آنی جواب داد. یک خانم بود که گفت: با ..... کار دارم. و آنی هم گفت: اشتباه گرفتین. اون خانم گفت: منظورتون چیه که اشتباه گرفتین؟ من خواهر شوهرشم. همیشه با همین شماره بهش زنگ میزدیم! آنی هم گفت: الان چندماهه که ما این شماره را گرفتیم. لطفا اگه بهشون دسترسی دارین بگین بره توی بیمه و شماره شو عوض کنه. اون خانم هم تشکر کرد و قطع کرد.
راستش کنجکاو شدم. منطقی نبود که یک شماره مال دونفر باشه. حتی اگه شماره شو توی سامانه اشتباه ثبت کرده باشه دیگه خواهرشوهرش که اشتباه نمیکرد. روز بعد رفتم سراغ نمایندگی که سیمکارت را ازش گرفته بودم و جریانو گفتم. ایشون هم شماره را توی کامپیوتر زد و گفت: من نمیتونم صاحب قبلی این سیمکارتو ببینم. اما احتمالا سه ماه از این شماره استفاده نکرده و ازش سلب امتیاز کردن. خوشبختانه از اون روز پیامکهای مربوط به نسخه های ایشون قطع شد. بعد از چندروز سر کار از روی کنجکاوی کدملی را توی سامانه زدم و چهره ایشونو هم دیدم. شماره ای که براش ثبت شده بود (فقط سه شماره اول و آخر قابل رویت بود) هم با شماره عسل فرق میکرد. خیالم راحت شد که ماجرا ختم به خیر شده. اما نکته جالب این که اسم خود ایشون به عنوان سرپرست خانوار درج شده بود و در قسمت نوع رابطه با سرپرست خانوار نوشته شده بود متفرقه! اولین باری بود که چنین چیزی را میدیدم. پس جریان اون خانمی که میگفت خواهر شوهرشه چی بود؟ چند ثانیه ای به این موضوع فکر کردم و با ورود اولین مریض این ماجرا از ذهنم پاک شد.
دیگه خبری از پیامک های مربوط به اون خانم نبود. زندگی داشت روال معمول خودشو طی میکرد تا به همون روز جمعه ای رسیدیم که من از روی صندلی سقوط کردم! بعد از مدتی آنی و عسل از خونه مادر آنی برگشتند. بعد عسل به آنی گفت: به بابا بگم چی شد؟ گفتم: چی شد؟ گفت: وقتی خونه مامان بزرگ بودیم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. من هم گوشیمو دادم به مامان. مامان جواب داد و به پسری که زنگ زده بود گفت:
- بفرمایید
+ سلام با ..... خانم کار دارم.
- سلام این شماره دیگه مال ایشون نیست. مال دختر منه. ظاهرا چون سه ماه ازش استفاده نکرده بودند سلب امتیاز شده بوده.
+ میدونم. ایشون چندماه نمیتونسته از تلفنش استفاده کنه چون زندان بوده.
- زندان؟
+ بله. ایشون چند میلیون از من پول گرفته. قول داده بود که باهام ازدواج کنه اما مدتی بود که باهام سرد شده بود و دیگه حتی جواب تماسهامو هم نمیداد. من هم ازش شکایت کردم و انداختمش زندان. اما امروز که رفتم سراغش فهمیدم آزاد شده. نمیدونم چطور. الان هم دارم دنبالش میگردم تا پولمو ازش بگیرم.
- اتفاقا چندروز پیش خواهر شوهرش هم به همین شماره زنگ زده بود و میگفت ما همیشه به همین شماره بهش زنگ میزدیم اما ظاهرا دیگه شماره شونو عوض کردن ....
+ خواهر شوهرش؟ همیشه بهش زنگ میزدن؟ یعنی وقتی به من قول ازدواج میداد و ازم پول میگرفت هم متاهل بود؟ ...... بعد هم شروع کرد به گریه کردن و تماسو قطع کرد.
به آنی گفتم: بهش نگفتی که توی شبکه بهداشت .... استخدام شده؟ گفت: نه! من از کجا بدونم که این پسر داشت راست میگفت؟ دیدم درست میگه و بهتره ما دخالتی نداشته باشیم.
و از اون به بعد دیگه خبری از ایشون نداریم. فقط تا مدتی ماهی یک بار پیامک تایید کارکردش برای عسل می اومد که اون هم دیگه قطع شده. اگه خبر دیگه ای شد به استحضار میرسونم!
پ.ن۱. توی این چند روز در دو حادثه جداگانه هم دست عماد توی گچ رفت و هم پای خواهر گرامی! اما خوشبختانه به خیر گذشت.
پ.ن۲. وبلاگ دوست خوبمون "الف پلف" حذف شده. باهاشون صحبت کردم که فرمودند حالشون خوبه اما به دلایلی مجبورند وبلاگو حذف کنند.
پ.ن۳. دوست محترممون خانم دزیره به دلیل عدم امکان ورود به بلاگ اسکای تا اطلاع ثانوی در وبلاگ قدیمی شون توی بلاگفا مینویسند. با همون آدرس.
پ.ن۴. از صبح شنبه بلاگ اسکای با نت داخلی درمونگاه ها باز نمیشه و به همین دلیل امکان فعالیت را مثل گذشته نخواهم داشت. تا زمانی که دوباره توی درمونگاه بتونم وارد وبلاگ بشم. درواقع به همین دلیل لینک وبلاگهای دو دوستی که توی پی نوشتهای قبلی نوشتم نتونستم بگذارم!
سلام
1. نصف شب دیدم خانم مسئول داروخونه رفته توی انبار داروها و داره زور میزنه تا یک کارتن سرم را بلند کنه. رفتم کمکش و کارتن را بردم توی داروخونه. بعد چاقویی که اونجا بود کردم توی چسبی که روی در کارتن چسبونده بودند و چسب را پاره کردم و در کارتن را باز کردم و دیدم خیلی از سرمها خیس شدن. بعد که دقت کردم دیدم با چاقو یکی از سرمها را پاره کردم! بابت این کمک کلی عذرخواهی کردم. هرکاری که کردم حاضر نشدن پولش را هم بگیرن.
2. مرده اومد تا داروهای قلب پدرشو براش بنویسم. وقتی نوشتم گفت: راستی از دیشب سرفه میکنه. یک شربت هم براش بنویسین. لطفا مراقب باشین. میدونین که بعضی از داروها با داروهای قلبی تداخل دارند. البته ما برابر شما درس پس میدیم!
3. نسخه خانمه را که نوشتم گفت: من چکار کنم که لاغر بشم؟ گفتم: اتفاقا امروز کارشناس تغذیه اینجاست. میخواین برین پیشش. گفت: رفتم. بهم گفت باید مصرف غذاتو کم کنی. من هم گفتم اگه فحش عمه بهم میدادی من راحت تر بودم تا این که بگی مصرف غذاتو کم کن!
4. به پیرمرده گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: شما دکترین. حتی اگه به من بگین برو بمیر من باید برم بمیرم چون حتما به نفعمه!
5. به پیرمرده گفتم: فشارتون پایینه. گفت: من جانبازم. تریاک هم میکشم. سه تا زن هم دارم. میخوای فشارم پایین نباشه؟!
6. (13+) صبح که اومدم درمونگاه آقای مسئول پذیرش گفت: دکتر دیشب نبودی! گفتم: چطور؟ گفت: نصف شب خانمه با شوهرش اومد درمونگاه و مستقیم رفت توی دستشویی. وقتی اومد بیرون چنان بویی راه افتاد که بقیه مریضها فرار کردند! بعد هم داشت از درمونگاه میرفت بیرون! بهش گفتم: خانم! پس فقط میخواستی بری دستشویی؟ گفت: نه! چندروز بود که شکمم کار نمیکرد. اومدم برم پیش دکتر که مشکل حل شد!
7. نسخه خانمه را که نوشتم شوهرش گفت: میشه کپسولهای پروستات منو هم توی همین نسخه بنویسی؟ گفتم: نه! داروی پروستات را که نمیشه توی نسخه یه خانم نوشت. گفت: زنمه. تازه بیشتر از اون، با هم رفیقیم!
8. دوتا خانم با یه بچه اومده بودند. یکیشون گفت: این بچه چندروز پیش اسهال و استفراغ گرفته بود و خوب شد اما دوباره شروع شده. اون یکی خانمه گفت: نه! این که نبود. اون یکی بچه ام قبلا گرفته بود!
9. برای یک خانم نسخه مینوشتم که پسر چهار پنج ساله اش چشمش به کامپیوتر افتاد و گفت: میبینم پلی استیشن هم دارین!
10. (18+) مرده پسرشو با خودش برده بود سرِ زمین و با تراکتور رفته بود روی پاش. بچه را آوردند و کارهای لازمو براش انجام دادیم. چند دقیقه بعد دیدم از نیروی انتظامی هم اومدند و صورت جلسه کردند. به خانم مسئول تزریقات گفتم: شکایتی که وجود نداره. نیروی انتظامی چرا اومده؟ گفت: برای این که تصادف محسوب بشه و هزینه شون کمتر بشه. من هم حالم خوب نیست. میشه تو هم بیایی روی من؟ .... چند لحظه ساکت شد و بعد گفت: باید میگفتم با ماشین؟!
11. یه پیرمرد 91 ساله را با ضعف و بی حالی شدید آوردند. گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: زنش سه روز پیش رفته قهر و به کسی نگفته. کسی نبوده توی خونه غذا درست کنه. ما الان بعد از سه روز رفتیم سراغش و دیدیم توی خونه افتاده. 
12. داشتم برای یک بچه نسخه مینوشتم و او هم مشغول گاز زدن به یک لقمه نون و پنیر بود که مادرش گفت: سه روزه که اصلا غذا هم نمیخوره! گفتم: الان که داره میخوره! گفت: اینو بهش دادم گفتم اگه نخوری میبرمت پیش دکتر!
پ.ن. تقریبا تمام این خاطرات از زمان انتشار پست قبل رخ دادند. یک پست متفاوت هم نوشته بودم و آماده بود. اما دیدم ممکنه باز تا مدتی نشه از این پستها گذاشت پس این بار هم اینو گذاشتم! اون پست را میگذاریم برای دفعه بعد!
سلام
1. مرده با کمردرد اومده بود. گفتم: با قرص راحت ترین یا آمپول بنویسم؟ گفت: مگه اینجا قرص کلسیم ندارین؟!
2. برای خانمه نسخه مینوشتم و دختر سه چهار ساله اش فقط میگفت: من هم کمرم درد میکنه. گفتم: کمرت درد میکنه؟ گفت: آره. گفتم: باشه. یه آمپول توی همین نسخه برات مینویسم. گفت: گُ.. خوردم. درد نمیکنه!
3. پیرزنه گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی بنویسم؟ گفت: همون سه تا که همیشه با همند!
4. نسخه پیرزنه را که نوشتم گفت: میشه قرص فشارمو هم بنویسی؟ گفتم: از کدوم قرصها میخورین؟ گفت: جلدشونو نیاوردم، توی خونه گفتم من که پول ندارم بخوام بگیرمشون چرا الکی جلدشو بیارم؟!
5. مرده گفت: برام آزمایش کامل بنویس. الان سه مااااهه که آزمایش کامل ندادم! هرچقدر فکر کردم یادم نیومد آخرین آزمایشی که دادم چه زمانی بود!
6. خانم مسئول تزریقات گفت: این خانمه که الان آمپولشو زدم گفت: توروبه خدا بگین دکترتون چی میکشه؟! من معتاد زیاد دیدم اما تا به حال کسی را ندیدم که با مصرف مواد این قدر آروم بشه! 
7. برای مرده آمپول پنی سیلین نوشتم. گفت: یک آمپول مسکّن هم برام بنویس. گفتم: هردوشونو باهم میزنین؟ گفت: اگه برای آمپولها مشکلی نداره که دونفره برن توی بدن من، من مشکلی ندارم!
8. (12+) یکی از راننده های شبکه به دلیلی اومد درمونگاه. وقتی سوار ماشینش شد تا بره خانم مسئول تزریقات رفت توی حیاط و بعد داد زد: دکتر بیاااا! زودباش! رفتم بیرون و گفتم: چیه؟ گفت: هیچی! این راننده منو دوست داره. میخواستم ببینه با هم حرف میزنیم تا حسودی کنه!
9. خانمه با بچه اش اومده بود. نسخه خانمه را نوشتم و بعد کدملی بچه شو زدم توی سامانه سیب که گفت: کدملی یافت نشد. رفتم توی قسمت خانوار و دیدم برای بچه کلا یک کدملی دیگه ثبت شده که یک رقم هم از کدملی های ما کمتره. نسخه شو نوشتم و بعد رفتم و از مراقبین بهداشت درمونگاه پرسیدم که گفتند: پدر این بچه عراقیه. کدملی عراقیش را زدن توی سامانه! (نمیدونم چطور کدملی ایرانی هم داشت؟!)
10. خانمه گفت: من فقط قرص مترونیدازول میخوام. گفتم: چندتا میخواستین؟ گفت: به تعداد خیلی زیاد. مثلا سی تا قرص برام بنویس!
11. با راننده شبکه میرفتیم روستا که دیدم درست تا کنار جاده گندم کاشتن. به راننده گفتم: جریان چیه؟ گفت: قراره این جاده را پهن تر کنن. حالا گفتن باید هرچقدر از مزارع مردم که میاد توی جاده را ازشون بخرین!
۱۲. به پیرزنه گفتم: سوزن میزنین تا براتون بنویسم؟ گفت: چی؟ گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: من که فشارم بالا نیست چرا آب غوره بخورم؟!
پ.ن. کی فکرشو میکرد تیم ملی فوتبال با اون همه ماجراهایی که برای صعودش و ارتباط اون با نتایج سایر تیمها پیش اومد و اون اتفاقات هم یکی یکی نیفتادند و درنهایت اون دو گل لحظه آخری در بازی الجزایر و اتریش نهایتا توی جام جهانی 48 تیمه هم صعود نکنه و خیلی از مردم هم خوشحال بشن!
سلام
1. خانمه چند نوع قرص گذاشت روی میز و گفت: تا شوهرم داره قبض میگیره میشه داروهامو بنویسین؟ گفتم: بله! کدملیتون؟ گفت: از حفظ نمیتونم بگم کارت ملیم هم دست شوهرمه. حالا شما داروهارو بنویسین تا بعد کدملیمو بهتون بدم!
2. مرده گفت: یه سوال داشتم. گفتم: بفرمایید. گفت: میخوام برم خون بدم. باید از دست راست بگیرن یا چپ؟!
3. خانمه فشارش بالا بود. قرص گذاشتم زیر زبونش و گفتم: یه مقدار بیرون بشینین تا بعد دوباره فشارتونو بگیرم. گفت: خونه مون کنار درمونگاهه. یک ساعت دیگه میام خوبه؟ گفتم: آره خوبه. وقتی داشت از مطب میرفت بیرون گفت: همون نیم ساعت دیگه بیام؟ گفتم: تشریف بیارین. گفت: خب پس من بیست دقیقه دیگه میام خدمتتون!
4. به مرده گفتم: از کِی این طور شدین؟ زنش گفت: دوماهی میشه. خودش گفت: دوماه؟ نه بیشتره الان یک مااااهه که این طوریم!
5. به پیرزنه گفتم: از کی اسهال دارین؟ گفت: الان دوروزه. گل به درت!
6. خانمه نشست روی صندلی و قبضشو گذاشت روی میز. گفتم: این که قبض دکتر نیست. قبض زدن دوتا آمپوله. گفت: من هم فقط میخوام دوتا آمپول برام بنویسی!
7. خانمه گفت: تو اسمت ..... نیست؟ گفتم: چرا. گفت: چندسال پیش اومدم پیشت. گفتی فشارت مال حرص خوردنه. از اون روز دیگه فشار نگرفتم!
8. نسخه مرده را که نوشتم چند بسته قرص گذاشت روی میز و گفت: این قرصهای خانمم را هم بنویس. حالا اگه چیز دیگه ای هم براش نوشتی طوری نیست!
9. آخر وقت با ماشین اداره از روستا برمیگشتیم که یک روباه از توی جاده رد شد. آقای راننده گفت: میگن اگه روباه از جلو ماشین رد بشه خیلی خوبه بخصوص اگه به سمت راست بره. بعد همون طور که هر دومون داشتیم مسیر روباهو با چشم دنبال میکردیم ماشین از جاده خارج شد! خوشبختانه اتفاقی نیفتاد.
10. خانم مسئول تزریقات گفت: زخم انگشت این بچه را میترسم اینجا بخیه بزنم. میگه حرکت انگشتش کم شده. رفتم پیش مادر بچه و گفتم: بهتره ببرینش شهر توی بیمارستان هم ببیننش. گفت: اگه خطرناک نیست همین جا براش بخیه بزنین. گفتم: نه خطرناکه ممکنه تاندونش آسیب دیده باشه. گفت: خطرناکه؟ گفتم: بله. گفت: پس باید آمبولانس بدین!
11. برای یه بچه دارو نوشتم. پدرش داروهاشو گرفت و برگشت توی مطب و گفت: حالا این داروها براش خوبه که بخوره؟!
12. مرده گفت: توی خونه دستمو کشیدم روی فرش یکدفعه اینجای دستم شروع کرد به سوختن و ورم کرد.انگار یه چیزی رفته زیر پوستم. اومدم توی تزریقات گفتن ما نمیتونیم درش بیاریم. گفتم: درست میگن. همینجوری که نمیشه پوست را باز کرد. گفت: پس برم شهر؟ گفتم بله. اومد از روی صندلی بلند بشه که گفت: انگار یه چیزی معلومه! بعد با ناخن سر یک قطعه سیم فلزی را گرفت و از زیر پوستش بیرون کشید و گفت: خوب شد خیلی ممنون!
پ.ن. این هم از اولین پست خاطرات بعد از چندماه!
کامنتها در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...