تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷۳)

پنجشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 7:42 PM

سلام

شرمنده

نمیخواستم پستهام اینقدر مشابه باشند اما همین الان برای بیشتر از دو پست از این خاطرات دارم و اگه الان نمی نوشتمشون دیگه خیلی زیاد میشدند! ضمن اینکه ظاهرا این پستها اخیرا مورد توجه یک فرد خیلی خاص قرار گرفته!! (نمیگم کیه اصرار نکنین لطفا!!)

۱. شیفتو از یکی از همکاران تحویل گرفتم که دیدم اوقاتش تلخه. وقتی رفت یکی از پرسنل بهم گفت: دیشب یه مریضو به خاطر مسمومیت با تریاک آوردند. دکتر هم با تزریق نالوکسان (پادزهر مواد مخدر) و دادن اکسیژن و .... برش گردوند. وقتی میخواستند مریضو ببرند یه لگد زد به دکتر و گفت: با این همه زحمت جنس جور کرده بودم اما خرابش کردی!!

۲. خانمه اومد و گفت: فکر کنم حامله شدم. لطفا برام یه آزمایش حاملگی بنویسین. براش نوشتم. روز بعد اومد و گفت: میشه آزمایشو خط بزنین بنویسین سونوگرافی؟ گفتم: چرا؟ گفت: دیروز که رفتم خونه بچه ام سقط شد حالا میترسم کامل سقط نشده باشه 

۳. دختره گفت: سرم درد می کنه. گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟ گفت: هیچ جاش!

۴. به خانمه گفتم: چون بچه تون با پا به دنیا میاد احتمالا باید سزارین کنین. گفت: حالا ازم پول هم میگیرن؟ گفتم: خوب بله. گفت: آخه من که نخواستم سزارین بشم سزارینم ناخواسته است!

۵. از مادره که بچه شو آورده بود شرح حال گرفتم و گفتم: احتمالا انگل داره. میتونین یه آزمایش ازش بگیرین؟ گفت: من دوهفته پیش بهش قرص انگل دادم. گفتم: یعنی دوهفته پیش هم انگل داشت؟ گفت: نمیدونم من هرچندوقت یه بار یه سری قرص انگل همینطوری به بچه هام میدم!

۶. خانمه مادرشوهرشو با یه لشگر انواع بیماری آورده بود. درحال معاینه بودم که پیرزنه آروم صدام کرد و گفت: برام یه سوزن راحتی مینویسی؟ گفتم: چی بنویسم؟ گفت: یه سوزن که بزنم راحت بشم. عروسش گفت: این دکتره اجازه نداره بنویسه باید از یه جای دیگه برات بگیریم!

۷. خانمه گفت: دیروز رفتم پیش متخصص برام آزمایش نوشت اما یادم رفته بود دفترچه مو ببرم. دیشب اومدم اینجا خانم دکتر شیفت برام نوشت توی دفترچه حالا که رفتم آزمایشگاه میگه این دوتا با هم فرق میکنن. نگاه کردم و دیدم خانم دکتر نوشته B-HCG و متخصص نوشته تیتر B-HCG چک شود!

۸. توی اتاق استراحت بودم که صدای جیغ بنفش و ممتد خانم مسئول داروخونه بلند شد. همه پرسنل دویدیم توی داروخونه و متوجه یه موش کوچیک شدیم که وسط داروخونه ویراژ میداد. خانم مسئول داروخونه هم فقط میگفت: من دیگه پامو اونجا نمیگذارم! تا اینکه بالاخره موش بیچاره توسط آقای مسئول پذیرش به هلاکت رسید!

۹. نسخه خانمه رو که نوشتم گفت: اجازه هست خودمو وزن کنم؟ گفتم: بفرمائین. روی وزنه ایستاد و بهش گفتم: 46 کیلوئین. گفت: میبینین؟ اندازه یه کیسه سیمان هم نیستم!

۱۰. پیرزنه نوه شو  آورده بود. گفتم: اسمش چیه؟ اسم کوچیکشو گفت. گفتم: فامیلش؟ یه کم فکر کرد و گفت: یادم نمیاد!!

۱۱. به پیرمرده گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: خانمم بهم میگه پرحرف شدی!

۱۲. نسخه پیرمرده رو که نوشتم بهم گفت: ممنون. اما من الان از خستگیه که میام اینجا و نمیرم یه جای دیگه وگرنه من نباید پولهامو چنین جائی خرج کنم!

پ.ن۱: اینو گذاشته بودم دکتر میثم بنویسه اما وقتی خودش نمیخواد آپ کنه تقصیر خودشه!

شبی که خونه شون مهمون بودیم و میخواستیم عمادو سرگرمش کنیم دکتر میثم یه DVD بازی کامپیوتری آورد و گفت: فکر کنم این خیلی برای عماد سنگین باشه. عماد نگاهی به DVD کرد و گفت: این؟ من که اینو تا آخرش رفته ام!

تازه این که چیزی نیست شب که برگشتیم خونه عماد گفت: گرسنه ام. گفتیم: چرا اون شام به اون خوشمزگی رو نخوردی؟ گفت: آخه هنوز داشتم خجالت میکشیدم که آب طالبی بستنیو ریختم!

باز این که چیزی نیست! آنی گفت: اگه مسابقه بفرمائید شام بود به دکتر ژیلا از ۱۰ نمره ۱۰۰ میدادم (اینارو میگم تا حسابی دلتون بسوزه که اونجا نبودین :دی)

پ.ن۲: مدتیه متوجه شدم خیلی مریضها پیش از ورود به مطب یه سکه یا اسکناس میندازن توی صندوق صدقات دم در! شما میدونین چرا؟!!

پ.ن۳: قراره به زودی جزوه های پارسیان دانش از طریق یکی از دوستان که ازقضا یه تخفیف حسابی هم داره به دستم برسه. (خدائیش دوست نداشتم کپی بگیرم اما باور کنین خریدنشون با این قیمت واقعا برام مشکله)

پ.ن۴: این استراحت بعد از امتحان باعث شد بتونم کتابیو که حدود پنج سال پیش خریده بودم و وقت خوندنشو پیدا نکرده بودم بخونم کتاب نبرد من اثر آدولف هیتلر. خدائیش با افکار نویسنده اش موافق نیستم اما باید قبول کرد که پشتکارش قابل تحسین بوده. برای همینه که میخوام من هم از رو نرم و باز جزوه بگیرم!!

پ.ن۵: طبیعتا جمله قصار هفته گذشته عماد موند برای پست بعد که مدرسه اش تعطیل شده!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷۲)

جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 03:12 AM

سلام 

شاید تعجب کنین که چرا من الان بیدارم و دارم آپ میکنم. تعجب نکردین؟ خوب یه نگاه به ساعت آپ کردنم بکنین تا تعجب کنین. 

نگاه کردین؟ آفرین. 

جونم براتون بگه که تا همین چند دقیقه پیش مهمونی بودیم. کجا؟ بعله دیگه. هر رفتی یه اومدی هم داره! وقتی بعضی دوستان مجازی تصمیم گرفتند حقیقی بشن و بیان خونه مون باید فکرشو میکردن که ما هم یه شب تلافی می کنیم!! 

از شوخی گذشته واقعا خوش گذشت. جای همه دوستان مجازی دیگه خالی. به محض اینکه وارد شدیم و در اولین دقایق عماد با برگردوندن لیوان بزرگ آب طالبی بستنی روی فرش شاهکارهاشو شروع کرد! اما بعد که دکتر میثم لپ تاپشو آورد دیگه نه صدائی از این بچه بلند شد و نه تصویرشو دیدیم. تا حالا که بلند شدیم و اومدیم!  

خدائیش اصلا فکرشو نمی کردیم که این همه ساعت اونجا نشسته باشیم و وقتی یه نگاه روی ساعت کردیم همه مون تعجب کردیم. شاید اگه رومون می شد باز هم مینشستیم اما دیگه خجالت کشیدیم. اوج این شرمندگی هم موقع شام بود که معلوم بود برای اون چند ساعتی توی زحمت افتادن. 

به هر حال باز هم ممنون. 

راستی اگه دوست مجازی دیگه ای هم دوست داره حقیقی بشه ما استقبال میکنیم! 

و اما خاطرات این بار: 

۱. خانمه به خاطر عقب افتادن خونریزی قاعدگی اومده بود. پیش از نوشتن دارو ازش خواستم یه تست حاملگی بده. وقتی بهش گفتم حامله است گفت: آخه چطور ممکنه؟ من پنج ساله که دارم مرتبا «آی وی اف» می کنم و حامله نمیشم اون وقت همین طوری حامله شدم؟! 

۲. خانمه بچه یک ساله شو آورد دکتر و به محض اینکه منو دید گفت: وای چه جالب! از وقتی این بچه یک ماهشه هر وقت میارمش درمونگاه شما شیفتین! 

۳. (۱۴+) خانمه اومده بود تست حاملگی بده. بهش گفتم: توی درمونگاه آزمایش خون نیست فقط آزمایش ادرار هست بنویسم؟ مادر شوهرش گفت: آزمایش ادرار از کِی مثبت میشه؟ گفتم: از حدود دو هفتگی به بعد. گفت: شوهرش ۱۴ روز پیش رفته سفر. روز رفتنش هم که ما اونجا بودیم و کاری نکردن (!) پس حداقل دوهفته اش هست آزمایش ادرار بنویس! 

۴. خانمه از کیفش یه آمپول آمپی سیلین درآورد و پرسید: ممکنه من به این آمپول حساسیت داشته باشم؟ گفتم: احتمالش هست. گفت: دیروز که زدم که حساسیت نداشتم. حالا ممکنه؟! 

۵. یه خانم جوونو با افت فشار آوردند. گفتم: توی خونه اتفاقی افتاده؟ شوهرش گفت: نه! ما چهارتا برادریم اما این خانم اصلا برادر نداره و انگار از این چیزها ندیده. سر یه موضوعی ما برادرها با هم بحثمون شد. فقط حدود یک ساعت با هم بحث میکردیم. حداکثرش در حد تهدید همدیگه به قتل و این چیزها بود! 

۶. (۱۴+) خانمه با «واژینال دیس شارژ» (ترشحات .....) اومده بود و می گفت: دفترچه ام دیگه برگ نداره نمیشه داروهاشو توی دفترچه پسرم بنویسی؟! 

۷. مرده اومد و گفت: داروهائی که دادین خوردم ولی خوب نشدم. گفتم: برین پیش متخصص. چند روز بعد اومد و گفت: فقط اومدم بگم متخصص گفت: اون داروهائی که اون دکتر برات نوشته بریز دور!  گفتم: خوب به هرحال متخصص بیشتر از من میدونه گفت: آخه کلی پول اون داروها شده بود حالا از کی باید بگیرم؟!

۸. به پیرزنه گفتم: نوار قلبتون سالمه. گفت: اگه توی قلبم اتصالی داشت نشون میداد دیگه؟! 

۹. خانمه گفت: از دیشب اسهال دارم. حتی آب دهنمو هم که قورت میدم فورا باید برم دستشوئی! 

۱۰. مرده گفت: این داروهارو از داروخونه بیرون گرفتم. ببینین درست داده؟ گفتم: درست داده فقط این قرصو براتون ۱۰۰ تا نوشتم ۶۰ تا داده. گفت: حالا میشه بقیه شو از داروخونه توی مرکز بگیرم؟! 

۱۱. پسره گفت: نمیدونم چرا وقتی میرم دستشوئی راحت میشم؟!! 

۱۲. نسخه پیرمرده رو نوشتم که گفت: خیلی ممنون. من هروقت اومدم پیش شما خوب شدم. با چندتا دیگه از پیرمردها هم که صحبت کردم همه خیلی دوستت دارن. حالا بگذریم که جوونهای اینجا اصلا چیزی حسابت نمیکنن اما ما پیرمردها همه طرفدارتیم!!  

پ.ن۱: از یه مغازه چند قلم جنس خریدم. وقتی برگشتم خونه احساس کردم که قیمت این اجناس باید بیشتر از پولی باشه که من دادم. وقتی حساب کردم متوجه شدم یه جنس ۲۴۰۰ تومنیو برام ۲۴۰ تومن حساب کرده. چند ساعت بعد همون طرفها کار داشتم٬ کارمو که انجام دادم رفتم توی مغازه و جریانو گفتم و بقیه پولشو دادم. فروشنده هم فرمودند: یعنی همون موقع که پول دادی اینقدر حواست پرت بود که نفهمیدی قیمتشون بیشتر میشه! 

پ.ن۲: به گروه های موسیقی پیشنهاد میکنم به آخر اسمشون یه «بکس» اضافه کنن. عماد که عاشق «بر و بکس» بود و «سوسن خانوم» و «بدو دیره» الان مدتیه که به «تی ام بکس» علاقمند شده و «تهرون مال ماست» و «خوشگل کلاسمون» اما خدائیش توی یکی از کلیپهاشون چقدر خندیدم وقتی نیروی انتظامیو نشون میداد که دارن میان جوونهای توی یه پارتیو دستگیر کنن درحالی که فرمانده شون یه زن بی حجاب بود! 

پ.ن۳:  تا حالا چندین بار فیلم «مادر» علی حاتمیو از شبکه های مختلف دیده بودم ولی هیچوقت چند دقیقه اولشو ندیده بودم. این بار وقتی دو هفته پیش قرار بود پخش بشه از چند دقیقه پیش از شروعش تلویزیونو قرق کرده بودم! (اینو توی اون پستی که پرید نوشته بودم اما توی پست پیش یادم رفت بنویسم!)

پ.ن۴: عماد از مدرسه نرسیده خونه بهم میگه: بابا! کِی عاشورا میشه؟ توی تقویم نگاه می کنم و میگم: چند ماه دیگه چطور؟ میگه: آخه بچه ها میگن دو روز تعطیله! 

بعدنوشت: اخوی گرامیو فرستادم نمایشگاه کتاب تهران تا این بار جزوه های پارسیان دانشو که تعریفشونو زیاد شنیده بودم بگیره که فهمیدم قیمتش وحشتناک گرون شده. گفتم فقط دروس ماژورو بگیره که دیدم تقریبا همون قیمت میشه! 

خلاصه که خریدنش از توان من خارجه. هرکدوم از دوستان که خریده یا میخواد بخره من حاضرم باهاش شریک بشم. پول کپی و پستش هم با من البته اگه درنهایت همون قیمت درنمیاد!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷۱)

جمعه 15 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 12:02 PM

سلام 

۱. میخواستم برای خانمه نسخه بنویسم٬ ازش پرسیدم حامله نیستین؟ شوهرش گفت: راست میگین؟ واقعا علائم حاملگیو داره؟! 

۲. مرده با دندون درد اومده بود گفت: باید این چندتا دندون که برام مونده رو هم بکشم دندون مصنوعی بگذارم. دندون مصنوعیو اگه درد بگیره آدم فورا از دهنش درش میاره! 

۳. خانمه بچه شو آورده بود و میگفت: داروهائی که نوشتین بهش دادیم اما هنوز مریضه. نسخه قبلیشو نگاه کردم و گفتم: یعنی هنوز معده اش درد میکنه؟ گفت: نه اون بار معده اش درد میکرد حالا گلو درد داره! 

۴. برای پسره سرم نوشتم. چند دقیقه بعد که برای دیدن یه زخمی رفته بودم توی اتاق تزریقات پسره صدام کرد و گفت: ببینین سرمه چقدر داره سریع میره یعنی اینقدر بدنم تشنه بوده؟! 

۵. مسئول پذیرش گفت: ۲۷ سال سابقه کار دارم سه سال هم یه جای دیگه کار میکردم. گفتم: پس میتونین بازنشسته بشین. گفت: بازنشسته بشم کجا برم؟ حالا اقلا میدونم از خواب که بیدار میشم یه جائیو دارم که برم! 

۶. خانم بهیارمون بهم گفت: آمپول و سرم که زیاد نمی نویسین اقلا برامون چندتا بخیه بنویسین! 

۷. میخواستم برای یه بچه دارو بنویسم به مادرش گفتم: توی خونه تب بر دارین؟ گفت: ما فقط میله شو داریم. بعد از چندتا سوال تازه فهمیدم منظورش دماسنجه! 

۸. پیرمرده گفت: دفعه پیش که برام آمپول نوشتین اینجا خیلی بد بهم آمپول زدن. اما ترسیدم چیزی بگم بهم بگن مگه دختری؟! 

۹. خانمه گفت: اونقدر سرگیجه دارم که موقع راه رفتن باید پامو بگذارم زمین! 

۱۰. مادره با نگرانی بچه چند ماهه شو آورد و گفت: ادرار نمیکنه. گفتم: از کی تا حالا ادرار نکرده؟ گفت: از ۸ تا ۹ صبح ادرار نکرده! 

۱۱. نسخه پیرزنه رو نوشتم که گفت: پس سرم نمیخوام؟ گفتم: احتیاج که ندارین حالا حتما باید بنویسم؟ گفت: نه نمیخواد خودم تا اینجا با پا اومدم! 

۱۲. (۱۶+) به خانمه گفتم: حامله نیستین؟ شوهرش گفت: از وقتی جلوگیری نکردیم تا حالا سه بار س.ک.س داشتیم دیگه نمیدونم! 

پ.ن۱: امروز روز ماماست. این روز رو به همه همکاران ماما تبریک میگم و براشون در همه زمینه ها آرزوی موفقیت میکنم. 

پ.ن۲: وبلاگ خانم قاصدک (یکی از همین ماماها) از چند هفته پیش یکدفعه حذف شده. کسی ازشون خبری نداره؟ آدرسش هم بود: 

http://www.my-dailynotes.blogfa.com 

پ.ن۳: یکی از خانم دکترها چند صد متر پائین تر از درمانگاه مطب زده بود ولی پرنده دم مطبش پر نمیزد. یه روزو ویزیت رایگان اعلام کرد و اون روز مطبش غلغله بود و من که شیفت بودم یه نفس راحتی کشیدم. اما از اون روز به بعد دوباره پرنده هم اون طرفا پر نمی زنه! 

پ.ن۴: واحد کناریمون که توی این پست درباره اش گفتم از چند روز پیش خالی شده. این بار کی همسایه مون بشه خدا میدونه. 

پ.ن۵: وقتی یکی از دوستان برام ایمیل میفرسته و من میخوام همون ایمیلو برای بقیه بفرستم عکسهاش ارسال نمیشه مگه اینکه عکسهارو روی هارد کپی کنم و دوباره به ایمیل ضمیمه کنم! کسی میدونه چرا؟ 

پ.ن۶: یکی از دوستان مجازی راهی حج عمره هستند. امیدوارم زیارتشون قبول باشه. 

پ.ن۷: عماد از مدرسه اومده و میگه: یک ساعت ورزش داشتیم و همه شو توی زمین فوتبال پنالتی زدیم. میگم: چندتا پنالتیو گل کردی؟ میگه: من امسال کلا یه پنالتیم گل شده اون هم مربوط به خیلی وقت پیش میشه! (واقعا به خودم رفته ها!!)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نخستین دیدار

شنبه 9 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 01:32 AM

..... خیلی وقت پیش بود که از طریق یه کامنت خصوصی متوجه شدم یه زن و شوهر دانشجوی پزشکی وبلاگ نویس توی ولایتمون هست. 

مدتی به وبلاگشون سر میزدم که ترجیح دادند دیگه ننویسند. اما بعد از مدتی با یه کامنت دیگه متوجه شدم با اسم دیگه ای دوباره شروع کرده اند. و به این ترتیب رابطه مجازی ما دوباره شروع شد که البته گه گاه شدتش کم و زیاد می شد. 

مدتی بعد متوجه شدم بعضی دیگه از دوستان مجازی هم اینجان که من حتی فکرشو هم نمیکردم گرچه ایشون ترجیح دادند از اینجا برن. 

بگذریم. تا به حال چند بار قرار شده بود با بعضی از دوستان مجازی از نزدیک آشنا بشیم که هر بار به دلیلی این اتفاق نیفتاد و اگه بخوام علتشونو یکی یکی بنویسم خیلی طول میکشه. این بار وقتی به آنی گفتم: میخوای یه شب دعوتشون کنیم؟ فورا قبول کرد. 

یه ایمیل براشون فرستادم و رسما دعوتشون کردم. بعد از مدتی جواب اومد و این امرو به بعد از عید موکول کردند (لابد برای اینکه من یادم بره و دست از سرشون بردارم!) اما من بعد از عید دوباره دعوتشون کردم و خوشبختانه این بار قبول کردند. ضمن اینکه این بار شماره موبایل خودشون و همسرشونو هم ضمیمه کرده بودند و به این ترتیب مذاکرات ما به صورت اس ام اسی ادامه پیدا کرد! 

بالاخره قرار برای روز بعد از امتحان دستیاری گذاشته شد (گرچه با توجه به شاهکارم توی امتحان چندان فرقی هم نمیکرد!) 

آدرسو هم به صورت اس ام اس براشون فرستادم و حتی وقتی زنگ زدند درو باز کردم و باز اس ام اس فرستادم که: خوش اومدین بفرمائین طبقه ....!! 

و بالاخره چند لحظه بعد دکتر میثم و همسر محترمشونو برای اولین بار از نزدیک زیارت کردیم. 

راستش من چندان آدم اجتماعی نیستم و فکر میکردم که شاید حسابی حوصله مهمونهامون سر بره اما با وجود اینکه ما چهار نفر اهل سه استان مختلف بودیم خیلی زودتر از چیزی که فکر می کردم با هم صمیمی شدیم انگار که مدتهاست همدیگه رو میشناسیم! گرچه تا حدودی همین طور هم بود. چون مدتها بود که وبلاگهای همدیگه رو میخوندیم و تا حدود زیادی با خصوصیات همدیگه آشنا بودیم. بحث با صحبتهای ابتدائی شروع شد و با بحث درباره دانشکده و اساتید و .... ادامه پیدا کرد. خوشبختانه تقریبا در همه موارد با هم اتفاق نظر داشتیم گرچه امیدوارم از روی تعارف همه حرفهای مارو تائید نکرده باشند! 

عماد هم که اول از پای کامپیوتر تکون نمی خورد کم کم طوری با دکتر میثم جور شد که هنوز تفنگشو از روی مبل برنداشته و میگه تا یه بار دیگه آقای دکتر نیاد با هم بازی کنیم تفنگو از اونجا برنمیدارم! 

صحبت ها موقتا برای شام قطع شد و بعد از اون دوباره ادامه پیدا کرد و یه لحظه به خودمون اومدیم و متوجه شدیم که نصف شبه. 

درنهایت با قولی که برای رفتن به خونه شون از ما گرفتند و ابراز امیدواری برای ادامه این دوستی و حتی پیدا کردن یه خونه نزدیکمون برای اونها از هم جدا شدیم و من بعد از جمع کردن خونه و آپ کردن از هوش رفتم! 

پی نوشت: از این دیدار یک هفته میگذره و چون شک داشتم برای همه جذاب باشه اول یه پست خاطرات (از نظر .... نوشتم و این پستو توی ادامه مطلب گذاشتم و بعد از ادامه مطلب کپی گرفتم و منتشرش کردم که همه اش پرید و من هم فقط از این قسمت کپی گرفته بودم! خلاصه که اگه خوشتون نیومد شرمنده!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۷۰)

شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 ساعت 02:33 AM

سلام:

۱. سر شیفت بودم که با صدائی شبیه موتوسیکلت از خواب پریدم و متوجه شدم مسئول پذیرشه که داره خرناس میکشه! 

یه فیلم یک دقیقه ای ازش گرفتم و صبح نشونش دادم که گفت: توی خونه بهم میگفتن خرخر میکنی اما من باور نمیکردم!

۲. به پیرزنه گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: همه جام درد میکنه، دیگه خسته شدم، کاش همین جا میمردم خودت می بردی خاکم می کردی و می اومدی بعد مریض بعدیو می دیدی!

۳. خانمه گفت: دیروز با شوهرم دعوامون شد؛ با لگد زد توی شکمم. از دیروز دلم درد میکنه. آپاندیس نیست؟!

۴. به خانمه گفتم: شکمتون از حد طبیعی برای این موقع از بارداری تون بزرگتره. گفت: حالا این که بزرگتر از حد طبیعیه، طبیعیه؟!

۵. به مرده گفتم: وقتی این آزمایشو می دادین، ناشتا بودین؟ گفت: مجبور شدم دو سه تا لقمه غذا بخورم، آخه دیگه گرسنه ام شده بود!

۶. خانمه گفت: چند روزه پامو که میگذارم زمین احساس می کنم توی سرم یه زخم هست!

۷. به پسره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: اول بگم من مجردم. گفتم: خوب؟ گفت: چند روزه نمیدونم چرا اینقدر احساس ضعف می کنم؟!

۸. به مرده گفتم: وقتی نفس می کشین قفسه سینه تون درد می گیره؟ گفت: با بینی که نفس می کشم آره ولی با دهن که نفس می کشم نه!

۹. به پسره گفتم: توی این دو هفته همه اش سرفه و خلط داشتین؟ گفت: نه گاهی اونقدر بهتر میشه که بتونم قلیونمو (غلیون؟) بکشم!

۱۰. پیرزنه گفت: سینه ام خلط داره، خلطم هم این رنگیه و فورا دست کرد توی کیفشو یه پلاستیک خلط که سرشو گره زده بود آورد بیرون!

۱۱. نسخه پیرزنه رو نوشتم و رفت بیرون. پیرزن بعدی تازه نشسته بود روی صندلی که اولی دوباره اومد تو و گفت: راستی یادم رفت بگم، یه بسته از اون قرص های جوشان که برای تنگی نفس تازه اومده برام بنویسین. پیرزن دومی آروم صدام کرد و گفت: کلسیمو میگه!

۱۲. خانمه دوتا پسر دوقلو چهار پنج ساله همراهش بودند که نیومده توی اتاق فرار می کردند. خانمه یکیشونو میگرفت و کشون کشون می آورد تو میرفت دومیو بگیره و بیاره اولی فرار میکرد.

خلاصه که چند دقیقه ای طول کشید تا تونستم اون دوتا بچه سرما خورده رو ببینم!

پ.ن۱: تا حالا چند بار قرار شده بود با دوستان مجازی از نزدیک ملاقات کنیم. 

اما از اونجا که من هیچوقت نمیتونم هیچ کاریو راحت و بی دردسر انجام بدم در این مورد هم هربار در آخرین روزها مسئله ای پیش می اومد که همه چیزو بهم میریخت.

اما بالاخره امشب این طلسم شکسته شد و ما تا دقایقی پیش میزبان دوست خوب مجازیمون دکتر ژیلای محترم و همسرشون بودیم که حسابی شرمنده مون کردند و هرطور بود ما و اذیتهای عمادو تحمل کردند. چون قرار شده آنی یه پست کامل در این مورد بنویسه من دیگه توضیح بیشتری نمی دم.

پ.ن۲: یه روزی صبح سر شیفت یکی از مراکز شبانه روزی رفتم که دیدم حسابی شلوغه و بعد با پخش مستقیم از تلویزیون و ارتباط ویدئوئی با وزارت بهداشت و درمان طرح پزشک خانواده شهری توی اون درمونگاه و دو سه تا درمونگاه دیگه توی کشور رسما راه اندازی شد. همون روز تصویر من هم در حال معاینه مریض از شبکه خبر پخش شد!

پزشکهائی که اونجا مطب داشتند اومدند و به هرکدوم یه اتاق دادند. اما بعد از یک ماه چون از پولی که بهشون وعده داده بودند خبری نشد همه شون یکی یکی برگشتند توی مطبهاشون.

چند ماه پیش یه هیئت از استان بوشهر اومدند تا با این طرح آشنا بشن و وقتی با اتاقهای بسته و قفل شده روبرو شدند گفتند: پس ما هم الکی اجراش نکنیم و رفتند! چند روز پیش هم از شبکه بهداشت اومدند و کامپیوترها و .... رو بردند. تنها نتیجه این طرح صدور دفترچه های بیمه ای بود که مخصوص این طرحند و خیلی از پزشکهای متخصص قبولشون نمیکنند و فقط سر ما توی درمونگاه شلوغ تر شده. حالا دولت چطور اعلام کرده که از نتیجه طرح در شهرهای پایلوت راضیه و قراره این طرحو توی بقیه شهرها هم اجرا کنه من نمیدونم؟!

پ.ن۳: رفتیم توی سایت و عدم انصرافمون از گرفتن یارانه رو اعلام کردیم. قرار شد دوباره درآمدمون بررسی بشه!

پ.ن۴: نمیدونم چرا مدتیه رفته ام توی فکر سفیر لیبی و خانمش که توی اون سفر سفرا دیده بودم. نمیدونم با تغییر رژیم کشورشون چی به سرشون اومده. خدائیش زن و شوهر فهمیده ای به نظر می رسیدن.

پ.ن۵: چی؟ امتحان چی شد؟ خوب بگذارین فردا کلید اولیه پاسخ ها رو بدن تا با خیال راحت برم سراغ درس خوندن برای سال بعد!

بعدنوشت: خوب به نظر شما چند روز استراحت کافیه تا بعد آدم شروع کنه به خوندن برای امتحان سال بعد؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روزی که «شطرنج» آمد

سه شنبه 22 فروردین ماه سال 1391 ساعت 4:06 PM

پیش نویس: 

سلام 

همین حالا کلی خاطره کوتاه دارم که میتونن به عنوان خاطرات (از نظر خودم) جالب نوشته بشن. اما احساس کردم دیگه خیلی وقته که از خاطرات عهد عتیق ننوشتم. بخصوص که زمان زیادی تا پایانشون هم باقی نمونده. پس با اجازه تون: 

اواسط تیرماه ۱۳۸۴ بود و باتوجه به اینکه کلاسها و امتحانات بیشتر دانشجوها تمام شده بود. درمونگاه دانشگاه به شدت خلوت و به قول همولایتی های ما کویت شده بود! به ندرت برام مریض میومد که بیشتر مریضها هم از پرسنل دانشگاه بودند. 

تا اینکه یه روز توسط مدیر دانشگاه احضار شدم. بعد از سلام و احوالپرسی آقای دکتر «پ» فرمودند: به زودی مسابقات شطرنج دانشجویان دختر دانشگاه های کشور اینجا برگزار میشه و ما میخوایم یه میزبانی داشته باشیم که هیچ نقطه ضعفی نداشته باشه. پس ازتون میخوام در طول برگزاری این مسابقات از دانشگاه بیرون نرین. 

گفتم: آقای دکتر! آخه این که نمیشه٬ ما یه بچه کوچیک داریم٬ خرید داریم و .... 

گفت: شما چند نفرین؟ گفتم: سه نفر. در کشو میزشو باز کرد و سه دسته ژتون صبحانه و ناهار و شام سلفو برای یک هفته داد دستم و گفت: دیگه خرید غذا هم ندارین. برای بچه هم هر خریدی دارین زودتر انجام بدین! 

راستش یادم نیست که مسابقات اواخر تیرماه شروع شد یا اوائل مرداد. یادمه اکثر تیمها توی یه روز جمعه رسیدند. همون روز هم یکی از خانمها اومد تا براش سرمشو بزنم. من هم چنان بلائی به سرش آوردم که دیگه هیچکدوم از شرکت کنندگان اون طرفها آفتابی نشدند! صبح روز شنبه هم که روز اول مسابقات بود همون اول صبح یه لشکر دختر از شهرهای مختلف ریختند توی درمونگاه که توی شهر خودشون نرفته بودند دکتر صلاحیت جسمانی شونو برای شرکت در مسابقات شطرنج تائید کنه. طبیعتا با توجه به خشونت این ورزش (!) این یه خطای بزرگ بود. برگه همه شونو براشون مهر کردم و رفتند و دیگه خبری نشد. 

مسابقات صبح روز اول که تمام شد با درمونگاه تماس گرفتند که از این به بعد توی مسابقات صبح و عصر شما باید با دارو توی سالن مسابقات باشید! 

اون روز عصر رفتم و از روز بعد هم صبح ها با خانم «ک» بهیار و مسئول داروخونه و عصرها به تنهائی مشغول تماشای مسابقات شطرنج می شدم. 

حتما میتونین حدس بزنین که چقدر سر ما شلوغ بود؟! بیماران ما فقط شامل دخترانی میشد که از شدت تمرکز دچار سردرد شده بودند و البته چندباری از شدت استرس دچار اسهال و یا تهوع می شدند. باتوجه به اینکه داروهائی که بهشون می دادیم هم رایگان بودند به دستور شبکه بهداشت ما حق داشتیم فقط یکی دو دونه قرص به هر مریض بدیم (دونه نه بسته!) 

در طول برگزاری مسابقات هر روز صبح و ظهر و شب سری به سلف میزدم و غذامونو میگرفتم و به عبارت دیگه در تمام این چند روز آشپزی به عهده من بود!! عماد هم که عملا غذائی نمیخورد پس ما دو نفر بودیم و سه وعده غذا. یادمه یکی دوبار هم که توی اون هفته برامون مهمون اومد با همون غذاها ازشون پذیرائی میکردیم! 

همون روز اولی که صبح با خانم «ک» رفته بودیم توی سالن از شدت بیکاری بهش گفتم: برم یه صفحه شطرنج از یکی بگیرم بیام؟ گفت: شرمنده من اصلا شطرنج بلد نیستم. 

یادمه توی تیم دانشگاه ولایت دختری بود که علی الحساب همه بازیهاشو می باخت و بیشترین زمانی که تونست توی یه بازی مقاومت کنه نیم ساعت بود. یه بار که داشتم از دستش حرص میخوردم خانم «ک» گفت: اون دخترو میبینین؟ همکلاس دخترمه. دخترم میگفت از طرف رئیس دانشگاه اومدند سر کلاس و گفتند برای ایجاد تیم شطرنج دانشگاه یه نفر کم داریم و هیچکس حاضر نیست بیاد. بالاخره این دختر داوطلب شد ولی گفت: من اصلا شطرنج بلد نیستم! در طول یک هفته پیش از مسابقات براش کلاس فشرده آموزش شطرنج گذاشته بودند! 

مسئول برگزاری مسابقات هم خانم «ر» بود که از تهران اومده بود و گرچه من یکی دوبار راه رفتنشو (گرچه بازحمت) دیده بودم اما اکثرا ترجیح میداد سوار صندلی چرخ دار بشه. ضمن اینکه یه اضافه وزن درست و حسابی داشت. 

سه چهار شب از مسابقات گذشته بود. یه شب میخواستم برم شام بگیرم که آنی گفت: میائی به یاد دوران دانشجوئی بریم توی سلف غذا بخوریم؟ و رفتیم. همونطور که گفتم: عملا دانشجوئی توی دانشگاه نمونده بود و سلف دخترونه و پسرونه هم در هم ادغام شده بود. من و «آنی» در حالی که عماد چند ماهه رو توی صندلی مخصوصش همراهمون برده بودیم از اولین نفراتی بودیم که وارد سلف شدیم. شام اون شب سالاد اولویه با نان بود که گرفتیم٬ پشت یه میز نشستیم و مشغول خوردن شدیم. 

کم کم دخترهای تیمهای مختلف یکی یکی وارد سالن شدند و برای گرفتن غذا توی صف ایستادند. هرکدوم از دخترها وقتی از کنار ما رد میشد برای عماد دستی تکان میداد و کلمه محبت آمیزی میگفت. نفرات اول غذا رو گرفتند٬ نگاهی بهش انداختند و نشستند. یکی دو دقیقه بعد یکی از دخترها وقتی چشمش به شامی که براش گذاشته بودند افتاد با صدای بلند گفت: آخه این یعنی چییییییی؟ و به تدریج صدای اعتراض بلند شد. مسئولین حاضر در آشپزخانه سعی کردند دخترها را آروم کنند اما وقتی چند نفر غذاشونو نخورده روی میز گذاشتند و رفتند بقیه هم از اونها پیروی کردند و لشکر دختران به سمت در خروجی هجوم برد. این بار وقتی دخترها از کنار ما میگذشتند متلک بارونمون کردند! ظاهرا فکر میکردند ما به دستور مسئولین دانشگاه اونجا اومدیم تا اونها هم به خوردن اون غذا تشویق بشن! 

چند دقیقه بعد هیچ کس در سالن نبود و فقط من و آنی با همراه داشتن عماد به یاد دوران دانشجویی در حال خوردن شام در سالن سلف سرویس دانشگاه بودیم! 

مسابقات تمام شد و تیم دانشگاه ولایت هیچ مقامی کسب نکرد. یکی دو هفته بعد وقتی نشریه دانشگاهو ورق می زدم چشمم افتاد به مصاحبه با خانم «ر» که در پاسخ به این سوال که: درباره میزبانی این دانشگاه چه نظری دارید؟ فرموده بودند: ترجیح می دهم سکوت کنم! 

پ.ن۱: (اینو میخواستم توی پست قبل بنویسم که یادم رفت!) نمیدونم اگه فرهاد خدابیامرز این آهنگ «بوی عیدی ...» رو نخونده بود مسئولین صدا و سیما توی ایام نوروز چکار میکردند؟! 

پ.ن۲: اگه مسئولین شبکه لطف کنند و حق مسکن مربوط به سال پیشو بهمون بدن به جز سبد غذائی نوروز ۹۰ و ۹۱ دیگه طلب چندانی نداریم. البته بگذریم از «کارانه» که با وجود همه تلاشهامون نتونستیم بگیریم. به نظر شما این جالب نیست که حقوق ما هنوز کمتر از حقوق دکتر هندی های اوائل انقلابه؟! (ماهی هزار دلار) 

پ.ن۳: من یه بار دیگه هم این خاطره رو نوشته بودم. البته زمانی که به شدت وحشت داشتم کسی کوچکترین اطلاعاتی از زندگی خصوصیم به دست بیاره برای همین حتی یه دوست خیالیو وارد ماجرا کردم. ضمن اینکه سبک نگارش این مطلب حتی خودمو هم به خنده میندازه شما رو نمیدونم ببینید!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۹)

شنبه 12 فروردین ماه سال 1391 ساعت 6:56 PM

سلام 

۱. در حال معاینه به مرده گفتم: سیگار هم میکشین؟ گفت: من نه اهل سیگارم نه اهل مشروبم نه اهل تریاکم نه اهل تماشای فیلمهای زشتم نه اهل ....! 

۲. ساعت دو صبح توی اتاق استراحت خواب بودم که با صدای کشیده شدن صندلی های اتاق انتظار روی زمین از خواب پریدم اومدم بیرون دیدم دوتا سرباز دارن صندلیها رو به هم میچسبونن. منو که دیدن یکیشون گفت: ببخشین بیدارتون کردیم. ما باید تا صبح اون بیرون راه بریم اما هوا خیلی سرده با اجازه تون میخواستیم اینجا بخوابیم صبح زود هم میریم لطفا شما هم به کسی نگین! 

۳. به پیرزنه گفتم: فشارتون بالاست توی خونه قرص فشار دارین؟ گفت: بله گفتم: روزی چندتا میخورین؟ گفت: خیلی وقته نمیخورم! 

۴. نسخه مرده رو نوشتم و دادم دستش که گفت: بی زحمت چندتا قرص معده هم برام بنویسین آخه من گناه دارم بچه یتیمم! 

۵. مرده گفت: دیروز یه آمپول هم زدم اما خوب نشدم نمیدونم آمپوله کجام رفته؟! 

۶. نسخه پیرزنه رو دادم دستش گفت: ممنون دست و پات درد نکنه! 

۷. مرده پرسید: ممکنه قند هم جزء ارثیه آدم باشه؟! 

۸. مرده بچه سرماخورده شو آورده بود و میگفت: ما که بچه بودیم مریض نمیشدیم شاید هم یادمون نمیموند یا زود خوب می شدیم! 

۹. پیرزنه گفت: تا حالا برای فشارم پیش چندتا دکتر رفتم که هرکدوم یه جور قرص دادند. بعد دست کرد توی کیفش و چند مدل قرص لوزارتان ساخت کارخونه های مختلف آورد بیرون. گفتم: اینها همه شون یکیند کارخونه هاشون با هم فرق میکنه. گفت: واقعا؟ اون وقت کدومشون قوی ترند؟! 

۱۰. خانمه گفت: رفتم دکتر بهم گفته پلاکت خونت پائینه. حالا پلاکت یه نوع گلبول قرمزه یا یه نوع گلبول سفید؟! 

۱۱. به خانمه گفتم: سابقه هیچ بیماری نداشتین؟ گفت: من فشار عصبیم پائینه! 

۱۲. پسره گفت: چند روزه دارم سرفه میکنم. بعد به همراهش گفت: راستی سرفه درست بود یا سفره؟!! 

پ.ن۱: من خاطراتو به ترتیب مینویسم. ظاهرا این بار نوبت بی مزه هاش بود ببخشید! 

پ.ن۲: خواننده محترمی که با یه کامنت خصوصی یه سوال پزشکی پرسیدین. ببخشید که جواب ندادم چون من چندتا دوست مجازی با این اسم دارم و شما هم هیچ ایمیل یا آدرس وبلاگی نگذاشته بودین. به هر حال با شرائطی که شما گفتین مراجعه تون به یه متخصص لازمه. 

پ.ن۳: توی ایام سال نو به ندرت فیلم خوب دیدم. از جمله فیلم «به همین سادگی» که برخلاف ساده بودن ظاهری اونقدر برام ارزش داشت که بعد از دیدن کلی مریض توی شیفت از ساعت حدود دو و نیم صبح بشینم و نگاهش کنم. هرچی بود بهتر از فیلمی مثل اخراجی های ۳ بود که (به نظر من) اصولا ارزش دیدن نداشت یا ملک سلیمان که من ازش توقع بیشتری از مبارزه با چندتا «زامبی» و سوار شدن به کشتی «یوگی» داشتم. شاید هم باید منتظر قسمت دوم این فیلم بمونیم.

پ.ن۴: بالاخره بعد از چند روز گوگل پلاس باز شد. بریم دوباره بشیم جاسوس موساد و سیا! 

پ.ن۵: داریم سه نفری تلویزیون می بینیم که یه مجلس عروسیو نشون میده. آنی به عماد میگه: کی میشه برای تو عروسی بگیریم؟ عماد آروم برمیگرده. یه نگاهی به ما میکنه و میگه: شبی که من دارم عروسی میکنم شما هر دوتون مُردین و باز برمیگرده و به صفحه تلویزیون خیره میشه! 

البته اینو هم بگم که پریشب بهم گفت: یکی از آرزوهای من اینه که شما دوتا هیچوقت نَمیرین! حالا نمیدونم اون یکی یه پیش بینی صحیح بود یا .....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۸)

سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391 ساعت 01:21 AM

سلام 

یکی دو روزه که میخوام آپ کنم و وقت نمیشه شرمنده. 

حالا توی این سال ۵/۱۳۹۰ (بعد از ساعت ۱۲ و پیش از سال تحویل) بالاخره یه فرصت پیدا شد: 

۱. به مرده گفتم: تا حالا پنی سیلین زدین؟ گفت: من با پنی سیلین بزرگ شدم! 

۲. پیرزنه گفت: دکتر! یه آزمایش چربی برام بنویس چند روزه کلیه هام خیلی درد میکنن! 

۳. به خانمه گفتم: وقتی سرتونو میارین پائین سردردتون بیشتر میشه؟ سرشو آورد پائین و باتعجب گفت: آره ... دستت درد نکنه! 

۴. داشتم یه مریض میدیدم که یه مرد سرشو آورد تو و بعد رفت و شماره گرفت و اومد توی مطب و نشست. بعد هم گفت: خانمم بهم گفت برم پیش دکتر .... اما وقتی اومدم دیدم شما شیفتین دیگه نرفتم اونجا. وقتی نسخه شو نوشتم و رفت از مطب اومدم بیرون که مسئول پذیرش بهم گفت: این مَرده بود الان اومد پیشتون اومد پیش من گفت: خانمم بهم گفته برم پیش دکتر .... اما من زیاد پول ندارم. حالا این دکترتون خوب هست؟ به قیافه اش که نمیاد چیزی حالیش باشه! 

۵. میخواستم نوشتن نسخه یه پسر ۶-۵ ساله رو شروع کنم که گفت: من شربت خوشمزه نمیخواما! 

۶. یه زوج جوون جواب سونوگرافی خانمو آوردند پیشم که توش نوشته بود: یه ساک حاملگی در حد پنج هفته توی رحم دیده میشه ولی جنین کاملی توش دیده نمیشه. یه سونوگرافی کنترل دوهفته دیگه توصیه میشه. وقتی خوندمش مَرده گفت: میبینین چی نوشته؟ نمیدونم دکتره منگ بود .... چی بود؟ گفتم: چطور؟ گفت: نوشته بچه کاملا تشکیل نشده٬ این بچه الان چند روزه که از صبح تا شب توی شکم این زن «لول» میخوره!! 

۷. پیرزنه رو معاینه کردم و میخواستم نسخه شو بنویسم که همراهش گفت: راستی ایشون مادر دکتر .... هستند که اون طرف خیابون داروخونه دارند. پیرزنه فورا گفت: البته من مادرش نیستم زن باباش هستم! 

۸. به پیرزنه گفتم: وقتی کار میکنین درد دستتون بیشتر میشه؟ گفت: نمیدونم تنها کار من توی خونه وضو گرفتنه! 

۹. برای خانمه به درخواست خودش آزمایش قند و چربی نوشتم٬ گفت: من الان ناشتا هستم طوری نیست؟! 

۱۰. یه بچه چهار ماهه رو معاینه کردم و به مادرش گفتم: مشکلی نیست٬ فقط یه کمی سرماخوردگی داره. گفت: چطور ممکنه؟ من از بدو تولد دارم هر روز بهش شربت سرماخوردگی میدم که یه وقت سرما نخوره! 

۱۱. خانمه نوزادشو آورده بود و میگفت: دهنش برفک زده. دهنشو با آبسلانگ باز کردم که دیدم زبونشو برده بالا و دهنش پیدا نیست. مادرش گفت: حالا این هم برام زبونشو برده بالا .... کثافت! 

۱۲. داشتم وارد یه سوپرمارکت می شدم که دم در به یکی از بچه های هم دانشکده ای برخوردم. با هم سلام و احوالپرسی کردیم و بعد هردو وارد مغازه شدیم. یه مقدار جنس خریدم و بعد به فروشنده گفتم: ببخشین «پودر کاری» دارین؟ یه نگاهی به من و توی مغازه کرد و گفت: ببینین آقای مهندس! درست همونجا که اون آقای دکتر ایستاده! 

پ.ن۱: آنی بالاخره عنوان پست جدیدشو انتخاب کرده. مژده که به زودی آپ می کنه! 

پ.ن۲: برام پیامک اومده که مثل بچه آدم برم و از دریافت یارانه انصراف بدم. من که چنین کاری نمیکنم. نمیگم وضع مالیمون بده. شکر خدا اما مسئله اینه که خودم چندین نفرو توی شهر خودمون میشناسم که وضع مالیشون از من بهتره. ظاهرا مشکل فقط اینه که ما یه حقوق مشخص داریم. 

پ.ن۳: سال نو بر همه شما دوستان و خوانندگان روشن و خاموش و استندبای مبارک. 

پ.ن۴: آنی داره صدام میکنه که آخرین ریزه کاری ها رو انجام بدیم. پس تا پست بعد ...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

لیوان فرانسوی

یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1390 ساعت 4:38 PM

پیش نویس: 

سلام 

مدتیه که هم ولایتی های عزیز حسابی به من لطف دارند. به طوری که همین حالا به اندازه دست کم دو پست دیگه از نوع خاطرات (از نظر خودم) جالب مطلب دارم. اما با توجه به اینکه دو پست گذشته هم از همین نوع بوده و ممکنه با ادامه دادن به این نوع پستها بعضی ها حوصله شون از اونها سر بره یا اینکه فکر کنن من این مطالبو از خودم درمیارم پس بقیه شونو میگذارم برای پستهای بعدی. 

مطالب این پست مطالب پراکنده ای هستند که بعضی شون از مدتها پیش توی ذهنم هستند و فرصت نوشتنشونو نداشتم. ضمن اینکه از نظر جذابیت (دست کم از نظر خودم) چندان چنگی به دل نمی زنند. 

۱. نمیدونم من با بقیه فرق می کنم٬ یا مردم ظاهر سازی می کنن یا سلیقه ها می تونن این قدر با هم فرق کنن؟ 

منظورم چیه؟ مثلا دو سال پیش باتوجه به تعریف های زیادی که از ابیانه شنیده بودیم راهی اونجا شدیم. خوب اعتراف می کنم که شهر جالبی بود هم رنگ قرمز خونه ها و هم لباسهای محلی مردم جالب بود اما همه جذابیت این مسائل برای من حداکثر پنج دقیقه بود و خیلی زود همه چیز برام عادی شد. من واقعا نمی فهمیدم بعضی از مسافرها چطور میتونن دقایق طولانی توی کوچه ها قدم بزنند و با تحسین به اطراف نگاه کنند؟ تنها موردی که توجه منو توی ابیانه به خودش جلب کرد تعطیل بودن آتشکده هارپاک بود که میتونست به عنوان یه جاذبه توریستی فوق العاده مطرح بشه و نشون دهنده قدمت تمدن این ناحیه باشه. 

اعتراف می کنم به جز تخت جمشید و مسجد ایاصوفیه تا بحال هیچکدوم از آثار تاریخی که دیدم برام جذابیت واقعی چندانی نداشته. 

خوب شاید بگین من از جاهای تاریخی خوشم نمیاد اما مسئله اینه که در موارد دیگه هم همین وضعیت دیده میشه. مثلا من تا حالا سه بار با دقت تمام فیلم همشهری کین رو دیدم و واقعا نفهمیدم چی توی این فیلم این قدر جذابه که هنوز یکی از مطرح ترین فیلمهای تاریخ سینماست؟ 

من دو بار «رنگ انار» پاراجانف رو دیدم اما واقعا هیچی ازش نفهمیدم!  

و .....

۲. ظاهرا برادران محترم پارازیت انداز این وبلاگو می خونن چون به محض اینکه نوشتم تصاویر ماهو.اره رو به خوبی دریافت میکنیم مجددا انداختن پارازیتو شروع کردند. به طوری که ناچار شدیم قسمت آخر عشق ممنوعو باز هم کله سحر و اون هم نه به طور کامل ببینیم! 

اما من از این برادران یه سوال دارم. 

انصافا این سریال به قول شما مستهجن بیشتر میتونست به آدم درباره روابط نامشروع و نادرستی اون هشدار بده یا برنامه های صدا و سیمای ملی ایران مثل زلال احکام و ..... 

۳. مدتی بود که از یکی از مسئولین داروخونه که توی درمونگاه های شبانه روزی شیفت می داد خبری نبود. یه شب سر شیفت از پرسنل سراغشو گرفتم که گفتند: مهاجرت کرد به کانادا. گفتم: تا جائی که میدونم کانادا مسئول داروخونه نمیخواست! گفتند: نه خانمش که پرستار بود پذیرش گرفته بود و شوهر و پسرشو هم با خودش برد. بعد همه زدند زیر خنده. گفتم: جریان چیه؟ یکیشون گفت: اونها برای کِبِک (منطقه فرانسوی زبان کانادا) پذیرش گرفته بودند و یک سال بود که سه نفری کلاس خصوصی فرانسه می رفتند. هربار میدیدیمش میپرسیدیم: فرانسوی یاد گرفتی؟ میگفت: زبون سختیه. من الان فقط معنی کلمه لیوان یادم مونده! گفتم: خوب حالا لیوان به فرانسوی چی میشد؟ اقلا یه کلمه فرانسوی هم یاد بگیریم. یکدفعه همه شون ساکت شدند!! 

۴. برای اولین بار در طول تاریخ (!) دارم عمو میشم. اطلاعات تکمیلیو در پست آینده آنی میتونین بخونین!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

خاطرات (از نظر خودم) جالب (۶۷)

جمعه 12 اسفند ماه سال 1390 ساعت 2:38 PM

سلام: 

۱. برای خانمه آزمایش نوشتم گفت: فقط آزمایش خونه؟ گفتم: نه خون و ادرار. گفت: خوب آزمایش قندو هم مینوشتین! 

۲. ماشین اداره اومد دم آپارتمانمون دنبالم تا بریم سر کار. سوار که شدم گفت: تا حالا هیچکدوم از آپارتمانهای این ساختمون خراب شده؟! گفتم نه. گفت: فکرشو بکن اگه خراب بشن باید این همه طبقه رو با پله بری بالا! (تازه فهمیدم منظورش آسانسور بوده)! 

۳. میخواستم برای پسره نسخه بنویسم که گفت: کار من طوریه که فقط میتونم توی ساعتهای ۵ بعدازظهر٬ ۱۲ شب٬ و ۶ و ۹ صبح دارو بخورم بی زحمت یه داروهائی برام بنویسین که به این ساعتها بخوره! 

۴. برای یه روز رفتم توی یکی از درمونگاه های روستائی که پزشکش مرخصی بود. شب قبل برف اومده بود و جاده یخ زده بود. راننده هرکار کرد نتونست از یه سربالائی بالا بره و بالاخره مجبور شد پیاده بشه و زنجیر چرخ ببنده. چند کیلومتر جلوتر به راهداری رسیدیم که دیدم راننده نگه داشت و داره پیاده میشه. گفتم: کجا؟ گفت: میخوام برم کاپشنمو بدم به رئیسشون برام بشوره چون اینها به وظیفه شون عمل نکردن که لباسم کثیف شده! به زحمت جلوشو گرفتم! 

۵. خانمه گفت: سر درد دارم. گفتم: از کِی؟ گفت: چی از کِی؟ گفتم: سردردتون. گفت: از دیروز. گفتم: کجای سرتونه؟ گفت: چی کجای سرمه؟! 

۶. مَرده با پسر پنج ساله اش اومده بود. پسره از آمپول میترسید. باباش گفت: اصلا این بار هرچی دکتر تشخیص بده! نسخه پسره رو که نوشتم پدرش نشست روی صندلی و گفت: من هم سرما خوردم و تا آمپول نزنم خوب نمیشم. پسره گفت: بابا! مگه قرار نشد هرطور خودش تشخیص بده؟! 

۷. یه خانم باردار اومده بود که قند خونش (GCT) بالا بود. گفتم: باید آزمایش تکمیلی (GTT) بدین. دفترچه دارین؟ گفت: نه. گفتم: پس آزاد براتون مینویسم. گفت: حالا حتما باید آزمایش بدم؟ گفتم: بله. گفت: پس مجبورم دفترچه مو بهتون بدم! 

۸. به خانمه گفتم: سرفه تون خلط داره؟ گفت: آره خلطم خیلی هم عمقش زیاده!! 

۹. پیرزنه با کمر درد اومد و گفت: از فعالیت زیاد هم میشه؟ گفتم: بله. گفت: آخه من چند روز پیش مشهد بودم و اونجا خیلی زدیم تو کمرمون! (خدائیش خودم هم نفهمیدم یعنی چه؟!) 

۱۰. خانمه اومد و گفت: برام آمپول ب۱۲ بنویسین. گفتم: چرا؟ گفت: چون هرچقدر ب۶ میزنم تهوعم کمتر نمیشه! 

۱۱. خانمه با گلودرد اومد. من هم معاینه اش کردم و میخواستم نوشتن نسخه رو شروع کنم که گفت: حالا گلودردم به جهنم کلیه ام خیلی درد میکنه! 

۱۲. میخواستم برای یه دختر نسخه بنویسم. گفتم: چند سالتونه؟ مادرش گفت: ۱۲ سال. خودش گفت: نه ۱۳ سالمه. لبخندی زدم و نسخه شو نوشتم. وقتی رفتند بیرون اول در مطب بسته شد٬ بعد صدای یه برخورد اومد٬ بعد صدای گریه دختره بلند شد و بعد صدای مادرش که: بگو ببینم نقشه ات چی بود؟ چرا میخواستی جلو دکتر بگی که دیگه بزرگ شدی؟!! 

پ.ن۱: هیچکس میدونه باید با بعضی از مریضهام چکار کنم؟ خیلی از افراد اینجا هر چند ماه یه آزمایش قند و چربی میدن. بعد بعضیشون یه آزمایش قند و چربی میارن و بهشون میگم: قند و چربیتون خوبه. میرن و یکی دو هفته بعد با یه هیپرگلیسمی حسابی میان و معلوم میشه قرص میخوردن و من که گفتم آزمایشتون خوبه قرصو قطع کردن! 

پ.ن۲: مدتیه با عماد سر نوشتن کلمه هائی مثل پیاز یا ترکیه دچار مشکل شدیم. چون براشون دوتا «ی» میگذاره یکی برای I و یکی برای Y ! کسی راه حلی سراغ داره؟ 

پ.ن۳: نشستم و دارم درس میخونم. آنی به عماد میگه: دعا کن امسال بابا قبول بشه. عماد چند دقیقه ای میره توی خودشو بعد میگه: میدونین خدا چی گفت؟ میگیم: نه میگه: گفت خونه و ماشینتونو بفروشین و هرچقدر پول دارین از بانک دربیارین و در راه من خرج کنین تا قبول بشه! میگم: اون وقت چطور زندگی کنیم؟ میگه: مامان گفته اگه قبول بشی درآمدت کلی زیاد میشه مشکلی نداریم!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>

Checkpagerank.net