درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حکایت آن روز تعطیل

چهارشنبه 5 بهمن ماه سال 1390 ساعت 4:32 PM

پیش نویس : 

سلام 

احتمالا توی نت داستان اون دهقانو خوندین که اسبش فرار کرد و به همسایه هاش گفت: از کجا میدونین این از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی من؟! 

حالا این ماجرای شیفت من هم تقریبا همون حالتو داشت!! 

چند روز پیش از اربعین بود که خانم دکتر «ح» (همون خواهر یک فوتبالیست معروف!) برام اس ام اس داد که: شما روز اربعین توی درمانگاه ..... بیست و چهار ساعته شیفتین؟ گفتم: بله! گفت: من روز جمعه شیفتم٬ میشه شما جمعه برین به جای من و من به جای شما روز شنبه برم سر شیفت؟ گفتم: مشکلی نیست٬ و رفتم. 

درمونگاه توی روز جمعه خیلی شلوغ شد. هر بار یه حمله داشتیم به خودم میگفتم: عجب غلطی کردم شیفتو عوض کردما! بخصوص که معمولا توی چند روز تعطیل پشت سر هم آخرین روز تعطیل خلوت ترینشون هم هست.  

ساعت حدود هشت شب بود که یه اس ام اس دیگه از خانم دکتر «ح» رسید که: چون فردا تعطیله احتمالا نه ماشین زیادی توی ترمینال اصفهان هست و نه مسافر زیادی و ممکنه به جای ساعت هشت حدود ساعت هشت و نیم برسم! گفتم: میدونم٬ مشکلی نیست!!

خلاصه که مریضها یکی یکی اومدند و رفتند٬ ساعت حدودا یک و نیم صبح بود که درمانگاه خلوت شد و تونستیم بخوابیم. اما هنوز چشممون گرم نشده بود که باز مریض اومد. 

سرتونو درد نیارم ..... تا صبح چهار پنج بار بیدارمون کردند و هربار یه لعنت به خودم میفرستادم که عجب کاری کردم شیفتو عوض کردم! 

ساعت حدود هفت و نیم صبح روز اربعین بود٬ داشتم به خودم وعده می دادم که به زودی شیفتم تموم میشه و میرم خونه و یه چند ساعتی بیهوش میشم که موبایلم زنگ خورد. گوشیو که برداشتم متوجه شدم پشت خط خانم «ر» مسئول امور درمان شبکه است که میگه: سلام آقای دکتر! شرمنده اما شیفت خانم دکتر «ت» توی درمونگاه ..... داره تموم میشه و آقای دکتر «ش» که باید به جاش بیاد زنگ زده که من دارم از تهران با ماشین خودم میام و الان تازه حوالی قم هستم! خانم دکتر هم مشکل داره و نمیتونه بمونه. میشه شما زحمت بکشین و تا اومدن آقای دکتر برین .....؟ 

گفتم: ولی خانم دکتر «ح» هم گفته توی ترمینال ماشین نیست و دیر میرسه. 

گفت: خوب دیگه چاره ای نیست شرمنده! 

چی میتونستم بگم؟ هرچی باشه اون رئیس بود و من مرئوس ضمن اینکه نباید از حق گذشت که خانم «ر» همیشه هوای منو داره و حالا هم نوبت من بود که جبران کنم پس قبول کردم هرچند وقتی آنی متوجه موضوع شد اوقاتش تلخ شد! 

خانم دکتر «ح» حدود ساعت نه ونیم با کلی عذرخواهی از راه رسید و من با ماشین شبکه از درمونگاه ...... رفتم .......!!! 

خوشبختانه درمونگاه دوم بر خلاف اولی خلوت بود. به طوری که از حدود ساعت ده که من به اونجا رسیدم تا حدود ساعت یک بعدازظهر که دکتر «ش» از راه رسید فقط پانزده مریض دیدم. 

بالاخره اومدم خونه و استراحت کردم تا صبح روز یکشنبه. 

یکشنبه شیفت صبح بودم و ساعت هشت با ماشین شبکه رفتم درمانگاه تا شیفتو از خانم دکتر «ح» تحویل بگیرم. با خانم دکتر سلام و علیک کردیم که گفت: خیلی خوش شانسین آقای دکتر! گفتم: چطور؟ گفت: خوب دیگه! و رفت. 

خواستم برم توی مطب که اینو دیدم! وقتی جریانو از پرسنل پرسیدم بهم گفتند: 

روز شنبه بعدازظهر یه پیرمرد 75 ساله با درد شکم و تهوع میاد پیش خانم دکتر٬ او هم باتوجه به اینکه بیمار دیابت هم داشته اول یه نوار قلب ازش میگیره تا خیالش از بابت قلب راحت باشه و وقتی میبینه نوار قلب نرماله سرم و .... مینویسه. 

حدود یک ساعت بعد مریض میاد پیش خانم دکتر و میگه: خیلی بهتر شدم خانم دکتر ممنون و درحال بیرون رفتن از مطب از هوش میره خانم دکتر و پرسنل میرن سراغش و متوجه میشن مریض نه قلب داره و نه تنفس پس عملیات احیاء شروع میشه که بی فایده است و بعد از مدتی احیا متوقف میشه. 

خوب مریض مُرده پس مجوز حمله صادر میشه. پسر متوفی به طرف خانم دکتر حمله میکنه و او هم به اتاق پذیرش پناه میبره. مسئول پذیرش با کمک پسرش که تصادفا اونجا بوده هرطور بوده خانم دکترو از دستش نجات میدن و او هم وقتی میبینه دستش به خانم دکتر نمی رسه بعد از دقایقی سر دادن فحشهای بالای 18 سال به خاطر مرگ پدرش از در مطب انتقام میگیره! 

چند دقیقه بعد در حال دیدن مریضها بودم که موبایلم زنگ خورد، باز هم خانم «ر» بود که گفت: چون شما دیروز با ما همکاری کردین به اندازه یه شیفت کامل روز تعطیل براتون اضافه کاری نوشتم! 

چند دقیقه بعد یه اس ام اس از خانم دکتر اومد که: خیییییییییلی خوش شانسین، من دیگه پامو توی اون درمونگاه نمیگذارم، با این شیفتتون! 

چند دقیقه بعد مَرده اومد توی مطب و گفت: در مطبو پسر مش .... خدابیامرز شکسته؟ عجب احمقیه! به جای اینکه ذوق کنه! اگه بدونین باباش چند میلیارد ثروت داشت؟! 

و چند دقیقه بعد پیرزنه بهم گفت: راسته که میگن مش .... سالم بوده اینجا بهش سرم اشتباهی زدن مُرده؟؟!! 

پی نوشت: 

اشاره به نام هر شهری در کامنتها = حذف کامنت شما!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۳)

چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 ساعت 3:42 PM

سلام: 

۱. به پیرزنه گفتم: الان توی خونه هیچ داروئی مصرف نمیکنین؟ گفت: من نه اما عروسم قرص معده میخوره! 

۲. یه زن جوونو با افت فشار و ضعف شدید آوردند درمونگاه. مادرش گفت: با خواهرش مسابقه لاغر شدن گذاشته الان سه روزه که به جز آب لیمو و سرکه چیزی نخورده!!  

۳. نسخه پیرمرده رو که نوشتم گفت: بی زحمت چندتا بچه آسپیرین هم برام بنویس! 

۴. میخواستم فشار خون پیرزنه رو بگیرم گفت: من اسپری هم دارما! گفتم: چه نوع اسپریی؟ 

گفت: از دکتر اسپری دارم هروقت میرم پیش دکتر فشارم میره بالا! 

۵. میخواستم برای پیرزنه نسخه بنویسم گفت: راستی من مریضی «اسکله» هم دارم! یه نگاه دقیق تر به چهره اش علائم «اسکلرودرمی» رو نشونم داد! 

۶. به مرده گفتم: الان هیچ داروئی مصرف نمیکنین؟ گفت: فقط قرص میخورم قرص هم که دارو حساب نمیشه! 

۷. به خانمه گفتم: سر درد شما بیشتر به سینوزیت میخوره. گفت: وا من که سنی ندارم! 

۸. نصف شب یه مریض اومد و رفت٬ میخواستم از مطب بیام بیرون که دیدم مرده دست بچه چهار پنج ساله شو گرفته و داره میره طرف پذیرش٬ همونجا نشستم تا ویزیت بگیره و بیاد٬ چند لحظه بعد صدای دعوای مرده بلند شد و بعد با عصبانیت اومد توی مطب و دفترچه بچه شو با یه نسخه آزاد گذاشت جلوم و گفت: میبینین آقای دکتر؟ دفترچه اش تازه تموم شده بود دیروز براش یه دفترچه جدید گرفتم٬ حالا میبینم رفته همه برگه های قرمزشو کنده! (برگه دوم دفترچه-مخصوص پزشک) 

۹. به پیرمرده گفتم: قرصهای فشارتون چه رنگی بودند؟ گفت: فکر کنم یه کم چهره شون گرفته بود! 

۱۰. مرده داروهاشو گرفت و بعد اومد توی مطب و گفت: من که گفتم تب دارم٬ برام تب بر ننوشتین؟ گفتم: چرا من که استامینوفن نوشتم. گفت: مگه استامینوفن تب بره؟ به حق چیزهای نشنیده! 

۱۱. به یه پسر پنج ساله گفتم: کجات درد میکنه؟ گفت: گیجگاهم! گفتم: گیجگاهت کجا هست؟ گفت: من چه میدونم گیجگاه کجاست؟! 

۱۲. به پیرزنه گفتم: آمپول میزنین براتون بنویسم؟ گفت: نه اونقدر آمپول زدم که اگه برام آمپول بنویسن باید اول یه چیزیو داغ کنم بگذارم پشتم تا یه کم نرم بشه آمپول بهش فرو بره! 

پی نوشت: آنی به عماد میگه: میدونی چند ماهه توی وبلاگت چیزی ننوشتیم؟ میخوای آپ کنیم؟ میگه: نه بذار همه حرفها رو بخونیم میخوام دیگه خودم توی وبلاگم بنویسم! 

بعد نوشت: 

صبح امروز (پنجشنبه) برای دومین بار دیش ما و همه همسایه ها توسط برادران حافظ جان و مال و ناموس مردم به غارت رفت!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطراتی از دانشگاه ولایت

چهارشنبه 21 دی ماه سال 1390 ساعت 4:51 PM

سلام 

همونطور که قبلا گفتم بالاخره سر از ولایت درآوردیم و رفتیم توی درمانگاه دانشگاه. در طول چند ماهی که از سوم آذر 1383 تا اواخر تیرماه 1384 توی اون درمونگاه بودم اتفاقات مختلفی برام افتاد که بعضی از اونها رو اینجا مینویسم:

۱. یک هفته از شروع کارم گذشته بود و همچنان فقط خودم بودم و خودم! هیچ داروئی هم بهم تحویل نداده بودند و دانشجوها هم که میشنیدند باید از بیرون دارو بگیرند میگفتند: اگه قراره بریم بیرون دارو بگیریم که همونجا هم میریم دکتر! بالاخره حوصله ام سر رفت و رفتم پیش مهندس «ز» شکایت و از چند روز بعد خانم «ک» اومد و شد مسئول داروخونه و تزریقات و چند روز بعدتر خانم «ق» اومد و شد مسئول پذیرش. البته هر دو نفرشون فقط از ساعت 8 تا 12 بودند و مریضهای بعدازظهر باید فردا داروهاشونو میگرفتند. 

2. ساعت 8 شروع کلاسهای دانشگاه بود و طبیعتا خبری از مریض نبود. هر روز صبح بیدار میشدم و ساعت 8 در رو باز میکردم و تازه برمیگشتم توی خونه برای خوردن صبحانه! معمولا اولین مریضها بعد از ساعت نه و موقع استراحت بین دو کلاس می اومدند و بقیه بعد از اتمام کلاس دوم و حدود ساعت 12. 

3. یکی از تفریحات من اونجا این بود که بعد از اتمام کار ببینم اون روز از چند استان مریض داشتم؟! رکوردم 16 استان مختلف بود (اینو از روی دفترچه های بیمه شون میفهمیدم) البته درمجموع درمانگاه خلوتی بود در شلوغترین روز 22 مریض داشتم! اگه چند ماه زودتر رفته بودیم اونجا یه فرصت خوب برای درس خوندن داشتم. 

4. بعد از مدتی و با پیگیری های من یه خانم دکتر دندونپزشک هم از شبکه فرستادند که هفته ای دو روز نوبت میداد. جالب اینکه سر او هم زیاد شلوغ نبود با وجود اینکه ویزیت ما از بیرون خیییییییییلی ارزونتر بود! 

5. یکی دو روز بود که رفته بودیم توی دانشگاه که کشف کردیم اگه صفرو بگیریم میتونیم شماره های خارج از دانشگاهو بگیریم. اما وقتی سر و کله خانم «ق» پیدا شد از بس تلفن هر روز از صبح تا ظهر اشغال بود اواخر کار دیگه تلفن درمانگاهو قطع کرده بودند!! 

6. یه بار از یکی از استانهای مرزی کشور، یه دختر اومد درمونگاه که اسم غیر معمولی داشت، بهش گفتم دهنشو باز کنه و داشتم گلوشو میدیدم که چشمم افتاد به اسمش روی دفترچه اش. داشتم به اسمش فکر میکردم و در همون حال پرسیدم: سرفه هم دارین؟ وقتی هیچ جوابی نیومد باز گفتم: سرفه هم دارین؟؟ و بعد یکدفعه متوجه شدم که اون قدر دارم به اسمش فکر میکنم که یادم رفته آبسلانگو از دهنش دربیارم اون بیچاره هم همه قدرتشو جمع کرد و فقط تونست بگه: ههههههه!!!  (نکته جالب اینکه در چند ماهی که بعد از این اتفاق اونجا بودم این خانم تنها کسی بود که اگه توی محوطه به هم برمیخوردیم بهم سلام میکرد و هربار من بیشتر خجالت زده میشدم!) 

7. شب بعد از بازی رفت مرحله نیمه نهائی جام باشگاه های اروپا در اون سال بین لیورپول و چلسی (همون سالی که درنهایت لیورپول در فینال میلانو شکست داد و قهرمان شد) برای خرید رفتم به بازارچه دانشگاه که بغل درمونگاه بود. یکی از دانشجوها ازم پرسید: بازی دیشب چی شد؟ گفتم: صفر صفر تموم شد. پسره یکدفعه سرشو آورد بالا و گفت: ای وای شمائین آقای دکتر؟ ببخشین من نشناختمتون وگرنه چنین سوالیو ازتون نمیپرسیدم!! 

8. نمیدونم فقط محوطه پشت درمونگاه این طور بود یا همه دانشگاه؟ اما پشت درمونگاه هر روز عصر محل قرار و مدار عشاق سینه چاک بود! نمیدونم زمانی که ما دانشجو بودیم از این خبرها نبود یا همون موقع هم بود و ما گاگول بودیم؟!! 

9. خدائیش بعضی از دانشجوها با چنان آرایشی می اومدند که ..... هیچی ولش کن. از پسر های زیر ابرو برداشته و موهای دستو بند انداخته بگیر تا دختر های .... ولش کن. بعضی هم که انگار فکر میکردند چه کار مهمی انجام دادن که دانشجو شدند. از طرف دیگه هم مریض دانشجوی نابینا داشتم هم مریض دانشجوی ناشنوا. 

10. توی دانشگاه بودیم که به خاطر سختی رفت و آمد اولین ماشینمونو خریدیم. یه پیکان سفید مدل ۱۳۸۱. خدائیش اوایل رانندگیمون افتضاح بود اما کم کم خوب شد! 

11. بعضی شبها سه تا دختر با هم می اومدند و هربار یکیشون چنان مشکلاتی داشت که درنهایت ناچار میشدم با آمبولانس بفرستمشون بیمارستان. تا اینکه از دفتر مدیر دانشگاه منو خواستند و گفتند دیگه این دخترهارو اعزام نکنم چون هرشب با دوست پسرهاشون بیرون از دانشگاه قرار دارند یکیشون مصلحتی مریض میشه! 

12. یه بار یکی از دانشجوها رو در حالی آوردند که قادر به حرکت و حتی حرف زدن نبود و همراهانش میگفتند: این هربار این طور میشد می آوردیمش اینجا و یه آمپول بهش می زدند فورا خوب میشد! بالاخره فرستادند دنبال دانشجوی دامپزشکی که سال پیش از اون توی داروخونه درمونگاه بود و اون هم بهش یه آمپول دگزامتازون زد و مریض هم فورا خوب شد!!! 

13. یه بار برای یه پسر دانشجو آمپول نوشتم که گفت: من حاضر نیستم یه زن بهم آمپول بزنه! بالاخره خودم مجبور شدم بهش بزنم! 

14.  دخترِ خانم «ک» (مسئول داروخونه) همونجا دانشجوی کشاورزی بود. یه بار خانم «ک» بهم گفت: همه این بوته های ذرت که جلو درمونگاه هستند رو دختر من و دوستهاش کاشته اند. گفتم: پس امسال کلی ذرت خوردین! گفت: آقای دکتر! اینها مخصوص خوراک دام هستند!! 

پ.ن1: ببخشید این قدر طولانی شد. خدائیش دیدم در حدی نیست که دو پست خرجش کنم! 

پ.ن2: دوستانی که برای امتحان دستیاری شرکت نکرده اند بجنبند. تا آخر دی ماه بیشتر فرصت نداره. 

پ.ن3: به شبکه پیام شبکه 3 ایمیل زدم و بخاطر استفاده بدون اجازه از مطالب وبلاگم اعتراض کردم و این هم جوابشون: 

سلام
مطلب اشاره شده از وبلاگ شما گرفته نشده است. خیلی سایت‌ها مطالب از این دست می‌زنند.
ولی اگر مطلبی دارید و برایمان بفرستید با نام شما پخش خواهیم کرد.
با تشکر
(جل الخالق!!) 
این و این هم بخش دوم مطالب وبلاگ توی شبکه پیام نما. البته امروز دیدم دیگه برشون داشتن آخریشونو هم که کلا خراب کردن!
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۲)

سه شنبه 13 دی ماه سال 1390 ساعت 3:45 PM

سلام: 

۱. ساعت حدود ۱۲ شب بود که یه زن و شوهر با یه پسر حدودا ۲۰ ساله اومدند توی مطب. زنه هم خودشو زده بود به غش بازی! گفتم: بفرمائین مرده گفت: هیچی! دو ساله که به اصرار خانم پسرمون رفته حوزه علمیه٬ حالا بعد از دو سال میگه دیگه منو بکشین پامو نمیگذارم اونجا! 

۲. لحظات آخر شیفتم بود و رفته بودم توی اتاق استراحت که آماده بشم برای رفتن که یکی از پرسنل دوید توی اتاق و گفت: بدو دکتر! یه بچه رو آوردن که یه چیزی گازش گرفته! دویدم توی مطب دیدم یه بچه رو خوابوندن روی تخت و براش اکسیژن گذاشتن. گفتم: چی گازش گرفته؟ پدرش گفت:  گاز گرفتگیه. توی حمام بود که سر درد گرفت و شروع کرد به استفراغ کردن! 

۳. خانمه گفت: برام آمپول بنویس٬ من بدنم به آنتی بیوتیک عادت کرده! 

۴. به مرده گفتم: از کی سردرد دارین؟ گفت: از وقتی بیدار شدم سرم درد میکنه  نمیتونم دقیقا بگم چند ساعته چون موقع شروعش خواب بودم! 

۵. دختره گفت: چند روزه هرچی میخورم غذا جزء بدنم نمیشه! 

۶. خانمه بچه شو آورده بود و میگفت: مدتیه دقیقا هر ۲۰ روز دل درد میگیره. گفتم: چند وقته؟ گفت: یه بار ۲۰ روز پیش دل درد گرفت٬ یه بار هم امروز! 

۷. برای یه بچه سرما خورده نسخه نوشتم که مادرش گفت: اون یکی بچه ام هم سرما خورده میتونم از همین داروها بهش بدم؟ گفتم: اون بچه تون چند سالشه؟ گفت: دوتا بچه ام شش ماه با هم فرق میکنن! 

۸. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟ به شوهرش گفت: تو برو بیرون روم نمیشه جلو تو بگم! و بعد گفت: سوزش ادرار دارم! 

۹. چند روز مسئول یکی از مراکز شبانه روزی بودم که طرح مسئولش تمام شده بود تا اینکه از شبکه بهم زنگ زدند و گفتند: از فردا مسئول جدید میاد و شما دیگه لازم نیست برین اونجا. همون موقع چشمم افتاد به خانم دکتر دندونپزشک اون مرکز و بهش گفتم: از فردا مسئول جدید میاد. گفت: برای من که فرقی نمیکنه٬ من مثل مسئول بایگانیم از صبح تا ظهر توی اتاق خودمم با کسی هم نمیتونم حرف بزنم حتی با مریضها بعد سرشو آورد جلو و گفت: حالا فردا این حرفهامو توی سپید نخونما! (همون هفته برای سپید فرستادم ولی چاپ نشد!!) 

۱۰. پیرزنه گفت: از دیروز کمر درد دارم البته شش ماه پیش هم تصادف کردم نمیدونم تا حالا بدنم داغ بود حالا تازه درد گرفته؟! 

۱۱. به خانمه گفتم: از این شربت چقدر به بچه ات دادی؟ گفت: این شربت؟ ۵۰۰ تومن شد! 

۱۲. به خانمه که با سردرد اومده بود گفتم: اخیرا هیچ ناراحتی نداشتین؟ با انگشت شوهرشو نشون داد و گفت: این منو ناراحت میکنه! 

پی نوشت: تا مطالبش عوض نشده یه سر به صفحه ۴۹۳ تله تکست شبکه ۳ تلویزیون بزنین! (با تشکر از دلوار  که بهم خبر داد)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۱)

دوشنبه 5 دی ماه سال 1390 ساعت 1:53 PM

سلام: 

۱. خانمه دختر ۲۲ ساله شو آورده بود دکتر. نسخه شو که نوشتم گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائین. رفت روی وزنه و بعد گفت: چه جالب! وقتی این دخترم شش ماهش بود من رفتم روی وزنه و ۵۰ کیلو بودم حالا هم بعد از ۲۲ سال رفتم روی وزنه و باز ۵۰ کیلو هستم! 

۲. نسخه پیرزنه رو نوشتم که گفت: بی زحمت فیزیکشو (ترجمه: ویزیتشو) رایگان کن آخه پسرم توی پرسنل کار میکنه! 

۳. به دختره گفتم: دستمو روی شکمتون فشار میدم درد میگیره؟ گفت: نه چون خیلی لباس پوشیدم! 

۴. خانمه بچه دو ماهه شو آورده بود و میگفت: وزنش خوب نیست. روی پرونده اش نگاه کردم و گفتم: وزنش خوبه که! گفت: نه اشتباه میکنین٬ توی این دو ماه هربار وزنش کردن و رفتم خونه دیدم توی پوشکش پره فکر کنم با وزن پوشکش وزنش خوب بوده! 

۵. خانمه با عفونت زنانه اومده بود و میگفت: ببخشید مزاحم شدم٬ من همیشه میرفتم پیش ماما اما حالا دیدم ویزیتشونو گرون کردن ویزیت شما توی درمونگاه ارزونتره مجبور شدم بیام پیش شما! 

۶. به خانمه گفتم: آبریزش بینی هم دارین؟ گفت: آره آبریزش رنگی! 

۷. به خانمه گفتم: بچه تون به هیچ کدوم از آنتی بیوتیکها حساسیت نداره؟ گفت: نه فقط دکترش گفت هروقت خواستن وانکومایسین وریدی بهش بزنن باید خیلی آروم بزنن! (توضیح: وانکومایسین یه آنتی بیوتیک بسیار قوی و گرون قیمته که فقط در موارد خاص و گاهی به عنوان آخرین تیر ترکش استفاده میشه)  

۸. مرده بچه شو آورده بود و میگفت: براش آمپول بنویس تا ادب بشه دیگه سرما نخوره! 

۹. خانمه میگفت: چند وقته افسردگی گرفتم اگه روزی دو سه ساعت گریه نکنم اموراتم نمیگذره! 

۱۰. خانمه پرسید: چطور جلوگیری کنم که دیگه خیالم از بابت حاملگی راحت باشه؟ گفتم: لوله بندی کنین. گفت: قراره هفته بعد برم عمل رحممو دربیارن همونوقت میشه این کارو بکنم؟!! 

۱۱. به مرده گفتم: بچه تون چیزی نخورده که باهاش مسموم شده باشه؟ گفت: دیروز یه شکلات خورد شاید از اون باشه٬ بچه گفت: نه بابا اون شکلاتش استاندارد بود! 

۱۲. به خانمه گفتم: لباسهای بچه تونو بالا بزنین روی سینه اش گوشی بگذارم. چهار پنج تا لباسو بالا زد و گفت: دیگه داره به شکمش نزدیک میشه! 

پ.ن۱: عماد میپرسه: الان هم امام وجود داره؟ میگم: آره امام زمان. 

میگه: امام زمان؟ یعنی میتونه زمانو به عقب برگردونه؟!! 

پ.ن۲: دکتر خوش خط عزیز! 

من خیلی فکر کردم اما یادم نیومد جائی از این وبلاگ اسم کامل کسیو با اسم بیماریش نوشته باشم اگه واقعا چنین چیزیو دیدین لطفا بفرمائین تا حذفش کنم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

من هم بلدم (۳)

یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:51 PM

پیش نوشت: 

چند روز پیش بود که احساس کردم دوز شعر (ببخشید معر!) این وبلاگ خیلی اومده پائین و تصمیم گرفتم یه معر دیگه بگم که یکدفعه به ذهنم رسید اگه میشد اسم دوستان خوب مجازیو توی یه معر بگم باحال میشه٬ پس دست به کار شدم. 

و اما چند نکته: 

۱. بعضی از اسامیو هرکار کردم توی این معر جا نشد که نشد مثل ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و ایشون و ایشون   و ایشون و ایشون و ایشون و ایشون  و ایشون و ایشون شرمنده! 

۲. بعضی ابیات چون میخواستم هرطور شده اسم یکی از لینکهارو توش بگنجونم دچار مشکلات جدی وزنی شد. همین جا از همه کسانی که واقعا شعر میگن معذرت میخوام که پا توی کفششون کردم. 

۳. یکی دوتا از این دوستان جزء لینکهای کنار وبلاگم نیستند ولی میخونمشون. 

۴. روی کلمه «آرش» لینک نگذاشتم چون دوتا دوست مجازی با این اسم دارم٬ یکی ایشون و یکی هم ایشون

گر چو عذرا کنی تو در همه عمر               خویش را حفظ ز تردامانی 

یا چو درّی نفیس عالم را                        بکنی کور از درخشانی 

یا چو آرش که با تمام وجود                     تیر را همچو جان بپرّانی  

لژیونلا شوی و در عالم                           بکشی خلق را به آسانی 

بنشینی متین و صم بکم                        بکنی کار خود تو پنهانی 

چون شهاب از سما فرو افتی                  به میان گیاه و ریحانی 

یا چو آذر که در جهان گردی                     جمله را خشک و تر بسوزانی 

همچو بابک شوی قوی و بزرگ                یا که در این دیار ایرمانی 

یا چو ژیلا میان بیماران                          مرهم درد و رنج آنانی 

آنچنان که همه شده حیران                    آدمی تو یا که پریانی؟ 

یا چو دلژین و مدهنی دائم                     صبح تا شب به فکر دندانی 

همچو باران کنی همه سیراب                کیوی و پرتقال رویانی 

خود نمائی رها ز مکر و حیل                 نکنی هیچ فکر و ژوژمانی 

یا که باشی مثال آن آتیش                   پاره و عالمی بسوزانی 

یا کنی سعی همچو یک عاقد                مردمان را به هم برسانی 

صبح تا شب شوی خیالاتی                 نکنی خود به فکر زندانی 

یا چو من که گمان برم لابد                  شعر گفتن بود به آسانی 

شعر گفتم چنان که سعدی گفت          ببرد رونق مسلمانی! 

عاشقم من بر آنکه حافظ گفت            آنچنان که تو نیز میدانی 

او که هم مو و هم میان دارد               هم که دارد در آن میان آنی

پی نوشت: باز هم شرمنده!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۰)

شنبه 19 آذر ماه سال 1390 ساعت 3:56 PM

سلام 

۱. چند روز پیش توی یکی از درمانگاه های شبانه روزی شیفت بودم. بعدازظهر دسته عزاداری از جلو درمونگاه رد شد و همون موقع برق قطع شد. یکی از پرسنل که دید من دارم به لامپ خاموش شده نگاه میکنم گفت: ما دیگه عادت کردیم دکترجان! هر روز دسته که رد میشه علم های دسته سیمهای برقو قطع میکنه و چند دقیقه بعد از طرف اداره برق میان و درستشون میکنن! 

۲. خانمه میگفت: چند روزه سرما خوردم طعم هیچ غذائیو نمیتونم بشنوم! 

۳. پیرمرده گفت: هرچقدر روی دستم پماد مالیدم خوب نشد. گفتم: چه پمادی بهش زدین؟ گفت: پماد فاضلی! (ترجمه: وازلین) 

۴. ساعت یک بعداز نصف شب٬ یه پسر جوون اومد توی مطب. گفتم: بفرمائین. گفت: من چیزیم نیست٬ سه هفته پیش یه دونه قرص کلونازپام خوردم حالا که توی خونه گفتم به زور منو آوردند دکتر! همون موقع همراهش اومد تو و گفت: این پسر معتاده٬ یک ساعت پیش سه بسته قرص خورده آوردیمش! پا شدم و از مطب اومدم بیرون که با پرسنل برای شستشوی معده و ... هماهنگ کنم که همراهش صدام کرد و گفت: بیائین نگاه کنین! رفتم و دیدم پسره هنوز داره با صندلی من حرف میزنه! 

۵. پسره گفت: چند روزه دارم لرز میکنم. لرزم اونقدر شدیده که اصلا غیرقانونیه! 

۶. به پیرزنه گفتم: هم قندتون بالاست هم چربیتون٬ باید پرهیز کنین. گفت: دیگه چقدر پرهیز کنم؟ میدونی چند ساله حسرت یه لقمه کره و مربا به دلم مونده؟! 

۷. مرده پسرشو آورده بود دکتر٬ گفتم: این دفترچه که مال پسر شما نیست! گفت: میدونم دفترچه خودشو دادیم به بچه یکی از اقوام که میخواست بره پیش متخصص اما خودش هم یکدفعه مریض شد! 

۸. موبایل مسئول داروخونه سر شیفت زنگ خورد٬ او هم گوشیو برداشت. یکی دو دقیقه فقط گوش کرد و بعد آدرس خونه شونو داد. وقتی تماسو قطع کرد ازم پرسید: سیمکارت چیه؟ گفتم: چیزیه که الان توی گوشیته و باهاش صحبت میکنی! گفت: خوب من که یکی از اینها دارم! فکر کنم یه چیز دیگه باشه آخه الان بهم زنگ زدند و گفتند یه سیمکارت هست که شماره اش شبیه سیمکارت خودمه آدرس بدم تا برام بفرستند! 

۹. نسخه پیرمرده رو نوشتم و همراهش رفت و گرفتش. بعد اومد توی مطب و گفت: براش سرم ننوشتین؟ گفتم: نه! گفت: بی زحمت یه سرم براش بنویسین آخه امشب توی خونه تنهاست میخوایم خیالمون از جانبش راحت باشه! 

۱۰. مرده پسرشو آورده بود و گفت: براش آمپول بنویس! گفتم: تا حالا پنی سیلین زده؟ گفت: نه ولی بالاخره باید از یه جا شروع کنه! 

۱۱. به پسره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دیشب اسید معده ام زیاد بود شربت آلومینیوم ام جی اس خوردم. فکر کنم توی شربتش «باز» هست چون طبق کتابمون عمل کرد. آب به وجود اومد و گاز و نمک٬ آبش که با ادرارم دفع شد٬ گازش داره توی شکمم میچرخه٬ حالا میترسم نمکش به کلیه هام آسیب بزنه! 

۱۲. امروز صبح یه پیرزن متولد ۱۳۰۳ گفت: چندوقته وقتی میرم دستشوئی ازم یه صدائی میاد مثل شلیک تفنگ و آبروم میره براش دارو بنویس!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روزی که «دانشگاه» آمد

یکشنبه 13 آذر ماه سال 1390 ساعت 3:19 PM

سلام 

گفتم حالا که در آستانه روزهای عزاداری هستیم به جای نوشتن یه پست خنده دار برم سراغ خاطرات عهد عتیق: 

همونطور که قبلا گفتم بالاخره انتقالی گرفتم و برگشتیم ولایت. رفتم سراغ مهندس «ز» که اون موقع معاون پشتیبانی بود تا برگه مو امضاء کنه که گفت: حالا کجا قراره بری؟ 

گفتم: نمیدونم هنوز چیزی بهم نگفتن. 

گفت: خودت جای خاصیو در نظر نداری؟ 

گفتم: نه ولی توی این چند سال به اندازه کافی توی روستاها بودم اگه میشد توی شهر بمونم خیلی خوب میشد. 

یه فکری کرد و بعد گفت: همه درمانگاه های شهری که پر شدن٬ اما همین چند روز پیش یه قرارداد با دانشگاه اینجا بستیم که امسال به جای بخش خصوصی از پزشکهای شبکه استفاده کنن حاضری بری اونجا؟ 

گفتم: آره! 

و به این ترتیب منو فرستادن پیش مسئولین دانشگاه ولایت تا باهاشون آشنا بشم (لازمه توضیح بدم که توی ولایت ما دانشگاه و دانشگاه علوم پزشکی کاملا از هم جدا هستند). 

رئیس دانشگاه هم بهم خوش آمد گفت و بعد گفت: میدونی پزشک قبلی رو چرا اخراج کردیم؟ چون بدون اجازه ما با یه روزنامه مصاحبه کرده بود! 

بعد هم مارو فرستادن تا پانسیون اونجا رو ببینیم. وقتی از دفتر رئیس اومدیم بیرون آنی گفت: اینجا انگار خیلی مسئولیت داره میخوای قیدشو بزنیم؟ 

گفتم: حاضری بریم توی یه روستای دورافتاده زندگی کنیم؟ 

رفتیم و پانسیونو دیدیم که همه چیزش مرتب بود ولی یه عیب عجیب داشت که من هنوز نفهمیدم چطور پیش از ما اونجا زندگی میکردن؟ و اون عیب این بود که اون خونه ..... حمام نداشت!!!! 

بالاخره ابلاغمونو برای اونجا زدند و رفتیم توی پانسیون و اونقدر پیگیری کردم که بالاخره یه دوش حمام برامون توی دستشوئی اونجا نصب کردند (!) که باتوجه به اندازه کوچیک دستشوئی حمام رفتنو گاهی برامون عذاب آور میکرد بخصوص بعد از اینکه عماد به دنیا اومد که واقعا حمام کردنش اونجا عذاب آور بود. 

پیش از اینکه ما بریم اونجا هرسال دانشگاه با یکی از پزشکان بخش خصوصی قرارداد میبستند و یکی از دانشجوهای دامپزشکی (نزدیکترین رشته اونجا به پزشکی) می اومد توی داروخونه بعنوان کار دانشجوئی. اما قرار بود این بار یکی از بهیارهای شبکه رو بفرستند که تا یک هفته خبری  نشد و بالاخره رفتم پیش مهندس «ز» و بست نشستم تا بالاخره یه بهیار گرفتم. 

ساعت کاری من اونجا از هشت صبح تا دوازده ظهر بود و از چهار تا هشت بعدازظهر. 

اجازه داشتم از ۱۲ تا ۴ کاملا درمانگاهو تعطیل کنم و از هشت شب تا صبح فردا هم برای ویزیت موارد اورژانسی اونجا بیتوته بودم! ضمن اینکه بهیار هم فقط تا ۱۲ اونجا بود. 

خلاصه که این توی شهر موندن کلی هزینه برام داشت! 

پ.ن۱: خاطرات چند ماه حضورم توی این دورمانگاهو انشاءالله توی پست بعد مینویسم که کمی بامزه تر از این پستند. 

پ.ن۲: آنی کلمه «مامان» رو مینویسه و به عماد میگه اینو بخون! 

عماد میگه: آخه ما که هنوز «ن» رو نخوندیم که بتونیم «مامان» رو بخونیم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۵۹)

یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ساعت 4:07 PM

سلام: 

۱. دختره گفت: اون قدر دلم درد میکنه که دیگه از دل پیچه گذشته الان دیگه دل قروچه دارم! 

۲. یکی از خانمهای فامیل تعریف میکرد: بچه مو بردم دکتر. دکتر گفت: براش یه آمپول ۶.۳.۳ مینویسم. بچه ام گفت: نمیشه یه آمپول ۱.۱.۱ بنویسین کمتر درد بیاد؟! 

۳. پیرزنه میگفت: توی این چند ماه چند بار آزمایش قند دادم که همه شون بالا بودند اما یه بار بعد از خوردن صبحونه آزمایش دادم که قندم از بقیه آزمایشهام بالاتر بود نمیدونم چرا؟! 

۴. بچه به محض اینکه اومد توی مطب به مادرش گفت: من برم روی این تخت بخوابم؟ برم؟ برم؟ مادرش گفت: اینجا نه اما الان میبرمت توی یه اتاق دیگه که روی تختش بخوابی بعد سرشو آورد جلو و گفت: این تا آمپول نزنه خوب نمیشه! 

۵. (۱۳+) به خانمه گفتم: توی آزمایش ادرارتون عفونت ندارین ولی خیلی خون توی ادرارتون هست که باید علتش معلوم بشه. گفت: اون خونو ولش کن دکتر مال ادرارم نیست مال یه جای دیگه است! 

۶. برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: ببخشید فشار و قند با هم یکیند یا با هم فرق میکنند؟ گفتم: نه با هم فرق میکنند. گفت: آهان راستی فشار همون چربیه! 

۷. خانمه پسرشو آورده بود و میگفت: این هر روز از صبح تا شب هی خلط میاد توی گلوش و همه اش صدای کانگورو درمیاره! 

۸. مرده اومد توی مطب و گفت: من دو روزه که تحت فشارم گفتم: یعنی چی؟ گفت: یعنی دو روزه که هی میام فشارمو میگیرم چون گفتن چند روز پشت سر هم بیا فشارتو بگیر تا ببینیم باید قرص فشار بهت بدیم یا نه؟! 

۹. یه بچه سرماخورده به محض اینکه اومد توی مطب به مادرش گفت: من آمپول میخوام ... بگو برام آمپول بنویسه .... وقتی هم براش آمپول نوشتم گفت: من بی حسی میخوام .... بگو آمپولو با بی حسی بزنه ...! 

۱۰. میخواستم برای مرده داروی سرماخوردگی بنویسم که گفت: برای من بیخود قرص و شربت ننویس. من هروقت سرما میخورم یه پنادر میزنم اول دو سه روز مینالم بعد خوب میشم! 

۱۱. مرده دفترچه خانمشو آورد و گفت: این آزمایشو یه خانم ماما برای خانمم نوشت ولی آزمایشگاه قبولش نکرد و گفت این آزمایشو حتما باید یه دکتر بنویسه ببخشید مگه لیسانسیه های مامائی دکتر نیستن؟! 

۱۲. مریض نداشتیم و داشتم با مسئول پذیرش صحبت میکردم که تلفن زنگ زد و خودم گوشیو برداشتم. یه خانمی گفت: بهداری؟ گفتم: بفرمائین گفت: بهداشت اونجاست؟! (ترجمه: کاردان بهداشت محیط)  

پ.ن۱: میدونم که قرار بود آخر این پستهای خاطرات چیزی ننویسم اما الان چند ماهه که میخوام اینو بنویسم و یادم میره پس مینویسم: 

دکتر «م» رو یادتون هست؟ همونی که توی این پست و چند پست دیگه درباره اش نوشتم. 

الان چند ماهه که دخترشون اومده طرح (چه خبر مهمی بالاخره نوشتمش راحت شدم!)  

اتفاقا ایشون بسیار دختر منطقی و آرومی هستند! 

پ.ن۲: حالا که اونو نوشتم اینو هم بنویسم که روز پنجشنبه گذشته فهمیدم خانم دکتر «ح» که از چند ماه پیش اومده طرح درواقع خواهر سپهر ح. بازیکن سابق ذوب آهن و پرسپولیسه (اسمشو کامل نمینویسم چون نمیخوام با سرچ اسمش بیان اینجا گرچه احتمالا همه تون میشناسینش)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

داستانچه (۲) (شنیده بود ....)

شنبه 28 آبان ماه سال 1390 ساعت 5:28 PM

پیش نویس: 

سلام 

وقتی برای روز پزشک داستان کوتاهی که به طور کاملا ناگهانی به ذهنم رسیده بود نوشتم و درون  وبلاگ گذاشتم با چنان لطفی روبرو شدم که تصورش را هم نمیکردم. 

و همین لطف دوستان بود که باعث شد این بار  به جای فراموش کردن این داستانچه  آن را درمعرض قضاوتشان بگذارم. 

امیدوارم که ناامیدشان نکرده باشم: 

در سمت چپ و راست٬ پشت سر و جلوتر از او٬ همه جا پر از شرکت کنندگان در مسابقه بود. همه مسیر پر از شرکت کنندگانی بود که تمامی آنها تنها و تنها یک هدف داشتند: اول شدن. 

حتی مقام دوم هم در این مسابقه نفس گیر برای او ارزشی نداشت. او هم مانند بقیه شرکت کنندگان درانتظار باز شدن مسیر و شروع مسابقه بود و سرانجام ..... مسابقه شروع شد. 

 

                                              ******** 

هجوم شرکت کنندگان پشت سر او سبب شد که ناگهان به درون مسیر مسابقه پرتاب شود و پس از آن با آخرین سرعتی که میتوانست شروع به حرکت کرد.  

شنیده بود که شریک زندگی آینده اش هم اکنون در نقطه پایان درانتظار او با مقام قهرمانی است٬ درواقع به عشق او بود که در این مسابقه شرکت کرده بود. 

این مسابقه برای او حکم مرگ و زندگی داشت و این تصور که باید به هر قیمتی در آن اول شود تنش را لرزاند و بر سرعت حرکت خود افزود. 

او یکی از جوانترین شرکت کنندگان در این مسابقه بود. مدت زیادی از زمانی که اجازه شرکت در مسابقه را پیدا کرده بود نمیگذشت و او هم بلافاصله پس از گرفتن اجازه به صفوف شرکت کنندگان پیوسته بود. 

 

                                         ********** 

 

او همچنان جلوتر از سایرین بود و با آخرین سرعتی که میتوانست حرکت میکرد. به این فکر کرد که چقدر به ورزش علاقمند است. خودش را در آینده تصور کرد٬ در حالی که درحال بالا بردن جام قهرمانی مسابقات دو و میدانی جهانی بود. این بالاترین آرزوی او بود٬ گرچه درواقع همه چیز به او بستگی نداشت و او باید رضایت شریک زندگی آینده اش را که امیدوار بود واقعا در نقطه پایان منتظرش باشد جلب میکرد. امیدوار بود که شریک زندگی آینده اش هم مانند او فکر کند ...... در همین لحظه احساس کرد که کسی به او تنه زد و از او پیش افتاد. یکی از شرکت کنندگان بود که از خود او شنیده بود در آینده یک زندگی آرام و کارمندی را ترجیح میدهد و فقط از روی اجبار در این مسابقه شرکت کرده. 

نه او نمیتوانست به چنین فردی ببازد. باید باز هم به سرعتش اضافه میکرد. 

 

                                        *************** 

 

نمیدانست چه مدتی است که درحال حرکت است اما کم کم داشت دچار ضعف میشد. استراحت در این مسابقه مفهومی نداشت پس به حرکت خود ادامه داد اما به تدریج ضعف به حدی رسید که دیگر قادر به حرکت نبود. 

ناگهان به یاد آورد که شنیده بود در طول مسیر نوشیدنیهای تقویتی در مکانهای مخصوصی قرار داده شده اند و ناگهان چشمش به یکی از آنها افتاد. با آخرین سرعتی که برایش مانده بود آنرا نوشید و طعم شیرینش را با تمام وجود حس کرد. جان تازه ای گرفت و دوباره شروع به حرکت کرد. 

                                      ****************** 

 

از یک پیچ گذشتند و ناگهان ........... چشمش از دور به نقطه پایان افتاد. درست به همان شکلی که شنیده بود.  

چیزی به پایان مسابقه و اول شدن باقی نمانده بود. با همه توانش شروع به حرکت کرد و حتی برای تلف نشدن وقتش از نوشیدن آخرین نوشیدنی تقویتی موجود درمسیر خودداری کرد ولی نمیدانست که این بزرگترین اشتباهش خواهد بود. 

در نزدیکی نقطه پایان بود که  بار دیگر احساس ضعف کرد. دیگر توانی برای حرکت نداشت. ولی جای ایستادن هم نبود. دیگران داشتند با سرعت به او نزدیک می شدند. درحالی که حتی به او نگاه هم نمیکردند و نگاه همه آنان به نقطه پایان بود. دیگر جای درنگ نبود٬ باید کاری انجام میداد٬ بقیه داشتند به او میرسیدند٬ همه توانش را جمع کرد و خودش را به سمت نقطه پایان پرتاب کرد ....... 

 

                                   ******************** 

 

نه ......... او نمیتوانست باور کند. نقطه پایان اجازه عبور نمیداد و او شنیده بود که این امر تنها درصورتی ممکن است که او اول نشده باشد. 

باشتاب سرش را بالا آورد و به نقطه پایان نگاه کرد. متوجه شد که یکی دیگر از شرکت کنندگان پیش از او به نقطه پایان رسیده است. شرکت کننده پیروز با تمام وجود می خندید و به بازنده ها نگاه میکرد. 

او اول نشده بود آن هم به خاطر یک اشتباه احمقانه. دیگر از دست او کاری ساخته نبود و همه چیز برایش به پایان رسیده بود. 

او شنیده بود که اسپرمهای باقیمانده بیش از چند ساعت زنده نخواهند ماند .....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

رتبه سنج گوگل

رتبه سنج گوگل