سلام
۱. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: خودم هم نمیدونم چم شده حالا یه دوائی برام بنویس!
۲. پسره با استفراغ اومده بود. خواهرش که همراهش بود گفت: با چندتا از دوستاش رفت بیرون وقتی برگشت اینطوری بود. چیزی مصرف نکردین؟ پسره گفت: نه! دختره گفت: اینجا باید راستشو بگی حالا وقتی برگشتیم خونه خودمون خاکت میکنیم اما اینجا نترس حقیقتو بگو!
۳. بخشی از سخنان یک پیرمرد: برای تولد حضرت علی رفتم ابتکار، اونجا پهلوم درد گرفت. ترسیدم برم دکتر که حاج آقائی که اونجا بود گفت چون برای درمانه طوری نیست از ابتکار بری بیرون اما مواظب باش آمپول ترقیتی بهت نزنن تا روزه ات باطل نشه. اومدم درمونگاه گفتند باید بری سگل گرافی اما گفتم وقتی ابتکار تموم شد میرم اما چون دردش افتاد دیگه نرفتم. حالا باز درد گرفته!
۴. مرده دفترچه بیمه شو گذاشت روی میز و گفت: اگه میشه منو آزاد ویزیت کنین. گفتم: چرا؟ گفت: آخه دفترچه ام یه برگ بیشتر نداره. میخوام توی اون هم برام آزمایش بنویسین. اگه منو با دفترچه ویزیت کنین دیگه برگی نمیمونه که توی اون برام آزمایش بنویسین!
۵. به پیرزنه گفتم: سابقه چربی داشتین؟ گفت: آره خیلی زیاد یه بار رفتم آزمایش گفت تا دم مرز چربی داری!
۶. به پیرمرده گفتم: از این قرصها شبی یکی بخورین. گفت: اون وقت شب بخورم برای درد روز خوبه؟!
۷. دم در بین چندتا از مریضها سر نوبت دعوا شد. یکی از خانمها وسط دعوا خودشو کشید توی مطب و بعد به شوهرش که هنوز مشغول دعوا بود گفت: بسه دیگه نمیخواد دعوا کنی دیگه اومدم تو!
۸. یکی از خانمهای همکار شیرینی عقدشو آورده بود. یکی برداشتم و خوردم و متوجه شدم که دهنم به شدت تلخ شده. اما چون ایستاده بود اونجا مجبور شدم با لبخند همه شو بخورم! وقتی رفت بیرون کلی فکر کردم که چرا این شیرینی تلخ بود؟ تا اینکه یادم افتاد به چند لحظه پیش که سر اتوسکوپو با پنبه الکل حسابی تمیز کرده بودم!
۹. برای اولین بار در طول تاریخ یه مریض دیدم با اسم و فامیل کاملا مشابه با خودم!
۱۰. یه مریضو با آمبولانس درمونگاه فرستادیم بیمارستان. وقتی آمبولانس برگشت بهیارمون اومد پیشم و گفت: سر خیابون مریض ارست کرد از همین جا بهش ماساژ دادم تا دم در بیمارستان. دکتر ..... و دکتر .... هم رسیدند و بهم گفتند: آفرین تو جون این مریضو نجات دادی. گفتم: خب آفرین.
دو روز بعد پسر اون مریض اومد پیشم و گفت: آقای ..... نیستند؟ گفتم: نه امروز شیفت نیستند چطور؟ گفت: بهشون بگین از دستشون شکایت کردیم. از اینجا تا دم بیمارستان نشسته پیش راننده آمبولانس و اصلا متوجه نشده سرم پدرم رفته بوده زیر پوست!
۱۱. نسخه مریضو که نوشتم همراهش گفت: حالا این داروها براش خوب هست؟!
۱۲. یه بچه رو با درد شکم آوردند. مادرش گفت: آقای دکتر! یه وقت آپاندیس نیست؟ بچه گفت: اگه آپاندیس بود که خودم میگفتم!!
پ.ن۱ :عماد فرمودند: وقتی از کنار عسل رد میشدم بهم گفت: دَدَ!
پ.ن۲ :قراره گوش شیطون کر امروز دیگه آنی آپ کنه!
پ.ن۳: با جمع بندی همه مسائل به این نتیجه رسیدم که ملاقات دوستان مجله سپیدو بگذارم برای مهمانی های بعد. از این که لطف کردند و منو دعوت کردند ممنون
سلام
میدونم که بعضی از شما منتظر یکی دیگه از پستهای خاطرات (از نظر خودم) جالب هستین
شرمنده
با توجه به اینکه فردا قراره عسل بانو (البته هنوز بانو نشده :دی) به دنیا بیاد و بعدش ۱۵ روز برم مرخصی زایمان (!) هم یه کم استرس دارم هم میترسم تا دو هفته دیگه چیزی برای نوشتن نداشته باشم!
پس اون خاطراتو میگذاریم برای پست بعد
باز هم شرمنده
خلاصه که فردا صبح باید آنیو ببرم به یکی از بیمارستان های اصفهان
تا ببینیم چی میشه
پ.ن۱: دو سال پیش توی این سایت ثبت نام کردم. (سایتی که باید مشخصات پرسنلیمونو وارد کنیم) سال پیش میخواستم برم توی سایت که گفت یوزر و پسوردم اشتباهه و با کلی دوندگی از اداره مون یه یوزر و پسورد جدید گرفتم.
و حالا که میخوام حکم کارگزینی امسالو وارد سایت کنم باز همون خطا رو میده!
جالب تر اینکه گفتم پسوردمو فراموش کردم و ازم کد ملی و شماره شناسنامه خواسته و حالا میگه اونها هم اشتباهه!
پ.ن۲: چند شب دیگه برای یه افطاری از طرف مجله سپید به تهران دعوت شده ام.
گفته اند همه نویسنده های مجله رو دعوت کرده اند و نمیدونم چه کسانی قراره بیان؟
نمیدونم برم یا نه؟ بخصوص با این وضعیت آنی.
فقط یه چیزی
به نظر شما من تا تهران بیام روزه ام باطل نمیشه؟!
بعد نوشت: به درخواست بعضی از دوستان رفتم دنبال شماره نامه مرخصی زایمان آقایون که بهم گفتند این مصوبه هیئت امنای اداره خودمونه و شامل حال کارمندان اداره های دیگه نمیشه شرمنده
سلام
طبق معمول کلی خاطرات (از نظر خودم) جالب دارم اما گفتم این خاطراتو تموم کنیم بره!
دفعه پیش تا اونجا نوشتم که توی ایام عید ترک شیفت کردم و برگشتم توی دانشگاه پیش آنی.
اون سال تنها سالی بود که یه عید بی دغدغه رو سپری کردم. بدون کشیک، بدون مریض و ....
روز سیزده به در هم همراه با عماد که توی کالسکه اش بود پیاده به جاهای مختلف دانشگاه که هیچکس توش نبود سر زدیم.
برام جالب بود که اون همون دانشگاهی بود که یکی دو ماه پیش در حالی که آنی هنوز باردار بود پیاده از توی برفها از دانشگاه بیرون میرفتیم تا سوار تاکسی بشیم درحالی که دخترهای دانشجو برای زدن گلوله های برف به قندیلهای یخی که از شیروانی ها آویزون شده بودند با هم مسابقه میدادند.
از روز چهارده فروردین کم کم دانشجوها اومدند و مریضهای ما هم به تدریج زیاد شدند. تا زمانی که امتحاناتشون برگزار شد و بعد هم که اون مسابقات شطرنج پیش اومد.
یکی دو روز بعد از پایان بازی های شطرنج بود که از دفتر دکتر «خ» که هنوز رئیس شبکه بود زنگ زدند و گفتند همین حالا بیا شبکه! درمونگاه رو سپردم به خانم «ک» بهیار و رفتم. دکتر «خ» اول کلی سرم منت گذاشت که منو چنین جای خوبی گذاشته و بعد هم رسما اعلام کرد که با توجه به اینکه قراردادشون با دانشگاه برای یک سال تحصیلی بوده و توی تابستون هم خبری از مریض نیست کار درمونگاه رسما تمومه اما ما میتونیم تا پایان تابستون توی اون خونه زندگی کنیم.
از فردای اون روز من شدم مسئول درمونگاه شبانه روزی یکی از شهرهای کوچیک اطراف ولایت اما حدود پنجاه روز بعد بود که منو خواستند و گفتند چون یکی از پزشکها که چندین ساله توی یکی دیگه از مراکز شبانه روزیه میخواد بیاد اونجا باید خالیش کنم! بعد منو فرستادند به یکی دیگه از درمونگاه های شبانه روزی که طرح پزشکش تازه تموم شده بود و بعدها فهمیدم که از بس شلوغ بوده کسی زیر بارش نمیرفته!
مدتی هم اونجا بودم تا اینکه یه روز درحال دیدن مریض یه خانم جوون اومد توی مطب و نشست روی صندلی. گفتم: بفرمائید. گفت: من ..... هستم! گفتم: خوشوقتم، خوب؟ گفت: پس بهتون نگفتن؟ گفتم: چیو؟ بعد ایشون برام تعریف کردند که اهل یکی از استانهای شمالی کشورند و با رئیس یکی از ادارات ازدواج کرده اند و برای طرح اومده اند اینجا و بهشون قول داده اند که بشن مسئول درمونگاه اونجا چون خونه شون اونجاست!
درنهایت بعد از حدود پنجاه روز اونجا رو هم خالی کردم و به دستور رئیس شبکه شدم پزشک سیار (درست مثل شهر اسمشو نبر!)
در همون روزها بود که تابستون درحال تموم شدن بود و درحالی که داشتیم دنبال خونه میگشتیم خواهر آنی به دادمون رسید و ما رفتیم به خونه دوطبقه اون که یه طبقه اش خالی بود تا زمانی که اومدیم توی این آپارتمان.
جالب اینکه وقتی میخواستیم از دانشگاه اسباب کشی کنیم مسئولان دانشگاه میگفتند چرا میخواین از اینجا برین؟ ما سعی میکنیم قراردادمونو با شبکه تمدید کنیم. ما دقیقا شما رو زیر نظر داریم مگه این دو سه ماه که هیچ مریضی نداشتین و اینجا بودین بد بود؟!
جالب تر این که دوهفته بعد از اسباب کشی هم از شبکه باهام تماس گرفتند و گفتند ما برای یک سال دیگه قراردادمونو تجدید کردیم و باید برگردید توی دانشگاه! ما که حاضر نشدیم برگردیم تا اینکه یکی از خانم دکترها با شوهرش برای یک سال رفتند اونجا.
و بدین ترتیب خاطرات عهد عتیق ما به پایان میرسد. با تشکر از خواهر آنی و همسرشون!
پی نوشت: دو روز پیش تصادفا فهمیدم موضوعی که توی پی نوشت ۲ این پست نوشتم قبلا تصویب شده هورررررررررا!!
سلام:
۱. ساعت پنج بعدازظهر مریض اومد. برام زنگ زدند و از اتاق استراحت بیرون اومدم. همراه مریض گفت: چرا هروقت ما می آئیم اینجا دکترتون خوابه؟!
۲. به پیرمرده گفتم: قندتون بالاست. گفت: چکار کنم؟ هرچقدر میگم نمیخوام قند بخورم کارخونه قند میگه نه!
۳. یه بچه رو معاینه کردم و میخواستم نسخه شو بنویسم که مادرش گفت: تا حالا پیش سه تا دکتر بردیمش و خوب نشده. حالا تو چیزی میفهمی که میخوای براش نسخه بنویسی؟!
۴. پیرمرده گفت: غیر از این قرصها یه قرص پاره هم میخورم. گفتم: قرص پاره؟ گفت: آره دیگه صبح یه پاره شب هم یه پاره!
۵. نصف شب یه مردو با حال عمومی افتضاح آوردند. گفتم: مشکلشون چیه؟ همراهش بدون هیچ حرفی یه آزمایش داد دستم. به برگه آزمایش که نگاه کردم دیدم کراتینین پنج و نیم بوده (به عبارت خیلی ساده کلیه رسما تعطیله!) به تاریخ آزمایش نگاه کردم که دیدم مال دو هفته پیشه. گفتم: توی این دوهفته کاری براش نکردین؟ همراهش گفت: دو هفته پیش این آزمایشو ازش گرفتیم و نشون متخصص دادیم که گفت: این باید هرچه زودتر یا دیالیز بشه یا پیوند کلیه. خودش هم گفت: من نمیخوام دیالیز بشم. الان دو هفته است که داریم براش دنبال کلیه پیوندی میگردیم!
۶. یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند. نسخه شو که نوشتم مرده به زنش گفت: بچه رو ببر بیرون من با دکتر کار دارم. وقتی زنه رفت مرده گفت: این سومین باریه که من اومدم اینجا و شما شیفتین. گفتم: خب؟ گفت: چرا شما اینقدر آرومین؟ چرا من نمیتونم؟ من مُرده آرامشتم!!
۷. داشتم نسخه یه پسر ده دوازده ساله رو مینوشتم. پرسیدم: آمپول میزنه؟ بچه گفت: نه من آمپول نمیخوااااااااااااااام. پدرش گفت: بسه دیگه آروم باش! آبروی منو بردی. نسخه شو نوشتم و رفت بیرون. یکی دو دقیقه بعد از مطب رفتم بیرون که دیدم مرده بچه شو بغل کرده و بهش میگه: بابا ببخشید که صدامو بلند کردم!
۸. یه مریض تصادفیو آوردند و داشتیم کارهاشو میکردیم تا بفرستیمش بیمارستان. یه ماشین هم از طرف پاسگاه اومد. درحال کار روی مریض بودیم که بی سیم پلیسه صداش دراومد: (مثلا) یاسر یاسر عمار ..... یاسر یاسر عمار ............ پلیس گفت: عمار به گوشم. صدا از پشت بی سیم اومد که:
-: موقعیت خودتونو اعلام کنین.
-: ما الان در موقعیت درمانگاه هستیم.
-: لطفا استعلام کنین فردا توی درمانگاه دندونپزشک هست یا نه؟!
۹. مرده با موتور خورده بود زمین. پهلوشو گرفته بود و داشت از درد به خودش میپیچید. بهیارمون اومد بالای سرش و بهش گفت: ببینم! دیسترس تنفسی هم داری؟!
۱۰. میخواستم گلو یه بچه رو ببینم که دهنشو باز نمیکرد. مادرش گفت: ببین الان ما به نوبت دهنمونو باز میکنیم. اول مامان .... حالا بابا .... حالا نوبت توئه! (اینو باید تجسم کنین تا خنده تون بگیره!)
۱۱. پیرزنه گفت: دفعه پیش که اومدم اشتباهی برام کپسول ۲۵۰ نوشته بودین مجبور شدم دوتا دوتا بخورم. نسخه شو نگاه کردم و دیدم براش کپسول مفنامیک اسید نوشته بودم!
۱۲. یه دختر پنج شش ساله رو معاینه کردم و گفتم: احتمالا آپاندیسه ببرینش آزمایش. مادرش شروع کرد که: حالا براش یه دارو بنویسین اگه بهتر نشد میبریم. گفتم: نه همین حالا ببرین. خلاصه که به زحمت راضیشون کردم ببرنش.
چند روز بعد آوردنش و گفتند: چون شما تشخیصتون خیلی خوب بود و فهمیدین آپاندیسه آوردیم بخیه هاشو هم خودتون بکشین!
پی نوشت: نداریم شرمنده!
سلام:
۱. خانمه گفت: اون قدر سرم درد میکنه که احساس می کنم دماغم ورم کرده!
۲. مَرده اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر! این مریضی که الان میاد تو و ازتون میخواد براش آزمایش بنویسین میشه یه آزمایش اعتیاد هم براش بنویسین طوری که خودش نفهمه؟ گفتم: چرا؟ گفت: این آقا اخیرا با دختر من ازدواج کرده اما شبهائی که میان خونه ما مهمونی احساس میکنیم یه رفتارهای عجیبی داره و بهش شک کردم! (پیش خودم گفتم: حالا دیگه؟)
۳. پیرزنه گفت: شکمم خیلی درد میکنه سال پیش کیسه صفرامو عمل کردم اما حالا که از همسایه مون پرسیدم گفت گاهی کیسه صفرا برمیگرده!
۴. پسره با علائم و سابقه سینوزیت اومد و با اصرار ازم آمپول میخواست. بالاخره براش یه پنادر نوشتم. نسخه شو که گرفت اومد توی مطب و گفت: فقط یه آمپول؟ این که فقط برای سینوسهای پائینیم خوبه. پس سینوسهای وسطی و بالائی چی؟!
۵. نسخه خانمه رو نوشتم و گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: چرا! مرگ یکی از فامیلهامون!
۶. به خانمه گفتم: بچه تونو بگذارین روی وزنه تا ببینم چند کیلوئه؟ وقتی بچه رو گذاشت گفتم: الان ده کیلوئه. مادرش گفت: ده روی چند؟!
۷. به یه بچه گفتم: دهنتو باز کن. او هم دهنشو باز کرد. مادرش گفت: محکم باز کن، آفرین، قدرتو نشون بده!
۸. جملاتی از سخنان یکی از پیرمردهای مراجعه کننده:
این پام چند روزه که درد میکنه ...... په یعنی چه؟
دستمو هم که بالا میارم میلرزه انگار بازی درمیاره .... په یعنی چه؟
گاهی هم سرگیجه دارم ..... په یعنی چه؟
.................. ....... په یعنی چه؟!
۹. برای یه بچه سرما خورده نسخه نوشتم. پدرش گفت: من همیشه بهش میگفتم که مزاحم باش تا سرما نخوری!
۱۰. برای خانمه سرم نوشتم. همراهش گفت: سرم بزنه؟ طوری نیست؟ آخه هنوز ناشتاست!
۱۱. خانمه یه بسته قرص دیمن هیدرینات بهم نشون داد و گفت: اینها مال چیه؟ گفتم: سرگیجه و تهوع. گفت: دکتر اینهارو برای من نوشته اما من سرگیجه ندارم فقط تهوع دارم طوری نیست بخورم؟!
۱۲. خانمه گفت: وقتی آب دهنمو قورت میدم احساس میکنم یه چیزی از گلوم میره پائین!
پی نوشت: بالاخره عمادخان بر سر وبلاگستان منت گذاشتند و آپ کردند. یه لطیفه از کتاب لطیفه های کودکانه که هدیه دکتر میثم به او بود.
پیش نویس:
سلام
درحالی دارم براتون مینویسم که چند ساعت پیش توی مطب یکی از همکاران گرامی دندونپزشک بودم برای پر کردن بخشی از یکی از دندونهام که درحین خوردن غذا شکست!
یه بار دیگه همون سر و صدای آشنا و همون بوی کباب و همون فشردن مواد پر کردن دندون (آمالگام؟) داخل دندون و ... و جالب اینکه بهم خبر داد قراره دندونپزشک خانواده هم کم کم راه بیفته.
اما جالب ترین بخش این معاینه دندونپزشکی این بود که آقای دکتر موضوعیو که از چند روز پیش بهش شک کرده بودم تائید کردند و اون هم این که: آخرین دندون عقلم در حال خارج شدن از لثه است!! البته اگه فکر میکنین به زودی با یه ربولی که عقلش کامل شده روبرو میشین سخت در اشتباهین چون ایشون فرمودند دوتا از دندون های عقل دیگه ام که مدتهاست دچار پوسیدگی شده اند دیگه قابل تعمیر نیستند و باید صبر کنم تا وقتی درد بگیرن بکشمشون! (ما کلا خونوادگی دندونهامون داغونه)
و اما .....
همین الان به اندازه سه پست خاطرات (از نظر خودم) جالب دارم اما دیدم باز هم این پستها دارن خیلی تکراری میشن. ضمن اینکه اگه پزشک خانواده ولایت شدیم شاید به زودی کمتر از این موارد گیرمون بیاد و نباید همه شونو مصرف کنیم پس میریم تا اگه خدا بخواد خاطرات عهد عتیقو تمومش کنیم. اگه نشد همه شو تموم کنم هم بقیه شو میگذارم برای یه بار دیگه.
دوستانی که از قبل مطالب این وبلاگو دنبال میکنند حتما یادشون هست که من شدم پزشک درمونگاه داخل دانشگاه و کارم شد سر و کله زدن با دانشجویان (بعضا) از خود راضی و پرمدعا.
عماد هم توی دانشگاه به دنیا اومد. چند روز بعد از تولد عماد بود که چند نفر از اقوام اومدند خونه ما. رفتم درو براشون باز کردم و سلام و علیک و تعارفات انجام شد و بعد برگشتم دم درمونگاه و درو قفل کردم.
چند دقیقه بعد بود که متوجه شدم یکی در پانسیونو میزنه. درو که باز کردم دیدم یکی از دختران دانشجو پشت دره که میگه: شرمنده من دیدم در بازه و اومدم تو و رفتم دستشوئی اما حالا که میخوام برم بیرون در قفله!
گذشت تا چند روز مونده به عید که برای یه کار اداری رفته بودم توی شبکه بهداشت دکتر «د» رئیس وقت شبکه بهم رسید و پرسید. توی ایام عید جائی برات شیفت گذاشتن؟ گفتم: نه! گفت: پس بیا دنبالم! رفتیم و فهمیدم از طرف دانشگاه علوم پزشکی یه دستور خلق الساعه اومده که از این به بعد توی ایام عید باید به جز درمونگاه های شبانه روزی توی بعضی از مراکز روستائی هم پزشک موجود باشه و یکی از این درمونگاه ها هنوز خالی مونده بود. و چون من هم در یک زمان نامناسب در یک مکان نامناسب قرار گرفته بودم شدم پزشک شیفت اون مرکز در روزهای۲۹ و ۳۰ اسفند سال ۱۳۸۳.
خدائیش خیلی برام سخت بود چون الکی الکی شیفت شده بودم ضمن اینکه هیچوقت موقع سال تحویل دور از خونه نبودم.
روز بیست و نهم رفتم اونجا که گفتند چون قرار نبوده پزشک شیفت بیاد اینجا مسئول مرکز هم در پانسیونشو قفل کرده و رفته. پس مجبور شدم برم توی اتاق سرایدار! کلی از پرسنل خواهش کردم تا اینکه بالاخره قبول کردند یه تلویزیون سیاه و سفید برام بیارن.
روز بیست و نهم خیلی شلوغ بود اما روز سی ام عملا هیچ خبری نبود. تا ظهر اونجا علاف شدم و حوصله ام سر رفت تا اینکه بالاخره تصمیمی گرفتم که هنوز وقتی یادم می افته خودم هم تعجب میکنم که چطور چنین جراتی پیدا کردم و اون هم اینکه ..... ترک شیفت کردم و از راننده خواستم منو برسونه دانشگاه! به این ترتیب راننده با سرعت هرچه تمام تر منو رسوند خونه و خودش هم برگشت تا برای سال تحویل خونه شون باشه.
صبح دوتا مریض دیده بودم و شب هم از درمونگاه بهم زنگ زدند که یه مریض اومده و تلفنی براش نسخه نوشتم. و به این ترتیب برای عید باز هم خونه بودم.
الان هم دیگه اونقدر سابقه ام بالا رفته که دیگه برای سال تحویل منو شیفت نگذارند.
خوب انگار دیگه بسه من هم حالشو ندارم که بنویسم! پس بقیه اش برای یه پست دیگه.
پ.ن۱: باتوجه به تولد عسل داریم با آنی به این نتیجه می رسیم که این آپارتمان به زودی برامون کوچیک میشه. کسی یه آپارتمان ارزون قیمت سه خوابه توی ولایت ما برای فروش سراغ نداره؟
پ.ن۲: به خاطر مشکلی که برام پیش اومده بود چند روز پیش برای اولین بار با یه وکیل توی دفترش مشورت کردم که به خوبی راهنمائی شدم. جالب تر اینکه حتی هیچ هزینه ای هم ازم نگرفتند. با تشکر از کلیه وکلای محترم بویژه ایشون.
پ.ن۳: یکی از اقوام که درس سینما خونده اخیرا قصد داشته یه فیلم کوتاه بسازه که توی اون باید بخشی از ساختمان یه امامزاده خراب میشده و چون بهش اجازه نمیدن یه امامزاده واقعیو خراب کنه درنهایت یه امامزاده توی یه روستا میسازن و فیلمشونو درست میکنن.
آخر کار وقتی قصد داشتن بقیه ساختمون امامزاده دروغیو خراب کنن مردم روستا جمع میشن و بهشون اجازه نمیدن و میگن: ما از این امامزاده معجزه دیدیم نمیگذاریم خرابش کنین!!!!
سلام:
۱. (۱۲+) پیرزنه گفت: کمرم اون قدر درد میکنه که انگار خودت پریدی روی کمرم!
۲. (۱۶+) مرده اومد توی مطب و گفت: میتونم راحت حرف بزنم؟ گفتم: بفرمائین. گفت: امشب جشن نامزدی پسرمه. اما شلواری که قراره بپوشه خیلی تنگه. اگه میشه یه دارو براش بنویسین که امشب وقتی چشمش به دخترهای توی مجلس می افته آبرومون نره (توی دلم گفتم: خدا به داد اون دختر بدبخت برسه)
۳. به پیرزنه گفتم: فشارتون بالاست. از خونه تا اینجارو پیاده اومدین؟ گفت: آره ولی مال اون نیست. وقتی میخواستم راه بیفتم یه قرص فشار گذاشتم زیر زبونم تا اثرشو خنثی کنه!
۴. پسره گفت: هروقت چشمهام اینطوری میشن میرم دکتر دوتا قطره برام مینویسه خوب میشم حالا شما هم همون قطره هارو بنویسین. گفتم: چه قطره هائی بودن؟ گفت: روشون نوشته بود قطره استریل چشمی!
۵. بچه وقتی وارد مطب شد به مادرش گفت: اینجا آمپول هم میزنن؟ گفتم: نه اصلا نترس ما اینجا آمپول نداریم. مادرش گفت: برعکس این به شدت به آمپول علاقه داره دکتر!
۶. مرده پسر دوساله شو آورده بود و گفت: این چند روز که مریضه خیلی از بین رفته دکتر. و وقتی دید دارم به صورت کاملا تپلش نگاه میکنم گفت: این طوری نگاهش نکن دکتر! این قبلا هر «لپ»ش اندازه کله من بود!
۷. خانمه بچه شو با درد چشم آورده بود. درحال نوشتن نسخه گفت: آمپول نمینویسین؟ بچه گفت: آمپول بزنن به چشمم؟!
۸. یه قوطی حاوی سه بسته قرص برای مریض نوشتم. از داروخونه مرکز گرفت و رفت. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: قرصی که بهم دادن ببینین. نگاه کردم و دیدم یه بسته قرص سالم و پلمپ شده است اما کاملا خالی از قرص!
۹. پیرمرده گفت: سرفه هام خلط داره میخوای ببینین؟ گفتم: آره پیرمرده گفت: میخواستم بیارمش ترسیدم ناراحت بشی. موبایلشو درآورد و زنگ زد به خونه و به پسرش گفت: زیر تختم یه پلاستیک خلط هست که درشو گره زدم برش دار و بیار درمونگاه!
۱۰. خانمه گفت: از چند روز پیش داره از یکی از چشمهای بچه ام آب میاد. گفتم: کدوم چشمش؟ یه فکری کرد و به بچه اش گفت: از کدوم چشمت آب میاد؟!
۱۱. به خانمه گفتم: بچه تون آمپول می زنه براش بنویسم؟ گفت: این چون تیروئید داره مرتب ازش خون میگیرن دیگه نمیتونه پنی سیلین بزنه!
۱۲. به دختره گفتم: کجای شکمتون سفت میشه؟ گفت: دلم سفت میشه نه شکمم!
پ.ن۱: چند شب پیش مهمون داشتیم. عماد رفت دستشوئی و بعد نمیدونم چرا قفل در دستشوئی هرز شد و دیگه باز نشد. اول من، بعد مهمونهامون، و بعد یکی از همسایه ها سعی کردیم و نتونستیم بازش کنیم و بالاخره مجبور شدیم زنگ بزنیم آتش نشانی. چند دقیقه بعد از آتش نشانی با خونه تماس گرفتند تا مطمئن بشن مزاحمتی درکار نیست و بعد با یکی از اون ماشینهای بزرگ نردبون دار اومدند، قفل در دستشوئیو شکستند و رفتند!
پ.ن۲: کسی خبر داره عاقبت طرح مرخصی زایمان آقایون چی شد؟ اگه آشنا دارین بگین تا عسل به دنیا نیومده تصویبش کنن!
پ.ن۳: کسی میدونه حکمت این که بعضی از دوستان برام کامنت خصوصی میگذارن که این پست خیلی قشنگ بود چیه؟
پ.ن۴: خوشبختانه دوست خوبمون دیادیا پستهاشونو برگردوندند. خوشحال شدم.
سلام:
۱. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: گوشش درد میکنه. گفتم: هر دو گوشش یا یکیشون؟ گفت: نمیدونم میگه گوشهام دیگه نمیدونم چندتا گوشش؟!
۲. خانمه بچه یک ساله شو آورده بود. بهش گفتم: توی خونه هیچ داروئی ندارین؟ گفت: چرا اما این بچه داروی طعم دار نمیخوره. ما هم فقط شربت استامینوفن توت فرنگی و اریترومایسین موزی داشتیم!
۳. به پیرمرده گفتم: توی خونه هیچ داروئی نخوردین؟ گفت: چرا یه شربت خوردم اما ظاهرا شربته بهم اهمیت نداد!
۴. به خانمه که بچه شو با استفراغ آورده بود گفتم: چیزی نخورده که مسموم شده باشه؟ گفت: اگه توی مدرسه چیزی خریده باشه. بچه گفت: آخه تو اصلا به من پول دادی که توی مدرسه چیزی خریده باشم؟!
۵. به پیرزنه گفتم: قندتون دویست بوده خیلی بالاست. گفت: خوب صدتاش که مال خودمه فقط صدتاش بالاست!
۶. به خانمه گفتم: وقتی نفس میکشین درد سینه تون بیشتر میشه؟ گفت: نمیدونم توی این دو سه روز نفس نکشیدم!
۷. به خانمه گفتم: اشتهای بچه تون خوبه؟ گفت: نه! با بچه های هم سنش که مقایسه میکنم با سه تا قاشق سیر میشه!
۸. به پیرمرده گفتم: سرفه هاتون خلط داره؟ گفت: نمیدونم والله!
۹. چندتا پسر جوون همراه دوستشون که مریض بود اومده بودند. نسخه شو که نوشتم پسره گفت: میشه فشارمو هم بگیرین؟ گرفتم و گفتم: فشارتون یازدهه. وقتی رفتند بیرون دوستش بهش گفت: یه چیزی از خودش پروند! من خودم روی صفحه فشارسنج نگاه کردم اصلا عدد یازده روش نبود!
۱۰. وسط شیفت یه پیرزنو با ادم ریوی آوردند. چون آمبولانس مرکز مریض دیگه ای رو برده بود بیمارستان زنگ زدیم به فوریتها. کارهای اولیه رو انجام دادیم اما وقتی آمبولانس فوریتها اومد پیرزنه حسابی بدحال شده بود و احتیاج به اینتوباسیون (لوله گذاری داخل نای) داشت. اما بهیار فوریتها نتونست براش لوله بگذاره و گفت: عضلاتش خیلی سفته. یه دیازپام بهش بزنین یه کم عضلاتش شل بشه. گفتم: میترسم این یه کم تنفس خودبخود هم که داره قطع بشه و آخرش هم نتونین لوله بگذارین. همراه مریض سرشو از لای در آورد تو و گفت: بالاخره چکار میکنین؟ میخواین استخاره کنین؟!
۱۱. به پیرزنه گفتم: گلودرد دارین؟ گفت: بله. گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: من اصلا از روی سرفه ام فهمیدم که گلوم درد میکنه!
۱۲. خانمه گفت: تا حالا دو سه بار اومدم اینجا و بهم سرم زده اند و آمپول توش ریخته اند و من حالم بدتر شده. فکر کنم به آمپول هائی که توی سرم میریزند حساسیت دارم!
۱۳. میخواستم توی گوش یه بچه رو ببینم پدرش گفت: زودباش دستهاتو از جیبت بیار بیرون تا بتونه راحت توی گوشتو ببینه!
پ.ن۱: یکی دوساعت پیش به آنی گفتم: به نظر تو توی آپ امشبم بنویسم که باز فردا قراره دکتر میثم و خانمش بیان خونه مون؟ گفت: نه بابا حالا شاید بخوایم مرتب با هم رفت و آمد داشته باشیم پس هربار میخوای بنویسی؟ پس تصمیم گرفتم ننویسم! اما حالا که خود دکتر ژیلا نوشته پس دیگه مانعی نداره!
پ.ن: به افتخار عماد که دیگه اگه توی آسانسور بالا بپره میتونه دکمه طبقه مونو بزنه!
ضمن اینکه دیشب اولین جلسه شنای آموزشیو هم رفت که باعث شد کلا ترسش از آب و استخر بریزه و با اصرار میخواست امشب هم بره استخر که چون داشتیم مقدمات ماکارونی فرداشبو آماده میکردیم امکانپذیر نشد!
سلام
۱. برای یه بچه نسخه نوشتم و رفت بیرون. پدر بچه نسخه رو داد به خانم مسئول داروخونه که نشسته بود توی سالن و داشت تلویزیون نگاه می کرد. خانم مسئول داروخونه یه نگاهی به نسخه کرد و گفت: اینجا نداریم، برید بیرون بگیرید. وقتی رفتند بیرون از مطب اومدم بیرون و گفتم: واقعا این دارو رو ندارین؟ گفت: چرا یه کارتن داریم تاریخشون هم داره میگذره! گفتم پس چرا بهش ندادین؟ گفت: حالشو نداشتم از جام بلند شم!
۲. خانمه با حال عمومی بد اومد. توی شرح حال بهم گفت: هم قند دارم هم فشار هم چربی. گفتم: داروهاشونو دارین؟ گفت: دوهفته پیش رفتم پیش یه دکتر علفی گفت دیگه داروی شیمیائی نخور من هم همه داروهامو گذاشتم توی یه پلاستیک و ریختمشون دور!
۳. میخواستم برای یه بچه چهار ساله که سرما خورده بود نسخه بنویسم که مادرش گفت: این بچه ناراحتی معده داره، کلیه اش هم برگشت ادرار داره، ....... پدرش گفت: یه بار هم سکته کرده. گفتم: سکته کرده؟؟ پدره گفت: نه بابا دیدم مادرش داره همه مریضیهارو ردیف میکنه گفتم من هم یه چیزی بگم بخندیم!!!
۴. مرده گفت: یکی از این فشارسنجهای دیجیتال خریدم اما انگار خرابه. وقتی دو سه بار پشت سر هم فشارمو میگیرم دو سه درجه با هم فرق میکنه. گفتم: بگیرین ببینم. فشارسنجو آورد بیرون و فشارشو گرفت. چهارده و دو دهم بود. یه بار دیگه گرفت چهارده و چهار دهم بود. گفت: دیدین؟ دو درجه فرق داشت!
۵. پسره با موتور زمین خورده بود و یه لشگر از دوستانش هم باهاش اومده بودند درمونگاه. بعد از پانسمان زخمش قرار شد بره بیمارستان تا عکس بگیره. یکی از همراهانش رفت و اومد و گفت: آقای دکتر! من اگه یه مشت به راننده آمبولانستون بزنم میخوابه زمین و بلند نمیشه اما به احترام شما چیزی بهش نمیگم. از طرف من بهش بگین آمبولانس مال مریض بدحاله نه کسی که روی پای خودش میتونه راه بره. بعد هم به مریضشون گفت: پاشو خودمون بریم. راننده آمبولانسشون میگه این اعزامی نیست!
۶. یه بچه دوساله رو معاینه میکردم که خیلی بی قراری میکرد. گفتم: توی خونه هم همین طور بی قراری میکنه؟ مادرش گفت: نه حالا چون بهش قول دادم ببرمش «ددر» اینطوریه میخواد زودتر بره!
۷. پیرزنه گفت: هفته پیش که برام سرم نوشتی و اینجا زدمش جاش کبود شد. به جون خودت!
۸. مرده پدرشو آورد و گفت: خیلی بی حاله فکر کنم فشارش افتاده. حالا باز شما ببینینشون. فشار پیرمرده رو گرفتم و گفتم: اتفاقا فشارشون بالاست. پیرمرده به پسرش گفت: میبینی؟ با یه تشخیص اشتباه داشتی منو به کشتن میدادی!
۹. به پیرزنه گفتم: از این قرصها روزی دوتا میخورین؟ گفت: نه روزی یکی شبی هم یکی!
۱۰. به پیرزنه گفتم: قندتون داره میره بالا. پرهیز میکنین؟ گفت: آره من فقط ماست بازاری و پولکی ترش میخورم!
۱۱. به خانمه گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: گاهی تپش قلب دارم. گفتم: مثلا چه مواقعی؟ گفت: وقتی میرم روی یه بلندی!
۱۲. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: ایشالا اگه بهتر نشد میرم عکس میگیرم!
پ.ن۱: هفته پیش عماد تعطیل شد و من یادم افتاد یه خاطره از اونو ننوشتم:
آخرین روزی که پیش از نوروز رفت مدرسه و برگشت بهشون یه سی دی جایزه داده بودند. گفت: بابا من هم شانس ندارما! گفتم: چطور؟ گفت: به همه کلاس سی دی بازی دادند اما تموم شد. فقط به من و «علی» سی دی قرآنی دادند!
پ.ن۲ : ازمون خواستن توی طرح پزشک خانواده شهری ثبت نام کنیم. نمیدونم این بار هم مثل دفعه پیش نیمه کاره رها میشه یا نه؟
حقوقش خوبه و بالاخره از اون دکتر هندی ها بیشتر پول میگیریم اصلا شاید دیگه بی خیال حذف اون «هنوز» از بالای وبلاگ شدم!! اما هر روز صبح و عصره و باید از یه سری از کارهائی که تصمیم داشتم انجام بدم دست بکشم (مثلا واقعا قصد کرده بودم یه کلاس زبان برم که حالا نمیدونم چی میشه؟)