X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۵)

چهارشنبه 1 آذر‌ماه سال 1396 ساعت 04:23 ب.ظ

سلام

۱. داشتم برای بچه نسخه مینوشتم که دیدم مادرش داره آروم لب پایینشو گاز میگیره و انگشتهای دست راستشو روی صورتش بالا و پایین میبره. زیرچشمی به بچه نگاه کردم و دیدم از جاش بلند شده و به سبک کاراته کارها پاشو بلند میکنه و تا نزدیکی بدن من میاره و برمیگردونه!

۲. (۱۶+) خانمه گفت: یه دارو برای شوهرم مینویسی؟ از وقتی بازنشسته شده و توی خونه است هی میاد سراغ من!

۳. (مطمئن نیستم که اینو قبلا هم نوشتم یا نه؟) کارمون تموم شد و اومدیم توی حیاط درمونگاه تا سوار ماشین بشیم. دیدم راننده به آسمون خیره شده، نگاه کردم و دیدم داره به یه هواپیما نگاه میکنه، وقتی دید که من هم دارم نگاه میکنم گفت: میبینی دکتر؟ فکر کنم صد و بیست کیلومتری سرعت داشته باشه! فکر کردم داره شوخی میکنه، گفتم: نه بابا صد و بیست کیلومتر آخه؟ خیلی جدی گفت: چرا ببین با چه سرعتی میره، صد و بیست کیلومتر هست!

۴. خانمه گفت: ببخشید استرس با تپش قلب فرق داره؟!

۵. پیرزنه گفت: انگار یه سوراخ روی زانوم هست هی ازش درد میاد بیرون! 

۶. به خانمه گفتم: مشکلتون چیه؟  گفت: هی اینطوری میکنم، و یه آروغ بزرگ تحویلم داد!

۷. پیرمرده گفت: دیشب اگه تو خوابت رفته من هم رفته!

۸. پیرزنه گفت: من پول ندارم برم پیش یه دکتر که یه چیزی بفهمه میام پیش شما! 

۹. خانمه گفت: دفترچه ام تموم شده مهر کن عوضش کنم بعد هم توش داروهامو بنویس! 

۱۰. داشتم برای خانمه نسخه مینوشتم گفت: تب بر توی خونه دارم،  شربت هم ننویس نمیخورم. بعد که داروهاشو گرفت صداش از بیرون اومد که میگفت: این دکتره هم انگار چیزی حالیش نیست من سرما خوردم فقط کپسول نوشته و آنتی هیستامین!

۱۱. به خانمه گفتم: چندوقته که دارین این قرصهارو میخورین؟ گفت: از وقتی که دکتر برام نوشته!

۱۲. یه پسر چهار پنج ساله رو دیدم و داشتم براش نسخه مینوشتم که رفت سراغ وسایل روی میز، وقتی پدرش اونها رو از دستش گرفت و گذاشت سرجاشون بچه با حالت اعتراض به من گفت: عمو اینو ببینششش!

پ.ن۱: با خانم امی صحبت کردم،  متاسفانه تصمیمشون برای ننوشتن توی وبلاگ کاملا جدیه. پس با همه احترامی که برای ایشون قایلم لینکشونو حذف میکنم، همین طور یکی دوتا از لینکهای دیگه که مدتهاست آپ نکردند. گرچه دوستی ما (دست کم از طرف من) همچنان پایداره. و صد البته لینک وبلاگ دکتر روژین گرامی همچنان با افتخار حفظ خواهد شد.

پ.ن۲: یکی از دوستان محترم مجازی برام کامنت خصوصی گذاشتند که: تا کی میخوای منتظر سوتی های مریضها باشی؟ یه کم متعالی تر فکر کن.

دوست عزیز!  فکر می کنم صدا و سیما و ارگان های مختلف به میزان لازم جامعه را متعالی کردن. اینجا تنها جاییه که من میتونم خودم باشم، خواهشا اینجارو دیگه ازم نگیرید.

پ.ن۳: چه عجب!  بالاخره دیشب شاهد چند قطره باران به عنوان اولین باران پاییزی امسال بودیم!

پ.ن۴: یه جمله زیبا از عسل برای این پست آماده کرده بودم اما میگذارمش برای پست بعدی چون باید یه خبر مهمو به اطلاعتون برسونم!

همیشه با آسیب رسوندن به بخشی از بدن برای زیبایی مخالف بودم و همیشه با صحبت های آنی برای سوراخ کردن گوش عسل هم مخالفت میکردم اما وقتی از دو سه هفته پیش عسل شروع کرد به اصرار کردن برای سوراخ کردن گوشش و آنی هم قسم خورد که تحریکش نکرده تسلیم شدم! دو شب پیش (دوشنبه شب) بود که بردیمش و پرستاری که کارش سوراخ کردن گوش بود گفت: این گوشواره هارو داریم که ایرانیند و درد دارند بیست و پنج هزار تومن و اینها رو هم داریم که آمریکاییند و درد ندارند پنجاه هزار تومن،  حالا هر کدومو که دوست دارین انتخاب کنید! و انصافاً درد هم نداشتند. جالب این که دو نوعی که عسل انتخاب کرد نداشت و بالاخره از سومی استفاده کرد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۴)

دوشنبه 15 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 02:40 ب.ظ

سلام 

۱. خانمه گفت: از معده ام گرسنه ام ولی از دهنم اشتها ندارم! 

۲. خانمه گفت: برای تب بچه ام بهش بروفن دادم. گفتم: الان توی خونه بروفن دارین؟ گفت: داریم ولی تموم شده! 

۳. جواب آزمایش خانمه رو نگاه کردم و گفتم: فقط عفونت ادرار داشتین بقیه اش سالمه. گفت: فقط عفونت ادراری؟  خب پس خداروشکر که کلیه ها و مثانه ام سالمه! 

۴. بچه‌هه خیلی راحت دهنشو باز کرد تا گلوشو ببینم. مادرش گفت: آفرین دخترم، چه پسر خوبی!

۵. مرده گفت: دندونم از وقتی که شکسته درد میکنه. گفتم: کی شکسته؟ گفت: شب دیروز!

۶. پیرمرده گفت: بنویس برم سونوگرافی.  گفتم: از کجا سونوگرافی میخواین بگیرین؟ گفت: توی شهر!  گفتم: نه، از کجاتون سونوگرافی بنویسم؟  گفت: سونوگرافی دکتر.....  گفتم: از کجای بدنتون میخواین سونوگرافی بگیرین؟ گفت: از توش!

۷. به خانمه گفتم: توی خونه تب بر دارین؟ گفت: بله. نسخه رو که دادم دستش گفت: ببخشید تب بر همون دماسنجه؟!

۸. به خانمه گفتم: بچه تون میتونه قرص بخوره؟ گفت: نه قرص براش ننویس هنوز زیاد دندون نداره!

۹. خانمه گفت: بچه ام از دیشب هرچی که میخوره استفراغ میکنه. حتی دیشب آب دهنشو هم که قورت میداد استفراغ میکرد!

۱۰. پیرزنه گفت: من برای پادردم رفتم پیش دکتر......  خدا خیرش بده که تشخیص داد فشارم هم بالاست! 

۱۱. داشتم برای مرده نسخه مینوشتم که گفت: پماد برام ننویس، کسی خونه نیست برام بماله! 

۱۲. برای مریض سه قلم دارو نوشتم،  رفت داروخونه و اومد و گفت: میگه آخریو نداریم. عوضش کردم. رفت و اومد و گفت: میگه اولیو هم نداریم. عوض کردم. چند لحظه بعد مسئول داروخونه اومد و گفت: شرمنده داروی دومی هم موجودیمون صفره!

پ.ن۱: تقریبا همه کامنتهای پست پیش درباره پی نوشت هاش بود! اصلا کسی سفرنامه رو خونده؟!

پ.ن۲: الان توی شیفت شب دارم این پستو مینویسم تا فردا بگذارمش توی وبلاگ. پرسنل تعریف میکنن که دیشب که آقای دکتر.....  شیفت بود خانمشو هم آورده بود تازه سگشونو هم آورده بودند! 

پ.ن۳: با عسل میریم بیرون، یه خانم بهش میگه: این قدر دلم میخواد این دخترو یه گاز بگیرم. عسل سرشو میاره پایین و دست و پاشو جمع میکنه زیر شکمش، وقتی خانمه میره عسل هم بلند میشه و میگه: دیدی چکار کردم؟ از روش لاکپشت استفاده کردم تا نتونه گاز بگیره و بره!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۵)

جمعه 5 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 01:41 ب.ظ

سلام

شنبه چهارم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش

صبح از خواب بیدار شدیم و طبق معمول حوالی ظهر از هتل خارج شدیم. اول نگاهی به مسجد سردار انداختیم و بعد رفتیم سراغ بازار سرپوشیده ارومیه. من نه همه بازار تبریزو دیدم و نه همه بازار ارومیه رو اما به نظر می‌رسید که بازار ارومیه کوچیک تر باشه، ضمن اینکه طرز ساخت این بازار هم متفاوت بود.

کلی توی بازار ارومیه چرخیدیم و باز هم برای بچه‌ها لباس خریدیم. من و آنی و عسل برای ناهار رفتیم سراغ فست‌فود محبوب بچه‌ها (پیتزا) ولی عماد برگشت توی بازار و از مغازه ای که اونجا دیده بود یه خوراکی خرید به نام پیتزا محلی (!) که چون من ازش نخوردم نمیدونم چه طعمی داشت! یه ظرف بزرگ فالوده هم خریدم تا بعد از ناهار بخورم اما فالوده اش به شدت بیمزه بود! بعدازظهر که برگشتم توی خیابون از فروشنده اش پرسیدم و او هم گفت: بله طعم فالوده اینجا با فالوده شیراز فرق میکنه بیشتر مسافرها طعم فالوده های اینجارو نمیپسندن.

همون طور که پیاده از هتل خارج شده بودیم پیاده هم به هتل برگشتیم. کمی استراحت کردیم و یک بار هم من ناچار شدم به بازار برگردم چون لباسهایی که یکی از فروشنده ها برای عماد بهمون داده بود و بهمون اطمینان داده بود که اندازه اش هستند براش کوچیک بودند!

و در همین رفت و برگشت بود که بعد از چند روز موفق شدم برای دوربین دی وی دی پیدا کنم و ناچار شدم جاهایی که توی این چندروز رفته بودیم به صورت نریشن بگم! یک بار دیگه از هتل خارج شدیم البته این بار با ماشین. به یه پارک کوچیک در ساحل رودخانه رفتیم، اول بچه ها رفتند سراغ ترامپولین و بعد هم عسل طبق معمول رفت سراغ استخر توپ. در همین حال آنی هم از چند نفر پرسیده بود که کجا بریم و طبق آدرسی که اونها داده بودند به راه افتادیم. بعد از چند کیلومتر و بعد از عبور از چند پیچ یکدفعه با محله ای روبرو شدیم که به قول آنی آدمو به یاد شمال تهران می انداخت، چندین و چند آپارتمان بلند مرتبه و کلی ماشین گرون قیمت در جلو اونها به چشم می‌خورد. کم کم از شهر خارج شدیم و بعد از چند دقیقه به مقصد رسیدیم، یه روستا که به نظر می رسید در طی سالها به عنوان یه مرکز جذب توریست دراومده. یه روستای زیبا و کنار آب به نام  «بند». مقداری قدم زدیم و بعد چند بلال گرفتم که فروشنده شون اصرار داشت که بلال های کشاورزی هستند که راستش مفهومشو نفهمیدم!

با تاریک شدن هوا به سمت شهر برگشتیم که در اواسط راه یکدفعه عماد فریاد زد نگه داررر! زدم روی ترمز و گفتم: چی شده؟  گفت: اون مغازه نوشته بود اسنک موجود است! (رجوع کنید به پست قبلی)  رفتم و برای همه اسنک گرفتم که اتفاقا کیفیت خوبی هم داشتند. از یه نفر پرسیدیم چطور باید بریم شهربازی که گفت کمی جلوتر به یه دوراهی میرسید سمت چپ میره طرف شهربازی اللر باغی و سمت راست به شهر بازی پارک جنگلی. آنی گفت: بریم سمت راست ولی من گفتم توی اینترنت چیزی درباره شهربازی پارک جنگلی ندیدم ولی همه جا از اللر باغی نوشته بودند، میریم اونجا. رفتیم و با کلی دردسر پیداش کردیم ولی اعتراف میکنم که حسابی توی ذوقم خورد چون با یه شهربازی خیلی کوچیک روبرو شدم که وسایل بازی چندانی هم نداشت، گرچه عماد و عسل طبق معمول سراغ همون دو بازی محبوبشون رفتند و راضی بودند ولی دیدن وسایل بازی شهربازی جنگلی در بالای کوه که به وضوح بهتر از شهربازی بود که ما در اون حاضر بودیم واقعا برام عذاب آور بود! آخر شب هم به هتل برگشتیم و خوابیدیم.

یکشنبه پنجم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش

امروز صبح از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و بچه ها رو آماده کردیم ظهر شد. اتاق هتلو تخلیه کردیم و به راه افتادیم. اول یکی دو جا ایستادیم و برای سوغات نقل و حلوا گرفتیم و به هر فلاکتی بود توی ماشین جاشون دادیم، من هم رفتم سراغ یه کافه تا برای اولین بار در طول تاریخ شیرپسته بخرم که گفتند در ایام گرم سال شیرپسته موجود نیست. بعد هم راهی شدیم. مستقیم به طرف پل روگذر دریاچه ارومیه رفتیم. به آنی گفتم: تا کاملا خشک نشده بریم ببینیمش. همون اول پل ایستادیم ولی عملا از دریاچه خبری نبود. چیزی که من دیدم یه زمین خشک بود که فقط مشخص بود زمانی آب اونجا بوده. یه نکته عجیب دیگه هم برای من اصولا چگونگی ساخت این پل بود که عملا دریاچه رو به دو قسمت تقسیم کرده بود بدون هیچ گونه ارتباطی با همدیگه و به نظر من همین پل هم با مختل کردن جریان طبیعی آب در دریاچه میتونه باعث اختلال در روند احیای دریاچه باشه، ای کاش این پل با زدن پایه هایی درون آب ساخته میشد و نه به صورت فعلی. با ورود به بخش شرقی پل به بخش حاوی آب دریاچه رسیدیم. چند نفر مشغول شنا و حتی قایق سواری بودند. عماد چند دقیقه ای پاهاشو توی آب گذاشت و وقتی از آب بیرون اومد پاهاش پر از شوره شد. من هم نوک انگشت دستمو توی آب زدم و بعد انگشتمو روی زبونم گذاشتم که باعث شد تا چند دقیقه در حال تف کردن باشم! اون آب شورترین و تلخ ترین آبی بود که دیده بودم. در پایان پل هم از یه باجه عوارضی گذشتیم و دوباره وارد آذربایجان شرقی شدیم. ماشین جلوتر از ما هم یه پراید ایران سیزده بود که به مسئول باجه گفت من پول نقد ندارم اگه میخوای کارت بکش و ظاهرا از شانس خوبش اونجا دستگاه کارتخوان هم وجود نداشت! هدف من دیدار از مراغه بود و میخواستم بعدا از طریق هشترود خودمونو به اتوبان زنجان برسونیم،  اما با واکنش شدیداللحن آنی روبرو شدم که: «وانی منتظره، هر چه زودتر باید برسی به زنجان!» پس مستقیم رفتیم طرف تبریز و حتی جرات نکردم به آنی بگم شاید دکتر نفیس از مرخصی برگشته باشه! چند ده کیلومتر توی اتوبان زنجان رانندگی کرده بودم که آنی گفت: «تندتر برو وانی منتظره،  اصلا بلند شو خودم بشینم!» و به این ترتیب تا نزدیکی زنجان آنی پشت فرمون ماشین بود. 

باوجود همه عجله ها به خاطر توقف در کنار دریاچه و ناهار و زدن بنزین و....  حدود ساعت ده شب بود که به زنجان رسیدیم. آنی و وانی توی راه هم با هم در تماس بودند و بالاخره با ورود به شهر زنجان موفق به دیدار یکی از دوستان بسیار محترم و نسبتا قدیمی مجازی شدیم. همسر محترم خانم وانی گفتند: میخواین بریم یه جا که فست‌فودهای خیلی خوبی داره؟ اما آنی گفت: شرمنده توی این چندروز اون قدر فست‌فود خوردم که دیگه نمیخوام! (به خدا دیگه اون قدر هم بهشون فست‌فود نداده بودم!) پس میزبانان گرامی ما، مارو به یه رستوران مرتب و تمیز راهنمایی کردند که به گفته خودشون یه جای دنج و بی سروصدا بود اما وقتی رسیدیم با چند خانواده همراه با هم روبرو شدیم که چندتا از میزهای رستورانو به هم چسبونده بودن و بقیه مشتریان با حداکثر فاصله ممکن از اونها نشسته بودند! یکی دیگه از مشتریان اون شب این رستوران هم برادر محترم خانم وانی بودند. اون شب هم طبق معمول ترجیح دادم غذایی بخورم که تا به حال نخوردم

پس چلوکباب یونانی سفارش دادم که درواقع چیزی نبود جز قطعات گوشت کباب شده و یکی در میان گوسفند و مرغ روی یک سیخ. آنی و وانی غرق صحبت شدند ولی من و همسر محترم ایشون (چون مطمئن نیستم که راضی هستند یا نه اسمشونو نمینویسم) مثل بقیه مردهایی که برای اولین بار همدیگه رو میبینند به جز وضعیت هوا و ماشین و جاده و امثالهم حرفی برای گفتن نداشتیم و فکر کنم حوصله شون حسابی سررفته بود! شامو خوردیم و جای یکی دیگه از دوستان مجازی ساکن زنجان که نتونسته بودند تشریف بیارن و مارو سورپرایز کنند خالی کردیم. درمجموع حدود دو ساعت اونجا بودیم و در حوالی نیمه شب بلند شدیم و همسر گرامی خانم وانی هم با همکاری کارکنان رستوران اجازه ندادند پول شامو حساب کنیم و مارو شرمنده کردند. بیرون از رستوران هم با دیدن مقداری خوراکی که برای توی راهمون آماده کرده بودند بیشتر شرمنده شدیم، بویژه باید از بطری شربت بسیار غلیظ و خوشمزه ایشون یاد کنم. طبیعتا اگه میخواستیم خونه شون هم بریم که دیگه از شرمندگی آب میشدیم پس ازشون خداحافظی کردیم و جدا شدیم و قول گرفتیم که دفعه بعد توی ولایت در خدمتشون باشیم.

با آنی قرار گذاشتیم که تا جایی که کشش داریم بریم. اما حدود ساعت دو و به محض اینکه از شهر قیدار خارج شدیم با غرغرهای بچه‌ها روبرو شدیم که نمیتونستن دونفره روی صندلی عقب ماشین بخوابن. تصمیم گرفتم به داخل شهر برگردم و بریم هتل ولی آنی گفت بریم و توی اولین هتل نگه داریم. از چند روستا گذشتیم و آنی هم مرتب میگفت چرا بین دو شهر بزرگ زنجان و همدان اتوبان نیست؟ (قابل توجه مسئولین محترم وزارت راه و شهرسازی!) حدود ساعت سه صبح به کبودرآهنگ رسیدیم و رفتیم داخل شهر. از یه مغازه دار آدرس هتل پرسیدم که آدرس یه مسافرخونه رو بهمون داد و رفتیم. به یه تالار رسیدیم که دو اتاق بالای تالارو کرایه میداد که یکیشون کولر نداشت و اون یکی دستشویی! به صاحبش گفتم توی این شهر هیچ جای دیگه ای برای موندن نیست؟  گفت من اصالتا مال این شهر نیستم!

آنی گفت ولش کن بابا یکدفعه میریم تا همدان! حدود ساعت چهار صبح بالاخره به همدان رسیدیم و با دیدن چند جوون که اتاق اجاره میدادند ایستادیم. با یکیشون کلی چونه زدیم که اول مقداری از پولو کم کرد و درنهایت هم گفت اصلا شما کمیسیون منو هم ندین از صاحبخونه میگیرم. بعد هم با موتوسیکلت به راه افتاد و ما هم با ماشین به دنبالش. بعد هم یه آپارتمان دوخوابه با چهار تخت بهمون تحویل داد و کارت ملی منو گرفت و رفت. وسایل ضروریو از ماشین پیاده کردیم و بیهوش شدیم.

دوشنبه ششم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش 

حدود ظهر از خواب بیدار شدیم، رفتم و چرخی زدم و نون و خوراکی های لازم برای صبحانه رو خریدم و برگشتم. بعد هم وسایلو جمع کردیم و گذاشتیم توی ماشین. بعد هم به صاحبخونه که اومده بود اتاقو تحویل بگیره گفتم اجازه بدین با اون پسر دیشبی تماس بگیرم تا کارت ملیمو بگیرم که گفت لازم نیست کارت ملیتون پیش منه، اونی که دیشب شمارو آورد اینجا پسر خودم بود!

تصمیم گرفتیم حالا که اینجاییم یکی از جاهای دیدنی همدانو هم که توی سفر قبلی ندیدیم ببینیم پس رفتیم گنجنامه. رفتیم آکواریوم که انواع مختلفی از ماهی ها و خزندگان و پرندگان توی آکواریوم بودند. این هم یه خزنده دیگه.

ناهار خوردیم و گشتی زدیم. سوار تله کابین نشدیم چون چند روز پیش توی تبریز سوار شده بودیم اون هم با بلیت ارزون تر. سورتمه و زیپ لاین هم سوار نشدم چون نه بچه ها حاضر شدن سوار بشن و نه آنی و تنهایی هم که حال نمیداد.

سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم،  از پالایشگاه شازند تا الیگودرز باز هم آنی پشت فرمون بود. و سرانجام در حوالی نیمه شب به ولایت رسیدیم. 

والسلام علیکم و رحمت الله 

پ.ن۱: ادامه خاطرات در پست بعدی 

پ.ن۲: درحال نوشتن این پست سر کار بودم که یه مریض اهل آذربایجان اومد پیشم (شهر صوفیان)

پ.ن۳: الان که داشتم دنبال عکس برای این پست میگشتم متوجه شدم دوعکس هم از کلیسای سنت استپانوس جلفا آماده کرده بودم که نگذاشتم و حالا اینجا میگذارمشون. اولی و دومی!

پ.ن۴:  توی بازار ارومیه بودیم که عسل صدام کرد و گفت: بابا! اینجا گوشت دایناسور میفروشن! رفتم جلو و این صحنه رو دیدم!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۴)

پنج‌شنبه 20 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 03:59 ب.ظ

سلام 

پنجشنبه دوم شهریور ماه سال هزار و سیصد و نود و شش 

صبح ساعت حدود ده از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم با خودم فکر کردم ممکنه دیگه هیچوقت فرصت نشه که دوباره خودمونو به اینجا برسونیم،  پس نمیتونستم از دیدن آسیاب خرابه که کلی وصفشو خونده بودم بگذرم،  حتی اگه ناچار باشم دوباره بیشتر از سی کیلومتر توی همون جاده دیشب رانندگی کنم. ولی بچه‌ها را هر کاری که کردیم بیدار نشدند و آنی هم ناچار شد پیششون بمونه. پس به تنهایی به راه افتادم. اتاقی که اجاره کرده بودیم طبقه سوم بود و برای وصل شدن به مودم موجود توی طبقه همکف ناچار بودیم دستمونو تا کتف از پنجره بیرون ببریم! این هم یه عکس از ویوی این اتاق. خلاصه که وقتی از پله ها پایین رفتم و به مودم نزدیک شدم یکدفعه سروصدای دریافت چندین پیام توی تلگرام و فیسبوک و.....  بلند شد. سوار ماشین شدم و به راه افتادم. از برنامه ای که در حال پخش توی رادیو بود خوشم نیومد پس زدم تا بره روی ایستگاه بعدی که صدای تلاوت قرآن بلند شد، چند دقیقه ای گوش دادم و بعد هم رفتم سراغ ایستگاه بعد که یکدفعه متوجه شدم یکی از رادیوهای نخجوانو گرفتم که فقط آهنگهای شاد آذربایجانی پخش میکرد و تا زمانی که برگشتم دیگه دستم به دکمه های رادیو نرسید! 

سی و سه کیلومتر رانندگی کردم تا به سه راهی آسیاب خرابه رسیدم،  در طول مسیر بازهم هرچند دقیقه یه ماشین با پلاک خارجی میدیدم که نمیدونم چرا بیشترشون مرسدس بنز بودند. 

از سه راهی هم حدود پنج کیلومتر رفتم تا طبق معمول به محل گرفتن ورودیه رسیدم و بعد هم ماشینو پارک کردم و پیاده شدم. اول از یه مسیر سرازیر که با سنگ و سیمان درست شده بود پایین رفتم اما اون پایین همه چیز کاملا طبیعی بود. آبشار آسیاب خرابه درواقع یه آبشار واحد نبود بلکه رشته های باریک آب از جای جای صخره هایی به هم پیوسته به طول چند صد متر به پایین میریخت،  وزش باد گه گاه قطرات آبو به اطراف پراکنده میکرد،  انگار موهای بلند دخترکی بازیگوش بود که در وزش نسیم به اطراف پخش می شد. در بعضی از جاها حوضچه های کوچک و بزرگی در پایین آبشارها به وجود اومده بود که آب زلال و خنک در اونها جمع میشد و بعد جریان پیدا میکرد. دوربینمون همچنان سی دی نداشت،  پس مجبور شدم با گوشی مقداری فیلم بگیرم، اما با دوربینمون کلی عکس گرفتم. آنی و بچه ها توی اتاقی که گرفته بودیم منتظر بودند پس نمیشد هرچقدر دلم میخواد اونجا بمونم و به ناچار بعد از دقایقی گشتن از همون مسیری که رفته بودم،  برگشتم. یکدفعه متوجه شدم که یه آسیاب در بالای اون مسیر همچنان در حال کاره،  البته نه با اون پره های معروف آسیاب های آبی که همه مون بارها دیدیم،  بلکه بخشی از آب آبشار به زیر آسیاب هدایت میشد و اونجا توربینو میچرخوند، ورود به آسیاب نیاز به یک ورودیه مجزا داشت. ظاهراً حضور در ولایت استاد شهریار و سایر ادیبان خطه آذربایجان اثرشو گذاشته بود چون اینجا هم یاد حکایت اون مرد جعبه به دست افتادم که میگفت هرکسی داخل این جعبه رو نبینه حسرت میخوره و هرکسی ببینه مغبون میشه، و من در نهایت تصمیم گرفتم که مغبون بشم! بعد هم از پله‌های کنار آسیاب بالا رفتم تا درنهایت به یه فنس رسیدم و برگشتم. آقایی که اونجا بود وقتی دید دارم به فنسها نگاه میکنم گفت: از وقتی یه نفرو موقع گرفتن ماهی برق گرفت، اینجارو بستن. تصمیم گرفتم که کم کم برگردم اما درمجموع آسیاب خرابه ارزش دیدنو داره.

برگشتم به اتاقی که گرفته بودیم و بعد همراه با عماد رفتیم برای خرید برای تهیه ناهار. برام جالب بود که از چهار پنج مغازه خواستم یه ظرف کوچیک ماست بخرم و همه شون میگفتند فقط ظرف بزرگ ماست داریم! بالاخره از یکیشون پرسیدم: چرا ظرف کوچیک ندارین؟  گفت: ما ظرف بزرگ می‌فروشیم چون همه از نخجوان میان و ظرف بزرگ ماست میخوان! اما بالاخره اونقدر گشتم تا یه ظرف کوچیک هم پیدا کردم. موقع خرید آب معدنی هم متوجه یه بطری آب معدنی تولید نخجوان افتادم و برش داشتم که آقای فروشنده گفت: این آب گازداره، آب معدنی نیستا! گفتم: اتفاقا آب گازدار میخواستم! و بعد هم چون آنی و بچه ها از طعمش خوششون نیومد اون بطری تبدیل شد به آب معدنی مخصوص من! روز بعد هم یه بطری دیگه خریدم البته این بار تولید ارمنستان. 

بعد از ناهار بالاخره از اتاقمون بیرون اومدیم و رفتیم سراغ بازار. اتاقمون نزدیک بازار روسها بود، پس طبیعتا اول رفتیم اونجا. از دکه اول بازار برای بچه‌ها آب طالبی گرفتیم و داخل بازار قدم زدیم. فکر میکردم آنی با شدت هرچه تمام تر خریدو شروع کنه (!) اما به گفته آنی قیمت ها اونقدرها هم ارزون تر از ولایت نبود. فقط مقداری لباس خریدیم. بیشتر مغازه ها نوشته بودند شامپو اسب رسید که چون نمیدونستم از کجای اسب شامپو گرفتن جرات نکردم بخرم! (یا نکنه برای شستن اسب بود؟!)

توی بازار روسها راه میرفتیم که به یه دستگاه بستنی قیفی رسیدیم و عسل بستنی خواست. هرچقدر آنی بهش گفت تازه آب طالبی خوردی و نمیتونی بستنیو بخوری به خرجش نرفت و یه دونه بستنی گرفتم، اما همون طور که حدس میزدیم فقط کمی از اونو خورد و بعد هم گفت: دلم یخ کرد دیگه نمیخوام! نه عماد میلی به بستنی داشت و نه آنی، پس خودم ناچار شدم بقیه بستنیو بخورم. در حال خوردن بستنی بودم که یه خانواده از کنارمون رد شدن، مرده نگاهمون کرد و بعد به خانمش گفت: ببین! مرد گنده برای خودش بستنی خریده اون وقت زن و بچه اش ایستادن و دارن نگاهش میکنن!

بعد از کلی راه رفتن و دیدار از بازار روسها و چند بازار کوچیک و بزرگ دیگه به سیتی سنتر رسیدیم. دیدم اینجا گشتن خودش کلی طول میکشه پس خریدهارو برداشتم و بردم به اتاقی که گرفته بودیم. تنها چیزی که من خریده بودم چند کیلو چای سبز و سیاه ساخت جمهوری آذربایجان بود. (اخیرا چای سبزشو باز کردیم کیفیتش بد نیست) سوار ماشین شدم و از گوگل مپ کمک گرفتم تا ببینم از کدوم مسیر راحت تر میشه برم سراغ بچه‌ها و بیشتر از مسیر اسم بلواری که اون طرف مرز احداث شده بود برام جالب بود: بلوار نظامی گنجوی.

بعد از خوردن یه لیوان بزرگ موهیتو از همون دکه اول بازار روسها رفتم سراغ بچه‌ها که دیدم گردششون توی سیتی سنتر تموم شده و بچه ها دارن میرن سراغ پارک بازی نزدیک اون. من هم رفتم و چرخی توی سیتی سنتر جلفا زدم و توی یه مغازه چیزی دیدم که نتونستم ازش بگذرم، یه دست کت و شلوار دوخت ترکیه به قیمت پونصد هزار تومن، با یه پیراهن و کراوات اشانتیون! حقیقتش تازه فهمیدم چرا توی تبریز و اطراف خبری از نمایندگی هاکوپیان و امثالهم نیست! 

خوشبختانه آنی هم کت و شلوارو پسندید وگرنه....! بعد هم گفت هوس چیپس سرکه نمکی کردم یکی میخری؟ برگشتم توی سیتی سنتر، انواع چیپس عمدتا خارجی توی مغازه ها بود ولی هیچکدوم از اونها سرکه نمکی نبودند! نهایتا تنها چیزی که خریدم یه کیلو چای ساخت ترکیه بود!

هوا کم کم تاریک میشد و بچه ها هم خسته شده بودند پس رفتیم توی یه رستوران برای خوردن شام. قرار شد بعد هم بریم شهربازی که یکدفعه وسط راه و با رسیدن به یکی دو بازار دیگه نظر آنی عوض شد و بعد هم که دیگه دیر شده بود و رفتیم و خوابیدیم.

جمعه سوم شهریور سال هزار و سیصد و نود و شش 

صبح از خواب بیدار شدیم، ماشین دیگه عملا جا نداشت (باتوجه به خریدهای تبریز و جلفا) پس فقط چرخی نزدیک اتاقمون زدیم و بعد هم وسایلو جمع کردیم و اتاقو تحویل دادیم. وسایلو گذاشتم توی صندوق عقب ماشین ولی هر کاری که کردم در صندوق عقب ماشین بسته نشد. آنی اومد و چندتا از وسایلو گذاشت روی زمین و بعد جای اونهارو توی صندوق عقب عوض کرد و در بسته شد. همون موقع یه نفر از کنارمون رد شد و بعد به دوستش که کنارش راه میرفت گفت: ببین! مرده راحت ایستاده تا زنش وسایلو بگذاره توی ماشین! پیش خودم گفتم حالا خوبه اون یکی بگه این که چیزی نیست این مرده دیروز برای خودش بستنی خریده بود و زن و بچه اش نگاه میکردن!

به راه افتادیم، به پارک زیبای کوهستان رسیدیم ولی از ترس این که بچه ها دیگه از اونجا دل نکنن پیاده نشدیم! پس به مسیرمون ادامه دادیم و به یه پلیس راه رسیدیم که نمیدونم چرا جاده رو بسته بودن و ناچار شدیم از یه جاده باریک و پر از دست انداز جلو پاسگاه رد بشیم و بعد هم به کلیسای سنت استپانوس رسیدیم. از یکی دو کیلومتر مونده به کلیسا دو طرف جاده پر از ماشین بود و همچنان بالا رفتیم تا به انتهای مسیر سواره رو رسیدیم، پس آنی و بچه ها رو پیاده کردم و خودم با ماشین برگشتم پایین تا یه جای پارک پیدا کردم و دوباره پیاده رفتم بالا. توی راه پیش خودم فکر کردم که اون سالها که روحانیون مسیحی چنین جایی تارک دنیا میشدند فکر چنین جمعیتیو میکردند؟ لابد وجود آب و درختان مختلف باعث میشده افراد حاضر در این کلیسا نیاز چندانی به خروج از اونجا نداشته باشند.

خودمو به آنی و بچه ها رسوندم و بعد از یه پلکان نسبتا طولانی به کلیسا رسیدیم.  دیدن این تابلو نزدیک در کلیسا برام جالب بود. وارد کلیسا شدیم که اولین کلیسایی بود که در داخل ایران واردش می شدم. ساختمان شامل محل مراسم مذهبی و موزه و چند اتاق مخصوص سکونت و ......  بود. از یکی از اتاقها صداهایی شبیه صدای نیایش کشیش ها بلند بود و ناخودآگاه وارد اتاق شدیم که چند دختر و پسر جوون که اونجا بودند با دیدن ما شروع کردند به خندیدن و بعد دوباره به ایجاد اون اصوات ادامه دادند. یه قسمت از ساختمان هم چند قبر قدیمی بود که عسل ازم پرسید: اینها چیه؟ گفتم: قبر کشیش هایی که اینجا بودن. گفت: اینها قبره؟ و فورا نشست و شروع کرد به خوندن فاتحه

بعد از یکی دو ساعت از کلیسا خارج شدیم و همون جا ناهار خوردیم و بعد راهی شدیم. چند کلیسای کوچک تر دیگه هم سر راه بود مثل کلیسای چوپان و ننه مریم که دیگه اونجاها توقف نکردیم.


مسیرمونو به موازات ارس ادامه دادیم تا به سد ارس رسیدیم، به نظر جای زیبایی میومد ولی متاسفانه فرصتی برای نگه داشتن و استفاده از این محیط نداشتیم.

کم کم از ارس دور شدیم و دیگه اونو ندیدیم. به شهر شوط که رسیدیم آنی گفت میخوام بشینم پشت ماشین و نشست. به مسیرمون ادامه دادیم تا به جاده فرعی قره کلیسا رسیدیم، از آنی خواستم بره سمت کلیسا که گفت: یه کلیسا که دیدیم همه شون هم شکل همدیگه اند!

به چالدران که رسیدیم گفتم: حالا که نگذاشتی بریم قره کلیسا باید بریم حداقل مقبره سیدصدرالدینو ببینیم. ماجرای جنگ چالدران همیشه برای من احساس برانگیز بوده و دوست داشتم مزار شهدای این جنگ و ازجمله سیدصدرالدین وزیر شاه اسماعیل صفوی رو ببینم. فکر میکردم مقبره داخل شهر باشه ولی در چند کیلومتری شهر و داخل یه روستا بود. چند دقیقه ای صبر کردم تا دختری که در حال گرفتن سلفی با مجسمه بود کنار بره ولی فایده ای نداشت،  پس این عکسو از مجسمه و اون دختر خانم  گرفتم. وارد محوطه مقبره شدم که خانمی که در حال گرفتن سلفی با قبر بود با ورود ما با شتاب دستشو پایین آورد و بعد هم بیرون رفت. برخلاف تصور من دو قبر اونجا بود. شنیده بودم مزار سایر شهدای این جنگ هم همون جاست ولی هرچقدر که گشتم چیزی پیدا نکردم. سوار ماشین شدیم و به راهمون ادامه دادیم، به خوی که رسیدیم هوا تاریک شده بود و آنی هم خسته، پس خودم دوباره پشت فرمون ماشین نشستم. هوا تاریک شده بود پس علی رغم میل باطنی از خیر دیدن مقبره شمس تبریزی و پوریای ولی گذشتیم.

همون جا شام خوردیم و دوباره به راه افتادیم. و رفتیم و رفتیم تا به ارومیه رسیدیم و بعد از دقایقی گشتن یه هتل با قیمت مناسب و امکانات نسبتا خوب پیدا کردیم و اتاق گرفتیم. یه اتاق توی طبقه سوم ولی این بار با آسانسور! گوشی آنی و تبلت بچه‌ها به راحتی به وای فای هتل وصل میشدند ولی من باید از اتاق خارج میشدم و به راهرو هتل میرفتم تا بتونم از وای فای استفاده کنم! خلاصه که این گوشی آبروی منو توی این سفر جلو آنی برد!

بقیه اش برای پست بعدی...... 

پ.ن۱: روز یکشنبه اومدم توی وبلاگ و کامنت هارو دیدم اما فرصت جواب دادنو نداشتم، روز دوشنبه اومدم تا به نظرات جواب بدم که دیدم چندتا از اونها نیست!  یکیشون کامنت طولانی جناب مهربان بود که از مدعیان دروغین طب سنتی گفته بودند و یه کامنت دیگه هم بود که یه اسم دیگه برای چوروتمه نوشته بودند که الان یادم نیست. بقیه رو هم یادم نمیاد. خلاصه که اگه کامنتتون نیست مقصر من نیستم. 

پ.ن۲: امسال ما به جز هفتاد درصد حقوقمون هیچ دریافتی نداشتیم بقیه همکاران چطور؟  

پ.ن۳: توی خوی از دو نفر پرسیدیم ارومیه از کدوم طرفه؟ اما هیچکدوم فارسی بلد نبودند، برام جالب بود. به هر حال توی مدرسه که فارسی میخونن، نمیخونن؟ 

پ.ن۴: از جلفا که راه افتادیم عماد گفت: من هوس اسنک کردم. اما توی هیچکدوم از شهرهای بین راه اسنک فروشی ندیدم. توی یکی از شهرها عماد دم یه مغازه ساندویچی پیاده شد و رفت و برگشت و گفت: اینجا هم اسنک نداشتن. بعد من پیاده شدم و رفتم توی مغازه کناری اون ساندویچ فروشی و یه مقدار خرید کردم. موقع رد شدن از جلو ساندویچ فروشی صاحبش صدام کرد و گفت: پسرتون اومد و گفت ایستک میخوام ولی وقتی ایستکو نشونش دادم گفت اینو نمیگم، حالا تازه فهمیدم چی میخواسته، ما اینجا استیک نمیفروشیم!

پ.ن۵: چند بار برای پرشین بلاگ کامنت فرستادم که چرا مطالب دو سال من حذف شده حالا میبینم مطالب مرداد و شهریور و مهر هم اونجا ناپدید شده! ظاهرا به قول یکی از دوستان میخوان در اوج با وبلاگ نویسی خداحافظی کنیم!

پ.ن۶: جشن تولد عسلو توی تیرماه گرفتیم و جشن تولد پسرعموش که از عسل کوچیک تره توی مهرماهه. عسل میگه: بابا من که از.......  بزرگترم پس چرا اول تولد اونه بعد سال دیگه تولد منه؟!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۳)

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 09:15 ب.ظ

سلام 

۱. از پیرزنه شرح حال میگرفتم، یه کلمه فارسی میگفت و یه کلمه به زبون محلی، بعد گفت: من اینطوری یکی .....  و یکی فارسی میگم تا تو بخندی ها!

۲. خانمه بچه شو آورده بود گفتم: مشکلش چیه؟ گفت: از دیروز تا حالا سه بار سرفه کرده، البته با فاصله! 

۳. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چندتا قرص بروفن هم بنویس برای دخترم. گفتم: چند سالشه؟  گفت: نمیدونم،  از وقتی دیپلمشو گرفته دیگه نمیفهمم چند سالش میشه!

۴. به مرده گفتم: غلظت خونتون بالاست. اگه میتونین یه واحد خون بدین. گفت: خونی که من بدم که به درد نمیخوره میندازنش دور!

۵. پیرزنه اومد توی مطب و گفت: زود فشارمو بگیر که حالم خرابه، گرفتم و گفتم: خب حالا مشکلتون چیه؟  گفت: آبریزش بینی دارم!

۶. خانمه گفت: این داروها که نوشتین برای بارداری مشکل نداره؟ گفتم: چند ماهتونه؟  گفت: باید هشت روز دیگه پریود بشم!

۷. پزشک یکی از روستاها طرحش تموم شد و رفت و یه خانم دکتر گذاشتن به جاش که متولد همون روستا بود اما خانم دکتر یه روز اونجا بود و دیگه نرفت. روز بعدش منو فرستادن اونجا، به یکی از پرسنل گفتم: چرا خانم دکتر دیگه نیومد؟  گفت: دیروز کلا سیزده تا مریض داشتیم، خانم دکتر با بیشترشون فامیل دراومد مجبور شد ویزیت نه نفرشونو خودش حساب کنه!

۸. به خانمه گفتم: یه آمپول دگزامتازون براتون مینویسم. گفت: میگن عوارض داره. گفتم: آره اما نه برای یه دونه برای کسی که مرتب بزنه. گفت: خب من هم یه دونه ده سال پیش زدم!

۹. خانمه که بچه پنجاه روزه شو آورده بود گفت: فقط آزیترومایسین بهش میفته بقیه شونو هرچقدر بهش دادم خوب نشده!

۱۰. (۱۸+) به خانمه گفتم: جلوگیری از بارداری هم دارین؟ گفت: آره هر شب که س.ک..س داریم دوتا قرص LD میخورم!

۱۱.  به خانمه گفتم: چربی تون بالاست، باید حداکثر دویست باشه الان چهارصده.  گفت: اون وقت تا چند جا داره که بالاتر بره؟!

۱۲. نسخه خانمه رو که نوشتم یه بسته قرص لووتیروکسین گذاشت روی میز و گفت: از این قرصهای تیروئید هم برام بنویس، قرص کم کاریه ها اشتباه ننویسی!

پ.ن۱: انشاءالله ادامه سفرنامه در پست بعدی.

پ.ن۲: قرار بود توی پست قبل عکس چوروتمه را بگذارم که یادم رفت شرمنده.  این هم عکسش.

پ.ن۳: به پیشنهاد بعضی از دوستان waze رو نصب کردم اما اصلا نتونستم باهاش کار کنم و نهایتا حذفش کردم. بخصوص که با سرچ اسمش شصتادتا اپلیکیشن با اون اسم پیدا شد!

پ.ن۴: عسل بهم میگه: بابا! یه چیزی برای من میخری؟ میگم: چی میخوای بابا؟ میگه: میخوام یه خونه اینجا داشته باشیم یه خونه هم اونجا بخریم که بابابرفی کادو میاره زمستونها بریم اونجا!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۳)

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:49 ب.ظ

سلام 

سه‌شنبه سی و یکم مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش 

توی چندین سایت و وبلاگ از مجتمع تجاری لاله پارک به عنوان یکی از دیدنی های تبریز نام برده شده بود. چند نفری هم که آنی ازشون پرسید کجا بریم که دیدنی باشه اول میگفتند: لاله پارک رفتین؟ پس به این نتیجه رسیدیم که حتما باید سری به اونجا بزنیم. طبق معمول حوالی ظهر از هتل خارج شدیم و با کمک گوگل مپ راه افتادیم و بعد از چند بار پیچ و تاب خوردن به دلیل عدم تطابق گوگل مپ با خیابونها بالاخره به جایی رسیدیم که ما این طرف اتوبان بودیم و لاله پارک اون طرف اتوبان. به آنی گفتم: میریم و از اولین تقاطع دور میزنیم و میریم اون طرف. رفتم و از اولین زیرگذر پیچیدم اما به جای اون طرف اتوبان سر از یه خیابون دیگه درآوردیم و با کلی زحمت دوباره به جای اولمون برگشتیم! بالاخره ماشینو همون طرف پارک کردیم و از روی پل هوایی رفتیم طرف مجتمع. حقیقتش من انتظار یه مجتمع تجاری خیلی بزرگتر از اینو داشتم اما با یه ساختمان چهار پنج طبقه و البته بزرگ روبرو شدیم و از مغازه های زیرزمین شروع کردیم و رفتیم جلو.

به رستوران داخل مجتمع که رسیدیم رفتیم داخل تا ناهار بخوریم. رستوران واقعا باکلاس و تمیز بود. به محض نشستن روی صندلی برای هرکدوم از ما یه بشقاب سوپ گذاشتند و چون خودمون درخواست سوپ نکرده بودیم، فکر کنم اضافه کردن پول این سوپها به صورتحساب ما بی انصافی بود. غذا خوردیم که گرون ولی خوشمزه بود. در گوشه دیگه ای از رستوران چند خانواده جمع شده بودند و ظاهرا برای یک آقای سالمند جشن تولد گرفته بودند. اصولا در طول چند روزی که تبریز بودیم متوجه شدم که این شهر مردم شادی داره که قابل تقدیره.

بعد از خوردن غذا از رستوران خارج شدیم و دوباره رفتیم سراغ مغازه ها. بازار واقعا شیک و زیبا بود، کافی بود از چند نکته کوچیک صرفنظر کنیم تا خودمونو در یکی از بازارهای استانبول تصور کنیم. اما قیمتها وحشتناک بودند! به طوری که تنها پولی که ما اونجا خرج کردیم همون ناهاری بود که خوردیم. به هر زحمتی که بود نگذاشتم بچه‌ها متوجه شهربازی طبقه آخر بازار بشن وگرنه خدا میدونه چقدر باید اونجا خرج میکردیم!


از بازار بیرون اومدیم و از دکه بزرگی که در محوطه حیاط بود،  بستنی و (طبق معمول اون چندروز) آب طالبی گرفتیم. بعد هم دوباره از پل هوایی گذشتیم و سوار ماشین شدیم. روی پل هوایی یادم افتاد به وقتی که وارد بازار شدیم و به آنی گفتم حالا موقع برگشتن چطور این همه خریدو با پل هوایی برگردونیم؟ و تا چند دقیقه میخندیدیم.

از مجتمع لاله پارک مستقیم و با کمک تابلوهای خیابونها و بدون کمک گرفتن از گوگل مپ به مقصد بعدی رسیدیم یعنی کوهستان موسوم به عون بن علی (عینالی). طبق معمول بیشتر جاها ورودیه رو دادیم و وارد شدیم. ماشینو توی پارکینگ گذاشتیم و رفتیم سراغ تله کابین که خوشبختانه خلوت بود و حتی بعضی از کابینها خالی میرفتند. بلیت خریدم و برای اولین بار در داخل کشور سوار تله کابین شدیم. همون طور که بالا میرفتیم کم کم منظره شهر تبریز پیش چشممون پدیدار میشد و بیشتر از پیش با بزرگی این شهر آشنا میشدیم. برام جالب بود که همین مسیری که ما با تله کابین میرفتیم بعضی ها با ماشین و بعضی پیاده و حتی یکی دو نفر با بالا رفتن از صخره ها طی مسیر میکردند. اگه اهل گفتن جمله های فلسفی بودم از این طی مسیر به روشهای مختلف و رسیدن به مقصد واحد یکی دو جمله از مغزم تراوش میکرد! به ایستگاه بالا رسیدیم، اول کمی استراحت کردیم و بعد سری به دکه ای که اونجا بود زدیم و یه آب طالبی دیگه و یه مقدار نوشیدنی دیگه سفارش دادیم. بعد از کلی تماس تلفنی از سر کوه با اقوام (چون تماسهامو رایگان کرده بودم!) خواستم بریم سراغ امامزاده ای که از دور دیده میشد که آنی و بچه ها حاضر نشدن بیان پس دوباره سوار تله کابین شدیم و برگشتیم.

با آنی تصمیم گرفتیم برای شب بچه ها رو ببریم پارک باغمیشه اما نمیدونم کجا رو اشتباه رفتیم که کلا از اونجا دور شدیم و دیگه نه با پرسیدن از مردم تونستیم اونجا رو پیدا کنیم و نه با گوگل مپ، نهایتا توی گوگل مپ نوشتم شهربازی و نزدیک ترینشونو انتخاب کردم و رفتیم اونجا که متوجه شدم این شهربازی در آخرین طبقه یه مجتمع تجاری دیگه به نام اطلس قرار گرفته. ماشینو توی پارکینگ گذاشتیم و اول چرخی توی بازار زدیم که قیمتها پایین تر از لاله پارک بود و مقداری هم خرید کردیم و بعد هم رفتیم شهربازی که فکر میکنم عسل بیشتر از همه ما لذت برد چون با خرید بلیت وارد محوطه ای شد که توی اون هم استخر توپ بود و هم ترامپولین و برای نیم ساعت اونجا بود. 

عماد و عسل اونقدر بازی کردند تا شهربازی تعطیل شد، چون کوپن های جایزهشون هم به صدتا نرسیده بود جایزه هم بهشون ندادن!

حوالی نیمه شب برگشتیم هتل و خوابیدیم.

چهارشنبه اول شهریورماه سال هزار و سیصد و نود و شش 

اصلا فکر نمیکردم آنی یادش باشه پس وقتی از خواب بیدار شدیم و آنی یهویی روز پزشکو بهم تبریک گفت کلی ذوق کردم! از قبل برای امروز نقشه کشیده بودم تا تیتر این پستها درست از آب دربیاد اما سراغ کی میرفتیم؟ به خودم گفتم برای خاله آذر که پیش از حرکت کامنت خصوصی گذاشتم و هنوز هم منتظر جوابم! دکتر لژیونلا هم که مدتهاست توی وبلاگ نمینویسه و تنها ارتباطمون از طریق فیسبوکه و من و آنی هم که کلی عکس از سفر توی فیسبوک و اینستاگرام (فقط آنی!) گذاشتیم و حتماً میدونن تبریزیم. (ظاهرا ایشون هم به فیسبوک سرنزده بودند و به محض اینکه اولین عکسو بعد از خروج از تبریز توی فیسبوک گذاشتم برای آنی توی اینستاگرام پیام داده بودند) پس فقط یه گزینه باقی مونده بود. با کمی پرس و جو بیمارستانی که دکتر نفیس اونجا کار میکردند پیدا کردم. اول اتاق هتلو تخلیه کردیم و بعد یه هدیه ناقابل گرفتیم و رفتیم دم بیمارستان. اول من پیاده شدم و رفتم کلینیک ENT که همکارانشون گفتند یهویی چندروز مرخصی گرفتند و رفتند! برگشتم توی ماشین که آنی گفت توی این چندروز خانم وانی باز هم چند بار کامنت گذاشته و دعوتمون کرده. گفتم حداقل آنی دوستشو ببینه پس گفتم بگه حتماً میریم خدمتشون. خلاصه که تیتر این پست درواقع باید به «تا به دیدار یار آنی» ختم میشد اما دیدم وزنش به هم میخوره! (از ایشون هم بعد از دیدارمون دیگه خبری نبود تا همین چند دقیقه پیش و زمان گذاشتن این پست! یعنی معنی و مفهوم آن چی میتونه باشه؟!)

از تبریز با کلی خاطرات خوب خداحافظی کردیم. برام جالب بود که همون طور که تابلو ورود به شهر تبریز کنار جاده نبود از تابلو پایان شهر هم خبری نبود (اگه هم بود من متوجه نشدم). توی یه جاده نسبتا خوب راه افتادیم و توی شهر اهر برای خوردن ناهار توقف کردیم. قورمه سبزی که گرفتیم خوشمزه بود اما نمیدونم چرا بیشتر زردرنگ بود تا سبز؟ بعد هم دوباره به راه افتادیم. بعد از طی مسافتی به کلیبر رسیدیم. متاسفانه فرصتی برای دیدن قلعه بابک نداشتیم پس به سمت جنگل های زیبای این شهر رفتیم. در آغاز ورود جاده به جنگل ازمون پنج هزار تومن ورودیه گرفتند که من هنوز نفهمیدم چرا؟! بعد هم رفتیم توی جنگل که حقیقتا زیبا بود. اما جاده کم کم شروع کرد به پیچ و خم دار شدن و به تدریج کار به جایی رسید که به صورت مارپیچ از یه کوه بالا میرفتیم و از طرف دیگه پایین می اومدیم و البته در تقریباً تمام این مسیر از دیدن یک جنگل زیبا لذت میبردیم. در بالاترین نقطه ایستادیم و چندتا عکس گرفتیم. این هم یکیشون که عماد گرفته و انگشتشو هم گذاشته جلو لنز!

اما جنگل تنها تشابه این جاده با جاده‌های شمال نبود. اینو وقتی فهمیدم که به خانواده هایی برخوردیم که در حال چیدن تمشک های وحشی بودند و ما هم به اونها ملحق شدیم. اما به نظر من طعم تمشک های شمال بهتر بود. دیگه کم کم از جنگل خارج میشدیم و جنگل از حالت متراکم به حالت قطعه قطعه دراومده بود که تابلو جایی رو دیدیم که درواقع برای دیدن اونجا اومده بودیم. جایی که توی سفرنامه ها از زیبایی طبیعتش و غذا دادن به آهوها و گوزنها خونده بودم یعنی آینالو. از آقایی که سر سه راهی عسل میفروخت پرسیدم چقدر تا آینالو راهه؟ گفت پنج کیلومتر راه خاکیه اونجا هم خیلی قشنگه و جا برای شب هم داره. وارد جاده خاکی شدیم که کم کم پیچ در پیچ و پر از دست انداز شد. بعد از حدود پنج کیلومتر هم به چندین تابلو برخوردیم که یادآوری میکرد به زمینهای روستای آینالو رسیدیم و اتراق در اینجا ممنوعه. از کنار یه فنس رد شدیم که چند خانواده اونجا درحال غذا دادن به چهار پنج تا آهو و گوزن بودند. ترجیح دادیم فعلا به راهمون ادامه بدیم تا روستای زیبا رو ببینیم و بالاخره به یه روستای کوچیک وسط جنگل رسیدیم و بعد از پایان روستا هم یه چشمه کوچیک با چند سکوی سیمانی. به آنی نگاه کردم و به همدیگه گفتیم همین؟ ظاهرا هم واقعا همین بود پس بعد از چند دقیقه دور زدیم و رفتیم سراغ آهوها. چند سیب درختی که همراهمون بود تکه تکه کردیم تا بچه‌ها اونها رو برای حیوونها بندازن. ظاهراً اون چند حیوون همیشه اونجا بودند و منتظر افرادی مثل ما که بهشون غذا بدیم. حیوونها سیبهارو خوردند و بعد هم یکیشون با یه صدای ناهنجار بدرقه مون کرد! بعد هم همون جاده خاکی رو برگشتیم تا به همون سه راهی رسیدیم.

خداییش به آنی حق میدادم اگه غر میزد. جنگل و آهوها گرچه زیبا و دیدنی بودند اما ارزش این همه دورتر شدن راهو نداشتند وقتی ما میتونستیم خودمونو خیلی راحت تر و از طریق مرند به جلفا برسونیم.

و سرانجام بعد از چند ساعت رانندگی به ارس رسیدیم. و برای چندین کیلومتر به موازات مرز رانندگی کردیم. جالب اینکه از طرف اپراتور تلفن همراهمون یک بار ورودمونو به جمهوری ارمنستان و یک بار به جمهوری آذربایجان خوش آمد گفتند! جاده به مرور بهتر شد ولی حالت اتوبان پیدا نکرد که البته با وضعیت کوهستانی محل عملا هم امکان پذیر نبود. گه گاه هم یه ماشین با پلاک خارجی توی جاده دیده می شد. راستش با دیدن ارس کمی توی ذوقم خورد چون همیشه این رودو بزرگ و پرآب تصور میکردم اما رودی که من دیدم در یکی دو جا اونقدر کم آب بود که حتی به راحتی میشد پیاده از اون گذشت (البته اگه مرزداران این طرف و اون طرف اجازه میدادند!) امیدوارم با شروع بارندگی این رودخونه هم پرآب تر بشه. برخلاف این طرف که جاده برای کیلومترها به موازات رودخانه پیش میرفت در اون طرف مرز فقط یکی دو جا جاده رو دیدیم و فقط یک دو سه تا ماشین توی اون جاده. اما در بیشتر مسیر خط آهن به موازات رودخانه وجود داشت ولی به جز یه لوکوموتیو ایستاده هیچ قطاری هم ندیدیم. چند جایی هم شهرهای کوچیک و بزرگ اون طرف مرز پیدا بودند که از روی گوگل مپ اسمشونو میخوندیم. 

دیدن ارس برای دقایقی طولانی حسابی منو به فکر فرو برده بود. فکر می کردم یعنی چه حسی داشته اند مردمان دو طرف رود، زمانی که بهشون گفتن مردمی که تا دیروز باهاشون دوست و همشهری و احتمالا فامیل بودین از امروز خارجی محسوب میشن و حق عبور از رودخونه رو ندارن. بخصوص بعدها که حکومت شوروی به وجود اومد و عملا رفت و آمدی از مرز هم وجود نداشت. پیش خودم فکر کردم چطور مردمی که از دو سمت رود به سمت دیگه نگاه میکردن تحمل میکردن؟ بیچاره اون عاشقی که معشوقش اون طرف مرز جامونده بود. خداروشکر که من در اون زمان و اون مکان زندگی نمیکردم.

هوا کم کم تاریک میشد و ما همچنان در کنار رودخانه ارس در حال حرکت بودیم. از نقطه مرزی نوردوز و چندین و چند پاسگاه مرزی گذشتیم و بالاخره در حدود ساعت ده و نیم شب به جلفا رسیدیم. آنی ترجیح میداد به جای هتل یه سوییت بگیرم تا امکان تهیه غذا رو هم داشته باشیم و خیلی زود تونستم یه سوییت پیدا کنم. با قیمت مصوب پنجاه هزار تومن برای هر تخت-شب. البته چون اتاقش طبقه بالا بود ازش تخفیف گرفتم. بعد هم که کمرم برید وقتی چمدونهارو از اون همه پله بالا بردم و تلافی تخفیفش دراومد! از اتاق خارج شدم تا چیزی برای شام پیدا کنم و بالاخره یه پیتزا فروشی پیدا کردم و اون شبو با پیتزا سرکردیم. گرچه صاحب اتاق گفت ماشینو با خیال راحت بگذار کنار خیابون اما ترجیح دادم بگذارمش توی پارکینگ شبانه روزی. 

خب دیگه بقیه اش باشه برای بعد! 

پ.ن۱: باتوجه به قانون نانوشته این وبلاگ بعد از سه پست سفرنامه نوبت یک پست خاطرات خواهد بود. 

پ.ن۲: یکی از خانم دکترهای همسن و سال من که همچنان هرسال امتحان تخصص میداد بالاخره امسال و تصادفا توی ولایت قبول شد. اما وقتی یک روز رفت و شرح وظایفشو بهش دادند ترجیح داد از خیرش بگذره بخصوص که دختر کنکوری داره و ترجیح داد بیشتر توی خونه باشه تا سر شیفت. 

پ.ن۳: عسل از روز چهارشنبه میره پیش دبستانی. وقتی ظهر روز چهارشنبه اومده خونه آنی ازش میپرسه: حالا مدرسه خوب بود؟ عسل میگه: خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت دوست دارم هرروز برم، خانممون گفت هرکسی ازتون پرسید باید این جوابو بدین! من هم که طبق معمول بیشتر سال ها موقع اولین روز مدرسه رفتن بچه‌ها سر شیفت بودم!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۲)

دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:04 ب.ظ

سلام 

همون طور که توی پست قبلی نوشتم بعد از دیدن تخت سلیمان به دلیل تاریک شدن هوا و مسافت طولانی تا تبریز و پله های زیاد از خیر دیدن غار کرفتو گذشتیم و خودمونو به تبریز رسوندیم و ساعت حدود چهار صبح بالاخره خوابیدیم و حالا ادامه ماجرا:

شنبه بیست و هشتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش:

حدود ساعت ده صبح من و آنی از خواب بیدار شدیم اما تا بچه‌ها بیدار شدند و آماده شدیم ساعت از دوازده گذشته بود. آنی گفت دیگه از صبحانه که گذشت برو یه چیزی برای ناهار بگیر تا بخوریم و بعد راه بیفتیم. از هتل خارج شدم و چرخی توی خیابون زدم، سه تا پیتزا فروشی توی اون خیابون بود و یه کبابی که من آخریو انتخاب کردم. تا زمانی که کبابها آماده شد یه استکان چایی هم مهمونم کردند.

برگشتم هتل و ناهار خوردیم و بعد راهی شدیم. ترجیح میدادم دیدار از تبریزو از یکی از نمادهای این شهر شروع کنیم پس با دیدن تابلویی که اسم یکی از این نمادها روش بود به اون طرف رفتیم و بعد از طی مسافتی به ایل گلی رسیدیم. هربار که توی تلویزیون بحث ایل گلی بود فقط به استخر و ساختمان داخل اون اشاره میکردند اما پارک بزرگ و زیبایی اطراف اون استخر هست که در زیبایی دست کمی از استخر نداره. به دکه ای که داخل پارک بود رفتیم و آب طالبی گرفتیم که بدون اغراق باید بگم هیچوقت آب طالبی به این خوشمزگی نخورده بودم. بعدا فهمیدم کلا آب طالبی های آذربایجان از آب طالبی های ولایت خیلی بهتره علتشو نمیدونم. از فروشنده پرسیدم: ببخشید استخرش کجاست؟  گفت: من متوجه نمیشم چیو میگین! بعد به ترکی چیزی به همکارش گفت و همکارش اومد و بهمون آدرس داد. (یعنی به جای استخر چی باید میگفتم؟ خب استخره دیگه!) از کلی پله پایین رفتیم تا این که سرانجام به همون منظره زیبا رسیدیم که بارها عکس و فیلمشو دیده بودم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و قدم زدیم. بچه‌ها میخواستن برن قایق سواری اما آنی حوصله شو نداشت،  پس مجبور شدم خودم باهاشون برم. گرچه زمان ده دقیقه برای قایق ها تعیین شده بود اما تا بیشتر از بیست دقیقه بعد صدامون نکردند. راستش توی ذوقم خورد وقتی که دیدم از ساختمان وسط استخر با اون سابقه تاریخی (گرچه این ساختمان فعلی قدمت کمتری داره) به عنوان رستوران استفاده میشه.

ساعت هفت عصر بود که شهربازی شروع به کار کرد و با اصرار بچه‌ها رفتیم اونجا. بچه‌ها اون شب کلی بازی کردند بخصوص با بازیهای مورد علاقه عسل (ترامپولین و استخر توپ) و آخر شب به زور از اونجا بیرون اومدیم. مهمترین نکته منفی که توی این شهربازی دیدم نداشتن دستگاه کارتخوان بود. خود من معمولا از کارت استفاده میکنم و زیاد پول نقد توی جیبم نمیگذارم و اونجا مجبور شدم هرچقدر هم که آنی پول نقد داشت ازش بگیرم. گرچه شنیدم که یه دستگاه عابربانک هم یه گوشه شهربازی هست اما دیگه لازم نشد که بریم و پیداش کنیم.

از شهربازی که خارج شدیم آنی گفت بریم همین جا شام هم بخوریم و برگردیم هتل. رفتیم و سه پرس غذا از سه نوع مختلف برای چهار نفرمون گرفتیم و با هم شیر کردیم! ازجمله این غذاها اولین کوفته تبریزی واقعی بود که خوردیم. (نمیدونم چرا اما هیچ وقت قسمت نشد که توی این سفر دلمه بخوریم گرچه خیلی از رستوران ها هم داشتند) خلاصه که شامو خوردیم و از همون مسیری که رفته بودیم برگشتیم هتل و بعد از چند شب تقریبا سروقت خوابیدیم.

یه نکته جالب تعداد زیاد ماشین هایی بود که توی خیابون های دور پارک ایستاده بودند، تقریبا در کل مسیر دور پارک ماشینها دوبله و گاهی حتی سوبله ایستاده بودند. فکر می‌کردم فقط اینجا اینطوره اما در روزهای بعد دیدیم که در سایر جاهای دیدنی هم (البته با شدت کمتر) وجود داره.

یکشنبه بیست و نهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح زودتر از روزهای قبل بیدار شدیم و حدود ساعت دوازده بود که از هتل خارج شدیم. مقصد امروزو از پیش انتخاب کرده بودم و مستقیم به سمت بازار بزرگ تبریز رفتم. به زحمت تونستم یه جای پارک پیدا کنم و بعد وارد بازار شدیم که از قضا قسمت کفاشها بود.

تا چشم کار می کرد در هر دوطرف بازار مغازه کفاشی بود، تقریبا همه کفشها از جنس چرم و با قیمتی بسیار مناسب به طوری که همه مون حداقل یه جفت کفش خریدیم حتی من که یه جفت کفش نو دیگه توی نوبت داشتم (این یه جفت کفش هم خودش جریان داره به موقعش عرض میکنم) خیلی از مغازه ها هم اصولا خرده فروشی نداشتند. از بازار بیرون اومدیم و از یه خیابون گذشتیم و وارد یه بخش دیگه از بازار شدیم. بالاخره بخش کفاشها تموم شد و مقداری هم توی قسمت ادویه جات و (با ترس و لرز!) طلافروش ها قدم زدیم. مقداری سوغاتی خریدیم و یک جعبه هم از چوروتمه که با عنوان قدیمی ترین شیرینی تبریز فروخته میشد. خوشبختانه من تنها کسی بودم که از طعمش خوشم اومد و همه شو خودم خوردم! مقداری شو توی تبریز و بقیه رو هم توی راه. طعمش منو یاد شکلات های تافی می انداخت که در دوران دبستان میخوردم. بچه‌ها دیگه حال راه رفتن نداشتند پس وارد یه مغازه شبیه رستوران شدیم که تابلو غذای خونگی داشت. ناهار خوردیم و از بازار خارج شدیم. حیف شد که نتونستیم به بقیه قسمت های بازار سر بزنیم.

یه نگاه به گوگل مپ کردم که ببینم کدوم یکی از جاهایی که سرچ کردم نزدیکمونه و دیدم نزدیک ترین جا، برج آتش نشانیه. اولین برج آتش نشانی در کشور که ظاهرا حالت دیده بانی برای دیدن زودهنگام آتش در سطح شهر بوده. رفتم اونجا که متوجه شدم برج داخل محوطه اداره آتش نشانیه. راستش وقتی دیدم کسی دور و برش نیست گفتم لابد اجازه بازدید و بالا رفتن از اونو نمیدن پس از همون بیرون چند عکس گرفتیم و راه افتادیم. ماشینو تقریبا روبروی مسجد کبود پارک کردیم و هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که یه پارکبان ظاهر شد، پنج هزار تومن گرفت و رفت.

با خرید بلیت وارد محوطه مسجد شدیم و گردش کردیم. در داخل شبستان مسجد و توی یه زیرزمین که امکان ورود هم نداشت مقبره جهانشاه و همسرش دیده میشد. از مسجد خارج شدیم و در کنار اون به بوستان خاقانی رسیدیم. یه پارک کوچیک ولی زیبا و پر از آدم. دروغ چرا؟  کل بوستانو به دنبال قبر خاقانی گشتم ولی بعدا فهمیدم که مزارش توی مقبره الشعراست! رفتم و از دکه داخل پارک چای گرفتم که احساس کردم طعم یه گیاه دیگه رو هم میده. از فروشنده پرسیدم و به گفته ایشون توی چای شاهسپران ریخته شده بود. 

سری هم به موزه آذربایجان زدیم که پر از انواع وسایل قدیمی بود اما به نظر من جالب ترین صحنه موجود در این موزه این بود. به خودم گفتم آیا این دو نفر فکر چنین سرنوشتی رو میکردند؟

سری هم به موزه سکه در طبقه بالا و نمایشگاه مجسمه های یکی از هنرمندان معاصر تبریز زدیم. هوا در حال تاریک شدن بود پس از خیر دیدن مقبره باقرخان گذشتیم ولی تصمیم گرفتیم سری به مقبره الشعراء بزنیم. با دیدن ترافیک و به اصرار آنی به جای ماشین خودمون با تاکسی رفتیم که راننده تاکسی گفت من دوتا پسر دارم ۱۸ ساله و ۲۰ ساله و هیچکدوم تا حالا مقبره الشعراء رو ندیدن حالا شما این همه راهو اومدین تا برین اونجا؟! از تاکسی پیاده شدیم و رفتیم سراغ مقبره که دیدیم تعطیل شده!  فقط یه زیارت از امامزاده مجاور داشتیم و با یه تاکسی دیگه برگشتیم. بعد کلی خرید از مغازه های اون اطراف کردیم و شام خوردیم و بچه ها کلی با گربه های توی خیابون بازی کردند و برگشتیم هتل.

دوشنبه سی ام مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح هم حدود ساعت دوازده از هتل خارج شدیم و طبیعتا اولین جایی که رفتیم مقبره الشعرا بود البته این بار با ماشین خودمون. یه ساختمان با معماری بسیار زیبا که دورتادور اون مشخصات شعرایی که اونجا دفن شده بودند نوشته شده بود ازجمله خاقانی شروانی و قطران تبریزی و ..... اما به جز قبر شاعر مشهور شهریار هیچ سنگ قبری اونجا ندیدم. کمی هم اونجا چرخیدیم و عکسها و تابلوهایی که از استاد شهریار اونجا بود تماشا کردیم و برگشتیم.

از مقبره الشعرا که خارج شدیم توی کوچه روبروییش وارد یه کبابی شدیم و ناهارو زدیم توی رگ و بعد رفتیم سراغ مقصد بعدی یعنی میدون ساعت و ساختمانی که اولین ساختمان شهرداری ساخته شده در ایران بود. چرخی داخل محوطه زدیم و بعد رفتیم سراغ موزه هایی که داخل ساختمان بود ازجمله موزه فرش و بخصوص این فرش جالب و موزه کفش و موزه دوربین که هرکدوم دنیای مخصوص به خودشو داشت و لذت خودشو.

خورشید کم کم داشت به سمت مغرب میرفت که تصمیم گرفتم بریم سراغ یکی از پارک ها و شهربازی هائی که خیلی توی اینترنت تعریفشو شنیده بودم و رفتیم به پارک باغلارباغی. نمایش دلفینهارو نرفتیم اما سری به باغ وحش داخل پارک زدیم و بعد هم رفتیم سراغ شهربازی. روی یه صندلی نشستیم که یکدفعه خانمی که کنار آنی نشسته بود از کیفش چهارتا برگه درآورد و بهمون داد. برگه هایی که با هرکدوم میتونستیم از چندبازی به صورت رایگان استفاده کنیم! عسل و عماد از یکی دوتا از بازیها استفاده کردند اما بقیه اون بازیها به دردشون نمیخورد و ما هم که نمیتونستیم بچه هارو تنها بگذاریم و بریم بازی! عسل واقعا از ترامپولین اونجا لذت برد چون اونو با طنابهای مخصوصی از دوطرف بسته بودند که قدرت پرششو بیشتر میکرد.اون شب هم تا حدود دوازده توی شهربازی بودیم و نهایتا بچه ها وقتی رضایت به رفتن دادند که دستگاهها یکی یکی تعطیل میشدند. خوشبختانه اینجا کارتخوان هم وجود داشت. برای شام هم رفتیم پارک موزیکال ولی عصر که تعریف اونو هم خیلی خونده بودم. گرچه حرکت آب توی فواره ها با چراغ های رنگارنگی که توی فواره ها روشن و خاموش میشد و کم و زیاد شدن شدت آب خروجی از فواره ها که به طور منظم اتفاق می افتاد واقعا دیدنی بود اما خبری از موزیک نبود نمیدونم منظور از موزیک فقط همین حرکت آبها به صورت منظم بود یا از شانس ما اون شب موزیکی وجود نداشت یا یه چیز دیگه. متاسفانه عکسی از فواره ها ندارم که خودم یا آنی هم داخلش نباشیم! اما این عکسو از این پارک از بالای چرخ و فلک پارک باغلارباغی گرفتم. اما یک اتفاق خنده دار افتاد و اون هم این که مینی DVD هایی که برای دوربین برده بودیم تموم شد و وقتی با خیال راحت رفتیم برای خریدن چندتای دیگه دیدیم به این راحتی پیدا نمیشه. آدرسهائی بهمون دادند که اونجاها پیدا میشه اما دیدیم به عنوان کسی که شهرو نمیشناسیم ارزششو نداره بخصوص که شهر پر از ترافیک بود و رانندگی بعضی از هموطنان تبریزی هم یه مقدار ناجور! پس تا چند روز بعد  DVD نداشتیم! یه نکته دیگه (همون طور که یکی از خوانندگان محترم توی پست پیش گفته بودند) وضعیت گوگل مپ بود. من فکر میکردم چون خیلی وقته گوگل مپو آپ تودیت نکردم درست نشون نمیده اما ظاهرا ایراد از جای دیگه ای بوده. مثلا بهمون میگفت اینجا باید بپیچیم درحالی که اونجا اصولا تقاطعی وجود نداشت! و الی آخر.

بقیه شو بعدا میگم!

پ.ن۱: دقیقا از روز رفتن توی بازار بود که به دلیل خریدها موقع درآوردن و گذاشتن وسایل داخل صندوق عقب ماشین دچار مشکل شدیم!

پ.ن۲: خداییش با دیدن قیمت کفشها توی بازار هوس کرده بودم کلا پزشکیو ول کنم، برم از تبریز کفش بیارم ولایت و بفروشم، اما بعد گفتم لابد همه میگن ببین چکار کرده که کلا شماره نظام پزشکی شو باطل کردن! وگرنه هم ساده‌تر بود و هم مسئولیت کمتری داشت و از همه مهمتر شیفت شب هم نداشت!

پ.ن۳: راننده تاکسی گفت: کجاهارو رفتین؟  گفتم: دیروز رفتیم شاهگلی. گفت: ما باید بگیم شاهگلی شما نباید بلد باشین!

پ.ن۴: من همیشه هردو وبلاگو با هم آپ میکنم حالا نه تنها مطالب اون دو سال که ناپدید شدن نیستن مطلبی که همزمان با پست قبلی توی اون وبلاگ گذاشتم هم گرچه توی مدیریت مطالب دیده میشه اما توی وبلاگ نیست! 

پ.ن۵: توی ایل گلی عسل از آنی میپرسه: ما اومدیم یه کشور دیگه؟ آنی میگه: نه اینجا هم ایرانه. عسل میگه: پس چرا همه به یه زبون دیگه حرف میزنن؟ بعد کمی فکر میکنه و میگه: فهمیدم اینجا یه کشور دیگه از ایرانه!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۱)

جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:38 ب.ظ

سلام 

اولا خداروشکر که تیتری که برای این سفرنامه در نظر گرفته بودم به واقعیت تبدیل شد. چون تا روزهای آخر مطمئن نبودم که این طور بشه. به ویژه وقتی به یکی از همکلاسان دوره دانشگاه که از سالها پیش ساکن تبریزه گفتم برای ما که برای اولین بار داریم میاییم اونجا چه توصیه ای دارین؟! و گفت: توصیه میکنم اول همه جاهائی که میخواین برین توی اینترنت سرچ کنین! ثانیا این هم از سفرنامه:

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح توی یه درمونگاه روستایی در حدود سی کیلومتری ولایت مشغول به کار بودم. چون ماشین اداره آخر وقت اداری حرکت میکرد و من هم میخواستم زودتر برگردم و راهی بشیم تصمیم گرفتم با ماشین خودم برم سر کار و به محض تموم شدن مریضها برگردم، وقتی مریضها تموم شدند از مطب اومدم بیرون که مسئول امور عمومی مرکز گفت برای راننده یه کار فوری پیش اومد من هم گفتم برو دکتر ماشین داره! گفتم: باشه مشکلی نیست هرکدوم از پرسنل میخوان بیان تا بریم. یکدفعه یکی از پرسنل گفت: شرمنده دکتر میشه بیست دقیقه دیگه راه بیفتیم تا یک ساعت کمتر پاس بگیریم؟ خلاصه که گرچه زودتر راه افتادیم اما نه اونقدر که من انتظار داشتم و آنی مجبور شد عملا همه مقدمات سفرو خودش آماده کنه.

من پیش بینی کرده بودم که حدود ساعت یک حرکت میکنیم ولی وقتی که راه افتادیم ساعت از سه هم گذشته بود و همین دو ساعت تاخیر نه تنها برنامه ریزی من برای اون روز بلکه برنامه ریزی روز بعدو هم به هم ریخت.

برای حرکتمون مسیرهای بهتری هم داشتیم اما مسیر رفتو بنا به یه دلیل شخصی انتخاب کردم که امکان نوشتنش در اینجا وجود نداره، به این ترتیب اولین عکس این سفرو آنی از عسل توی فلکه عسل شهر خوانسار گرفت! یکی از پرستاران دوره دانشجویی که چند ماه پیش تصادفا توی تلگرام پیداشون کرده بودم ساکن شهر گلپایگان بود و وقتی از مسیر سفرمون باخبر شد چندبار دعوت کرد که در مسیر رفت سری بهشون بزنیم اما عذرخواهی کردیم و قبول نکردیم، و البته اگه هم قبول میکردیم با تاخیری که در شروع حرکت داشتیم برنامه مون بیشتر به هم میریخت. حوالی غروب خورشید بود که به اراک رسیدیم و به دلیل یه پیچیدن اشتباه توی این شهر گم شدیم! و یک ساعت دیگه هم از برنامه عقب افتادیم تا بالاخره از این شهر خارج شدیم. از مسیر کمیجان حرکت کردیم و بعد از زدن اولین بنزین سفر در قهاوند به راهمون ادامه دادیم، از مسئول پمپ بنزین مسیرو پرسیدم که یه راه میون بر بهمون نشون داد ولی جرات نکردیم از اون راه باریکی که به سمت روستایی میرفت که مسئول پمپ بنزین بهمون نشون داد بریم، گرچه مسیری هم که ازش رفتیم خیلی هم بهتر از اون نبود. بالاخره حدود ساعت یازده شب بود که توی کبودرآهنگ شام خوردیم و دوباره به راه افتادیم. از شیرین سو گذشتیم و از زرین رود سر ماشینو به سمت گرماب کج کردم یعنی جایی که قرار بود اولین خواب شبانه این سفرو تجربه کنیم. در حالی که در حال حرکت در یه جاده فرعی پر پیچ و خم بودیم که هنگام عبور از هر روستا شصتادتا دست انداز داشت. ضمن اینکه در بیشتر مسیر حرکت هیچ وسیله نقلیه دیگه ای دیده نمیشد. بچه‌ها خسته شده بودند و آنی کم کم داشت غرغرشو شروع میکرد و خلاصه خیلی خوش گذشت! و سرانجام حدود ساعت دو و نیم صبح به گرماب رسیدیم و صاحب سوییتی که از قبل رزرو کرده بودم از خواب بیدار کردیم. سوییتی شامل یه اتاق نشیمن و آشپزخونه و حمام و دستشویی (با سقفی کوتاه) که چند پله فلزی اونو به طبقه بالا و محل قرار گرفتن تختخوابها میرسوند. وسایل ضروریو از ماشین پیاده کردیم و از هوش رفتیم!

جمعه بیست و هفتم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

صبح ساعت حدود ده از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و بچه ها رو آماده کردیم ساعت دوازده شد، سوییتو تحویل دادیم و راهی غار کتله خور شدیم که حدود پنج کیلومتری گرماب قرار داشت. بلیت ساعت یک بعدازظهرو گرفتم و منتظر شدیم. اول توی سالن انتظار که به نظر بخشی طبیعی از غار بود و جدا شده بود اما چند دقیقه بعد از شدت سرمای هوا از اونجا بیرون اومدیم و ترجیح دادیم بچه‌هارو با وسایل بازی موجود سرگرم کنیم. ساعت یک وارد غار شدیم و بعد از توضیحات راهنمای گروه حرکت توی غارو شروع کردیم و در بخشی از طبقه اول غار که برای بازدید در نظر گرفته شده بود قدم زدیم. یه غار زیبا و طولانی و راحت (از نظر امکان راه پیمایی) که جای جای اون با نورپردازی های رنگارنگ زیباتر به چشم می اومد. بعضی از سنگها هم به خاطر شکل خاصی که داشتند نامگذاری شده بودند از قبیل عروس و دامادی که خودشون یه جا بودند و سفره عقدشون یک جا و راهرو (تالار؟) شون یه جای دیگه! اینها هم هفت عکس از این غار.

ساعت حدود دو و نیم از غار خارج شدیم و به اصرار بچه ها سوار اسبشون کردیم. درحالی که طبق برنامه های موجود توی گوشی من بیشتر از هشت هزار قدم داخل غار راه رفته بودیم. طبق برنامه ریزی من باید ناهارو توی بیجار میخوردیم ولی چون دیر شده بود رفتیم توی یه رستوران داخل گرماب و بعد حرکت کردیم.

یکی از دوستان محترم مجازی یعنی سرکار خانم وانی ساکن زنجان که هم توی وبلاگ به من لطف دارند و هم توی اینستاگرام به آنی از مدتها پیش ازمون دعوت کرده بودند و قرار بود بعد از کتله خور برسیم خدمتشون و توی راه برگشت بریم تخت سلیمان، اما دو سه روز مونده به سفر بود که روی نقشه نگاه میکردم و متوجه شدم که تخت سلیمان فاصله خیلی زیادی با کتله خور نداره، پس از خانم وانی عذرخواهی کردیم و از گرماب به سمت تخت سلیمان به راه افتادیم.

بعد از نگاهی که روی گوگل مپ داشتم به این نتیجه رسیدم که یه راه باریک ولی نزدیک تر برای رسیدن به تخت سلیمان هم هست. راهی که به جای رفتن به سمت بیجار به سمت بالا (به طرف زنجان) حرکت میکرد و بعد از وسط منطقه حفاظت شده بیجار و با عبور از چند روستای کوچیک به جاده تکاب می رسید. وقتی به آنی گفتم گفت: هر طور که خودت میدونی. برای اولین بار در طول تاریخ وارد استان کردستان شدم و به سمت اون جاده فرعی رفتم. یه جاده باریک و پرپیچ و خم. کم کم پیچ و خم جاده بیشتر شد بعد دست اندازهاش بیشتر شد. بعد آسفالتش شروع به خراب شدن کرد و درنهایت جاده اول شنی و بعد خاکی شد درحالی که طبق گوگل مپ بیشتر از بیست کیلومتر دیگه به پایان این جاده باقیمونده بود. آنی دیگه رسما داشت غر میزد ولی برام جالب بود که عسل هربار کلی از من دفاع میکرد! خلاصه که کلی رانندگی شبه رالی کردیم و بالاخره به جاده ای رسیدیم که به سمت تکاب میرفت. بعد از مدتی برای اولین بار در طول تاریخ به آذربایجان غربی وارد شدیم و بعد به شهر تکاب رسیدیم. جائی که اول بنزین زدیم و بعد خودمونو به تخت سلیمان رسوندیم. چند کیلومتری تخت سلیمان و در بالای یک کوه به تابلو زندان سلیمان برخوردیم اما چون هوا دیگه درحال تاریک شدن بود و اونجا هم بالای کوه از خیرش گذشتیم. خیلی از ماشینها هم وارد محل اقامت نزدیک تخت سلیمان می شدند تا فردا صبح برن و تخت سلیمانو ببینن اما ما چون قرار بود اون شب به هتلی که توی تبریز رزرو کرده بودم برسیم امکان این کارو نداشتیم.پس خودمونو به سایت باستانی تخت سلیمان رسوندیم. اولین نکته ای که توجه منو جلب کرد سالم موندن بخشی از دیوار اونجا بود. بنا نزدیک یه دریاچه کوچیک و عمیق ساخته شده بود که آب از طریق یه دریچه ازش خارج میشد و به باغهای اون اطراف میرسید. بیشتر از یک ساعت توی اون خرابه ها قدم زدیم و لذت بردیم تا این که هوا تاریک شد. آنی از نگهبان اونجا پرسید: اگه همین مسیرو ادامه بدیم راحت تر به تبریز میرسیم یا به تکاب برگردیم؟ و همین سوال باعث شد ایشون حدود نیم ساعت درباره اون بنا و تاریخش و خصوصیات دریاچه برامون بگه! از این که اون ساختمان آتشکده آذرگشنسب بوده و برای این که اعراب بعد از ورودشون به ایران خرابش نکنن اسمشو گذاشتن تخت سلیمان و تا این که آب اون دریاچه همیشه دماش بیست و یک درجه است و سطحش تغییر نمیکنه و از این که خسروپرویز همین جا نامه پیامبر اسلامو پاره کرده و از این که همون روز صبح تعدادی از هموطنان زرتشتی برای انجام مراسم مذهبی اونجا بودن. بعد هم شماره شو به آنی داد و گفت: شماره مو توی گوشیت ذخیره کن تا توی کانالی که توی تلگرام درمورد همین جا ساختم عضو بشی (!) و از این که در آذربایجان غربی هیچ اتوبانی وجود نداره (خدائیش این جمله کلی از غرغرهای آنی کم کرد!) و ........ و درنهایت گفت: اگه برگردین تکاب بهتره.

به تکاب برگشتیم و به سمت تبریز حرکت کردیم. توی شاهین دژ شام خوردیم و بعد از گذشتن از میاندواب و با ورود به آذربایجان شرقی وارد اتوبان شدیم. ساعت از دوازده گذشته بود و در نزدیکی تابلو صد و شصت کیلومتر مونده به تبریز بود که احساس کردم دیگه نمیتونم رانندگی کنم. به آنی گفتم و از همون جا تا شهر تبریز آنی پشت فرمون بود. حدود ساعت دو صبح به تبریز رسیدیم. کمی توی خیابونها چرخیدیم و نتونستیم هتلمونو پیدا کنیم. به یه کارگر محترم شهرداری برخوردیم که لباسشو عوض کرده بود و داشت سوار موتورش میشد تا بره خونه. وقتی ازش آدرس پرسیدم گفت: اینطوری پیدا نمیکنی بیا دنبال من! بعد با موتور رفت توی پیاده رو و بعد هم وارد پارک شد و من هم با ماشین به دنبالش! از راههای پرپیچ و خمی که مخصوص پیاده روی توی پارک درست میکنن گذشتیم و وارد خیابون شدیم. اون بنده خدا دم یه فلکه بزرگ ایستاد و گفت: من باید از این طرف برم اما شما دور بزنین و از اون طرف برین و ...... ازش تشکر کردیم و از هم جدا شدیم و بعد از حدود یک کیلومتر احساس کردم داریم اشتباه میریم. از یه نفر دیگه که توی خیابون بود پرسیدم که فهمیدم حدسم درست بوده. داشتیم دور میزدیم که دیدم موتوریه هم

اومد و گفت: وقتی دیدم اشتباه رفتین اومدم دنبالتون! (خدائیش همون جا همه افسانه هائی که قبلا درباره نژادپرست بودن آذربایجانی ها و این که از فارسها بدشون میاد و .... فراموش کردم. در روزهای بعد و توی تبریز هم همین طور بود. همه اول به ترکی باهامون حرف میزدن و وقتی میفهمیدن که ما فارس هستیم فورا عذرخواهی میکردن و فارسی صحبت میکردن) بالاخره ساعت حدود سه صبح به هتل رسیدیم. اتاقمون طبقه دوم بود و آسانسور هتل هم از کار افتاده بود! پس همه وسیله ها رو از پله ها بالا بردیم. نکته عذاب آور این که گوشی و تبلت آنی و بچه ها به مودم موجود توی طبقه همکف وصل میشد و گوشی من نه!

بقیه اش برای پست بعد!

پ.ن۱: تصمیم داشتم این سفرنامه رو توی دو پست جمعش کنم اما فکر نکنم چنین کاری امکان پذیر باشه!

پ.ن۲: روز چهارشنبه صبح برای اولین بار بعد از مرخصی رفتم سر کار توی یه مرکز شبانه روزی. پزشک شیفت قبل گفت: حالا کی سفرنامه رو میگذاری بخونیم؟ گفتم: چی؟! کجا؟ گفت: توی گروه همکاران توی تلگرام دیگه! یه لحظه قلبم ریخت! 

پ.ن۳: این سفر اگه هیچ سودی هم نداشت دست کم باعث شد آنی دوباره توی وبلاگش بنویسه!

پ.ن۴: موقعی که راهنمای غار کتله خور توضیح میداد که این غار درواقع هفت طبقه است و از طبقه سومش آب داره و احتمالا به غار علی صدر هم راه داره و....  به شوخی به آنی گفتم: خوبه، هفت طبقه است و استخر هم داره میخرمش! چند دقیقه بعد متوجه شدم عسل داره به آنی میگه: به بابا بگو اینجا رو نخره من میترسم شب اینجا بخوابم!

پ.ن۵: ایول دکتر نفیس هم دوباره آپ کردن!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

رسیدیم

سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:50 ق.ظ

سلام 

بقیه اش برای بعد! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۲)

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:38 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم مریض میدیدم که صحبت دو نفر از پشت در به گوشم خورد، یکیشون داشت به اون یکی میگفت: باز هم این دکتره است که میپرسه آمپول میخواین یا کپسول؟  یعنی چه؟ این اگه دکتره باید همون چیزی که خودش تشخیص میده بنویسه.....  چند دقیقه بعد همون مرد اومد توی مطب، بهش گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟! گفت: آمپول میزنم. چند دقیقه بعد همراهش برگشت توی مطب و گفت: بی زحمت به جاش کپسول بنویسین میگه میترسم آمپوله رو بزنم!

۲. خانمه گفت: من هیچوقت دارویی که دکتر ننوشته باشه نمیخورم، حالا بی زحمت برام سه بسته از اون کپسول سبز و خاکستری ها بنویس با یکی از اون شربتها که روش عکس ریه داره!

۳. برای یه دختر حدودا پونزده ساله نسخه مینوشتم،  یه دفعه گفت: منو یادتونه؟  گفتم: نه. گفت سه سال پیش یه روز اینجا بودین با مادرم اومدیم پیشتون، پدرم سرطان داشت، مادرم گفت بیایین توی خونه ببینینش اگه لازمه ببریمش بیمارستان، شما هم اومدین خونه یه نگاه کردین گفتین دیگه فایده نداره آخر عمرشه. یه چیزهایی یادم اومد و گفتم: خب؟  گفت: حق با شما بود، چند ساعت بعد بابام مرد خوب شد به حرفتون گوش دادیم الکی کلی پول بیمارستان ندادیم!

۴. دختره با فرم ثبت‌نام مدرسه اومد، گفتم: خودتون هیچ ناراحتی ندارین؟  گفت: نه در حال پر کردن فرم گفت: راستی من حساسیت فصلی دارم، توی فرمش نوشتم. گفت: حالا اون قدر هم شدید نبود چرا نوشتین؟!

۵. سوار ماشین اداره شدم و طبق عادت همیشگی اول کمربند ایمنیو بستم. راننده گفت: تو چرا همیشه کمربندتو میبندی؟ ما هم عادت میکنیم!

۶. به مرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟  گفت: هردوشونو بنویس نترس پولشونو میدم!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چند بسته قرص خواب هم برام بنویس، چهارتا بسته هم رانیتیدین و سه بسته هم کپسول. از در مطب که میرفت بیرون گفت: من که از این دکترترم بیشتر دارو نوشتم تا این!

۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: دستت درد نکنه من از بالا خدا رو دارم از پایین هم تو رو!

۹. (۱۴+) خانمه گفت: دیشب اون قدر دستم درد میکرد که نمیتونستم شلوارمو بکشم بالا!

۱۰. مرده داشت موقع شرح حال گفتن کلی آسمون و ریسمون به هم میبافت و وسط حرفهاش یکدفعه گفت: آخه بگو به دم خروس برقصم یا به نوک خروس؟!

۱۱. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟  گفت: من توی تصمیم گیری هام حالت بچه بچه ای دارم!

۱۲. مرده دفترچه خانمشو آورد و گفت: براش یه آزمایش حاملگی بنویس از دیروز استفراغ داره!

پ.ن۱: نمیدونم اگه زودتر میفهمیدم تبریز سال آینده پایتخت گردشگری جهان اسلامه امسال میرفتیم یا همون سال دیگه؟  گرچه تصادفا زمانی به استانبول رفتیم که پایتخت فرهنگی اروپا بود و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد (سال ۲۰۱۰)

پ.ن۲: بعد از کلی برنامه ریزی من برای سفر آنی وارد صحنه شد و کل برنامه ریزی منو به هم ریخت، ازجمله بعد از یک شب رزرو هتل در مسیر رفت و چند شب توی تبریز (اون هم کمتر از برنامه ریزی من) اجازه رزرو هتل توی شهرهای دیگه رو بهم نداد و گفت هرجا که شد میخوابیم! من که مشکلی ندارم میترسم بچه ها اذیت بشن.

پ.ن۳: برای این که بتونیم از پل روی دریاچه ارومیه رد بشیم ناچار شدم شهر زیبای مهابادو از برنامه سفرمون حذف کنم. امیدوارم توی یه فرصت دیگه بتونیم مهابادو هم ببینیم.

پ.ن۴: فردا (پنجشنبه) ظهر بعد از برگشتن از سر کار راهی میشیم. احتمالا جواب کامنتهای این پستو با تاخیر خواهید دید.

پ.ن۵: چند نفر از دوستان رسماً اعلام کردند که بعد از مدتها به وبلاگستان برمیگردن و من هم توی وبلاگم نوشتم اما فقط یه پست گذاشتن و باز ناپدید شدن. باز هم گلی به گوشه جمال دوست قدیمی دکتر دلژین دندان پزشک که بی سروصدا برگشته و داره توی وبلاگش مینویسه.

پ.ن۶: به عسل میگم: این همه الکی آبو باز نگذار بابا آب کمه. میگه: نه بابا توی دریا پر از آبه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       38    >>

Homepage


Checkpagerank.net