مشاوره انتشار مقاله ISI مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388 ساعت 6:14 PM

سلام 

امروز میخواستم ادامه خاطرات طرحو بنویسم اما به لطف همولایتی ها به اندازه کافی خاطره برای یه پست دیگه جمع شد! 

۱.رفته بودم به یه درمونگاه روستائی. یه پیرزن اومد و گفت: مریض قبلی که الان از پیشتون برگشت توی کوچه منو دید و گفت یه دکتر خوبی اومده و اینقدر به آدم میرسه که نگو!  

ممکن بود ذوق کنم البته اگه اون پیرزن اولین مریض اون روز نبود!! 

۲.خانمی میگفت: برای بچه ام قرص اشتها آور نوشتند اما وقتی بهش میدم خیلی خواب آوره. گفتم: خوب مشکلی نیست٬ قبل از خواب بخوره. گفت: اون وقت شب بخوره اشتهاش تا صبح هم زیاد میمونه؟! 

۳.به خانمه گفتم: وزن بچه تون چقدره؟ گفت: درست یادم نیست ۲۰ کیلو بود یا ده کیلو و هشتصد گرم!! 

۴.داشتم یه بچه که با تب شدید آوردند رو میدیدم که مادرش در حالی که به شدت نگران بود گفت: ببخشید آقای دکتر! ممکنه یه وقت چیزیش نباشه؟! 

۵.میخواستم گلوی یه بچه سرماخورده رو ببینم که به هیچ عنوان دهنشو باز نمیکرد٬ مادرش گفت: اگه دهنتو باز نکنی دفعه بعد با بابات باید بیائی دکتر! بچه بیچاره چنان دهنشو باز کرد که تا طنابهای صوتیش هم پیدا شد!! 

۶.خانمه میگفت: این بچه رو سه روز پیش هم آوردمش اینجا اما خوب نشد. گفتم: اونوقت چی براش نوشته بودند؟ گفت: هیچی! اومدیم اینجا گفتند دکتر نیست برگشتیم خونه!! 

۷.خانمه اومده بود و میگفت: این آزمایشو برام نوشتند نشد بریم تاریخش گذشت٬ تاریخشو عوض کن. گفتم: چون یه پزشک دیگه نوشته من نمیتونم تاریخشو عوض کنم اگه میخوای توی یه برگ دیگه برات بنویسم. گفت: اون وقت باید جوابشو به خودتون نشون بدم شما هم که فقط همین امروز اینجائین! 

۸.یه دختر جوون فقط با استفراغ اومده بود و هرچقدر ازش شرح حال میگرفتم هیچ علتی براش پیدا نمیکردم. ازش پرسیدم: شما ازدواج کردین؟ گفت: نههههههههه! 

درنهایت مجبور شدم درمان علامتی کنم. 

وقتی داشت میرفت بیرون گفت راستی دکتر من عقدم و .... (دختره از روش مورنینگ آفتر استفاده کرده بود!) 

۹.توی یکی از درمونگاه های روستائی بودم که دیدم پشت سر هم زنها میان تا براشون «پاپ اسمیر» بنویسم. از ماماشون پرسیدم: امروز چه خبره؟! گفت: از شبکه اومدند بازدید و ایراد گرفتند که تعداد پاپ اسمیرهاتون کمه من هم الکی به زنهای اینجا گفتم اخیرا توی این روستا چند مورد سرطان سرویکس کشف شده! گفتم: اونوقت نپرسیدن چه کسانی؟ گفت: چرا اما من گفتم این جزء اصول رازداری حرفه ایه و نمیتونم بهتون بگم! 

۱۰.گوشیو برداشتم تا صدای ریه یه بیمار سرماخورده رو گوش کنم. گفت: میخوای گوشیو بگذاری روی سینه ام؟ گفتم: آره. فورا پشتشو کرد و کمرشو زد بالا! 

۱۱.به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ در حالی که زانوشو کاملا خم کرده بود و اونو به ران پاش چسبونده بود گفت: مدتیه نمیتونم زانومو «اینطوری» خم کنم! 

۱۲.به خانمه گفتم: فشار خونتون رفته بالا. گفت: از فشار عصبی هم میشه؟ گفتم: بله فشار عصبی داشتین؟ گفت: نه! 

۱۳.خانمی بچه ۴-۳ سالشو با تب و «راش» های پوستی آورده بود. گفت: دکتر این چیه؟ گفتم: آبله مرغان که نیست .... یکدفعه حرفمو قطع کرد و گفت: سرخکه دیگه! پس تو نمیفهمی که سرخکه؟ منو بگو که گفتم تو دکتری میفهمی!!  (حاضرم قسم بخورم که سرخک نبود!) 

۱۴.وقتی نسخه خانمه رو نوشتم گفت: راستی چند شبه که موقع خواب تپش قلب پیدا میکنم. گفتم: اونوقت چند دقیقه طول میکشه؟ نسخه شو برداشت و گفت: خیلی ممنون و رفت بیرون! 

۱۵.اخیرا تزریقات خیلی از درمونگاهها شخصی شدن و تزریقاتی های استخدامی اکثرا تغییر شغل دادن. یکیشون هم خانمی بود که توی این پست بهش اشاره کردم و شده مسئول داروخانه. چند روز پیش صدام کرد و گفت: دکتر بیا توی این نسخه قرص متوکاربامول رو خط بزن به جاش مترونیدازول بنویس! 

گفتم: چرا؟ گفت: آخه من بهش مترونیدازول دادم رفت!! (امیدوارم گرفتگی عضله گردنش خوب شده باشه!!) راستی امروز صبح هم متوجه شدیم که همین خانم یک مرتبه شروع کرد به جیغ زدن! همه کارمندهای درمونگاه رفتیم توی داروخونه که متوجه شدیم یه «موش» رفته اونجا!! تا موش کشته نشد ایشون به محل کارشون برنگشتند!! 

۱۶.امروز یه پیرزن اومد و گفت: برام آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: ماه پیش آزمایش دادم گفتند «غوره» خونم رفته بالا (ترجمه: اوره) 

۱۷.امروز صبح یه خانم هیستریک آوردند. بهش سرم زدیم و گفتم: مشکلش چی بوده؟ گفتند: با شوهرش دعوا کرده. چند دقیقه بعد شوهرشو هم بیهوش آوردند و روی تخت کناریش با هم سرم گرفتند و بعد با هم رفتند خونه! 

۱۸.امروز صبح یه آقائی از تهران با موبایلم تماس گرفت و گفت: خانم من از ماه آینده برای طرح میاد ولایت شما. ما میخوایم همه شیفتهاشو بفروشیم شما کسی رو سراغ ندارین که بخره؟! هنوز نفهمیدم از کجا شماره پزشکهای اینجا رو پیدا کرده بودند؟ 

پی نوشت: چند شب پیش باز مجبور شدم برای «عماد» قصه بسازم تا یه قصه ای که تا حالا نشنیده بشنوه. گفتم: یه بچه ای بود اسمش «عماد» بود .... گفت: «عماد» که اسم خودمه!! 

گفتم: خوب پس اسمش «فرهاد» بود ... گفت: «فرهاد» هم که پسر خاله مه! 

گفتم: خوب پس اسمش «حسن» بود ... 

یه کم فکر کرد و بعد گفت: باشه «حسن» خوبه ... آخه همچین اسمی اصلا توی دنیا نیست!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 16 بهمن ماه سال 1388 ساعت 01:01 AM

پیش نوشت: 

سلام 

باز هم برمیگردیم به خاطرات دوران طرح . 

کل زمانی که من در «دورک» گذروندم دقیقا ۵۰ روز بود نه بیشتر و نه کمتر٬ (چراشو بعدا براتون میگم) اما توی همین ۵۰ روز کلی اتفاقات مختلف برام افتاد که هنوز خودم هم نمیدونم هر کدومو توی یه پست بنویسم یا نه؟ اگه بنویسم شما حالشو میکنین بخونین؟ اصلا نوشتن همین ۵۰ روز چندتا ۵۰ روز طول میکشه؟ 

اینه که حالا شروع میکنم تا ببینیم چی میشه. 

خوب٬ گفتم که خانواده گرامی رفتند مشهد٬ پس طبیعتا وقتی من پنجشنبه برگشتم شهرکرد توی خونه کسی نبود. چند ساعتی موندم خونه و دیدم داره حوصله ام سر میره پس رفتم پاویون اینترنها (ساختمون پاویون اینترنها در دوران ما الان با تجدید بنای اون بیمارستان تبدیل شده به توالت عمومی بیمارستان!!

شامو خوردم و همونجا خوابیدم. روز جمعه رو هم بیشترشو همونجا بودم که نماینده اینترنها اومد و خصوصی بهم گفت که اینترنها اعتراض کردن که یه فارغ التحصیل چرا میاد اینجا؟! و خلاصه که محترمانه بیرونم کردن! 

صبح شنبه برگشتم دورک٬ آقای «ن» کاردان بهداشتی اونجا هم اون روز مرخصی بود. 

ساعت ۴ بعدازظهر بود که با صدای در از خواب پریدم. رفتم دیدم یه پسر با کت و شلوار و تیپ حسابی ایستاده پشت در. گفتم بفرمائین. گفت: من «جواد ....» هستم٬ کارشناس بهداشتی جدید٬ اومدم طرح. 

من هیچوقت از داشتن یه همخونه خوشم نیومده اما اون شب مجبور شدم اونو تحملش کنم و فردا صبح که آقای «ن» اومد دیدم «جواد» میگه چرا اون نمیاد پیش ما؟! هرطور بود فرستادمش پیش همکارش! (خودمونیم شاید اینترنها هم حق داشتن که منو بیرون کردن نه؟!) 

از کارهای جالب «جواد» این بود که هرجا مثلا زیر فرمهای آماری نوشته بود محل امضای کاردان فلان حتما پیش از امضاء اول کاردانو خط میزد و میکرد کارشناس و بعد امضاء میکرد!! 

خلاصه که از نظر خودش خیلی کاری کرده بود که کارشناس شده بود! 

«فضل الله» رو یادتونه؟ آره همون مسئول پذیرش و بهیار و مسئول داروخانه موقت. 

او شبها کلید داروخونه رو میداد به من تا اگه بیمار اورژانسی اومد ببینم و دارو بدم (خدائیش اگه اورژانسی نبودند نمیومدند از این نظر آدمای خوبی بودند) همون شبی که «جواد» پیش من بود از قضا «فضل الله» یادش رفته بود کلیدو بهم بده و شب هم یه بچه رو با تب شدید آوردن. 

جواد هم با همون تیپ کاردرست اومد و کنارم ایستاد. وقتی به مادر بچه گفتم: شرمنده کلید داروخونه پیشم نیست٬ یه نگاهی به «جواد» کرد و گفت: تو هم کلید نداری؟ اونم گفت: نه. 

مادره گفت: پس تو چه سرایداری هستی؟! اگه اونجا بودین و قیافه «جواد» رو میدیدین! انگار بهش یه توهین بزرگ کرده بودن!! 

خوب چون نمیخوام پستم زیاد طولانی بشه همینجا ختمش میکنم هرچند زیاد پست جالبی از آب درنیومد. فقط آخرین خاطره مو از «جواد» بگم که آخرین روزی که دورک بودم یه بنز خاور پر از توالت بهداشتی برای مردم دورک و روستاهای اطراف فرستادند. آقای «ن» هم مرخصی بود. 

راننده هم گفت: من کمرم درد میکنه! مجبور شدیم با «جواد» دوتائی بنز خاورو خالی کنیم! آی خسته شدیم آییییییییییییییییییییی !!! 

پ.ن۱: دوست عزیزی که امروز برای من کامنت خصوصی گذاشتی. 

تو که نمیخوای من باور کنم اون سالی که توی ایمیلت نوشتی سال تولدته؟! 

پ.ن۲:من که دیگه خسته شدم از بس آخر هر پست نوشتم من اینجا هم هستم. 

من که دیگه نمینویسم من اینجا هم هستم خواستین اینجا هم برین نخواستین اینجا نرید و فقط همین وبلاگو بخونین!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 ساعت 5:09 PM

سلام 

مدتهاست که از طرف دوستان به چند بازی دعوت شدم. یکی دوتا از اونها رو (که فکر کنم هر دو از طرف دوست خوب مجازیمون زندگی جاریست بودند) به دلایلی رد کردم، شرمنده. 

اما دو بازیو الان میخوام انجام بدم. 

بازی اول: 

در این بازی که از طرف دوست محترم مجازیمون «یک دانشجوی پزشکی» به اون دعوت شدم ما باید از 5 پست اول و 5 پست آخر وبلاگمون کلمه اولو برداریم و با این ده کلمه یه جمله بسازیم. 

با توجه به اینکه اولین پستهای من در این وبلاگ پیش از اعتراف به پزشک بودن و فقط درمورد فوتبال بودند طبیعتا جمله ام هم رنگ فوتبال گرفت ببخشید اگه خیلی بی معنی شد! 

کلمات اول 5 پست اول: 

بعد از - در فوتبال - چندماه - تیم - ازحق 

کلمات اول 5 پست آخر: 

بیمار - چندماهیه - میخواستم - پنجشنبه - تا اونجا 

جمله: میخواستم بگم از حق نمیشه گذشت چند ماهیه در فوتبال هر کسی تو هر تیم که بازی میکنه بعد از چند ماه توی پنجشنبه بیمار میشه تا اونجا که تا پای مرگ هم میره! 

بازی دوم: 

به بازی دوم از طرف دوست خوب تازه اسباب کشی کرده مان «رها» دعوت شده ایم و بر اساس آن باید باقیمانده پته خودمان را روی آب بریزیم! پس بخوانید: 

در اوایل تیرماه سال 1354 بود که پدر و مادری پس از چندبار از دست دادن فرزندان خود در دوران جنینی در بیمارستان شیر و خورشید (آیت الله کاشانی فعلی) شهرکرد صاحب دومین فرزند خود شدند که  این فرزند «من» بودم!! (این جمله با تقلید از کتاب «ریشه ها» اثر «آلکس هیلی» نوشته شد). 

در سال 1360 بود که پدر و مادرم خانه خود را در شهرکرد عوض کردند و ساکن خانه ای شدند که همچنان در آن ساکنند. خانه ای که اگر حرف یکی از همسایه های قدیمی راست باشد زمانی متعلق به «مریم شفیعی سامانی» بوده است همان دختری که زمانی عاشق «داریوش» خواننده مشهور شد و چون از او جواب رد شنید به صورتش اسید پاشید. البته شک دارم که اگر ایشان هنوز زنده باشند و روزی به آن خانه بیایند آنرا بشناسند چون در چند سال اخیر آنقدر توسط پدر بزرگوار اتاق و پارکینگ و انبار در جاهای مختلف خانه ساخته شده که نقشه آن به طور کلی تغییر کرده!

هر سال در اسفند ماه خونه ما پر از پول نو میشد چون همه فامیل گرامی به پدر بزرگوار زنگ میزدند و از او که کارمند بانک بود برای عیدی پول نو میخواستند. 

ایام عید دوران کودکی را هرگز فراموش نمیکنم. چون در آن زمان بود که بسیاری از فامیل را برای اولین و آخرین بار در طول آن سال میدیدیم!  برای مثال عموهای پدرم یا خاله های مادرم را. 

یکی از افرادی که هرسال عید به خانه گلی و کوچکش میرفتیم پیرزن تنهائی بود که زمانی در دوران جوانی همسر دوم پدربزرگ پدر من شده و ظاهرا چند ماهی هم به پدرم (که درواقع حکم نوه اش را داشته) شیر داده بود و ما هم مثل پدر بزرگوار به او «ننجان» میگفتیم. 

یادمه هر سال اولین جمله ای که با دیدن پدرم از زبانش درمی آمد این بود: «ننه، آقا ..... خودم شیرت دادم!» و یکبار که پدرم نمیدونم چرا روز عید عصبانی بود بهش گفت: چند کیلو شیر و ماست برات بخرم که دیگه جبران اون شیری که بهم دادی بشه؟ بیچاره پیرزن! در چند سال باقیمانده عمرش دیگه اون جمله رو ازش نشنیدیم. 

اما ما یک «ننجان» دیگه هم داشتیم که مادر مادربزرگم بود! (عمر طولانی توی خونواده ما ارثیه انگار!) و توی خونه پسرش زندگی میکرد که از طرفی دائی مادرم بود و از طرف دیگه شوهر عمه خودم (پیدا کنید پرتقال فروش را!!) هر وقت نوه هاش یه خرج اضافی میکردند میگفت: بچه من داره ریگهای بیابونو خورد میکنه شما خرج الکی میکنین؟ (پسرش راننده ماشین سنگین بود!) ضمن اینکه ما یک «ننجون» هم داشتیم که مادر پدربزرگم بود و درسال 1372 فوت کرد.

تازه به این جمع پیر و پاتالها باید تنها عموی تنی پدرم رو هم اضافه کنید که بزرگترین افتخارش حضور در سواره نظام ارتش ایران در جنگ جهانی اول بود (سوار بر اسب). 

5 ساله بودم که تلویزیون در آغاز انقلاب برنامه های نهضت سوادآموزی رو پخش میکرد و یکسال پیش از رفتن به مدرسه بادیدن اون برنامه ها باسواد شدم. 

در سال 1360 رفتم مدرسه کلاس اول دبستان دکتر شریعتی شهرکرد یکی از همکلاسهام پسرعمه ام بود که حالا به خاطر کارش ساکن کرجه و یکی دیگه پسرخاله مادرم که سالها پیش موقع تزریق مواد مخدر فوت کرد.

معلم کلاس اولم (خانم مرادیان) وقتی دید من کاملا خوندن و نوشتنو بلدم گفت: تو چرا اومدی کلاس اول؟ باید جهشی میرفتی دوم. و این حرفش جرقه ای بود که باعث شد در تابستان 61 همه دروس کلاس دومو بخونم و بعد از راضی کردن مسئولان مدرسه (با هزار بدبختی) با تجدیدیهای کلاس دوم امتحان بدم و مهر 1361 برم کلاس سوم. 

راهنمائی رو توی مدرسه شهید استکی خوندم و یه بار هم توی مسابقات بین مدارس راهنمائی توی تلویزیون شهرکرد (که اون موقع فقط صبحهای جمعه برنامه داشت) شرکت کردیم و برنده شدیم. اما خدائیش من جایزه بازنده ها (یه کتاب) رو به جایزه خودمون (یه قاب عکس) ترجیح میدادم. 

یه بار هم توی مسابقات علمی مدارس راهنمائی مقام آوردم که جایزه ام کتاب «تعلیم و تربیت از دیدگاه امام خمینی و شهید ثانی» بود!! کلاس سوم راهنمائی بودم که شهرکرد برای اولین و آخرین بار توسط هواپیماهای عراقی بمباران شد و مدتی تعطیل شدیم و بعد هم کلی خرج کردند تا توی همه مدارس پناهگاه بسازند اونهم الکی!

دبیرستانو توی دبیرستان نمونه قبول شدم اما نمیدونم چرا با ورود به دبیرستان درسم یکدفعه افت کرد به طوری که آخر سال از اون دبیرستان اخراج شدم و رفتم دبیرستان شهید بهشتی. 

یادش بخیر آقای «م» دبیر زیست شناسی سال دومو که ما بهش میگفتیم «آقای مجسمه» چون در 10 دقیقه اول درس جلسه قبلو میپرسید و در ده دقیقه دوم درس جدیدو میداد و دیگه تا آخر زنگ مثل مجسمه بیحرکت بود و فقط توی کلاس قدم میزد! 

بالاخره دبیرستانو تموم کردم و همون سال (1371) پزشکی قبول شدم و با این کار بیشتر از خودم والدین گرامیو خوشحال کردم. چون دوتا از پسرخاله های گرامی در سالهای 70 و 69 پزشکی قبول شده بودند (حالا هردو اونها متخصصند اما من چی؟ موی بلند روی سیاه ....!!) 

بقیه شو هم که یا توی همین وبلاگ خوندین یا اگه نخوندین برید بخونید!! 

اما من همسفر آینده هم ندارم (قسمت دوم این وبلاگ) چون همسفر من همین الان توی اتاق کناری نشسته و در آینده چگونگی آشنائیمونو هم توی همین وبلاگ مینویسم البته همین حالا بگم منتظر یه داستان عاشقانه و پر سوز و گداز نباشید چون از این خبرها هم نبود!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 ساعت 8:40 PM

۱.بیمار یه پیرمرد ۹۳ ساله بود که با چهار پنج تا همراه آمده بود.تا گفتم مشکلش چیه ؟یکی از همراهانش گفت: ببخشید آقای دکتر راسته که میگن یه آمپولی هست که وقتی میزنی عضلات گرفته را باز می کنه؟گفتم: بله گفت: بی زحمت یکی از اون آمپولا براش بنویسین. گفتم :مشکلش چیه؟ گفت :چند روزه شکمش کار نکرده می خوایم عضلات پایینش شل بشه!!  

۲.به پیرزنه گفتم با اینکه داروهاتونو زیاد کردیم هنوز چربی خونتون بالاست .گفت:توی آزمایشگاه هم بهم گفتن فکر کنم دیگه مجبورم پرهیز هم بکنم!

۳.به پسر ۱۴-۱۳ ساله ای که با درد شکم اومده بود گفتم: دردش اونقدر هست که شبها از خواب بیدارت کنه؟ گفت: شبها درد میگیره اما منو از خواب بیدار نمیکنه!  

۴.یه خانم «بختیاری» عروسشو که حامله هم بود به خاطر سرماخوردگی آورده بود. وقتی نسخه شو نوشتم گفت: فشارشو هم بگیر! فشارسنجو برداشتم و برای اینکه حرفی زده باشم به مریض گفتم: توی حاملگی که فشارت نمیره بالا؟ یکدفعه مادر شوهرش گفت: حالا کَمِت میاد فشارشو بگیری؟! 

۵.یه دختر دبیرستانی با سردرد اومده بود. داشتم ازش شرح حال میگرفتم که مادرش گفت: آقای دکتر! از زیاد نشستن پای تلویزیون توی شب هم آدم سردرد میگیره؟ گفتم: ممکنه٬ از بیخوابی هم ممکنه آدم سردرد بگیره. حالا مگه شبها میشینه پای تلویزیون؟ گفت:چند شبه سی دی های سریال «فرار از زندان» رو گرفته شبانه روز پای تلویزیونه! 

۶.پیرزنه میگفت: آقای دکتر چندوقته بیخوابی افتاده به جونم٬ بعضی از شبها تا ۱۰ یا حتی تا ۱۱ هم بیدارم!! 

۷.به یه آقای ۳۵ ساله گفتم: گلوتون چرک کرده. گفت: میدونستم٬ آخه از دیشب ادرارم پررنگ شده بود! 

۸.آقائی با سرماخوردگی اومده بود و میگفت: گفتم تا شدیدتر نشده بیام٬ آدم زودتر پیشگیری کنه بهتره تا دیر پیشگیری کنه! 

۹.خانمه میگفت: آقای دکتر بچه ام به همه شربتهای «چرک خشک کن» حساسیت داره فقط «آموکسی کولا!!» بهش میسازه! 

۱۰.برای معاینه یه بچه سرماخورده اول توی گلوشو (درحالی که به شدت گریه و بیقراری میکرد) نگاه کردم٬ بعد گوشی رو برداشتم تا بگذارم روی سینه اش که دیدم بچه داره جیغ میزنه و مادرش داره دوباره با زور دهنشو باز میکنه! 

۱۱.برای یه پیرزن قرص «آلفن-ایکس ال» (مسکن) نوشتم. یکی دوساعت بعد که «حمله» تموم شد و از مطب اومدم بیرون مسئول داروخانه مرکز گفت: آقای دکتر! چرا آتنولول (داروی فشارخون) رو اینقدر بدخط نوشته بودین؟ به زحمت تونستم بخونمش. یه چیزی شبیه آلفن نوشته بودین!! (امیدوارم بلائی سرش نیومده باشه) 

۱۲.یه پسر جوون با سرماخوردگی اومده بود و گفت: چند روز پیش هم اومدم اینجا و خانم دکتری که اینجا بود برام آمپول نوشت اما بهتر نشدم٬ نمیدونم آمپولش آمپول نبود یا دکترش دکتر نبود؟! 

۱۳.مریض یه دختربچه یک ساله بود که مادرش میگفت: آقای دکتر! از دیروز ادرارش «شور» شده! گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه پاهاش خیلی سوخته! 

۱۴.خانمه میگفت: چندروزه که وقتی غذا میخورم معده ام ورم میکنه٬ اونقدر زیاد که معده ام از کل شکمم بزرگتر میشه! 

۱۵.برای یه بچه آزمایش مدفوع نوشتم و به مادرش گفتم: برید از آزمایشگاه یه قوطی بگیرین. 

گفت: قوطی رو بگیرم و بیارم خدمت شما؟! 

۱۶.مادره میگفت: آقای دکتر! این بچه رو چند روز پیش آوردم پیش خودتون اما اصلا خوب نشده. 

یه نگاه به دفترچه بیمه و نسخه قبلیش کردم و گفتم: یعنی هنوز سرما خورده؟ گفت: نه! سرماخوردگیش که همون روز خوب شد الان اسهال داره! 

من اینجا هم هستم اما میترسم خوندن این پست به بعضی از شما بربخوره!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 2 بهمن ماه سال 1388 ساعت 4:15 PM

پیش نوشت: 

سلام 

قصد داشتم این بار ادامه خاطرات طرحمو بنویسم (قابل توجه خان داداش

اما چند روز پیش یه اتفاق کوچولو افتاد که گرچه شاید به نظر شما چندان جالب نباشه اما چون ممکنه فردا توی تهران پخش بشه که مردم ولایت ما فلانند و بهمان تصمیم گرفتم اونو بنویسم. 

خواستم بگذارمش برای خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۴) که دیدم به عنوان یه شماره از اون پست نمیشه گذاشتش. بعد خواستم بگذارمش تا برسم به خاطرات سال ۸۸ که دیدم دیگه خیلی دیر میشه. پس به عنوان یه پست مستقل همینجا مینویسمش و برای اینکه بعضی از دوستان «پمفولیکس» درنیارن دو سه تا پی نوشت هم میگذارم! 

چند ماهیه که دوتا خانم دکتر اهل تهران برای طرح اومده اند ولایت ما.  

هر چند روز یه بار با هواپیما میان٬ چند روز پشت سر هم شیفت می ایستن و بعد هم با هواپیما برمیگردن تهران (البته نه با همدیگه اما به هرحال روش کارشون یکیه). 

چند روز پیش شیفت صبح یکی از مراکز شبانه روزی بودم و رفتم تا شیفتو از یکی از این خانم دکترها تحویل بگیرم که دقیقا یک هفته بود شیفت عصر و شب اونجا بود. 

خانم دکتر شیفتو بهم تحویل داد و گفت: ببخشین آقای دکتر٬ من برای ساعت ۳ بعدازظهر بلیت دارم. ممکنه تا ظهر توی اتاق استراحت باشم و ساعت ۲ با هم بریم تا من فرودگاه پیاده بشم؟ (توضیح اینکه در تمام یک هفته ای که خانم دکتر اینجا بود اتاق استراحت پزشک در طول شیفت صبح هم در اشغال ایشون بود!) (یه توضیح دیگه اینکه هیچکدوم از شیفتهای من داخل خود شهرکرد نیست بلکه درمونگاههای شبانه روزی ما همه شون توی شهرهای کوچیک نزدیک شهرکرده که از ۵ تا ۳۰ دقیقه با شهرکرد فاصله دارند و مسیر برگشت من به شهرکرد هم از بغل فرودگاه میگذشت)

چند دقیقه به ساعت ۲ مونده بود که خانم دکتر همه وسایلشو از اتاق استراحت آورد بیرون و اومد نشست کنار من و پرسنل درمونگاه که مریض نداشتیم و داشتیم با هم صحبت میکردیم. در میون صحبتها خانم دکتر یه بسته «پاستیل» از جیبش درآورد و به همه مون تعارف کرد. بهیارمون (که یه پرستار بازنشسته است) یکی برداشت و با تعجب نگاهش کرد و گفت: خانم دکتر! این دیگه چیه؟! خانم دکتر هم گفت: پاستیل! بهیار گرامی هم یه کم پاستیلو کشید و فشار داد و گفت: خوردنیه؟ مثل لاستیک میمونه! 

من و خانم دکتر به زور جلو خودمونو گرفته بودیم که نخندیم. آقای بهیار فرمودند: بچگیهای ما از این چیزها نبود. ما یه گلوله های کوچک کاکائوئی میخوردیم که بهشون میگفتن «اسمارتیز»!! 

کاش ماجرا همین جا تموم میشد چون خانم مسئول داروخانه تازه به جمع ما اضافه شدند و بعد از معاینه پاستیل فرمودند: این دیگه چیه؟! مثل لاستیک میمونه! ما که بچه بودیم یه چیزهائی میخوردیم شبیه «پولکی» (همون پولک) که یه چیزی شبیه «نی» بهش وصل بود و بهش میگفتند آب نبات!! 

خدا رو شکر که راننده زودتر رسید و من و خانم دکترو از اونجا برد وگرنه دیگه هیچی! 

توی راه حسابی خنده ام گرفته بود. راننده متوجه شد و گفت: چی شده دکتر؟ جریانو براش تعریف کردم. گفت: پاستیل؟ چی هست؟! و وقتی خانم دکتر یکی بهش تعارف کرد٬ اول معاینه اش کرد و بعد گفت: این دیگه چیه؟ مثل لاستیک میمونه!! این تهرانی ها چه چیزهائی میخورند!! 

خانم دکتر گفت: من اینو از مغازه بغل درمونگاه خریدم!! 

شکرخدا همون موقع رسیدیم فرودگاه و خانم دکترو پیاده کردیم. 

حالا اگه یه جا شنیدین که همولایتیهای ما نمیدونن پاستیل چیه بدونین جریان چی بوده! 

پ.ن۱: میخواستم این بار درباره داستانهائی که برای عماد میگیم بنویسم که میبینم از قضا آنی دیشب نوشته (راست میگن که دل به دل راه داره!!) 

خلاصه که مدتیه عماد فقط داستانهائی رو قبول داره که تا حالا نشنیده. من هم اول همه قصه های بچه گونه که بلد بودم براش گفتم و بعد همه کارتونهای زمان بچگی که یادم بود و مدتیه که دارم براش داستان میسازم بعضی شبها هم قصه های «خاله شادونه» و همکارانشو که شبها تعریف میکنن سر شیفت نگاه میکنم تا بتونم شب بعد برای عماد بگم!! (نمیدونم کدوم بچه اون موقع میخوابه عماد که تا ما رو نخوابونه خودش نمیخوابه!) 

خلاصه٬ چند شب پیش داشتم یه قصه از خودم میگفتم که توی اون یه بچه آهو گم شده بود. یکی دو دقیقه از قصه میگذشت که عماد آهی کشید و گفت: این هم که از اون قصه هاست که بچه هه گم میشه و آخر قصه مامانش پیداش میکنه!! 

پ.ن۲:همونطور که «در زندگی دردهائیست که مثل خوره روح را میخورد» در زندگی سوالهائیست که آدم رویش نمیشود از یکی بپرسد!! اخیرا جواب یکی از این سواها رو توی اینترنت دیدم و چون به سبک وبلاگ دوست خوب مجازیمون «زندگی جاریست» میخورد گفتم بفرستمش برای ایشون اما بعد گفتم مگه خودم دستم اینجوریه؟! توی وبلاگ خودم میگذارمش ایناهاش

پ.ن۳:پیش از نوشتن این پست با خودم گفتم: چرا دیگه مدتیه نظر خصوصی از طرف دوستان برام نمیاد؟ بعد همینجوری رفتم توی سایت «ا.کسین ا.دز» که دیدم ای دل غافل کلی نظر خصوصی از عهد تیرکمون شاه اونجا مونده! 

خوب عزیزان دل برادر! من که علم غیب ندارم وقتی نظر خصوصی میگذارین بگین یا اگه حالشو ندارین دست کم توی قسمت پروفایل برین روی تماس با ما و اونجا نظر بگذاریت تا آدم زودتر متوجه بشه باشه؟ 

بعد نوشت: من امشب یه اشتباه احمقانه کردم که باعث شد کل قالب وبلاگم به هم بریزه و کلی طول کشید تا تونستم دوباره درستش کنم. 

دیکشنری رو دیگه نگذاشتم٬ ساعت رو هم همینطور (گوشه کامپیوتر کدومتون ساعت نیست؟!) مشکلتر از همه برگردوندن گوگل ریدر بود که مجبور شدم برای برگردوندنش دوباره از وبلاگ دوست محترم مجازی خیلی از ما یعنی یک دانشجوی پزشکی استفاده کنم. 

اما عذاب آورترین قسمتش از نظر من اینه که کل وبگذرم پاک شده (حیف از اون بیست و دو هزار و خرده ای که اومده بودند توی وبلاگ!) 

به هر حال وبگذرم دوباره از اول شروع به کار کرده. و منتظر حضور شما دوستان خوبه. 

منتظریم .....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 28 دی ماه سال 1388 ساعت 4:17 PM

سلام 

میخواستم مثل بچه آدم (!) بنویسم ۱+۱۲ که آنی گفت اینطوری بنویس باحالتره!: 

۱.برای یه آقای سرماخورده نسخه مینوشتم. بهش گفتم: آمپول هم میزنین که براتون بنویسم؟ 

گفت: میزنم؟ منتشو هم میکشم! 

۲.از آقائی که با شکایت استفراغ اومده بود پرسیدم: قبلا هم زیاد استفراغ میکردین؟ گفت: نه! مدتها بود که کلا یادم رفته بود استفراغ چی هست؟! 

۳.خانمی با پسر ۱۲ ساله اش اومده بودند و هر دو سرماخورده. 

اول نسخه پسر رو نوشتم و پرسیدم: قبلا پنی سیلین زدی؟ که اشکهاش جاری شد و چند ثانیه بعد فریادش بلند شد: من آمپول نمیزنمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!! 

اما مادرش اصرار ذاشت که باید آمپول بزنه: آقای دکتر بنویس براش. این تا آمپول نزنه خوب نمیشه. 

بعد نوبت خود مادره شد که گفت: آقای دکتر برای من کپسول بنویس از آمپول میترسم!! 

۴.به آقائی که جواب آزمایششو آورده بود گفتم: چربیتون خیلی بالاست! سرشو انداخت پائین و گفت: شرمنده! 

۵.داشتم برای یه خانمی نسخه مینوشتم که گفت: آقای دکتر! من نمیتونم آموکسی سیلین بخورم لطفا به جاش برام سفالکسین بنویسین. چند دقیقه بعد مسئول داروخونه اومد توی مطب و گفت: آقای دکتر! این مریض گفت به سفالکسین حساسیت داره به جاش قرص پنی سیلین وی گرفت و رفت! 

۶.شب شیفت بودم و از شب تا صبح چندبار بیدارم کرده بودند. وقتی ساعت ۷ صبح باز گفتند مریض اومده با زحمت بلند شدم. پیش خودم گفتم: حالا خوبه یه پیرمردو آورده باشند که دو روزه شکمش کار نکرده و خودم خنده ام گرفت. رفتم توی مطب که دیدم یه پیرمرد با هیکل تنومند نشسته روی صندلی. گفتم: چی شده؟ همراهش گفت: آقای دکتر! از دیروز تا حالا شکمش کار نکرده!! 

۷.یه زن و شوهر جوون اومدند و زنه یه برگ جواب آزمایشو از کیفش درآورد و نشونم داد. نگاه کردم و گفتم: طبق این آزمایش شما حامله نیستین. گفت: اینو که خودم میدونستم! گفتم: پس چرا آزمایش رفتین؟! دفترچه بیمه شو از کیفش درآورد و داد دستم و گفت: قرار بود یه آزمایش دیگه برام بنویسه. نگاه کردم و دیدم مسئول محترم آزمایشگاه آزمایشی رو که یه دکتر دیگه دو ماه پیش نوشته بوده گرفته و آزمایش جدید سالم توی دفترچه مونده! (قابل توجه آزمایشگاهی های محترم

۸.به مادری که بچه شو با وزن پائین آورده بود گفتم: اشتهاش خوبه؟ گفت: هروقت خوب غذا میخوره اشتهاش خوبه هروقت خوب غذا نمیخوره نه! 

۹.زن و شوهری سه بچه سرماخورده شونو آورده بودند و به محض ورود گفتند: آقای دکتر! شرمنده ما حواسمون نبود دفترچه بیمه بچه سالممونو که توی خونه است برای یکی از این بچه ها آوردیم! 

گفتم ایرادی نداره. بعد اولی رو معاینه کردم و نسخه شو نوشتم که دیدم زن و شوهره دفترچه رو برداشتند و زدند زیر خنده! گفتم: چی شده؟ مرده گفت: آقای دکتر! ما که یه دفترچه رو اشتباه آوردیم حالا هم شما توی دفترچه دومی برای سومی نسخه نوشتین! 

۱۰.آقائی دفترچه بیمه شو آورد و گفت: آقای دکتر میخوام یه آزمایش کامل برام بنویسی ببینم سالمم؟ گفتم: باشه. شروع کردم به نوشتن که گفت: فقط ارواح خاک بابات کامل باشه ها! 

۱۱.آقائی سوار بر ویلچر خانمشو که کمردرد گرفته بود آورده بود. وسط سوالهام پرسیدم: اخیرا چیز سنگینی بلند نکردین؟ مرده گفت: نه فقط روزی چندبار منو بلند میکنه! 

۱۲.خانم «ن» مسئول پذیرش یکی از مراکز شبانه روزی که مدتهاست فشارخون داره باز هم با فشار بالا اومده بود. بهش گفتم: تا حالا چندبار داروهاتونو عوض کردین و فشارتون نیومده پائین بهتره پیش یه متخصص هم برین. گفت: آخه میدونین؟ من الان ۱۶ ساله که اینجا کار میکنم و از اون موقع تا حالا جز این درمونگاه جای دیگه ای پیش دکتر نرفتم!  

۱۴-۱: خانمی میگفت: به خاطر تنگی نفس رفتم پیش یه دکتر قلب که معاینه کرد و گفت: قلبت سالمه. ممکنه ایراد از ریه ات باشه. 

آخه شما بگین٬ تنگی نفس چه ربطی میتونه به ریه داشته باشه؟! 

من که دیگه نمینویسم: من اینجا هم هستم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 دی ماه سال 1388 ساعت 1:53 PM

سلام 

پنجشنبه شد و ظهر از «دورک» برگشتیم اردل و بعد شهرکرد. 

منتظر یه استقبال گرم و صمیمی از طرف والدین گرامی بودم که به محض ورود خشکم زد. چون هر دوشون با یه حالت خاصی اومدن سراغم که: ما که از نگرانی مردیم!! 

گفتم: چرا؟ مگه چی شده؟ 

گفتند: دیشب خونه نبودی یه زنگ هم نزدی !!! 

منو میگی؟ دهنم باز مونده بود: یعنی چه؟ مگه دفعه اولی بود که من از خونه میرفتم بیرون؟ خوب شما هم که میدونین من کجا بودم. 

والدین بزرگوار: نخیر! تو یه جائی رفتی که تا حالا نرفته بودی! ما هم تا حالا نرفتیم! ما نگرانت شدیم! 

من: خوب حالا من باید یکسال و خرده ای برم اونجا شما میخواین هی نگران بشین؟ 

و.ب: بله! تو باید هر روز عصر بری مخابرات اونجا و به ما زنگ بزنی! 

من: من عمرا این کارو نمیکنم! 

............................. 

بعد از کلی جر و بحث قرار شد من هر هفته سه شنبه ها برم مخابرات و یه زنگ به خونه بزنم. 

صبح شنبه رفتم اردل و از اونجا هم به دورک. 

در اون زمان پرسنل اونجا در مجموع فقط سه نفر بودند! چرا؟ 

چون اونجا دو نفر کاردان بهداشتی داشت که یکیشون طرحش تموم شده و رفته بود و آقای «ن» که یه کاردان رسمی و باسابقه اهل «بروجن» بود هم کارهای بهداشت محیطو انجام میداد و هم مبارزه با بیماریها و هم بهداشت خانواده. 

مسئول داروخانه هم که همزمان تزریقاتو هم انجام میداد به خاطر بستری شدن در بخش روانپزشکی یکماه مرخصی استعلاجی گرفته بود (!) و «فضل الله» که درواقع مسئول پذیرش مرکز بود این کارها رو هم به عهده گرفته بود.  

روز اول که رفتم توی مطب دیدم «فضل الله» دوتا لیست دستشه و اومد تو. گفتم: اینها دیگه چیه؟ 

گفت: این اولی داروهائیه که نداریم بیخود ننویس!! یه نگاه کردم . (گاهی این لیست شامل همه داروهای یه خونواده از داروها میشد حالا آدم بدون همه داروهای (مثلا) «آنتی هیستامینیک» باید چکار کنه خدا میدونه! 

.... خوب دومی؟ 

فرمودند: اینها لیست داروهای تاریخ نزدیکه باید هرچه زودتر بنویسی. حالا من چطور کلی قرص «والپروات سدیم» و کرم واژینال «تریپل سولفا» و .... رو باید بنویسم خدا میدونه!

مریضها رو دیدم و رفتم توی اتاق استراحت. ناهار (غذای پخته ای که مادر بزرگوار برام گذاشته بود) رو خوردم و تلویزیون قدیمی و سیاه و سفیدی که اونجا بود رو روشن کردم. 

تلویزیون روی شبکه یک بود، دکمه کانالشو گرفتم و چرخوندم .... تاق .... تاق .... تاق .... 

یک دور چرخید و دوباره برگشت روی شبکه یک! اونجا دیگه هیچ کانالیو نمیگرفت! عزا گرفتم. من عاشق تلویزیون بودم و اون موقع زمان پخش همه فیلمها و سریالهای شبکه یک و دو و سه (که چند ماهی بود افتتاح شده بود) رو از حفظ بودم حالا بدون تلویزیون چکار میکردم؟! 

سه شنبه شد و رفتم مخابرات تا زنگ بزنم خونه. دیدم جرات ندارم از دره برم پایین پس از روی جاده رفتم و دره رو دور زدم. زنگ زدم خونه اما کسی گوشی رو برنداشت. پس برگشتم مرکز. توی راه یه پیرمرد رسید بهم و کلی بهم خندید که: این همه راهو دور میزنی؟ دکتر قبلی چنان از این دره میرفت و میومد مثل «بز»!! (خودم هم اون اواخر دیگه یاد گرفته بودم) 

رفتم توی درمونگاه که دیدم .... همه خانواده گرامی اونجان!! اومدن توی پانسیون یه گشتی زدند و بعد گفتند: ما داریم میریم مشهد. اومدیم برای خداحافظی! 

اگه نمیدونین یا یادتون نیست که چرا اعصابم خورد شد اونهم از نوع اساسی یه نگاه به این پست بندازین. البته طبیعتا جلو اونها هیچی نگفتم. 

پ.ن1: یکی دو هفته اول خیلی تلاش کردم که برای خودم غذا بپزم اما یا شور میشد و یا بی نمک، یا میسوخت و یا شفته!! در نهایت مادر بزرگوار مجبور شد غذای یک هفته رو برام پخته بگذاره و توی دورک میگذاشتم توی یخچال و هربار یه کمیشو گرم میکردم و میخوردم!! 

پ.ن2: اخیرا چیزهائی که بعضیها سرچ میکنن و گوگل هم میاردشون توی وبلاگ من دیگه دارن خیلی جالب میشن. «زیرمیزی سزارین چقدره» و «یک ماما باید چند سال در دانشگاه درس بخواند» و امثالهم یه طرف این جمله «اون زن منو من زن اونو» هم یه طرف!! 

یعنی من چنین چیزی توی وبلاگم داشتم؟ خدا به دور!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 21 دی ماه سال 1388 ساعت 9:49 PM

سلام 

تا اونجا گفته بودم که بالاخره برای شروع دوران طرح راهی اردل شدم. 

چند روزی توی واحدهای مختلف شبکه دوره میدیدم و سه روز هم توی کارگاهی که همون موقع توی شبکه برگزار میشد شرکت کردم و توی همین مدت اولی نسخه ام با مهر نظام پزشکیو برای یکی از پرسنل اونجا نوشتم. 

و بالاخره در روز چهارشنبه (که فکر کنم نهم مهر ۱۳۷۹ بود) محل خدمت من در دوران طرح تعیین شد٬ جائی که تا اون روز نرفته بودم. روستائی به نام «دورک شاهپوری» که بعد از انقلاب اسمشو به «دورک قنبری» تغییر داده بودند! 

منو ظهر چهارشنبه فرستادند اونجا تا با پزشک اونجا صحبت کنم و اونجا رو ازش تحویل بگیرم و ظهر پنجشنبه با هم برگردیم. اینو هم بگم که اون موقع همه روستاهای اردل ضریب سه پنجم داشتند (که البته الان دیگه اینطور نیست)  

رسیدیم دورک. یه ده نسبتا کوچیک محصور شده بین چند کوه بلند با درمونگاهی که با یه دره نسبتا عمیق از خود روستا جدا میشد. در درمونگاهو زدیم و پزشکی که در رو باز کرد کسی نبود جز «محمود» همکلاسی سابق خودم که هفت ماه از طرحشو اونجا گذرونده بود و میخواست بقیه طرحشو بره توی شیفت اورژانس. 

اون شب کلی با محمود صحبت کردیم و ازجمله برام تعریف کرد که هفته پیش که رفته بوده اصفهان خونه شون تصادفا روی «سی و سه پل» با یه خانم خبرنگار اهل «کانادا» برخورد میکنه و با هم گرم صحبت میشن. محمود میگفت وقتی بهش گفتم که کارم چیه (رفتن به روستاهای دورافتاده و سیاری و ....) ازم پرسید:حقوقتون چقدره؟ و وقتی با یه حساب سرانگشتی گفتم: ماهی حدود ۲۰۰ دلار گفت: ۲۰۰ دلار؟! اگه شما چنین کاری رو توی کانادا انجام بدین حقوقتون دست کم ماهی ۱۱۰۰۰ دلار خواهد بود! 

محمود از من اجازه گرفت و صبح زود پنجشنبه با تنها مینی بوسی که هر روز صبح از اونجا میرفت اردل و ظهر برمیگشت رفت. و به این ترتیب اولین روز کاری من شروع شد. 

برای اولین بار کس دیگه ای نبود که ازش کمک بگیرم یا پشتش قایم بشم. مسئولیت همه چیز هم با خودم بود. 

خوشبختانه اکثر مردم روستا رفتن محمودو دیده بودند و به همین دلیل اولین روز کاری من به شدت خلوت بود و درواقع فقط ۲ مریض داشتم: یه پیرمرد که با پادرد اومده بود و یه پدر که بچه سرماخورده شو آورده بود و وقتی داروهاشو گرفت برگشت توی مطب و با حیرت پرسید: آقای دُیدُر پَه  آمپول ننوشتی سیس؟! (ترجمه: آقای دکتر پس براش آمپول ننوشتی؟) 

پ.ن۱:زبون مردم جائی که من کار میکردم از سال ۱۳۷۹ تا ۱۳۸۳ «لری» بود اما برای اینکه حال نوشتن به هر دو زبونو ندارم از نوشتن به «لری» خودداری میکنم مگه اینکه واجب باشه. 

پ.ن۲:جهت اطلاع دوستان غیر گروه پزشکی: ضریب سه پنجم طرح یعنی اینکه چون اون منطقه محرومه هر سه ماه کار در اونجا معادل پنج ماه از دو سال طرحو کم میکنه. 

پ.ن۳:محمود به شدت به کوهنوردی علاقه داشت. وقتی طرحش تموم شد یه طوری دست خودشو توی فدراسیون کوهنوردی بند کرد و هربار میدیدمش از حق ماموریتهای زیاد اونجا ابراز خوشحالی میکرد بعد از مدتی هم با تیم ملی کوهنوردی عازم اورست شد (هنوز روزنامه جام جم روزی که در بازگشت تیم ملی کوهنوردی از اورست عکس بزرگ محمودو روی صفحه اول زده بود نگه داشتم) مدتها محمودو ندیدم تا اینکه در یکی از جشن های روز پزشک با همسرش اومد که بعد فهمیدیم یکی از خانمهای کوهنورد گروهشون بوده که کارشناس «شیمی» بود. 

یک روز که سرم حسابی شلوغ بود و مدتها از محمود خبر نداشتم یه اس ام اس برام فرستاد که وقتی بازش کردم دیدم برام «آیت الکرسی» رو فرستاده. 

اون موقع نتونستم بهش زنگ بزنم و بعد هم دیگه گوشیشو جواب نداد و بعدا فهمیدم همون موقع داشته به طرف کانادا حرکت میکرده (فکر کنم الان داره همون حقوق ماهی ۱۱۰۰۰ دلارو میگیره!) 

امیدوارم هرجا هست موفق باشه. 

پ.ن۴:آقای دکتر «بهارلو» که سال پیش با تیم ملی کوهنوردی جوانان به هیمالیا رفته بود و اونجا ناپدید شد (و هنوز هم جسدش پیدا نشده) هم همولایتی ما بود. 

پ.ن۵:خودمونیم من هنوز نفهمیدم اصولا فلسفه این طرح چیه؟ 

کمبود پزشک که نداریم٬ ضمن اینکه فقط ما گروه پزشکی هم نیستیم که از امکانات دولتی استفاده میکنیم و لازم باشه دِینمونو به جامعه ادا کنیم. پس واقعا چرا باید بریم طرح؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 18 دی ماه سال 1388 ساعت 5:55 PM

سلام 

خودم هم فکر نمیکردم در طول این چند روز به اندازه یه پست دیگه مطلب جمع بشه. 

حتی پیش خودم فکر کردم اول کمی از خاطرات شروع دوران طرحمو بگذارم بعد این پستو. 

اما بعد گفتم: ما که با بچه ها تعارف نداریم! هر وقت این خاطرات (از نظر خودم) جالب به اندازه یک پست شد که آپشون میکنم و اگه نشده بودند هم که ادامه خاطرات دوران طرحمو میگذارم بخصوص که فردا هم شیفتم: 

۱.برای یه بچه سرماخورده دارو مینوشتم که مادرش گفت: آقای دکتر! این قرصو بهتر از شربت میخوره. من هم براش «قرص سرماخوردگی کودکان» نوشتم. 

چند دقیقه بعد مادره اومد و گفت:آقای دکتر! مسئول داروخانه میگه اینجا قرصش نیست شربتشو داریم. من هم براش شربتشو نوشتم. چند دقیقه بعد دوباره مادره اومد و گفت: آقای دکتر! داروخانه تون قرصهاشو بهمون نداده! گفتم: مگه خودت نگفتی قرص نداره شربتشو بنویس؟ گفت: چرا! گفتم: خوب پس درنتیجه دیگه شربت دارین نه قرص! کمی فکر کرد و بعد گفت: آره انگار حق با شماست! 

۲.یه دختر حدودا ۲۰ ساله با لباسهای مد روز و یه آرایش ناجور اومد و گفت: من سرفه میکنم. بعد از چندتا سوال گوشی رو برداشتم و گذاشتم روی طرف راست سینه اش تا صدای ریه هاشو گوش بدم که با عشوه گفت: ببخشید آقای دکتر! اما من قلبم طرف چپه هاااا!! 

۳.چند ماه پیش بعد از مدتها یه عملیات «احیاء» موفق داشتیم. 

بیمار هم جوونی بود که روز عروسیش سر نوع شامی که قرار بود به مهمونهاشون بدند با پدرش بحثش شده بود و خودشو دار زده بود! با هزار بدبختی قلب و ریه شو راه انداختیم و اعزامش کردیم بیمارستان. اخیرا که دوباره رفتم همون درمونگاه یکدفعه یادم افتاد و سراغشو گرفتم که گفتند: بعد از مدتها خوابیدن توی «آی سی یو» خوب شد و چند هفته پیش با همون دختر دوباره عروسی کرد! (ببخشید این یکی خنده دار نبود اما برام جالب بود) 

۴.به آقائی که به دلیل سرماخوردگی اومده بود گفتم: عفونت گلوتون شدید نیست. براتون آمپول نمینویسم. گفت: چشم! 

۵.یه خانمی اومد با این شکایت که: مدتهاست داروی اعصاب میخورم اما بهتر نشدم. بعد گفت: یه بار که به یه دلیل دیگه بستری بودم یه متخصص مغز و اعصاب اومد و برام دارو نوشت که داروهاش خیلی خوب بودند. گفتم: خوب اسمشونو یادتونه ببینم میشناسمشون یا نه؟ کمی فکر کرد و بعد گفت: آهان یادم اومد. دانشجوهائی که باهاش بودند بهش میگفتند: استاد!! 

۶.یه بچه یک و نیم ساله رو ویزیت کردم و مادرش بُردش. فورا پدره خواهر ۶-۵ سالشو گذاشت روی صندلی و گفت: ببخشید آقای دکتر. ما هر کاری برای اون بچه میکنیم این حسودی میکنه لطفا اینو هم معاینه کنین! 

۷.ساعت ۱۱ شب بود. مریض نبود و داشتیم با پرسنل صحبت میکردیم که یه ماشین اومد و بعد در باز شد و دو سه نفر ریختند توی درمونگاه و داد میزدند: دکتر هست؟! دکتر کجاست؟ گفتیم مریضو بیارین تو. رفتند بیرون و دیدیم صدا قطع شد. چند لحظه بعد ماشین روشن شد و دور زد! یکی از پرسنل رفت بیرون و گفت: پس مریضتون؟ راننده سرشو از شیشه آورد بیرون و به لُری گفت: خوو آوید! (ترجمه: خوب شد) خودمونیم فکر کنم دکترو که دیدن پشیمون شدن بیان تو!!! 

۸.آقاهه اومد توی مطب و نشست روی صندلی بعد گفت: من فقط اومدم برام یه آزمایش بنویسین. گفتم: چه آزمایشی؟ گفت: نمیدونم هر آزمایشی میبینی لازمه بنویس! 

۹.پیرزنه رو که دیدم و نسخه شو نوشتم گفت: برام قرص فشار هم بنویس. گفتم: از چه نوعیش میخوردی؟ 

گفت: نمیدونم تو توی دفترچه فقط بنویس «قرص فشار» خودم قرصهای توی داروخونه رو میبینم مال خودمو برمیدارم! 

۱۰.پیرزنه اومده بود با «کریز هایپرتنشن» (ترجمه:افزایش ناگهانی فشار خون) چند قطره «آدالات» ریختم زیر زبونش و گفتم: چند دقیقه بیرون بنشینین تا دارو اثر کنه باز فشارتونو میگیرم. همراهش گفت: توی این چند دقیقه کاری براش نمیکنین؟ گفتم: نه! گفت: شما نمیخواین این حقوقی که میگیرین حلال باشه؟! 

۱۱.خانمی با کهیر اومده بود. گفت: پارسال هم همینطور شدم رفتم پیش متخصص گفت احتمالا به مایع ظرفشوئیتون حساسیت داری حالا تو خوب نگاه کن ببین این بار به چی حساسیت داشتم؟! 

۱۲.«اتوسکوپ» داغون درمونگاهو برداشتم و باهاش گوش یه بچه ۶-۵ ساله رو نگاه کردم موقع درآوردنش سر «اتوسکوپ» جدا شد و موند توی گوش بچه! 

بچه باباشو صدا زد و گفت: بابا ببین چه شکلی شدم؟ باباش هم گفت: قربونت برم بابا! شدی عین «شِرِک»!! 

خوب امیدوارم خوشتون اومده باشه. انشاءالله توی پست بعد روزهای اول دوران طرحمو براتون میگم در سال ۱۳۷۹.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 14 دی ماه سال 1388 ساعت 8:41 PM

سلام 

کوتاه کردن پستها باعث شد که این بار زودتر از دفعات قبل به قسمت دیگه ای از این خاطرات برسم. 

امیدوارم ازش خوشتون بیاد: 

۱.برای یه بچه ۱۲-۱۰ ساله که سرما خورده بود نسخه مینوشتم که مادرش گفت: 

آقای دکتر این به آمپول حساسیت داره (ترجمه: از درد آمپول میترسه!) بیزحمت براش کپسول ۵۰۰ بنویسین البته از اون کوچیکهاش! 

۲.دو روز بعد از عاشورا رفته بودم به یکی از درمونگاه های روستائی که همیشه وصف شلوغیشو شنیده بودم اما در کمال تعجب من هیچ خبری نبود٬ اواخر وقت بود که یه مریض اومد و وقتی ازش پرسیدم که من شنیده بودم اینجا خیلی شلوغه پس مریضها کجان؟ گفت: خوب ما فکر کردیم امروز سوم امامه اینجا هم تعطیله!! 

۳.مامای مرکز اومد و برای چند دقیقه دستگاه فشارسنجو قرض گرفت تا فشار یه مادر باردارو بگیره. همونوقت یه پیرمرد اومد و گفت: فشارمو بگیر! 

گفتم: فشارسنج اونطرفه٬ برو اونجا تا فشارتو بگیرن. گفت: دکتر هم اینقدر بیسواد؟! که نمیتونه یه فشار بگیره! 

۴.به مادر بچه ای که به خاطر عدم افزایش مناسب وزن ارجاعش داده بودند گفتم: اشتهاش خوبه؟ 

گفت: اشتهاش خیلی خوبه اما اصلا غذا نمیخوره! 

۵.به آقائی که با سرفه اومده بود گفتم: خلط هم داری؟ گفت: خلط؟ خدا نکنه!! 

۶.به آقائی که اومده بود توی مطب و بدون هیچ حرفی نشسته بود روی صندلی گفتم: خوب مشکلتون چیه؟ گفت: تو دکتری٬ خوب ببین مشکلم چیه! 

۷.یه پیرمرد اومد که گوشهاش عملا «کَر» بود و به زحمت ازش شرح حال گرفتم. چون میدونستم این مریض پول بده نیست (!) یه نسخه براش نوشتم که توی داروخانه مرکز نبود و مجبور شد بره داروخانه بیرون. 

چند دقیقه بعد مسئول پذیرش اومد و گفت: به زور حالیش کردیم که باید داروهاشو از بیرون بگیره اما نتونستیم حالیش کنیم که باید پول ویزیت هم بده لطفا پول ویزیتشو رایگان کنید! 

چند دقیقه بعد اومد و گفت: اینجا که ازم پول نگرفتن داروخونه هم داروهامو مجانی داد تو بهشون گفتی پول نگیرن؟!! 

بعد هم دیدم دستشو آورد جلو ..... مونده بودم میخواد چکار کنه که دستشو گذاشت روی سرم و درحالی که داشت دستشو میچرخوند و موهامو به هم میریخت شروع کرد برام دعا خوندن! 

بعد هم دو سه بار همه جیبهاشو گشت و درنهایت یه تکه نبات پیدا کرد و داد بهم و رفت! 

۸.به مریضه گفتم: حالا که میگین دل درد هم دارین چندتا قرص دل درد هم براتون مینویسم. 

چند لحظه ای فکر کرد و بعد گفت: باشه ... اشکالی نداره ... بنویس! 

۹.تا حالا کلی مریض داشتم که قبل از استفراغشون حالت «تحول» یا «تنوع» یا «توهم» داشتن اما چند روز پیش برای اولین بار یه مریض با حالت «تهوغ» برام اومد!! 

۱۰.به دختری که اومده بود گفتم: مشکلتون چیه؟ که مادرش گفت: اعصاب داره! گفتم: دارو میخوره؟ گفت: دکتر براش هر ماه دارو مینویسه این هم میگذاره توی تاقچه تا ماه بعد!! 

۱۱.چند ماه پیش شیفت بودم که از طرف گزینش دانشگاه اومدند و گفتند: دکتر «س» (که اخیرا طرحش تمام شده بود) درخواست استخدام داده و داریم درباره اش تحقیق میکنیم. بعد یکیشون پرسید: آقای دکتر وقتی روزهای جمعه اینجا شیفت بود میرفت نماز جمعه؟! 

۱۲.امروز صبح یه پیرمردی اومد و براش نسخه نوشتم. 

رفت داروخانه و برگشت و گفت: این یک قلمو اینجا نداشتن توی یه برگه دیگه بنویسین تا داروخانه بیرون بگیرم. گفتم: حالا که دارین میرین بیرون داروی دیگه ای نمیخواین براتون توی این برگه بنویسم؟ 

گفت: آقای دکتر! من روزی ۲۰۰ کلمه صحبت میکنم٬ ۱۰۰ کلمه توی خونه و ۱۰۰ کلمه بیرون. 

امروز تا همین حالا ۳۰ کلمه بیشتر از کل صحبت امروزم حرف زدم لطفا دیگه ازم سوالی نپرسین!! 

۱۳.یکی از دوستان که چند ماه پیش سفری به ولایت «دکتر سارا» داشت تعریف میکرد که: 

نشسته بودیم توی یه ماشین کرایه ای تا از اهواز بریم آبادان. 

یه مسافر کم بود و هوا گرم .... راننده گفت: شما پول این یه مسافرو میدین تا زودتر حرکت کنیم؟ 

همه قبول کردیم جز یکی از مسافرها که از قضا عرب بود و گفت: ولک! او الان خودش نشسته توی خونه اش زیر کولر خنک اون وقت من اینجا کرایه شو بدم؟!! 

پ.ن۱: من از فردا صبح ساعت ۸ میرم سر شیفت تا پس فردا ساعت ۸ شب. 

اگه پاسخ به نظراتتون دیر شد ناراحت نشین (شیفتم توی خلوت ترین مرکز شبانه روزی شهرکرده وگرنه عمرا این شیفتو قبول نمیکردم. 

پ.ن۲: «مرجان» عزیز! ایمیلهای شما به سمع و نظر «عماد» رسانده شد. ممنون 

پ.ن۳: «نیلوفرانه» عزیز! ممنون که هنوز گاهی به من سر میزنی هرچند نظر نمیگذاری!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>