X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

دکتر خوش تیپ!

سه‌شنبه 12 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:24 ب.ظ

سلام

طبق قانون نانوشته این وبلاگ نمیخواستم بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم اما هرچقدر فکر کردم‌ مورد به درد بخوری هم برای نوشتن پیدا نکردم. پس اگه خوشتون نیومد پیشاپیش شرمنده:

توی شهرستان ما یه درمونگاه شبانه روزی هست که بارها در شیفت صبح به اونجا رفتم و هربار حدود صد مریض دیدم، اما هربار می شنیدم که شیفت های عصر و شب این درمونگاه دو حالت کاملا مختلف داره: غلغله در ماههایی که عشایر اونجا چادر میزنن و به شدت خلوت در سایر ماه های سال. اما هیچوقت فرصت نشده بود که در ماههای خلوت اونجا شیفت بدم و درواقع به ندرت اونجا شیفت داده بودم چون اون درمونگاه چند پزشک مخصوص به خودش داشت که اصلا برای همونجا با شبکه قرارداد بسته بودند. تا این که یه روز خانم 《ر》 (مسئول امور درمان شبکه) توی یکی از همون ماه ها بهم زنگ زد و گفت: شیفت فردا صبح درمونگاه.... خالی مونده، میتونین برین؟ گفتم: مشکلی نیست اما من فردا شیفت عصر و شب یه درمونگاه دیگه ام و به موقع به اونجا نمیرسم. چند دقیقه بعد خانم 《ر》 دوباره زنگ زد و گفت: شیفت عصر و شبتو هم گذاشتم همون جا! کلی ذوق کردم. به هر حال شیفتش هر طور بود خلوت تر از شیفت درمونگاهی بود که طبق برنامه اونجا شیفت بودم.

صبح زود بیدار شدم و راهی درمونگاه شدم، همون طور که قبلا هم تجربه کرده بودم شیفت صبح غلغله بود. حوالی ظهر بود و همچنان چندین مریض پشت در ایستاده بودند که در باز شد و خانم 《ر》 وارد شد و گفت برای بازدید اومده. بعد یه نگاه به مریضهای منتظر کرد و گفت: خب مگه مجبورین که همه تون صبح بیایین؟ بعضی تون هم بعدازظهر بیایین.‌ وقتی که خانم 《ر》 رفت بیرون یکی از مریضها گفت: این دیگه کی بود؟ میخواد گولمون بزنه که صبحها که ویزیتمون با پزشک خانواده پونصد تومنه نیاییم اون وقت عصر که سه هزار و خرده ای باید پول بدیم بیائیم!

شیفت صبح تموم شد و همون طور که حدس می زدم‌ درمونگاه یکدفعه خلوت شد. رفتم توی اتاق استراحت؛ هر از چندگاهی یه مریض می اومد. اکثرا از افرادی که دفترچه شون روستایی نبود و حق ویزیتشون توی صبح و عصر و شب تغییری نداشت. 

مسئول پذیرش که یه دختر مجرد بود بهم گفت: پول خرد ندارم شما دارین تا به جاش بهتون اسکناس بدم؟ توی کیفمو نگاه کردم و دوهزار تومن پول خرد پیدا کردم و بهش دادم. مریض که رفت گفتم: اسکناسو بده، گفت: آخه دوهزار تومن برای شما پوله که میخواین بگیرین؟! دوهزار تومن پولی نبود اما این که بخوان سر آدم کلاه بگذارن حرص آدمو درمیاره.

کم کم شب شد و هوا تاریک و تعداد مریض ها کم تر و کم تر. ساعت ده شب بود و من توی اتاق استراحت درحال تماشای تلویزیون بودم که در زدند. در رو که باز کردم مسئول پذیرش با یه لیوان پر از دوغ محلی پشت در ایستاده بود. تشکر کردم، دوغو خوردم و لیوانو پس دادم. بعد برگشتم توی اتاق استراحت و نشستم روی تخت. تا حدود پنج دقیقه بعد تلویزیون می دیدم و دیگه چیزی نفهمیدم! چشمهامو که باز کردم دیدم برنامه تلویزیون عوض شده. یه نگاه به ساعت کردم و دیدم ساعت دو صبحه! میدونستم اینجا خلوته اما باورم نمیشد که توی این چهار ساعت اصلا مریض نیومده باشه. از اتاق استراحت بیرون اومدم؛ چراغها خاموش بود و پرنده پر نمی زد. میخواستم برگردم توی اتاق اما از وسط راه برگشتم، رفتم سراغ میز پذیرش، کشو رو باز کردم و یه اسکناس دوهزار تومنی برداشتم و برگشتم توی اتاق استراحت. بگذار فکر کنه سرم کلاه گذاشته! بعد هم رفتم و تا صبح خوابیدم، اتفاقی که توی شیفت ها به ندرت رخ میده تازه میفهمیدم وقتی می گفتند عشایر که میرن اونجا میشه هتل یعنی چی. داشتم صبحانه میخوردم که خانم 《ر》 زنگ زد و فهمیدم تا ظهر باید همون جا بمونم! روپوش پوشیدم و رفتم بیرون که دیدم چند نفر پشت در مطب منتظرم هستند. داشتم میرفتم توی مطب که خانم مسئول پذیرش که داشت میرفت خونه سرشو آورد جلو و آروم دم گوشم گفت: دکتر! توی خواب خیلی خوش تیپ تری ها! و بعد هم رفت. بعدا چند بار دیگه دیدمش ولی هیچ وقت نگفت که واقعا اومده بود توی اتاق استراحت یا نه؟

پ.ن۱: قبول دارم که بیمزه بود!

پ.ن۲: همین الان که دارم اینهارو مینویسم مادر گرامی توی اتاق عمله به خاطر سنگ کیسه صفرا و کیست لوزالمعده. بالاخره باید یه طوری وقتو گذروند و اضطرابو کم کرد.

پ.ن۳: گوشیو از تعمیر گرفتم. فعلا که مشکلی نداره. 

پ.ن۴: بالاخره اون زمین به اسممون شد. فروشنده در لحظه آخر هم تلاششو کرد تا زمینو پس بگیره و دویست میلیون روی پولمون بهمون بده که قبول نکردیم. به زودی باید خرابش کنیم درحالی که هنوز روی نقشه به توافق نهایی نرسیدیم!

پ.ن۵: بعد از مدتها با ایرمان گرامی صحبت میکردم که فهمیدم توی تلگرام کانال درست کرده و آدرسشو هم توی وبلاگش گذاشته. خوندنشو به علاقمندان وبلاگشون توصیه میکنم. 

پ.ن۶: عسلو بردم پارک. اونجا با یه دختر بازی میکنه که دختره میگه: من امسال میرم پیش دبستانی. عسل میگه: تازه میری پیش دبستانی؟ من که دیگه فارغ التحصیل شدم ازش!

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۳)

چهارشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:10 ب.ظ

سلام

۱. (۱۴+) سه هفته توی یه درمونگاه روستایی بودم که پزشکش طرحش تموم شده بود. یه روز از شبکه زنگ زدند و گفتند از فردا پزشک جدید مرکز میاد اونجا. آخر وقت از پرسنل خداحافظی کردم که خانم مسئول داروخونه گفت: من اینجا با چندتا پزشک مرد کار کردم. اما هیچکدوم به بی عرضگی شما نبودن!

۲. راننده قرار بود دوتا از خانم های توی درمونگاهو ببره، خانمها توی ماشین بودند اما راننده داشت معطل میکرد. به یکی از خانمها گفتم: خودتون بشینین پشت فرمون و راه بیفتین برین. گفت: آخه من اونقدر با احتیاط میرم که اگه با ماشین برم و بعد راننده پیاده راه بیفته زودتر میرسه!

۳. پیرزنه گفت: مدتیه که فراموشی پیدا کردم. مثلا (سرشو برد بالا) خدایا ببخشید که جلو خودت میگم اما رکعت های نمازو هم یادم میره! 

۴. به خانمه گفتم: بچه تون از کی سرما خورده؟ گفت: این از وقتی که از شکمم اومد بیرون سرما خورده بود!

۵. به خانمه گفتم: حرص نخوردین؟ گفت: چرا داداشم رفته سربازی، اما نه گاوم خورده زمین پاش شکسته. بالاخره ده میلیون تومن گاوه! 

۶. پیرزنه گفت: آزمایش هم رفتم. گفتم: خب رفتین آزمایش چی گفتند؟ گفت: هیچی!  خونمو گرفت و گفت پاشو برو!

۷. خانمه گفت: شبها که میخوابم اسید معده ام میاد بالا میاد تا توی گوشم! 

۸. درحال دیدن مریض بودم که یه خانم اومد و گفت: یه مریض بدحال توی خونه دارم که نمیتونم بیارمش، میشه سر راه رفتن به شهر بیایین ببینینش؟  گفتم: باشه. رفتم خونه شون و برای مریض نسخه نوشتم که یکی از اهالی خونه گفت: میشه فشار مادرمو هم بگیرین؟ مریضه گفت: دکتر برای من اومده اینجا حالا چطور شده مادرت این قدر عزیز شده؟!

۹. خانمه گفت: بچه ام تب داره. نمیدونم چرا وقتی میبرمش پیش بچه خواهرم تب هردوشون بیشتر میشه!

۱۰. (۱۴+) خانمه گفت: سینه ام ورم کرده. گفتم: همین یک طرف؟ یکدفعه شوهرش لباس خانمه رو بالا زد و گفت: دست بزن ببین چقدر ورم کرده. نوک انگشتمو گذاشتم و گفتم: بله ورم کرده. شوهرش گفت: ای بابا قشنگ فشار بده! محکم!

۱۱. (توسط خانمها خوانده نشود!) همسر یکی از پزشکان که بچه کنکوری داشت فوت کرد. چند ماه بعد دیدمش که گفت: یکی از مریضها بهم گفت: توی همین روستا چندتا دختر ترشیده داریم نمیخوای؟ گفتم: چند سالشونه؟ گفت: هجده، نوزده سال! 

۱۲. مرده با اسهال و استفراغ اومده بود، نسخه شو که نوشتم گفت: یه پماد هم برای پادرد برام بنویس. از مطب که میرفت بیرون گفت: دکترو ببین، اگه خودم نگفته بودم پماد برام نمینوشت!

پ.ن۱: توی گوشی جدیدی که چند ماه پیش خریدم یه برنامه ورزشی هم هست. روز پنجشنبه حدود یک ساعت پیش از بازی تیم ملی با مراکش از خونه رفتم بیرون تا تمرین دویدنمو انجام بدم. وسط راه بالا پریدم تا برم روی یه جدول، پای راستم اومد روی جدول ولی پای چپم به بالای جدول نرسید. تعادلم به هم خورد و گوشیم از یه طرف پرتاب شد و عینکم از یه طرف دیگه. به زحمت تعادلمو حفظ کردم و گوشیو برداشتم که دیدم ..... 

از بالا تا پایین صفحه پر از ترک های ریز و درشت بود. بعد از تعطیلات بردمش تعمیر که گفت: چقدر شانس داری! فقط صفحه اش شکسته و میشه عوضش کرد. فعلا همون گوشی قدیمی دستمه با همون مشکلاتی که باعث شد عوضش کنم. یعنی نمیدونم چرا من از گوشی این قدر بدشانسی میارم. حالا از یه طرف میترسم گوشی تعمیری دیگه گوشی نشه و از طرف دیگه کلی از تمرینات ورزشی گوشی عقب افتادم! جالب این که قیمت این گوشی ها از وقتی که من خریدمش کلی گرون تر شده!

پ.ن۲: در حین دیدن بازی ایران و مراکش عماد دقیقا همون سوالاتی رو میپرسید که زمانی برادرهای کوچیکم میپرسیدند مثلا: اگه بازی مساوی بشه پنالتی میزنن؟ اگه نمیزنن پس کدومشون میره بالا؟ و.... 

اما سوال عسل موقع دیدن بازی اسپانیا و پرتغال بود: «حالا اونها که لباس سفید دارن به ما کمک می‌کنن لباس قرمزها به اون لباس قرمزها که با ما بازی میکردن؟»

پ.ن۳: میدونم که احتمالش زیاد نیست اما امیدوارم تیم ملی امشب برابر اسپانیا موفق باشه. (وبلاگ فوتبالیم از کار افتاده و ناچارم اینجا بنویسم!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۲)

یکشنبه 13 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 03:32 ب.ظ

سلام

۱. پیرمرده گفت: من پدر زن آقای…. (مسئول داروخونه) ام. داروهاشو که نوشتم گفت: برای این مریضی من داروی بهتری نیست؟ گفتم: فعلا که نه. گفت: هروقت دیدی یه داروی جدید برای این مریضی اومده به دامادم میگی با من تماس بگیره!

۲. خانمه گفت: سرم یه حالتی داره که نمیدونم چطور توضیح بدم. نه درد میکنه نه گیج میره اما یه حالت خاصی داره. حالا هر دارویی که صلاح میدونین برام بنویسین!

۳. برای یه پسر جوون به خاطر مسمومیت با الکل سرم نوشتم. چند دقیقه بعد دیدم از اتاق تزریقات سروصدا میاد، رفتم و دیدم چندتا پسر مست دور تختش جمع شدن، یکی شون روی تخت ضرب گرفته و بقیه هم تلوتلوخوران درحال انجام حرکات موزون هستند!

۴. خانمه اومد توی مطب، جواب آزمایششو داد بهم و گفت: ببین کم خونی و تیروئید دارم؟ گفتم: نه. گفت: خب پس بدش به من!

۵. مرده دفترچه شو داد بهم و گفت: فقط یه آمپول شیری برام بنویس. بعد دفترچه شو برداشت و گفت: حالا چی نوشتی؟ چندتا؟ از کدومها؟ خب خداحافظ!

۶. مرده بچه شو آورده بود و گفت: از چند هفته پیش که ختنه اش کردیم ورم داره. گفتم: خب چرا زودتر نیاوردینش؟ گفت: چند بار آوردیم تا این که امروز دیدیم دکتر مرده!

۷. بچه به محض ورود به مطب شروع کرد به گریه کردن، مادرش گفت: دکتر! براش آمپول ننویس! بعد سرشو آورد جلو و گفت: این هر شربتی که بخوره استفراغ میکنه فقط براش آمپول بنویس!

۸. (۱۴+) درحال معاینه یه بچه بودم و اون هم مرتب به مادرش میگفت: گشنمه! بالاخره مادرش گفت: بسه دیگه، آخه اینجا من چیزی دارم که بتونی بخوریش یا آقای دکتر؟!

۹. خانمه با اضطراب اومد و گفت: دندون پزشک الان دندون بچه مو کشید یکدفعه دندونه ول شد و افتاد توی حلقشو بچه ام قورتش داد طوری نیست؟!

۱۰. مرده گفت: عقربی که نیشم زد گرفتم و انداختم تو این قوطی تا ببینیش. حالا درشوباز کنم ممکنه فرار کنه طوری نیست؟!

۱۱. خانمه گفت: سردرد دارم دیشب هم اصلا نخوابیدم. گفتم: از سردرد؟ گفت: نه سردرد که از صبح شروع شد دیشب بی خوابی زد به سرم!

۱۲. بعد از معاینه به خانمه گفتم: دفترچه تونو بدین. گفت: من الان فقط اومده بودم ببینم دکتر هست یا نه؟ الان که هستین میرم از خونه دفترچه مو بیارم!

پ.ن۱: سند زمین آماده شده ولی ساخت و ساز هنوز شروع نشده؛ چون یکی از باجناقهای گرامی که ظاهرا توی شهرداری آشنا داره میگه ممکنه به زودی چندتا از قوانین دست و پاگیر برای ساختمان سازی حذف بشه الله اعلم. اما ظاهرا قیمت زمین اونجا از وقتی که خریدیمش  تا حالا متری پونصد هزار تومن بالا رفته! یه چیزی بود که صاحب قبلی میخواست پسش بگیره(یه چیزی هم هست که مردم با زمین خریدن پولدار میشن!)

پ.ن۲: تا چند سال پیش به طور جدی سینما رو دنبال میکردم اما توی چند سال اخیر به دلیل مشغله کاری عملا امکانش نبوده. چند هفته پیش فیلم ملبورن رو نگاه کردم که گرچه فقط تقلیدی از فیلمهای اصغر فرهادی بود اما خودش هم حرفهایی برای گفتن داشت. هر فیلمی نمیتونه تماشاگرو در تموم مدت فیلم فقط توی یه آپارتمان تقریبا خالی دنبال خودش بکشونه (الان یادم افتاد که آخرش درباره دیدن فیلم فروشنده پست ننوشتم حالا هم با فراموشی بیشتر نکته هایی که میخواستم بنویسم عملا امکانش نیست فقط یه نکته ریز برام خیلی جالب بود. این که در صحنه تمرین تئاتر یکی از هنرپیشه ها خنده اش گرفت چون خانم نقش مقابلش که مثلا از حمام بیرون اومده بود با لباس کامل جلوش نشسته بود و چند دقیقه بعد هنرپیشه اصلی فیلم(ترانه علیدوستی) با لباس کامل از حمام بیرون اومد و در خونه رو باز کرد و برگشت توی حمام!)

پ.ن۳: صبح زود بیدار شدم و دارم آماده میشم که برم سر کار، عسل یکدفعه ظاهر میشه و درحالی که به وضوح مست خوابه میگه: صبح بخیر بابا. میگم: صبح بخیر دخترم. میره دستشویی و میاد بیرون، یه نگاه به من میکنه و میگه: شب بخیر بابا و میره و میخوابه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۱)

سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 06:52 ب.ظ

سلام 

۱. به خانمه گفتم: دفترچه تون تاریخ نداره. گفت: اشتباه میکنین من ماه پیش رفتم پیش متخصص یه آزمایش توی دفترچه ام نوشت گفت ماه بعد برو آزمایش!

۲. پسره با اسهال و دل پیچه اومده بود گفتم: چیزی نخوردین که مسموم بشین؟ گفت: نه فقط دیشب داشتم از بیرون برمیگشتم خونه دیدم چندتا قارچ دم خونه مون سبز شده کندم و خوردمشون!

۳. خانمه با درد کمر اومده بود گفتم: یه کار سنگین نکردین که به کمرتون فشار بیاد؟ گفت: دیشب عروسی بودم خیلی رقصیدم!

۴. پزشک یکی از روستاها جابجا شد و من به طور موقت رفتم اونجا، خانمه اومد و گفت: دکتر ...... از اینجا رفت؟ آخه چند روز پیش اومدم باهاش دعوام شد گفت: اصلا من از اینجا میرم گفتم: خب برو یکی دیگه رو میگذارن به جات!

۵. یه زن و شوهر مسن اومدن پیشم. وسط گرفتن شرح حال مرده گفت: اصلا همه اش تقصیر زن هاست. زنش گفت: نه تقصیر مردهاست. مرده گفت: حالا هیچ کدوم هم که به درد نمیخوریم!

۶. خانمه با دختر نوجوونش اومده بود و گفت: دفترچه خودمو پیدا نکردم اینو آوردم. دفترچه رو که باز کردم دیدم مال یه بچه دو ساله است. گفتم: کاش دفترچه یه آدم بزرگسال ترو آورده بودین. خانمه گفت: چی؟ دخترش گفت: هیچی چون دفترچه مامان بزرگو آوردیم شوخی میکنه. گفتم: این مال بچه است کدوم مامان بزرگ؟ خانمه گفت: وای اشتباه شد ببخشید و دفترچه مادرشو از کیفش درآورد و داد بهم!

۷. خانمه گفت: چند وقته که شروع کردم به مسواک زدن حالا لثه هام عفونت کرده!

۸. خانمه گفت: دفعه قبل که اومدم پیشت خوب نشدم. گفتم: دفعه قبل دارو چی خوردین؟ گفت: دفعه قبل دارو نوشتین، داروخانه درمونگاه نداشتشون من هم نگرفتم!

۹. مرده گفت: مدتیه که همیشه احساس خستگی دارم، میدونی که خستگی چیه؟!

۱۰. نسخه مرده رو که نوشتم رفت روی وزنه و گفت: من چقدر اضافه وزن دارم؟ گفتم: قدتون چقدره؟ گفت: فکر کنم سه متر!

۱۱. مرده با اسهال اومده بود و گفت: دیروز یه مقدار میوه خوردم، بعد بهم گفت حالا ببین میتونی؟ دیدم نه نمیتونم!

۱۲. (۱۶+) پزشک یکی از روستاها به دلایلی جابجا شد و من به طور موقت رفتم اونجا. بعد از چند روز خانم مسئول پذیرش گفت: دکتر! نمیشه کلا خودت ثابت بیایی همین جا؟ گفتم: نه من پزشک سیارم. گفت: بیا همین جا دکتر! اینجا چندتا خانم هستیم نمیگذاریم بهت بد بگذره!!

پ.ن۱: صاحب قبلی زمینی که خریده بودیم پیغام داده بود که زمینمو پس بدین کلی میگذارم روی پولتون و بهتون میدم که طبیعتا قبول نکردیم، حالا بعد از کلی وقت تلف کردن قبول کرده که بیاد و سند بزنه.

پ.ن۲: مدتی بود که اینترنتمون قطع و وصل میشد، توی این مدت که سرعت اینترنت هم کم شده اینترنت ما عملا همیشه قطعه! رفتم نمایندگی شرکت اینترنتمون که بررسی کردند و گفتند سیم تلفن خونه تون مشکل داره. فعلا که داریم از اینترنت سیمکارتمون استفاده میکنیم تا ببینیم چی میشه. 

پ.ن۳: دیروزو مرخصی گرفتم تا مثل فیلمهای خارجی توی جشن فارغ التحصیلی عسل از پیش دبستانی شرکت کنیم. جشن بدی نبود و کلی سرود و نمایش اجرا شد. موقع برگشتن به خونه عسل میگه: حالا سال دیگه چکارکنم که باید هم برم کلاس زبان هم کلاس اول هم پیش دبستانی؟!

پ.ن۴: برای بار سوم عمو شدم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خونه!

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:23 ب.ظ

سلام 

ممنون از همه دوستان عزیز برای همدردی

چند سال پیش خونه مونو فروختیم تا باتوجه به به دنیا اومدن عسل یه خونه سه خوابه بخریم اما به محض این که اون خونه رو فروختیم یکدفعه خونه گرون شد و از ترس با آخرین سرعت یه خونه دوخوابه دیگه خریدیم که البته به لطف قرض و وام بهتر از خونه قبل بود. اما در طول این چند سال هرازچندگاه تصمیم میگرفتیم بریم سراغ یه خونه سه خوابه که می دیدیم پولمون نمیرسه.

یکی دو ماه پیش بود که ما و یکی از خواهران آنی خونه خواهر دیگه اش مهمون بودیم. بعد از شام بود که متوجه شدم که باجناق گرامی داره آروم در گوش آنی و خواهرش حرف میزنه، کنجکاو شدم که ببینم موضوع چیه؟ چند دقیقه بعد هم باجناق گرامی اومد سراغ من و اون یکی باجناق و گفت: ما تصمیم داشتیم خونه رو عوض کنیم، ظاهرا شما هم همین قصدو دارین، من اول موافقت خانمها رو گرفتم و حالا اومدم سراغ شما، نظرتون چیه که یه زمین بخریم و توش سه طبقه بسازیم؟ ارزون تر هم در میاد.

گفتم: خوبه اما من وقت این که برم دنبال کارهای اداری و بعد هم سر ساختمان و .... ندارم.  گفت: همه کارهاش با خودم!

با چند نفر مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم که واقعا ارزون تر میشه ضمن اینکه خیالم از بابت خوب بودن همسایه ها هم راحته. 

کلی گشتیم تا این که یه خونه کلنگی مناسب پیدا کردیم و هرکدوممون یک سوم پولشو دادیم. چند روز بعد هم یه شب نشستیم و رسما طبقه ها رو قرعه کشی کردیم. چند روز پیش هم رفتیم شهرداری و رسما تعهد دادیم که خونه رو تا دو ماه دیگه خراب میکنیم تا بهمون پروانه ساخت بدن. خلاصه که به زودی می افتیم توی بنایی و هزینه ها میره بالا. خدا به خیر کنه. 

پ.ن۱: تقریبا همه پس اندازمو برای پول زمین دادم و بقیه رو هم خوابوندم توی بانک تا بعدا وام بگیرم. اگه قرار باشه ساخت و سازو شروع کنیم باید دعا کنم تا شاید کلی از حق و حقوقمون که از سال پیش از شبکه بهداشت طلبکاریم بهمون بدن وگرنه مجبوریم خونه فعلیمونو بفروشیم و موقتا مستاجر بشیم که اصلا چنین چیزیو دوست ندارم. بعید میدونم امسال از سفرنامه هم خبری باشه!

پ.ن۲: نمیدونم چرا اما بدجور یاد بعضی از سریالهای تلویزیونی مهران مدیری افتادم!

پ.ن۳: انشاالله از پست بعد با خاطرات درخدمتم.

پ.ن۴: عسل میگه: کاش من الان نمیرم! میدونی چرا؟ میگم خدا نکنه تو بمیری، حالا چرا؟ میگه: بعد اگه خدا ازم پرسید: توی دنیا چی یاد گرفتی چی بگم؟ من که هنوز مدرسه هم نمیرم. تازه خود خدا باید بشینه بهم خوندن و نوشتن یاد بده!

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوباره!

شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:39 ب.ظ

سلام 

انشاالله به زودی بعد از اتمام مراسم ختم شوهرعمه گرامی خدمت میرسم

صبح چهارشنبه بدون مشکل قلبی قبلی یه سکته کرد و خلاص

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۹۰)

سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:35 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: صبح ها اصلا صبحانه نمیخوره شما یه چیزی بهش بگین. گفتم: خب چرا صبحانه نمیخوری؟ گفت: چون پنیرهایی که میخرن بدمزه است!

۲. مرده گفت: هر آزمایشی که اینجا هست برام بنویس. بعد پرسید: اینجا آزمایش PT هم دارن؟ گفتم: نه. گفت: توی هیچکدوم از این آزمایشهایی هم که نوشتی معلوم نمیشه؟!

۳. (۱۳+) نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: سینه درد هم دارم. گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: سینه هام درد میکنه نه سینه ام!

۴. مرده با فرم معاینات ادواری کارگران اومد، دیدم توی قسمت مشکل بینایی سمت راستو علامت زده. گفتم: چشم راستتون مشکل داره؟ گفت: اون مال چشمه؟ من فکر کردم مال راست دست یا چپ دست بودنه!

۵. به مرده گفتم: وقتی که به سرتون ضربه خورد بیهوش هم شدین؟ گفت: من بیهوش شده بودم اما اونهایی که اونجا بودن میگفتن حرف هم میزدم!

۶. به پسره گفتم: پاتون چه زمانی درد میگیره؟ گفت: هروقت که با داداشم مچ میندازم!

۷. مرده با ضربه به سر اومده بود گفتم: هیچ دارویی هم خوردین؟ گفت: یه قرص سرماخوردگی خوردم اما خوب نشدم!

۸. مرده گفت: میخوام برای اولین بار دفترچه بیمه بگیرم. گفتم: یه فرم باید از اداره بیمه بگیرین بیارین تا اینجا مهرش کنیم. گفت: حالا که من این همه راه اومدم بی زحمت شما مهرش کنین بعد من میرم فرمشو میگیرم!

۹. خانمه دفترچه بچه شو داد و گفت: براش آزمایش بنویس. دفترچه رو که دادم بهش گفت: حالا براش آزمایش نوشتی؟!

۱۰.مرده گفت: این دوتا قرص یکیه؟ گفتم: بله یکیه. گفت: حالا کدومشون بهتره؟!

۱۱. راننده اداره گفت: قراره فردا صبح من بیام دنبالت، شماره تو اینجا برام بنویس. نوشتم. گفت: حالا بنویس این شماره مال کیه؟!

۱۲. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: وقتی خودش دستشو تکون میده یا من دستشو تکون میدم هیچی، اما وقتی که میخوام لباسشو بپوشم گریه میکنه!

پ.ن۱: قابل توجه دوستانی که فرموده بودند من برای تمسخر توی وبلاگ دکتر روژین کامنت گذاشتم. کامنت آبجی خانم محترم ایشون توی پست پیشو ملاحظه بفرمائید!

پ.ن۲: عسل یه عکس از مرد عنکبوتی در حال زدن تار داشت که خیلی هم دوستش داشت. چندروز پیش دادش به  من و گفت: برای تو، من دیگه نمیخوامش. گفتم: چرا؟ گفت: آخه عماد میگه این طور که انگشتهاشو گرفته علامت شیطان پرستیه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

باز هم سال جدید

سه‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:59 ب.ظ

سلام 

چند ساعت به شروع سال نو باقی مونده و ما همچنان در حال خونه تکونی هستیم. 

سال نود و شش هم مثل سالهای پیش از اون، پر بود از انواع اتفاق های تلخ و شیرین و امیدوارم سال نو اتفاقهای شیرین بیشتری داشته باشه .

توی سفرنامه تبریز نوشتم که یه جفت کفش نو توی نوبت دارم که یه جریان خاص هم داره، اما جالب این که اون کفشها فقط حدود دو ماه دوام آوردند! و سال جدیدو با کفشهای خرید تبریز و کت و شلوار خرید جلفا شروع خواهم کرد .

خلاصه که سال نو مبارک .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۹)

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:23 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم برای مرده نسخه می نوشتم که گفت: دکتر! من یه چیزی از شما دیدم که هیچوقت یادم نمی ره. گفتم: چی؟ گفت: یه بار اومدم پیشتون، داشتین برام نسخه می نوشتین، اونقدر مریض دیده بودین که وسط نسخه خودکارتون تموم شد یکی دیگه برداشتین!

۲. یکی از خانمهای مجرد پرسنل درمونگاه ناراحت بود. گفتم: چی شده؟ گفت: پدر پسری که دوستش دارم و قرار بود بیان خواستگاری فوت شده. گفتم: خدا رحمتش کنه، حالا حتما خواستگاری کلی عقب میفته. گفت: حالا بالاخره میاد خواستگاری، مسئله اینه که یه کادوی خوب سر سفره عقدو از دست دادم!

۳. (۱۴+) یه پیرزن و پیرمرد حدود هفتاد ساله اومدن توی مطب. گفتم: بفرمائید. خانمه گفت: دیشب میخواستم سوندشو دربیارم، هرچقدر که کشیدمش درنیومد بالاخره قیچیش کردم، حالا انگار یه تکه اش مونده اون تو!

۴. خانمه گفت: تپش قلب دارم و سردرد. گفتم: همیشه تپش قلب دارین؟ گفت: نه، وقتی که استرس دارم. گفتم: سردرد هم وقتی که استرس دارین؟ گفت: نه وقتی عصبانیم!

۵. ساعت دو و نیم صبح از خواب بیدارم کردند. به خانمه گفتم: بفرمائید. گفت: امروز توی خیابون یه تابوت دیدم ترسیدم!

۶. مرده بچه شو آورده بود. بعد از معاینه پرسیدم: وزنش چقدره؟ دارو چی خورده؟ دیگه هیچ ناراحتی نداره؟ و پدره هربار گفت: نمیدونم. بعد گوشیشو درآورد و به خانمش زنگ زد که جواب نداد. گوشیو قطع کرد و گفت: خاک بر سر این مادر کنن که مادری بلد نیست وگرنه الان باید با این بچه میومد اینجا!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: میشه خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائید. رفت روی وزنه و اومد پایین و به همراهش گفت: تو هم بیا خودتو وزن کن، مفته!

۸. به خانمه گفتم: سرفه هم میکنین؟ گفت: نه ولی عطسه می‌کنم.  شوهرش بهش گفت: مگه سرفه و عطسه با هم فرق میکنه؟! خانمه گفت: بله اگه باور نداری از دکتر بپرس!

۹. موقع پیاده شدن از ماشین اداره از راننده پرسیدم: برگشتنم هم با شماست؟ راننده یه نگاه به درمونگاه پر از مریض کرد و گفت: این طور که من میبینم برگشتنت با خداست!

۱۰. خانمه دوتا بچه دوقلوشو با دفترچه هاشون آورده بود. یکیشونو دیدم و دفترچه هارو برداشتم و از خانمه پرسیدم: این بچه تون اسمش چیه؟ گفت: احمدرضا، بعد به صورت بچه دقیق شد و گفت: نه این حمیدرضاست!

۱۱. صورت خانمه کبود شده بود. گفتم: چطور ضربه خورده؟ گفت: شوهرم زده. گفتم: چرا؟ گفت: دیگه عادت کردم هروقت که بچه‌ها شلوغ میکنن منو میزنه!

۱۲. داشتم برای یه بچه نسخه می نوشتم که مادرش گفت: راستی هرروز صبح دلش درد میکنه. بچه گفت: درد نمیکنه من فقط میخوام صبحانه نخورم!

پ.ن۱: سالها از گوشیهای سونی و سونی اریکسون  استفاده کردم اما این گوشی Xperia z3 آخری توی این دو سه سال  اونقدر اذیت کرد و منو کشوند به تعمیرگاه موبایل که گوشیو عوض کردم و به گروه سامسونگیون وارد شدم! توی این چند روز هم که ازش راضیم. البته پولم به موبایل های پرچمدار سامسونگ نرسید و به موبایل های گروه A اکتفا کردم. از فروشنده پرسیدم: الان اگه بخوام این گوشی قبلیو بفروشم چند میخرین؟ گفت: پنجاه شصت هزار تومن!

پ.ن۲: از مهمونی برمیگردیم. عسل دستشو میگذاره روی در جلو ماشین نزدیک محل باز شدن در عقب و وقتی که من در عقب ماشینو باز میکنم دستش می ره لای در و صدای گریه اش بلند میشه. دستشو که در میارم وسط گریه هاش میگه: اشکالی نداره بابا میبخشمت، هنوز هم خیلی دوست دارم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۱۰)

شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 04:47 ب.ظ

پیش نویس:

سلام 

طبق قراری که از مدتها پیش با خودم گذاشتم نمیخوام بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم بگذارم، برای همین از مدتها پیش یه پست در نظر گرفته بودم که امروز بنویسم اما دیشب یکدفعه متوجه شدم که یکی از نقش آفرینان اصلی این ماجرا یه دختر مجرد با سن بالاست! و پیش خودم گفتم: نوشتن چنین پستی همانا و کلی حرف و حدیث جدید هم همانا!  پس کلی فکر کردم تا یه ماجرای دیگه به یادم اومد. پس اگه زیاد جالب نیست و نگارشش هم مشکل داره شرمنده. اون ماجرا رو هم میگذارم برای یه موقعیت مناسب تر.

اون روز صبح توی یه درمونگاه روستایی بودم،  درمونگاه طبق معمول شلوغ بود و مریضها پشت سر هم می اومدند توی مطب،  بالاخره مریضها تموم شدند و بعد از یه استراحت کوچیک و خوردن یه استکان چایی با بقیه پرسنل سوار ماشین اداره شدیم و به سمت ولایت به راه افتادیم. 

هنوز از روستا خارج نشده بودیم که جلو در یکی از منازل روستا متوجه پارچه های سیاه و سایر علائم عزاداری شدم. عکس یه پسر جوون هم جلو در خونه بود. راننده که اهل همون روستا بود با دیدن عکس سری تکون داد و فاتحه ای فرستاد و بعد هم با زبون محلی چند جمله ای با یکی دیگه از پرسنل صحبت کردند و افسوس خوردند. گفتم: میشناسینش؟ و همین یک کلمه کافی بود تا راننده یه داستان تلخ برام بگه:

چند سال پیش بود، یه روز این پسر سر یه موضوع پیش پا افتاده با یکی از دوستانش دعواش شد، اول به هم فحش دادن، بعد کتک کاری کردن و بالاخره این پسر چاقو درآورد و یه ضربه به دوستش زد، دوستش هم افتاد زمین و چند دقیقه بعد از شدت خونریزی فوت کرد. پسر بیچاره تازه فهمید چه حماقتی کرده، چند دقیقه بعد هم دستگیر شد و رفت زندان. 

سنش هنوز به هجده سال نرسیده بود، پس اعدام نمیشد، دست کم فعلا. خانواده اش تلاششونو برای گرفتن رضایت شروع کردند. بالاخره هرچی باشه هم ولایتی بودند، اون هم توی این روستای کوچیک که همه همدیگه رو میشناسند. اما هر کاری که کردند بی فایده بود. بالاخره هرچه که باشه اونها هم یه جوون از دست داده بودند.

سن این پسر کم کم داشت به هجده سال میرسید و موعد اعدامش نزدیک تر میشد. اول خانواده قاتل، بعد فامیلهاشون، بعد هم ریش سفید های آبادی و گروههایی که برای گرفتن رضایت تلاش میکنند وارد ماجرا شدند تا این که بالاخره خانواده مقتول حرف آخرشونو زدند: رضایت میدیم ولی دیه میخوایم،  اون هم نه دیه قانونی، هشتصد میلیون تومن نقد بدین تا رضایت بدیم.

دیگه نمیدونم میخواستن خونواده این پسر دست از سرشون بردارند یا جدی گفته بودند اما خانواده این پسر تلاششونو برای جمع کردن این پول شروع کردند. هشتصد میلیون تومن پول کمی نیست بخصوص برای یه خونواده فقیر روستایی. تا میتونستن قرض کردند، وام گرفتند، کمک خواستند و..... و سرانجام بعد از چند ماه پول جمع شد. بعد هم طی مراسمی خانواده مقتول پولو گرفتند و رضایت دادند.

پسر داستان ما هم بعد از چند سال از زندان آزاد شد. چند روز توی خونه بود و همه فامیل یکی یکی و چندتا چندتا به دیدنش اومدند. بعد از چند روز پسره اومد و به پدر و مادرش گفت: میدونم که این مدت خیلی اذیت شدین. من هم خیلی اذیت شدم. دیگه از بس توی یه محیط بسته بودم که خسته شدم. با اجازه شما چند روز با دوستانم میریم شیراز استراحت و بعد برمیگردم و میگردم دنبال کار تا یه مقدار از هزینه ای که کردین جبران کنم. پسر سوار ماشین دوستش شد و راه افتاد، اما چند ساعت بعد یکی به خونه شون زنگ زد و خبر از مرگ این پسر به دلیل تصادف داد.......... 

پ.ن۱: پرشین‌بلاگ برای مدتی دچار مشکل شده بود و حالا هم که ظاهرا درست شده نمیتونم توش مطلب بگذارم چون هربار مینویسه دسترسی غیر مجاز به وبلاگ! شماره آی پی شما برای بررسی ثبت خواهد شد. چندبار هم براشون ایمیل فرستادم ولی فایده ای نداشت،  خداییش فکرشو هم نمیکردم اولین وبلاگم به این سرنوشت دچار بشه.

پ.ن۲: عسلو با ماشین میبرم دم کلاس زبانش. موقع پیاده شدن میگه: بابا! از خدا بزرگتر هم هست؟ میگم: نه. میگه: خب من همون قدر دوستت دارم! خداییش تا چند روز حالم خوب بود، حتی با وجود یه مقدار بداخلاقی که عماد داره توی دوران بلوغش نشون میده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       40    >>

Homepage


Checkpagerank.net