X
تبلیغات
رایتل

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۲)

دوشنبه 20 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 10:04 ب.ظ

سلام 

همون طور که توی پست قبلی نوشتم بعد از دیدن تخت سلیمان به دلیل تاریک شدن هوا و مسافت طولانی تا تبریز و پله های زیاد از خیر دیدن غار کرفتو گذشتیم و خودمونو به تبریز رسوندیم و ساعت حدود چهار صبح بالاخره خوابیدیم و حالا ادامه ماجرا:

شنبه بیست و هشتم مرداد سال هزار و سیصد و نود و شش:

حدود ساعت ده صبح من و آنی از خواب بیدار شدیم اما تا بچه‌ها بیدار شدند و آماده شدیم ساعت از دوازده گذشته بود. آنی گفت دیگه از صبحانه که گذشت برو یه چیزی برای ناهار بگیر تا بخوریم و بعد راه بیفتیم. از هتل خارج شدم و چرخی توی خیابون زدم، سه تا پیتزا فروشی توی اون خیابون بود و یه کبابی که من آخریو انتخاب کردم. تا زمانی که کبابها آماده شد یه استکان چایی هم مهمونم کردند.

برگشتم هتل و ناهار خوردیم و بعد راهی شدیم. ترجیح میدادم دیدار از تبریزو از یکی از نمادهای این شهر شروع کنیم پس با دیدن تابلویی که اسم یکی از این نمادها روش بود به اون طرف رفتیم و بعد از طی مسافتی به ایل گلی رسیدیم. هربار که توی تلویزیون بحث ایل گلی بود فقط به استخر و ساختمان داخل اون اشاره میکردند اما پارک بزرگ و زیبایی اطراف اون استخر هست که در زیبایی دست کمی از استخر نداره. به دکه ای که داخل پارک بود رفتیم و آب طالبی گرفتیم که بدون اغراق باید بگم هیچوقت آب طالبی به این خوشمزگی نخورده بودم. بعدا فهمیدم کلا آب طالبی های آذربایجان از آب طالبی های ولایت خیلی بهتره علتشو نمیدونم. از فروشنده پرسیدم: ببخشید استخرش کجاست؟  گفت: من متوجه نمیشم چیو میگین! بعد به ترکی چیزی به همکارش گفت و همکارش اومد و بهمون آدرس داد. (یعنی به جای استخر چی باید میگفتم؟ خب استخره دیگه!) از کلی پله پایین رفتیم تا این که سرانجام به همون منظره زیبا رسیدیم که بارها عکس و فیلمشو دیده بودم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و قدم زدیم. بچه‌ها میخواستن برن قایق سواری اما آنی حوصله شو نداشت،  پس مجبور شدم خودم باهاشون برم. گرچه زمان ده دقیقه برای قایق ها تعیین شده بود اما تا بیشتر از بیست دقیقه بعد صدامون نکردند. راستش توی ذوقم خورد وقتی که دیدم از ساختمان وسط استخر با اون سابقه تاریخی (گرچه این ساختمان فعلی قدمت کمتری داره) به عنوان رستوران استفاده میشه.

ساعت هفت عصر بود که شهربازی شروع به کار کرد و با اصرار بچه‌ها رفتیم اونجا. بچه‌ها اون شب کلی بازی کردند بخصوص با بازیهای مورد علاقه عسل (ترامپولین و استخر توپ) و آخر شب به زور از اونجا بیرون اومدیم. مهمترین نکته منفی که توی این شهربازی دیدم نداشتن دستگاه کارتخوان بود. خود من معمولا از کارت استفاده میکنم و زیاد پول نقد توی جیبم نمیگذارم و اونجا مجبور شدم هرچقدر هم که آنی پول نقد داشت ازش بگیرم. گرچه شنیدم که یه دستگاه عابربانک هم یه گوشه شهربازی هست اما دیگه لازم نشد که بریم و پیداش کنیم.

از شهربازی که خارج شدیم آنی گفت بریم همین جا شام هم بخوریم و برگردیم هتل. رفتیم و سه پرس غذا از سه نوع مختلف برای چهار نفرمون گرفتیم و با هم شیر کردیم! ازجمله این غذاها اولین کوفته تبریزی واقعی بود که خوردیم. (نمیدونم چرا اما هیچ وقت قسمت نشد که توی این سفر دلمه بخوریم گرچه خیلی از رستوران ها هم داشتند) خلاصه که شامو خوردیم و از همون مسیری که رفته بودیم برگشتیم هتل و بعد از چند شب تقریبا سروقت خوابیدیم.

یه نکته جالب تعداد زیاد ماشین هایی بود که توی خیابون های دور پارک ایستاده بودند، تقریبا در کل مسیر دور پارک ماشینها دوبله و گاهی حتی سوبله ایستاده بودند. فکر می‌کردم فقط اینجا اینطوره اما در روزهای بعد دیدیم که در سایر جاهای دیدنی هم (البته با شدت کمتر) وجود داره.

یکشنبه بیست و نهم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح زودتر از روزهای قبل بیدار شدیم و حدود ساعت دوازده بود که از هتل خارج شدیم. مقصد امروزو از پیش انتخاب کرده بودم و مستقیم به سمت بازار بزرگ تبریز رفتم. به زحمت تونستم یه جای پارک پیدا کنم و بعد وارد بازار شدیم که از قضا قسمت کفاشها بود.

تا چشم کار می کرد در هر دوطرف بازار مغازه کفاشی بود، تقریبا همه کفشها از جنس چرم و با قیمتی بسیار مناسب به طوری که همه مون حداقل یه جفت کفش خریدیم حتی من که یه جفت کفش نو دیگه توی نوبت داشتم (این یه جفت کفش هم خودش جریان داره به موقعش عرض میکنم) خیلی از مغازه ها هم اصولا خرده فروشی نداشتند. از بازار بیرون اومدیم و از یه خیابون گذشتیم و وارد یه بخش دیگه از بازار شدیم. بالاخره بخش کفاشها تموم شد و مقداری هم توی قسمت ادویه جات و (با ترس و لرز!) طلافروش ها قدم زدیم. مقداری سوغاتی خریدیم و یک جعبه هم از چوروتمه که با عنوان قدیمی ترین شیرینی تبریز فروخته میشد. خوشبختانه من تنها کسی بودم که از طعمش خوشم اومد و همه شو خودم خوردم! مقداری شو توی تبریز و بقیه رو هم توی راه. طعمش منو یاد شکلات های تافی می انداخت که در دوران دبستان میخوردم. بچه‌ها دیگه حال راه رفتن نداشتند پس وارد یه مغازه شبیه رستوران شدیم که تابلو غذای خونگی داشت. ناهار خوردیم و از بازار خارج شدیم. حیف شد که نتونستیم به بقیه قسمت های بازار سر بزنیم.

یه نگاه به گوگل مپ کردم که ببینم کدوم یکی از جاهایی که سرچ کردم نزدیکمونه و دیدم نزدیک ترین جا، برج آتش نشانیه. اولین برج آتش نشانی در کشور که ظاهرا حالت دیده بانی برای دیدن زودهنگام آتش در سطح شهر بوده. رفتم اونجا که متوجه شدم برج داخل محوطه اداره آتش نشانیه. راستش وقتی دیدم کسی دور و برش نیست گفتم لابد اجازه بازدید و بالا رفتن از اونو نمیدن پس از همون بیرون چند عکس گرفتیم و راه افتادیم. ماشینو تقریبا روبروی مسجد کبود پارک کردیم و هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که یه پارکبان ظاهر شد، پنج هزار تومن گرفت و رفت.

با خرید بلیت وارد محوطه مسجد شدیم و گردش کردیم. در داخل شبستان مسجد و توی یه زیرزمین که امکان ورود هم نداشت مقبره جهانشاه و همسرش دیده میشد. از مسجد خارج شدیم و در کنار اون به بوستان خاقانی رسیدیم. یه پارک کوچیک ولی زیبا و پر از آدم. دروغ چرا؟  کل بوستانو به دنبال قبر خاقانی گشتم ولی بعدا فهمیدم که مزارش توی مقبره الشعراست! رفتم و از دکه داخل پارک چای گرفتم که احساس کردم طعم یه گیاه دیگه رو هم میده. از فروشنده پرسیدم و به گفته ایشون توی چای شاهسپران ریخته شده بود. 

سری هم به موزه آذربایجان زدیم که پر از انواع وسایل قدیمی بود اما به نظر من جالب ترین صحنه موجود در این موزه این بود. به خودم گفتم آیا این دو نفر فکر چنین سرنوشتی رو میکردند؟

سری هم به موزه سکه در طبقه بالا و نمایشگاه مجسمه های یکی از هنرمندان معاصر تبریز زدیم. هوا در حال تاریک شدن بود پس از خیر دیدن مقبره باقرخان گذشتیم ولی تصمیم گرفتیم سری به مقبره الشعراء بزنیم. با دیدن ترافیک و به اصرار آنی به جای ماشین خودمون با تاکسی رفتیم که راننده تاکسی گفت من دوتا پسر دارم ۱۸ ساله و ۲۰ ساله و هیچکدوم تا حالا مقبره الشعراء رو ندیدن حالا شما این همه راهو اومدین تا برین اونجا؟! از تاکسی پیاده شدیم و رفتیم سراغ مقبره که دیدیم تعطیل شده!  فقط یه زیارت از امامزاده مجاور داشتیم و با یه تاکسی دیگه برگشتیم. بعد کلی خرید از مغازه های اون اطراف کردیم و شام خوردیم و بچه ها کلی با گربه های توی خیابون بازی کردند و برگشتیم هتل.

دوشنبه سی ام مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح هم حدود ساعت دوازده از هتل خارج شدیم و طبیعتا اولین جایی که رفتیم مقبره الشعرا بود البته این بار با ماشین خودمون. یه ساختمان با معماری بسیار زیبا که دورتادور اون مشخصات شعرایی که اونجا دفن شده بودند نوشته شده بود ازجمله خاقانی شروانی و قطران تبریزی و ..... اما به جز قبر شاعر مشهور شهریار هیچ سنگ قبری اونجا ندیدم. کمی هم اونجا چرخیدیم و عکسها و تابلوهایی که از استاد شهریار اونجا بود تماشا کردیم و برگشتیم.

از مقبره الشعرا که خارج شدیم توی کوچه روبروییش وارد یه کبابی شدیم و ناهارو زدیم توی رگ و بعد رفتیم سراغ مقصد بعدی یعنی میدون ساعت و ساختمانی که اولین ساختمان شهرداری ساخته شده در ایران بود. چرخی داخل محوطه زدیم و بعد رفتیم سراغ موزه هایی که داخل ساختمان بود ازجمله موزه فرش و بخصوص این فرش جالب و موزه کفش و موزه دوربین که هرکدوم دنیای مخصوص به خودشو داشت و لذت خودشو.

خورشید کم کم داشت به سمت مغرب میرفت که تصمیم گرفتم بریم سراغ یکی از پارک ها و شهربازی هائی که خیلی توی اینترنت تعریفشو شنیده بودم و رفتیم به پارک باغلارباغی. نمایش دلفینهارو نرفتیم اما سری به باغ وحش داخل پارک زدیم و بعد هم رفتیم سراغ شهربازی. روی یه صندلی نشستیم که یکدفعه خانمی که کنار آنی نشسته بود از کیفش چهارتا برگه درآورد و بهمون داد. برگه هایی که با هرکدوم میتونستیم از چندبازی به صورت رایگان استفاده کنیم! عسل و عماد از یکی دوتا از بازیها استفاده کردند اما بقیه اون بازیها به دردشون نمیخورد و ما هم که نمیتونستیم بچه هارو تنها بگذاریم و بریم بازی! عسل واقعا از ترامپولین اونجا لذت برد چون اونو با طنابهای مخصوصی از دوطرف بسته بودند که قدرت پرششو بیشتر میکرد.اون شب هم تا حدود دوازده توی شهربازی بودیم و نهایتا بچه ها وقتی رضایت به رفتن دادند که دستگاهها یکی یکی تعطیل میشدند. خوشبختانه اینجا کارتخوان هم وجود داشت. برای شام هم رفتیم پارک موزیکال ولی عصر که تعریف اونو هم خیلی خونده بودم. گرچه حرکت آب توی فواره ها با چراغ های رنگارنگی که توی فواره ها روشن و خاموش میشد و کم و زیاد شدن شدت آب خروجی از فواره ها که به طور منظم اتفاق می افتاد واقعا دیدنی بود اما خبری از موزیک نبود نمیدونم منظور از موزیک فقط همین حرکت آبها به صورت منظم بود یا از شانس ما اون شب موزیکی وجود نداشت یا یه چیز دیگه. متاسفانه عکسی از فواره ها ندارم که خودم یا آنی هم داخلش نباشیم! اما این عکسو از این پارک از بالای چرخ و فلک پارک باغلارباغی گرفتم. اما یک اتفاق خنده دار افتاد و اون هم این که مینی DVD هایی که برای دوربین برده بودیم تموم شد و وقتی با خیال راحت رفتیم برای خریدن چندتای دیگه دیدیم به این راحتی پیدا نمیشه. آدرسهائی بهمون دادند که اونجاها پیدا میشه اما دیدیم به عنوان کسی که شهرو نمیشناسیم ارزششو نداره بخصوص که شهر پر از ترافیک بود و رانندگی بعضی از هموطنان تبریزی هم یه مقدار ناجور! پس تا چند روز بعد  DVD نداشتیم! یه نکته دیگه (همون طور که یکی از خوانندگان محترم توی پست پیش گفته بودند) وضعیت گوگل مپ بود. من فکر میکردم چون خیلی وقته گوگل مپو آپ تودیت نکردم درست نشون نمیده اما ظاهرا ایراد از جای دیگه ای بوده. مثلا بهمون میگفت اینجا باید بپیچیم درحالی که اونجا اصولا تقاطعی وجود نداشت! و الی آخر.

بقیه شو بعدا میگم!

پ.ن۱: دقیقا از روز رفتن توی بازار بود که به دلیل خریدها موقع درآوردن و گذاشتن وسایل داخل صندوق عقب ماشین دچار مشکل شدیم!

پ.ن۲: خداییش با دیدن قیمت کفشها توی بازار هوس کرده بودم کلا پزشکیو ول کنم، برم از تبریز کفش بیارم ولایت و بفروشم، اما بعد گفتم لابد همه میگن ببین چکار کرده که کلا شماره نظام پزشکی شو باطل کردن! وگرنه هم ساده‌تر بود و هم مسئولیت کمتری داشت و از همه مهمتر شیفت شب هم نداشت!

پ.ن۳: راننده تاکسی گفت: کجاهارو رفتین؟  گفتم: دیروز رفتیم شاهگلی. گفت: ما باید بگیم شاهگلی شما نباید بلد باشین!

پ.ن۴: من همیشه هردو وبلاگو با هم آپ میکنم حالا نه تنها مطالب اون دو سال که ناپدید شدن نیستن مطلبی که همزمان با پست قبلی توی اون وبلاگ گذاشتم هم گرچه توی مدیریت مطالب دیده میشه اما توی وبلاگ نیست! 

پ.ن۵: توی ایل گلی عسل از آنی میپرسه: ما اومدیم یه کشور دیگه؟ آنی میگه: نه اینجا هم ایرانه. عسل میگه: پس چرا همه به یه زبون دیگه حرف میزنن؟ بعد کمی فکر میکنه و میگه: فهمیدم اینجا یه کشور دیگه از ایرانه!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ز ژرفای غار تا به دیدار یار (۱)

جمعه 10 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 03:38 ب.ظ

سلام 

اولا خداروشکر که تیتری که برای این سفرنامه در نظر گرفته بودم به واقعیت تبدیل شد. چون تا روزهای آخر مطمئن نبودم که این طور بشه. به ویژه وقتی به یکی از همکلاسان دوره دانشگاه که از سالها پیش ساکن تبریزه گفتم برای ما که برای اولین بار داریم میاییم اونجا چه توصیه ای دارین؟! و گفت: توصیه میکنم اول همه جاهائی که میخواین برین توی اینترنت سرچ کنین! ثانیا این هم از سفرنامه:

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

امروز صبح توی یه درمونگاه روستایی در حدود سی کیلومتری ولایت مشغول به کار بودم. چون ماشین اداره آخر وقت اداری حرکت میکرد و من هم میخواستم زودتر برگردم و راهی بشیم تصمیم گرفتم با ماشین خودم برم سر کار و به محض تموم شدن مریضها برگردم، وقتی مریضها تموم شدند از مطب اومدم بیرون که مسئول امور عمومی مرکز گفت برای راننده یه کار فوری پیش اومد من هم گفتم برو دکتر ماشین داره! گفتم: باشه مشکلی نیست هرکدوم از پرسنل میخوان بیان تا بریم. یکدفعه یکی از پرسنل گفت: شرمنده دکتر میشه بیست دقیقه دیگه راه بیفتیم تا یک ساعت کمتر پاس بگیریم؟ خلاصه که گرچه زودتر راه افتادیم اما نه اونقدر که من انتظار داشتم و آنی مجبور شد عملا همه مقدمات سفرو خودش آماده کنه.

من پیش بینی کرده بودم که حدود ساعت یک حرکت میکنیم ولی وقتی که راه افتادیم ساعت از سه هم گذشته بود و همین دو ساعت تاخیر نه تنها برنامه ریزی من برای اون روز بلکه برنامه ریزی روز بعدو هم به هم ریخت.

برای حرکتمون مسیرهای بهتری هم داشتیم اما مسیر رفتو بنا به یه دلیل شخصی انتخاب کردم که امکان نوشتنش در اینجا وجود نداره، به این ترتیب اولین عکس این سفرو آنی از عسل توی فلکه عسل شهر خوانسار گرفت! یکی از پرستاران دوره دانشجویی که چند ماه پیش تصادفا توی تلگرام پیداشون کرده بودم ساکن شهر گلپایگان بود و وقتی از مسیر سفرمون باخبر شد چندبار دعوت کرد که در مسیر رفت سری بهشون بزنیم اما عذرخواهی کردیم و قبول نکردیم، و البته اگه هم قبول میکردیم با تاخیری که در شروع حرکت داشتیم برنامه مون بیشتر به هم میریخت. حوالی غروب خورشید بود که به اراک رسیدیم و به دلیل یه پیچیدن اشتباه توی این شهر گم شدیم! و یک ساعت دیگه هم از برنامه عقب افتادیم تا بالاخره از این شهر خارج شدیم. از مسیر کمیجان حرکت کردیم و بعد از زدن اولین بنزین سفر در قهاوند به راهمون ادامه دادیم، از مسئول پمپ بنزین مسیرو پرسیدم که یه راه میون بر بهمون نشون داد ولی جرات نکردیم از اون راه باریکی که به سمت روستایی میرفت که مسئول پمپ بنزین بهمون نشون داد بریم، گرچه مسیری هم که ازش رفتیم خیلی هم بهتر از اون نبود. بالاخره حدود ساعت یازده شب بود که توی کبودرآهنگ شام خوردیم و دوباره به راه افتادیم. از شیرین سو گذشتیم و از زرین رود سر ماشینو به سمت گرماب کج کردم یعنی جایی که قرار بود اولین خواب شبانه این سفرو تجربه کنیم. در حالی که در حال حرکت در یه جاده فرعی پر پیچ و خم بودیم که هنگام عبور از هر روستا شصتادتا دست انداز داشت. ضمن اینکه در بیشتر مسیر حرکت هیچ وسیله نقلیه دیگه ای دیده نمیشد. بچه‌ها خسته شده بودند و آنی کم کم داشت غرغرشو شروع میکرد و خلاصه خیلی خوش گذشت! و سرانجام حدود ساعت دو و نیم صبح به گرماب رسیدیم و صاحب سوییتی که از قبل رزرو کرده بودم از خواب بیدار کردیم. سوییتی شامل یه اتاق نشیمن و آشپزخونه و حمام و دستشویی (با سقفی کوتاه) که چند پله فلزی اونو به طبقه بالا و محل قرار گرفتن تختخوابها میرسوند. وسایل ضروریو از ماشین پیاده کردیم و از هوش رفتیم!

جمعه بیست و هفتم مرداد ماه سال هزار و سیصد و نود و شش:

صبح ساعت حدود ده از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه خوردیم و بچه ها رو آماده کردیم ساعت دوازده شد، سوییتو تحویل دادیم و راهی غار کتله خور شدیم که حدود پنج کیلومتری گرماب قرار داشت. بلیت ساعت یک بعدازظهرو گرفتم و منتظر شدیم. اول توی سالن انتظار که به نظر بخشی طبیعی از غار بود و جدا شده بود اما چند دقیقه بعد از شدت سرمای هوا از اونجا بیرون اومدیم و ترجیح دادیم بچه‌هارو با وسایل بازی موجود سرگرم کنیم. ساعت یک وارد غار شدیم و بعد از توضیحات راهنمای گروه حرکت توی غارو شروع کردیم و در بخشی از طبقه اول غار که برای بازدید در نظر گرفته شده بود قدم زدیم. یه غار زیبا و طولانی و راحت (از نظر امکان راه پیمایی) که جای جای اون با نورپردازی های رنگارنگ زیباتر به چشم می اومد. بعضی از سنگها هم به خاطر شکل خاصی که داشتند نامگذاری شده بودند از قبیل عروس و دامادی که خودشون یه جا بودند و سفره عقدشون یک جا و راهرو (تالار؟) شون یه جای دیگه! اینها هم هفت عکس از این غار.

ساعت حدود دو و نیم از غار خارج شدیم و به اصرار بچه ها سوار اسبشون کردیم. درحالی که طبق برنامه های موجود توی گوشی من بیشتر از هشت هزار قدم داخل غار راه رفته بودیم. طبق برنامه ریزی من باید ناهارو توی بیجار میخوردیم ولی چون دیر شده بود رفتیم توی یه رستوران داخل گرماب و بعد حرکت کردیم.

یکی از دوستان محترم مجازی یعنی سرکار خانم وانی ساکن زنجان که هم توی وبلاگ به من لطف دارند و هم توی اینستاگرام به آنی از مدتها پیش ازمون دعوت کرده بودند و قرار بود بعد از کتله خور برسیم خدمتشون و توی راه برگشت بریم تخت سلیمان، اما دو سه روز مونده به سفر بود که روی نقشه نگاه میکردم و متوجه شدم که تخت سلیمان فاصله خیلی زیادی با کتله خور نداره، پس از خانم وانی عذرخواهی کردیم و از گرماب به سمت تخت سلیمان به راه افتادیم.

بعد از نگاهی که روی گوگل مپ داشتم به این نتیجه رسیدم که یه راه باریک ولی نزدیک تر برای رسیدن به تخت سلیمان هم هست. راهی که به جای رفتن به سمت بیجار به سمت بالا (به طرف زنجان) حرکت میکرد و بعد از وسط منطقه حفاظت شده بیجار و با عبور از چند روستای کوچیک به جاده تکاب می رسید. وقتی به آنی گفتم گفت: هر طور که خودت میدونی. برای اولین بار در طول تاریخ وارد استان کردستان شدم و به سمت اون جاده فرعی رفتم. یه جاده باریک و پرپیچ و خم. کم کم پیچ و خم جاده بیشتر شد بعد دست اندازهاش بیشتر شد. بعد آسفالتش شروع به خراب شدن کرد و درنهایت جاده اول شنی و بعد خاکی شد درحالی که طبق گوگل مپ بیشتر از بیست کیلومتر دیگه به پایان این جاده باقیمونده بود. آنی دیگه رسما داشت غر میزد ولی برام جالب بود که عسل هربار کلی از من دفاع میکرد! خلاصه که کلی رانندگی شبه رالی کردیم و بالاخره به جاده ای رسیدیم که به سمت تکاب میرفت. بعد از مدتی برای اولین بار در طول تاریخ به آذربایجان غربی وارد شدیم و بعد به شهر تکاب رسیدیم. جائی که اول بنزین زدیم و بعد خودمونو به تخت سلیمان رسوندیم. چند کیلومتری تخت سلیمان و در بالای یک کوه به تابلو زندان سلیمان برخوردیم اما چون هوا دیگه درحال تاریک شدن بود و اونجا هم بالای کوه از خیرش گذشتیم. خیلی از ماشینها هم وارد محل اقامت نزدیک تخت سلیمان می شدند تا فردا صبح برن و تخت سلیمانو ببینن اما ما چون قرار بود اون شب به هتلی که توی تبریز رزرو کرده بودم برسیم امکان این کارو نداشتیم.پس خودمونو به سایت باستانی تخت سلیمان رسوندیم. اولین نکته ای که توجه منو جلب کرد سالم موندن بخشی از دیوار اونجا بود. بنا نزدیک یه دریاچه کوچیک و عمیق ساخته شده بود که آب از طریق یه دریچه ازش خارج میشد و به باغهای اون اطراف میرسید. بیشتر از یک ساعت توی اون خرابه ها قدم زدیم و لذت بردیم تا این که هوا تاریک شد. آنی از نگهبان اونجا پرسید: اگه همین مسیرو ادامه بدیم راحت تر به تبریز میرسیم یا به تکاب برگردیم؟ و همین سوال باعث شد ایشون حدود نیم ساعت درباره اون بنا و تاریخش و خصوصیات دریاچه برامون بگه! از این که اون ساختمان آتشکده آذرگشنسب بوده و برای این که اعراب بعد از ورودشون به ایران خرابش نکنن اسمشو گذاشتن تخت سلیمان و تا این که آب اون دریاچه همیشه دماش بیست و یک درجه است و سطحش تغییر نمیکنه و از این که خسروپرویز همین جا نامه پیامبر اسلامو پاره کرده و از این که همون روز صبح تعدادی از هموطنان زرتشتی برای انجام مراسم مذهبی اونجا بودن. بعد هم شماره شو به آنی داد و گفت: شماره مو توی گوشیت ذخیره کن تا توی کانالی که توی تلگرام درمورد همین جا ساختم عضو بشی (!) و از این که در آذربایجان غربی هیچ اتوبانی وجود نداره (خدائیش این جمله کلی از غرغرهای آنی کم کرد!) و ........ و درنهایت گفت: اگه برگردین تکاب بهتره.

به تکاب برگشتیم و به سمت تبریز حرکت کردیم. توی شاهین دژ شام خوردیم و بعد از گذشتن از میاندواب و با ورود به آذربایجان شرقی وارد اتوبان شدیم. ساعت از دوازده گذشته بود و در نزدیکی تابلو صد و شصت کیلومتر مونده به تبریز بود که احساس کردم دیگه نمیتونم رانندگی کنم. به آنی گفتم و از همون جا تا شهر تبریز آنی پشت فرمون بود. حدود ساعت دو صبح به تبریز رسیدیم. کمی توی خیابونها چرخیدیم و نتونستیم هتلمونو پیدا کنیم. به یه کارگر محترم شهرداری برخوردیم که لباسشو عوض کرده بود و داشت سوار موتورش میشد تا بره خونه. وقتی ازش آدرس پرسیدم گفت: اینطوری پیدا نمیکنی بیا دنبال من! بعد با موتور رفت توی پیاده رو و بعد هم وارد پارک شد و من هم با ماشین به دنبالش! از راههای پرپیچ و خمی که مخصوص پیاده روی توی پارک درست میکنن گذشتیم و وارد خیابون شدیم. اون بنده خدا دم یه فلکه بزرگ ایستاد و گفت: من باید از این طرف برم اما شما دور بزنین و از اون طرف برین و ...... ازش تشکر کردیم و از هم جدا شدیم و بعد از حدود یک کیلومتر احساس کردم داریم اشتباه میریم. از یه نفر دیگه که توی خیابون بود پرسیدم که فهمیدم حدسم درست بوده. داشتیم دور میزدیم که دیدم موتوریه هم

اومد و گفت: وقتی دیدم اشتباه رفتین اومدم دنبالتون! (خدائیش همون جا همه افسانه هائی که قبلا درباره نژادپرست بودن آذربایجانی ها و این که از فارسها بدشون میاد و .... فراموش کردم. در روزهای بعد و توی تبریز هم همین طور بود. همه اول به ترکی باهامون حرف میزدن و وقتی میفهمیدن که ما فارس هستیم فورا عذرخواهی میکردن و فارسی صحبت میکردن) بالاخره ساعت حدود سه صبح به هتل رسیدیم. اتاقمون طبقه دوم بود و آسانسور هتل هم از کار افتاده بود! پس همه وسیله ها رو از پله ها بالا بردیم. نکته عذاب آور این که گوشی و تبلت آنی و بچه ها به مودم موجود توی طبقه همکف وصل میشد و گوشی من نه!

بقیه اش برای پست بعد!

پ.ن۱: تصمیم داشتم این سفرنامه رو توی دو پست جمعش کنم اما فکر نکنم چنین کاری امکان پذیر باشه!

پ.ن۲: روز چهارشنبه صبح برای اولین بار بعد از مرخصی رفتم سر کار توی یه مرکز شبانه روزی. پزشک شیفت قبل گفت: حالا کی سفرنامه رو میگذاری بخونیم؟ گفتم: چی؟! کجا؟ گفت: توی گروه همکاران توی تلگرام دیگه! یه لحظه قلبم ریخت! 

پ.ن۳: این سفر اگه هیچ سودی هم نداشت دست کم باعث شد آنی دوباره توی وبلاگش بنویسه!

پ.ن۴: موقعی که راهنمای غار کتله خور توضیح میداد که این غار درواقع هفت طبقه است و از طبقه سومش آب داره و احتمالا به غار علی صدر هم راه داره و....  به شوخی به آنی گفتم: خوبه، هفت طبقه است و استخر هم داره میخرمش! چند دقیقه بعد متوجه شدم عسل داره به آنی میگه: به بابا بگو اینجا رو نخره من میترسم شب اینجا بخوابم!

پ.ن۵: ایول دکتر نفیس هم دوباره آپ کردن!

برچسب‌ها: سفرنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

رسیدیم

سه‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 01:50 ق.ظ

سلام 

بقیه اش برای بعد! 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۲)

چهارشنبه 25 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:38 ب.ظ

سلام 

۱. داشتم مریض میدیدم که صحبت دو نفر از پشت در به گوشم خورد، یکیشون داشت به اون یکی میگفت: باز هم این دکتره است که میپرسه آمپول میخواین یا کپسول؟  یعنی چه؟ این اگه دکتره باید همون چیزی که خودش تشخیص میده بنویسه.....  چند دقیقه بعد همون مرد اومد توی مطب، بهش گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟! گفت: آمپول میزنم. چند دقیقه بعد همراهش برگشت توی مطب و گفت: بی زحمت به جاش کپسول بنویسین میگه میترسم آمپوله رو بزنم!

۲. خانمه گفت: من هیچوقت دارویی که دکتر ننوشته باشه نمیخورم، حالا بی زحمت برام سه بسته از اون کپسول سبز و خاکستری ها بنویس با یکی از اون شربتها که روش عکس ریه داره!

۳. برای یه دختر حدودا پونزده ساله نسخه مینوشتم،  یه دفعه گفت: منو یادتونه؟  گفتم: نه. گفت سه سال پیش یه روز اینجا بودین با مادرم اومدیم پیشتون، پدرم سرطان داشت، مادرم گفت بیایین توی خونه ببینینش اگه لازمه ببریمش بیمارستان، شما هم اومدین خونه یه نگاه کردین گفتین دیگه فایده نداره آخر عمرشه. یه چیزهایی یادم اومد و گفتم: خب؟  گفت: حق با شما بود، چند ساعت بعد بابام مرد خوب شد به حرفتون گوش دادیم الکی کلی پول بیمارستان ندادیم!

۴. دختره با فرم ثبت‌نام مدرسه اومد، گفتم: خودتون هیچ ناراحتی ندارین؟  گفت: نه در حال پر کردن فرم گفت: راستی من حساسیت فصلی دارم، توی فرمش نوشتم. گفت: حالا اون قدر هم شدید نبود چرا نوشتین؟!

۵. سوار ماشین اداره شدم و طبق عادت همیشگی اول کمربند ایمنیو بستم. راننده گفت: تو چرا همیشه کمربندتو میبندی؟ ما هم عادت میکنیم!

۶. به مرده گفتم: آمپول میزنین یا کپسول بنویسم؟  گفت: هردوشونو بنویس نترس پولشونو میدم!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: چند بسته قرص خواب هم برام بنویس، چهارتا بسته هم رانیتیدین و سه بسته هم کپسول. از در مطب که میرفت بیرون گفت: من که از این دکترترم بیشتر دارو نوشتم تا این!

۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: دستت درد نکنه من از بالا خدا رو دارم از پایین هم تو رو!

۹. (۱۴+) خانمه گفت: دیشب اون قدر دستم درد میکرد که نمیتونستم شلوارمو بکشم بالا!

۱۰. مرده داشت موقع شرح حال گفتن کلی آسمون و ریسمون به هم میبافت و وسط حرفهاش یکدفعه گفت: آخه بگو به دم خروس برقصم یا به نوک خروس؟!

۱۱. به مرده گفتم: مشکلتون چیه؟  گفت: من توی تصمیم گیری هام حالت بچه بچه ای دارم!

۱۲. مرده دفترچه خانمشو آورد و گفت: براش یه آزمایش حاملگی بنویس از دیروز استفراغ داره!

پ.ن۱: نمیدونم اگه زودتر میفهمیدم تبریز سال آینده پایتخت گردشگری جهان اسلامه امسال میرفتیم یا همون سال دیگه؟  گرچه تصادفا زمانی به استانبول رفتیم که پایتخت فرهنگی اروپا بود و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد (سال ۲۰۱۰)

پ.ن۲: بعد از کلی برنامه ریزی من برای سفر آنی وارد صحنه شد و کل برنامه ریزی منو به هم ریخت، ازجمله بعد از یک شب رزرو هتل در مسیر رفت و چند شب توی تبریز (اون هم کمتر از برنامه ریزی من) اجازه رزرو هتل توی شهرهای دیگه رو بهم نداد و گفت هرجا که شد میخوابیم! من که مشکلی ندارم میترسم بچه ها اذیت بشن.

پ.ن۳: برای این که بتونیم از پل روی دریاچه ارومیه رد بشیم ناچار شدم شهر زیبای مهابادو از برنامه سفرمون حذف کنم. امیدوارم توی یه فرصت دیگه بتونیم مهابادو هم ببینیم.

پ.ن۴: فردا (پنجشنبه) ظهر بعد از برگشتن از سر کار راهی میشیم. احتمالا جواب کامنتهای این پستو با تاخیر خواهید دید.

پ.ن۵: چند نفر از دوستان رسماً اعلام کردند که بعد از مدتها به وبلاگستان برمیگردن و من هم توی وبلاگم نوشتم اما فقط یه پست گذاشتن و باز ناپدید شدن. باز هم گلی به گوشه جمال دوست قدیمی دکتر دلژین دندان پزشک که بی سروصدا برگشته و داره توی وبلاگش مینویسه.

پ.ن۶: به عسل میگم: این همه الکی آبو باز نگذار بابا آب کمه. میگه: نه بابا توی دریا پر از آبه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۱)

جمعه 13 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:50 ق.ظ

سلام

۱. (ویژه گروه پزشکی) پیرزنه با فشار خون بالا اومد و گفت: یه سرم برام بنویس. گفتم: برای فشار بالا که سرم نمیشه نوشت. گفت: پس چرا چند روز پیش خانم دکتر....  برام نوشت؟ چند ساعت بعد یکی دو تا مریض دیگه با همین وضعیت اومدن. چند روز بعد که خانم دکترو دیدم پرسیدم: شما برای فشار خون بالا سرم میدین؟ گفت: آره من حال این که صبر کنم و فشارو کم کم بیارم پایین ندارم، یه سرم نیترو براشون میگذارم و خلاص!

۲. خانمه با دخترش اومده بود و گفت: چند روزه که پاهام ذق ذق میکنه. نسخه شو که نوشتم دخترش گفت: پاهای من هم چند روزه که ذوق زده میشه!

۳. داشتم توی یه درمونگاه روستایی مریض میدیدم که تلفن درمونگاه زنگ خورد. یکی از پرسنل درمونگاه گوشیو برداشت و صحبت کرد و بعد بهم گفت: خانم دکتر....  از روستای همسایه بود که زنگ زد و گفت: اونجا چه خبر شده؟ گفتم: هیچی چطور؟  گفت: الان یه مریض از روستای شما اومد، گفتم چرا همون جا نرفتی دکتر؟ گفت رفته بودم، یکدفعه دکتر با آقای.....  (مسئول پذیرش اونجا) دعواش شد و ول کرد و رفت! (جالب تر اینکه اون مسئول پذیرش اون موقع کربلا بود!)

۴. مسئول آزمایشگاه درمونگاه بهم گفت: خانمه بود که امروز براش آزمایش ادرار نوشتین. گفتم: خب؟  گفت: بهش یه لوله آزمایش دادم تا بهم نمونه بده، گفت بی زحمت اسممو از روی لوله بکنین. گفتم چرا؟  گفت آخه اسمم فاطمه است میترسم نجس بشه!

۵. درمونگاه وحشتناک شلوغ بود، مجبور شدم زمان گرفتن شرح حال و معاینه رو کم کنم و سریعتر مریضهارو رد کنم. خلوت که شد خانم مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: دکتر امروز ترکوندین، البته منو! (این که مثبت نمی‌خواست، میخواست؟!)

۶. خانمه گفت: بچه ام از دیشب سرفه میکنه، گفتم: گلوش هم درد میکنه؟  گفت: یعنی دیگه گلوشو هم نمیخوای ببینی؟!

۷. نسخه بچه رو که نوشتم مادرش گفت: ببخشید آقای دکتر! برای این که از آمپول زدن نترسه گاهی یه نیدل خالیو الکی میکنم توی پاش طوری نیست؟!!

۸. به پیرمرده گفتم: الان کجاتون درد میکنه؟  گفت: میخواین بگم کجام درد نمیکنه؟  کمتر طول میکشه!

۹. یه زن و شوهر نابینا اومدن پیشم، مرده گفت: دیروز از قم برگشتیم ولایت حالا سرما خوردیم. خانمه گفت: رفته بودیم به دخترم سر بزنیم، دخترم ماشاءالله خیلی زرنگه، تونست بره جامعه الزهرای قم. اما پسرم فقط توی حوزه همین جا تونست قبول بشه!

۱۰. خانمه اومد توی مطب، دست یه دختر سه چهار ساله هم توی دستش بود و گفت: دخترم سرما خورده. گفتم: بیا روی صندلی بشین گلوتو ببینم آفرین دختر خوب. یکدفعه یه دختر هفده ساله که پشت سر خانمه ایستاده بود اومد و نشست روی صندلی!

۱۱.  به خانمه گفتم: بچه تون سابقه هیچ بیماری نداره؟  گفت: نه گوشیو گذاشتم روی سینه اش که یه سوفل (صدای غیر طبیعی قلب) واضح به گوشم خورد. به خانمه گفتم: قلبش یه صدای اضافه داره، گفت: چیزی نگفتم ببینم خودت میفهمی؟! 

۱۲. به مرده که با درد پا اومده بود گفتم: وقتی که راه میرین درد پاتون بیشتر میشه؟ گفت: من همیشه با ماشین میرم سر کار و برمیگردم!

پ.ن۱: این هم تصویری از خلاصه سوتی های بیماران که سر کار مینویسم، به درخواست یکی از دوستان.

پ.ن۲: با کلی جستجو توی اینترنت درباره شهرهای مختلف آذربایجان شرقی و غربی یه برنامه برای سفر نوشتم و میخواستم برم سراغ رزرو هتل که متوجه یه نکته شدم. طبق برنامه ریزی من ما تقریباً همه این دو استانو دور میزدیم بدون اینکه حتی یک بار هم چشممون به دریاچه ارومیه بیفته! ظاهرا باید یه تجدید نظر توی این برنامه داشته باشم. بخصوص با این وضعیت این دریاچه.

پ.ن۳: عسل تبلتشو بهم میده و میگه: هرکاری که میکنم نمیتونم این مرحله بازیو برم، برام میری؟ اون مرحله رو براش میرم و تبلتشو میدم بهش. میگه: ممنون، من اگه این بابا رو نداشتم هیچوقت نمیتونستم این مرحله رو رد کنم!

بعدنوشت: با عرض پوزش از دوستان گرامی مصی،  لادن و مهرسا به دلیل حذف کامنتهاشون. فکر می‌کنم خودشون هم بهم حق میدن. ضمنا کامنت دوست گرامی samira هم به درخواست خودشون و برخلاف میل باطنی خودم تایید نشد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۸۰)

شنبه 31 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 05:12 ب.ظ

سلام

۱. به مرده گفتم: بفرمایید. گفت: من وقتی میرم جلو کولر سردم میشه وقتی میرم زیر پتو گرمم میشه!

۲. خانمه با بچه اش اومدند توی مطب و دوتا دفترچه گذاشتند روی میز، گفتم: بفرمایید. گفت: دفترچه رویی رو بردار ببینم مال کدوممونه تا مشکلشو بگم!

۳. دوتا پیرمرد توی یه درمونگاه روستایی به هم رسیدن و شروع به صحبت کردن، یکیشون به اون یکی گفت: ببین شورای ده چقدر بی عرضه است که نمیتونه یه بیمارستان صد تختخوابی اینجا بسازه!

۴. خانمه گفت: دیدم بچه ام سرما خورده آوردمش، حالا اومدیم پیش دکتر سرماخوردگی؟!

۵. خانمه گفت: بچه ام آبریزش بینی داره ولی نمیتونه آبشو بده بیرون!

۶. بخشی از صحبت من با یه پیرزن:

- دارو چیزی خوردین؟

- بله

- چی خوردین؟  

- برای چی؟  

- برای سرماخوردگی 

- آره هروقت سرما میخورم دارو میخورم 

- امروز چیزی نخوردین؟

- نه هنوز ناشتام!

-...... 

۷. (۱۸+) چوب آبسلانگو گذاشتم روی زبون مرده که گفت: نترس دکتر بکن تو!

۸. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت: چندتا کپسول هم بنویس. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: این کپسول ها مال منه یا اونی که گفتم براش بنویسی؟!

۹. (۱۶+) پیرزنه گفت: دفترچه مو مهر کن میخوام برم پیش متخصص. گفتم: پیش کدوم دکتر میرین؟ گفت: من همیشه زیر دکتر گوش و حلق و بینیم!

۱۰. (۱۸+) ساعت حدود یازده شب یه زن و شوهر اومدن توی مطب و مرده گفت: ما مسافریم، حالا توی راه حال خانمم بد شد دیدیم اینجا درمونگاه هست اومدیم. نسخه خانمه رو نوشتم و رفتند. از مطب که اومدم بیرون دیدم مسئول پذیرش داره از خنده پیچ و تاب میخوره، گفتم: چیه؟ گفت: فامیل خانمه رو دیدین؟ گفتم: آره تا حالا این فامیلو ندیده بودم. گفت: توی زبون محلی ما این کلمه یعنی کسی که سوراخ ک...ش تنگه!

۱۱. خانمه دخترشو آورده بود و پسرش هم که چند سال از دختره کوچیک تر بود اومد توی مطب. گفتم: آمپول میزنین؟ دختره گفت: نه. پسره گفت: من وقتی اندازه تو بودم آمپول میزدم!

۱۲. توی درمونگاه یه روستا بودم که روز قبل نماینده مجلس اومده بود اونجا بازدید. مرده گفت: دیروز به نماینده گفتم اینجا هیچ امکاناتی نداره. جای کوچیکی هم نیست، اینجا با.... و.....  (روستاهای تابعه) بیست میلیون نفر جمعیت داره!

پ.ن۱: من این خاطراتو به ترتیب از روی خلاصه ای که نوشتم مینویسم، نمیدونم چرا این همه مثبت دار پشت سر هم اومد شرمنده! 

پ.ن۲: پس از مذاکرات فشرده با آنی قرار شد سفر امسال داخلی باشه. به جایی که تا به حال هیچکدوممون نرفتیم. به این ترتیب اگر اتفاق خاصی نیفته از آخرین روزهای مرداد تا نخستین روزهای شهریور میهمان هموطنان عزیز آذربایجانی خواهیم بود.

پ.ن۳: تولد عسلو گرفتیم و امروز هم آنی اسمشو برای پیش دبستانی نوشت. برام جالبه که عسل چطور از رفتن به پیش دبستانی خوشحاله در حالی که همین چند ماه پیش به آنی گفته بود: میشه به خدا بگی من همین قدری بمونم و بزرگتر نشم؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) ناجالب (۹)

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 05:02 ب.ظ

سلام 

اولا پوزش برای تاخیر 

هفته پیش علاوه بر کار در ساعتهای اداری و کار مرکز ترک اعتیاد سه شیفت عصر و شب هم داشتم. و از طرف دیگه نمیدونستم بعد از سه شیفت خاطرات چی بنویسم؟ (با خودم قرار گذاشتم که حتی الامکان بیشتر از سه پست خاطرات پشت سر هم نگذارم) تا این که این ماجرایی که چهار پنج سال پیش رخ داد و الان میخونینش به یادم اومد. نه میدونم قانون الان در این مورد چی میگه نه اون موقع، اگه بیش از حد هم بیمزه بود پیشاپیش شرمنده. 

حوالی ظهر بود و هوا گرم، و به همین دلیل درمونگاهی که همیشه به شلوغی شهره بود برای دقایقی خلوت شده بود. از مطب بیرون اومده بودم و با پرسنل صحبت میکردیم که دو نفر وارد درمونگاه شدند. اولی زن جوانی که ظاهرا کمتر از سی سال داشت اما چروک صورت و دستانش نشون دهنده زندگی سختی داشت که در حال گذروندن اون بود. و نفر دوم پیرزنی که زن جوان زیر بغلشو گرفته بود و به زحمت اونو به جلو می آورد. پیرزن به وضوح تعادل مناسبی نداشت، چهره اش رنگ پریده به نظر میرسید و با چشمان تنگ و مورب خودش به اطراف نگاه میکرد.

پیش از این که زن جوان و همراهش به سمت اتاق مطب برن گفتم: از این طرف! ببرینشون توی تزریقات تا روی تخت دراز بکشن. بعد هم معاینه شروع شد. بدن پیرزن سرد بود و نمناک، حالت تهوع داشت و سرگیجه، فشارش کمی پایین بود و از درد بدون تندرنس ناحیه اپیگاستر (تقریبا ناحیه معده) شاکی بود.

وضعیت طوری بود که گرفتن نوار قلب به نظرم یه کار منطقی اومد حتی با وجود اینکه هیچ سابقه ای از بیماری قلبی وجود نداشت. 

چند دقیقه بعد و در حالی که پیرزن در حال استفراغ کردن توی سطل زباله اتاق تزریقات بود داشتم به نوار قلبش نگاه میکردم. یه St depression یک میلی متری توی v2 و v3 تنها نکته غیر طبیعی نوار قلب بود. زن جوان اومد پیشم و گفت: شرمنده من زیاد پول همراهم نیست پول داروهاش زیاد میشه؟ گفتم: چیز ناجوری نخورده که مسموم بشه؟ گفت: چرا فکر میکنم مسموم شده باشه آخه دیشب بقیه غذای دیروز ظهرو خورده بودیم. خیلی دلم میخواست یکی دو قلم دارو براش بنویسم و بفرستمش خونه اما جراتشو پیدا نکردم. اگه واقعا مشکل قلبی بود (که احتمالش خیلی هم کم نبود) چی؟ همین زنی که الان داره ملتمسانه بهم نگاه میکنه اگه مادر شوهرشو (توی شرح حال بهم گفت که مادر شوهرشه) میبرد خونه و بعد یه بلایی سرش میومد باز هم همین طور آروم و مظلوم میموند؟ بالاخره تصمیم خودمو گرفتم و به زن جوان گفتم: ظاهرا قلبشون مشکل داره باید بفرستیمشون بیمارستان. یه لحظه رنگ از صورت زن هم پرید، یه فکری کرد و گفت: باید از پسرش بپرسم! گفتم: خب بپرسین.

کارهای اولیه را برای پیرزن انجام دادیم، از گذاشتن اکسیژن تا TNG زیرزبونی و تزریق سرم و داروی ضد استفراغ و... 

یکدفعه متوجه شدم که زن همچنان در حال صحبت با موبایله و میگه: دکتره میگه احتمالا از قلبشه، خب حالا تو میگی من چکار کنم؟  متوجه شدم که یه چیزی طبیعی نیست اما چی؟

گفتم: خانم! چکار میکنین؟ گفت: یه چند لحظه صبر کنید! و باز مشغول صحبت با تلفن همراهش شد.

وضعیت پیرزن هم کمی بهتر شده بود. دیگه نمیدونستم به خاطر داروی زیرزبونی بود یا آمپول ضد استفراغ؟ اما تصمیم خودمو برای اعزامش گرفته بودم.  

چند دقیقه بعد بالاخره زن جوان پیداش شد و گفت پسرش میگه: اگه واقعا لازمه اعزامش کنین، سلامتیش مهمتره بالاخره یه طوری میشه.

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم و پرسیدم: مشکل مادر شوهرتون چیه؟ گفت: شوهرم اهل افغانستانه. هم خودش و هم مادرش غیرقانونی اینجان، نمیدونم  وقتی برسه بیمارستان چی میشه؟ اگه فرستادنشون افغانستان من چکار کنم؟  بعد هم رفت و نشست عقب آمبولانس و رفت.....

پ.ن۱: دکتر رخساره گرامی! خوشحال میشم اگه صلاح میدونین آدرس وبلاگ جدیدتونو بفرمایید.

پ.ن۲: در چند هفته اخیر افراد زیادی رو دیدم که خوشحالند چون اعضای شورای جدید ولایت همه اصالتا اهل ولایت هستند و نه از مهاجران روستاهای اطراف. اما من بیشتر خوشحال میشم اگه این افراد بتونن کار مفیدی برای ولایت انجام بدن.

پ.ن۳: رفتم پیش دکترم و طبق دستور آزمایش دادم. قرار شد یک سال بعد برای چک آپ مجدد برم پیششون (با تشکر از همه دوستان بزرگوار که در این مورد سوال پرسیده بودند)

پ.ن۴: عماد با پول توجیبی خودش برامون سی دی فیلم پنجاه کیلو آلبالو رو خریده بود و شب با هم نشستیم و فیلمو تماشا کردیم. یعنی بعد از حدود ده پونزده دقیقه همه مون فقط تحمل میکردیم تا فیلم تموم بشه! من موندم این فیلم چطور این همه فروش داشته؟! 

پ.ن۵: باتوجه به پی نوشت مربوط به عماد این بار جملات قصار عسلو نمینویسم، رفت برای پست بعدی!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۹)

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:55 ب.ظ

سلام

۱. خانمه گفت: وقتی به این طرف گردنم دست میزنم اون طرف گردنم درد میگیره و در حال فشار به گردنش به من میگفت: ببین!

۲. خانمه گفت: فقط سمت چپ سینه ام نفس تنگی داره!

۳. به خانمه گفتم: حالت استفراغ هم دارین؟ گفت: حالت استفراغ نه ولی تهوع دارم!

۴. به بچه گفتم: گلوت درد میکنه؟  گفت: نه. مادرش گفت: من که میدونم چون از شربت میترسی میگی درد نمیکنه!

۵. مرده گفت: اون روز که اومدم اینجا شما نبودین، اون خانم زنه بود!

۶. پیرزنه گفت: شبها که میخوابم، گوشم تا دو ساعت میگه جیر جیر بعدش تا صبح میگه وور وور!

۷. خانمه گفت: دیشب یه دونه استامینوفن کدئین هم خوردم ولی سرم بهتر نشد. گفتم: دیگه استامینوفن کدئین توی خونه دارین؟ گفت: نه دخترم یکی بهم داد و گفت: دیگه به من چه اگه بیشتر میخوای برو دکتر!

۸. درحال نوشتن نسخه پیرمرده بودم که گفت: دختر خودم هم پزشک عمومیه اما اینجا نیست، ازدواج کرد و رفت شمال، دلش بردش شمال، گفتم: به سلامتی. چند دقیقه بعد که از مطب اومدم بیرون دیدم داره به مسئول داروخونه میگه: به دکتر گفتم دخترم هم پزشکه ولی اینجا نیست، دکتر گفت: پس کجاست؟  گفتم: ازدواج کرد و رفت شمال. دکتر گفت: آقای.....  چرا شمال؟ گفتم: دیگه دلش بردش کاریش نمیشد کرد!

۹. به خانمه گفتم: سرفه هاتون خلط هم داره؟ گفت: آدم از کجا باید بفهمه که سرفه اش خلط داره؟!

۱۰. به مرده گفتم: وقتی نفس میکشین درد سینه تون بیشتر میشه؟ گفت: آفرین! چه سوال خوبی پرسیدی!

۱۱. چوبو گذاشتم روی زبون بچه و چراغ قوه رو روشن کردم که شروع کرد به کشیدن نفس عمیق توی صورتم!

۱۲. (۱۴+) به پیرمرده گفتم: شبها هم پاتون درد میگیره از خواب بیدارتون کنه؟ گفت: چی؟ شلوارمو دربیارم؟!

پ.ن۱: اخیرا یکی از همدوره های دانشگاه بعد از چند سال کار در سیستان و بلوچستان و کردستان و خوزستان برگشته ولایت. بهش گفتم: یه سر هم میرفتی خراسان که بتونی قسم بخوری در چهار گوشه کشور کار کردی! (خودم هم میدونم بالاتر از کردستان هم استان داریم اما ایشون اونجا کار نکرده بودند، جهت اطلاع!)

پ.ن۲: آنی یه جفت جوراب بهم نشون میده و میگه اینو فلانی دو سال پیش برای تولد عسل براش آورده ولی هنوز براش بزرگند! عسل میگه: چه جوراب خوشگلی نگهش دارین وقتی کوچیک شدن میپوشمشون!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۸)

یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:04 ق.ظ

سلام

۱. به خانمه گفتم: قبلا هم این طور میشدین؟ گفت: این طور میشدم ولی دیگه این طور نمی شدم!

۲. مرده گفت: توی دو برگ دفترچه ام برام آزمایش بنویس یکی آزمایش تیروئید یکی هم آزمایش کامل. وقتی نوشتم گفت: حالا میشه هردوشونو با هم برم؟!

۳. در تمام مدتی که داشتم از مادر بچه شرح حال میگرفتم و بعد در تمام طول معاینه و نوشتن نسخه بچه در حال گریه کردن و جیغ زدن بود، اما هرطور که بود تحمل کردم. مادره بلند شد و در حال بیرون رفتن از مطب به بچه اش گفت: حالا دیدی دکتر چه مهربونه؟ الهی قربونت بره!

۴. خانمه گفت: برام استامینوفن هم بنویسین. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: از اینها که توی خونه دارم، از اونها میخوام که روشون نوشته ضد درد ضد تب!

۵. خانمه گفت: اگه به بچه ام شیاف بزنم بعد شربت کوآموکسی کلاو بدم خطرناک نیست؟!

۶. خانمه گفت: از وقتی بادمجون خوردم صورتم ورم کرده بگو مگه دلت درد میکرد که بادمجون خوردی؟!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: این وزنه سالمه؟ گفتم: نمیدونم من اولین روزه که اومدم اینجا. گفت: پس اگه راست میگی بگو ببینم اسم آمپول ضد استفراغ چیه؟!

۸. پیرزنه به محض نشستن روی صندلی گفت: من تازه از کربلا اومدم. گفتم: خب؟  گفت: سلامت باشید خیلی ممنون!

۹. کارمون تموم شد و با بقیه پرسنل سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه. دو نفر از پرسنل شروع کردند به زبان محلی با هم صحبت کردن، نمیدونم چی گفتند که یهو راننده بهشون گفت: حواستون باشه دکتر هم....  میفهمه. اون دوتا گفتند: واقعا؟ راننده گفت: خب انگلیسی زبون بین‌المللیه دیگه، کسی که بلد باشه یعنی همه زبونهارو میفهمه!!

۱۰. به پیرزنه گفتم: فشارتون هفدهه. گفت: وای چقدر رفته بالا، همیشه شونزده بود!

۱۱. توی یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم یکی از پرسنل گفت: دیشب دکتر....  اینجا بود، بعد از خوردن غذا گفت: یه کاری هم بگین تا من انجام بدم، البته کاری که در شان من باشه، بهش گفتم: برو چایی بریز!

۱۲. توی یه درمونگاه روستایی بودم، یکی از پرسنل درمونگاه از بیرون اومد تو و به راننده گفت: الان یه پسر سر ماشینتون بود، راننده رفت و برگشت و گفت: یه مقدار پول توی ماشین داشتم، حالا نیستن. همون پرسنل گفت: من آدرس خونه پسره رو بلدم. به راننده آدرس داد و او هم رفت. چند دقیقه بعد و پیش از برگشتن راننده پسره اومد توی درمونگاه و گفت: من پول کیو برداشتم؟ به فلان و بهمان قسم که من پولی برنداشتم اما اگه میگین من برداشتم باشه این هم بیست هزار و صد تومن اندازه پولی که ازش برداشتن!

پ.ن۱: و باز هم یه سلام و خداحافظی دیگه! همزمان با کامنت خانم مریم در پست قبلی و اعلام برگشت به وبلاگستان خانم امی پست خداحافظی گذاشتن! خوب یادمه چند بار به دلایل مختلف براشون کامنت خصوصی گذاشتم و هربار به طور کامل منو راهنمایی کردن. منتظر بازگشت ایشون خواهیم بود.

پ.ن۲: نمیدونم یادتونه یا نه؟  چند پست پیش بود که نوشتم خوشبختانه بعد از مدتها خوردن دارو تونستم قطعشون کنم. چند هفته پیش یه کنگره علمی توی ولایت درباره مشکلی که من داشتم برگزار شد، توی وقت استراحت رفتم سراغ دو نفر از متخصصینی که از تهران اومده بودند و وضعیت خودمو براشون گفتم. متخصص اول گفتند تو اصلا نیازی به خوردن دارو نداشتی چرا بهت دارو دادن؟! و نفر دوم گفتند چرا اینقدر زود دارو رو قطع کردی؟ باید تا چند سال دارو میخوردی! فکر کنم بهتره به پزشک خودم اعتماد کنم و طبق دستورش چند روز دیگه برای چک آپ برم پیشش.

پ.ن۳: عسل میگه: بابا یه چیزی بهت میگم اگه دوست داشتی به مامان بگو اما به عماد نگیا آخه قبلا خودم بهش گفتم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۷)

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 01:42 ب.ظ

سلام 

۱. بهورز باسابقه یکی از خونه های بهداشت گفت: از وقتی این چبلسی رو برامون آوردن کارمون بیشتر شده. گفتم: چبلسی؟ گفت: آره دیگه همین کامپیوترو میگم زبونم نمیگرده هی بگم کامپیوتر میگم چبلسی!

۲. جواب سونوگرافی خانمه رو دیدم و گفتم: کلیه راستتون کیست داشته. گفت: به من گفتن هر دو طرف کیست دارم، با دقت نگاه کن!

۳. (۱۳+) برای مرده نسخه نوشتم، رفت داروخونه و اومد و گفت: این خانمه که توی داروخونه است میگه من اون وسطیو ندارم حالا چکار کنم؟!

۴. خانمه گفت: چند روزه اسهال گرفتم. گفتم: الان شکمتون روزی چند بار کار میکنه؟ گفت: دو سه بار. گفتم: قبلا روزی چند بار کار میکرد؟ گفت: سه چهار بار!

۵. خانمه گفت: اون قدر تب دارم که وقتی بچه ام پیشم میخوابه فکر میکنم اون تب داره!

۶. برای یه بچه آمپول نوشتم، مادرش اونو برد توی تزریقات و گرفتش تا آمپولو بهش زدن، بعد به بچه گفت: درد اومد؟ بچه گفت: نه! مادرش گفت: پس چرا گریه میکنی؟ بچه گفت: از بس منو محکم گرفتی!

۷. خانمه گفت: بچه ام از دیشب مریضه ولی نتونستم با تاکسی بیارمش، گفتم: چرا نتونستین؟ گفت: چون پول میخواست!

۸. به مرده گفتم: شما نیازی به دارو ندارین، گفت: من دیگه قبض گرفتم یه چیزی برام بنویس! 

۹. پسره با یکی از پرسنل درمونگاه دعواش شد و کلی فحش بالای هجده سال بهش داد و رفت، چند دقیقه بعد پدر پسره اومد و عذرخواهی کرد و گفت: پسر من هر فحشی داده با من بوده، من همه چیزهایی هستم که اون گفته! (نمیدونم واقعا میدونست پسرش چی گفته یا نه؟)

۱۰. به خانمه گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟  بچه گفت: نه نمیزنم. مادرش گفت: اگه آمپول نمیزنی باید شربت کو آموکسی کلاو بخوری، بچه گفت: خب پس آمپول میزنم!

۱۱. پیرزنه گفت: معده ام درد میکنه،  کبدم چربه، تیروئیدم کم کاره،....،  فقط کلیه ام سالمه، انگار خدا یادش رفته بهش یه مریضی بده!

۱۲. مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: امروز مسئول تزریقات مرخصیه حتی الامکان آمپول ننویس، چند دقیقه بعد صدام کرد و گفت: کلی آمپول..... تاریخ نزدیک دارم میتونی امروز بنویسیشون؟!

پ.ن۱: این پست به روح پاک روژین گرامی تقدیم میشه، چه میشه کرد؟  بالاخره زندگی ادامه داره.

پ.ن۲: بنا بر کامنت خواهر گرامی روژین،  ایشون در آخرین ساعات تصمیمشونو عوض کردن و به ایران برگشتن و اینجا فوت کردن.

پ.ن۳: عسل داره یه کارتون میبینه، توی کارتون دختره پدرشو از دست میده، عسل یه نگاه به من میکنه و میگه: بابا! اگه یه نفر باباش بمیره، یعنی دیگه واقعا تا آخر عمرش بابا نداره؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       37    >>

Homepage


Checkpagerank.net