X
تبلیغات
رایتل

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۹)

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:55 ب.ظ

سلام

۱. خانمه گفت: وقتی به این طرف گردنم دست میزنم اون طرف گردنم درد میگیره و در حال فشار به گردنش به من میگفت: ببین!

۲. خانمه گفت: فقط سمت چپ سینه ام نفس تنگی داره!

۳. به خانمه گفتم: حالت استفراغ هم دارین؟ گفت: حالت استفراغ نه ولی تهوع دارم!

۴. به بچه گفتم: گلوت درد میکنه؟  گفت: نه. مادرش گفت: من که میدونم چون از شربت میترسی میگی درد نمیکنه!

۵. مرده گفت: اون روز که اومدم اینجا شما نبودین، اون خانم زنه بود!

۶. پیرزنه گفت: شبها که میخوابم، گوشم تا دو ساعت میگه جیر جیر بعدش تا صبح میگه وور وور!

۷. خانمه گفت: دیشب یه دونه استامینوفن کدئین هم خوردم ولی سرم بهتر نشد. گفتم: دیگه استامینوفن کدئین توی خونه دارین؟ گفت: نه دخترم یکی بهم داد و گفت: دیگه به من چه اگه بیشتر میخوای برو دکتر!

۸. درحال نوشتن نسخه پیرمرده بودم که گفت: دختر خودم هم پزشک عمومیه اما اینجا نیست، ازدواج کرد و رفت شمال، دلش بردش شمال، گفتم: به سلامتی. چند دقیقه بعد که از مطب اومدم بیرون دیدم داره به مسئول داروخونه میگه: به دکتر گفتم دخترم هم پزشکه ولی اینجا نیست، دکتر گفت: پس کجاست؟  گفتم: ازدواج کرد و رفت شمال. دکتر گفت: آقای.....  چرا شمال؟ گفتم: دیگه دلش بردش کاریش نمیشد کرد!

۹. به خانمه گفتم: سرفه هاتون خلط هم داره؟ گفت: آدم از کجا باید بفهمه که سرفه اش خلط داره؟!

۱۰. به مرده گفتم: وقتی نفس میکشین درد سینه تون بیشتر میشه؟ گفت: آفرین! چه سوال خوبی پرسیدی!

۱۱. چوبو گذاشتم روی زبون بچه و چراغ قوه رو روشن کردم که شروع کرد به کشیدن نفس عمیق توی صورتم!

۱۲. (۱۴+) به پیرمرده گفتم: شبها هم پاتون درد میگیره از خواب بیدارتون کنه؟ گفت: چی؟ شلوارمو دربیارم؟!

پ.ن۱: اخیرا یکی از همدوره های دانشگاه بعد از چند سال کار در سیستان و بلوچستان و کردستان و خوزستان برگشته ولایت. بهش گفتم: یه سر هم میرفتی خراسان که بتونی قسم بخوری در چهار گوشه کشور کار کردی! (خودم هم میدونم بالاتر از کردستان هم استان داریم اما ایشون اونجا کار نکرده بودند، جهت اطلاع!)

پ.ن۲: آنی یه جفت جوراب بهم نشون میده و میگه اینو فلانی دو سال پیش برای تولد عسل براش آورده ولی هنوز براش بزرگند! عسل میگه: چه جوراب خوشگلی نگهش دارین وقتی کوچیک شدن میپوشمشون!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۸)

یکشنبه 14 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:04 ق.ظ

سلام

۱. به خانمه گفتم: قبلا هم این طور میشدین؟ گفت: این طور میشدم ولی دیگه این طور نمی شدم!

۲. مرده گفت: توی دو برگ دفترچه ام برام آزمایش بنویس یکی آزمایش تیروئید یکی هم آزمایش کامل. وقتی نوشتم گفت: حالا میشه هردوشونو با هم برم؟!

۳. در تمام مدتی که داشتم از مادر بچه شرح حال میگرفتم و بعد در تمام طول معاینه و نوشتن نسخه بچه در حال گریه کردن و جیغ زدن بود، اما هرطور که بود تحمل کردم. مادره بلند شد و در حال بیرون رفتن از مطب به بچه اش گفت: حالا دیدی دکتر چه مهربونه؟ الهی قربونت بره!

۴. خانمه گفت: برام استامینوفن هم بنویسین. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: از اینها که توی خونه دارم، از اونها میخوام که روشون نوشته ضد درد ضد تب!

۵. خانمه گفت: اگه به بچه ام شیاف بزنم بعد شربت کوآموکسی کلاو بدم خطرناک نیست؟!

۶. خانمه گفت: از وقتی بادمجون خوردم صورتم ورم کرده بگو مگه دلت درد میکرد که بادمجون خوردی؟!

۷. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: این وزنه سالمه؟ گفتم: نمیدونم من اولین روزه که اومدم اینجا. گفت: پس اگه راست میگی بگو ببینم اسم آمپول ضد استفراغ چیه؟!

۸. پیرزنه به محض نشستن روی صندلی گفت: من تازه از کربلا اومدم. گفتم: خب؟  گفت: سلامت باشید خیلی ممنون!

۹. کارمون تموم شد و با بقیه پرسنل سوار ماشین شدیم تا برگردیم خونه. دو نفر از پرسنل شروع کردند به زبان محلی با هم صحبت کردن، نمیدونم چی گفتند که یهو راننده بهشون گفت: حواستون باشه دکتر هم....  میفهمه. اون دوتا گفتند: واقعا؟ راننده گفت: خب انگلیسی زبون بین‌المللیه دیگه، کسی که بلد باشه یعنی همه زبونهارو میفهمه!!

۱۰. به پیرزنه گفتم: فشارتون هفدهه. گفت: وای چقدر رفته بالا، همیشه شونزده بود!

۱۱. توی یه درمونگاه شبانه‌روزی بودم یکی از پرسنل گفت: دیشب دکتر....  اینجا بود، بعد از خوردن غذا گفت: یه کاری هم بگین تا من انجام بدم، البته کاری که در شان من باشه، بهش گفتم: برو چایی بریز!

۱۲. توی یه درمونگاه روستایی بودم، یکی از پرسنل درمونگاه از بیرون اومد تو و به راننده گفت: الان یه پسر سر ماشینتون بود، راننده رفت و برگشت و گفت: یه مقدار پول توی ماشین داشتم، حالا نیستن. همون پرسنل گفت: من آدرس خونه پسره رو بلدم. به راننده آدرس داد و او هم رفت. چند دقیقه بعد و پیش از برگشتن راننده پسره اومد توی درمونگاه و گفت: من پول کیو برداشتم؟ به فلان و بهمان قسم که من پولی برنداشتم اما اگه میگین من برداشتم باشه این هم بیست هزار و صد تومن اندازه پولی که ازش برداشتن!

پ.ن۱: و باز هم یه سلام و خداحافظی دیگه! همزمان با کامنت خانم مریم در پست قبلی و اعلام برگشت به وبلاگستان خانم امی پست خداحافظی گذاشتن! خوب یادمه چند بار به دلایل مختلف براشون کامنت خصوصی گذاشتم و هربار به طور کامل منو راهنمایی کردن. منتظر بازگشت ایشون خواهیم بود.

پ.ن۲: نمیدونم یادتونه یا نه؟  چند پست پیش بود که نوشتم خوشبختانه بعد از مدتها خوردن دارو تونستم قطعشون کنم. چند هفته پیش یه کنگره علمی توی ولایت درباره مشکلی که من داشتم برگزار شد، توی وقت استراحت رفتم سراغ دو نفر از متخصصینی که از تهران اومده بودند و وضعیت خودمو براشون گفتم. متخصص اول گفتند تو اصلا نیازی به خوردن دارو نداشتی چرا بهت دارو دادن؟! و نفر دوم گفتند چرا اینقدر زود دارو رو قطع کردی؟ باید تا چند سال دارو میخوردی! فکر کنم بهتره به پزشک خودم اعتماد کنم و طبق دستورش چند روز دیگه برای چک آپ برم پیشش.

پ.ن۳: عسل میگه: بابا یه چیزی بهت میگم اگه دوست داشتی به مامان بگو اما به عماد نگیا آخه قبلا خودم بهش گفتم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۷)

جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 01:42 ب.ظ

سلام 

۱. بهورز باسابقه یکی از خونه های بهداشت گفت: از وقتی این چبلسی رو برامون آوردن کارمون بیشتر شده. گفتم: چبلسی؟ گفت: آره دیگه همین کامپیوترو میگم زبونم نمیگرده هی بگم کامپیوتر میگم چبلسی!

۲. جواب سونوگرافی خانمه رو دیدم و گفتم: کلیه راستتون کیست داشته. گفت: به من گفتن هر دو طرف کیست دارم، با دقت نگاه کن!

۳. (۱۳+) برای مرده نسخه نوشتم، رفت داروخونه و اومد و گفت: این خانمه که توی داروخونه است میگه من اون وسطیو ندارم حالا چکار کنم؟!

۴. خانمه گفت: چند روزه اسهال گرفتم. گفتم: الان شکمتون روزی چند بار کار میکنه؟ گفت: دو سه بار. گفتم: قبلا روزی چند بار کار میکرد؟ گفت: سه چهار بار!

۵. خانمه گفت: اون قدر تب دارم که وقتی بچه ام پیشم میخوابه فکر میکنم اون تب داره!

۶. برای یه بچه آمپول نوشتم، مادرش اونو برد توی تزریقات و گرفتش تا آمپولو بهش زدن، بعد به بچه گفت: درد اومد؟ بچه گفت: نه! مادرش گفت: پس چرا گریه میکنی؟ بچه گفت: از بس منو محکم گرفتی!

۷. خانمه گفت: بچه ام از دیشب مریضه ولی نتونستم با تاکسی بیارمش، گفتم: چرا نتونستین؟ گفت: چون پول میخواست!

۸. به مرده گفتم: شما نیازی به دارو ندارین، گفت: من دیگه قبض گرفتم یه چیزی برام بنویس! 

۹. پسره با یکی از پرسنل درمونگاه دعواش شد و کلی فحش بالای هجده سال بهش داد و رفت، چند دقیقه بعد پدر پسره اومد و عذرخواهی کرد و گفت: پسر من هر فحشی داده با من بوده، من همه چیزهایی هستم که اون گفته! (نمیدونم واقعا میدونست پسرش چی گفته یا نه؟)

۱۰. به خانمه گفتم: بچه تون آمپول میزنه؟  بچه گفت: نه نمیزنم. مادرش گفت: اگه آمپول نمیزنی باید شربت کو آموکسی کلاو بخوری، بچه گفت: خب پس آمپول میزنم!

۱۱. پیرزنه گفت: معده ام درد میکنه،  کبدم چربه، تیروئیدم کم کاره،....،  فقط کلیه ام سالمه، انگار خدا یادش رفته بهش یه مریضی بده!

۱۲. مسئول داروخونه صدام کرد و گفت: امروز مسئول تزریقات مرخصیه حتی الامکان آمپول ننویس، چند دقیقه بعد صدام کرد و گفت: کلی آمپول..... تاریخ نزدیک دارم میتونی امروز بنویسیشون؟!

پ.ن۱: این پست به روح پاک روژین گرامی تقدیم میشه، چه میشه کرد؟  بالاخره زندگی ادامه داره.

پ.ن۲: بنا بر کامنت خواهر گرامی روژین،  ایشون در آخرین ساعات تصمیمشونو عوض کردن و به ایران برگشتن و اینجا فوت کردن.

پ.ن۳: عسل داره یه کارتون میبینه، توی کارتون دختره پدرشو از دست میده، عسل یه نگاه به من میکنه و میگه: بابا! اگه یه نفر باباش بمیره، یعنی دیگه واقعا تا آخر عمرش بابا نداره؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سلام و خداحافظ

یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 10:43 ب.ظ

سلام 

قرار بود امروز یه پست دیگه از خاطرات (از نظر خودم) جالب اینجا بنویسم و قرار بود در این پست از بازگشت دکترقهوه ای گرامی بنویسم و ابراز خوشحالی کنم.

اما وقتی پیش از نوشتن پست سری به کامنتها زدم و از طریق یکی از کامنتها به این پست رسیدم کلا به هم ریختم.

یادم افتاد که امسال کلا به وبلاگ روژین سرنزدم و نمیدونم چرا؟ 

ببین درد چه به روز این دختر صبور آورده بود که بالاخره چنین تصمیمی گرفته. 

واقعا حیف از اون دختر شجاع و مقاوم،

مطمئنم اگه خودم هم بخوام امروز نمیتونم پست دیگه ای بنویسم. 

فقط تونستم این چند خطو اینجا بنویسم و این آخرین کامنتو هم توی وبلاگ روژین

فعلا:

روژین عزیزم سلام 

هیچوقت خودمو نمیبخشم که چرا زودتر از این سراغ این پست نیومدم 

تا امشب که این خبر تلخو خوندم

میدونم که این کامنتو میخونی

میدونم که الان سرشار از آرامشی

دیگه نه دردی داری و نه رنجی 

آروم بخواب نازنین 

لینکت همیشه زینت بخش وبلاگم خواهد بود 

فقط 

بیچاره خانواده ات

بیچاره پاشا 

بیچاره پاشا

بیچاره پاشا

خداحافظ 

برچسب‌ها: اتفاق مهم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

معتادنامه (۸)

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 03:54 ب.ظ

سلام 

۱. خانم مرکز مجاور اومد توی مطب و گفت: امروز از صبح یه علامت اومده بالای گوشیم و هی یه چیزی مینویسه من میزنم نه! ببین میتونی درستش کنی؟ گوشیو ازش گرفتم و دیدم بلوتوث گوشیش روشنه و مرتبا از بانک نزدیک مرکز براش نرم‌افزار همراه بانک میفرسته و اون هم قبول نمیکنه!

۲. مریضه گفت: من کم خونی دارم و هرچقدر هم قرص آهن خوردم فایده نکرد، یه نامه بهم بده برم انتقال خون یه واحد بهم خون بزنن! به زور ردش کردم رفت.

۳. مریضه گفت: چند بسته قرص متادون بهم بدین برم. گفتم: آخه همین طور که نمیشه، شما اصلا اینجا پرونده هم ندارین، اول باید پرونده درست کنین. گفت: احتیاجی نیست، من برای سه هفته اومدم اینجا مسافرت، گفتم یکدفعه تا اینجاییم اعتیادو هم ترک کنیم!

۴. مریضه گفت: من چند سال اینجا پرونده داشتم، حالا یه کار خارج از این استان پیدا کردم و دارم از اینجا میرم. برای جبران محبتتون هم یه ظرف عسل کنار براتون آوردم. کلی تعارف کردم که نمیخواد و وظیفه بود و....  اما بالاخره ظرفو با یه پلاستیک گذاشت و رفت. بعد از اتمام کار ظرفو برداشتم و بردم خونه و درشو باز کردم که متوجه شدم پر از آبه!

۵. داشتم برای مریض جدید پرونده درست میکردم که متوجه شدم به جای صفحه مخصوص پزشک توی برگه مخصوص روانشناس شرح حال نوشتم. رفتم و فرمو عوض کردم که مریضه گفت: خودتونو ناراحت نکنین. بالاخره انسان جایزالخطاست!

۶. خانم مرکز مجاور بهم گفت: دکتر! نمیدونم چرا هوس پفک کردم! پول هم پیشم نیست، پول میدی یه پفک بخرم؟! گفتم باشه، یه کم فکر کرد و بعد گفت نه ولش کن من تصمیم گرفتم سالی یک بار ازتون پفک بخوام نمیخوام الکی خرابش کنم!

۷. مریضه آمپول آرام بخش میخواست و من هم براش نمینوشتم. نیم ساعتی داشت التماس میکرد و منو به هرچیزی که فکر کنید قسمم میداد. وقتی دید فایده نداره دفترچه شو برداشت و گفت: مواظب باش بیرون نبینمت! (جهت اطلاع دوستانی که نگران شدن ایشون چند روز بعد دوباره اومدند و التماس میکردند!)

۸. یکی از مریضها ازم چند بسته قرص خواب خواست، براش نوشتم و رفت بیرون و چند ثانیه بعد برگشت و گفت: برام قرص خواب مینویسین؟  گفتم من که الان برات نوشتم!  گفت نهههه دفترچه شو باز کردم و گفتم این هم نسخه ای که الان برات نوشتم، یه کم فکر کرد و بعد گفت آهان! من یه برادر دارم خیلی شبیه منه، حتما اون اومده بوده اینجا!

۹. یه مریض دیگه اومد و آمپول آرام بخش میخواست و وقتی براش ننوشتم یه نسخه از جیبش درآورد و گفت خب بیا زیر نسخه این خانم دکتر بنویس تا مسئولیتش هم مال خانم دکتر بشه! 

۱۰. نوروز امسال رفته بودیم عیددیدنی که یه مهمون دیگه هم برای صاحبخونه اومد، صاحبخونه ما را به هم معرفی کرد و بعد نشستیم، مهمون جدید از صاحبخونه پرسید: آقای دکتر متخصص چی هستن؟ صاحبخونه گفت: متخصص ترک اعتیاد!

۱۱. چند روز پیش از عید داشتیم با خانم مرکز مجاور حساب می کردیم که به مریضها باید چقدر دارو بدیم تا توی تعطیلات نوروزی دارو داشته باشند که یکدفعه متوجه شدم که محاسبات خانم مرکز مجاور یک روز با تقویم فرق داره، وقتی بهش گفتم گفت آخه روز دوشنبه که سی ام اسفنده و چون سال کبیسه است اصلا حساب نمیشه!!

۱۲. (۱۸+) و سرانجام یه جمله تاریخی از خانم مرکز مجاور:

کلی پرونده مونده بود که داروهای مریضهاشونو داده بودیم و گذاشته بودیم وقتی خلوت شد توی پرونده ها بنویسیم. خانم مرکز مجاور اومد و گفت چقدر پرونده داری که مهر بزنی...  میخوای من بیام باز کنم تو بزنی توش؟!

پ.ن۱: شاید تعجب کرده باشین که چرا این همه مطلب از خانم مرکز مجاور توی این پست نوشتم. مسئله اینه که باز هم پرستار مرکز کارشو ول کرده و رفته و فعلا خانم مرکز مجاور موقتا کار پرستار مرکز ما رو هم انجام میده.

پ.ن۲: به دلایلی برخوردم با معتادان گرامیو کم کردم و واقعا نمیدونم معتادنامه بعدی کی نوشته بشه.

پ.ن۳: یه روز عسلو با خودم بردم ترک اعتیاد. خانم مرکز مجاور اومد و عسلو بوسید و رفت. عسل گفت: بابا این خانمه چرا دهنش مزه خاک میداد؟!

برچسب‌ها: معتادنامه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۶)

دوشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 04:36 ب.ظ

سلام

۱. خانمه بچه شو آورده بود و گفت: توی این چند هفته که دستشو گچ گرفته نبردمش حمام تا گچش خیس نشه!

۲. خانمه گفت: دکتر قبلی یه قطره برای چشم بچه ام نوشته بود ولی چشمشو نسوزوند بی زحمت یه قطره بنویسین که چشمشو بسوزونه!

۳. خانمه گفت چندوقته بیخوابی دارم حالا یکی بهم گفته شاید دور قلبت آب جمع شده وقتی میخوابی آبش میره تو مغزت درسته؟! 

۴. خانمه گفت زنبوری که بچه مو نیش زد کشتم و آوردم تا ببینین!

۵. داشتم مریض میدیدم که یه نفر اومد توی مطب و گفت یه مریض بدحال دارم نمیتونه از ماشین پیاده بشه میایی توی ماشین ببینیش؟ رفتم دم ماشین و دیدم یه پیرمرد نشسته عقب ماشین. گفتم خب مشکلشون چیه؟ مرده گفت چند شبه که خوابش نمیبره!

۶. نسخه پیرزنه رو که نوشتم گفت چندتا قرص فشار هم برام بنویسین. گفتم دیگه چیزی نمیخواین؟ گفت دیگه چی دارین؟!

۷. پیرمرده موقع بیرون رفتن از مطب گفت قدر جوونیتو بدون، هرچند تو هم جوون روغن نباتی هستی!

۸. زخم یه مریضو دیدم و گفتم این قسمتش بخیه نمیخواد ولی اون یکی باید بخیه بخوره. گفت حالا خداییش چیزی میفهمی یا الکی یه چیزی میگی؟!

۹. خانمه گفت برای بچه ام سفیکسیم گرفتم اما اگه شما چیز دیگه ای صلاح میدونین براش بنویسین اما فقط سفیکسیم بهش میفته!

۱۰. خانمه گفت آمپول بهتر نبود برام بنویسین؟  گفتم نه گفت خب طوری نیست آخه یه نفر میگفت آمپول مضره!

۱۱. یه نفرو با عقرب زدگی آوردند. گفتم عقربه چه رنگی بود؟ همراهش یه شیشه از جیبش آورد بیرون و گفت ایناهاش آوردیمش. نسخه رو که نوشتم همراه مریض گفت حالا اسم این چیه؟!

۱۲. خانمه پسرشو با سرفه آورده بود و گفت از وقتی از این قلیون های ماه عسل میکشه این طور شده! 

پ.ن۱: این خاطرات از خیلی وقت پیش توی نوبت بودند درحدی که چندتاشونو هرچقدر از روی یادداشتم خوندم یادم نیومد جریان چی بود؟! عوضش مدتیه که تعداد سوتی های مریض ها خیلی کم شده.

پ.ن۲: عسل داره گوشه اتاق با عروسکش بازی میکنه. من و آنی هم این طرف اتاق درباره خریدن یه وسیله صحبت میکنیم. آنی میگه ولش کن گرونه مگه پول علف خرسه؟ عسل از اون طرف داد میزنه: «به بابای من نگو خرس»!

پ.ن۳: روز مرد بر همه دوستان عزیز مبارک 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۵)

یکشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 03:11 ب.ظ

سلام

سال نو مبارک 

۱. به خانمه گفتم تپش قلب هم دارین؟  گفت آره انگار دوتا قلب توی سینه ام هستن که با هم میزنن!

۲. یکی از پرسنل درمونگاه به اون یکی گفت گوشیم نیست ندیدیش؟ اون یکی گفت نه بیا با گوشی من زنگ بزن!

۳. خانمه گفت همیشه دستت برای من خوب بوده حالا هم صبر کردم خودت بیایی دفترچه مو مهر کنی برم پیش متخصص!

۴. یه خانم باردار داروهاشو گذاشت روی میز و گفت من اینهارو میخورم. گفتم این قرصو توی حاملگی نباید خورد. گفت آره اتفاقا متخصص هم که برام نوشت گفت اصلا نخورشون! 

۵. به مرده گفتم نفس بکشین،  چندتا نفس کشید و گفت همین طور خوبه یا مثل گاو نفس بکشم؟!

۶. به خانمه گفتم قندتون بالاست،  سعی کنین شیرینی نخورین گفت اگه شیرینی نخورم که قندم میاد پایین! 

۷. به مرده گفتم یبوست هم دارین؟ گفت آره اونقدر شدید که فقط هروقت اسهال میگیرم شکمم کار میکنه!

۸. (۱۸+) خانمه با سردرد اومده بود، وقتی از مطب رفت بیرون شوهرش برگشت توی مطب و گفت جلو خودش روم نشد بگم میدونی علت سردردش چی بود؟  گفتم چی بود؟  گفت آخه تحریک شد ولی ا.رضا نشد!

۹. برای یه بچه نسخه مینوشتم که مادرش گفت پسرم هم دوست داره دکتر بشه اما اگه بخواد مثل شما بشه که چه فایده؟! 

۱۰. پیرزنه گفت برام نسخه بنویس البته خودم هم میدونم که تا حالا باید مرده باشم!

۱۱. خانمه دفترچه خودش و شوهرشو گذاشت روی میز و گفت برام آزمایش بنویس گفتم برای شوهرتون هم آزمایش بنویسم؟ گفت نه شوهرمو تا دم در آوردم اما فرار کرد! 

۱۲. به یه خانم باردار گفتم چند ماهتونه؟  گفت بیشتر دو ماهمه! 

پ.ن۱: امیدوارم همه شما سال خوبی رو گذرونده باشین و سال بهتری درپیش داشته باشین. باز هم سال نو مبارک. 

پ.ن۲: نزدیک بود یکی از دوستان مجازی با کار در ولایت تبدیل به دوست حقیقی بشه ولی ظاهرا قسمت نبود. 

پ.ن۳: عسل از آنی پرسیده: وقتی که من بزرگ شدم و با بابا عروسی کردم (!) باید از این خونه برم یا میتونم همین جا بمونم؟!

پ.ن۴: این پست وبلاگ فوتبالیو هم یه نگاه بندازین جالبه!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۴)

سه‌شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 02:28 ب.ظ

سلام 

۱. خانمه گفت: من مرتب دارم LED میخورم. گفتم: LED؟ گفت: آره دیگه برای جلوگیری!

۲. خانمه گفت: من به کپسول آموکسی سیلین اسهال دارم!

۳. یه دختر سی و پنج ساله گفت: من دخترم، یعنی هنوز ازدواج نکردم! (میدونم درست گفته ها!)

۴. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: یه مقدار داروی سرماخوردگی برای پسرم توی نسخه مینویسی؟ گفتم: پسرتون چند سالشه؟ گفت: پارسال پونزده سالش بود، الان نوزده سالشه!

۵. رفتم کمک یکی از خانم دکترها توی یه درمونگاه روستایی که خیلی شلوغ بود. به یکی از پرسنل گفتم: اینجا یه اتاق دیگه هست که من اونجا مریض ببینم؟ گفت: هروقت یه زن و شوهر با هم اینجا مریض میدیدن که توی یه اتاق مینشستن!

۶. به پیرزنه گفتم: بفرمائین گفت: بذار نفسم بیاد سر جاش!

۷. پیرمرده گفت: چند روزه وقتی تف میکنم یه تف میفته جلوی پام یه خلط میفته یه کم جلوتر!

۸. یه بچه رو معاینه میکردم که مادرش گفت: مریضیش واگیر هم داره؟  آخه از برادرش گرفته!

۹. خانمه گفت: با برادر شوهرم دعوام شد حالم بد شد حالا فکر نکنین سر یه چیز خاص دعوامون شده بود!

۱۰. پیرزنه گفت: یا خوبم کن یا یه سوزن بهم بزن بکشم!

۱۱. به پیرزنه گفتم: فشارتون شونزدهه. گفت: وای چقدر بالاست. خانم مسئول داروخونه که اومده بود توی مطب گفت: این دکتر فشار بیست و دو را هم میاره پایین شونزده که براش چیزی نیست!

۱۲. به پیرزنه گفتم: قرص فشار هم میخورین؟  گفت: نه فقط یه بار گولم زدن یه دونه خوردم!

پ.ن۱: شاید اگه سخت گیری های سالهای پیش نبود جشن زیبای چهارشنبه سوری از پریدن از روی آتش به مراسم انفجار ترقه های مختلف تبدیل نمیشد. امیدوارم امشب برای هیچکس اتفاق خاصی نیفته.

پ.ن۲: چند شب پیش وسط جشن تولد عماد بودیم که خبر مرگ دایی آنی حسابی زد توی حالمون. خدا رحمتشون کنه.

پ.ن۳: با پزشک طرحی گرامی صحبت کردم. حالشون کاملا خوبه و عذرشون برای ننوشتن توی وبلاگ کاملا موجه که البته من اجازه ندارم توضیح بیشتری بدم. فقط مطمئن باشید حالشون خوبه (راستی حالا فکر نکنین توی زندانی جایی هستن!)

پ.ن۴: به احتمال قوی این آخرین پست این وبلاگ در سال نود و پنجه. امیدوارم سال جدید برای همه مون سال بهتری باشه.

پ.ن۵: داریم از یه مهمونی برمیگردیم خونه که عسل آروم به آنی میگه: اونجا که بودیم.....  (پسرعموی عسل که چند ماهی ازش کوچیک تره) منو بغل عاشقانه کرد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شعور ربطی به مدرک تحصیلی نداره

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 04:12 ب.ظ

سلام

این پست شامل چند موضوع پراکنده است که مدتی بود دوست داشتم بنویسم ولی در حد یک پست مجزا نبودند.

۱. توی یه گروه تلگرامی عضوم که پر از چندین پزشک عمومی از شهرهای مختلف کشوره، همراه با چند پزشک متخصص و چند پزشک ساکن خارج از کشور. یکدفعه یکی از خانم دکترهای خیلی محترم گروه از این گروه خارج میشه. چند روز بعد که به دلیلی با ایشون صحبت می کنم ازشون میپرسم: «راستی چرا از گروه اومدین بیرون؟» میگه: «تا همین جا هم خیلی تحمل کردم. اگه بدونین دکتر.....  و دکتر..... (دوتا از پسرهای گروه) چقدر توی پی وی مزاحمم میشدند؟!

۲. توی یه گروه دیگه ام که مشابه گروه قبلیه. یه آقای دکتر عضو گروه میشه و چند روز بعد توسط مدیر گروه از گروه حذف میشه. علتو که میپرسم متوجه میشم که تک تک به پی وی همه خانم دکترهای گروه سر زده و بعد از سلام و علیک نوشته میدونین من نهصد میلیون تومن بهم ارث رسیده؟

بقیه پیامشو ترجیح میدم که ننویسم!

۳. تابستان امسال خواهر آنی و شوهرش با یه تور رفتند مشهد و برگشتند. وقتی که برگشتند رفتیم دیدنشون. خواهر آنی گفت: چندتا پسر توی هواپیما بودند که بعدا فهمیدیم دانشجویان ممتاز دانشگاه ولایت هستند اما اگه بدونین چه رفتاری داشتند؟ اول که کلی متلک بار مهمانداران خوش چهره هواپیما کردند بعد هم یکی از مهماندارها رفت و گارد پروازو آورد و فهمیدیم پسرها یواشکی ازش عکس میگرفتند! گارد پرواز هم موبایل پسرهارو ازشون میگیره و همه اون عکس هارو پاک میکنه!

خواهر آنی کلی از رفتارهای این پسرها توی هتل مشهد گفت و درنهایت جمله مسئول اردو رو که گفته بود: «حالا فکر نکنین که فقط پسرها اینطورند، دو هفته پیش دخترها رو آورده بودیم، اونها هم همین طور بودند!»

۴. کارم تموم شده، با ماشین اداره یه سر میرم شبکه بهداشت و بعد میخوام برم خونه که نگهبان در ورودی شبکه میگه: «شیفت من هم تموم شده تا یه جایی منو میبرین؟» سوار که میشه میگه: «آخیششش تا دو سه روز نه شیفت دارم نه کلاس» میگم: «چه کلاسی؟» میگه: «مگه جریان منو نمیدونی؟» میگم: «نه! چه جریانی؟» میگه: «من با مدرک سوم راهنمایی توی اداره استخدام شدم. چند سال پیش بود که تصمیم گرفتم متفرقه امتحان بدم و دیپلم بگیرم تا حقوقم یه کم بیشتر بشه، همون زمانی که دکتر..... رییس شبکه بود یه روز توی نگهبانی شبکه نشسته بودم و درس میخوندم که دکتر....  رسید و گفت داری درس میخونی؟ گفتم بله. گفت لابد میخوای بری دکترا هم بگیری؟ از حرفش خوشم نیومد اما چیزی نگفتم، فقط گفتم خدارو چه دیدی شاید یه روز دکترا هم گرفتم.

دکتر..... دستشو از پنجره نگهبانی آورد تو و گفت دست منو بگیر! وقتی دستشو گرفتم گفت آفرین دکترا (دکتر را) گرفتی! خب دیگه لازم نیست درس بخونی! و رفت.

این کارش دیگه خیلی بهم برخورد. درسمو با جدیت بیشتری خوندم و دیپلم گرفتم، بعد کنکور دادم و فوق دیپلم گرفتم، بعد دوباره امتحان دادم و الان دارم لیسانس میگیرم اما میگن رشته ات به درد اداره ما نمیخوره تا ببینیم چی میشه؟»

جالب این که دکتر....  رو مدتی بعد از ریاست برداشتند و الان داره توی یه درمونگاه مریض میبینه.

۵. شیفت صبح یه مرکز شبانه روزیم. راننده آمبولانس میگه: «دیروز یه مریض اهل روستای...  اومد، بهش میگم خب همون جا که دکتر دارین چرا اومدین اینجا؟ میگه آخه ساعت نه میریم میگن دکتر نیومده

ساعت ده میریم میگن دکتر چای میخوره

ساعت یازده میریم میگن دکتر رفته سیاری (دهگردشی)

ساعت دوازده میریم میگن دکتر رفته! 

پ.ن۱: برخلاف میل باطنی دوتا از لینکهای وبلاگو که حدود یک سال بود آپ نکرده بودند حذف کردم. البته دوتا به جاشون اضافه کردم تا تعداد ثابت بمونه!

پ.ن۲: (۱۲+) با عسل توی اتاق نشستیم که یکدفعه لباسشو میزنه بالا و میگه ببین من هم م.م.ه دارم! میگم زشته بابا لباستو بیار پایین. میگه آخه مامان گفته اینها رو فقط باید به من و بابا نشون بدی بقیه نباید ببینن!

برچسب‌ها: متفرقه
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۱۷۳)

شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 03:47 ب.ظ

سلام

۱. خانم مسئول پذیرش به یه آقای سالمند گفت: شرمنده پونصد تومن بقیه پولتونو پول خرد نیست بهتون بدم. آقای سالمند گفت: ازت میگیرم، اما نه این دنیا، توی اون دنیا! 

۲. به خانمه گفتم: توی خونه هیچ دارویی مصرف نکردین؟ گفت: فقط پماد موذی بهش زدم! (خداییش نفهمیدم چی زده بود؟) 

۳. به خانمه گفتم: اول آزمایش بدین بعد براتون دارو مینویسم. رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: آزمایش دادم حالا دارو برام مینویسین؟!

۴. یه خانم سالمند گفت: یه پا طرف راستم دارم، اون خیلی درد میکنه! 

۵. به مرده گفتم: هیچ دارویی مصرف کردین؟ گفت: فقط یه مقدار داروی گیاهی مصرف کردم. گفتم: چه دارویی؟ گفت: سرگین الاغ دود کردم!

۶. خانمه سرما خوردگی داشت. وسط معاینه گفت: ببخشید این بیماری به طریق ویروسی هم منتشر میشه؟ میترسم همسرم هم مبتلا بشه! 

۷. به پسره گفتم: از کی سرما خوردین؟ گفت: از دیروز....  نه....  پس فردا....  نه...... الان سه روزه!

۸. یه پسر کتک خورده را آوردند درمونگاه. خانم مسئول تزریقات بهش گفت: اصلا چرا دعوا میکنین؟ این کارها چه معنی میده؟  پسره گفت: ما دوتا خانواده ایم. یه بار اونها یکی از مارو میگیرن کتک میزنن، یه بار ما یکی از اونها رو. از بیکاری که بهتره!

۹. به خانمه گفتم: توی آزمایشتون توی ادرارتون خون بوده. گفت: حالا خون چی هست؟!

۱۰. خانم مسئول داروخونه چند بار در طول شیفت اومد و ازم پرسید: ببخشید میشه این دارو که نوشتین برام بخونین؟ آخر شیفت هم اومد و گفت: ببخشید که چند بار مجبور شدین نسخه هاتونو برام بخونین، بالاخره زکات علم در نشر اونه!

۱۱. خانمه گفت: راه که میرم احساس میکنم زیر پام نرمه، البته ناراحت نیستم، خوشم هم میاد!

۱۲. برای یه خانم سالمند دارو نوشتم که گفت: این قرصهارو هم برام بنویس. چند دقیقه بعد برگشت و گفت: تو که گفتی این قرصهارو هم برام نوشتی پس چرا داروخونه میگه اینهارو اینجا نداریم؟! 

پ.ن۱: به دستور یکی از خوانندگان محترم این وبلاگ به جای پیرزنه و پیرمرده از یه خانم و آقای سالمند استفاده کردم، اما دروغ چرا؟  زیاد به دلم نچسبید. نمیدونم همین طور ادامه بدم یا نه؟  

پ.ن۲: چه قدر لذت‌بخشه که بعد از ماهها مصرف مرتب دارو، آدم متوجه بشه که دیگه لازم نیست هرشب قرص بخوره! (خواهشا توضیح بیشتری نخواین چون دیگه چیزی نمیگم ولی واقعا سلامتی نعمت بزرگیه!)

پ.ن۳: آنی که بعد از چند روز رفت و برگشت به شهر دانشگاهیش برای دوره کارشناسی ارشد به خاطر بچه‌ها به ناچار انصراف داد چند روز پیش و توی تکمیل ظرفیت نیم سال دوم توی دانشگاه ولایت قبول شد، تازه توی یه رشته بهتر!

پ.ن۴: دارم میرم خرید که عسل هم باهام میاد، آنی به عسل میگه: مواظب خودت باش. وقتی میریم بیرون عسل میگه: چرا مامان بهم گفت مواظب خودم باشم؟ خب آدم باید همیشه مواظب خودش باشه، مگه حتما باید بهش بگن؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       37    >>

Homepage


Checkpagerank.net